قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

بی چشمل دیونت قحرم تا قیومت

همدم

علیرضا جان قلبمآرامشمامروز وقتی اولین متن عاشقانت و تو استاتوست دیدم قلبم سرمست از خوشبختی و مهرت شدتو جان منی یارم به یك لا پیرهن خوابیده زیر نسترنترسم كه بوی نسترن مست است و هوشیارش كندپیراهنی از برگ گل از بهر یارم دوختم از بس لطیف است آن بدن ترسم كه آزارش كند هزاران هزاررررر بار خوندم این متنو مكه میشه تو انقدر دیونه كننده باشی و ادم دیونت نشه عشق ابدی من

قیومت

بیا روزی که دنیا در هم آبوهمه عالم سراسرماتم آبوهمه آستاره ها ریسن ابا یکچنو تاریک ایبو مثل شم آبوبیا روزی نه مهنه مه وافتونه رو مهنه دریا نه چیروتمامی صاف ایبون چی کف دستنه کهنه مهنه نه صحرا ونه گوروسرافیل هف کنه ور بوق وکرناصدا پیچه سراسردور دنیاچنو زورس ایره از ته دلتمام مردیل ریسن به صحراتمامینه  ایارن با ترزینچه از بدبخت وفقیر ومسکینگناهان کشن با سنگ ومثقالگنه کار ایزنن تا وسته واخینصوابکارون همه جاسون بهشتهبه دست راستسون دارن نوشتهایگردن من بهشت زیر درختارفیقاسون همه حور وفرشتهصواکارا همه وایک ایخندنگنه کارا همه وایی ببندنبوین ای((سرپرست)) احوال دنیاکه تا تی داری وهم دست وهم پا 

غدیریه

شانه‌های علی زیر بار رفتآن سان که دست گل سر دست بهار رفتآن روز دست یار سر دست یار رفتدر پرده او ولیّ ِخدا بود از ازلبخت غدیر بود که پرده کنار رفتقبل از علی شراب کجا بود در جهانعمری لب ملائکه خشک و خمار رفتحق گفت یاعلی و شراب از فلک چکیدوز آن شراب در گِل آدم به کار رفتاین آسمان که بار امانت نمی‌کشیدمردانه شانه‌های علی زیر بار رفتاز هر دو راهه‌ای به علی می‌رسد دلشراهی برو دلا! که دل ذوالفقار رفتذکر علی به حق و حقیقت اناالحق استمیثم دم از علی زد و بالای دار رفتمی‌خواستم ز آدمیان دلبری کنمگفتم که یاعلی دل پروردگار رفتشاعر: مهدی مردانی مهر تایید خورد بر آیین ما سال ده در هیجده ذی الحجه بودکاروان حج ز حج برگشته بوددر غدیر خم چون آمد نبیامر رب آمد به تعیین ولیجبرئیل آن پیک رب العالمینپرکشان از عرش آمد بر زمینگفت خدا فرموده بلغ یا رسولورنه رسالت نمی باشد قبولکرد اجرایش نبی امر خداگفت جمع گردند حجاج خداجمع گشتند از یمین و از یسارجمع آنها شد بیش از صد هزاربرکه شد دریای مواج بشرهر کسی می گفت چه باشد این خبراز جهاز اشتران شد منبریپا نهاد بر آن مقام رهبر یبر فراز منبرش چون جا گرفتدست دامادش علی بالا گرفتگفت هر کسی را منم مولا و دوستابن عم من علی مولای اوستپیروی از او فرض است بر شمادشمنش هرگز نبخشاید خدادوست دارش ای خدا دوست علیدشمنی کن دشمنانش را ولیشد خدا راضی ز کردار رسولدین اسلام گشت در نزدش قبولمهر تایید خورد بر آیین ماگشت دشمن نا امید از دین مادین حق گردید کامل با امامکرد نعمت با ولایت او تمامهیجده ذی الحجه روز عید شدنزد شیعه بلکه خیرالعید شدای غدیر ای برکه خاک حجازرود اقیانوس دین شد از تو بازنور حق گردید در تو منجلیگشت کشتیبان دریایت علیای غدیر نام تو آوازه گرفتبا ولایت نام تو سازه گرفتافتخار شیعه هستی ای غدیرنام تو در قلب شیعه کرده گیرشیعه اندر روز تو شد شادمانسربلند با نام مولای جهانشیعه باشد زنده با روز غدیرای علی جان دست عشاقت بگیرما غدیرییم تا روز ابدیا علی گوییم و الله و احدراجی امیدش به احسان علی استداروی دردش ندای یا علی استشاعر : محمد رجب زاده افتخار شیعهمی رسد بر مشام بوی غدیرمرغ دل پر زند بسوی غدیردل بود شاد ومست می گرددچون خورد جرعه از سبوی غدیرعرشیان هم به عرش حق بودندسالیانی در آرزوی غدیرهجدهم از مه خدایی حجگشت هنگام گفتگوی غدیرحج پایانی پیمبر بودکاروان رفت سمت وسوی غدیرجمع گشتند پیروان رسول(ص)همگی در میان کوی غدیرامر حق را بیان نمود رسولکردفریاد به چارسوی غدیرکه علی(ع)بعد من بود مولاشد علی وار رنگ وبوی غدیرزآنزمان افتخار شیعه بودسند محکم نکوی غدیردوستدار علی گرفته بسیآبرویی زآبروی غدیرکل اعیاد مسلمین یکسویکطرف عید تازه روی غدیرتا ابد شرمسار حق باشددشمن مرتضی،عدوی غدیرهرچه خواهی بخواه در این روزمی دهد حق به آبروی غدیرشاعر : اسماعیل تقوایی سند زنده در روز غدیر دین ما کامل شداتمام به نعمت،همه راحاصل شدابلاغ خدای بر امیری علی(ع)با وحی به ختم رسلش واصل شدپیغمبر حق به مجمع خم غدیربر امر به ابلاغ خبر،عامل شداو گفت هر آنکس که منم مولایشمولائی مرتضی براو شامل شدیا رب تو بدار دوست احباب علیدشمن شو کسی که دشمنی قائل شدیاری بنما جمله ی یاران علی(ع)کن خوار کسی که خصم نا قابل شدبا خطبه ی غرای پیمبر در خمبیعت زسوی مجتمعین حاصل شدهر توطئه از سوی منافق مردمبا واقعه غدیر خم زائل شداین واقعه ی عظیم در طول زماناسباب سرور شیعیان در دل شدنقل است زپیغمبر ما،عید غدیربر جمله اعیاد دگر فاضل شداین عید ،خدای را بود عید بزرگصادق(ع)زبرای این سخن ناقل شدبا این سند زنده بدان تا به ابدپای همه دشمنان ما در گل شدشاعر : اسماعیل تقواییلا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقاریا علی ای معنی و مفهوم عنوان غدیرای ولای حضرتت تفسیر و برهان غدیربا تو اسلام رسول الله کامل می شودای که اَتمَمتُ لَکُم» هستی و قرآن غدیرتو که هستی که نبی دست تو را بالا گرفتگفت ای اصحاب من! جان شما، جان غدیرتو که هستی، حضرت استاد دین و زندگیمن که هستم پیش تو، طفل دبستان غدیرمن که هستم در حریم لا یزال شاهی اتمورم و ران ملخ دارم، سلیمان غدیرمن گدای سفره و خوان غدیرم یاعلیتا ابد بر سفره ی لطفت فقیرم یاعلییا علی ای آنکه اسلام از تو عزّت یافتهاز غدیر تو رسالت قدر و قیمت یافتهبرکه ی علم تمام انبیاء روز غدیرگشته اقیانوس و از یمن تو برکت یافتهتا که چرخ بندگی ساکن نماند در زماناز تو و از آل تو این چرخه حرکت یافتهشیعه با تو تا خدا اصلاً ندارد فاصلهبا ولایت شیعگی از بس که قدرت یافتهآمدی و صورت ابلیس خاک آلود شدچهره ی کفر از جمال تو چه ذلّت یافتهروز شادی أَئِمّه، شیعیان، شد این غدیرروزعیدی دادن صاحب زمان شد این غدیرسر علی، سرورعلی، والی علی، والاعلیگل علی، گلشن علی، گلواژه ی لبها علیره علی، راهم علی، سیر اِلیَ اللّهم علیمه علی، ماهم علی، شمس جهان آرا علینور علی و شور علی، شیرینی انگور علیمی علی، مستی علی، ساقی علی، سقّا علیمُهر علی، تسبیح علی، سجّاده و سجده علیذکر علی، ذاکر علی، مذکورِ حق همتا علینوح علی، آدم علی، موسی علی، عیسی علیانبیاء یکجا امیرالمومنین، امّا علیبا وجود اینکه بی مانند و بی همتا بودافتخارش همسری حضرت زهرا بوددل پر از عشق طواف چادر خیرالنّساستسر پر از شور نظر بر ماه روی مرتضاستعاقبت ذرّه می افتد زیر پای آفتابفطرتاً این قطره با دریای رحمت آشناستکعبه هم با مرتضای خویش بیعت کرده استچون امیرالمومنینش خانه زاد کبریاستچشم دل را می گشایم، دستهای کائناتروز بیعت توی دستان علی، آقای ماستعرش هم دستی برآورده است و  بیعت می کندحوزه ی مهر علی اصلاً ورای عرش هاستکیست این محبوب خلق و جلوه ی پروردگارلا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقارگر چه من آلوده ای پست و حقیرم یا علیسربلندم زاده ی یَومُ الغَدیرم یا علیدر صراط بندگی تا که نلغزد پای منتا قیامت سر زِ پایت برنگیرم یا علیتا فقیر حضرتت هستم دلم قرص است، چونبر دو عالم با گداییّت امیرم یا علیکاش بودم در مدینه تا که یاری ات کنمگوشه ی دامان پاکت را بگیرم یا علیدستهایت بسته بود و بر دلت داغی زدندجای آن دارد که از داغت بمیرم یا علیدست هایت بسته بود و کوثرت را می زدندروبروی بچّه هایت، همسرت را می زدندشاعر : امیر عظیمی هوای شهر نجفمگر نجوم ز بدر الدجی چه می دانند؟زمینیان ز ستون سما چه می دانند؟به عقل ناقص ما حق بده به تو نرسدمگر عقول بشر از خدا چه می دانند؟و عالمی که به ما خرده از علی گیرندز دلربایی مولای ما چه می دانند؟اسیر های هوی و اسیر های هوسز دام عشق شه لا فتی چه می دانند؟و مردمان حقیری که گرم دنیایندز دردهای دل مبتلا چه می دانند؟غدیر صحنه عشق است و قلبهای سیاهاز این حدیث از این ماجرا چه می دانند؟مرا امیر تویی مردمان سر در گماز این امیر از این رهنما چه می داننددلم هوای تو کرده هوای شهر نجفدوباره لک زده این دل برای شهر نجف شاعر : حسین صیامیدام امشبتویی که ساغر چشمت رقیب می طلبدسرودن از نفست عطر سیب می طلبدمسیح آمده از تو صلیب می طلبدبده سبو ، بده باده ، عجیب می طلبدشده تمام مناسک،می آوری تشریفمرا به خم برسان مانده ام بلا تکلیفنوشته اند مرا سالکان،غلام امشبنگاه کن که بیفتد دلم به دام امشببریز می که بگردم به دور جام امشبکه شد به یمن تو نعمت به من تمام امشبتو وحی منزل جبریل در غدیر خمیتو نور ممتدی و در شبِ قبیله گمیبه رخ بکش که ببینند ابتدایت راببر به عالم معراج رد پایت رافرشته آمده بالا برد دعایت راخضوع کن که بگیرد نخ عبایت راز بسکه می برد ازعرش ،نور چشمت، دلنگاه قبله به سمت تو می شود مایلخدا گذاشت جهان را به اختیار خودتسرتو گرم شد از اولش به کار خودتغدیر شد که بیایی سر قرار خودتبایستی و بمانی خودت کنار خودتقیام کن که بگیری زعاشقانت دستقیام کن که ببینی چه می شده استندیده چشم ملائک کسی به دلبریتبهشتی اند همه از دعای سر سریتخدا به خیر کند با خودش برابریتکه ایستاده نبی روی حرف آخریتدو دل شده که بخواند لبم میانه ی راهتورا علی ولی ا…(ع)، یا رسول ا…(ص)در این کویر از این مُو ،شراب می کاریپیاله های خم بی حساب می کاریقدم قدم نفس مستجاب می کاریتو ریشه های خودت را درآب می کاریکنارِ ساحل ِچشم تو موجی از دریاستاز ارتفاع نگاه تو کربلا پیداستشاعر : رضا دین پرور عشق علیعمریست که ما عاشق و در جوش و خروشیمشدعشق علی حلقه و ما حلقه به گوشیمگیریم سزای همه شد آتش دوزخگر یار پسندد به خداوند خموشیمارزان نخریدیم غم عشق علی راالله بهائی است که ارزان نفروشیمما بر سر آنیم که از میکده ی یارجز جام می عشق به الله ننوشیمجرم است اگر عشق و سزایش همه تکفیرتا جان به تن ماست در این جرم بکوشیمکندیم ز تن خرقه ی زهاد که گوئیمجز خرقه ی درویشی عشاق نپوشیمآتش زده بر سینه ی صد عاقل زاهداین راز که از عشق علی خانه بدوشیمآنقدر می عشق بنوشیم که گوینددر عین جنون محرم پیغام سروشیمشاعر : مسعود مهربان یا علی مددهرگز مرام بنده نواز شما نزدبرسینه ندار و گرفتار دست ردبین نماز ،حین رکوع آمدم که تاانگشترت نصیب من مستحق شودشکر خدا که ساقه نخل ولای تودر آب و خاک مملکت من کشیده قدمن باده از سبوی تولات می زنمتا سر کشم ز دست تو هشتاد ضربه حدتو آن ستاره ای که حدود حریمتانبا چشمهای غیر مسلح نشد رصدهرگز کسی ندید که در غزوه احدتعداد زخمهای تنت کمتر از نودخندق برای جنگ نبود اصلا احتیاجوقتی نشد حریف تو عمر بن عبدودحقا که مردی و همه مردان روزگارذکر لبانشان مدد از تو  الی الابدعباس و هم به رسم و رسوم همه یلانهر جا زپا نشست صدا زد علی مددای وای از آن دقیقه که دستی به تن نداشتجز مشک پاره پاره شده در دهن نداشتشاعر : علی آمره  نفسک نفسیبه شوق حج دل خود صاف صاف خواهم کردکنار همسفران ائتلاف خواهم کردنه  هفت مرتبه نه بلکه یکصد وده باربه دور خانه ی حیدر طواف خواهم کرد****شکر خدا همیشه مضامین تازه هستدیشب قلم به دفتر شعرم چنین نشستفیروزه نه… زبرجد و حتی عقیق نهزهرا همیشه درّ نجف میکند به دست****مدحیه ی حیدر اثراتی داردیک لقمه ی نانش برکاتی دارداز ” نفسک نفسی ” نبی فهمیدماذکار علی هم صلواتی دارد***وای اگر لشگری به صف بشودغرق در شور و در شعف بشودجان سالم به در نخواهد بردهرکسی با علی طرف بشودشاعر : علیرضا خاکساریپرچم مَن کنت مَولاهتاج سرت را جبرئیل آورد و خم شدفرصت برای انتخابت مغتنم شدای پادشاه مهربان کشور عشقبا تو عدالت آمد و ثابت قدم شددر دست هایش پرچم مَن کنت مَولاهدست تو بالا رفت و صیّاد کرم شدعکس قَدَت افتاد درچشمان برکهموجی دچار اشتیاق پیچ و خم شدحقّ خلافت با تو بود افسوس تاریخجولانگهِ افکار مروان حَکَم شدعشقِ تو گاهی از عرب سرخورده آنگاهراهی تار و پود اقوام عجم شدحلقه به گوشِ أشهدُ و أنَّ تو هستموقتی لباس شیعه بودن بر تنم شدشاعر : مرضیه عاطفی همتای احمدخم غدیر و ساقی و صهبای احمد استبـــزم سرور و عــیـــد احــبّای احـــمـــد استشور عــظیــم تـاج گذاری مرتضی استروز ظـــهـــور آیـــت کــبـــرای احـــمــــد استفــرمــان رسیده از طــرف ذات کــبــریـــابعد از نبی، علی است که همتای احمد استیــعــنـی یکی است امر نبی و وصی اواحــکــام مــرتضی، همــه فــتوای احمد استدر پــرده گفــت، آنـچه خدا گفت از علیامــروز روز جـــلــــوه مـعـــنـــای احــمد استدهـهــا هـــزار زائـــر حق کـرده ازدحاممـــرآت حـــق نــمــا، قــد و بالای احمد استطــاهـا بر روی منبر و حیدر کنار اوستامـــروز یــــک نـــمــونــه ز فردای احمد استنزدیک شد که شمس نبوت کند غروبوقت طــلـــوع مــاه یــکــم، جـای احمد استشاعر : حبیب الله چابچیان صراط مستقیماز مقام یا صنم پر می کشد تا یا صمدبت پرستی که ز بوی عشق می گیرد مددمسلم و کافر ندارد نام مولایم علیمثل اکسیری نهفته در دل هر خوب و بداز تمام خانه هایی که گدا را می خرندمن فقط پشت در این خانه را هستم بلدنیست از نام علی نامی بلند آوازه ترنیست فرقی بین او با قل هوالله احدما علی گفتیم اما مرتضی وقت نبردذوالفقارش را به جز با ذکر یا زهرا نزدهر که از عشق علی مرتضی دم می زندحق به نامش سر در فردوس پرچم می زندهر کسی پای تو را بوسید آقا می شودچشمه ای که پای تو جوشید، دریا می شودهر کسی گم کرده راه بندگی را، عاقبتدر صراط المستقیم قرب پیدا می شوداز نگاهی که به سلمان کرده ای پیداست کهکافر دین با نفسهای تو مِنّا می شودفرق بین شاه و رعیت نیست در فیض حضورهر که می آید در ایوان نجف جا می شودخوش به حال امتی که طبق گفتار نبیمرتضی در خانهء آن قوم بابا می شودما و احسان قدیمت یا صراط المستقیمإهدنا سوی حریمت یا صراط المستقیماز رطوبتهای چشمان تو شبنم شد درستشبنم افتاد و زمین گِل گشت، آدم شد درستنوح را نجار کرد عشق علی و بعد از آنبهر قوم نوح یک کشتی محکم شد درسترد نعلین علی را دید رویش پا کشیدتا که زیر پای اسماعیل زمزم شد درستاسم اعظم بود و در عیسی تجلی کرد و بعدآن دمِ احیا گرِ عیسی ابن مریم شد درستآنقدر خرمای کال از دکّه تمّار بردتا که آخر کار و بار دخل میثم شد درستدر غدیر خم پیمبر چند ساعت داد زدآی مردم با ولایت دین خاتم شد درستآفتاب دین پیمبر، تو قمر بودی علییک شبی را با چهل تن تا سحر بودی علیساقی امشب میگساری ها به وصلت منجر استچون به جای کاسه لبهایم کنار کوثر استجرعه نوشم کن خرابم کن بیندازم ز پازانویم پیش شما افتاده باشد بهتر استچند تا رکعت رکوعت را بیفزا، پشت دردر میان سائلان دعوا سر انگشتر استعرش را در زیر پا داری وگرنه کِی کسیجای پاهایش به روی شانه پیغمبر استسرزده کافیست تا که عازم میدان شویتار و مار رقص شمشیر تو صدها لشگر استاز دم تیغت گذر کردند  سرها بی شمارلا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقارای سر تو یک سر و گردن سر از هاای به امید تماشایت همه بازارهاپیش ما بیچاره ها سر کردن از نقص تو نیستتو گل باغ ولایی در کنار خارهامادران از کودکی دادند یاد بچه هابا علی باش و مشو دل ناگَران کارهاای مدار خانه ات کهف الوری! اذنم بدههمچو سگ زانو زنم پای شیار غارهاتو همین که فاطمه باشد کنارت کافی استمی روند از دور تو بعد پیمبر یارهابعد پیغمبر تویی با خانه ای که سوختهبا غم زهرا و آن دردانه ای که سوختهمانده جای غزوه های سخت و سنگین بر تنتسر به زیر آورده با تیغ نگاهت دشمنتآخر ای مولا تو را با جنگهایت بنگریمیا به آن بچه یتیم شهر کولی  دادنتآن مدالی که غدیر انداختی را بنگریمیا طنابی که می افتد دور دست و گردنتآنقدر طولی نینجامد تو را لبخندهازود می آید زمان وای زهرا گفتنتهمسرت را پیش چشمان تو آتش می زنندشعلهء کین را می افروزند روی گلشنتروز عیدی اصلاً آقا لال باشم بهتر استشاعر : حسین قربانچه عاشقان بادا بشارتنام مولا در دل عشاق غوغا می کندعشق را در عالم معنا هویدا می کندیا علی و یا علی و یا علی و یا علیدرد بی درمان عالم را مداوا می کندنــام زیـبـای امیرالمومنین در هر زمانروی قلب من صدوده بار امضا می کندهر کجای عالم امکان که نام مرتضی ستمجلس لطف و بساط شور بر پا می کندعاشقان بادا بشارت قفلهای بسته راطرفه العینی امیرالمؤمنین وا می کندشک ندارم این که حیدر شیعیان خویش راخود به روز می گردد،وَ پیدا می کند باده بریز ساقیادهید مژده عاشقان که کاخ غم خراب شدبه روى شادى و شعف دوباره فتح باب شدبه وادى غدیر خم به مصطفى خطاب شدکه وقت گفتن سخن به وصف بوتراب شدبه نصب او شتاب کن که وقت انتخاب شداز این خبر به کام ها و جام ها شراب شدکه با ولایت على به امر حى سرمدىیافت تبلورى دگر رسالت محمدىدید رسول ممتحن رنگ ز رخ پریده راخستگى مسافران خار به پا خلیده راتا به عمل در آورد حکم ز حق شنیده راخواند فرا به گرد هم خیل ز حج رسیده راچید کنار لعل لب گوهر آب دیده راماحصل رسالت و عصاره عقیده راکه با ولایت على به امر حى سرمدىیافت تبلورى دگر رسالت محمدىنهاده شد به روى هم ز اشتران جهازهاکه تا رود فراز آن امیر سرفرازهاشد به فراز و فاش شد براى خلق رازهادست على گرفت و زد سکه امتیازهاگرفت رونقى دگر تنور سور و سازهاباده بریز ساقیا ز جام دل نوازهاکه با ولایت على به امر حى سرمدىیافت تبلورى دگر رسالت محمدىگفت نبى ذوالکرم: گفته به من خداى منکه بعد من على بود وصى من به جاى منبود به خلق این جهان نداى او نداى منولاى من ولاى او جفاى او جفاى منرضاى من رضاى او رضاى او رضاى منبه احتراز آورد دست على لواى منکه با ولایت على به امر حى سرمدىیافت تبلورى دگر رسالت محمدىامیر هر کسى منم على بود امیر اوکه ماندنی ست تا ابد فلسفه غدیر اوعلوم ماسوا بود نهفته در ضمیر اومادر دهر در جهان نیاورد نظیر اواطاعت خدا بود پیروى از مسیر اوز فرط جود و کرمت ، سخا بود حقیر اوکه با ولایت على به امر حى سرمدىیافت تبلورى دگر رسالت محمدىعلى است آن که محترم ز حرمتش حرم بودخجل ز جود و بخششش سخاوت و کرم بودمدافع ستم کش و محارب ستم بودحدوث را قدم بود حیات را عدم بودخطوط را قلم بود کلام را رقم بودکمال دین و بر شما اتَم هر نعم بودکه با ولایت على به امر حى سرمدىیافت تبلورى دگر رسالت محمدىکسى که عرش و فرش را داده جلا على بودکسى که سعى مروه را دهد صفا على بودکسى که تخت امر او بود قضا على بودکسى که مى دهد نوا به بى نوا على بودآن که مس وجود را کند طلا على بودآن که از او لواى دین بود به پا على بودکه با ولایت على به امر حى سرمدىیافت تبلورى دگر رسالت محمدىشاعر : محمد حسن فرحبخشیان (ژولیده نیشابوری)شهشنشه نجفای اهل ولا هستی خود به کف بگیریدعیدی خود از شهشنشه نجف بگیریدتاکه اسمش و می برم گره های کارم وامیشهمن ازش قطره می خوام روزیه دلم دریا می شهعلی مولا علی مولاعاقل ندیدم عاشق و دیونت نباشهعاشق ندیدم در به در خونت نباشهتو هفتا آسمون یه ستاره دارم علیهتوی چهار فصل خدا پائیز و بهارم علیهعلی مولا علی مولامن قرار گذاشتم تو دلم با علی مولاتا جون و نفس دارم بگم یاعلی مولابرا آفرینشت سنگ تموم گذاشت خدابرا زیبایی تو هیچ چیزی کم نذاشت خداعلی مولا علی مولاآب و گلت از کجاست که هیچ ملک ندیدههیچ کس تو وجودی این همه نمک ندیدهخرج تو کرده خدا هرچی که ذوق وهنرهکی دیده کوه نمکی که از عسل شیرین ترهعلی مولا علی مولاشاعر : یوسف حق پرست هر كه ما را دوست باشد گو على را باش دوستاى برادر تا به كى دارى ز دور روزگار ----- در تن از تشویش تاب و بر دل از ادبار، بار شكوه در وقت تعب كم كن كه با هم توام است ----- درد و دارو، زشت و زیبا، رنج وراحت ، گنج و مار از جهان بى وفا رسم وفا كردن مخواه ----- وز درخت بى ثمر چشم ثمر دادن مدار هر كسى برچید دامان تعلق زین چمن ----- از سموم فتنه همچون سرو ماند بر كنار گر كه خواهى گلشن جانت بگیرد خرمى ----- رو خس و خار هوى و آز را از بن برآر رنجه مانى گر برنجى از قضاى آسمان ----- شاد باشى گر نخواهى جز رضاى كردگار جاى اندر كنج عزلت كردن از بى همتى است ----- ماكیان از بى پرى در خانه مى گیردقرار مرد میدان حقیقت كى گریزد از میان ؟ ----- غرق دریاى محبت كى درافتد بر كنار؟ تا طریق مهر مى پویى ، مترس از رنج راه ----- تا شراب عشق مى نوشى میندیش ازخمار نـوبـت عـشق و نشاط است از چه هستى دل غمین ؟ ----- فرصت سور و سرور است از چه هستى سوگوار روز ناكامى گذشت آن به كه باشى كامران ----- وقت ناشادى گذشت آن به كه باشى شادخوار از چـه در ایـن گـلـسـتـان چون غنچه باشى تنگدل ----- وز چه در این بوستان چون لاله مانى داغدار؟ گر نباشى در چنین روزى به شادى پایبند ----- شاخه خشكى كه نومید است از خود دربهار تا كه دست دشمن حق درنیاید ز استین ----- شد برون از آستین امروز دست كردگار آمد آن شاهى كه اندر وصف ذاتش گفته اند ----- لافتى الا على لاسیف الا ذوالفقار روح مطلق ، شیر حق ، شاه نجف ، صهر رسول ----- عین ایمان ، اصل دین ، كان كرم ، كوه وقار جسم دانش ، جان بینش ، دست قدرت ، پاى شوق ----- روى طالع ، روح خوشبختى ،روان افتخار دفتر حكمت ، كتاب فضل ، دیوان كمال ----- آفتاب عز و شوكت ، آسمان اقتدار میوه باغ سه روح و پنج حس و شش جهت ----- یكه دو عالم ، سرور هفت وچهار كاخ دین را پایگاه و باغ حق را باغبان ----- ملك جان را پادشاه و شهر دل را شهریار درس رحمت را كتاب و روى زحمت را نقاب ----- جام دانش را شراب و شمع بینش راشرار ناامیدان را امید و ناتوانان را توان ----- ناشكیبان را شكیب و بى قراران را قرار در خلافت عدل او كاخ امان را بام ودر ----- در فتوت جود او شاخ كرم را برگ و بار پند او پندى كه شد دست خطا را دستبند ----- لفظ او درى كه شد گوش سخن راگوشوار آن كـه بـاشـد نـزد جودش صد چو حاتم شرمگین ----- و آن كه باشد پیش علمش صد چولقمان شرمسار عقل عاجز شد ز وصف دانش و تقواى او ----- كان فزون بوداز حساب و این برون بوداز شمار گفت پیغمبر كه بعد از من على رهبر بود ----- در ره دین خدا و سنت پروردگار هر كه ما را دوست باشد گو على را باش دوست ----- هر كه ما را یار باشد گو على را باش یار حالت ارخواهى كه در م نباشى روسیاه ----- روشن از مهر على شو در نهان وآشكار شاعر: احسان طبری على بهین مظهر انسانیا على نام تو بردم نه غمى ماند و نه همى باءبى انت و امى گوییا هیچ نه همى به دلم بوده ، نه غمى باءبى انت و امى توكه از مرگ و حیات این همه فخرى ومباهات على اى قبله حاجات گویى آن شقى تیغ نیالوده به سمى باءبى انت و امى گویى آن فاجعه دشت بلا هیچ نبوده است در این غم نگشوده است سینه هیچ شهیدى نخراشیده به سمى باءبى انت و امى حق اگر جلوه با وجه اتم كرده در انسان كان نه سهل است و نه آسان به خود حق كه تو آن جلوه با وجه اتمى باءبى انت و امى منكر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل كر و كور است و عزازیل باكر و كور چه عید و چه غدیرى و چه خمى باءبى انت و امى در تولا هم اگر سهو ولایت ! چه سفاهت ؟ اف بر این شم فقاهت بى ولاى على و آل ، چه فقهى و چه شمى ! باءبى انت و امى تو كم و كیف جهانى و به كمبود تو دنیا از ثرى تا به ثریا شر و شور است و دگر هیچ نه كیفى و نه كمى باءبى انت و امى آدمى جامع جمعیت و موجود اتم است گر به معناى اعم است تو بهین مظهر انسان و به معناى اعمى باءبى انت و امى چون بود آدم كامل غرض ازخلقت عالم پس به ذریه آدم جز شما مهد نبوت نبود چیز مهمى باءبى انت و امى عاشق توست كه مستوجب مدح است و معظم منكرت مستحق ذم وز تو بیگانه نیازد نه به مدحى نه به ذمى باءبى انت و امى بى تو اى شیر خدا سبحه و دستار مسلمان شده بازیچه شیطان این چه بوزینه كه سرها همه را بسته به دمى باءبى انت و امى لشكر كفر اگر موج زند در همه دنیا همه طوفان همه دریا چه كند با تو كه چون صخره صما و اصمى باءبى انت و امى یا على خواهمت آن شعشعه تیغ زرافشان هم بدو كفر سرافشان بایدم این لمعان دیده ، ندانم به چه لمى باءبى انت و امى شاعر: محمدحسین شهریاری  در غدیر خمدر غدیر خم ، نبى خشت از سر خم برگرفت ----- خشت از خم ولاى ساقى كوثرگرفت از خم خمر خلافت در غدیر خم بلى ----- ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت گـوش گـردون گـشـت كـر از هـاى و هـوى مـى كـشان ----- كز مى حب على امروز مستى درگرفت یك طرف شورى بپا سلمان كند عماروار ----- یك طرف میخانه را مقداد چون بوذرگرفت دوستان را گاه شادى شد به رغم دشمنان ----- خواجگى خواجه قنبر ز دل غم برگرفت خواست تا بر جام ، سنگ اندازد آن مشؤوم خصم ----- سنگبارانش خدا از طارم اخضرگرفت سنگ بر پیمانه افكندن ز بد مستى چه سود ----- سنگ بر سر زن كه جاى مصطفى حیدرگرفت آرى آرى مرتضى بر مسند احمد نشست ----- آرى آرى هل اتى از انما افسرگرفت تا به پایان آورد امر رسالت را رسول ----- دامن همت پى ابلاغ بلغ برگرفت ساخت منبر از جهاز اشتران شاه حجاز ----- صاحب منبر مكان بر عرشه منبر گرفت تا یداللّه فوق ایدیهم عیان گردد به خلق ----- دست پیش آورد و دست حیدر صفدرگرفت آسمان یا لیتنى كنت تراب از دل سرود ----- بوتراب آن دم كه جا بر دست پیغمبر گرفت گفت هر كس را منم مولا على مولاى اوست ----- حیدرش سرور بود آن كو مرا سرورگرفت جانشین و قاضى دین و وصى من على است ----- این بگفت و بازوى آن شاه گردون فرگرفت بین امواج مخالف كشتى دین خداى ----- از تلاطم ایمنى با لنگر حیدر گرفت بد هماى طبع من بشكسته پر از سنگ غم ----- باز از عشق على زى اوج معنى پرگرفت خـوشـدل از فـیـض مـدیـح شـاه مـردان مـرتـضـى ----- حـالـى از تـیـغ زبـان ، ملك سخن یكسرگرفت شاعر: خوشدل تهرانی مخزن اسرار الهىدر حج وداع نبى از گنبد گردون ----- روح القدس آمد به زمین روز همایون بر ختم رسل تهنیت از خالق بیچون ----- در روز غدیر آمد و آورد كه اكنون بلغ و بما انزل من ربك اعمل  فرمان خداى احد آمد سوى احمد ----- كاى بنده زیبنده و اى عبد مؤید در امر خلافت كنمت امر مجدد ----- باید برى امروز تو یرلیغ مؤكد باید كنى امروز تو تبلیغ معجل  اندیشه مكن زان كه كند وسوسه خناس ----- در باب على یعصمك اللّه من الناس باید بشناسانیش امروز به نشناس ----- بازار خزف بشكنى از حقه الماس حق را كنى آن گونه كه حق گفت مدلل  امروز اگر این ره مقصود نپویى ----- وین صفحه پر خار و خس امروز نشویى بر دست گل تازه نگیرى و نبویى ----- یا آن چه خدا گفته بگویى ، تو نگویى تبلیغ رسالت ز تو نایافته فیصل  بر پا ز جهاز شتر از امر پیمبر ----- شد منبرى آن جا و نبى رفت به منبر بر حمد و به تهلیل خدا گشت ثناگر ----- مردم همه گرد آمده از كهتر و مهتر تا آن كه چه صادر شود از صادر اول  بگرفت كمربند على سید بطحا ----- از دست نبى دست خدا رفت به بالا بر خلق خدا سر خدا كرده هویدا ----- از رتبه عالى چو على رفت به اعلا شد بر همه اولى چه ز اعلا و چه اسفل  پس ختم رسل روى سخن كرد به مردم ----- زد بانگ كه : هل لست بكم اولى منكم ؟ گفتند: بلى ، با شعف و شوق و تبسم ----- و آن گاه نبى بار دگر كرد تكلم در وصف على كرد بیانات مطول  كاى فرقه ز مرد و زن و اعراب و قبایل ----- امروز به من پیك الهى شده نازل این بار گران را برسانمش به منزل ----- شاهد همه باشید به حق ، حق شده و اصل یعنى كه خلافت به على گشت محول  هرنفس نفیسى كه براونفس من اولى است ----- این شخص شخیصش على اش سیدومولاست بر دامن پاكش همه را دست تولاست ----- در حق على قول خداوند تعالى است بد دین شما كامل و امروز شد اكمل  امروز على را به خلافت بنشاندم ----- بر نقشه باطل خط بطلان بكشاندم بر سطح زمین تخم ولایت بفشاندم ----- شهدى به مذاق همه عالم بچشاندم بر كام یكى ، شهد و به یك ذائقه ،حنظل  یا رب به مدد كار على باش مددكار ----- آزار كن آن را كه على را كند آزار هر كس كه على را بكند خوار بكن خوار ----- بن عم مرا در همه جا باش نگهدار مخذول كن آن كس كه نهد امر تومجمل  آمد چو ز منبر به زمین سید لولاك ----- از شور زمین غلغله افتاد به افلاك گفتند على را كه سمعنا و اطعناك ----- یا سیدنا نشكر ایاه و ایاك فى حقك ما جاء بنا قد نتقبل  یا شاه نجف مخزن اسرار الهى ----- از فر تو دارند شهان افسر شاهى دریاى سخاى تو بود نامتناهى -----مكرم به جز از كوى تواش نیست پناهى خواهد كنیش عقده لاینحل دل حل شاعر: مکرم اصفهانی قصیده غدیریهسـروش غـیـبـم به پرده دل سراید از عشق داستانها ----- كه جز به مهر على فروزان نگرددانوار آسمانها چو حسن او ماه دلربایى چو طلعتش جلوه خدایى ----- چو قامتش سرو با صفایى ندیده چشمى به بوستانها به هر دل افتد ز مهر نورش بنوشد از باده طهورش ----- به جامى از كوثر حضورش شودمجرد تن و روانها شـنـیده نیروى سنانش ، فكندن عمرو و صد چو آنش ----- ندیده اى قدرت روانش به كشور ملك لامكانها بـه ملك جان شاه كشور است او،به شهر علم نبى در است او ----- به گنج حق پاك گوهراست او، خراج یك جلوه اش جهانها ز حق مجیب دعاى آدم به امر ایزد وصى خاتم ----- فروغ اللّه و نور عالم ، فداى او جان جان جانها ظـهـور عـیـن الكمال ایزد شهود كل الجمال ایزد ----- به قهر و سطوت جلال ایزد خدانمایى به چشم جانها خـرد به كار على است حیران كه چیست این سرسر سبحان ----- مثالى از بى مثال یزدان ،دراواز آن بى نشان نشانها خلیفه اللّه اعظم است او، معلم روح آدم است او ----- امیر پاكان عالم است او امام مطلق بر انس و جانها كـتاب ناطق امام بر حق معین طاها ولى مطلق ----- خلافتش بر جهان محقق حكومتش بر تن و روانها على عالى امیر ایمان ولى ایزد خدیو امكان ----- وصى احمد سمى سبحان جلالتش برتر از بیانها دو دیـده اش بـر جـمـال سرمد دو نرگسش مست حسن ایزد ----- بهشتیان ر ا به نص احمددو گوهرش سید جوانها هزار یك از صفاتت نكرده وصف اى امیر عالم ----- اگر فرستد هزار دفتر، فرشته وحى از آسمانها تـو ظـل خـورشـید لایزالى ، تو ذات بیمثل را مثالى ----- تو ساقى جرعه وصالى به باغ رضوان به بوستانها تو جوهر قدرت خدایى تخلق وصف كبریایى ----- ز مهر حق در مثل ضیایى تو را سزدقدر و عز و شانها تـو در غدیر از خداى قادر امیر باطن شدى و ظاهر ----- كه تاجدارى شرع اطهرتوراست شایسته نى فلانها به ملك دین جز تو شه نزیبد بر این فلك جز تو مه نزیبد ----- شهى به هر دل سیه نزیبدتویى گل و خارت این و آنها تو بسمل دفتر خدایى ، به كشتى شرع ناخدایى ----- شهنشه تاج انمایى ثناى حسن تو برزبانها تـو خـسـرو هـل اتى مقامى بشیر رحمت به خاص و عامى ----- ز كوثر عشق یا رجامى به عاشقان بخش و تشنه جانها تـویـى كـه شـمـشـیر آبدارت فكند سرها به خاك ذلت ----- بس آتش قهر و اقتدارت زمشركان سوخت دودمانها ز امـر بـلـغ بـه حـكـم ایزد شدى تو چون جانشین احمد ----- رقیب گشت از حسد مخلد به نار محرومى از جنانها بـه شـكر اعزاز پادشاهى به شیعیان از كرم نگاهى ----- مخواه ما را بدین تباهى نظر كن اى شه به پاسبانها تو پرده دار ظهور ذاتى تو آینه جلوه صفاتى ----- تو كشتى نوح را نجاتى فراتر از گردش زمانها چـو خـوانـمـى دفـتر و كتابت فصاحت بیحد كلامت ----- فزایدم معرفت پیامت زدایدم شبهت و گمانها تـبـارك آن خـوش كتاب ایمان مفسر مجملات قرآن ----- فصاحتش نور چشم سحبان مسخرش عقل نكته دانها بـه خیل خوبان تو پیشوایى بر اهل دل شاه اولیایى ----- غرض ز معراج مصطفایى كه آرداز غیبت ارمغانها شـبـى كـه راز كـمیل خوانم چو شمع روشن شود روانم ----- ز شوقت از دیده خون فشانم زدل كشم ناله و فغانها صباح اگر خوانمى دعایت به پیشگاه ازل ثنایت ----- به چشم دل بینمى صفایت در آن حقایق وز آن بیانها ز عـلـم و عـقـل و سخا و قدرت به زهد و حلم و تقى و همت ----- ندید چشم جهان مثالت نه در زمین نى در آسمانها به سجده گه سر نهادى ز جور ابن ملجم مرادى ----- به گلشن قدس پرگشادى برستى ازجور سرگرانها به تیغ زهر آبداده ناگاه شكافت آن جبهه به از ماه ----- فرشته فریاد زد كه اللّه برآمد از قدسیان فغانها منم (الهى ) گداى كویت ز هر طرف چشم دل به سویت ----- كه افتدم یك نظر به رویت به وقت رحلت ز جسم جانها الـهـیـم بـنـده تو شاهم به كوى عشقت فتاده را هم ----- كه بخشد ار غرقه در گناهم محبتت زآتشم امانهاشاعر: الهی قمشه ای

keyboard_arrow_up