قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

بلبل گل سرخ

بی چتر و تو

دلتنگم این روزای بی بارون حالا که تو از چشم من دوری این جاده ها بی چتر و تو زشتن دلتنگتم ، دلتنگ، بد جوری عشقم، قناری ها نمی خونن برگرد تا بلبل غزلخون شِه این آسمون شاید تو برگردی با دیدنت ابری شِه مجنون شِه این عادت بی ابر بودن رو ای آسمون یک روز ترکش کن عاشق دلش میمیره بی بارون این چشمه بی آب و درکش کن ای آسمون دلتنگم این روزا از لحظه های کُند و تکراری از این شبای بی سرانجامی از اینکه لج کردی نمی باری محبوب من با این نوا اُخته تق تق تتق تق تق تقِ بارون مستفعلن مستفعلن هاتو تنظیم کن با شُرشُرِ ناودون دلتنگم این روزای تکراری محمد رحیمی  

گنجشک زمستان

من آن گنجشک در زمستان هستم که خداوند در لانه ام نه سقف ساخته و نه مرا به خواب زمستانی می برد. مرا رها کرد و گفت اگر تا بهار زنده ماندی پاداش می گیری. نه اونقدر زیبا هستم که در قفس حبس شوم و نه یاری تا خود را در آغوشش افکنم. من یک رها شده هستم که نیازم برای دیگری یک بودن است. درختان خشکیده و پنجره ها بسته، کدام نور امیدی برای پرستیدن. من کافر نشدم که شیطان هم از درس عبرت من آموخته است. می گویند: باید مرد؟! اما مرگ پایان دهنده رنج ها نیست. این را زمانی فهمیدم که ابر نگاه خورشید را گرفت ولی هنوز همه جا روشن بود. شاید آفریدن من جرمی بود که عذابش به گردن من افتاد. شاید اگر ایمان به پروردگارم داشتم که مرا اینچنین آفرید،  دردم تسکین می یافت؟ من خوشبختی را در جای خشک و نرم دانم و بلبل در بند قفس در آزادی! اما خوشبختی خواهان نمی خواهد سزاوار می خواهد. 

کنترل!!!!!!

سلام    این روز ها واقعا سرد شده یا خیلی سرد شده یا من گرم نمیشم  نمیدونم والا    هر سیستمی و میشه داخل نقطه تعادلش کنترل کرد چرا چون توی تعادل وپایداری محضه حالا به نظرم اومد که این و میشه برای آدم ها هم صدق داد  اگه کسی تعادل و داخل زندگیش رعایت کنه خیلی راحت میتونه کنترل کنه هم زندگیش و همم دینش و پس تقوی یعنی نگهداری هم در نقطه تعادل آدم میتونه شکل  بگیره حالا باید دوید تا به نقطه تعادله رسید که اصل قضیه اینجاست   خیلی وقتا میشه احساس تنهایی میاد امروز این احساس و تو چشمای دکتر دیدم وقتی که من دید خیلی خوش حال شد با این که کار خودش و میکنه ولی حضورم بهش دلگرمی داد  که تنها نیست انشاللله که هرچی خیره    اما دلمان کمی شعر میخواهد و بس  دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش بادکه در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست حافظ     ودر آخر الهی من لنا غیرک  یا علی مدد

چه فرخنده شبی.

همیشه در اوج ناراحتی تنها و تنها، امید به بهتر شدن اوضاع آدمی را به ادامه زندگی وا می‌دارد.حالیا "امید" به نظر نگارنده، یکی از راه‌های مقابله با توقف و ایستایی نیست بلکه تنها راه آن است.حال امیدوار بودن به چه؟بی شک از نظر نگارنده اُمید به معنای خوش خیالی و انرژی مثبت و مهندسی ذهن زیبا نیست؛ بلکه مقصوداعتماد و اطمینان به سرمایه است.چه سرمایه‌ای؟انسان آینده‌نگر اگر چه در "حال" به سر می‌برد، اما از آینده غفلت نمی‌کند و در همین راستاکارهایی انجام می‌دهد که در آتیه بتواند روی آن‌ها حساب کند.کارها همان پس‌اندازهایش هستند.حال چنین فردی در مقابل تاثرات و آلام منفعل نخواهد بود؛ بلکه با دلگرمی به سرمایه‌ی از پیش اندوخته می‌تواند بر غم "لحظه" فارغ آید.انسان ضعیف به سان پشه‌ای در برابر اندک بادی سپر انداخته و تسلیم می‌شود؛چرا که از فقدان سرشار است، حق دارد همواره بترسد، چرا که اندوخته‌ای برای امیدواری از خود ندارد.   فروغ‌امانپی‌نوشت:سپاس خدایی را سزاست که عقل را در اختیار آدمی قرار داد و به تبع قدرت شناسایی نیک و از شرّ.سپاس خدایی را که به اندازه تلاش آدمی، پاداشی درخور به او عطا فرمود؛به حق "إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً".و سپاس‌ خداوندی را که راهنمایان نیکو بر سر راه آدمی قرار می‌دهد.و حافظِ جان چه نیکو در فال ما گفت:رونق عهد شباب است دگر بستان رامی‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان راای صبا گر به جوانان چمن بازرسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان راگر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشخاکروب در میخانه کنم مژگان راای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانمضطرب حال مگردان من سرگردان راترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندنددر سر کار خرابات کنند ایمان رایار مردان خدا باش که در کشتی نوحهست خاکی که به آبی نخرد طوفان رابرو از خانه گردون به در و نان مطلبکان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان راهر که را خوابگه آخر مشتی خاک استگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان راماه کنعانی من مسند مصر آن تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان راحافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن را

دانلود آهنگ تبر شاهین نجفی

دانلود آهنگ فوق العاده تبر از شاهین نجفی shahin najafi tabar download             متن آهنگ تبر» از شاهین نجفی:  ♬♪♪♫♪♬ ببین ، داستان درختی که تبر شده منم اون قد خط زدن رو تنمون ،دفتر شدم به خیرشون امیدی نبود از اول منم ریشه رو زدم براشون شر شدم  ♬♪♪♫♪♬       برای دانلود آهنگ لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید     من راه‌ های دورو دیدم، من پیچش مو‌ رو‌ دیدم هم‌ پای خائن از پشت و برق چاقو رو دیدم کرم شاعر شد از درخت صدام رفت بالا تا حالا دیدی درخت بگه من تبرم؟ اون قدر ه به تنم چسبید با فامیلی که شاخه‌ ها من تبر میشم و هرزه رو می‌زنم  ♬♪♪♫♪♬   کوشن هم‌‌ دستا؟ تو صف رأی‌ان قیمت تو دقیقه، مفت برده‌ان چهل ساله‌ های تینیجری که واسه مرغ همسایه هم شق کردن ملّتو آب برد و آبروها خرج سلفی خیریه‌‌ها شد این‌ ور آب صادراتی‌ ها هم تو مبارزه ادعای حق کردن وافور به خشتک، پا منقل از تهران تا نیویورک و لندن خروس محلّی و جا بلبل به بازار موسیقی‌ عرضه کردن استاد مخالف لنگه هوا پسر تا سر تو دست روزی میاد می‌ بینی اینا رو کردن قهرمان آزادی‌خواه  ♬♪♪♫♪♬ زیر پوشش پروژه ی کمپین آ دست به مهره بازی اعطینا جوجه پرستوها رو پست کردن تا شاخ شن واسه قناریآ بودجه، مودجه ام هس، تپل روش منوتو تبلیغ کنه توپر توش رابط بزنم توی ده دستگاه راحت بکنم شاخ اینستا اینستا گرمی بیستا  ♬♪♪♫♪♬ گیلکان گده شب سیاه گاب سیاهه اشن رئیس گروهبان گارسیاهه آبُ ندیده شلوار وُ کندن صدا و سیما مرکز لندن همه متخصصآ، ببو فیمینیستآ اینترویو آلموست آرتیستا یه کم بخون، لآ،لآ،لآ،لآ  خفه بمیر، نکره ی خاک بر سر  ♬♪♪♫♪♬ جناب شابوق، منجی ملّت فرمانده‌ی لشکر عنترنت قاضی مطرح کشور تهران رهبر عالی قوم بادمجان عالم امکان و کمین و کمان دِ وا بده لیفته نوبون فا چرخان چپ مستخدم، درجه‌ی چندم؟ تلویزیون اَلسّلامُ عَلِیْکُم  ♬♪♪♫♪♬   ت با قر، بیضه‌ی باقر مشاور بانوان، مستر فاکر فاخر آقا، طویل الشعر ام، در ضمنِ اون دکتر بیضه‌ هام فیلما رو هموطنا بفرستن به ایمیل اعتراض با بوس دَت کام  ♬♪♪♫♪♬     میکس مسترینگ: فرجام ملودی ،تنظیم حبیب مفتاح شاعر و خواننده :شاهین نجفی   برای دانلود با کیفیت مطلوبتان روی لینک های زیر کلیک کنید    دانلود آهنگ  با کیفیت 128    دانلود آهنگ   با کیفیت 320                    در صورت باز نشدن و فیلتر شدن لینک های بالا لینک  کمکی زیر را باز کنید و دانلود کنید:   برای  لینک کمکی اینجا کلیک کنید           

همین؟ سینما یعنی همین؟

شش ساله بودم که اولین بار رفتم سینما. قبلترش رو به یاد ندارم. فیلم "کلاه قرمزی و پسر خاله" بود. کلاه قرمزی زل می زد به تلویزیون پشت شیشه مغازه و محو صحبت های آقای مجری میشد. من زل میزدم به پرده ی سینما و محو تماشای داستان پسر بچه ی ساده و خوش باوری می شدم که به مهربونی آقای پشت قاب شیشه ای اعتماد کرد و راهی غربت شد. هشت سال بعد وقتی "کلاه قرمزی و سروناز" ساخته شد باز رفتم سراغ همون پرده جادویی که قرار بود من رو به دنیای آدم خوبا و قصه هاشون ببره. اما اینطور نبود. بر خلاف فیلم اول دیگه قصه ی آدمای خوب توی شرایط سخت نبود، آدم بدجنس ها بودن که سهم بیشتری از قصه رو به خودشون اختصاص داده بودن. کلاه قرمزی هم دیگه اون بچه خنگ دوست داشتنی نبود. منم دیگه اون بچه ی شش ساله ی خوش خیال نبودم. من و سینما جفتمون عوض شده بودیم. راهنمایی بودم که از طرف مدرسه رفتیم سینما. همه خدا خدا می کردیم که فیلم دست های آلوده باشه. تازه هدیه تهرانی معروف شده بود و قرار گرفتنش کنار ابوالفضل پور عرب یا فروتن، وسوسه ی سینما رفتن رو به جان خیلیا مینداخت. اون روز ولی فیلم " متولد ماه مهر " رو دیدیم. اولین بار بود که یه فضای جدی از دانشگاه و فعالیت های دانشجویی رو می دیدم. برام خیلی جالب و عجیب بود. تا به حال دیدم به دانشگاه محدود به سریال های تلویزیونی مثل "در پناه تو " بود. اونم هیچ شباهتی با خاطره ای که از دانشگاه رفتن به همراه پدر و دیدن فضای قبل از انتخابات سال 76 توی ذهنم بود نداشت. با همه ی بچگیم فکر می کردم دارم دنیای دانیال و مهتاب این فیلم رو تجربه می کنم. چند سال بعد " دختری با کفش های کتانی"،  " من ترانه پانزده سال دارم" هر کدوم تصویر تازه ای از دنیایی که قرار بود باهاش مواجه بشم رو بهم نشون داد. " قرمز "،  " شوکران"، " کاغذ بی خط" لایه های جدیدی رو برام آشکار می کرد. مهاجرت و غم ترک شدن رو اولین بار توی صدای حامد " شب یلدا " ( فروتن)  شناختم. فرار از بی پناهی خونه ی نا امن رو توی " زیر پوست شهر " دیدم و از بریده شدن گیس معصومه بغضم ترکید و حجب و حیای عباسش دلم رو برد. بی عدالتی رو شاید از " شهر زیبا " شناختم و اون روی دیگه ی عشق رو توی "شام آخر " دیدم. یه کم دیگه که گذشت سری زدم به سینمای دهه و دهه های قبل " پری"، " هامون"، " دو زن"، " سارا "، " روسری آبی" هر کدوم یه قطعه از جهان بزرگی بود که دور و برم قد میکشید و کش میومد. من شیفته ی سینما بود. با سینما بزرگ شدم. دنیام هم قد فیلمهایی بود که دیده بودم. من توی اون فیلمها زندگی کرده بودم، عاشق شده بودم، ترک شده بودم، شکنجه شده بودم، گریخته بودم، جنگیده بودم و قهرمان دنیای قصه ها بودم. اما امروز چی؟ بعد از یه دوره فیلم های به اصطلاح طنز لوس و بالا شهری که توشون دخترای پولدار عاشق پسرای بی پول میشدن و همه چیز گل و بلبل تموم میشد، بعد از یه دوره که توصیف حقیقی واژه ی ابتذال بود، سینمای امروز چی شد؟ اگه یه روزی مشکل قانونی بی شناسنامه موندن بچه های حاصل از ازدواج موقت توی سینما مطرح و بعد رسیدگی میشد، اگه کاستی های قانونی در قالب قصه های متحرک روی پرده ی سینما برطرف میشد، اگه نگاه غلط جامعه به مشاغلی مثل پرستاری یا شکاف بین جامعه ی تحصیل کرده و مدرن با افراد سنتی به رخ کشیده میشد سینما داشت رسالتی رو انجام میداد که کمتر رسانه ای از پسش بر میومد. اما امروز چی؟ دلمون خوشه به فیلم‌های اجتماعی، به " ابد و یک روز " که مشکلاتی رو نشون میده که تمامی نداره، به " متری شش و نیم"، به بقیه ی فیلم هایی که توشون نوید محمد زاده بغض میکنه، فریاد میزنه، بعد ما باهاش بغض می کنیم از مشکلات آگاه میشیم، اشک می ریزیم و از سینما بیرون میایم و به سیمرغی فکر میکنیم که به حق روی شونه هاش نشسته. باز ماییم و جامعه ای که توش اعتیاد، فقر، دو رویی، خیانت، تن فروشی، کودک آزاری و هزار بلای دیگه روز به روز شایع تر میشه. انگار این وسط سینما جز نمایش دادن و بی حس کردن ماها نسبت به این فجایع کار دیگه ای ازش برنمیاد. شاید قشنگ ترین حرفی که توی این سینما میشد زد همون قسمت از متری شش و نیم بود که سانسور شد. اونجا که پیمان معادی به همکارش میگه:( روزی که ما این کار رو شروع کردیم یک میلیون معتاد داشتیم، الان شش میلیون معتاد داریم). و وقتی جواب کلیشه ای رو میشنوه که( اگه ماها نبودیم از اینم بدتر بود) جواب میده: ( همین؟!  ما اینهمه جون کندیم از شش میلیون بیشتر نشه؟*). حالا درباره ی سینمای این روزا هم همین رو میشه گفت: همین؟ قرار بود مشکلات رو نشون بدید که از این بدتر نشه؟ که ماها بلیط بگیریم بریم سینما، نوید محمد زاده برامون بغض کنه، ماها متاثر بشیم بیایم بیرون و همه چیز از نو؟ درسته من دیگه اون دختر بچه ی ساده ای نیستم که قرار بود دنیا رو از دریچه ی چهار گوشه تلویزیون و سینما بشناسه اما این سینما هم دیگه اون رسانه ای نیست که به کسی چیزی اضافه کنه، بی اینکه بهش توهمی بده، یا گره ای رو نشون بده که احتمالا با کمی آگاهی و مطالبه گری و دقت قابل گشودن باشه.         * ممکنه اون بخش از دیالوگ متری شش و نیم رو کامل و درست ننوشته باشم.  ** [ برای n مین بار، ابد و یک روز را پِلِی و از دیدن چشمهای نمناک سمیه بغض میکند.]

10 نشانه که نشون میدهد این رابطه مسموم است

به گزارش سایت تفریحی چفچفک برگرفته از روزیاتو : سعیده اکبری: مراقب باشید: این ۱۰ علامت به شما نشان می‌دهد که شما درگیر یک رابطه عاطفی مسموم هستید. اگر برایتان این سؤال پیش آمده که آیا در رابطه عاطفی و عاشقانه شما با همسرتان یک جای کار می‌لنگد و انگار یک چیزی درست سر جایش نیست، ما به شما کمک می‌کنیم تا با پرده‌برداری از این علائم در رابطه خود به سالم یا سمی بودن آن پی ببرید. روابط عاطفی عاشقانه زیبا هستند اما گاهی به حجم خواسته‌های طرفین از یکدیگر اضافه می‌شود و برای هر کدام از زوجین سختی‌هایی را ایجاد می‌کند که واقعا برآورده کردن آن نیازها شاید از حد و توانشان فراتر باشد. همه عاشق شدن را دوست دارند و همه درگیر روابط عاشقانه می‌شوند. عشق ما را به اوج شادی و شعف می‌برد و آنقدر بالا می‌برد که شاید دلمان نخواهد از آن ارتفاع پایین بیایم اما همان قلب عاشق می‌تواند برای ما سرخوشی‌های الکی ایجاد کند و ما را به ورطه یه رابطه مسموم و اشتباه بکشاند. روابط همیشه هم عاشقانه و مملو از شمع و گل و پروانه نیستند؛ فراز و نشیب‌هایی دارند. در اینجا می‌خواهیم به شما علائمی را نشان دهیم که متوجه شوید دیگر همه چیز مثل قبل نیست و یک جای کار می‌لنگد. در ادامه، فهرستی از علائمی خواهید دید که به شما وجود یک رابطه مسموم را نشان می‌دهد. عدم احساس امنیت وقتی شریک احساسی‌تان شما را مدام در موقعیتی قرار می‌دهد که به وفاداری‌اش شک می‌کنید یا در آینده چنین رابطه عاشقانه‌‌ای دچار ابهام می‌شوید، بهتر است بار دیگر نگرش خود را نسبت به آن فرد یا کل رابطه ارزیابی کنید تا ببینید آیا ارزشش را دارد دچار این وضعیت شوید. عدم ارتباط فارغ از میزان عشق و جاذبه‌ای که در روابط عاشقانه شما است، وقتی رابطه تحلیل می‌رود و کم می‌شود تمام آن احساسات تند و آتشین روزها و ماه‌های اول فروکش می‌کند و تب تند روابط شما به ناگاه قطع می‌شود. اینجاست که سوء تفاهم‌ها به یک امر عادی مبدل می‌شود و هر دو طرف رابطه از لحاظ احساسی از هم فاصله می‌گیرند. این یک مشکل جدی است که در نهایت می‌تواند منجر به خاتمه یک رابطه عاشقانه و داغ شود. قدردانی نشدن و محترم نبودن همه ما از این که ببینیم مورد توجه قرار گرفته‌ایم و محبت‌های ما جبران می‌شودلذت می‌بریم. در چنین حالتی، هم اعتماد به نفس ما بیشتر می‌شود و هم دلمان می‌خواهد توجه و عشق بیشتری از خودمان بروز دهیم. اما وقتی یک طرف رابطه عاشقانه به سختی تلاش می‌کند تا رابطه را بهتر کند اما با تمام اینها تمام زحماتش نادیده گرفته می‌شود و مورد قدردانی قرار نمی‌گیرد، وقتی برای دوست داشتن شما تلاشی از خود نشان نمی‌دهد، برای با شما بودن وقت نمی‌گذارد و مسائل مهم زندگی‌اش را با شما به اشتراک نمی‌گذارد، دیگر در این رابطه خبری از داد و ستد عاشقانه نخواهد بود و دچار افراط و تفریط می‌شوید. این یک علامت واضح است و به شما می‌گوید به مرور زمان رابطه شما به ورطه نابودی می‌کشد و هر دو طرف احساس خسته شدن و بی‌ارزش بودن را خواهید داشت. عدم اعتماد روابط شاد و موفق بر پایه اعتماد ایجاد می‌شوند. وقتی هر کدام از طرفین پارانوئید می‌شود و به اصطلاح دیوانه‌بازی در می‌آورد، روابط به تدریج به انتهای خود می‌رسد. بهتر است خود و شریک عاطفی‌تان را به خوبی ارزیابی کنید زیرا اگر این معضلات به مدت طولانی حل‌نشده باقی بمانند ممکن است منجر به اتمام یک رابطه عاشقانه شوند. انرژی منفی روابط احساسی همیشه گل و بلبل نیست که مدام لبخند روی صورت شما نقش ببندد. گاهی اوقات می‌شود که کمتر شادی می‌کنید اما اگر این حالت به وفور پیش می‌آید، دیگر رابطه شما یک رابطه مسموم است. باید جریان هوای انرژی مثبت و احساس خوشحالی و خوشبختی در سرتاسر رابطه شما حاکم باشد. در غیر این صورت، احتمالا شما در انتخاب شریک احساسی خود اشتباه کرده‌اید و هر دوی شما با هم ناسازگار خواهید بود. به شما توصیه می‌کنیم عمیقا در مورد تصمیماتی که می‌گیرید فکر کنید. سوء استفاده فیزیکی قطعا در هر رابطه‌ای اوج مسمومیت وجود دارد و نباید تحت هیچ شرایطی آن را قبول کرد. وقتی نوبت به سوء استفاده فیزیکی یا جنسی می‌رسد اصلا نباید تحمل کرد و ادامه این رابطه قطعا جز ضرر چیزی ندارد و بهبود نمی‌یابد. پس بهتر است  هر چه سریع‌تر به رابطه خاتمه داد زیرا زندگی فردی که مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته ممکن است به خطر بیفتد. اینها معامله را به هم می‌زنند. بهتر است زود تمامش کنید. درام‌های غیرضروری بحث و جدل‌های مکرر  و پارانویا یا دیوانه‌بازی‌های بی‌اساس می‌تواند منجر به افزایش استرس در رابطه شود و مثل دیگر بحث‌های معمولی زندگی که نگرانش می‌شوید، باید از چنین لحظات احساسی و درامی تا حدی که امکان دارد پرهیز کرد. عدم رشد اگر هیچ رشدی را در روابط خود نمی‌بینید، بهتر است بی‌خیالش شوید زیرا احتمال دارد به تدریج بر رشد نهایی شما به عنوان یک فرد عاقل و بالغ تاثیر بگذارد. اگر کسی نمی‌خواهد برای بهتر کردن روابط قدمی بردارد، نیاز نیست شما هم وقت ارزشمند خود را با او تلف کنید. یک‌طرفه بودن روابط عاطفی متقابل رشد می‌کنند. بنابراین، وقتی هیچ داد و ستدی نیست، تلاش‌های شما بدون بازگشت است و شما تنها طرفی هستید که می‌خواهید رابطه را بهتر کنید، زحمات شما بی‌فایده خواهد بود. هیچ کس به تنهایی نمی‌تواند یک رابطه را حفظ کند. تمام این تلاش‌ها یک طرفه و خسته‌کننده خواهند بود و احتمال دارد هیچ آینده‌ای نداشته باشند. بر پایه اولتیماتوم بودن وقتی دیگر عشق در رابطه عاطفی ملاک اصلی نباشد و تهدیدها و اولتیماتوم‌ها تنها دلیل ادامه رابطه باشند، دیگر رابطه شما بی‌ثمر است و هر چه زودتر تمام شود به نفع هر دوی شما خواهد بود. لطفا نظر خودتون رو راجب این مطلب با ما در میان بگذارید منبع : روزیاتو  

نشان دادن

اقا سجاد عزیز برادر مهربان و کوچکترم (از نظر سنی و نه از نظر عقلی)،  ممنونم به خاطر فرستادن اون لینک. اتفاقا توی همه شبکه های اجتماعی ملت ایران بیشتر از نود و پنج درصدشون اصلااااااااااا باور نکردن این خانم رو هیچ، ایشون رو معادل کودکان قرار دادن که شستشوی مغزی شده.   چون ما کم ندیدیم مشابه این مترسک.   شما ببینین چقدر توی گوش اروپای غربی و شمالی و کانادا و استرالیا میخونن امریکا بده و منشا همه مشکلات بشره، که دختر شونزده ساله، تا رو میبینه فوری قیافه میگیره و اخم میکنه.   من هیچوقت دوست ندارم منفی باشم و به شما هم انرژی منفی تزریق کنم.   ولی این غربیها اغلبشون مشکلات زیادی دارن.   من دو سه روز که از سفرم به کانادا گذشته بود، همین وزنه بردار بزرگ و نامیمون (گرگ زاده) داشت میگفت یه ماه که بگذره اینجا برات گل و بلبل میشه.   سه سال گذشته ازون روز ولی اصلا و ابدا تفکر من تغییر نکرده.   بعدها متوجه شدم که تنها دوست من چرا این حرف رو زد. توی کانادا به دختر معمولا خیلی میدون میدن. البته اولویت با دخترای سفید هست. ما و امریکای جنوبی و اسیا و هند و. در اولویت بعدی قرار داریم.   اینجا از نظر پیدا کردن شوهر خیلی خوبه.   اون میدید که دخترای ایرانی میان حل میشن توی این فرهنگ و از فردا خودشون نژادپرستان چیره دستی میشن. امیدوارم دلخور نشین ولی دخترای ایرانی اغلب خیلی کوته فکر هستن. خیلی هم خودخواه. یعنی از همین قدرت که جامعه به دختر میده سوء استفاده میکنن و بلاهایی سر پسرا میان که هیچ کس ندیده و برای همینم هست که هیچ کدومشون شوهر ندارن. مگر با شوهر بیان.    قضیه اینه که من اگه چشمم رو ببندم به روی ضعفهای یه سیستم،بعد مدتی کوری مطلق منو میگیره، بعد مدتی مشکلات اون سیستم گریبان من رو هم میگیره. پس اگه من قصدی هم ندارم برای تغییر یه سیستم، بهتره حداقل چشمامو بهش نبندم. بهتره حداقل بچه نیارم توی این سیستم که اون هم گرفتار نشه.   من قبول میکنم که کشور ما خیلی مشکلات داره.   ولی غرب کم مشکلات نداره ها.   شما توی کانادا هرگز نمیتونی لایف استایلت رو عوض کنی. نژادپرستی و البته بیشتر ازون خودخواهی و مایرواگرشن بیداد میکنه،   ادمها به شدت تنهان.   ادمها توی غرب اینقدر تنهان که من بهشون حق میدم برای فرار از تنهایی برن بشن گرتا تونبرگ و به فکر نجات کره زمین باشن که به بهانه اون با 4 نفرم حرف بزنن.   بچه ها دیدین ما چقدر راحت با هم تعامل میکنیم؟   من وقتی لاگین میکنم به این اکانتم اینجا توی بیان، گاهی اینقدر زمینه و مسیر فراهمه برای کیمیونیکیت کردن با انشنا ها برای من که میگم وای خدا کمتر لاگین کنم. همه شماها هم همینطور.   ما از مشکلات تنهایی رنج نمیبریم.   توی غرب ادمها از تنهایی به سرشون زده.   میدونم باور نمیکنین.   غرب هم که میگم امریکا هم همین وضع رو داره بله، ولی سیستم امریکاییا خیلی شبیه ما ایرانیاس. خیلی لورد هستن و خیلی اجتماعی و پرحرفن. اون تشریفات بریتیش که همه جای دنیا رو گرفته رو ندارن.   ولی در کل غرب همینه. افسردگی توش بیداد میکنه.   من اوایل اینجوری بودم: خب خاک تو سرت برو بیرون توی یکی از گروه ها و کمپینگها و نمیدونم دور همیا شرکت کن و تنها نباش.   ولی بعدها متوجه شدم که نسخه من برای ایرانیا و خاورمیانه ایا صادقه نه غربیها.   غربیها خیلی مغرورن و خودخخواه.   دو تا از دوستای من داشتن میرفتن کلاب گفتن منم برم بااهاشون   دفعه اول نرفتم دفعه دوم رفتم.   نشستن بغل هم، از شدت غرور از هم نپرسیدن چه خبراز کارهات!    فقط یکی اتوماتیک شروع کرد یکمی خودش رو تخلیه کرد و غر زد،   بعدم یه پسر پیدا کرد اونور (مست بود) و شبو رفت باهاش خوابید و صبحش برگشت کلی گریه کرد و بعدم کلی دارو خورد و پشتشم ابجو خورد و رفت بیمارستان.   من همیشه اینها رو میدیدم و میگفتم اخه اینها چرا اینقدر نیاز به مشروب دارن چرا اینها نیاز دارن اینقدر مست کنن تا تعامل کنن.   بعدها متوجه شدم که اینها باید به اون درجه برسن که خود واقعیشون رو از دست بدن، اون غرور اون از بالا نگاه کردن رو، و بعدش 4 کلمه هم حرف میزنن. یعنی برای اینکه یه ادم معمولی بشن باید مست کنن.   دخترا و پسرای ایرانی اول که میان گول این ظواهر رو میخورن.   بعد مدتی میبینن نه این جامعه برای اونها ساخته شده و نه اصلا اونها رو قبول میکنن. همون موقع راه میفتن دنبال دخترا و پسرای ایرانی و اونجا دیگه دیر شده.   مشکل ما ایرانیا اینه که مثل هر امت و ملت دیگه ای عجول هستیم و میخوایم همه رو به زور توی یه گروه معین در ذهنمون قرار بدیم.   من روزی که اومدم، وقتی دوست وزنه بردارم از قبل دیده بود که من اعتراض میکنم به این مسخره بازیا و تحقیر کردناش (بعدها دیدم که اینها ریشه در فرهنگ اینجا داره، همه رو از همینجا یاد گرفته به اصظلاح اینتگریتد شده) دقیقا شروع کرد به همین بازیایی که این ها درمیارن، قایم موشک بازی، عکس گذاشتن و برداشتن، عکس با نوشته گذاشتن و برداشتن، نمیدونم چرت و پرت گفتن.   من کلا ادمی که اینقدر سیریش باشه و 24 هفت وبلاگ م رو بخونه به جز این گرگ زاده وزنه بردار ندارم. برای همین خیلی بهش گیر میدم. و دلیل بعدیش هم اینه که متاسفانه تمام راهنماییاش تمام شناخت هاش حتی از کانادا غلط از اب دراومد. به من همیشه میگفت تو میخوای برده جنسی بشی گردنت زنجیر بندازن بکشنت، بچه ها به جون خودم به خدا قسم من هرگز همچین فکرهایی تو زندگیم نکردم. کلا هرچی درباره من فکر کرد غلط بود. هرچی.   بعدها متوجه شدم ادمی که تا خرخره شکست خورده، حتی جرات نمیکنه به یه دختر ازون دو میلیون دختر دور و برش نزدیک بشه، آدمی که اینقدر روش زندگی خودش غلطه و تازه تازه داره از وبلاگ یه دختر دیگه که کلی سال دیرتر ازون اومده یاد میگیره و بزرگترین هنرش اینه که هر روز و شب بیاد با اسمهای مختلف دختر و پسر مزاحمت ایجاد کنه برای یه دختر، واقعا چرا باید ادعا کنه که میتونه منتور بشه؟ این هم یه اخلاق دیگه ازنی جامعه هست!   اینجا هیچ کس نمیتونه زندگی خودش رو بچرخونه ولی همه میخوان مدیریت کنن عین کشور خودمون که از پسر دایی کوچیکه تا بابابزرگ تا همه،  همه میخوان مدیر شن.   بابا تو خودت رو توی باشگاه حین وزنه 10 کیلویی زدن جا گذاشتی! اخه چرا برای یه دختر دیگه که داره زور میزنه راه خودش رو پیدا میکنه تعیین تکلیف میکنی؟   حقیقتش همین ها رو به خودش، وقتی متوجه شد دارم از انتاریو بیرون میام و همینجوری همه جا زنگ میزد و پیام میداد هم گفتم. بهش گفتم که از نظر من شخصیت نابالغ و غیرحرفه ای داره و بنابراین ترجیحم اینه که فعلا نبینمش.   ولی اقای توهم، اقای وزنه بردار متوهم باز فکر کرد من عاشقش شدم. کس مغز عاشقت نشدم.  واقعیت رو گفتم. خاک تو سر متوهمت کنن.   بگذریم.   ولی قرار نیست چون همه چی به نفع دختراس (همچنان میگم اولویت با ما نیست، مگر شوهر پیدا کردن) پس منم بشم یه ادم عقده ای بی رحم و چشممو به روی همه چی ببندم. برای همینم عقایدم اصلا تغییر نکرد.   کاپیتام هم خیلی مشکلات داره. خود امریکا یه عالمه مشکلات داره. یه عالمه. از حد تصور خارجه.   ولی حقیقت اینه که این کشورای شمالی و غربی اروپا و این کانادا یاد گرفتن یه پول مفتی بگیرن، کشورای مختلف رو بچاپن (همین امریکا هم، چقدر بلا سر کشورای مختلف اورده) و الان که میبینن مردم کشورها به اگاهی رسیدن، نگرانن و دارن به همدیگه حمله میکنن.   ادم نمیدونه چی بگه.   تو همه کشورها خوب هست بد هم هست. همه جا همینه.   ولی اینکه یه نفر اینجوری میل بفرمایند:     و بهترین غذاها رو هم بخوره و بهترین قطارها رو سوار شه (این قطار کلاس یک هست، من هیچوقت پول نداشتم تو اروپا سوارش بشم، وقتایی هم که پول داشتم خودم رو لایق ندیدم! گفتم سر پا میمونم یا میرم یه جای خالی پیدا میکنم میشینم).   و بعدم اینجوری ژست روشنفکری بگیره:     واقعا مسئله ای هست که برای منی که داره پول عمل جراحی جمع میکنه و حالش خرابه، جدا یکمی غیر قابل درک هست.   الان شما مخاطبای من، همه تون، همه تون، حداقل اندازه این ادم میفهمین درباره محیط زیست. ولی کدومتون رو دعوت کردن به سازمان ملل؟ اونو به من نیشان بده.      

سفرنامه پیاده رووی اربعین

بالاخره امام حسین ما رو هم طلبید و با پراید یکی از رفقا راهی مرز مهران شدیم. توی راه ماجراها داشتیم ، توی ماشین هیئت  شور می گرفتیم و سینه می زدیم وقتی ترافیک میشد همه توجهات به ما جلب میشد. مرز مهران جمعیت خیلی زیاد بود ولی خیلی روان و بدون مشکل از مرز رد شدیم و یه ماشین گرفتیم برای سامرا و کاظمین و سید محمد. بقیه در ادامه مطلب . سامرا عکس شهدا حشدالشعبی رو زده بودن و عکس شهید هادی ذوالفقاری هم بود. سامرا حس غربت عجیبی داشت و کاشی های شکسته در دیوار حرم بدجوری بغض آدم رو می شکست. بعد سامرا رفتیم امام زاده سید محمد که حس خوبی داشت و چایی صلواتی که جلوی امام زاده میدادن خیلی خوشمزه بود و همین چایی تا آخر سفر برای ما ماجرا شد. طعم چایی سید محمد رفته بود زیر زبونمون و تا آخر سفر نوحه (مگه چی تو چایی های روضته آقا جون / گمونم رقیه یک کم تربت میریزه ) رو می خوندیم. راننده با اخلاق و خوبی داشتیم که خودشون موکب داشتن که نماز ظهر رو رفتیم موکب اونا بعد رفتیم کاظمین و تو کاظمین با راننده خدا حافظی کردیم و کرایشو دادیم. نزدیک حرم کیف هامون رو به نرده ها آویزون کردیم و رفتیم زیارت ، تا آخرین ساعتی که تو کاظمین بودیم کیف ها همون جا آویزون بود و ما می رفتیم حرم و میومدیم و هیچ کس به کیف ها دست نمی زد. یه پیر مردی تو کاظمین خانومش رو گم کرده بود و از کاروان جا مونده بود ، کمکش کردیم که راه و چاه رو پیدا کنه. توی حرم یه سری دفترچه بود که روش عکس شهدا دفاع مقدس بود ، من عکس شهید باکری رو دیدم ، توی دفترچه یک سری اعمال نوشته شده بود مثلا صدتا صلوات که هدیه می کردی به اون شهید اما نکته جالب اینجاست که اینها شهدای جنگ ایران و عراق بودن (البته درستش ایران و رژیم بعث صدام) و الان توی عراق عکسشون رو تو حرم گذاشتن و به روحشون هدیه معنوی میفرستن ، این معجزه ی شهداست. شب اطراف حرم می چرخیدیم که یه عراقی اومد سراغ رفیق ما که معمم بود ، خلاصه شب ما روبا ماشین خودش برد خونشون ، تویوتا داشت، اسمش عمار بود. ما سه تا شیخ همراهمون بود و عربی رو مشکلی نداشتیم. تو راه صحبت می کردیم درباره تظاهرات عراق ازش پرسیدیم ، گفت اصلا به ایران ربطی نداره و به خاطر نبود امکانات و برق و آب و فساد دولت و این چیزاست. رفتیم خونشون داداشش اسمش یاسر بود و پلیس بود می گفت چون پلیسه اجازه نداره بیاد ایران ولی عمار ایران اومده بود. یاسر من رو خیلی بد نگاه می کرد. بعدا بچه ها گفتن بهت شک کرده بوده میگفته این رفیقتون داعشیه خلاص حمام و شام مفصل و خواب و صبح هم ما رو با ماشینش دوباره آورد تا نزدیک حرم. از همون کاظمین پیاده روی رو شروع کردیم به طرف کربلا توی خیابون های بغداد راه می رفیتیم در حالی که پرچم ایران رو به کوله پشتی وصل کرده بودیم . همونجا به رفقا گفتم که زمان جنگ با صدام که همه آرزوی زیارت کربلا رو داشتن هیچ کس حتی توی خواب هم نمیدید که با پرچم ایران تو خیابون های پایتخت عراق قدم بزنه و عراقی ها براش آب و چایی و غذا آماده کنن و اینقدر تحویلش بگیرن. همه ی این ها رو ما مدیون خون شهدا هستیم که راه کربلا رو برامون باز کردن و حالا تا قدس چند قدم بیشتر فاصله نداریم مگر نه اینکه راه قدس از کربلا می گذرد. ماشین هایی که تو خیابون حرکت می کردن گاهی کنار ما می ایستادن و التماس دعا داشتن ، یکیشون جوراب بهمون داد و التماس دعا داشت و رسمشون اینطوری بود که گوشه ی شال یا پرچم ما رو گره می زدن. توی راه از کار فرهنگی هم غافل نبودیم و علاوه بر عکس های پشت کوله پشتی با بچه ها و جوون ها هم صحبت میشدیم ، یه پسر بچه عراقی رو یه هدیه کوچیک بهش دادیم که از ایران آورده بودیم مخصوص بچه ها ، حدود یک کیلومتر کنارمون پیاده اومد و باهامون حرف می زد ، عکسای پشت کوله پشتی من رو نمشناخت و دونه دونه براش معرفی کردم و توضیح دادم. داخل شهر بغداد کنار خیابون تو یه موکب که چایی میدادن نشستیم تا خستگی بگیریم. وقتی کنار هم نشستیم بهش گفتم بیا باهم عکس بگیریم بعد پرچم رو آوردم و گفتم یه طرفش رو بگیر ، وقتی پرچم رو دید اول پرچم ایران رو بوس کرد و بعد پرچم عراق رو و بعد هم با هم عکس گرفتیم. تو همین موکب دوتا جوون عراقی بودن که خودشون گفتن بیایید عکس بگیریم و یکیشون ازمون عکس گرفت توی راه یه جا توی کارتن آب معدتی گذاشته بودن کنار جاده و یه سرباز هم اونجا بود. باهاش سلام تعارف کردم و ازش پرسیدم : وین المرافق ، به زبان محلی عراقی یعنی دستشویی کجاست گفت همین جا و به داخل ساختمون اشاره کرد. رفیقمون کوله پشتیش رو داد به من و رفت داخل و تا برگشتنش کلی طول کشید. چند تا نظامی دیگه هم دم ساختمون بودن توجهشون به عکس های کوله پشتی جلب شد و جلو اومدن و نگاه کردن . فقط رهبر و آیت الله سیستانی رو از تو عکسا شناختن و بقیه رو براشون دونه دونه توضیح دادم یکیشون فکر می کرد شیخ زکزاکی فوت شده اما براش گفتم که زنده است و بچه هاش شهید شدن و خودش در زندانه یکیشون به عکس بالای ساختمون اشاره کرد ، عکس مقتدی صدر بود. تابلو رو که دیدم تازه فهمیدم اینجا دفتر یکی از احزاب ی وابسته به مقتدی صدره ، اومده بودیم لونه زنبور رفیقمون که اومد ما رفتیم داخل و یکی از سرباز ها هم اومد. کمی جلو تر ، از ورودی بازرسی ما رو رد کرد و داخل ساختمون شدیم و رفتیم دستشویی ، تازه فهمیدم چرا کار رفیقم طول کشیده بود.موقع خداحافظی بهشون گفتم با هم عکس بگیریم اما گفتن غیر قانونیه و ممنوعه. کنار مسیر پیاده روی داخل شهر نظامی زیاد بود و زائر کم. همینطور که راه میرفتیم دوتا نظامی عراقی کنار نشسته بودن و با هم بحث می کردن ما رو که دیدن یهو یکیشون گفت چرا شما ایرانی ها از ما عراقی ها بدتون میاد. من گفتم نه ، کی گفته، گفت قناس ایرانی تو تظاهرات عراقی ها رو کشته. کلی باهاش بحث کردیم و پرچم(ایران و عراق) رو از پشت کوله برداشتم و نشونش دادم و گفتم ما مردم عراق رو دوست داریم و گفتم اینها فتنه سعودی و آمریکایی هست تا بین ما تفرقه بندازن و آخر سر هم گفتم ایران و العراق لا یمکن الفراق و رفتیم ، هرچی من می گفتم اون یکی نظامیه تایید می کرد. داستانشون اینطوری بود که یکیشون طرفدار ایران بود و یکیشون درگیر شایعات شده بود و مثل اصلاح طلبای خودمون بود و میخاست روی اون یکی رو کم کنه که در نهایت خودش ضایع شد. توی مسیر داشتیم پیاده می رفتیم که یهو چندتا از این ماشین خفن های نظامی آژیر کشون از کنار ما رد شدن و رفتن. وقتی جلو تر رفتیم دیدیم یکی از شخصیت های ی عراق اومده اون طرف خیابون و کلی صندلی چیده بودن. این طرف خیابون هم نظامی زیاد بود ، داشتیم رد میشدیم که یکی از نظامی ها به من گیر داد و گفت : بنگلادشی؟؟ گفتم : لا ، ایرانی ، بعد پرچم رو از کوله پشتی برداشتم و با دست صاف گرفتم و نشونش دادم و گفتم ایران ، یکم به پرچم نگاه کرد و گفت ایران و العراق . ، هوممم ، خندید و گفت انت شریف . آخه پرچم همراه ما یه طرفش پرچم ایران بود و یه طرفش پرچم عراق و بین دو پرچم نوشته الحسین. بعد از چند کیلومتر پیاده روی ، یه ون سوار شدیم و بیشتر از یک ساعت توی ترافیک سوار ون بودیم. تا بریم محمودیه. کرایمون رو هم یه جوون خوش برخورد عراقی که خودشم مسافر بود حساب کرد و چند دقیقه بعد پیاده شد. شیش نفر بودیم که کرایه ما رو از بغداد به محمودیه حساب کرد نفری یک و نیم دینار یعنی 9 دینار کرایه داد به پول ما میشه حدود 90 هزار تومن. توی راه بیکار بودیم همش از پنجره بیرون رو نگاه می کردیم. از جلو یه ایستگاه اتوبوس رد شدیم که با اسپری روش شعار نوشته بودن ، ایران بره بره. (ضد ایران ) اما توی بلوار ها و میدون های شهر چندین مورد عکس امام ای رو دیدم که زده بودن ولی چون سوار ماشین تو حرکت بودیم نشد که عکس بگیرم در عوض توی مسیر پیاده روی  تا کربلا چند مورد تونستم از نصاویر امام ای که عراقی ها نصب کرده بودن عکس بگیرم. توی مسیر کاظمین تا کربلا حتی یه دونه موکب ایرانی هم نبود بطور کلی ایرانی ها خیلی کم میان این طرف.       روی این تابلو که عکسش پایین هست نوشته مثلی لا یبایع مثله و روی عکس   قرمز زده ، این حدیث از امام حسین (ع) هست که خطاب به یزید می فرماید :مثل من ، هیچ گاه با مثل تو بیعت نمی کند. از این تابلوها تا دلت بخواد به تیر برق های توی مسیر نصب شده بود. الحمد لله انگار فرهنگ شهادت تو عراق هم نهادینه شده و تقریبا همه جا عکس شهدای جهاد با داعش روی و دیوار شهر دیده میشد و این روند تا آخر سفر ما ادامه داشت و همه جای عراق پر از تصاویر شهدا بود و زیر عکس ها می نوشتن شهید البطل یعنی شهید قهرمان توی ون یه نوجون هم جلوی ما نشسته بود که باهاش کلی رفیق شدیم اسمش احمد بود. توی کمر بندی نزدیک شهر محمودیه راننده نگه داشت و پیادمون کرد تقریبا نزدیک محمودیه بودیم ولی بخاطر ترافیک اینجا پیادمون کرد. مادر احمد یه چیزی در گوشش گفت و احمد برگشت به سمت ما و با صدای آهسته به عربی گفت : توی این راه ایرانی ها رو می کشن. اولش نفهمیدیم چی میگه بعد که تکرار کرد من فهمیدم چی می گه و برا رفیقم ترجمه کردم رفیق ما هم با صدای بلند گفت اللهم الرزقنا شهاده فی سبیلک. از اونجا رسما پیاده روی شروع شد. از ستون 70 این مسیر هر چقدر به کربلا نزدیک بشی شماره ستون کم میشه و ستون 1 نزدیک شهر کربلاست. سر ظهر تو اوج گرما تو جاده پیاده شدیم و چند صد متر راه رفتیم تا یه جا برای نماز پیدا کنیم. رفتیم تو یه موکب وضو گرفتیم و نماز خوندیم . عراقی ها همش با هم همه می کردن و می گفتن ایرانی . ایرانی. وقتی یه نفرشون تو موکب نماز خوند فهمیدیم سنی هستن. خلاصه تو این مسیر غیر از ما هیچ ایرانی نبود و حضور ما برای عراقی ها هم عجیب بود البته وقتی به کربلا نزدیک شدیم تک و توک ایرانی هم دیده میشد. حقیقتش توی سی چهل تا ستون اول حسابی احساس غریبی می کردیم اما کم کم یخمون آب شد. تا دلتون بخواد نوشیدنی فراوان بود آب معدنی و انواع آب میوه یعنی آب لیموی عراقی ، آب انار ، آب پرتغال ، شیر موز ، دوغ ، شیر کاکائو و . توی مسیر فراوان بود. قدم به قدم یا کباب ترکی میدادن یا کوبیده ،نخود پخته و باقالی پخته هم زیاد بود. بعضی جاها هم فلافل میدادن ، کله پاچه هم زیاد میدادن ، یه جا نشسته بودیم استراحت کنیم که چند تا جوون اومدن و حدود صد و پنجاه الی دویست متر از مسیر پیاده روی رو موکت قرمز انداختن و روش سفره یه بار مصرف انداختن و هفت هشت تا میز چیدن وسط مسیر پیاده روی ، بعدش تو سفره دلستر قوطی و پرتغال و موز گذاشتن ، ما که نمیدونستیم داستان چیه فقط نگاه می کردیم ، بعد تو سفره ها و روی میز ها یه سری سینی بزرگ گذاشتن که توش یه چیزی شبیه نون تیلیت شده تو آبگوشت بود. بعد هم کنار سفره روی زمین خانومها نشستن و مرد ها هم سرپا کنار میزها ایستادن و با دست از تو سینی ها غذا بر میداشتن و می خوردن ، نزدیک تر که شدیم فهمیدیم کله پاچه است. همین طور کنار سفره چند ده متریشون راه می رفتیم که یه مرد جا افتاده ای زد رو شونم و گفت آقا. با ایما و اشاره گفت خذ الصوره . و به سفره اشاره گرد و گفت ل. منظورش این بود که عکس بگیر و نشون بده . (تا چشمش دربیاد). خلاصه خبر گند زدن های به مردم عراق هم رسیده و تا آخرسفر چندین مورد داشتیم که حسابی برای سلام و درود برعکس فرستادن. تو مسیر یه جور آش عراقی هم بود معروف به شوربه که خوشمزه هم بود. توی این مسیر دیدن قربانی کردن گاو و گوسفند و شتر در کنار خیابون برامون عادی شده بود. واقعا هیچ کجای دنیا که چه عرض کنم توی تاریخ بشریت حماسه اربعین نظیر نداره ، بعد معنویش که به کنار ، ما در حدی نیستیم که ازش حرف بزنیم اما همین بعد مادیش هم معجزه است. صدها کلیومتر رستوران شبانه روزی رایگان کجای تاریخ ثبت شده؟؟؟ میلیارد ها عدد غذا که پخته و پخش میشه. میلیارد ها لیوان آب آشامیدنی و آب میوه ، میلیارد ها عدد نان ، میلیون ها جای خواب و پتو و تشک و بالش ، میلیارد ها استکان چای و قهوه ، حتی این طرف توی ایران پارکینگ میلیونی ماشین های زائران امام حسین (ع) ماها تو برگزاری یه هیئت یا نه ، اصلا تو برگزاری یه مهمونی با  سی تا مهمون کم میاریم و خسته میشیم اما چه کسی میتونه این حرکت عظیم رو مدیرت کنه جز حضرت صاحب امان (عج) ، کدام نیرویی میتونه میلیون ها نفر رو به حرکت وادار کنه جز مغناطیس عشق حسین ، کسی که تا سر کوچه حال نداره پیاده بره تو اربعین ده ها کیلومتر رو با پای پیاده راه میره ، تو دنیایی که همه چیز شده پول و مردم به لاکچری هاشون افتخار میکنن توی اربعین تاول پاها میشه مایه افتخار . توی دنیایی که اگه پول نداشته باشی از گشنگی باید بمیری ، تو اربعین التماس می کنن تا بهت غذا و نوشیدنی و جای خواب رایگان بدن. ولله اربعین معجزه است . اربعین گوشه کوچکی از دنیای بعد از ظهور امام زمانه اصلا اربعین مانوری برای ظهوره ، خدا داره مردم دنیا رو برای ظهور آماده میکنه پس حواسمون رو جمع کنیم که از این قافله جا نمونیم و سرمون بی کلاه نمونه   تو اربعین هر کس هر جوری که میتونه به زائر امام حسین خدمت میکنه . طرف هر چی پول داره خرج اطعام زوار میکنه ، اونی که پول نداره دستمال کاغذی میده و یا با یه لیوان و یه پارچ آب خودش رو به این قافله ی مهدوی پیوند میزنه تا اسمش رو به عنوان خادم الحسین ثبت نام کنن چراکه خادم الحسین بودن شرط مهدی یاور بودنه حتی یه جا توی کربلا دو سه تا جوون بودن که یه تیکه کارتون گرفته بودن دستشون و زائر ها رو باد می زدن ، توی راه بعضیا با شلنگ آب و بعضیا با سم پاش به زائر ها آب میپاشیدن تا خنک بشن. یه دختر بچه عراقی توی مسیر ایستاده بود و به زائر ها آب خنک میداد و فریاد می زد : زایر . ، زایر. ، مای بارد . (آب خنک) وقتی دقت کردم دیدم که یکی از دست هاش از مچ قطع شده و با یک دست آب  ها رو دونه دونه برمیداره و به زوار میده. وقتی فهمید دارم ازش عکس میگیرم با این لبخند زیباش ما رو میهمان کرد. توی مسیر هر جا بچه های عراقی رو میدیدم ، باهاشون یه خوس و بش کوتاه می کردیم و بهشون یه هدیه کوچیک میدادیم ، بچه ها خیلی خوشحال می شدن. توی مسیر پیاده روی اربعین یه پسر بچه رو دیدم که خواهر کوچیک تر از خودش رو ، کول گرفته بود و با سرعت حرکت می کرد و دنبال مادرش می رفت ، اونقدر تند می رفت که حتی نتونستم یه عکس درست و حسابی ازش بگیرم.  بچه ای که توی خونه اگه یه لیوان آب بخواد باید مادرش براش بیاره ، این بار سنگین رو حمل میکنه تا خواهرش رو ببره زیارت امام حسین(ع)  این معجزه ی عشقه ، عشقی که کوچیک و بزرگ نمیشناسه و داره پیر و جوون رو برای ظهور منتقم خون پاکش آماده میکنه. سر ظهر رفتیم تو یه موکبی برای استراحت طبق معمول جوون های عراقی جمع شدن دور ما و کلی حرف زدیم تو همین حال یه نوجوون عراقی اومد و شروع کرد مثل بلبل فارسی حرف زدن ، گفت عموم خونشون خوزستانه ، بعد از کلی حرف زدن و بحث با جوون های عراقی رفتم از انتهای موکب پتو و بالش بیارم که استراحت کنیم ، دیدم یه نفر از پشت به کمرم دست زد ، وقتی پشت سرم رو نگاه کردم دوتا دختر بچه عراقی همزمان با هم گفتن خوش آمدید من چهار میخ مونده بودم . خندیدم و گفتم احسنت . فک کنم اون نوجوونه که فارسی بلد بود بهشون یاد داده بود. جوون های عراقی بعضیاشون خیلی اهل فوتبال بودن ، به فوتبال میگن کره القدم ، خصوصا پرسپولیس اونجا معروف  بود به خاطر بشار رسن . باهاشون که حرف میزدیم خیلی خون گرم و صمیمی بودن و دو سوته پسرخاله میشدن ، بچه هاشونم همینطور بودن و فوری صمیمی میشدن تو یکی از موکب ها یک پسر بچه ای بود که دیونمون کرد از بس که از سر و کولمون رفت بالا تو یکی از موکب ها هم با پسر موکب دار رفیق شدیم . اسمش محسن بود بهش یه هدیه دادیم ، باباشم تو عکس هست. دوتاشون خوش برخورد و با مرام بودن. توی بحث هایی که داشتیم تنها ایرادشون این بود که بینشون شایعه کرده بودن که تو تظاهرات تک تیرانداز ایرانی مردم رو می زنه. و تقریبا همه جا درباره ی این مسئله صحبت شد و ما میگفتیم این فتنه ی سعودی و آمریکایی هاست تا بین مردم ایران و عراق اختلاف بندازن مثل فیلم مختار (آخه عراقیا فیلم مختار رو خیلی دوست دارن و کنار خیابون چندین مورد دیدم که ویدئو پرجکتور گذاشته بودن و مختار پخش می کردن و مردم هم جمع میشدن و نگاه می کردن ،  بعضی جاها عکس فریبرز عرب نیا رو زده بودن و نوشته بودن موکب مختار سقفی ، یا مثلا جلوی موکب مسلم بین عقیل عکس امین زندگانی زده بودن ، فیلم یوسف پیامبر رو هم بعضی جاها پخش می کردن) تو یکی از موکب ها بحثمون بالا گرفت ، چند تا عراقی بودن که یکیشون مثل اصلاح طلبای خودمون حرف حق تو مغزش نمیرفت ، به من گفت تو اصلا بلدی قرآن بخونی ،  منم از حفظ براش خوندم با تجوید ، انتظارش رو نداشت میخواست ضایع کنه اما خودش ضایع شد ، بعدا فهمیدیم معلم قرآنه ، بحث تک انداز ایرانی ادامه داشت ، آخرش رفیقم گفت : آره آقا جون اصلا تک تیر انداز ایرانی بوده ، ایرانی ها منافق توشون زیاد هست و همه که مثل هم نیستن ، همین مجاهدین خلق که تو پادگان اشرف بودن هفده هزار نفر از ایرانی ها رو ترور کردن ، شما عراقی ها هم همین طور ، همتون که مثل هم نیستین ، سنی دارین ، وهابی دارین ، بعثی دارین ، داعشی دارین .   عراقیه آخرش گفت حشد ایران علی راسی (یعنی  ایران رو سر ما جا داره) و گرفت خوابید. بین عراقیا جوون های بابصیرت و آگاه هم کم نبودن و چند مورد داشتیم که اونا ما رو نصیحت می کردن که سعودی و آمریکا می خوان بین شیعه های ایران و عراق تفرقه بندازن. یکی از همین جوون ها که خیلی آگاه و با بصیرت بود ، سی و پنج سالش بود و پنج تا بچه داشت ، میگفت مغازه داشتم که آمریکایی ها با بمب تردنش ، میگفت الان خدا چند برابرش رو بهم داده ، وسط راه یه گدا نشسته بود ، به گدا میگن علی بابا ، این بنده خدا می گفت شیعه ها همشون علی بابا هستن ، می گفت مناطق سنی نشین آب و برقش و امکاناتش بیشتره اما به مناطق شیعه نشین رسیدگی نمیشه. توی مسیر هر صد تا ستون با هم قرار داشتیم و هر از گاهی که بین ما فاصله می افتاد ، در محل قرار همدیگه رو پیدا می کردیم و بعد مسیر رو ادامه می دادیم  ، رفیق ما که هست همراهمون بود ، تو عراق خیلی تحویلیش می گرفتن و به زور بهش آب و غذا می دادن. تو مسیر پیاده روی رسیدیم به جایی به نام ام الحسنین ، یه مرد میانسال اومد سراغ حاج آقا و به زور ما رو برد خونشون ، با این حساب دیگه نمی تو نستیم بریم سر قرار ، به همین دلیل ما اومدیم تو مسیر پیاده روی و همونجا ایستادیم تا بقیه دوستان رو به حاج آقا ملحق کنیم. یهویی فکری به سرمون زد و عطر گل سرخ که از قم خریده بودیم رو از جیب خارج کردیم و می زدیم به زائر ها و بلند بلند با لهجه عربی می گفتیم " زایر ، زایر ، حلاویکم زایر" و براشون عطر می زدیم. اونا هم می گفتن معجورین  یعنی خدا اجرت بده . بلکه با این خدمت ناچیز ، ملائک اسم ما رو هم تو لیست خادمان امام حسین بنویسن. بالاخره همدیگه رو یافتیم و یه وعده غذایی مهمان این خونه بودیم. می گفت دوسال پیش چند تا ایرانی اومده بودن خونمون و خیلی خوشحال شده بود که ما مهمونش بودیم. از تصویر پشت کوله پشتی قبلا براتون گفته بودم ، توی مسیر که پیاده می رفتیم به دفعات بسیار زیاد صدای صحبت کردن افراد پشت سرم رو میشنیدم که درباره عکس پشت کوله پشتی صحبت می کردن مثلا اونی که شخصیت های تو عکس رو میشناخت برای رفیقاش تعریف می کرد. بعضیاشون از پشت میومدن و میگفتن ایرانی صلوات یا میگفتن آقا آقا صلوات از ایرانی آقا رو بلد بودن و از دور صدا می کردن آقا آقا و اگه نگاه می کردی میفهمیدن ایرانی هستی. یه جوون صدام کرد و به عکس کوله پشتی اشاره کرد و گفت " ماکو مقتدا " منظورش این بود که چرا عکس مقتدی صدر تو این شخصیت ها نیست ، (تو مسیر کاظمین به کربلا پر از عکس های مقتدی صدر بود و عکس آیت الله سیستانی ، عکس مقام معظم رهبری هم به چشم میومد و تعداد بسیار کمی هم عکس صادق شیرازی ملعون وجود داشت که اونها هم فقط یه طرح بود که نزدیک کربلا به تیر برق وصل کرده بودن و در طول مسیر اصلا خبری از صادق شیرازی نبود.) بهش گفتم که عکس مقتدا رو ندارم اگه تو داری بهم بده یکی دیگه هم بهم همینو گفت ، گفتم تو خودت عکس مقتدی رو داری؟ دیگه هیچی نگفت. یه جوون دیگه اومد و کلی تحویلمون گرفت و گفت مرجعش امام ایه. توی مسیر بازرسی بدنی زیاد بود ، یه جا به من گیر داد و منو فرستاد که کوله پشتیم رو بگردن ، کوله پشتی رو گذاشتم روی میز تا بازرسی بشه ، وقتی عکس آیت الله سیستانی رو روی کوله پشتی دید ، اشاره کرد که برو ، کوله پشتی رو هم نگشت. با اینکه پرچم ایران رو به کوله پشتی زده بودم ، اغلب منو با عراقی ها اشتباه می گرفتن و فکر می کردن من عربم . ما با حاج آقا دو نفری وسایلمون تو یه کوله پشتی بود چون حاجی کوله نداشت و نوبت به نوبت کوله رو حمل می کردیم ، وقتی نوبت حاجی میشد و من کوله نداشتم داستان های جالبی پیش میومد ، تقریبا همه فکر می کردن من عراقیم و از من آدرس می پرسیدن ، بعضیا شروع می کردن به تعریف کردن به عربی و من فقط لبخند می زدم و سر ت میدادم و سه چهار تا کلمه ای که به لهجه محلی بلد بودم رو می گفتم ، تو یکی از موکب ها یه پسر بچه گیر داده بود و می گفت انت عراقی و باورش نمیشد من ایرانیم. خصوصا که به خاطر اینکه آفتاب سوخته نشم یه چفیه عربی خریدم و مینداختم رو سرم. تو یکی از موکب ها که ظهر رفته بودیم برای استراحت با بچه ها ی عراقی خیلی رفیق شدیم. موقعی که خدا حافظی کردیم و راه افتادیم چند قدمی رو که رفتیم بچه ها با عجله از پشت سر نزدیک شدن و بلند بلند ما رو صدا می زدن ، وقتی رسیدن یه گوشی دستشون بود ، گوشی یکی از رفقای ما تو موکبشون جا مونده بود و بچه ها برامون آوردنش. یه جای دیگه هم یکی از رفقا موقع وضو گرفتن انگشترش رو جا گذاشته بود ، وقتی فهمید از یه جوون عراقی که اونجا ایستاده بود پرس و جو کرد ، عراقیه مشخصات انگشتر رو پرسید و بعد از تو جیبش انگشتر رو خارج کرد و داد به رفیق ما نزدیک کربلا که شدیم ایرانی ها هم تعدادشون بیشتر شده بود و تک و توک ایرانی هم پیدا میشد. من چون تند تر راه می رفتم از بقیه جلوتر بودم و باید نزدیک ستون محل قرار منتظر می موندم تا بقیه بیان ، کوله پشتی رو کنار میذاشتم و رو این صندلی پلاستیکی ها مینشستم ، وقتی یه نفر از جلوم رد میشد که شبیه ایرانی ها بود می گفتم آقا آقا ، ایرانی ؟ و باهاش شوخی میکردم اولش باورشون میشد من عربم بعد که یکم طول میکشید و لهجه ایرانیم لو می رفت می فهمیدن و کلی با هم می خندیدیم. با یه جوون ایرانی تقریبا همینطوری آشنا شدم ،  و کلی با هم حرف زدیم و بحث ی کردیم و خبر دستگیری زم مدیر آمد نیوز رو اون بهم داد و خیلی خوشحال شدم. تو اون چند روزی که عراق بودیم اینترنت نداشتیم و کلا از همه چیز بی خبر بودیم اما این بنده خدا اینترنت گرفته بود و این خبر خوش رو به ما داد. دولت لیبرال کدخداپرست اینترنت رو خیلی گرون کرده بود ، اگه اشتباه نکنم 100mb میشد  بیست هزار تومن اگه این سه چهار  میلیون ایرانی که اربعین رفتن کربلا هر کدوم چهار تا عکس با هشتک تو اینستا گذاشته بودن ، کل دنیا از این حماسه بی نظیر با خبر میشد و عظمت تمدن شیعه رو دنیا میدید اما این از خدا بی خبر ها کاری کردن که دسترسی به اینترنت حداقل باشه ، اینا نوکران شیطان هستند.   ایرانی ها اغلب پشت کوله پشتی هاشون عکس رهبر و عکس نوشته تک تک قدم هایم را نذر ظهورت میکنم زده بودن.  تو یکی از موکب ها یه گروه مشهدی رو دیدم که تصویر اومدن مقتدی صدر به بیت رهبری رو چاپ کرده بودن که کنار رهبر رو زمین نشسته و پرس کرده بودن و زده بودن پشت کوله پشتی ، تو این موکب بچه زیاد بود و ما بهشون بادکنک دادیم و سر صدای بازی کردن بچه ها بلند شد. مشهدی ها هم نمک تبرک حرم امام رضا آورده بودن و به خادم ها میدادن.   رسیدیم کربلا و یه موکب نزدیک حرم امام حسین پیدا کردیم. کوله پشتی ها رو گذاشتیم و رفتیم حرم و قرار ملاقات رو گذاشتیم بعد نماز صبح تو موکب و از هم جدا شدیم. بچه ها از قبل تجربه داشتن به همین خاطر یه تیکه نخ پیدا کردیم و نزدیک حرم دمپایی هامون رو به نرده ها گره زدیم. (جلوی حرم ها کوهی از دمپایی وجود داره.) نزدیک حرم حضرت عباس روی این کوه دمپایی نشسته بودیم کنار یه پاکستانی و صحبت می کردیم ، که یه افغانستانی اومد کنارمون و بعد هم یه لبنانی اومد که فارسی هم بلد بود. بهشون گفتم ببینید الان ما چهار نفر از چهار کشور مختلف تو کشور پنجم یعنی عراق جمع شدیم و با هم رفیق شدیم به معنای واقعی کلمه عشق امام حسین ما رو اینجا جمع کرده ، (الحسین یجمعنا( یه جوون عراقی تو سرداب حرم امام حسین (ع) در حال خوندن نماز بود، پشت لباس سیاهش با خط خوش نوشته شده بود الموت الاسرائیل (مرگ بر اسرائیل) توی کربلا از همه جای دنیا زائر دیده میشد من خودم از ایران بودم و تو کشور عراق از گرجستان و افغانستان و پاکستان و لبنان و نیجریه و ترکیه و هند و آذربایجان ، زائر دیدم. بعضی پرچم ها رو اصلا نمیدونستم مال کدوم کشوره . موقع برگشت هم از کربلا با تریلی صلواتی رفتیم نجف پابوس مولا علی (ع) ، از جایی که پیاده شدیم تا نزدیک حرم یه موتور سه چرخ ما رو صلواتی آورد ، وقتی باهاش حرف زدیم فهمیدیم مثل خودمون بسیجیه یعنی عضو حشدالشعبی عراق بود. قبلا نمیدونستم که مزار شهید هادی ذوالفقاری تو وادی السلام نجف هست و وقتی دیدمش تعجب کردم ، خدا وکیلی شهدای مدافع حرم خیلی گل بودن که خدا اینطوری عزیزشون کرد. قبر آیت الله قاضی هم تو وادی السلام بود. تو وادی السلام زیاد چرخیدیم بعضی جاها یه در وجود داشت که پله میخورد میرفت زیر زمین و داخلش تاریک بود. من سیم مفتول دور دستگیره رو باز کردم و رفتم داخل ، وقتی من رفتم چند تا برادر افغانستانی هم ما رو دیدین و جرات کردن اومدن داخل ، خیلی تاریک بود ، توی دیوار مثل غار های کوچیک دو ردیف قبر وجود داشت که دوتاش پر شده بود و سنگ داشت و بقیش خالی بود یعنی جنازه رو هل میدن داخل و درش رو تیغه می کنن و خاکی در کار نیست.   از نجف با اتوبوس رایگان رفتیم تا خارج شهر و بعد هم با یه اتوبوس رایگان دیگه دو ساعتی رو رفتیم و بعد هم با تریلی رفتیم تا کوت و اونجا کلی تحویلمون گرفتن و غذا بهمون دادن و از کوت با اتوبوس رایگان رفتیم تا مرز مهران چند تا خانوم هم بودن که مرد همراشون نبود و یه عالمه هم اسباب و اساس داشتن که تو همه ی این جابجایی ها با ما بودن و کمکشون وسایل رو حمل می کردیم. از مرز هم به راحتی رد شدیم و برگشتیم به ایران. چیزی که تو این سفر جالب توجه بود اعتماد و ایثار و احترام بود و از همه مهم تر اینکه به ما میگفتن زایر ، و اصلا مهم نبود که شما کارگری یا کارمندی یا پول داری یا فقیری یا سیاهی یا سفیدی یا نماینده مجلسی ، تو زائر امام حسین هستی و همه ی این تکریم ها بخاطر اینه که تو خودت رو به امام حسین وصل کردی و منتظر ظهور منتقم خون  امام حسین هستی .   التماس دعا یاعلی

متن ادبی برتر از شهروز براری صیقلانی رمان نیلیا نشر چشمه

متن برتر ، از رمان نیلیا بقلم توانمند نویسنده ی مدرنیته شین.      شهروز براری صیقلانی رمان نویس محبوب ایرانیان    اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم‌. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش.    مـــــادرش؛ دختره دیگه کیه؟ کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچه‌ی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم در عقلت شک میکنم ، حتما با اسب هم حرف زدی !؟ پس با این اوصاف دیشب پرخوری کردی و خوابهای پریشان دیدی  {کَمی‌‌سُکوت} داوود: میگفتش که نیلیاست .من داشتم توی یه مسیر باریک روی ابرها راه میرفتم ، که یهو ، دیدم یه دختر بچه با یه عروسک ، جلوم ایستاده ، و سریع یاد بچگیامون افتادم ، چون شبیه آیلین بودش ، اون نگام کرد و از کنارم رد شد. بالاتر یه پنجره بدون دیوار با پرده‌ی سفید و یه رادیو مثل رادیوی ما بود. اون رفت پنجره رو بازکرد، بعد. موهاشو باز کرد. پرده رو بست. و رفت. من تعقیبش کردم. دیدم از کنار یه درخت بید بزرگ ولی خشکیده و سوخته عبور کرد و  رفته کنار یه چشمه‌ی آب زلال و تمیز ، و خم شده داره خودشو توی آب چشمه نگاه میکنه ، بعد صدای قهقهه‌ی خنده‌ی کودکانه‌اش پیچید توی آسمون ، و یهو پاشد شروع کرد کنار چشمه ، راه رفتن ، تا لبه‌ی آبشار رفت، بعد کل مسیر رو برگشت،  اون رسید به یه اسب بالدار . عروسکشو بوسید و انداخت کنار جاده روی ابرها ، بعد آیلین یهو تبدیل به یه دختر جوان شد. من رفتم سمتش ، ازش سراغ آیلین رو گرفتم ، اون میگفت خودشه ولی الان توی اون دنیاست و  نیلیا صداش میکنه مادربزرگش . _میگفت که فقط جسمش از قید حیات رفته ولی خودش همچنان زنده‌ست. و بزرگش ، ته کوچه میهن ، بغل خونه‌ی شهریار اینا ، زندگی میکنه! آخه چرا بعد این همه سال یهو بی مقدمه اون دختربچه ، باید به خوابم بیاد؟ و جالبش اینجاست که شهریار هم دقیقا توی هَمون خونه ی مَتروکه خودکُشی کرده. هَمون خونه‌ای که دخترک توی خوابم گفتش.  _مادرش؛  نمیدونم والا! از حَرفات سردَر نمِیارَم. حَتما اون خونه‌ِی متروکه سنَگینه ، خب تو غروب رفتی داخلش، شهریار رو توی اون شرایِط پیدا‌ کردی, و باعث شدش ناراحت بشی ، و چنِین خواب آشُفتِه و پَریشانی ببینی. انشالله که خیر باشه.   داوود: چرا هَمه میگَن اون خونه سَنگینه؟ سنگینه ،یعَنی چی خُب?       —درمقابل نیلیا نیز از پرواز کردن درون آسمانی بیکران ، و قدم زدن بر ابرهایی از جنس مرغوب خیال ، خسته میشود و همزمان با طلوع خورشید در آسمان ابری شهر ، بیدار میشود ، و ـمـادربــزرگش را در حال نماز خواندن میبیند ، او خَــــــــــــمیازه ای به وسعت سجده‌ی مادربزرگش میکشد . و از جایش برمیخیزد ، قبل از هرچیز  به فکر فرو میرود که طی شبی که گذشت ،در خواب و در عالم رویا ، چه خوابی دیده ! اما چیزی در یادش نمانده ، و هر چه فکر میکند ، رُبـــــان صـــــورتی رنگش را پیدا نمیکند . از مادربزرگش سراغ رُب‍ــــــان صورتیش را میگیرد و مادربزرگـ ، حین خواندن نماز ، به رسم همیشگی ، اَلْلّٰهُ‌اَکـــــــــــبَرٌ  را دو پهلو و به کِــــنایه بلندتـــــَر میگوید. نیلیا بخاطر دارد که شب قبل از خواب ، موهایش را با رُبان صورتی محبوب و همیشگی اش بسته بوده . ولی اینک موهایش پریشان است و خبری از رُبان صورتی رنگ نیست ، لحظاتی بعد  نیلیا طبق عادت ، سرش را بروی پای مادربزرگ گذاشته تا که موهایش را برایش ببافد . مادربزرگـ نیز صبورانه در حال گیس نمودن موهای پریشان نوه‌اش است.     نیلی میپرسد از او؛ خدا کجاست؟ بهم بگو مادرژون جونی ، خدا چیه؟ چجوری میتونم ببینمش؟ چجوری حرفمو و سوالمو ازش بپرسم تا بهم جوابه‍ای راست راستکی بده.‌   _مادرب‍ـ‌زرگـ ; خدا بی نهایت نزدیکه بهت . اما با چشم بصری قابل مشاهد نیست ، اون مثل ادما محدود نیست و لا مکان و بی زمان همیشه وجودش جاری‌ست . اون بی نهایت بزرگه‌ ، اما بقدر فهم تو کوچیک میشه . خدا رو با چشم دل باید ببینی عزیزدلم‌ ‌. اون بقدر نیاز تو فرود میاد و بقدر آرزوی تو گسترده میشه و بقدر ایمان تو کارگشا میشه. و به قدر نخ پیر زنی دوزنده باریک میشه.  (نیلی: یعنی عین شما که دوزنده ه‍ستی ،و هربار میخوائ نخ رو سوزن کنی ، با چشمای خسته ات، و منو صدا میکنی تا برات نخ رو سوزن کنم ، اما من پشت پنجره دارم کوچه رو دید میزنم  ، و نمیام کمکت کنم؟ یعنی اون وقت همیشه خدا میاد بجای من برات نخ رو سوزن میکنه؟)   _م‌+بزر‌گ؛ نخ رو که سوزن نمیکنن. عزیز دلم باید بگی ، سوزن رو نخ  میکنه.  [نیلیا از شیطنت واژه ها را اشتباه تلفظ میکند!] نیلیا:: مادرژون ژون ‌جونی برام توضیح بده که خدا میتونه تبدیل به چه چیزایی بشه ؟ یعنی مثلا میتونه به یه گل تبدیل بشه؟ پروانـــــِه چطور؟ .(+م‌بـ‌زرگ; مه‍ربونی خدا همه جا هست ، و به قدر دل امیدواران گرم میشه . واسه یتیما پدر و مادر میشه‌، بی برادران رو برادر میشه، بی همسرماندگان رو همسر میشه ،واسه عقیمان فرزند میشه‌.  ناامیدان رو امید میشه. گمشده هارو رو راه میشه. واسه تاریک ماندگان نور میشه. رزمنده ها رو شمشیر میشه. واسه پیرها عصا میشه ، و به قلب ، محتاجان به عشق ، عشق هدیه میده. خداوند همه چیز میشه ، همه کس رو میبینه . و همه کار میکنه اما به شرط اعتقاد  -به شرط پاکی دل ، به شرط طَهارت روح ، و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.)  نیلیا:: ابلیس دیگه چیه؟ چه موجودی هستش؟ چرا میخواد معامله کنه؟ مادرژونی من اینایی که میگی رو اصلا نمیفهمم که چی هستند. و آخه میدونی چیه ! من راستش یه چیزی میخوام از خدا ، و فقط خدا میتونه برام انجام بده و شما الان گفتید خداجون ه‍مه کار میکنه اما به شرت انتقام؟  م‌+ب‌: نه عزیزم ، بشرط اعتقاد    نیلیا؛؛ خب بعدشم گفتید .  توالت نوح! خب اینا چی هستند؟  [م‌+ب‌: من گفتم طهارت روح و پاکی دل.  عزیزدلم یادته دیشب برام از هاجـر رفیق شفیقت تعریف کردی؟ یادته همش مسخره اش میکردی که کلمات رو ابشبابا میگه! حالا ببین چوب خدا صدا نداره . و خودت هم شدی بدتر از هاجــَـــــر ، و همه چیز رو إبشبابا میگی.] نیلیا:: نه مادرژونی ، من الکی اشتباهی گفتم تا کاری کنم شما مجبور بشی از واژه‌ی (اشتباه) استفاده کنید و اون رو تلفظ کنید . خخخخ آخه خیلی خوشگل اشتباهی کلمه‌ی اشتباه  رو میگید. خواهش میکنم یه بار دیگه بگید .م+‌ب‌؛؛ من ابشباباه رو درست میگم  إبشباباهی نمیگم. (درهمین حال نیلیا از خنده ریسه میرود ، و آنچنان صدای خنده‌اش بلند میشود که باران بند می‌آید و گربه سیاه رنگ  به آسمان شک میکند  نیلی؛ مادرژونی من یه تصمیم جدید گرفتم. تصمیم گرفتم دیگه برای زندگیم تصمیم جدیدی نگیرم. جدی میگم. چون انگاری که من نقشی در زندگیم ندارم. شایدم که اصلا زنده نیستم.  نمیدونم!  من به خواب هرکه میرم انکار عزراییلم. چون فرداش میمیره.  مادربزرگ با تعجب: چی؟ چی‌چی میگی واسه خودت؟  چرا غنچه ای حرف میزنی؟ واضح حرف بزن ببینم.  نیلیا: اخه راستش رو بخوای  من چند شب پیش بخواب شهریار رفته بودم . یعنی تصادفی اونو توی خواب دیدم. و توی خواب بهش گفتم که برات یه پیغام اوردم از طرف سقاخونه.  شهریار فقط منو نگاه میکردش و بعد مادرش یعنی شوکت خانم رو دیدیم که یهویی بیست سال جوان شده بود و انگاری باردار بودش. بیتوجه به ما اومد و رفت یه شمع روشن کردش توی سقاخونه. و منم روبان صورتی رنگی رو دادم به شهریار               ★داستان‌پانزدهم★             (جنون_مرگ)    __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت    ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑ ﺑﻮﺩ ﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺶ ﺭﻭﺶ ﻓﺮ ﻣ ﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟! هــــان؟ به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شدی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای! ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه ‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج آ إم» موج اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟ واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما! اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی. ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما. جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟ یعنی من الان باید چیکار کنم؟ میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟ چه کمکی؟ نمیدونم خب! ولی اون. حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره   ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.  ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟ چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟ خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا     ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود ♪: دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.   نسیم کاکلش جونی به من داد،   لب خندونش از دینم بدر‌کرد.  فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،   غم‌عالم نصیب جون ماکرد.   غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫     فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و داد بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد.     __در محله‌ی ضرب، درون باغ هلو، هاجر برای فرار از افکاری که واقعیت را به او یادآور میشود، به حاشیه پناه برده تا سرگرم مسایل روزمره بشود. صبح از راه رسیده و خورشید، با نورِ خفیفی که از پشتِ کوه ها می پراکند، روز را با سفیدی صبح، اعلام می کند. آنگاه سکوتِ شبانگاهی ، جایش را به صدای نوای بلبل ها و گنجشکها میدهد ،  و سحرگاه به آرامی تمامیِ افکار منزجر کننده از روح و روان هاجر پاک شده و در تاریکو روشنِ صبح گُم می شوند . هاجر سحرخیز است و هردم از عالم سیاهه خواب به روشنای بیداری سلام گفته و ابتدا اشکشهای شب پیشش را پاک می کند و خود را برای کارهای روزانه آماده می کند ، او با هزار و یک امید و انگیزه تمام لحظات روزهایش را قدمن به غروب میرساند تا راس ساعت هفت، سرکوچه‌ی میهن، نیلیا را ملاقات کند، و مانند روزهای اول آشنایی ، تا به صف نانوایی حرف بزنند، شوخی کنند و زمان را با هم بگذرانند، از نظر هاجر، نیلیا پاکترین و معصوم ترین فردی‌ست که از آمدنش به شهر، تاکنون او دیده. اما چند صباحی‌ست که تمام لحظات مشترکشان، وقف حرفهایی میشود که نیلیا راجع به شنیده‌هایش مطرح و عنوان میکند‌. همان چیزهایی که از جانب دوست جدید و غریبشان (آمنه) بیان گردیده، و به مزاج نیلیا خوش نشسته. ازاین رو، نیلیا میل دارد، تمامی حرفهایی که شنیده را برای او نیز تعریف کند، اما هاجر حس حسادت و یا حتی مقداری رقابت نسبت به آمنه دارد. زیرا جمع دونفره‌ی دوستانه‌ی‌شان را برهم زده. شخصیت و نوع پوششی که آمنه دارد ، کاملا متفاوت است با هاجر. آمنه همواره حرفهای عجیب غریب و متفاوتی میزند که حس کنجکاوی هر شنونده‌ای را برمی‌انگیزد. درمقابل اما هاجر بی‌ادعا و ساده‌لوح بنظر می‌آید. او همواره لباسی سفید و محلی مخصوص شهرشرقیِ ٫رودِلنگ٬ را به تن دارد، و اکثرا شور و شوق خاص و دونفره‌ای (،همراه نیلیا،) برای کنجکاوی و کنکاش در ناشناخته‌ها را در سر میپروراند او بهمراه نیلی چند صباحی‌ست هدف مشترک و مشخصی را دنبال میکنند. و در حال کشف اسرار و راز و رمزهای پنهان در باغ هلو هستند‌. چند شب پیش نیز، او به پیشنهاد نیلیا ، با چراغ روشنایی با ترس و لرز ، مخفیانه به گوشه‌ی تاریک و مرموز باغ رفته و پس از دقایقی پر التهاب ، توانسته بود تا هجم برگهای خشکی که روی یکدیگر تلنبار شده بود را به کناری بریزد و در نهایت مطابق آنچه انتظارش را داشت، به سطح سفید سنگ قبری برسد‌. با دیدن سنگ قبر و اطمینان از وجود چنین آرامگاهی ، به فکر خواندن نام مُت‍َوَفیٰ افتاد که در همان لحظه از شنیدن صدای پارس سگهای درون باغ ، مضطرب میشود و از ترس لو رفتن، و بیدار شدن خانم دیبا از صدای سگها، سریعا آنجا را ترک میکند، آن شب او توانسته بود که به لطف نور ماه‌تاب (مهتاب) اسم روی سنگ قبر را بخواند، اما با توجه به اتفاقی که لحظات پس از آن ، حین عبور از سالن پذیرایی ، بقصد رفتن به اتاق زیر شیربانی، برایش رخ داد ، فعلا از ادامه کنجکاوی و کنکاش ، دست کشیده . در عوض به دنبال یافتن راهی برای بهبود بخشیدن به رابطه‌ی دوستانه‌اش با نیلیاست.  _اینک نیز هاجر زیرکانه و نامحسوس ، پشت قفسه‌های پر از کتاب ، درون سالن پذیرایی، ایستاده و کتاب قطوری که از آمنه قرض گرفته است را در دست دارد و مخفیانه ، و رومه‌وار میخواند ، و هر ازگاهی موزیانه نگاهی از لابه‌لای کتابها ، به درب اتاق خانم دیبا میکند. گویی که در حال انجام کار خلافی‌ست و حرکات رفتارش مملوء از پنهانکاری و ترس و اضطراب است.   لحظاتی بعد درب اتاق باز میشود، هاجر از ترس ، نفسش بند امده و بی‌حرکت ،خشکش میزند.  خانم دیبا از پشتِ هاله‌ای پُـر از ابهام ظهور کرده و شروع به قُرقُر زدن میکند، راجع به چیز ثابت و مشخصی حرف نمیزند ، بلکه در خصوص آسمان و ابرهای سمج و همیشگی‌ ان ، شِکِوِه و گِــلایه دارد. هـاجر از پشت قفسه‌ی کتابها، به صدای دیبا گوش میدهد، گویی خانم دیبا ، متوجه‌ی حضورش در سالن نشده، هاجر سولفه‌ای نمایشی میکند تا حضورش را اعلام کند، گوشهای خانم به حـَـدی سـَنگین است که به هیچ وجه متوجه‌ی سولفه‌ی نمایشی هاجــَر نمیشود. هاجر آرام و بیصدا ، از پشت قفسه‌ی کتابها بیرون می‌آید ، و پشت سر دیبا ، راست و ســیخ می‌ایستد، دیبا که مشغول قـــُرقُر  زدن است ، ناگاه برمیگردد و از دیدن هاجر شوکه میشود ٬ _هاجــَر با دلهره و استرس آب دهانش را قورت میدهد و با دستپاچگی میگوید؛  واای ببخـشیدآ خانوم‌جان، ترسوندمتون‌آ؟ بخودا ، والا ، خنوم جان(خانم‌) اصلا قصد ترسوندن شما رو نداشتم‌آ. فقط یهویی عمدی بودآ.   ®خانم دیبا نگاهی تلخ و از بالای عینکش به سرتاپای هاجرمیکند؛♪ یعنی چی که قصدی نداشتم، عمدی بود؟ بازم که شروع کردی به پرتو پلا گفتن. باید بگی قصد بدی نداشتم. یا که از عمد نبود. _ه‍ٰ‌ج؛ آهاا ، یعنی بله. همینی که شوما(شما) میگی دورسته (درسته). خنوم‌جان با من امری ندارین؟   دیبا؛ نه ، عرض خاصی نیست، بفرمایید برید به کارهای روزمره‌تون برسید.   _هٰ‍ ج؛ هاٰ؟  چی فرمودین؟. روزنمه؟ کدوم روزنمه؟ من که رومه ندارم والا بخوداا!   دیبا؛ رومه نه. بلکه› روزمره، یعنی روالِ معمولِ رایج در طی یک روز.  _هٰ‍‌ج؛ ه‍ی خانوم جان کدام کارای روزمنره؟ (روزمره) والا از خودا که پنهون نیستا، از خلق خودا چه پنهون، من  مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشم‌آ‌ نه از رفتن کسی دلگیر.  والا بیکسی هم عالمی داره‌آ .خدایا اونقدرآ تو خودم ریختم‌آ که از سرمم گذشت‌آ. خوداجان (خدا) دارم غرق میشما ٬ دستت کجاستا؟ هی روزگار، من به درک!،، -خودت خسته نشدیا ، از دیدن تصویر تکراریِ درد کشیدنِ من؟ حرف دلم رو اگه امروز بزنما، اسمش میشه› "حرف دل". _اگه نگما فردا میشه"حسرتا". پس بزارید بگما. اصلا خانم جان می دونی چیا؟   ®دیبا با کمی مکث و نگاهی عاقل اندر صفی میگوید :♪آاااوو هاجر چقدر دلت پُر بودش دخترجون. حالا من یه کلمه حرف زدم ، تو دیگه بیست خط مقدمه چینی نکن برام. تازه ازم میپرسی که چیه!  خب باشد میشنوم بگو. چیه؟   _ه‍ٰ ج؛ این دوختره ، نیلیا از وختی(وقتی) که با اون دوغتره(دختره) که اسمش آمنه هستا، دوست شد‌ا ، رفتار کردارش تغییر کردا. دیگه حتیٰ یه خبری از احوالم نمیگیرا.  _دیبا؛ آهان!.پس بگو! از دست رفیقت ناراحتی!؟ خب تعریف کن تا بشنوم چی‌شده و چه اتفاقی تو رو آز‍ُرده‌خاطر  و پریشان‌حال کرده؟!   {کمی سکـــوت}. دیبا؛ هاجر مگه با شما دارم حرف نمیزنم؟ پس چرا لال شدی داری دیوار رو نگاه میکنی. داشتی میگفتی، چرا یهو ماتت برده؟.  -ـ®هاجر‌ که چهره‌ی حق‌بجانب و رنجیده خاطرش براَفروخته‌ و غضب‌آلود گشته ، أبروی چپش را با غیض کمی بالاتر داده و چشم راستش را با حالتی موزیانه ریز نموده و به سمت خالیه اتاق خیره گشته ، گویی در حال خیال پردازی و تجسم لحظه‌ی انتقام‌گرفتن از آمنه است ، او که مـَحو افکاری مجهول شده ، در تصوراتش غرق است و هیچ عکس‌العملی بروز نمیدهد، زیرا اصلا صدا خانم دیبا را نمیشنود و کاملا گوش به صدا و نَجوایِ درونش سپرده  ، او حتی پلک هم نمیزند  و ظاهرا نفسهایش را نیز جایی میانِ قفسه‌های کتاب و یا اتاق زیر شیروانی جا گذاشته.   دیبا اینبار با عصای چوبی و بُرّاقش به نرمی و آرامی ضربه‌ای به پشت پای هاجر میزند ، هاجر به یکباره سراسیمه بخودش آمده و در پاسخ با حرص و لجاجت میگوید??؛ خنوم‌جان آمنه یه حرفهای دروغ و چرت پرتی میگه‌آ ، که اون سرش ناپیدا. میگه با یه پسری که مُطرِب و خواننده‌ست‌آ ، توی داخلِ، اینترپت(اینترنت) آشنا شده‌آ و با هم ازدواج کردن‌آ. بعدش که ازش میپرسیم اینترپت چی هَست‍ ‍ـ‍‌‍آ؟ میگه که چون از آینده اومده‌آ ، یه چیزایی و یه جاهایی بَلَـده که ما بـَلَد نیستیم‌آ. این طفل معصوم، نیلیا، ازبسی که ساده‌ست‌آ، حرفاشو باور میکنه‌آ.  _دیبا؛ خب تو هم اگه دلت میخواد که توجه‌ی نیلیا رو بدست بیاری ، باید با حرفهات و رفتارت کاری کنی که اون بهت جذب بشه و یه چیزی ازت یاد بگیره و یا از تجربه‌هات بهره‌مند بشه. نیلیآ دختری نوجوان و بی‌تجربه‌ست و بطور غریزی سمت افرادی کشش پیدا میکنه که حرفای نو و تازه‌ای برای گفتن دارند.  _ه‍ٰ‌ج؛  خب آخه. من مثلا چی‌آ باید بگم‌آ تا اون نشنیده باشه‌آ و براش تازگی داشته باشه‌آ؟ _دیبا؛ نمیدونم ، من که جای تو نیستم تا بدونم چه چیزایی رو میدونی و چه چیزایی رو نمیدونی.   _هٰ‍‍ ج؛  مثلا میتونم براش از خاطرات سالهای قحطی بزرگ بگم‌آ. اینکه سال ۱۳۲۰ انگلیسا از قصد تمام غلات‌ و گندما و حبوبات ذخیره شده و آذوقه ‌ی ما رو خریدن‌آ  تا برای سربازاشون که درحال جنگیدن توی جنگ جهانی دوم بودن‌آ بفرستن‌آ.  انگلیسا توی اوج قحطی ، حتی از دریافت کمکهای کشورهای همسایه به ما، جلوگیری میکردآ به این بهونه که تمام تجهیزات حمل نقل آبی خاکی ، در اون روزها ، باید در اختیار جنگ باشه‌آ . در حالی که تا به الان همه خیال میکردن اون قحطی بخاطر خشکسالی بوده‌آ اما در اصل نقشه‌ی پلید واسه نسل کشی ایرانیا ، توسط روباهه مکار بوده‌آ ، و اون سالها هشت تا ده ملعون از ادمای این دیار از گرسنگی تلف شدن‌آ.   .®دیبا که ابروهایش را بالاتر از حد معمول داده  و با دهانی که از شدت تعجب نیمه باز مانده  ،در حالتی متحیر و شوکه ، از بالای عینکش به هاجر خیره شد ، کمی با مکث و استخاره پرسید؛ گفتی که هشت تا ده ،چی؟    _ه‍ٰ‌ج؛  هشت تا ده مَلعون نفر ایرانیا از قحطی فوت کردن‌آ.   _دیبا؛ ملعون دیگه چیه! میلیون باید بگی. هشت تا ده میلیون نفر. درضمن اینا که به سن و سالت نمیخوره ، پس از کجا چنین چیزای قلنبه سولنبه‌ای بلدی؟. مامان‌بزرگت برات تعریف کرده؟.   _ه‍ٰ‌ج؛ والا از خودا که پنهون نیست‌آ از شوما چه پنهون ، من خودمم مثل اون دوخترکِ دماغی، (آمنه) ، از زمان خودم یهو بیست ، سی سالی جلوتر تبعید شدم‌آ.  (®دیبا با اخمی معنادار٬  نگاه تلخی به هاجر انداخت که هاجر سریع دستوپایش را گُم کرد و با خنده‌ای مصنوعی و از روی ترس ادامه داد که.)    _ه‍‌ٓ·ٰج؛  ببخشید شوخی کردم‌آ بخودا.  داشتم تمرین میکردم‌آ که اگه نیلیا ازم پرسید‌آ که اینارو از کوجا میدونم‌آ ، بهش الکی بگم‌آ که منم عین اون دوختره، مسافر زمانم‌آ. ولی چون اون از آینده اومده‌آ ، من بجاش از قدیم قدیما اومدم‌آ. همین .  بخودا داشتم شوخی میکردمااا    _دیبا؛ خب حالا بگو ببینم اینارو کی برات تعریف کرده؟  (®ه‍ٰ‍اجر به ارامی و شرمندگی سرش را پایین می‌اندازد و زیرلب چیزهای نامفهومی زمزمه میکند ، انگار که برای خودش قُــرقر میزند، سپس دستانش را که پشت خود پنهان کرده بود ، بیرون می‌آورد و بواسطه‌ی کتاب قطوری که در دستانش است، منبع و مأخذ حرفهایی که زده بود افشا میشود.  دیبا با کمی دقت ، ابروهایش را پایین می‌آورد و چشمانش را بروی کتاب ریز میکند ، عینکش را کمی بالا میدهد ، سپس به هاجر خیره میشود و میپرسد) _دیبا؛♪خب حالا این چی هستش؟  _ه‍‌ج؛ کتاب هستش‌آ.  _دیبا؛ میدونم که کتابه. از کجا اومده؟    _ه‍‌ج؛ بخودا از توی کابینت کتابدان بر نداشتمش‌آ.   _دیبا؛ خودمم میدونم که از قفسه‌ی کتابخونه بر نداشتیش. چون خودم اولین باره که چشمم بهش افتاده.  اسمش چیه؟ نویسنده‌اش کیه؟  _ه‍‌ج؛ اسمش ، یتیم‌خانه‌ی ایران  هست‌آ. راجع به قحطی بزرگ‌و هولوکاست نسل کشی ایرانیاست‌آ       (®دیبا با تعجب جلو میرود و کتاب را از دستان هاجر گرفته و نگاهی به جلدش میکند ، آنگاه صفحاتش را ورق میزند و با تعجب نگاهی به هاجر سپس به تاریخ انتشار کتاب میکند، آنگاه سمت دیوار و تقویم چهاربرگش میرود. سرش را تکانی میدهد ، و کتاب را به هاجر پس میدهد.)  از هاجر میپرسد♪؛  بهم بگو ببینم که این کتاب رو از دست همون دختره که گفته بودش توی زمان گُم شده و بیست سالی یهو به عقب برگشته،  یعنی، آمنه، گرفتی! درسته؟   _ه‍ٰ‌ج؛ آره. درسته خنوم‌جان . _دییا؛  یه سوالی ازت میکنم ، خودم پاسخش رو میدونم، اما میخوام بدونم راجع بهش خودت چه فکری میکنی.  _ه‍‌ج؛ راجع به چی خنوم‌جان؟؟  _دیبا؛ تو چند لحظه‌ی پیش که وارد اتاق شدم ، برگشتی گفتی، حرف دل رو اگه نزنی ، حسرت میشه. ولی حرف دلت رو نزدی، و الکی وانمود کردی که منظورت به دوستت نیلیا و بی‌محلی هاش بوده، اما من میدونم که تو همه چیز رو در مورد حقیقت ماجرا فهمیدی، ولی سکوت میکنی. حالا برام راجع به  ماهیَّت و نَــفْسِ وجودت بگو؟          _هٰ‍‌ج (با بُغض)؛ والا چی بگم‌آ خنوم جان! از روز اولی که اومدم‌آ پیش شوما. یعنی شوما لوطف کردین و پناهم دادین‌آ، من متوجه‌ی یه چیزایی شده بودم‌آ.    _دیبا با نگاهی برقدار و مهربان ، به هاجر زل میزند و با خونسردی و لحنی خوش میپرسد؛♪چه چیزایی؟!     _هاجــَـــــر (اشک در چشمانش حلقه زده، بُغض راه گلویش را بسته) ♪؛  من خیال میکردم‌آ که شوما از باغ خارج نمیشید، و خودتون رو در زمان و مکان حبس کردین‌آ. یواش یواش‌آ فهمیدم توی این باغ و توی این خونه ، هیچ ساعتی کار نمیکنه و زمان توی این فضا و مکان متوقف میشه‌آ. من همش از صدای جُغد زیر شیروانی میترسیدم ، ولی بعدش کم کم از سگهای درون باغ وحشت داشتم‌آ. من همون اوایل فهمیدم که حضور و رفت و آمدم رو سگهای نگهبان باغ حس میکنن ولی انگار منو نمیبینند ، انگار اصلا وجود ندارم. درعوضش ولی تمام گربه‌ها منو میبینند‌آ  -®دیبا سر صندلی چوبی‌اش مینشیند ، گویی لبخند ریزی به لب دارد ، عصایش را به کنار شومینه تکیه میدهد ، سیگار باریک ”موررا به چوب سیگاری‌اش وصل کرده ، طبق عادت ،خاموش بروی لب میگذارد. صفحه‌ی گرام را با اشاره‌ای به چرخش در می‌آورد و سوزنش را پایین اورده و بر سطح صفحه میگذارد. صدای بانوی آوازه‌خوان فضا را تصائب میکند. هاجر که اشک از چشمش سرریز شده ، بینی‌اش سرخ گشته و انگشتانش را به هم گره کرده و گاه با لبه‌ی چین دار ، لباسش بازی میکند، نگاهش به فرش زیر پا چسبیده، و هراز گاهی آب دماغش را بالا میکشد، دیبا با خونسردی و باوقار نگاهی به هاجر میکند ، لبخندی از رضایت گوشه‌ی لبش جا خوش کرده، سرش را به معنای تایید تکان میدهد و میگوید ♪؛ خب!. پس بالاخره فهمیدی؟! میدونستم دیر یا زود متوجه میشی. اما روز اولی که اومده بودی پیشم ، برام سخت بود تا بعد از اون اتفاقاتی که برات پیش اومده بود ، حقیقت رو برات شرح بدم. تو میدونستی که یه اتفاقی توی کلیّت روزگارت رویداده اما هنوز درک درستی از این مرحله از زندگانی نداشتی. تو زندگی رو به زنده بودن جسم و کالبدت تعبیر میکردی و هرگز انتظار تجربه‌ی چنین حالتی از مفهومِ زندگی رو نداشتی. حالا که به ماهیّت خودت پی بردی، برام از شب حادثه و احساست بگو٬٫   _هاجر؛ بخودا چیز زیادی یادم نمونده، امااما چرا! یه چیزایی‌آ یادمه‌آ. روز آفتابی ای بودآ، پنج‌شنبه‌ی غمناک و جلفی بودآ ، از اون روزا که دلت میگیره.ها.  خایلی حس بدی داشتم‌آ،    مانقولی یجوری بهم نگاه میکردآ، انگار حرفی توش بود. یعنی حرفی‌ توی نیگاش بود. اون رو بردم توی تلنبار (طویله) بستم‌آ  _دیبا با نگاهی متعجب ، سوی هاجر خیره میشود و میپرسد♪؛ مانقولی؟ مانقولی دیگه کیه؟  _هاجر؛ اسم گاو کلاش‌ملاشیِ من بود‌آ.  _دیبا؛ کلاشملاشی دیگه چیه؟  هاجر؛ یانی(یعنی) رنگش‌آ سیاه سفیدی بود . بعد از اینکه اونو توی تلنبار بستم‌آ ، رفتم تا مَــجِـد (مسجد) گلدسته‌ی روستامون ، سَرِ مَزارِ مادَرِ مشت کریم و بعدشم‌آ که سر خاک مشت کریم یه فاتحه دادم‌آ،  برگشتم‌آ خونه. شب به ستاره‌چین نشسته بود‌آ که بی‌خبر صدای مانقولی رو شنیدم‌آ، خیلی عجیب بود انگاری‌آ داشت زایمان میکرد، از بسی که مٰــِا‍ع مـا‍ِٰع سر داده بود‌آ، فانوس رو برداشتم رفتم‌آ توی تلنبار درب رو که باز کردم‌آ ، دیدم که وای کار از کار گذشته‌آ. گوفتم که واای یا ‘٫قَـلَـمِ بَنـی‌‌ٖهٰآشـِم٬‘ خودت به فریــٓادم برس ، یا ٫ظآهِـــرِ‌ آهو٬  دستم به دامنت ،  من، حالا چه خاکی به سرم بریزم‌آ  _دیبا (با هیجان پرسید)؛ چی شده بودش مگه! گوساله‌اش بدنیا اومده بود؟  _هاجر؛ چی؟ گوساله؟ کدوم گوساله ، خنوم جان؟ مانقولی که اصلا شکم نداشتش‌آ.  درضمن مانقولی اصلا نمیتونست گوساله بدنیا بیاره. من رفتم توی تلنبار و دیدم که مانقولی غیبش زده.  _دیبا؛ چرا منقولی نمیتونست بچه بیاره؟    _هاجر؛ خنوم‌جان من همش میگم مانقولی نمیتونست حامله بشه ، اما شوما همش اصرار کن‌آ. مانقولی نر بودش‌آ. خلاصه با کلی هول و بلا  تند تند اطراف خانه را با چراغ فانوس و نور کمش ، کورمال کورمال با چشام شخم زدم و همش اسمشو صدا کردم‌آ.  که یهو جوابم‌آ داد ، منم رفتم سمت صدا،  آما باز دیدم مانقولی صداش میآد از تویِ تلنبار  آما تصویرش نیست.  بعدش یهویی دیدم که صدا از توی آب‌أنبار قدیمی و نیمه مخروبه‌مان میادا ، من از بچگی از آب‌أنبار میترسیدما ، خلاصه رفتم یه چاقو لااقل بردارم و یا یه سنجاق قُلفی (قفلی) به لباسم بزنم که یه وقت‌آ منو جن نزنه و یا بی‌بختی نشه‌ها .  رفتم سنجاق قلفی گیر نیاوردم ولی در تکاپو بودم که صدای زنگوله‌ی مانقولی در اومدش‌آ . و همش نزدیک و نزدیک تر شدش‌آ . من گوش دادم‌آ و شنیدم که صدای حرف زدنِ یه دختر بچه میاد ، ترسیدم   _دیبا؛ از چی ترسیدی  مگه یه دختر بچه‌ ترسناک میشه که تو بخوای بترسی.  _ه‍.ج؛ آخه خنوم‌جان اونجا که من زندگی میکردم مثل توی شهر نبودش‌آ که.  تا صد فرسخی من ، هیچ آدمیزادی ساکن نبودش‌آ ، تازه بر فرض مثال اگرهم بودا ، جرأت خروج از خانه را نیمه شبا نداشتا . حالا چه برسه به اینکه یه دختر بچه باشه‌ها!.    _دیبا:  هاجر نکنه که همه‌ی اینا رو توی یه کتاب و یا فیلم وحشتناک دیدی و حالا داری منو سرکار میزاری !؟  _ه،ج؛ نه خنوم ‌جان ، بعدش رفتم و دیدم گاوم رفته و توی طویله‌ست. با خودم گفتم حتما لافَندشو (طنابشو) خوب نبستم و اونم رفته از تلنبار به طویله.  آما نزدیک که شودم  دیدم طنابش بسته ‌ست به ستون . ولی پس چطوری‌ا رفته آب‌انبار و یا خارج شده از تلنبار؟،،، دقت که کردم دیدم یه تکه روبان صورتی رنگ به زنگوله‌اش پاپیون زده‌ هست‌آ ، منم بازش کردما و سریع از ترس برگشتم خونه و واسه اینکه اون روبان رو گم نکنم‌آ  برداشتم و بستم دور مچ دستم . و خوابیدم‌آ.     _دیبا؛  چرا اونو برداشتی و بستی به دستت تا گم نکنی؟    هاجر؛  تصمیم داشتم اونو نگه دارم و فردایی ببرم پیش رمال و یا دوعا کن تا یه سرکتابی یا چی‌میدونم یه س‍ِحری ، وِردی یاکه مثلا دعایی بده‌آ به من تا کسی منو جادو جنبل نکنه‌ها. اماا الان‌آ که خوب فکر میکنم.آ، اصلا به یادم نمیاد‌آ که فانوس را کوجا(کجا) گوذاشتم‌آ! آما فکر کنم احتمالا اخرین بار روی زمین کنارِ کلوش (کاه) گذاشته بودم‌آ. حتمی مانقولی لگد زده‌آ و فانوس افتاده زمین ،که سبب اتشسوزی شده‌ بودش‌آ.  منم فقط یادمه که چشام سنگین شده بود، اما دود همه جا رو پر کرده بود ، هیچ صدایی بگوش نمیرسید‌آ، فقط پیچا(گربه) میئو میئو میکرد‌آ و کشکرت(کلاغ) غارغار. البته خب گاهی هم جیرجیرک، جیر جیر.  من احساس کردم‌آ از نوک پاهام یه چیزی کشیده شد سمت بالا، تا به سرم رسیدآ، احساس گرماش رو لمس میکردمآ، نوک انگشتام گِز گِز میکرد، یهو انگار یه چیزی منو از درون کالبدم ، از داخل کشید‌آ و از تن و جسمم آزاد کردآ، واااای خنوووم جان چنان احساس سبکی و راحتی میکردم که نگو و نپرس. انگار تمام زندگیم‌آ داشتم زیر فشارِ مهلک و کشنده‌ی جسمم لــِه میشدم‌آ. اون لحظه برای اولین بار آزاد و رها شده بودم. از خودم پرسیدم که چرا زودتر از اینها ، از قید و بند این جسمِ سنگین ، رها نشده بودم‌آ. اصلا دلم نمیخواست به اون جسم بی جان که اونجا خواب رفته بود برگردم‌آ، احساس غریبگی میکردم باهاش. بعد که به خودم اومدم دیدم دارم از بالای سقف به همه چیز نگاه میکنم، چقدر سخت بود تا بتونم خودمو روی زمین بند کنم‌آ. بعدش فقط یادمه که  مادر مشت کریم‌آ ، اومد پیشوازم، تا چشمم‌آ خورد بهش‌آ ، و لبخندش رو دیدم فهمیدم‌آ که لو رفتم و اون فهمیده که کار من بوده، از خجالت آب شدم‌آ اون هیچی بهم نگفت‌آ، اما از لبخندش معلوم بود که دستم رو شده و فهمیده که من چیکار کردم‌آ.   _دیبا؛  اون چی رو فهمیده بود؟ چی کارِ تو بوده؟ واضح تر بگو تا منم بفهمم .  _هاجر؛ اخه جونم واست بگه که من که کوچیک بودم ، یه بار زده بودم‌آ با سنگ‌انداز ، و سنگ خورده بودآ به کله‌ی شَلَختِش(اُردَک) و اون  اُردک‌آ بیچاره هم یه مدت گیج بود و ضبدری راه میرفت‌آ، تا که سرشو بریدن و فسنجان درست کردن‌آ  دیبا با خنده؛♪ عجبا پس تو خیلی شیطون بودیا.  -®هاجر سرش را با شرمندگی پایین می‌اندازد ولی لبخندی از سر رضایت به لب دارد.   /√/_ ®سوی دیگر قصه، مهربانو همچون دیوانه‌ای سرگشته و بی‌خانمان در شهر راه میرود .ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻪ ﺪﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﺰ ﺭﻭ ﻣ ﻓﻬﻤﺪ ﺩﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺴﺖ . مهری ،ﺗﺤﻤﻞ ﺍﻦ ﺭﺳﻮﺍ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺁﻥ ﻫﻢ ﺪﺭ ﻪ مهری با چهل و چهارسال سن برایش هنوز  دختربچه‌ای کودک و بیعقل محسوب میشد. ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺰ ﻧﻔﻬﻤﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟ ﻣ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻪ ﻧﺒﺎﺪ ﻨﻦ ﺸﺎﻣﺪ ﺭﺥ ﻣ ﺩﺍﺩ. ﺧﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻪ ﻫﺎ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥﺳﺨﺘ ﻭ ﺯﺷﺘ ﺩﻧﺎ ﺶ ﺭﻭﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣ ﻧﻤﺎﺎﻧﺪ.  ﺍﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺸﺘﺮ ﺑﺰﺭ ﻣ ﺷﺪ ﻭ ﻣ ﺗﺮﺳﺪ.  ﻫﻞ ریزش ﺳﻨﺶ ﺭﺍ کمتر ﺍﺯ ﺁﻥ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣ ﺩﺍﺩ . ﺩﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻪ ﺣﺘ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺗﺮﺐ ﻮﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻭ ﺣﺎﻻ ﺣﻘﻘﺘﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑ ﺩﺭ ﻭ ﺮﺷﺎﻥ ﻢ ﻨﺪ . ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﺶ ﻣ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺟﻎ ﺑﺸﺪ تا شهلابلنده ﺑﻪ ﻓﺮﺎﺩﺵ ﺑﺮﺳﺪ . ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫ ﺎﻩ ﺗﺎ ﺍﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﻭ ﺗﺎﺭ ﻫﻮﺍ ﺑﺮﻭﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ؟او بی‌رَمَق و پریشان پیش بسوی ناکجا میرود. ★(عاقبت) آسمان شب‌هنگام ٫ به تن کرده تـــنپوشی از جنسِ اضطراب به رنگ سیاه‌.  ساکت و آرام, شهر خلوت و خالی گشت از رنگ و ریاح. _نفسهای لرزان و قدمهای رسوای مهربانو ٬ در نقش یک عاشقِ شکست‌خورده‌ ، مجنون وار ٬ رسید به محله‌ی خشتی و قدیمی ساغر.   با قدمهای کوچک و آرام و اندام نحیف و حالو‌ روزی نالان ٬ بی هدف و ناخواسته رفت سوی کوچه‌ی باریک و بن‌بست حُرمت پوش.   مهربانو رودرروی  بن‌بستی که خانه‌های نیمه‌مخروبه و بسیار کهن و قدیمی در آن بصورت دست نخورده و پابرجا باقی مانده ، ایستاد.  او صدای زنگ دوچرخه‌ای قدیمی را از پشت سرش شنید و بطور غریزی خودش را پَــس کشید تا راه را برای عبور دوچرخه باز کند . اما با حیرت به پشت سرش خیره ماند و در عجب شد که چرا پس دوچرخه‌ای در امتداد کوچه نیست. سپس نگاهش به پیچک هایی که از تنه‌ی دیوار بالا رفته بود گره خورد.   و خیره ماند به نیم‌تنه‌ی عیان و آشکار درخت بید که در حیاط خانه ای با درب چوبی سفید قرار داشت.  بعد از مدتی مهربانو باآن چشمان درشت و جادویی دقیق شد در یأس و ناامیدی.  فقط یک ثانیه برایش کافی بود تا از شدت فشارهای روحی و روانی  درهم بریزد. آنگاه به تصویر زیبای خاطرات کودکی پوزخندی بزند و جای خالیه چادرش را حس کند. همان چادری که در ابتدای مسیر بیخبر به دست سرد باد سپرده بودش. در چشم برهم زدنی ٬ خیسیِ ریزشِ اولین قطره‌ی باران را بروی گردنش حس کرد. سرش را بالا اورد و نگاهی به آسمان بالای سرش انداخت. آنجا بود که آرزو کرد که ای کاش خودش قربانی میشد ولی بلایی سر شهریار نمی آمد. او به آخر قصه‌ای تلخ رسیده بود ولی نمیتوانست به نفسهای شرمنده‌ و ناامیدش خاتمه دهد. پس به ناچار مجبور به ادامه بود. او خسته و ناامید شده از بغض های پی در پی. پس اینبار بی دلیل خندید. جوجه‌ کلاغ که ترس از گربه را فراموش کرده  تماشاگر تمام صحنه‌هاست ، بی انگیزه گوشه‌ای سمت اوارگیِ این روزگارِ عجیب، ایستاده.  مهربانو بزرگتر از آنی بود که خودش را در شهر گُــم کند ٬٫ اما از انجایی که روزگارش دستخوش یک فرجام تلخ گردیده بود  او از حقیقت خویش در فرار بود. یأس و ناامیدی بروی افکارش سایه افکنده بود. جوجه کلاغ قصه‌ی ما نیز در افکارش به شباهت‌ها و یا نکات مشترک بین خود و مهربانو به اندیشه نشسته بود .  و از خودش میپرسید که یعنی مهربانو همانند خودش گم کرده مسیرِ آشیانه‌اش را؟ _یا که شاید چادرش را باد برده همانند آشیانه‌اش که زمانی بر نوک درخت کاج بلند قرار داشت؟      __ناگه در ســــکوت شب و زوزه‌ی باد, در  خیالات و توهمات  مهربانو ،هیاهوی گنجشکها بلند شد و مهری نگاهش را از سویی به سوی دیگر در هوا چرخاند. گویی به خیالش گنجشکهایی پرهیاهو در برابر نگاهه نگرانش از شاخه‌ای سبز برخواسته و سپس کمی آنسوتر بروی شاخه‌ای خشکیده و نشسته باشند!  چشمان بانو از خستگی رو به سیاهی میرود . او اسیر تَوَهُماتی غیر ارادی میشود. گوشه‌ای خلوت درون بن بست خاکی به زمین مینشیند. چشمانش بی اختیار بسته میشود. گویی از فرط خستگی خوابش برده. جوجه کلاغ هم یک قدم به حاشیه ‌ی دیوار آجرپوش نزدیک میشود و خودش را در قالب خواب فرو میبرد.  صبحدم به آرامی رسید . خورشید زیر لکه‌ی درشت ابری پنهان شد. ابر روی شهر سایه انداخت. پیاده رو ها دوباره شلوغ شده بود.  پیر دختری شکست خورده  به  اسم مهربانو بدونِ چادر با لباسهای خاکی از خوابی آشفته درون کوچه به بیداری رسید . خواست تا از کوچه خارج شود که نگاهش به چرت جوجه کلاغ گره خورد. لحظاتی مبهوت به نظاره‌ی جوجه کلاغ ایستاد. باخودش گفت ؛ هرچه زشتی‌ست خدا به تو داده,  ای جوجه کلاغه صد ساله.    سپس آنرا از روی زمین و کنج دالانی گوشه‌ی طاقی هشتی سردری خانه برداشت  جوجه کلاغ بیدار گشت و نگران  به لحظات خیره ماند.  مهربانو با خودش پنداشت که جوجه کلاغ از درخت سر کوچه افتاده  و آنرا بالای اولین شاخه‌ی شکسته نهاد . جوجه کلاغ پس از مدتها توانست باز تصویر زندگیش را از ارتفاع ببیند .  جوجه کلاغ تصمیم گرفت تا از چنین موقعیتی استفاده کرده  و به زندگی خویش خاتمه دهد.  بنابراین خواست با پرت کردن خود بسوی زمین  خودش را از ادامه‌ی این زندگیه سیاه نجات دهد تا که شاید از تحمل این کابوسِ هر روزه و همیشگی رهایی یابد. در آن لحظه که تمام افکار منفی و انرژی های ناخوشایند در وجودش انباشته شده بود ، مصمم‌تر از پیش گشت ، بنابراین عزمش را جزم نمود چشمانش را بست  کمی به صدای محیط گوش داد و (در همان لحظات ،کمی آنسوتر مهری از عرض خیابان می گذشت , در میانه‌ی راه نسیمی سوار بر موج زلف سفیدش گشت و پیش چشمانش تاب خورد  ,او بیخبر از دست تقدیر ، ناگه پیمانه‌ی عمرش لبریز گشت، آنگاه بی‌دلیل لبخندی مَــحو بر لبش شکفت.)   بروی شاخه‌ی درخت ، جوجه کلاغ خودش را رها کرد از قید و بندها و سوی زمین سقوط نمود.   در میانه‌ ی راه پیش از برخورد با زمین,   بطور غریزی آغاز به بال زدن نمود اما بالهایش ضعیف‌تر از آن بودند که بتواند اوج بگیرد ، و از طرفی هم جوجه‌کلاغِ نگون بخت ، بی‌تجربه‌تر از این حرفها بود  و در اوج تخیلاتش نیز به پرواز  نیاندیشیده بود ، در نهایت از سرعت سقوطش کاسته گشت و با فرودی ناموفق و شرم‌آور پیش پای مهربانو به زمین اصابت کرد و در اثر شتاب اولیه از مسیر کوتاهی که ناخواسته در هوا پیموده بود ، چند پُشتَــک بشکل مضحک و تَرَحُـم‌انگیز نیز زد. مهری با دلسوزی او را برداشت و به سوی آسمان با رهایش نمود تا بلکه اینبار اوج بگیرد. جوجــه‌کلاغ  و بالهای کوچک و ضعیفش با تمام توان شروع به پر کشیدن نمود و از پیش چشمان درشت و نافض مهربانو به آسمان صعود نمود  در لحظه‌ای شوم و از پیش تعیین شده  , مهربانو در میانه‌ی راه  در عرض خیابان توقف و مکثی غیر منتظره نمود. نگاهش بی روح و خیره به اوج آسمان بود که جیغ ترمز شدیدی  خیابان را فراگرفت ,.    مهربانو در لحظه‌ای به وسعت یک مژه برهم زدن,  نقش بر سنگفرش گشت    خون از دل شکسته و عاشقش منشع گرفت ، جوشید و از بینی و گوشهایش بر سطح سنگفرش سرد و خیسِ خیابان جاری گشت.  مهری نگاهش به روبان صورتی رنگی که به دور مچ دستش پیچیده بود ختم شد , لبخندش بر چهره‌اش یخ بست ، او  وارد مسیر بازگشتش شد،  سوی نور پر کشید.    جوجه کلاغ با خودش تکرار کرد: مهربانو باکره از دنیا رفت.   لحظاتی بعد.   دل آسمان گرفت   صدای غُ‍ــرِشِ مهیب صاعقه از رأس آسمان ، دل ابرها را  کَند ،  بعدشم باران  و بویِ خاک و نم.   مهربانویی عاشق ، با عشقی از جنسِ قـــو،  از شهر کلاغها پرکشید، جوجــه‌کلاغِ صدساله و خانه‌بدوشِ قصه‌ها ، از نوک کاج بلند، بی‌وقفه قارقــار میکرد،  بیشک مرگ مهربانو رو خبر میداد درون محله‌ی ضرب ،در شب قبل داوود به صدای کلاغهای سمت باغِ سیاه ، و هق‌هقِ مرغ حَــق  مشکوک شده بود، او بیخبر و غافل از آشیانه‌ی جدیدی بود که از سال پیش در فصل گرمِ تقویم ، بالای خروجیِ دودکش سیمانیِ شومینه توسط کلاغ‌ها ساخته شده و مسیر خروج گاز و دود حاصل از اشتعال شومینه رو مسدود کرده.  شبِ پیش داوود پس از تلاش‌های پی‌در‌پی و متعدد در نهایت امر موفق به روشن نمودن شومینه شده و خوابیده است، او به حدی سربه هواست که حتی روبان صورتی‌ رنگی که به پایه‌ی تخت خوابش بسته شده  توجهش را جلب نکرده!. اکنون که شب سپری گشته و صبح رسیده ، بی وقفه صدای عبور ماشین‌های آتش نشانی بگوش میرسد که پرشمار به سوی کلبه‌ی چوبیِ انتهای باغ توسکا میروند و از صدها متر دورتر نیز میتوان تاج شعله‌های آتش را دید که از اتاق بالایی کلبه زبانه کشیده و خط دودی را سوی آسمان کشیده و بالای اتاقک پدر مهری تا به جهنم ، همچون ستونی برپا و استوار کرده. در ابتدای باغ نیز شهلابلنده در حالی که بچه‌گربه‌ی مهربانو (آپوچی‌جانه) را در آغوش کشیده ، به رقص شعله‌های سرکش درباد خیره گشته ، به مفهوم و معنای این زندگانی و پیچیدگیِ بازیهایِ روزگار  می‌اندیشد                                 ٬٫ ٬٫ ٬٫ ٬٫                                       

keyboard_arrow_up