قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

تاوان خواهم داداما با عشق

تاوان

تفاوت ما انسانها با باقی موجودات روی زمین، اینه که میتونیم فکر کنیم و تصمیم بگیریم لابلای این تصمیمات خیلی وقتها هم دچار اشتباه میشیم و درصدد جبران برمیایم.
کاش جبران این اشتباهات تاوان سنگینی نداشته باشن. . . .

تاوان

یه روز یه خوابی دیدم که یه استادی بهم یه چیزی درباره داستان نویسی میگه:"داستان درباره کسیه تصمیمی میگیره و باید تاوان اون تصمیم رو پس بده"پ.ن:آیا رویای مرده ی من میتونه رنگ واقعیت بگیره؟ . . .

تاوان

اعتقادات ماوراطبیعیم و کلا دعا کردن و عبادت کردنم نزدیک به صفر شده ولیاز خدا این روزها فقط یه چیز رو با همه ی وجودم میخوام اونم اینه که تاوان گناهایمنو از اطرافیانم نگیره و فقط از خودم بگیره.هر بلایی قراره بیاد سر خودم بیاد نه اطرافیانم.همین. . . .

من سزاوار این همه رنجم؟

روزها و شب های سختی رو میگذرونم.کاش فقط دردم این بود که نمیتونی زیر بار تعهد به من بری ، اما بی وفایی و خیانتت رو هیچ جوره نمیتونم هضم کنم.بنظرت من سزاوار این همه رنجم؟انقدر برات بی ارزش بودم؟ شاید تمام این دردا تاوان اشکاییه که بخاطر من سرازیر شده.اما تاوان تو چی قراره باشه؟ امیدوارم خدا بهت رحم کنه . . .

سنگ

بنظر من تاوان نکردن بعضی اشتباهات بیشتر از تاوان اشتباه کردنه.کاش گاهی اشتباهی عاشق بشیم اشتباهی زندگی کنیم.کاش میذاشتن با عشق اشتباهیمون اشتباهی هم اغوش بشیم تا باتموم وجودمو حس کنیم اشتباهمونو نه تا اخر عمر حسرت اون یه لحظه رو داشته باشیم . . .

تاوان

در موج موهایت خروش صد خزر گم شدفیروزه چشمان تو رویای مردم شدتابید مهتاب رخت در اسمان شببوسیدمت لبهای من غرق تبسم شداین عشق میراث پدر بوده است،عشقی کهتاوان زمین، اما بهانه سیب وگندم شدوقتی تو هستی هست اغوشت بهشت مندنیا اگر زیر و زبر با یک تلاطم شدبگذار در چشمان تو رویا ببافم بازدنیای من در چشمهای تو تجسم شدشعری که در وصف تو باشد زنده می ماندحتی اگر که باعث سوتفاهم شد#محمدصدوقی۱۳۹۸/۲/۲۹ . . .

معشوق تویی، باقی بهانه

تو این موقعیت ها فکر میکنم که اینجا چکار میکنم؟ چرا باید مجبور به تحمل این رنج باشم؟
.
.
.
به جبران خطایش عشق را در ما برافروخت
و شاید عشق، شاید عشق، تاوان بوده باشد
(سجاد کریمی)
.
.
.
یکدفعه این آیات به یادم میاد (یا به یادم میاره):
إنّ الانسانَ خُلِقَ هَلوعاً. إذا مسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً. و إذا مسّه الخیرُ مَنوعاً
(آیات ۱۹ تا ۲۱ سوره معارج)
.
.
.
و من دارم جز میزنم.
و تنها دلخوشیم اینه که تاوان باشه! . . .

تاوان زیبایی

چشمان دخترک چقدر غم داشت. وقتی دیدمش در نگاه اول گفتم چقدر این دختر زیباست ولی بعدا دیدم این زیبایی تاوان داشته برایش برای چگو ماجرای غمناکی است. همه این نسل و نسل های قبل و بعدمان پر شده ایم از تحصیلات عالیه. هرکسی را میبینی حداقل یک لیسانسی، فوق لیسانسی، دکتری، مهندسی را پشت اسمش به یدک می کشد. ولی امان از وقتی که کار بکشید به روابط انسانی، آنجا که باید بتوانی یک رابطه را شروع کنی، بتوانی حرف بزنی، بتوانی از حس و حالت بگویی، آنجایی که باید گ . . .

ایرانی بودن» و تاوان دادن»

به جایی رسیده‌ایم که ایرانی بودن» معادل تاوان دادن» شده است.
امید به آینده؟ اندک؛اعتماد اجتماعی؟ ضعیف؛عدالت اجتماعی؟ بر باد رفته؛آزادی اجتماعی؟ لنگ لنگان؛شکاف طبقاتی؟ عمیق؛آسیب‌های اجتماعی؟ فزاینده؛سلامت روانی مردم؟ پریشان؛ت و حکمرانی؟ دروغ؛اقتصاد و اشتغال؟ ویران‌شده؛
و حال می‌توان اندوهگین و عاجزانه اعتراف کرد؛ اهل ایرانم، روزگارم خوب نیست.
مسعود زمانی مقدم . . .

سلام

خوبی؟مدت هاست ازت خبری ندارم خیلی وقته ندیدمت ، نگرانتم،دلم برات شور میزنه. خوشحالی،خوشبختی،روزات خوب میگذره،عزیزم به آرزوهات رسیدی؟چیه ازاینگه گفتم عزیزم که ناراحت نمیشی؟میخوام از حرف های که سردلم سنگینی میکنه بگم،ازحس تلخ انتظار،ازدرد بی درمان دلتنگی که نمیدونی چه پوستی از سرآدم میکنه.یادمه.باشه ازامروز میگمول کن این همه گفتن هاچه فایده ای داره،نه یادم نرفته مگه میشه یادم بره ولی باخودم گفتم برای چی،همه چیزتموم شده، همه چیزمدت ها . . .

دل

دلم که میگیره
تاوان لحظه ای رو میدم که دل بستم
نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت 
ولی هم خوشحالم هم ناراحت 
شاد بخاطر کسی که بهش دل بستم
دلخور بخاطر ندیدن و نداشتن
شاید روزی دلخوری ها ، ندیدن ها و نداشتن ها تمام شود 
اما هرگز از دل بستنم پشیمان نخواهم شد
چرا که در منتهاالیه دلتنگی ها هم اشکی میریزم از سر شوق 
که روزی خاطره ای خواهم داشت از دل با دل .
. . . .

من ترا بی حساب می خواهم

یک بغل حس ناب می خواهمبغلی   انتخاب می خواهمبغلی   پر زعطر شیداییپر زعطر گلاب می خواهمبوسه هایی زکام شیرینتمثل شورِ رُباب  می خواهممن ترا درمیانِ چلچله هاوسطِ  آفتاب می خواهمیک رباعی ز شور ِ چشمانتتوی آغوشِ آب  می خواهممن ترا شعرِ شامِ  یلدایم رویِ جلدِ کتاب می خواهماز خُمارِجنون  چه بیزارممن زجامت شراب می خواهمیک بغل با تو بودنُ بودنوسط چُرتُ خواب می خواهمهرچه هستی وهر کجا باشیمن ترا بی حساب می خواهم  . . .

شکوه خواستن

رهروان خسته را احساس خواهم داد 
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت 
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت 
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد 
سِهره ها را از قفس پرواز خواهم داد 
چشم ها را باز خواهم کرد . 
*
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد 
دیده ها را از پس ِ ظلمت به سوی ماه خواهم خواند 
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت .
گوش ها را باز خواهم کرد .
*
آفتاب دیگری در آسمان ِ لحظه خواهم کاشت 
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد 
سوی خورشیدی . . .

زخمی ام التیام می خواهمالتیام از امام می خواهمالسلام وعلیک یا ساقیمن علیک السلام می خواهممستی ام را بیا دوچندان کنجام می پشت جام می خواهمگاه گاهی کمی جنون دارممن جنونی مدام می خواهمتا بگردم کمی به دور سرتطوف بیت الحرام می خواهملحظه مرگ چشم در راهماز تو حسن ختام می خواهمدر نجف سینه بی قرار از عشقگفت لایمکن الفرار از عشق . . .

طارق خراسانی

  گهر میخواهم       وَه گهر می خواهمهنر از گوهرِ تر می خواهمشعر تر چیست؟ فرا زان به هنر می خواهممن همان حالتِ رندانه ی حافظ به سحر می خواهمرندم و عاشقِ سرمستم و دیوانه چو خود، مردِ خطر می خواهمتا فلک طرح در انداختن ، اسبابِ سفر می خواهمای هنر ، من ز تو خود چیز دگر می خواهمعشق را، کُحلِ بصر می خواهمهمسفر می خواهم*سوم مهرماه 1394 طارق خراسانی     . . .

نق

حالا ک خویش را چنین غوطه ور در باتلاق سرشار از گه میابم و دست های پوسیده ام همان طناب داریست ک گردنم را خواهد فشرد و چشمان خوابیده در مسموم زندگی . من تاوان جام های خالی از زهر خداوند بودم  همانگاه ک بر شرمگاه شیطان مینگریست و او  را میطلبید.و او عاشقش بود .از خود در او فرو کرده و عشق ب خویشتن ناممکن ممکنی بود ک کنون بشر را این زاییده ی غرق شده در منی را بشر را .!ب نیستی میکشاند .و انگاه ک امواج صدایت در گوش هایم خودکشی میکنند ب خود بازگش . . .

دلتنگی

می دوم در هوای دلتنگیتا ته کوچه های دلتنگیحال من را کسی نمی داندخارج از ماجرای دلتنگیخلوتی با تو باتو می خواهمبهر وا گویه های دلتنگیگرچه آرامشی ندارد دلمی دهم دل به  پای دلتنگیدل من می رودبه ساحل تادل سپارم به جای دلتنگیزخمی از هر شراره ام اماشاعرم با نوای دلتنگیپای از سر نمی شناسممی روم تاسرای  دلتنگیسر دهم در ره شهادت عشقسربه پای خدای دلتنگیاز خمار شراب بیزارمنوشم از باده های دلتنگیدلسپردن چقدر تاوان داشتمی دهم جان برای دلتنگیعاشق حس . . .

تنهایی مظلوم

در سرزمین فکرم،قلمروهای وسیعی وجود دارد،پادشاهانی که در کنار هم جهان ذهنم را اداره می کنند،گاهی با هم می جنگند.گاهی برای سرپا نگه داشتن من متحد می شوند. و گاهی هم ساکت و آرام بر تخت خود می نشینند.بعضی از آنها آباد و سرسبز،با آسمان آبی و ابرهای صورتی رنگ هستند ،سرزمین هاییی پر از بوته های توت فرنگی و قصرهای شکلاتی مثل: شادیاما .اما بعضی ها خشک خشک اند.حتی یک شاخه گل هم ندارندشاید.شاید چون هیچ باغبان عاشقی در آن سرزمین ها نیستمثل . . .

یک زلال افطاری تقدیم تان

  یک زلال افطاری تقدیم تان   یار می خواهمقدرتِ دیــــدار می خـواهممن حضورت را به دل بسیار می خواهمروزه ی لب های خود را بازهــم افطار می خواهمغنچه ی عشق تـو را در بـاغ قلبم بـاز پـروردم عزیـز نازنینبخت خوابم را در این جا لحظه ی بیدارمی خواهمچشم خود غیراز نگاهت تار می خواهمحاصلِ این کار می خواهمزار می خواهمسید ظاهر ( افغانستان )    . . .

وعده ي انتخاباتي .

گفته  بودی    چو    نماینده    شوم    یکماههفقر  را  ریشه کن  از    شهر  شما  خواهم کردمسجد  و  مدرسه    گرمابه    و    بیمارستانبه   تمنای     دل    خلق    بنا     خواهم  کردبعد   احداث   زمین   چمن    و     ورزشگاهروی    بر     ساخت   استخر شنا خواهم کردگره   از   ک . . .

خدا کوچولوی من

می گویی شبیه هم نیستیم. به من بگو چگونه باشم؟ من همان می شوم. بگویی شبنم باش، صبح ها با پرتو خورشید به آسمان پرواز خواهم کرد و نزدیک های صبح باز خواهم گشت. بگویی برگ باش، بهاران متولد خواهم شد و زمستان به ارامی بر روی شاخه خواهم مُرد تا بهاری دیگر. بگویی کاکتوس باش، به کویر خواهم رفت و آنجا سکنا خواهم گزید. بگویی سنگ باش، ماگما می شوم تا بر اثر فشار صحفه ای بالا بیایم و سرد شوم. بگویی جسد باش، قبری را می خٓرم و منتظر میشم تا نزدیکانم بر سرم فاتحه . . .

تونباشی نفسم را به درک خواهم داد

تونباشی نفسم را به درک خواهم دادپاسخ لطف خدا را متلک خواهم داددوره گردی اگر از کوچه ی تقدیر گذشتجان شیرین و جگر را به نمک خواهم دادتو نباشی همه ی ثانیه ها مرگ من استصورت ثانیه را دست کتک خواهم دادگور بابای شعور و ادب و شخصیتمناسزا های رکیکی به فلک خواهم داد[ علی صفری ] . . .

دوچشم خسته

برای دیدن چشمت شتاب خواهم کرد
تمام آیِنِه هارا جواب خواهم کرد
بلور چشم تو زیباترین نیاز من است
بر این نیاز مقدس شتاب خواهم کرد
اگر چه ثانیه ها آیهء عذاب منند
تمام ثانیه هارا حساب خواهم کرد
غزل که تاب ندارد برای گفتن تو
هزار مثنوی از تو کتاب خواهم کرد
چراغ روشن چشمت هزار خورشید است
به احترام تو خورشید را قاب خواهم کرد
(شرار آه دلم تا زبانه می گیرد)
به وعده های چنانی مجاب خواهم کرد
اگر که پا بگذاری به چشم بی خوابم
دو چشم خسته وبی تاب را خواب خواه . . .

اربعین

اربعین. خبرت هست ازاین شهرسفر خواهم کردسفری جانب آن فخربشر خواهم کردبا تمام اُسرا ، سوی شما می آیموَبه ششگوشه زنزدیک نظرخواهم کردای برادر، همه را همره خود آوردمجز(رقّیه) که ازآن قٍصٌه حذرخواهمکردخبرآمد شهدا غرقه بخون دفن شدندسر قبر شهدا خاک به سر خواهم کردمیروم جانب عباس ببوسم دستشخاک وخون پاک ازآن قرص قمر خواهم کردمیروم تا به سر خاک علی اکبر توعالمی‌از غمٍ او زیر و زَبَر خواهم کردسرششماهه بریدن بجهان نیست هنرغرقٍ خون دشت ازاین خون جگ . . .

بخش هایی از زیر تیغ تاوان که دوستشون دارم!

امروز که داشتم زیر تیغ تاوان رو ویرایش میکردم به بخشهایی رسیدم که یادم رفته بود اینا رو خودم نوشتم و چند دقیقه روشون مکث کردم. این هم یکی از عجایب نویسندگیه دیگه!
پ.ن: این آخرین ویرایشه این رمانه.

باز هم اگه به این قسمت ها رسیدم باهاتون به اشتراک میگذارم. . . .

شعر سهراب سپهری

قایقی خواهم ساختخواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشققهرمانان را بیدار کند.  قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راندنه به آبیها دل خواهم بستنه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
ادامه مطلب . . .

قفس

مدتیه که حس میکنم تو یه قفس بزرگ گیر کردیم و مفر و راه نجاتی نداریم.قفسی که روز به روز اوضاعش داره وخیم تر و پیچیده تر و زندگی کردن در اون سخت تر میشه.برای من غم انگیزترین چیز اینه که میدونم تا آخر عمر تو همین قفس خواهم بود و راهی به بیرون ندارم.
این کامنتی بود که امروز برای یه دوست تو وبلاگش نوشتم و در حین نوشتنش بی اختیار زدم زیر گریه.
من که یک زمان پر بودم از امید و انگیزه،کلی ایده و فکر و برنامه ریزی برای آینده.حالا مدت هاست که احساس اسارت م . . .

نمی خواهم تو را عوض کنم

نمی خواهمتو را عوض کنمخود توبسیار بهتر از منی می دانیچه به صلاح توستنمی خواهم تو نیزمرا عوض کنیاز تو می خواهممن را همان گونه که هستمبپذیری و به من احترام بگذاریاین چنینمی توانیم پیوندی استواربا ریشه در واقعیتو نه در رویابنا نهیمسوزان پولیس شوتز . . .

143

آدم ها حق دارن اشتباه کنند
اما باید پای اشتباهاتشون بایستند و تاوان بدن!
در اشتباه کردن صرفه جویی کن
ارزش هاتو مشخص کن تا اشتباه پیش نیاد
ارزش ها یعنی اون هایی که اگه اجراشون نکردی به خودت تذکر بدی
یه جورایی هم معنی خط قرمز هست . . .

دوبیت

بی  مهت ، مهتاب را خواهم چه کاردیده ی بی خواب را  خواهم چه کار تا  خیالم  ، جمع  آغوش  تو  گشتکار  اسطرلاب  را  خواهم چه کار. عبدالوهاب صادقی فیروزآبادیتخلص"صادق"، شهرستان میبد eitaa.com/AbdolvahabSadeghiFir[email protected] . . .

حالمان خوب است.بشنو اما باور نکن

دو روز پیش آزمون آیلتس دادم و چقدر در یک ماه اخیر دلم برای نوشتن لک زده بود از تحلیل ها و اتفاقات زندگیم. اما دستم به نوشتن نمی آید.
به خاظر هزاران دلایل قید فضای مجازی رو زدم تا با ذهن باز و ازادتری به استقبال آزمون برم. اما نمیشه نشد
این چند روز که از سقوط هواپیما میگذره، خودم رو زدم به اون راه . گفتم سکوت کن. سکوت کن و فقط بزن برو از اینجا.
اما نمیتونم بخدا نمیتونم.
لیست سقوط کرده ها رو دیدم 14 تا از دانشگاه آلبرتای کانادا بودند دو . . .

از خدا خواهم

بسم الله الرّحمن الرّحیمدوستی با مردمان سنگ دل عاقبت جان تو را سازد خجلبی محبت بی شعور عالم استعاشق وارسته در عالم کم استبهتر آن باشد بگیری فاصلهاز کسی که می نباشد یکدلهبهتر آن باشد نبینی سنگ هافاصله گیری از او فرسنگ هاحیف اوقاتی که در یادش گذشتخاصه اوقات خوش در کوه و دشتکاش یارب از دلم سازی برونیاد آن بت های زشت واژگوناز خدا خواهم رفیقی مهرباندر ره عشق الهی هم زباناز خدا خواهم که مجنونم کند از شب تاریک بیرونم کند از خدا خواهم مناجات علی . . .

یار

یارمی خواهمقدرتِ دیدار می خواهممن حضورت را به دل بسیار می خواهمروزه ی لبهای خود را بازهــم افطار می خواهمغنچه ی عشق تورا درباغ قلبم باز پروردم عزیز نازنینبخت خوابم رادر این جا لحظه ی بیدارمی خواهمچشم خود غیراز نگاهت تار می خواهمحاصلِ این کار می خواهمزارمی خواهم . . .

فرشته

 من آن دختر نیمه جانی هستم که بر رو شن های ساحل اوفتاده اممی خواهم بلند شوم، بر روی پاهای زخمی شده ام باز هم بایستممی خواهم کمی فریاد بکشم تا درد های نهفته درقلبم تسکین یابندمی خواهم  سوار بر بالهای باد شوم و از این منطقه کوچ کنممی خواهم باز هم رنگ لبخند خوانواده ام، دوستانم وحتی خودم را در آیینه ببینممی خواهم خوشبختی با روشنی ها و امیدهایش دورم حقه بزندمی خواهم بازهم شب ها تو را در آغوش بگیرم و با نوازش های تو بخوابممی خواهم در رویاهای از یا . . .

مقصر بیگناه

و عشق پاک ترین واژه هاستافسوس که ماچشم بسته انتخاب میکنیمماهرانه نامش را عشق میگذاریمتا اگر روزی فهمیدیمکه انتخابمان اشتباه بودهانگشت اتهام به سویش بگیریمو بیرحمانه مقصر بخوانیمشبیچاره عشقچه تاوان ها که پس ندادبرای اشتباهات ماو به لطف ما چه مظلوم افتادهاین مقصر بیگناه. . . .

دانلود رمان حلقه جادویی(قسمت اول)

دانلود رمان حلقه جادویی(قسمت اول)

نام رمان :حلقه جادویی

نویسنده : س.زارعپور

تعداد صفحات:۵۴۱

ژانر :تخیلی ، فانتزی

خلاصه رمان :
دانلود رمان داستان ام رمان جنگ نزدیک بود؛ کنار گوشمون نفس می‌کشید و هیچ‌کس متوجهش نمی‌شد… مردم بی‌گناه تاوان پس دادن؛ تاوان گناهی که مرتکب نشده بودن. امیدها رفت،… زندگی‌ها نابود شد و ویرانه‌ها کنار هم قرار گرفتن و دشمن‌ها قوی‌تر و ترسناک‌تر شدن……. اگه ویرانه می‌موندم، بای . . .

one day

عاقبت روزی دوباره زنده می شومو مثل یک عصر پاییزی زوزه خواهم کشیداز میان درخت ها عبور خواهم کردبرگ خواهم شد و بین کتاب کهنه ای به یادگار خواهم ماند پرنده ای آزاد که بال هایش روی تمام آب ها را خواهد گرفتو چشمانم و چشمانم تو را خواهد کشت ___ . . .

استاد .

دیشب یه خوابی دیدم که یه استادی بهم یه چیزی درباره داستان نویسی میگه:"داستان درباره کسیه تصمیمی میگیره و باید تاوان اون تصمیم رو پس بده"
شاید علت اینجور خوابای افسانه ای فکر کردن زیاد به چیزی باشه بهرحال اینطور خوابا دوست داشتنین . . .

اگر عصرِ پا به غروبی…

  اگر عصرِ پا به غروبی…در بیراهه های شهر دستت را بگیرمتا لبخندم مشت مرا باز کندو تو هنوز چشمانت را با حریر نامرئی دامنت پنهان کنی…چگونه اشکم را داغ کنم ؟!با تو به پاکی آب می دَوَم به جان تو دویدن…تاوانِ شرابِ کهنه بودبا اشک قهر کردم و از چشمان خود راندمبا تو از درونمررررررف ت م م م م م                                                                      ((           شروین اعتمادی          )) . . .

فقط برای امروز

 به خودت بگو:
فقط برای امروز، افکارم را بر روی بهبودیم متمرکز خواهم کرد ،زندگی می‌کنم و بدون مصرف هیچ گونه ماده مخدّری روز خوبی خواهم داشت.
فقط برای امروز، به کسی در معتادان گمنام اعتماد خواهم کرد، کسی که مرا باور کند و می‌خواهد در بهبودیم به من کمک کند.
فقط برای امروز، برنامه‌‌‌‌ای خواهم داشت و سعی خواهم کرد آنرا به بهترین شکل ممکن انجام دهم.
فقط برای امروز، به کمک NA سعی خواهم کرد از زاویه بهتری به زندگیم نگاه کنم.
فقط برای امروز, ترسی نخو . . .

با تو

با تو. 
 در یا را سر خواهم کشید 
در آغوش خیس شب
گذر خواهم کرد 
از روزنه شیشه بخار گرفته 
تا . 
خواب گل یخ 
در لا بلای الماس های برف 
با تو 
از مرزهای ممنوع عبور خواهم کرد 
تا . 
گم شوم در جنگل خیال 
موهایت 
با تو . 
ماه را 
از آسمان 
به زمین خواهم آورد 
تا بتابد 
بر چهره نورانی تو . . . .

خودآگاهی و مدیریت خود را یاد بگیرید

خودآگاهی یعنی من می‌دانم چه می‌خواهم و چرا می‌خواهم. هر دانش‌آموزی برای اجرای صحیح و به‌موقع هر کاری یا انجام هر تکلیف یا تمرین درسی، به این تعریف از خودآگاهی نیاز مبرم دارد. چه می‌خواهم و چرا می‌‌خواهم؟» مهم‌ترین سؤالی است که هر دانش‌آموزی برای مدیریت خود باید از خود بپرسد.
ادامه مطلب . . .

به گور خواهم برد این عشق را

و این منمکه به گور خواهم برد این عشق راشاید در همان فصل سرد تولدتو اما در آستانه فصل سردیمو نمی دانم آن شراب عشقت چند ساله بود که اینگونه با من کردو من مردی تنهایم که از کنار باغچه تنهایی هایم می گذرم انگار که من آن غنچه لاغر وسط باغچه ام که گویی هرگز گلش نخواهد شکفتمن به گور خواهم برد این عشق را و نمی دانم چرا هنوز شوق رسیدن دارمو اما الان چند سال است که نخوابیده امبا قلبی پاره پاره و پر از ترکشخسته ام و خسته بی هیچ احساس دردیباید بخوابم و س . . .

من حق دارم سر شما کلاه بگذارم !!

 
دقّت کردید تو ایران همه یک طوری رفتار می کنند که سرشان کلاه رفته و چون این احساس را دارند پس فکر می کنند حق دارند و باید سر دیگران کلاه بگذارند !!
اصلا طرف یک طوری رفتار می کند که طلبکار هست و تاوان همه اتفّاقات زندگیش را می خواهد از شما بگیرد !! . . .

معبد جان

در دل تاریک شب در سکوت آرام شبدور از چشم مردم شهر  و پاسباناندر پرتو مهربان و رازدار  سحرگاه   هر گاه که درد عشق بر جانم پنجه افکندو عقده ی نماز ، گلویم را می‌فشاردسراپا نیاز آتشین و بیتاب نیایش هستماز بسترم پنهانی بر خواهم خواستخانه ام را دردل شب ترک خواهم کرددرب را آهسته خواهم گشود و روانه میشومدر سایه ی دیوارهای بلند شهردرغفلت اندیشه ها راه خواهم رفتدر پس سایه ی دیوارها راه را خواهم پیمودپنهان ازچشم پاسبان ها  و پنهان از چشم مردمخود ر . . .

جمع و جورم کرد.

من دیگر آن نیستم که بودم
من همانم که میخاستی
همان16ساله ی قدیم
زدی
کوبیدی
تراشیدی
سوزاندی
جلا دادی
هزینه کردی زیاااااد; تا همانکه میخواهی شوم.
می دانی اما بگذار بگویم
تاوانِ روزهای نبودنت
سنگین بود ;فوقِ تصوّرم!
من زیرِ بارِ گناه لِه شدم
ناجور بود روزگار 
راه ناهموار بود و بنده ات نابینا
باصورت زمین خوردن قطعی!
اما حسین بود که جمع و جورم کرد ;خدا.
مراقبم باش . . .

جنایت و مکافات

باخت به الهلال و حذف از لیگ قهرمانان آسیا، کسب 4 امتیاز از سه بازی لیگ و نهایتا اخراج تو هفته سوم. بله! قطعا این بهترین خبری بود که تو این هفته‌ شنیدم. آدم فروشی هیچ وقت نتیجه نداشته آقای برانکو. این رو باید از سرنوشت بعضی از بازیکنات می‌فهمیدی که نفهمیدی یا نخواستی بفهمی. شماها که بالاخره تاوان پس میدین، مهم اینه، سَر خُم می سلامت. . . .

?So what

گفتم: می‌خواهم پته اش را روی Water بریزم! می‌خواهم ماسکش را از صورتش بردارم و Water ِ رویش را پاک ببرم؛ خیلی راحت و Simple می خواهم مچاله اش کنم؛ به نظرت، Delete کنیم بهتر نیست؟».
Comparative Education . . .

ماه من

  ماه من زیبا ترین ماهای صعد دنیاست من عشق را به شیوه ی کسی دوست دارم که در نجابتش و حریم انسانی هیچ تردیدی نیست من نگاه افسار گسیخته را نمی خواهم من شکستن حریم آدمها را نمی خواهم من دنیا را به سبک دلهای آرامه عشق پذیر می خواهم در طالع قدیم ماه آذر ماه من است دلدادگی را برای دلهای ناب می خواهم اما بدون تردید و گناه پیشگی چرا که ماه آذر در همه ی گذشته ها ماه من است ماه یک مهر بانوی ایرانی تقدیم به مهر بانو های نجیب ایرانی http://dls.music-fa.com/tagdl/do . . .

تو را اباد می خواهم (اسفاد)

دلم تنگ است برای دیدن یک لحظه ات در خواب 
تو را ای سرزمین زاد و اجدادی بهار زندگی
ای وطن  
عشق پرستوهای عاشق  
 نازنین بی تو چگونه سر کنم اما هوای تو درون سینه ام خالی 
تو را اباد می خواهم 
نشستم در درون خانه ای تاریک دلم پر می کشد در باغ و بستان ها شکوفه ارغوان ان کلبه ای خاکی 
تو را اباد می خواهم 
شاپرک گر می روی ان سو دیار من 
پیامی می رسانی  این چنین می گفت فلانی 
 تو را اباد می خواهم 
من و کوه امید ارزوهای خیالم 
که هورا می کشم از هر نفس در . . .

دنیا را خواهم ساخت .

 
من تو را تصویر خواهم کرد .تو را به رنگ ، به نور و به آوازهای رنگینتبدیل خواهم کرد .تو را به گل ، به کوه و به رودخانه‌های خروشانتبدیل خواهم کرد .من از تو دنیا را خواهم ساختو برای تو ، دنیا را .اگر سخنم را باور نمی کنیهنوز قدرتِ دوست داشتن راباور نکرده ‌ای .
#نادر_ابراهیمی . . .

خواسته‌های ناخواسته

یک چیزهایی را می‌خواهید، و یک چیزهایی را می‌خواهید که بخواهید! برای مثال من می‌خواهم که سرعت و قدرت مطالبه‌ام باشد، در واقع گمان پیش‌فرضم این است که در پی اینان‌ام. اما به واقع به سمت انعطاف و استقامت می‌روم، یک‌جورهایی خواسته‌های خاموشی‌اند که زیر تمایل کاذب به نیرو و چابکی گم شده‌اند. هنر را می‌خواهم؛ آن هم با جان و دل، حال آن‌که نواختن را می‌خواهم که بخواهم، زیرا اولویت و دلدادگی‌ام جای دیگری‌ست و موسیقی به‌سان قلقلکی شیرین، ک . . .

665

از این پیچ تاریخ هم میگذریمپسرک خسته ی من!گل شکسته ی‌ من!بگذار این شب چهل ساله صبح شودبرای چشم های روشنتانار خواهم اوردبرای دست های شریفت یار خواهم اوردمِی دوساله و پیالهکتاب و تار خواهم آورد.ببین ! زمستان گذشتبرای گام های بلندتبهار خواهم آورد.روسیاهی به چهره ی این قوم نشستبرای تو ساز و کار خواهم آورد.های!معشوق چهارده ساله! .عباس معروفی.از این پیچ تاریخ هم میگذریمبگذار این شب‌ چهل ساله صبح شود.  . . .

زندگی در پیش رو

بدترین چیز ها همیشه در درون آدم اتفاق می افتد.همیشه چشمان مردم غمگین تر از بقیه ی جاهاست.وقتی همه در گه غوطه ورند دیگر با هم فرقی ندارند و برابرند.هیچ کس نمی خواهد خودش را بهدتنهایی بدبخت ببیند.در زندگی باید برای همه چیز تاوان پس داد.این گناهکارانند که راحت می‌خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس، بی‌گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگرانِ همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی‌گناه نمی‌شدند.  . . .

سرای مکافات

همین دنیا سرای رسیدگی به تک تک اعمال هست.
توی همین دنیا اینقدر زنده میمونید که به تک تک اعمال شما رسیدگی بشه، و بعد پاک میشید، و بعد برمیگردید به دل خاک.
غیرممکنه یک نفر یک آه بکشه، شما مسئول بخشی از اون آه باشید، و توی این دنیا تاوان پس ندین.
دنیا سرای مکافاته. . . .

شعری از ژاک پره ور

می‌خواهم بمیرممی‌خواهم یک میلیارد بار بمیرمو در جهانی برخیزم،که همسایگان یکدیگر را بشناسند.و مردم،همه رنگ‌ها را دوست بدارند.می‌خواهم در جهانی برخیزمکه عشق به قیمت لبخند باشد.مردان نمیرند،ن نگریند،و همه کودکان، پدران خود را بشناسند.عدالت باغی باشد،که مردم در آن سیب‌های یکسان بخورند،و یکسان بمیرند.می‌خواهم در جهانی برخیزم،که هیچ انسانی، بیش از یک‌ بار نمیرد!ژاک پره‌ور @golzar_adab . . .

#انتقام_سخت

یاد رخ تو قرار ما خواهد بود عکس گل تو کنار ما خواهد بود تاوان تو را چه بد خزان خواهد داد آن روز یقین بهار ما خواهد بود 
حسین شادمهر
 
* انتقام سخت گل پرپر شده حاج قاسم سلیمانی
 
  . . .

مرگ

احساس میکنم متعلق به هیچ جا نیستم امروز فهمیدم در هفته که شیش روزه من سه تا خوته عوض میکنم در سه جای مختلف زیر سقف خونه آدم های مختلف و متعلق به هیچ جا نیستم گاهی فکر میکنم چقدر سرگردانم چقدر تنهام و چقدر خسته ام انگار داری تاوان میدی تاوان زنده بودن بچه که بودم خونمون آرامش نداشت خونه همسایه بزرگ شدم و الان بزرگ شدم خونه آرامش داره ولی من جایی اونجا ندارم من هیچ جا نیستم بی ریشه ام باد که بیاد اولین کسی که با خودش میبره منم هربار تلاش میکنم بم . . .

هیوندا

فکر میکنم که تک تک ما
تک تک مارو
مسئول بدبخت شدن کشور و مردممون هستیم.
 
و براش تاوان هم باید پس بدیم.
 
وقتی تو خودت رو میکشی و کلی حق این و اون رو میخوری که حالا بری یه جایی یه شرکتی خودت بچسبونی که مثلا به جای پراید پژو پارس سوار شی
یا مثلا با هیوندا بیای بری
 
همین میشه تهش.
 
واقعا خلایق هرچه لایق.
راستی امروز روی انتخابات کاناداس
 
ببینیم از بین این سه نفر کی انتخاب میشه.
 
گرچه یکی از یکی بدترن. . . .

تاوانِ توان

اتوبوسِ واحد برخلافِ همیشه شلوغ بود و مجبور بودم مثل چندنفرِ دیگه تکیه م رو بدم به میله های وسط و ایستاده به خیابون نگاه کنم.اشکام سرد بودن و سُر میخوردن روی صورتم، تموم طولِ راه مثل یه مجسمه ی سنگی ایستادم و صورت اشکیم رو توی شیشه های اتوبوس نگاه کردم.از این مدلای مزخرفم که میتونم در حالِ جر خوردن باشم اما انقد انعطاف نشون بدم که همه رو(حتا خودم رو) از پا بندازم.+ گُنده س! هم هیکلم هم توانایی هام ذاتن! . . .

مرا بس است، یک صندلی برای نشستن کنار تو

میدانمهست تاریخ بی نظیری در همهمه ی زندگیِ بی سر و سامانِ منکه در گوشه ای از ازدحام خیابانی شلوغمی نشینی کنارِ من و از غیب ترین احوالات دلم با من سخن می گوییو من از لطافت کلماتت تو را خواهم شناختبا تو عمق جانم را به زبانم جاری میکنمو نگاهم را لبریز از تبسم محزونت خواهم ساختآن روز در کنار رهگذرانِ بی توجهآرام پا به پای اشک هایت اشک خواهم ریخت ! . . .

بهای عشق

یگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم بیچاره من, اگر نشناسی مرا تو هم! دیدی بهای عشق به جز خون دل نبود!؟آخر شدی شهید در این بلا تو هم آیینه ای مکدرم از دست روزگارآهی بکش به یاد من٬ ای بی‌وفا تو همچندی ست از تو غافلم ای زندگی ببخشچنگی نمیزنی به دل این روزها تو هموای زخم کهنه‌ای که دهان باز کرده‌ایچون دیگران بخند به غم‌های ما تو همتاوان عشق را دل ما هرچه بود دادچشم انتظار باش در این ماجرا تو هم فاضل نظری۲۳/۴/۹۸ . . .

بر ماتم ما نقطه ی پایانی نیست

نمی دانم
شاید این خاک نفرین شده؛ اما چون منی که به نفرین اعتقادی ندارد چگونه این فاجعه ها را هضم کند؟!
اما شکی نیست که ما تاوان جهلمان و جهل پدرانمان را میدهیم. این ها چوب ساده لوحی ماست که در آستینمان فرو شده
اما غم انگیز تر آن است که ما از نادانی خودمان باخبریم و همچنان بر ندانستن ثابت قدم! اینکه هنوز هم در این فلاکت دست و پا میزنیم تاییدی بر این مساله است.
افسوس که نه وقاحت وحشی های روبرویمان تمامی دارد و نه مظلومیت ما
بر ماتم ما نقطه ی پایانی . . .

تولدت مبارک احسانم.!

حس قشنگیه درآغوش تو بودن به چشمان پرمهرت خیره شدنو غرق شدن در دریای طوفانی چشمانت که راز قلب خویش را صدامیکردو رسیدن به اعماق قلب زیبایت و یکسان شدن ضربان قلبهایمانگوش کن !این آهنگ قلب من است که با آهنگ قلب تو یکی شده استو هرلحظه در دلم فریاد میزند تمام هستی ام از آن توست و بدون تو مرگ را خواهانم.عشق مهربانم باتمام وجودم دوستت دارموخداوند را شاکرم برای آرامشی که در زندگی دارمو آن آرامش وجودتوست❤تولدت مبارک نفس شیرین❤من هیچ نمی خواهم  تن . . .

قصیده ی گاو سفید

مینا چادر سیاه به سر،راهروهای زندان را طی میکند. همسرش قرار است صبح فردا اعدام شود و میشود و ما همان دقایق ابتدایی قدم می گذاریم به یک سال بعد.   هنوز سیاه تن دارد و جان میکند برای نان خانه. پدر و برادر شوهرش اگرچه هستنداما وضع بهتر ندارند و البته که میخواهد مستقل باشد. دختر کوچولوی شیرینِ فیلم بینِ ناشنوایش هم هست.و زن همسایه که تنها همدم  اوست که نه عزادار است و نه غم نان دارد اما کمتر از مینا رنجور نیست میگوید : کاش خبر مرگ شوهر مرا می اورد . . .

گاهی برای پی بردن به یک اشتباه

گاهی برای پی بردن به یک اشتباه، باید تاوان سختی در زندگی پرداخت …مثل از دست دادن لحظه هایی از عمر که حسرتش تا ابد بر دلت باقی می ماند …مثل باختن زندگی و مالی که برای بدست آوردنش رنج ها کشیده بودی …مثل تنها شدن ،زخم زبان خوردن ها و یاحتی تحقیر شدن …آخر سر هم باید بروی مُهر تجربه را پای این اشتباهات بزنی !اشتباهاتی که تو را تغییر می دهد و دیگر آن من سابق نمی شوی . . .

منِ دیگری

منِ دیگری.
در قلبم جهانی در آشوب استدر سرم ناظمی با باتوم استدر جانم شخصی توو حس قاتل استبه کجا خواهم رسید 
×××
نهادینه شده در مغزم بذرشخصیت دیگریم ، آدمِ رزلفرار نُرون از کوچک ترین درزبه کجا خواهم رسید
×××
عصبی ، هر آدم خود لعنتی‌ستاین جسم عاشقِ کفن نیستاین روحِ این بدن نیستبه کجا خواهم رسید
 
شاعر: پاسبان پارسی
برداشت از این غزل با ذکر نام شاعر و منبع انتشار مانعی ندارد › . . .

قصه آبانی ها

با شیوع مرض سخت گرانجانی ها
رفت از خاطر مردم ستم  جانی ها
 
خون که ارزان شد ودرسطح خیابان پاشید
وعده دادند به ما وعده ی ارزانی ها
 
وکسی گفت:بیایید که گرگ آمده است
روی آورده تب مرگ به قربانی ها
 
مثل کبریت که برتوده ی باروت افتد
آتش افتاده  به انبار مسلمانی ها
 
آخر از عقده قاجاری مشتی نامرد
داده تاوان همه را دیده ی کرمانی ها
 
ما چهل سال تمام است که سختی داریم
شاخ میزد به همه آنهمه آسانی ها!"!
 
فرصت موج سواریست چه بهتر از این
خاتم مرگ برانگشت سل . . .

در نگاه تو سبز شدم ☘️

 
ریشه ای بودمدر خواب خاک های متبرک بی باران
در نگاه تو سبز شدم !!
گونه هایت خیس باران، چشم هایت آفتابی
تو با چشمانت مرا بنواز
چوبدستی چوبی ام سلاحی کارگر خواهد شد
بعد از جنگ، با چوبدستیم انجیرهای تازه را برای تو خواهم چید
با تو خواهم ماند
با تو خواهم خواند
و تو را در بهت آفتابی ات خواهم بوسید
اگر ابرها بگذارند.
  . . .

یک بار خواب دیدن تو

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد.  پس نگو،  نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست.  قبول ندارم.  گرچه به ظاهر جسم خسته است،       ولی دل دریایی است،  تاب و توانش بیش از اینهاست.  دوستت دارم .  و تاوان آن هرچه باشد، باشد. . . .

به پایان میرسد این انتظار؟

موفق به کنترل خودم نشدم 
بهش پیام دادم 
جوابی نرسید 
شاید هیچ وقت جوابی نرسه 
مثل بیشتر اوقات نادیده گرفته بشه 
#تو رابطه با او به جمله های دنیا دار مکافاته 
یا زمین گرده بد نکنیم بد میبینیم تاوان میدیم 
و این حرفا ایمان پیدا کردم 
تو رابطه های قبلیم با یه نفرشون خیلی بد بودم 
دقیقا همون رفتارهارو اون با من داره 
هنوز نتونستم با خودم کنار بیام 
از دوست داشتن یه آدم اشتباهی دست بکشم 
تا ته یه رابطه اشتباه رفتم 
باید برگشت!  . . .

خاکستری.خاکستری.صبح،مه،باران.ابر،نگاه،خاطره!در من ترانه ای نبود. تو خواندی!در من آیینه ای نبود.تو دیدی!ریشه ای بودم در خواب خاک های متبرکبی باران،در نگاه تو سبز شدم!برق از چشمانت برخواست،نگاهم بارانی شد!گونه هایت خیس باران،چشم هایت آفتابی!تو با چشمانت مرا بنواز!با تو خواهم ماند.با تو خواهم خواند.و تو را در بهت آفتابیت خواهم بوسیداگرابر ها بگذارد!!! . . .

طاقچه تنهايي

وخواهم مرد    با روزهای گذرانده شده آلوده به درد فراقدر کویر خشک جدایی   که پر از سراب های آلوده به عطش بود و نسیمی که همواره خالی از شمیم سر زلفت   طوفانی شد تا بدهد رویاهایم را به بادو خواهم مرد   در سرمای نبودنت که تا استخوان سوز جدایی داشت روزهای خمار  تکرار  شب های تار بی سپیده  و خزان عمر که برگی بر درخت  نداشتو چشمان به راه    در غروبی بی پایان    خواهم مرد  و ازخاکم‌ خواهد رویید شقایقی عاشق  که در بهاری دست فرهادی مرا خواهد چیدتا گر . . .

تاوان گناهان

همه چیز تقصیر خودمه الان میفهمم که بزرگترین سختی تو دنبا ابنه که انقدر گناهکار باشی که نتونی از خدا یا امام رضا انتظار داشنه باشی ک حتما کمکت کنن خدایا میشه کمکم کنی میشه؟بهت التماس میکنم یا امام رضا میشع واسم دعا کنی میشع با دل خوش بیام زیارت السلامعلیک یا امام رعوف . . .

دیشب انگار تمام شب

دیشب انگار تمام شبمن به رویای تو بازتا به صبح بیدار مانده بودمامشبم باز همان نقش خیالت پشت چشمهای بسته امدر میزند باز هم تو را گم میکنم!رد پای آخرت آن نگاه اولت باز تکرار میشود این چه پایانیست؟که تو با چشمهای بازِ من ساكتبا چشمهای بسته ام حرف میزنیمن از این بیدار بودن تو از آن سو بی خیالیتا کجا تاوان عشق را با خود به سودا میبریمتا کجا هی میروداین لحظه ها و گم شدنمن بدنبال تو و تو،سردر گم از نگاه منتو‌کجایی و هم اینکه من کجا!#نگار_دزکی_زاده/0 . . .

تصمیم های موفقیت آمیز

رژیم غذایی مناسبی را رعایت می کنم
خواب مناسبی را در شب خواهم داشت
به خودم ارزش واحترام قائل خواهم شد
دیگر سخنانی که برایم سودی و فایده ندارد نخواهم گفت
دیگر به مسائل شخصی وخصوصی دیگران دخالت نخواهم نکرد
دیگر کسی را سرزنش نخواهم کرد
دیگر کسی را تحقیر نخواهم کرد
دیگر به کسی نخواهم گفت چرا اینگونه مسخره زندگی می کنی در واقع از او ایراد نخواهم گرفت
دیگر برنامه ریزی خواهم داشت
دیگر کارها را به صورت جدی پیگیر خواهم شد . . .

هجران

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیستآه ازین درد که جز مرگ من اش درمان نیستاین همه رنج کشیدیم و نمی دانستیمکه بلاهای وصال تو کم از هجران نیستآنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگرانتظار مددی از کرم باران نیستبه وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفتآن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست . . .

حسین (ع)

و اما من هرگز برای امامِ خویش تکلیف معین نمی‌کنم که تکلیفِ خود را از حسین می‌پرسم و من حسین را نه فقط برای خلافت که برای هدایت می‌خواهم و من حسین را برای دنیای خویش نمی‌خواهم که دنیا را برای حسین می‌خواهم؛ آیا بعد از حسین کسی را می‌شناسی که من جانم را فدایش کنم؟

از کتابِ #نامیرا

- آخرا مرا میکُشی حسین (ع) . . .

تو لذت نادر شنیدن باش

از تو سخن از به آرامیاز تو سخن از به تو گفتناز تو سخن از به آزادیوقتی سخن از تو می‌گویم از عاشق از عارفانه می‌گویماز دوستت دارماز خواهم داشتاز فکر عبور در به تنهاییمن با گذر از دل تو می‌کردم من با سفر سیاه چشم تو زیباست خواهم زیستمن با به تمنای تو خواهم ماند  من با سخن از توخواهم خواندما خاطره از شبانه می‌گیریمما خاطره از گریختن در یاداز لذت ارمغان در پنهانما خاطره‌ایم از به نجواهامن دوست دارم از تو بگویم را ای جلوه‌ی از به آرامی من دو . . .

بخشی از یکی از نامه های احمد شاملو به آیدا

آیدا! بگذار بی‌مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم که من، در عشق، بیش از هر چیز دیگر، بیش از لذت‌ها، آتش و شور و حرارت آن را می خواهم؛ بیش از هر چیز، بی‌تابی‌ها و بی‌قراری‌هایش را طالبم. سکوت تو، شعر را در روح من می‌خشکاند. شعر، زندگی من است. حرف‌های تو مایه اصلی این زندگی است و مایه‌های اصلی این زندگی می‌باید باشد. 
اگر به تو می‌گویم که آیدا! این همه اصرار که به تو می‌کنم تا به حرف بیایی، در واقع تنها برای حرف زدن تو نیست، برای آن است ک . . .

آبی

همان روز اولی که خبر را شنیدم می دانستم خواهد مرد و خب شاید این بهترین اتفاق پس از خودسوزی بود سریع مردن.اما امروز بازهم حجم بزرگی از غم به من هجوم آورد از دست رفتن یک زندگی و همه آنچه پیش رویش داشت از بین رفتن تمام تاثیرهایش بر زندگی من و تو. گرچه آخرین نفسش بر تمام ایران تاثیر گذاشت.بار دیگر از خودم پرسیدم که تو در برابر همه این انسانها که می جنگند چه کردی؟ انسان هایی که برای خواسته هایشان تاوان زیادی می دهند انسان هایی که تمام نسل های بعدشا . . .

من،من میخواهم

حال دلم خوب است یا نه؟نمی دانم،شاید تنها چیزی که می دانم این است که می گذرد.شاید حتی آن را هم نمی دانم،می گذرد یا نه؟خنده ها،گریه ها،باور ها،دوستی ها،دوست داشتن ها،عشق ها،معرفت ها،زندگی ها آمدند و رفتند.تنها چیزی که آمد و نرفت "من" بودم.دلم تنگ شده،نه برای شخصی،نه برای مکانی و نه حتی برای زمانی،حتی این را هم نمی دانم دلم برای چه چیزی تنگ است.گمراهم.سرگردانم.گم گشته ام.من.خود را.گم.کرده ام!!!
آدمی در درونم گیر افتاده،حسی درونم به بند . . .

نمونه اشعار

قایقی خواهم ساختخواهم انداخت به آبدور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشققهرمانان را بیدار کند ***قایق از تور تهیو دل از آروزی مروارید،همچنان خواهم راندنه به آبیها دل خواهم بستنه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرندو در آن تابش تنهایی ماهی گیرانمی‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان ***همچنان خواهم راندهمچنان خواهم خوانددور باید شد، دورمرد آن شهر، اساطیر نداشتزن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبودهیچ آئینه تالاری، س . . .

در میانه‌ی لحاف

خِرَدوَرزی، نویسندگی، روشنفکری همیشه در این مملکت و در هرجای دنیا، جریان‌ساز،موثر و هزینه‌بَر بوده است. امروز با گروهی از روشنفکرها طرف هستیم که به شدت مشتاق خوابیدن در میانه‌ی لحاف هستند. دو پهلو، مبهم و بدون صراحت می‌اندیشند و می‌نویسند. تا خدای ناکرده از دیده شدن و خوانده شدن و شنیده شدن نیفتند. آنها نه تنها جریان‌سازی نمیکنند بلکه مشغول سوار شدن بر جریان‌ها هستند. می‌خواهند همه را راضی نگه دارند، تاوان جریان‌سازی را ندهند و کسی ر . . .

خاکستری، خاکستری، خاکستری

خاکستری، خاکستری، خاکستری صبح، مِه، باران اَبر، نگاه، خاطره در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی در من آینه‌ای نبود، تو دیدی ریشه‌ای بودم در خوابِ خاک‌های مُتُبَرک بی‌باران، در نگاه‌ تو سبز شدم برق از چشمانم برخواست، نگاهم بارانی شد گونه‌هایت خیسِ باران، چشم‌هایت آفتابی گرگ‌ها می‌زایند، بره‌ها را دریابیم تو، با چشمانت‌ مرا بنواز چوبدست چوپانیم سلاحی کارگر خواهد شد بعد از جنگ، با چوبدستمانجیر‌های تازه را برای تو خواهم چیدبا تو . . .

غریبانه

امشب به یادت پرسه خواهم زد غریبانه
در کوچه های ذهنم - اکنون بی تو ویرانه -
 
پشت کدامین در ، کسی جز تو تواند بود؟
ای تو طنین هر صدا و روح هر خانه 
 
گفتم به افسونی تو را آرام خواهم کرد
عصیانی من ! ای دل ! ای بی تاب دیوانه
 
 
سلطان غزل معاصر ، مرحوم حسین منزوی . . .

از تو يك گلوله مي خواهم

از تو یك گلوله می خواهمبه خشمتا مهربانی ات را دیگر به خاطرم نیاوَرَدو لبخندهایتبعد از اینروزگارم را سیاه نكنداز تو یك كلمه می خواهمكه آواركندهر چه ساخته ام راآن چنان كه دیگرامیدی به دوباره ساختنش نباشداز تو یك خداحافظی می خواهمبی هیچ امیدِ دیداریتا دست از پایِ انتظار، درازترهر شب از محرابِ خدابه آغوشِ شیطان نگریزم!((روشنک آرامش)) . . .

بیا، فرزندم

مرا صدا بزن، فرزندم. منم پدرت. بیا و لحظه ای در کنار این فرسوده، اوقاتی را طی کن. بیا و ی در آغوش پدرت، محبت را تصور کن. ناراحت نباش نمی خواهم هم سان پدران نصیحتت کنم اما در جیبم شکلات های خوشمزه ای دارم. می خواهم بگویم چقدر دوستت دارم. بیا، فرزندم. نمی خواهم بخاطر اشتباهاتت تنبیه ات کنم. می خواهم با همدیگر درستشون کنیم. می خواهی از این روزها برایت بگویم؟! مادرت را یافته ام، همدیگر را دوست داریم. از او دور هستم ولی او از من مراقبت می کند و می گو . . .

نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم

نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشماشرافی و غمگینمی خواهم کتان باشمبر اندام زنی تنومندکه لب هایشوقت بوسیدن ضربه می زنندو نگاهشوقت دیدن احاطه می کندتمامی این روزها دلگیرندمن جغد پیری هستمکه شیشه ای نیافته ام برای تاریکیمی ترسم رویایم به شاخه ها گیر کندمی ترسم بیدار شوم و ببینمزنی هستم در ایرانافسردگی ام طبیعی استاما کاری کن رضا جان پاییز تمام شودنمی دانم اگر مرگ بیایداول گلویم را می فشاردیا دلم راآن روز کجای خانه نشسته بودمکه می توانستم آن هم . . .

بیست و سه

می‌گویی چه بکنم؟ تویی که در من سخت و سفت به تخت نشسته‌ای و هیچ هم پایین بیا نیستی، و مقررات‌ات پولادی است، می‌گویی چه بکنم؟ این زخم را چه بکنم؟ اگر درست نیست پس چرا هست؟ بله زخم! وقتی بخواهی و نشود، زخم می‌خوری. من می‌خواهم همه چیزش و بدنش را. بله بدن. لعنت به دو رویی و دروغ. من بی‌بهرگی، بی‌برگی راستی را با همه فقرم دوست دارم، بدنش را می‌خواهم. می‌خواهم همیشه پیش من باشد. می‌خواهم لحظه‌های من پر از او، تصویر او، جسم او، صدای او باشد. من خی . . .

اشتباه

گاهی انسان ها ازاشتباهات خود در زندگی درس میگیرند اما درس گرفتن از اشتباهات کافی نیست  بلکه تکرارنکردن همان اشتباهات بس کاری بسیار مهم تر است همانطور که دانش اموز در کلاس مدرسه   درسی را یاد میگیرد و یک روزی باید امتحان پس بدهداشتباه هم مانند دانش اموزو درس است. ما زمانی میتوانیم بگوییم از اشتباه خود درس گرفتیم که دیگر قادر به تکرار ان نباشیم یا لااقل انرا به سود خود تغییر دهیم.همیشه باید این توانایی را داشته باشیم که از اشتباهات خود و ی . . .

خسته شدم.

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم.بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد.خسته شدم بس که تنها دویدم.اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن.می خواهم با تو گریه کنم .خسته شدم بس که.تنها گریه کردم.می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم.خسته شدم بس که تنها ایستادم . . .

به عزای مادر برگرد.

شیعه چقدر غریبه
و امروز این غربت ملموس تر از دیروزه.
نمیدونم چندتا سرباز و ِ دیگه باید
مایه بذارن از جونشون و آبروشون
برای حفظِ آبروی نظام.
کِی میای آقا؟؟
به خدا قسم ;اومدنت حق رو آشکار میکنه.
به خدا قسم;شیعه دیگه تابِ تاوان های بیشتر نداره.
به خدا قسم;عالَم غرق در عذابِ نبودنته
دلم به نقطه ای رسیده که دیگه جز تو تمنایی نداره.
داغِ نبودنت روسینه م بدجوری سنگینی میکنه.
شمارو به ایامِ عزایِ مادر ;برگرد.
برگرد ای منتقمِ خون های بی گن . . .

آه از این درد.

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیستآه از این درد! که جز مرگ منش درمان نیستاین همه رنج کشیدیم و نمی دانستیمکه بلاهای وصال تو کم از هجران نیستآن چنان سوخته این خاک بلا کش که دگرانتظار مددی از کرم باران نیستبه وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفتآن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیستاین چه تیغ است که در هر رگ من زخمی زوستگر بگویم که تو در خون منی، بهتان نیسترنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسیدعلت آن است که بیمار و طبیب انسان نیستصبر بر داغ دل سوخته باید چو . . .

زمهریر

۸ سال دوری از سینما تقاص این فیلم بود و گلایه‌ای هم ندارم، چون هرچیزی تاوان دارد و من زمهریر»را ساختم و تاوانش را هم پس دادم. اما تاریخ گواه من و شما در زمهریر» است. مطمئن باشید این فیلم روزی اکران خواهد شد، چون هیچ فیلمی تا ابد توقیف نمی‌ماند و بالاخره روی پرده می‌رود.» علی رویین‌تن؛ کارگردان دل‌شکسته» |ana.ir|
 
پ.ن: مثل فیلم سینماییپارادایس» که در نهایت از توقیف درآمد.
سوال: 1/ به نظر شما چرا بعضی فیلما یه حرفایی میزنن که توقیف میشن؟ و 2/ . . .

اما تو بگو دوستی» ما به چه قیمت؟9/9

اما تو بگو دوستی» ما به چه قیمت؟امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگاین حسرت دریاست تماشا به چه قیمتیك عمر جدایی به هوای نفسی وصلگیرم كه جوان گشت زلیخا به چه قیمتاز مضحكه دشمن تا سرزنش دوستتاوان تو را می‌دهم اما به چه قیمتمقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بوددیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمتفاضل نظری . . .

دلم می خواهد در آرامش نگاهت طولانی بمیرم.

سر انگشتانم که میسوزد یعنی وقت نوشتن از توست
بیا در خیالم آرام بنشین ؛ میخواهم صدای نفس هایت را بنویسم مهربان.
سال هاست که من با خیالت سر می کنم زندگی را. و با خودت عاشقی!
آری 
کنارم که هستی ، زمان هم مثل من دستپاچه میشود ، عقربه ها دوتا یکی می پرند !
اما همینکه می روی تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدهم! جانم را می گیرند ثانیه های بی تو بودن.
گاهی وقت ها آدم ها از یک جایی به بعد ؛
از یک روزی به بعد؛
از یک نفر به بعد ؛
دیگر هیچ چیز برایشان مع . . .

Burning

مشکلات همچو سیل به من حمله‌ور شده‌اند.تنها دفاعم یک چتر شکسته است. می‌دانم که مغلوب خواهم شد، اما میخواهم آن ده ثانیه آخر را ببینم.ساعت پنج و نیم شده است و تا چند ساعت دیگر سرنوشت ساز ترین تماس ها را خواهم گرفت . شاید شکست بخورم، گِل ها و رسوبات مرا در آغوش نگیرند، تحمل این سینه پر درد و آتش را ندارند. . . .

من فریبا هستم

من فریبا هستم.
معلم، مترجم (انگلیسی به فارسی)، UI کار، گرافیست آماتور، آشپز، شیرینی پز، کتاب باز، فیلم باز، مسافر، در جستجوی آگاهی، سعی بر خوب بودن، سعی بر خود بودن، مثبت اندیش.
از امروز به تاریخ 23 بهمن 1398 تصمیم به راه اندازی وبلاگ شخصی خود گرفتم تا دیگر در هیچ یک از شبکه های اجتماعی فعالیت نکنم. چرا که به دنبال تجربه ها و اندیشه های جدیدتر و بزرگ تری هستم.
از امروز کامپیوتر شخصی خود را مامور به حفاظت و نگهداری از این وبلاگ خواهم کرد. از امروز مط . . .

مونولوگ های قبل از خواب

- فردا که پنچ شنبه ست.اما، شنبه حتما گردوها را پست خواهم کرد.و به آن آقای بداخلاق  خواهم گفت:- آقا لطفا کمتر ایراد.اما نه.بهتر است خواهش کنم:- آه آقا.لطفا خودم را هم با این گردوها پست کنید.  . . .

من به عنوان بک زن

گاهی تو زندگی پیش میاد که گریه و غصه لسیار لذت بخش تر از خنده و شادی هستش،اما من به عنوان یک زن یادم باشد که فقط به قدر ضرورت ازش استفاده کنم.من به عنوان یک زنباید شادی و طراوت را در وجودم نهادینه کنم پس بیشتر خندان خواهم بودباید آرامش و لطافت را در وجودم نهادینه کنم پس بیشتر جنبه های مثبت را خواهم دید.باید زیبایی و جذابیت را در صورتم پایدار کنم پس از کنار هر آنچه که مانع این مهم است ،محطاط عبور خواهم کرددرکل بایداز هر نظر عالی باشم،ت . . .

اینگونه بزرگ شدم

بچه بودم. برخلاف بقیه بچه ها هیچوقت دوست نداشتم بزرگ شم. اما. روز به روز قد کشیدم و رشد کردم. موهای خرگوشیم به موهای بافته شده تبدیل شد. کفش های چراغدارم به کفشای اسپرت. لباس های صورتی و کوتام به مانتوی بلند. دوباره قسم خوردم. قسم خوردم که با وجود بزرگ شدنم، اخلاقم بچگونه بمونه. اما. مثل اینکه دنیا نمی خواست. خنده های واقعیم به خنده های مصلحتی تبدیل شد. دوستی های راس راسکیم به یه سلام و خدافظ. بغل کردنای یهوییم به هر چیزی یه و . . .

اشتباه .

گاهی انسان ها ازاشتباهات خود در زندگی درس میگیرند اما درس گرفتن از اشتباهاتکافی نیست  بلکه تکرارنکردن همان اشتباهات بس کاری بسیار مهم تر است همانطور کهدانش اموز در کلاس مدرسه   درسی را یاد میگیرد و یک روزی باید امتحان پسبدهداشتباه هم مانند دانش اموزو درس است. ما زمانی میتوانیم بگوییم از اشتباه خود درسگرفتیم که دیگر قادر به تکرار ان نباشیم یا لااقل انرا به سود خود تغییر دهیم. همیشه باید این توانایی را داشته باشیم که از اشتباهات خود و یا . . .

بلاگر ناتوان از قلم

اینروزهایم را نمی توانم با گذشته ام مقایسه کنم، روزهای پر رفت و آمد و شلوغ، متاسفم از اینکه بلاگری را دنبال می کنید که اینروزها ناتوان از نوشتن است. نمی دانم چه روزی اما روزی بر خواهم گشت و از خورشیدی ‌خواهم گفت که عاشقانه می آید و دل شکسته می رود. از نسیمی که دیگر کسی در انتظار خبری از او نیست. . . .

تا کی ؟!

این که نتونی هیچ غلطی بکنی یه درده این که باید تظاهر کنی که داری یه غلطی میکنی یه درد بزرگ تر ینی در حدی هر شب بعد این که همه بخوابن شروع میکم به گریه حالا چند شب پیشم که خیلی به شدت بهم فشار اومده بوذ و جوری گریم گرفته بود که باید بلند بلند گریه میکردم و نمیتونستم که بزارم صدام بر ه بیرون و هر جور بود طاقت آوردم  باز تشدید اعصابم بدتر شدههنوز دارم تاوان عقده های گیر کرده اون شب و میدم نزدیک بود خفه شم هزار و یک دلیل وجود داره که نمیتونم دست ا . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)