قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

خون اشام نقاب دار

نقابداریم

  چه نقابها که نمیزنیم نقاب روشنفکری نقاب فیلسوفی نقاب متمدن نقاب متدین نقاب خوش اخلاقی نقاب معصومیت نقاب انصاف نقاب. بنظرم یکی از پست ترین خصایص، نقاب عادل بودن رو استفاده کردنه. (منم نقاب دارم)        

نقابت رو بردار :)

گفتم و گفتن :)) گفتم : نقاب هاتونو بردارید گفتن نه نمیشه گفتم لطفا گفتن خواهی ترسید !  گفتم از چی ؟ گفتن از دیدن خود اصلی  و واقعی مون  گفتم بردارید !! برداشتن! عقب رفتم ! ترسیدم .چشامو بستم . گفتم بذارید نقاب هاتونوخواهش میکنممم !  ترسیدم از دیدن خود واقعی ادم هایی که نقاب داشتن .ترسیدم از ادمای زیر نقاب از خود اصلی شون ترسیدم با خود اندیشیدم  ایا من خودمم ؟ ایا منم نقاب زدم؟ ایا اگ نقاب دارم و  نقاب بردارم خود اصلی م رو ببینن جا میخورن؟ ایا خود خود خودمم؟؟ ایا شهامت  و جرعت  برداشتن نقابمو دارم ؟ ایا ط نقاب داری؟ ایا جرعت برداشتن نقابت رو داری؟ هر ادمی یه نقاب زده یکی ݝمگینه نقاب شادی زده ! یکی دروغگوعه نقاب راستگویی زده! یکی نامرده نقاب مهربونی زده ! با خودم فک میکنم ! توام با خودت فک کن ! ط چه نقابی زدی؟ شجاعت برداشتن نقابتو و اینکه ادما  خود اصلی تو ببینن ، رو داری؟؟ کاش اگ نقابی زدیم نقاب هایـ قشنگی میزدیم ! پ ن : انشالله ک حال دلتون خووب باشه :)) خوبید ؟ پ ن : گفتن ضعیفی ! گفتم کسی که اعتراف میکنه ادم ضعیف و ترسوییه ادم شجاعیه !  از ط شجاعت بیشتری داره ! ولی دیگ منم دارم میشم یه ادم شجاع ! #درحال تغییرات خوب !  #شاید یک قدم مانده به خوشبختی !  #حااااالم خوبههه پ ن : لبـــخــنــد :)

سرگذشت

حرفهای بچه گانه. . . ماندن و رفتن بی دلیل تکیه کلامهای عاشقانه توهم های نا خواسته نگفتن و نقاب زدن  هیچ شدن . . . ،تنهایی را رکاب زدن رفت و تمام شد و گذشت تا رسیدیم گفت. . . درگذشت. . . . . . .

صد و بیست و هفتمی

قرار بود دیگه نجنگم. هم سپر هم خنجرم رو گذاشته بودم زمین. قرار بود اون آدمی باشم که جنگ‌هاش رو کرده. ترس‌هاش رو قورت داده. بلده لبخند بزنه. بلده وجود خودش رو انکار نکنه. برم سراغ اون تیکه‌های وجودم که این‌ور و اون‌ور جا گذاشتم، تمام‌قد وایسم بگم یادته؟ ولی انگار نقاب روی صورتم دیگه آهنی شده، کنده نمی‌شه. حتی وقتی نمی‌خوام بجنگم، جلوی لبخندم رو می‌گیره. 

بوسه های مجازی

ما دیگر ما نیستیم! این را چند روزیست که فهمیدم. چند روزی از قطع دسترسی به اینترنت میگذرد، غبار عجیبی گرفته اند دلها!! ما دیگر ما نیستیم ، ما نقابی از پروفایل های رنگین و هنری، پست های جذاب و بیوگرافی های دهان پر کن شده ایم. مدفون زیر تلنباری از مانیفست های روشنفکران مجازی و فیگورهای قهرمانان تناسب اندام و ژست های مختلف مدل های فشن و خبرهای دست اول و مهمی چون لباس جنجالی خانوم بازیگر و حرکت زشت بازیکن فوتبال! حتی عشق هم از خاطرمان رفته است، مجازاً عاشقیم!! عشق کجا و سیگنال های اینترنتی کجا.! نقاب زیبایی که از خودمان ساخته ایم و برای هم شاخ میشویم! تمام آنچه از ما در معرض نمایش است با قطع شدن اینترنت به یغما میرود. افسوس

اصالت سبز بهار

  من از اصالت سبز بهار می آیم از عمق لحظه های آبی انتظار می آیم اگر چه سرسرای دلم گاه بارانی ست   من از حریم پرنجابت شاخسار می آیم گرم که شب پرستان به خورشید نقاب زدند دوباره طلوع می کنم بر سردی روزگار می آیم صدا صدای سکوت است و وهم ! اما من من از ترنم لطیف یک آبشار می آیم اگر چه گل پونه های وحشی عشق پژمردند من آن رسالت بذر محبتم،دوباره به بار می آیم   من از نهایت فاصله های لجوج پر تردید سپیده دمی،بسان پرستوی بی قرار می آیم       از مجموعه شعر برای چشم هایش   سروده ی شهرام سورتجی

کتابهای که سال ۹۷ مطالعه کردم

فروردین ماه بوسه پیش از مرگ ـ ایرا لوین مدرسه رابینسونها ـ ژول ورن نخستین عشق ـ ایوان تورگنیف مردی با نقاب آهنین ـ الکساندر دوما خاطرات یک دختر جوان ـ آن فرانک نان آن سالها ـ هاینریش بل اردیبهشت ماه آموری ـ الکساند دوما تیر ماه سلام بر غم- فرانسواز ساگان شهریور یک جفت چشم آبی- تاماس هاردی نیمه دوم سال مطالعه کتابهای تخصصی تاریخ  

رقیه بنت الحسین(ع)

آنکس که زد نقاب حلالش نمی کنمخندید بی حساب حلالش نمی کنمچشمم که گرم شد سپرش خورد بر سرمفریاد زد نخواب! حلالش نمی کنماز موی سر گرفت مرا و بلند کردمی بُرد با شتاب حلالش نمی کنمحتی به اسب لعنتی اَش خوب آب دادبر ما نداد آب حلالش نمی کنمخیلی مرا کنار رباب و سرت زدهجان تو و رباب حلالش نمی کنماو زیر سایه از وسط ظهر تا غروبمن زیر آفتاب! حلالش نمی کنممارا خرابه‌ای دم بازار شام برد‌ ای خانه اش خراب! حلالش نمی کنمدرسفره غریبی ما نان خشک بودبرسفره اش کباب حلالش نمی کنمحرف کنیز آمد و ترسید خواهرمشد حرف انتخاب حلالش نمی کنمهرجور بود بی ادبی کرد با سرتبا چوب و با شراب حلالش نمی کنم سید پوریا هاشمی» سایت ادبی شهید رابع استهبان

ای تف به جهانِ تا ابد غم بودن!

این روزها حال هیچ کس خوب نیست، لبخند می‌زنیم اما غم از پشت نقاب‌های پوسیده‌یمان بیرون زده است، شوخی می‌کنیم و درد از پشت هاله‌ی خستگی نشسته بر قرنیه‌هامون پیداست؛ حتی جوابِ "چطوری؟" هایمان هم دیگر مثلِ سوزِ بهمن سرد است، خوبم‌هایمان ناخوشی‌ها را فریاد می‌کشند!  خدایمان را چسبانده‌ایم یک گوشه‌ی رینگ و محکم با چوب تقصیرها و تقدیرها می‌کوبیمش اما می‌دانیم آخر هم آنی که لَت و پارَش به خیابان می‌رسد ماییم، آنی که بی‌نفس شده است و هیچ مسیحایی ذوق مرده‌اش را زنده نمی‌کند ماییم ، افتاده‌ها ماییم ، خسته‌ها ماییم ، کم‌آورده‌ها ماییم ، حتی جامانده‌ها هم ماییم . سال هاست چشم دوخته‌ایم به درهای بسته و منتظریم معجزه‌ها در بزنند ، آخر خوانده بودیم که همیشه انتهای امید معجزه‌ها از راه می‌رسند، غافل از اینکه درها را از درون قفل زده‌اند و کلیدها را پشت قله‌های بلند دماوند گم‌ کرده‌اند .  کسی چه می‌داند؟ شاید معجزه‌ها پشت‌ِ در منتظر گشایش‌اند . + ایام فاطمیه، شهادت حضرت فاطمه‌ زهرا(سلام‌الله علیها) تسلیت!

به زلالی آب چشمه

این روزها گاهی حافظه ام یاری نمی کند مدتها بازرس ثابت دارایی در دفترخانه ها بود چند دقیقه طول کشید تا چهره اش را به یاد بیارم.از آخرین بار که برای بازرسی آمده بود پنج , شش سال می گذشت تردید نداشتم که بازنشسته شده بازرسی های دارایی در دفاتر معمولا یکی دو هفته طول می کشد آدم بسیار منظم و دقیقی بود به اتاق خودم دعوتش کردم .برخوردش برخلاف سابق که همیشه جدی و خشک بود دوستانه و بی تکلف به نظر می رسید انگار آن نقاب اداری را که تصور می کرد می تواند مانع توقعات و انتظارات دیگران از یک بازرس دارایی باشد از صورتش برداشته بود و حالا می شد چهره آرام و صمیمی او را تشخیص داد.سی سال خدمت صادقانه و پاک در اداره ای که همه شیاطین جن و انس دست به دست هم میدهند تا پای انسان را بلغزانند کاری ساده ای نیست.از رئیس بی تجربه و صفر کیلومترش در سال آخر گله داشت که چطور با یک دستور و نامه تند اداری و تهدید آمیز که تنها به قصد ابراز وجود نوشته بود او را از یک روز خدمت بیشتر در کار دولتی بیزارش کرداو شاد بود اگر چه حقوق و مزایای دوران بازنشستگی قابل مقایسه با زمان اشتغال نیستگفت برخلاف گذشته فرصت دارم همه دیدنی های شهر را ببینم به مسافرت بروم فیلم تماشا کنم و پیاده روی و ورزش کنم و .من یک روستا زاده ام اگر شرایط اقتصادی و زندگی در تهران سخت شود به زادگاهم در روستا بر می گردم موقع خداحافظی شماره موبایلش را داد و گفت دخترم تو تلگرام فعالیت می کند از شهرستان زیتون می اوریم کیفیتش خوبه اگر پسندیدید سفارش بدهید یا با پیک یا خودم برایتان می آورم.

خودت

توی زندگی نیاز نیست خودمون رو جای کسی جا بزنیم یا غرق بشیم توی شخصیت کسی تا بخوایم معنا پیدا کنیم.   حقیقتش خیلی خوشحالم ازین که عکسای وزنه برداریتو و اون یکی عکسی که کلی گردنت مو داشت رو برداشتی. میدونی چرا؟   چون خودت نبودی.   چون تو خود خود واقعیت همون پسر خندونه که دندونای قشنگی داره، چشمای براق و قشنگی داره، لبهای خوشگلی داره.   نیازی نیست اینقدر وزنتو کم کنی، لاغر شی، بی رمق و بی فروغ شی، نیازی نیست عکس یه خواننده یا دی جی یا هرچی رو همه ش همه جا بذاری پروفایلت، که با اون معنی پیدا کنی.   تو کافی هستی واسه خودت، واسه خانواده ت، برای دوستات، برای اشناهات، برای من، و برای دورترین کسان زندگیت.   سعی کن خودت باشی،  اینها شعار نیست.  واقعیتهای زندگی منه. ومی نداره نقش بازی کنی، خودت رو عوض کنی   اره ادم هرچی باتجربه تر، حرفه ای تر، مهربون تر، اهل کمک تر باشه خوبه. روی شخصیتمون همه مون باید کار کنیم. ولی اینکه خودت رو fake جا بزنی، الکی بخندی، الکی لاغر شی، الکی ورزش کنی، اصلا خوب نیست. همه میفهمن که واقعی نیستی و بعد همه ازت دوری میکنن.   خودت باش.   نقاب نزن.   اینو از کسی قبول کن که تو رو بدون هیچ چیز اضافه قبول داره و نگرانت میشه و وقت موفقیت هات، خوشحال میشه.   میدونی یکی از قشنگترین عکسات کدوم بود؟ همون که خیلی ساده جلوی دریا واساده بودی و عکس گرفته بودی. یا اونی که جلوی peace tower نشسته بودی. خودت بودی. حتی اون عکسی که با اون پرنده لپ قرمزی گرفته بودی :)   خودت بودی.   خودت باش.   اگه کسی تو رو اینجوری دوست نداره و دوست داره عوض شی، بذار بره.

حسين يا حسينيمسئله اينست

سالها پیش پستی نوشتم مبنی بر اینکه چرا اینقدر از معنویات فاصله گرفتمباوجود اینکه هم خانواده مذهبی داشتم هم از کودکی عاشق مسجد و روضه و مانوس با مراسم مذهبی و عزاداری الان که فکر میکنم میبینم این عزاداری ها از ریشه مشکل دارهو شاید علت ددگی امثال من و کناره گیری تدریجی، همین تناقض بین حسین یا بودنه قرن ها اشک و ماتم برای تشنگی و مصیبت و یتیمی و آوارگی بس نیستچرا کسی نمیاد از منش حسین از اخلاق و کردار حسین سخنرانی کنه اگرم بحثی بشه دراین رابطه بسیار گذراستو عمق فاجعه همینجاست که میبینیم در جامعه و اطرافموناز مسئولین   مملکت بگیر تا لات های کوچه و بازار که همه شرکت کننده در این مراسم هستندو چنان به سر و سینه میکوبند که انگار نه انگار در طول سال و حتی همون روز عاشورا مرتکب چه گناها و فسادهایی میشن.اون زمانی که فاجعه کربلا اتفاق افتاد هنوز در سوریه و یمن بارها و بارها تکرار نشده بود"بد تو ذهنمون جا انداختن"اگر هرسال دوماه کلاس میذاشتن و بجای نشان دادن سر بریده، سیره امام حسین رو یادمون میدادند و مکتب و مرام حسین را الان دنیای قشنگتر و بهتری داشتیممراسم عزاداری برای برخی شده نقاب به چهره زدن و توجیح شخصیتشونتا در زیر آن و با تکیه بهش هر غلطی که میخوان بکنن و اسم خودشون رو گذاشتن عشاق حسینعشق حسین و ائمه از بدو تولد تو دل ما بچه شیعه ها هست اما نشون دادن و پررنگ کردنش در این حجم در حالیکه هیچ بویی از منش و راه حسین نبردیمبنظرم وقاهت محضه. "السلام علیک یا ابا عبدالله"

سفر زندگی

از یک جایی به بعد وقتی متوجه شدم که چقدر تبلیغات و بیانات دیگران روی من تاثیر می‌گذارد و زندگی‌ام را جهت می‌دهد، تصمیم گرفتم از خیلی مطالب دوری کنم. با خیلی‌ها قطع رابطه کنم تا بتوانم بیشتر از قبل متوجه خودم و شرایطم باشم. مثلا در اینستاگرام اکثر بچه‌های دبیرستان را آنفالو کردم و تصمیم گرفتم دایره‌ی معاشرت‌های مجازی‌ام را کم کنم. چون ناخودآگاه کمالگرای من در مواجهه با زندگی بزک شده‌ی خیلی‌هایشان دست به مقایسه می‌زد و من ناگهان غرق در وضعیتی می‌شدم که انگار تمام زندگی‌ام را باخته‌ام. فشار دادن دکمه‌ی لغو دنبال کردن، کار سختی بود، اما باید از پسش برمی‌آمدم. چرا؟ من نیاز به خلوت گزینش‌شده ای داشتم که در آن بتوانم زندگی کنم. حالا با فراغ بال می‌توانم بدون اینکه تلاش کنم زندگی‌ای داشته باشم از جنس دستاوردهای مادی و مدرک تحصیلی و طی کردن پله‌های ترقی برای آنکه در مسابقه‌ی همگانی برنده شوم، زندگی کنم. یک بار به امیرحسین گفته بودم که نیاز نیست برای بدی‌ها منتظر مجازات باشیم. همین که فعل بد مرتکب شدیم خودش مجازات است. خودش محرومیت است از خوبی‌ها. بهش گفته بودم ما به دنیا نیامدیم برای برنده شدن در مسابقه‌ای که در هر عصری به فراخور نیازش تعریف می‌شود. ما باید سفر زندگی را به خوبی پیش ببریم. یک جای زندگی لبخندی بر لبان کسی بنشانیم. یک جایی همسر خوب و فداکاری باشیم. جایی والد بودن را تجربه کنیم. دست به انتخاب‌های نابهنگام بزنیم و کارهای غیرعادی کنیم و گاهی هم غرق شویم در عادی‌ترین لحظات زندگی. می‌بینید؟ ما دانشمندان عصر خود نیستیم. ما نویسندگان بزرگ و معتبر نیستیم. ما خودمانیم و قرار است خودمان بمانیم با تمام تجربه‌هایی که کسب می‌کنیم و تمام لحظاتی که زندگی می‌کنیم. من در بیست و شش سالگی رو به پایانم دست به انتخاب‌های دیگری زدم. به توصیه‌ی مادر و برادر و دوستانم راهی کارشناسی ارشد ریاضی کاربردی شدم. چرا قبول کردم؟ لابد چون همیشه ریاضی دوست داشته ام. اما علتش چیز دیگری بود. من می‌توانستم زندگی جدیدی را تجربه کنم. زندگی در شهری که شهر من نیست و مواجهه با تنهایی، کمی بیشتر آموختن علم و سفر چیزهایی بود که مرا ترغیب کرد تا به این تجربه نه نگویم. نمی‌دانم تمام می‌کنم یا نه. شاید یک ماه دیگر برگه‌ی انصرافم را گذاشتم روی میز رییس دانشگاه و برگشتم خانه‌امان. شاید اصلا اخراج شدم و یا شاید با موفقیت پشت سرش گذاشتم. در هر حال روزهای من این شکلی می‌گذرد.   از چیزهای دیگر هم دوست دارم حرف بزنم. مثلا دوست دارم حالا که اینجا خواننده‌های کمی دارد و مرا نمی‌شناسند بیشتر از زندگی خودم بگویم. گفتن از زندگی شخصی از یک جایی به بعد پشت رنگ و نقش جاهایی مثل اینستاگرام بوی فخرفروشی و بی‌جنبگی و ندید بدید بودن می‌گیرد. اما اینجا می‌شود پشت کلمات پنهان شد و دیده نشد. می‌شود از دم دستی‌ترین اتفاقات حرف زد و متهم نشد. می‌دانید قدرت کلمات بی‌آنکه نویسنده‌شان شناخته شود برای من مسحورکننده‌ است. پس دوست دارم بدون آنکه شناخته شوم به حرف زدنم ادامه دهم. مثلا دوست دارم برایتان بگویم که دو سه هفته پیش انقدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره تصمیم گرفتم مسولیت تمام احساساتم را به عهده بگیرم و همان رفتار بالغانه‌ای که همیشه از خودم انتظار داشتم را بروز بدهم. دوست داشتم نقاب از صورت بردارم و دست از بازی‌های پنهان بردارم. من از بازی‌های پنهان خسته می‌شوم. شما را نمی‌دانم. به نظر من نفس زندگی آنقدر سخت و سنگین هست که نباید با بازی‌های پنهان سخت‌تر و سنگین‌ترش کنم. فکر می‌کنم یک بار این قلم سبک و روان به کارم آمد. یک بار توانستم تمام آنچه را که می‌خواهم به کلمه در بیاورم.از اینکه بر ترس‌هایم غلبه کردم، نقاب از چهره برداشتم، و خودم بودم بی‌کم و کاست راضی و خوشحالم. گرچه در پس کلمات اکنونم هم ترس هست، ترس و اضطراب از آنچه که من می‌فهمم و شما شاید متوجهش نشوید.   فعلا همین‌ها. گوش کنید.

ضحاک ماردوش

بر اساس یک افسانه کهن در جای بوسه‌های اهریمن بر دوش ضحاک ستمگر دو مار ترسناک ظاهر شدند و اهریمن برای خلاصی ضحاک از مارها، در لباس پزشک، خوراندن روزانه مغز انسان به مارها را تحویز کرد و . !داستان تروریستها، عینیت‌یافته افسانه ضحاک است. بدین‌سان که تروریستها برای دامه حیات ننگین خود به خون انسانهای بی‌گناه نیاز دارند. و این امر آنها را هرچه بیشتر به خونریزی تشویق می‌کند.گروهک منافقین که به ناحق خود را مجاهدین خلق می‌نامند در 30 خرداد 1360 کاسه صبرشان لبریز شد و نقاب از چهره برگرفتند و با ترور سران نظام نوپای جمهوری اسلامی که از ابتدای استقرار درگیر کودتا و بعد هم جنگ تحمیلی شده بود، سرنگونی آن را در سر می‌پروراندند. هشتم شهریور سال 1360 با انفجار بمب در دفتر نخست‌وزیری، رئیس جمهوری و نخست‌وزیر را به شهادت رساندند.این گروهک مزدور و تروریست که برای ادامه حیات ننگینش به خونریزی نیاز داشت، بعد از ناکامی از ترور سران نظام، به ترور بدنه و بعد هم مردم عادی کوچه و بازار روی آورد که نتیجه‌اش شهادت 17000 شهید ناشی از ترور بود.امروز بعد از اضمحلال فرقه تروریست رجوی و سایر تروریستهای ورشکسته، سران وهابی و ابله عربستان سعودی به آنان روی‌آورده‌اند تا آروزی به تحقق‌نپیوسته هشت‌ساله صدام و خوابهای تعبیر‌نشده حدود 4 دهه‌ای استکبار جهانی را به خیال خود محقق کنند! الغریق‏ یتشبث‏ بكل‏ حشیش هشتم شهریور سالروز شهادت رجایی و باهنر گرامی و نفرین خانوده 17000 شهید ترور بر تروریستها و تروریسم بین‌المللی باد 

تروريسم، محکوم به فناست

تروریسم چه بر پایه تفکر مارکسیستی شکل گرفته باشد و چه سنگ دین را به سینه بزند، چه از ابزار فیزیکی مانند سلاح و انفجار بهره جوید و چه دست به ترور بیولوژیک بزند، محکوم به فناست. ایران پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی همه نوع از انواع تروریسم را تجربه کرده و با تقدیم بیش از 17000 شهید در این عرصه قربانی تروریسم می‌باشد.تروریستهای مارکسیستی وابسته به بلوک شرق که از دستگاه‌های اطلاعاتی شوروی سابق و دولت‌های وابسته ارتزاق می‌کردند، وابستگان به رژیم منحوس پهلوی که پرچم دموکراسی غربی را بر دوش می‌کشیدند و از سازمان اطلاعاتی سیا و کشورهای غربی دستور می‌گرفتند و یا مدعیان جامعه بی‌طبقه توحیدی که نماد نفاق و دورویی بودند و با فاصله کمی از پیروزی انقلاب اسلامی نقاب از چهره برگفتند و جیره‌خوار دستگاه‌های اطلاعاتی صهیونیستی و آمریکایی شدند.سی‌ام خرداد 1360 نقطه عطف تروریستها در ایران است که با ورود سازمان مجاهدین خلق ایران به مرحله(فاز) نظامی و دست‌زدن به ترور گسترده در ایران کلید خورد.هفتم تیر 1360 یادآور انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت آیت‌الله دکتر بهشتی و بیش از 70 نفر از مسئولین وقت نظام است. روزی که نشانگر اوج خشم نفاق، لکه ننگی دیگر بر پیشانی حامیان تروریسم و روز تیر خلاص تروریسم به خود بود. هفتم تیر سالروز شهادت مظلومانه آیت‌الله دکتر بهشتی و یارانش گرامی و ننگ و نفرین بر تروریسم باد  

هیرمان (یک)

روی پشتِ بام دراز کشیده بود و لبخند از کمانِ لب‌هایش کنده نمی‌شد، مدام لپ‌های گل انداخته و صورت پنهان شده پشتِ نقاب چادر مقابل چشمانش جان می‌گرفت؛ طنینِ صدای نازکش پشتِ سر هم در گوش‌هایش اِکو می‌شد، بله‌ای که داشت از عمق رویا به کالبدِ واقعیت می‌رسید! صدمین ستاره‌ی نورافشان آسمانِ تابستان را شمرد و با خش‌خشِ برگ‌های رقصانِ بید در باد به خواب رفت! از سپیده‌ی خورشید فردا دیگر صبحِ ملایم روستا، ظهرِ گرمِ تابستان، باد خنک عصر، غروب نارنجی مغرب و تاریکی شب‌های بی‌برقی برای هیرمان* بی‌معنی بود؛ بهارِ عشق به دِه رسیده بود و دیگر چه فرقی داشت که گرگ و میش صبح باشد یا خرماپزانِ ظهر؟! طبق معمول هر روز راه خانه‌ی هاویر* را پیش‌گرفت اما اینبار به جای پنهان شدن پشتِ تنه‌ی گِز قد بلند کنارِ خانه، زیرِ سایه‌ی درخت تکیه داد و منتظر ایستاد. هر لحظه به ساعتی گذشت تا بالاخره هاویر، با چادرِ گل‌دار پیچیده دورِ کمر و سبدِ حصیری در دست از درِ چوبی حیاط بیرون آمد؛ نگاهش که به هیرمان افتاد سرخی میوهای لَگَجی* بر گونه‌هایش رویید، گوشه‌ی تور سبز انداخته روی موهایش را به دندان گرفت و به سرعت گام برداشت؛ دیده بود، هر روز هیرمان را پشتِ تنه‌ی گِز دیده بود و لبخند‌های خجالت زده‌اش را راهی چشمان منتظرش کرده بود اما حالا، مستقیم و رو در رو، شرم دخترانه‌اش مانع می‌شد! هیرمان قدم تند کرد و هاویر گام‌ها را آهسته‌تر! _ هاویر! آقات بهت گفت باهاش حرف زدن؟ قبول کرده. _آره. برو الان دخترها می‌رسن، یکی می‌بینه، زشته! دوباره قدم تند کرد و در پیچِ کوچه از نگاهِ هیرمان دور شد و چند ثانیه بعد فقط صدای خنده‌‌ی دخترکانی که با هم راهی چیدن علف‌های بیابانی بودند به گوشش می‌رسید! ادامه دارد . پ‌ن۱: اصلِ ماجرای این داستان واقعیه و من فقط به صورت داستانی درش اوردم و بهش بال و پر دادم! پ‌ن۲: اسامی شخصیت‌ها کاملا تغییر داده شده. * هیرمان: نامی بختیاری و پسرانه، به معنی به یاد ماندنی. * هاویر: نامی بختیاری و دخترانه، به معنی در یاد مانده. * لَگَجی: نام گیاهی با گل‌های سفید و بنفش و میوه‌ی قرمز که در استان بوشهر می‌روید.

مداحی میثم مطیعی برای اغتشاشات بنزینی 98

میثم مطیعی در تازه‌ترین مداحی خود در حرم حضرت معصومه (س)، حوادث اخیر کشور و اغتشاش در برخی شهرهای ایران را روایت کرده است. دانلود صوت مداحی: mp3 دانلود فیلم مداحی: mp4 میهن من! باز زخم از نابرادر خورده ای گرم جنگ رو به رو، از پشت خنجر خورده ای حرف دارد با دل ما، قدر یک تاریخ حرف سرخی خون شهیدان بر سپیدی های برف خاک میهن! باز هم جسم شهیدی سهم توست شرحه شرحه پیکر سرو رشیدی سهم توست باز اهریمن به میهن آتشی افروخت آه در میان شعله دیدم خشک و تر میسوخت آه کفر و ظلمت باز از صورت نقاب انداخته جاهلیت شعله بر جان کتاب انداخته در گلومان خشک شد فریادهای اعتراض در هجوم های و هو گم شد صدای اعتراض در کمین بودند گرگان، فتنه در سر داشتند خوابهایی دیده بودند و سر شر داشتند خواب میدیدند هر قشری به میدان پا نهد هر گروهی با شعاری در خیابان پا نهد این یکی فریاد استعفای دولت سر دهد آن یکی در آتش تعطیلی مجلس دمد هر یکی چیزی بگوید، حق و باطل گم شود موجی از سردرگمی ها قسمت مردم شود خویش را در خیل مردم جا دهد آشوبگر فتنه انگیزد میان این و آن با صد شرر آتشی خیزد که خاموشی نگیرد سالها کینه هایی که فراموشی نگیرد سالها صبح یکشنبه کلامی روی آتش آب ریخت فتنه را دیدم که حیران و هراسان میگریخت تا صف مردم از این آشفتگی ها دور شد اغتشاشی کور بر جا ماند و فتنه کور شد با کلامی مختصر نیرنگشان بر باد رفت خرج های چند سال دشمنان بر باد رفت گرچه بعضی از خودی ها آن زمان دلخور شدند از سوال و شبهه و نقد و تأمل پر شدند از چه رو آقا خودش را خرج دولت کرد باز؟ خویش را آماج تیغ طعن و تهمت کرد باز غافل از این که چه جنگی پشت این صحنه به پاست در کمین گاهند گرگان لحظه ای غفلت خطاست خضر راه است او، دگر چون و چرا کردن چرا؟ نور ماه است او، تو راه از چاه بشناس و بیا از ریاض و لندن و پاریس این آتش رسید دود آن هم میرود در چشمشان، خواهند دید حاجیان بار بسته جانب میقات غرب! چیست جز تحریم و آشوب و بلا سوغات غرب؟ با صف اول نشینان فاش میگوییم راز اعتراض ما سر جای خودش باقیست باز اعتراض ما به سستی های تدبیر شماست از گرانیها، از این شش سال تأخیر شماست از معطل کردن کشور سر میز فریب که نشد از آن بجز تحریم روزافزون نصیب دم به دم از گفتگو با اجنبی دم میزنید پس چرا در گفتگو با مردم خود الکنید؟ با تلاش و عزم و باور، راه حل در داخل است بارها فرمود رهبر: راه حل در داخل است جان مولا با ولی این عهد و پیمان مشکنید این نمک خوردید صد بار، این نمکدان مشکنید با چراغ لاله ها اینک ره ما روشن است راهیان صبح میدانند فردا روشن است

راهنمای ضروری برای تمیز کردن اسباب بازی های جنسی شما

(بله ، روش صحیحی برای انجام آن وجود دارد!)تصاویر IPGGUTENBERGUKLTD / GETTYبعد از پایین آمدن و کثیف شدن در اتاق خواب ، آخرین کاری که احتمالاً می خواهید با آن سر و کار داشته باشید تمیز کردن اسباب بازی جنسی شماست. اما این مورد برای چرا شما لازم است وجود دارد. اگر ویبراتور یا اسباب بازی دیگری را بدون اینکه آن را به طور صحیح بشویید ابتدا دور می کنید ، باکتری هایی که از مایعات بدن به جا مانده می توانند از کنترل خارج شوند. دفعه دیگر که از ضعف لذت خود استفاده می کنید ، رشد باکتری می تواند باعث عفونت واژن مانند واژینوز باکتریایی شود. این حتی اگر تنها کسی که از آن استفاده می کنید ، می تواند اتفاق بیفتد. مرتبط: 20 واقعیت عجیب درباره رابطه جنسی و عشق STD نیز یک امکان است. اگر از اسباب بازی جنسی خود با شریک زندگی خود تبخال یا HPV استفاده می کنید و بدون شستن آن را به بدن خود لمس می کنید ، خطر انقباض این ویروس ها کم است - اما وجود دارد. و اگرچه درست است که شما می توانید صبر کنید تا آن را بشویید تا دوباره اسباب بازی را به اتاق خواب بیاورید ، بهتر است خود را از رختخواب بکشید و بعد از رابطه جنسی به عادت تمیز کردن آن بروید. به این ترتیب شما می توانید خودبخود باشید و دستگاه آماده است تا هر زمان که دوباره در وضعیت خود قرار دارید بروید. آلیسا دوک ، پزشک عمومی ، وستچستر ، نیویورک و همکار مؤسسه The Complete A to Z برای شما ، می گوید: "وقتی واژن شما پیش می آید ، تنبلی نمی شوید." راهی برای اینکه اسباب بازی خود را خوب تمیز کنید؟ توصیه های دکتر دوک را در مورد ساده ترین راه برای انجام کار مطالعه کنید. پخش ویدیو شما ممکن است دوست داشته باشیدهمه چیزهایی که ن باید بدانند درباره افسردگی در دوران بارداری نیاز دارند11 چیز برای هر زن نیاز به دانستن درباره نقاب داران دارد  به گفته دکتر دوک ، ماده اسباب بازی و اینکه آیا موتور دارد چگونگی شستشو را تعیین می کند. او می گوید: "برچسب اسباب بازی باید به شما بگوید که از چه چیزی ساخته شده است." "اگر برچسب به مدت طولانی از بین نرفته است ، می توانید در وب سایت سازنده نیز جستجو کنید." اگر اسباب بازی شما از جنس ف ، شیشه یا چوب است و دارای حرکتی نیست ، آن را در آب و صابون ملایم و بدون لکه بریزید و آن را تمیز کنید. قرار دادن آن در آب جوش به مدت حدود 10 دقیقه نیز این ترفند را انجام می دهد. دکتر دوک می گوید اگر شیشه باشد ، حتی می تواند داخل ماشین ظرفشویی برود. کلید تمیز کردن اسباب بازی های موتوری ساخته شده از سیلی ، ف ، شیشه یا چوب هنوز صابون و آب بی سیم است. فقط مطمئن باشید که دوستان گزاف خود را در آب فرو نمی کنید و به طور تصادفی موتور را خراب می کنید. دکتر دوک توضیح می دهد: "همه آنچه شما باید انجام دهید این است که حوله کاغذی را مرطوب کنید و آن را کاملاً بشویید." مرتبط: بهترین ارتعاشاتی که می توانید در آمازون خریداری کنید برای اسباب بازی های ساخته شده از پلاستیک ، ژله یا مواد متخلخل دیگر ، شما باید آنها را با دقت بیشتری تمیز کنید ، زیرا میکروب ها دوست دارند در شیارهای ریز و درشتی که بعد از کمی سایش و پارگی می توانند در اینها تشکیل شوند ، کی حرکت کنند. اسباب بازی را با آب گرم صابون کنید ، اما آن را کاملاً بشویید تا مطمئن شوید سطح و همچنین هر نوع شیار را تمیز می کنید ، که می تواند بسیار کم باشد. هنگامی که اسباب بازی شما تمیز و تمیز است ، آن را با یک حوله کاغذی یا حوله پارچه ای تمیز خشک کرده و مانند یک کشوی میز ، آن را در جای خنک از خورشید ذخیره کنید. مطمئناً فقط می توانید آن را روی زمین پرتاب کنید ، اما این امر مانع از بین رفتن باکتری های خانگی و سایر چیزهای بد بو مانند گرد و غبار ، پرز و موهای حیوان خانگی نمی شود. . . و احتمالاً دفعه بعد به شما یک عفونت واژن می رساند.   منبع :  sanykala

A touch of madness

سلام  اگه بخوای یه خط دقیق بکشم، بنظرم فرهنگ جایی هستش که آدما میتونن بدون توقع یا پول از هم انتظارات داشته باشن. من دلم خیلی روشن بود. ولی اگه بخوام دقیق بگم، الان فهمیدم که تمدن غرب یه چیز تو خالیه که همه، حتی خود غربی ها دارن fake میکننش. هنوزم باورم نمیشه که به قدری خوب نقش بازی میکنن تو نقش هاشون که دیوونه کنندس. این به فرهنگ ما هم نفوذ کرده. این که لازم داره یه نفر یه چهره خاصی برای شخصیتش درست کنه که توش برای بقیه پذیرفته باشه افتضاحه. کسی که تو اون شرایطه دیگه براش هیچ امیدی نیست. لازم بود از یه فرهنگ مونده و از یه فرهنگ رونده بشم تا خودم به این نتیجه برسم که دنیا فقط یه بازی احمقانه بین کسایی هست که دیوونه تر هستن. هرکسی دیوانه تر هست تو قدرت بالاتر میره. نگاه کنید به اسکیل هایی که یه آدم رو بالا میبره، ۱. بی احساس بودن که بتونه با زندگی یه سری هر کاری میخواد بکنه برای بیزینس یا . ۲. قاطع بودن که یعنی هدف های یه سری توی حرف تو برآورده نشه و ممکنه آسیب ببینن حتی. ۳. بی توجه بودن به بیرون، که بتونه تو هر شرایطی چهره ی poker faceش رو نگه داره. اسکیل هایی که یه آدم رو تو اجتماع میبرن بالا دقیقا هموناییه که یه آدم سایکوپت داره.  نمیگم باید دیوونه بشیم، میخوام بگم که چیزی که من میبینم اینه که دیوانه ها همه تو سمت های بالا و مدیریتی تو کل دنیا نشستن و این وسط ما ها، یه سری آدم که از قضا نظام آموزشی ای که همون افراد دیزاین کردن رو پشت سر میزاریم، براشون باید کار کنیم تا اینا به نیاز های احمقانه اشون برسن. حالا صحبتم اینه که تو ایران که بودم این شاید حس میشد. ولی اینجا، خود جهنم و خود شیطان نشسته و داره هدایت میکنه همه رو.  جهنم اون دنیا نیست، جهنم هر لحظه ای که تصمیم اشتباه بگیریم تو این دنیاست. موقعی که یه نفر رو ناراحت کردیم و دلش رو شکستیم اون جهنمه. اون نقطه ی کوچیک مشکی یین ینگه سر اتصال قسمت سیاه به سفید، همون جایی که یه نقطه کوچیک سیاه داره بزرگ میشه و صفحه رو سیاه میکنه. اون تصمیم اشتباه تو مقیاس بزرگتر دعوا و جنگ رو ایجاد میکنه. او تصمیم کوچیک رو ما میگیریم. هر روز میگیریم. هر روز باعث جهنم شدن یا بهشت شدن این دنیا میشیم. حالا حرفم اینه که تو این غرب لامصب به قدری ارزش آدم له شده زیر این نقاب ها که وقتی یه نفر رو میبینی تو یه پارتی که دیگه کنترلش رو از دست داده و شروع میکنه هرچی تو ذهنشه رو میگه، دیگه امیدی برای نجات نسل بشر نمیمونه. دیگه تهش رو میبینی. میفهمی که این بشر، من جمله خودت، یا پول میخواد یا و متاسفم برای همچین بشری. دیگه کجاست اون معنویت،  مسافریم محترم، متاسفم که بگه آخر زمان خیلی وقته شروع شده. خیلی وقته. و اون جنگ آخرشم انجام شده، تموم شد ما باختیم. الانم کم کم نسل آدم خوبایی که موندن، یا آدمایی که یه ذره نیت خیر توشون مونده باید به سلامتی از زمین کنده بشه تا کره زمین برگرده به همون جنگلی که باید میبوده. متاسفانه سیمولیشن شکست خورد. شاید دور بعدی. شاید.  سیمیولشن وقتی داشت جواب میداد که consciousness آدم ها دست خودشون بود. نه دست بالاسری ها. نه تنها رسانه، بلکه آموزش، سیستم حتی دارویی، غذا و همه چیز. هیچ چیزی نداری از خودت. این بود چیزی که میخواستیم؟ تهران رو نگاه کنید توش نمیشه نفس کشید. وضعیت ارتباطی رو ببینید. احمقانه است. اون خلا معنویت میدونید با چی پر میشه؟ با چیزی که کمترین توجه رو بهش میکنیم، با طبیعت و هنر. موفق شدیم گند بزنیم تو معماری اسلامی که داشتیم و به قوطی کبیرتای مرده تبدیلش کنیم. طبیعت رو حذف کردیم و دیگه چی میخوایم. دیگه چه انتظاری داریم. دقت کردید چه بلایی سر موسیقی سنتیمون اوردیم؟ نابودش کردیم. این روش حرف زدن مردم ما بوده ولی الان مثل غربی های با آهنگ های خیلی ساده و بی معنی فرهنگ پاپ مون پر شده. طبیعت و هنر ها و ادبیاتمون تکنولوژی های مردممون بودن. تاریخچه مردممون بودن. خیلی فرهنگ از دست دادیم و خوب هم داره این بدن در حال احتضار فرهنگ خون ازش میره. اینم برگی از دیوانگی های شب های تنهایی من

خود فریبی و دگر فریبی خواص جامعه_

✍ واکنش تند محمدی همدانی فعال فرهنگی به بی تدبیری مدیران اجرایی در شرایط بحرانی : دولت و مدیرانش دچار خود فریبی و دگر فریبی شده اند. در بدترین شرایط استاندار گلستان سفر به دور دنیا را به وظیفه خود ترجیح داده و به سفر خارجی می رود رئیس جمهور و برخی وزرا برای خوشگذرانی به قشم و کیش رفته و از مردم اسیب دیده غافلند. تنها هنر دولت برکناری استاندار و ایجاد حواشی پس از ان است استاندار گلستان به جای عذرخواهی استدلال صدمن ی غاز می اورد و می گوید: بیش از صد مدیر اجرایی در سفر خارج از کشور هستند این مسئولین حیا را خورده و ابرو را قی کرده اند ✍ خودفریبی و دگر فریبی خواص . یکی از عمده مشکلات که باعث لغزش و انحراف خواص از اصول اسلامی می شود ، خود فریبی است . کسانی که در مسند قدرت قرار می گیرند بنابه دلایلی که بیان ان از حوصله خوانندگان خارج است ، رفته رفته به مرحله ای می رسند که جبرا به خودفریبی روی اورده تا اعمال غلط خود را در ذهن خویش و دیگران مثبت جلوه داده تا افکار مردم را منحرف یا به تعبیری عوام فریبی کنند . اما این رفتار می تواند پیامدهایی نیز به دنبال داشته باشد .که می توان به دگر فریبی اشاره کرد انسانی که با خود صادق نباشد ، پیامد وخیم این مشکل روحی نه تنها دامن خود را خواهد گرفت، بلکه برای دیگران و جامعه هم گرفتاری هایی به دنبال می اورد. امیر مومنان حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: هر کس با نفس خویش غش[خودفریبی]کند ، با دیگران بیشتر غش [فریب]خواهد کرد.(غررالحکم و دررالکلم، باب معرفة اامرءبعیبه، ح ٤٧٠٩) قران کریم در سوره بقره نیز می فرماید: می خواهند خدا ومومنان را فریب دهند ، در حالی که جز خودشان را فریب نمی دهند ، اما نمی فهمند . یکی دیگر از پیامدهای خودفریبی نافرمانی مدنی است . نافرمانی مدنی ، به معنای زیر پا نهادن ارمان ها و میثاق عمومی ، مدنی و ملی است؛ یعنی اینکه کسی در جامعه اسلامی زندگی کند، مدعی دین و دیانت و حتی معتقد به حکومت دینی باشد ؛ اما در عین حال علیه اساس قرارداد مدنی و تمدن دینی خود با زبان و قلم و رفتار نادرست شعار دهد. مشکل عالم اسلام این جاست که اشخاصی از درون تمدن اسلامی ، با شعارهای قرانی و اسلامی ، مصداق حق و باطل را جور دیگری نشان می دهند، در حالی که خود می دانند مصداق واقعی هر یک کدام است. دگر فریبی سابقه طولانی در تاریخ دارد که می توان به حکومت معاویه اشاره کرد: این حکومت با فریب عوام و تطمیع خواص ، جامعه اسلامی را متزل کرده و حق و باطل را چنان درهم امیختن که کمتر کسی می توانست حق را از باطل تشخیص دهد. دگرفریبی معاویه و مستشارانش با همکاری برخی متخصصان جنگ روانی و رسانه ای مردم لج اندیش و ساده لوح را به درجه ای از جهالت رساندند که مردم لعن بر ابلیس را ترک و وصی و جانشین پیامبر خاتم ص را بعد از نماز لعن می کردند. نتیجه این جنگ و تقلید کورکورانه مردم حادثه غم بار کرببلا را رغم زد و بلکه اجماع ائمه هدی ع را به غربت کشاند. امروزه اگر می بینیم با وجود مشاهدات عینی ، برخی نهادها ی خدوم مورد بی مهری قرار می گیرند و مشکلات به جای مانده از سایر مسئولین به راحتی به حساب ایشان نوشته می شود بدین معنی است که جنگ روانی دشمن به خوبی فعال و نقش دگر فریبی را بخوبی اجرا می کند. نیازی نیست به سال های دور برگردیم ، فقط به دو موضوع، خلاصه وار اشاره می شود : زله دردناک کرمانشاه و سیل ویرانگر روزهای اخیر در استان گلستان شاید بهترین گزینه باشد. از وقوع زمین لرزه کرمانشاه تا به امروز اگر منصفانه بررسی کنیم خواهیم دید چه کسانی خادم ، و چه کسانی به دنبال فرار از رفع مشکلات و ایجاد چالش و حواشی بودند! در استان گلستان نیز به همین منوال ، از شروع سیل تاکنون چه کسانی با تمام توان وارد صحنه شده و بی ادعا کمک رسانی می کنند و چه کسانی به یک شعار پوچ بسنده می کنند. حقیقت ماجرا این است که برخی مسئولین صرفا برای کسب قدرت یا پرکردن فضاهای خالی پست های مدیریتی امده اند نه برای خدمت به مردم! وقتی استاندار یک استان در بدترین شرایط ، سفربه دور دنیا را به وظیفه خویش ترجیح می دهد و سایر مسئولین برای گذران تعطیلات عید به قشم و کیش سفر می کنند ، به روشنی مشخص است که مردم برای چنین مدیرانی اهمیت ندارند!! بی اهمیت بودن مردم برای این افراد در طول این سال ها ،: با انواع گرانی ها ، اختلاس ها ، بی اخلاقی های لفظی ، وکاملا مشخص شده است . اما نکته ای که قابل هضم نیست این است که بسیاری از کسانی که خود در میان مردم هستند و فشارهای بیشماری را لمس می کنند چرا سعی در حمایت و تطهیر این نوع رفتار ها دارند؟ رفتار دوگانه برخی چهره های هنری و ورزشی نیز غیر قابل تصور است چنانکه در مواردی فریاد انسان دوستی غربی سر می دهند ، اما زمانی که مردم سرزمین شان در تب و تاب نجات از رنج ها هستند ، مصلحت اندیش شده و لال می شوند که گویی وجود خارجی ندارند. اما همین جماعت خود فریب و دگر فریب همانند سال های گذشته در تب و تاب انتخابات سراسیمه و پا برای کسب ارای مردم نقاب نفاق برچهره زده و برای چند روزی شعار مردم داری سر می دهند. این جماعت چنان حیا را خورده و ابرو را قی کرده اند که هیچ گاه به روی خود نمی اورند چه ظلمی در حق جامعه روا می دارند! در گذر زمان و نیاز با الفاظی فریبنده مردم را جذب ، و بعد از عبور از مراحل نیاز نگاهی از بالا به پایین دارند . اما در نهایت فراموش نشود همین مردم هستند که زندگی انها راتغییر می دهند. مطلب">

هر کسی به نحوی رفته است

فکر میکنم ادم بزرگا اینجورین!میدونن دلشون چی میخواد، ولی ازش میگذرن! فک میکنم ادم بزرگا اینجورین که میذارن پیش بیاد!نه اینکه پیش برن! فکر میکنم ادم بزرگا اشتباه نمیکنن چون نشستن و هیچ کاری نمیکنن!اونا یه کاری که جواب داده رو فقد هر روز و هر روز تکرار میکنن!چون از چیزای جدید و امتحان کردنشون میترسن ادم هر چی بزرگتر میشه انگار تغییر کردن و پذیرش تغییر هم براش سخت تر و سخت تر میشه! شاید برا همینه که ادما وقتی خیلی بزرگ میشن دیگه کسی نمیتونه تصور کنه که کسی طلاق بگیره!چون انگار تغییر رو نه خودش میپذیره نه اطرافیان!مثالای دیگه هم هست مثل کار و خونه و هزار تا چیز دیگه! من دوست ندارم ادم بزرگ بشم!من دوس دارم همیشه صدا خندهام گوش فلکو کر کنه! من دوست دارم تا ابد بتونم به هر کی خوشتیپ‌میشه تو دانشکده بهش بگم چقد‌امروز خوش تیپ شدی تو!چقد لباست خوشگله!چقد این مدلی بهت میاد!یا بهش بگم وقتی میخندی خوشگل تری!یا بگم لباس رنگی چقد بهت میاد!یا بهش بگم مدل موهات اینجوری خوب نیست و اونجوری بهتره!!!نمیخوام ادم بزرگ شم!ادم بزرگ شم که چی بشه که تظاهر کنم به این که پسرا با موهای بلند خوشگلن اونا هم من و نظرات فیکمو دوس داشته باشن؟یا اینکه بگم نه اگه به فلانی بگم خوش تیپی فاز برمیداره؟! من‌دوست‌دارم همینقد کوچولو باشم که وقتی خبر خوشحال کننده میشنوم جیغ بکشم! دوست دارم انقد کوچولو باشم که وقتی روزه تولدم از خواب‌پا میشم انقد بگم تولدمه و انقد مسخره بازی دربیارم تا همه‌حالشون بهم بخوره ولی کلی حس خوب داشته باشم!به خودم اوانس اذر ماه بدم :))) دوست‌دارم انقد کوچولو بمونم همیشه که مثل الان هر‌شب عروسکمو بغل کنم و بخوابم!مثلا صبحا هم پرت شه از تختم پایین با چشای خوابالو از بچه ها یخوام که عروسکمو بهم بدن! دارم شبیه ادم بزرگا میشم کم کم! قریب به دو ماهی تا شروع ۲۲ سالگی زندگیم مونده! میبینی؟چقد زود گذشت لعنتی!!!۲۱ ساااال؟من که هنوز زندگی نکردم که؟! یه صدایی تو مخم میگه : حسن زندگی چیه مگه؟ نمیدونم چرا جدیدا تو ناخواگاهم به جای مبینا دیگه بخودم حسن میگم :))) تقصیر سحر و ارشیاس!دیوونم کردن از بس بگن حسن!البته فقط این‌دو نفر نیستن ولی خب این دو تا زیاد میگن! حتی گاهی لحن سحرم تو ذهنمه :))))) که میگه :عه حسن! :)))) زندگی مگه همین نیست که زیر بارون خیس بشی؟ سر کلاس کوانتوم ذوق کنی؟ مگه این نیست که با بچه ها بری بیرون و نیشت تا بناگوش باز باشه؟ مگه زندگی همون لحظه هایی نیست که از ذوق و هیجان زیاد دوستاتو بغل میکنی؟ زندگی مگه خنده ی دل ضعف کننده ی بابات نیست؟ زندگی همون لحظه هاییه که مثل دیوونه ها تو ماشین عروسی میگیری و میرقصی :))) زندگی اون لحظه هاس که بادی به غب غب میندازی‌و میگی : بله دیگه خواستیم و توانستیم :) سخت بودا ، ولی توانستیم :) اقا اینم بگم قاسم (ارشیا) بام حرف‌میزنه از اتفاقات ذهنیش میگه منو یاده مبینای چند سال پیش میندازه!منم همینجوری واسه خودم نتیجه گیری میکردم :))) کودکی بودم!مثل این ادم بزرگا نبودم که وقتی ناراحتم یه خنده کنمو پشت نقاب قایم شم که!مثل دیوونه ها عصبانی میشدم و میذاشتم میرفتم!قاسم فقد چند سال عقب تر از الانه منه!مثل من که چند سال از شاهین عقب ترم! شایدم اشتباه میکنم!ولی حس میکنم این داستان عقب بودنه صحت داره ولی در حالت کوانتومی!ینی چطو؟ایطو که قاسم میتونه همه جا باشه!ولی وقتی دیتکت میشه یه چن سال عقب تره :))))) امروز داشتم با یه کودک ورودی حرف میزدم!فکر کردم چقد حرف دارم واسه این کودکانم!!!!چقد میتونم بهشون بگم که اینجوری که هستن نباشن!ولی خب نمیشه لامصب!اینا یه چیزاییه که باید ادما خودشون بهشون برسن!خودشون هضم کنن و تصمیم بگیرن!بعد اون میشه زندگیشون! یه پسرس اسمش پرهامه!دوسته شاهبنم هست!اقا من اینو میبینم حس میکنم شاهینه! :)) ارمین خیلی خوبس ! واسه من مخزن سوالاته!واقعا دوست ندارم سال دیگه بره!دیگه از کی این همه سوال بپرسم!با کدوم تی ایم انقد شوخی‌کنم ؟! لعنت به خوبی!این خوبی چیه بابا! بد باشین دیگه!از‌همون اولم بد باشین ادم خوشش نیاد تموم شه بره!هی‌خوب میشین با ادم زارت ول میکنین میرین!حالا شما هم نرین ما که میریم!!!! پس کی قراره جواب این دل ها را دهد؟!انصافانس؟! داشتم به صبا از مهدی میگفتم!یهو فکر کردم گفتم پشمام جدی جدی!چقد باش‌خوب بودم و الان پوووف همش رفته!سلام به زور میدیم بهم تو دانشکده!چقد دلمان تنگ است برای لحظه های رفاقت! :( بیا یکیم که هست و نرفته واسه ما دوس دختر پیدا کرده :/ هر کس به نحوی رفته است! اون شایان که اصن تو کتاباش حل شده!تو رفتنش حل شده! :/ همه هم ماشالله زرت و زرت دارن میرن! خب میرفتیم یه دانشگاه یه جا دیگه درست میکردیم و کپی ، پیست! اینم از‌این شادمان گوهر!!!ما که نفهمیدیم چرا هی میفهمیمش؟!چرا وقتی حالش بد میباشد زارت ما ارور میدهیم؟!ما که نفهمیدیم چرا ولی هیچ وقت درطت حسابی حرفی نزدیم!همش مثل یه قرص بود!حرفا رو قرص‌میکردیم‌مینداختیم بالا!بحث زمان نیستا!اتفاقا که زمان زیادی هم بوده!انگاری نمیشه حرف زد!انگار باید راجب این ادم لال بود!!!!خودش لاله که هیچ، سیگناله لالی هم به اطرافیان میده :/ این بچه هم روانه ی میدانه!من نمیدونم اخه اروپا هم شد جا؟!حداقل بیا یکم غرب زده شو!بیا نزدیک تر چرا دوری :))) خلاصه که دلمان گرفت ولی چه کنیم!گوهر این بچه با شادی اروپا شادمان میشود!و باید برود! میلاد و که انقد دل چرکینم ازش که بهتره نگم!نگم که چقد رفته!نگم که قاره ها دوره دوره! پس هر کسی به نحوی رفته است! خسته شدیم!. باور کن!خستگی عجیبیه از این همه اومدن و رفتنه!از صمیمی شدن صفرو یکی و تایع گوسی!من نمیدونم نمیشد این دوستی خوبیایی که داشتیم یکم کش میومد؟ (میگم کش اومدن یاده اریا میافتم :))) ) من نمیدونم اگه اینجوریا میشد به کجای جهان برمیخورد؟ لابد باز قاسم از یه طرفی درمیاد میگه به جهان برنمخورد به من برمیخورد! :/ حالا بیا و درستش کن! هر کسی به نحوی رفته است حسن! این خطرناکه حسن:)))) رفتن دیگه چه کنم الان؟!زانوی غم بغل بگیرم؟نوچ! سویشرتمان را تن کرده و کوله را روی دوش میاندازیم!اهنگ انگلیسی خود را پلی کرده و کوه بهشتی را بالا میایم‌و زیر باران خیس میشیم!تازه یکمم میخندیم واس خودمون!نمیشه که بمیرم!همه رفتن خودم که هنو نرفتس که! اره خلاصه بریم عروسکمون رو بغل کنیم که وقته خوابه و .  

دست انگلستان درجريانات خاور ميانه-!!

بسم الله الرحمن الرحیم-نظریات شخصی است-نظریات شخصی است- امروزه شیعیان کشورهای خارجی – رسانه مهم انها- پرس تیوی ایران است- یک از این اقایان دروات ساپ یکمقاله پرس تیوی برای من فرستاده است- - اتفاقا همین چندقیقه پیش درپرس تیوی با ریس جمهور سابق لبنان یک مصاحبه داشت- یک اصلی کشف شده است- درپیدا کردن کمالات-درک غلط مهم تراز درک درست است درتجربه درست بودن-میتواند فریب باشد بایدبه میزانی تجربه کرد که محقق به خطا برسد وبقول استاد معززمرحوم دکتر محمدی   رحمت الله فرمودند درامریکا اثبات شده است کسی درهرشته ای خطاهای زیادی رادرک کرده است بهترین معلم میشود- دستگاه ئی ساختند که بازدن یک دکمهیک برگ تست درهرموضوعی بیرون میدهد که درصد مشکل بودن میتواندفرد انتخاب کند وتست میزندوبه دستگاه میدهد ودستگاه تصحیح میکند تا تعدادی معینی جواب تشریحی تست مجانی است ودر از ان تعدادبیشتر باید یکدلاربدهد- کساب که زیاد کارکردن بهتر درصس را فهمیدند حسن کنکور همین است انسان درک کند که کجا را نمیفمیده است- وبقول مرحوم حضرت ایت الله شیرازی رحمت الله علیه نقش شیطان همین است که فرد بفهمد کجا نقص دارد ومانند لن زنبور های عسل که دم کندو هستندودهان زنبووران بومیکند واگر مواد مضری راخوردن باشند یک نیش میزنند وان زنبور کشته میشود- یک مربی معروف فوتبال- به ایشان گفته بودن که دراین باز ی انشاالله برنده میشوید ایشان گفته بوده است که دعا کنید من بازنده شوم تابفهم ضعف من کجا است- ریس جمهور سابق لبنان نکته ای فرمودند که لبنان همچنان حکومت اش دنبالروی غرب بود- بادخالت اسرائیل درلبنان وخراب شدن اقتصاد وت وغیره لبنان – یک بیدارباش ایجادشد وبعد غرب امد یکمقداربه لبنان کمک کرد ولی افراد حقه باز   و ومنحرف را سرکاراوردکه هرچه افرادی مانندایشان به مردم تذکر میدانند- گوش میکردند- وبعدامریکا برای فریب مردم از طریق عربستان وارد شد که عربستان یک نقابی برای امریکابود- وچنین نقشی هم امریکا – انگلستان میخواست به شاه ملعون بدهد وامروزه درسوریه داعش و القاعده این نقشرا بازی کردند- درخبر بود دونفر از مربیان داعش –که جزو کلاه سفید ها هستند- بهتریکه فرار کردند – ترکها گفتند اندورا- دستگیر کردند وامروز افشاشدکه یکی از انها که انگلیس یبوده است مرده درخیابان کشف شد-که نزدیک خانه اش دراستابول بوده است- خیلی جالب است که ایشان دراستانبول خانه داشته است-؟؟ که به ظاهر اسم فرانسوی دارد- اقای ل-مسویورئیربوده است که ایشان درسوریه انجام وظیفه میکرده است ونشان میدهد کهممکن است اختلا ف ترکیه باغرب وارد مرحله جدید شده باشد یا برعکس به یک وحدت رسیدهاند-درانگلستان- ارتش همه کاره است وسازمانهای جاسوسی نیروی انها ارتش تعلیم میدهد- درامریکا چون ارتش ازیک محبوبیت برخوداربود برای انکه مانندانگلستان بدنام نشود سازمان جاسوسی –سیا بوجودامد که بازوی کاخ وگنگره و وزرات امور خارجه است- کلاه سفید ها درغرب- برای اولین بار درانقلاب فرانسه پیدا شدند که انقلاب فرانسه را بوجود اوردند- وانها ادعا کردند ماشاگردان اسماعیلیه- یعنی حسن صباح هستم- حال درست فهمیدن یانه بحثی دیگر ی است- این ها متخصص تبلیغات دورغین هستندویئدئو- فیم وغیره درست میکنند ودوم تبلیغات موثر برای گروه دراختیار خود هستند که داعش والقاعده بوده است- بعد امنیت این گروها را بوجودمیاورنند- ومشکلاتی در راه خود دارند چگونه برطرف کنندودرجنگ هم هم از لحاظ روانی وهم سازمانی وتاکتیک کمک میکنند—چون حساسیت اراتش وسازمان های واسطه بیش ازهمه شغل ها ی دیگر است بیشترتخبگان دراسختدام ارتش است وبه میزان زیادی تعلیم میدهند وبعدا اینها از سازمانهای جاسوسی جدا میشنود به خدمت سازمان دولیت وخصوصی ویاخارجی درمیایند- دمثلا مانندساواک- فردی درکامنت گفته است هرکسی این ویروسرا کشته است دست مریزا .و- دیگری گفته است اینها را دراب نمک انگلیسیها- وامریکائی ها خوابانده بودند که به موقع مثلا غذای مورد خواست انها رابپذند—فرد دیگر گفته است روش القاعده واعش وترکیه وقطر دقیقا یک روش امریکایئی- انگلیسی است سه روز قبل- سخنگوی وزرات امور خارجه روسیه- خانم ماریا زاخرو-وا- فرمودند انگلستان بیان کند وروشن کند که اینجناب با القاعدهپینودی داشته است یانه وان خانم مشخص است که اطاعات دقیقی موجود است که ان جناب رابطه گستردهای با زمانهای جاسوتی انگلستان- در سرویس های خارجی داشته است ویک رابطه ظریف پنهان با ام –ای سیکس- که مانند-سیا- درخارج عمل میکند ام-ای فایو- برای داخل است- مهم بودن این است که ایشان شناخته شده است- ونقش جنایات باری داشته است که میتواندتوسط عواملی حذف شود- یعنی مهره سوخته- نکته مهم این است این نوع سازمانها درتحت پوشش قراداد هائی که معقول است ومیتواند رسمیت داشته باشد عمل میکنند- که به مردم دفاع شخصی وگر وه ای وچگونه رفع مشکلات کنند رایادمیدهند- مردم وحتی افرادبیطرف انها متهم میکردند- که انها چندگرو ه تروریستی را حمایت میکند- درسوریه- بخصوص از القاعده محلی وشهری های خاص را ویکنوع مجاهدین قلابی که اعتبارانها ازبین رفت   شکست خورده شدن ودیگرابروئی ندارند را حمایت ورهبری کردن که امروز دیگر این رهبر نقشی ندارد درسراسر قران بحث از دشمن شناسی مخفی واشکارکه با نقاب فریبندهوارد میشود واز رگ انها واردقلب میشوندوقلبرا تسخیر میکنند هشدار داده است ولی متاسفانه تعدادزیادی از مسلمانان ومرد فریب میخورند تاز مانهای زیاد ی که خداوندمنان دست انهارارومیکند ولی عجیب است باز عد ه ای بیدارنمیشوند-؟؟

زبان بدن قسمت دوم

زبان بدن قسمت دوم زبان بدن قسمت دوم با زبان بدن می آموزید که در دیگران اثر مثبت ایجاد کنید .در موقع مصاحبات انتخاب شغل به موفقیت خود کمک کنید .در موقعیتهای اجتماعی احساس دلگرمی کنیدوافکار دیگران را به اهداف خود نزدیک کنید.عقاید خود را به دیگران بهتر منتقل کنید وبا دیگران روابط حسنه برقرار کنید وبرای انجام مسئولیتها از تمام قوای خود بهره گیری کنید وبه افکار واقعی دیگران دست یابید .خصومت دیگران را نسبت به خود تشخیص دهید وبا آن مقابله کنید،علائم محبت وبازیهای قدرت را تشخیص دهید،در هر برخوردی سعی کنید ذهن خود را باز کنید ودر مورد آنچه که خواهید دید تصدیق بلا تصور نکنید.بیش از اندازه به چهره ها توجه نکنید .هر چند که نکات ارزشمندی می توان از آنها دریافت کرد،زیرا علائم گفتاری بیصدای آنها به راحتی قابل جعل سازی است.برای اینکه در تشخیص اضطراب دچار مشکل نشوید به صورت طرف مقابل نگاه نکنید ،به جای آن به پاها ودست های او دقت کنید توجه کنید اگر می بینید دست وپای او با لرزش های مختصر توام است ،این حرکات همان تنش های درونی او است که به طور نا خود آگاه می خواهد انها را کنترل کند .ولی انها ازاد می شوند. در واقع طرف مقابل خود را بدین ترتیب لو می دهند.     این که چه عرضه می کنید هیچ فرقی نمی کند ،اگر طرف مقابل بخواهد با شما معامله ای داشته باشد.از طریق علائم گفتار بیصدا شما را مطلع می سازد.علائم کلیدی که باید به دنبال آن باشید .عبارتند از : تخفیف تنش،افزایش ارتباط چشمی ،نزدیکی بیشتر وگذاشتن دست برروی چانه. برای امتحان خالص بودن ابراز صمیمیت طرف مقابل به چین های گونه او دقت کنید . در صورت مشاهده چنین چین هائی می توان اطمینان حاصل کرد که خنده او گرم وبی ریاست. تماس دستی بیشتر ،تقلید نا اگاهانه از حالات چهره و وضعیت شما وکجی گردن در هنگام صحبت کردن از جمله مواردی می باشند که می توانید در طرف مقابل جستجو کنید.     بعنوان یک مشاورانتخاباتی و سالها است روی الگوهای زبان بدن در حال تحقیق و مطالعه هستم و متوجه اهمیت حیرت انگیز و باورنکردنی نقش زبان رفتاری شدم و این سلسله مقالات اشاره ایی به نکاتی پیرامون زبان بدن دارد. لطفا فیلم زبان بدن حرفه ای در آپارات https://www.aparat.com/v/L0AHz مشاهده فرمایید.   زبان بدن یا زبان بی زبانی به کلیه رفتارها زستها و حالتهایی اطلاق می شود که از کل بدن ما بروز می کند به عبارت دیگر رفتارهای ما همگی زبان بدن ما را تشکیل می دهند این زبان قدیمی ترین و در عین حال پیشرفته ترین زبان جهان است که از این پس به صور ت حرفه ایی به آن در سلسله مقالات زبان بدن خواهیم پرداخت . یکی از مهم ترین خصوصیات انسان که او را نسبت به سایر موجودات برتری می دهد قدرت تکلم و سخن گفتن اوست. او می تواند با به کارگیری کلمات و جملات احساسات و نیات درونی اش را بیان کند و دیگران را از آن آگاه نماید. از طرفی خواسته یا ناخواسته در فضایی که آن را سکوت و خاموشی می نامیم و با زبان بی زبانی تنها با آنچه body language» یا زبان حرکات بدن و اجزای آن خوانده می شود، می تواند به خوبی احساسی را انتقال داده یا معنای کلامی را تغییر دهد. زبان بدن شامل دو قسمت است . یکی زبان حرکات بدن و دیگری زبان آرایش و ظاهر بدن است . باید اذعان نمود قدرت سخنوران بزرگ تمدارن و سوپر استارهای جهان امروز در هر رشته و صنفی بستگی معنی داری به زبان بدن دارد و موفقیت فردی و سازمانی به نوعی با زبان بدن افراد عجین شده است.   اما بهتر است پس از این مقدمه بسیار کوتاه بپردازیم به الفبای زبان بدن الفبای بی‌صدا (عبارت‌های غیرکلامی) به چهار دسته مهم و برتر تقسیم بندی می‌شوند. که عبارتند از: ۱-نشانه‌ها   ۲- روشنگرها     ۳- تنظیم‌ گرها        ۴- منطبق‌گرها ۱-نشانه‌ها، آن دسته از الفبای ی بی‌صدا هستند که در میان کشورها، قبیله‌ها، ادارت و… استفاده دارند و گاه برداشتی که از معنی آن می‌شود متفاوت است. بعضی اوقات به تنهایی و گاه به صورت ترکیبی باهم استفاده می‌شوند مانند علامت پیروزی، موفق باشی، خوب است، مخ ندارد و… . اگر نشانه‌های موجود در فرهنگ خود را بشناسید و از طرز استفاده‌ی آن آگاهی کافی داشته باشید خیلی بهتر می‌توانید به شگردهای معمول در بین دیگران پی ببرید و درک بهتر و صحیح تری از رفتار آنان داشته باشید. ۲- روشنگرها، در راستای سخن گفتن عمل می‌کنند و در موارد متعددی مانند: تاکید بر کلمات و عبارات، نشان دادن نوع روابط بین افراد و اعمال وزن در کلمات به کار می روند و بیشتر در قالب دست و بازو ظاهر می‌شوند. در فرهنگ‌های مختلف روشنگرها از تنوع و گوناگونی برخوردارند. برقراری ارتباط بین صدا و عضلات برای یک ارتباط موفق نقش مهمی‌دارد. گاهی اوقات روشنگرها از بازتاب روشنگرهای طرف مقابل ناشی می‌شوند. منع علائم گفتار بی‌صدای مقابل یکی از قوی‌ترین و ارزشمندترین مهارت‌ها محسوب می‌شود…   بعنوان یک محقق و تحلیلگر زبان بدن به شدت معتقد هستم که باید از دریچه و زوایای دیگری به افراد پیرامون نظر کرد تا بهتر و همه جانبه دیده شوند. هیچ چیزو هیچکس هیچ رفتار و گفتار و کرداری آنگونه که به نظر می رسد نیست. برگرفته از کتاب زبان بدن ایرانی اگر علا قه مند هستید با اصول علمی ارتباط موثر آشنا شوید اگر می خواهید به پشت نقاب چهره ها نفوذ کنید و اگر می خواهید واقعیت انسانها را بیشتر درک کنید و اگر علاقه مند هستید در مذاکره و تجارت و کسب و کارتان موفق تر ظاهر شوید لطفا کتاب زبان بدن ایرانی را مطالعه فرمائید و یا با ما در دوره های تخصصی زبان بدن همراه شوید مازیار میر مشاور وتحلیلگر

پنل اس ام اس گنبد کاووس

پیامک تبلیغاتی در میبد از طریق سامانه پیامکی رایگان اس ام اس امکان ارسال پیامک انبوه به مناطق مختلف استان خراسان رضوی فراهم شده است. گُناباد مرکز شهرستان گناباد واقع در جنوب استان خراسان رضوی است. این شهر از کهن‌ترین شهرهای ایران است. بر اساس آمار سال ۱۳۹۵مرکز آمار ایران، جمعیت شهر گناباد ۴۰/۷۷۳ نفر بوده‌است.در هر نقطه از روستای این شهرستان هنرهای مختلفی از جمله سبدبافی، سفالگری، قالی باقی، نمدبافی و صنایع دستی گوناگون به چشم می‌خورد. در سامانه مدیر پیامک امکان ارسال پیامک به خطوط بلک لیست (ارسال پیامک انبوه با سیم کارت)، ارسال پیامک به تفکیک استان و شهر ، ارسال پیامک به تفکیک پیش شماره، ارسال پیامک بر اساس کد پستی، ارسال پیامک بر اساس رده سنی و جنسیت ، ارسال پیامک از روی نقشه ، ارائه خط خدماتی رایگان و… وجود دارد. چرا از مدیر پیامک پنل اس ام اس بگیرم؟ ۱- ارئه خط خدماتی رایگان بدون نیاز به سفته و مکاتبات و تعهدات ۲- ارسال پیامک انبوه به بلک لیست ها با سیم کارت ۳- ارسال سریع پیامک در کمتر از ۱۰ ثانیه برای اتصال به وب سایت ۴- لیست شماره های شهر گناباد به تفکیک سن و جنسیت ۵- ارسال پیامک تبلیغاتی به گناباد از روی نقشه ۶- لیست شماره موبایل ایرانسل و همراه اول بروز  پیامک تبلیغاتی در ماه نشان در روش ارسال پیامک به بانک شماره موبایل شما میتوانید بر اساس هدف خود پیامک های تبلیغاتی را به افرادی که در مناطق مختلف هستند ارسال نمایید . ارسال پیامک از نقشه گوگل ارسال پیامک از طریق کدپستی ارسال پیامک از طریق دکل BTS ارسال به شهرستان های خراسان رضوی ارسال پیامک از روی نقشه از طریق پنل اس ام اس مخابرات گناباد توسط این امکان سامانه پیامکی ، کاربران می توانند از روی نقشه گوگل محله موردنظر خود را انتخاب کرده و به تعداد دلخواهی از شماره ها پیامک ارسال کنند . ارسال پیامک از طریق مناطق کد پستی پنل اس ام اس مخابرات گناباد در این منو از ارسال ، کاربران کافیست کد پستی منطقه ی مورد نظر خود را به سامانه وارد نمایند و سامانه به صورت خودکار تمامی شماره هایی که در این منطقه ثبت شده اند را نمایش خواهد داد .   ارسال پیامک از طریق پیامک تبلیغاتی در لاهیجان همانطور که می دانید این نوع ارسال فقط برای شماره های ایرانسل می باشد و در شهری مثل گناباد می تواند فیدبک بالایی داشته باشد . در این نوع ارسال شما از روی نقشه منطقه ای را که می خواهید به آن ارسال داشته باشید ، انتخاب می کنید و پیامک خود را زمانبندی می کنید . ارسال پیامک از طریق تفکیک سن و جنسیت در پیامک تبلیغاتی در گناباد در این نوع از ارسال شما با استفاده از انتخاب جنس مرد یا زن و رده ی سنی مشخصی پیامک تبلیغاتی خود را فقط به این دسته از افراد در شهر گناباد ارسال نمایید. ارسال پیامک از پیش شماره های همراه اول گناباد اغلب شماره های تلفن همراه را مشترکین اپراتور همراه اول تشکیل داده است. شما می توانید با انتخاب پیش شماره همراه اول مورد نظر در سامانه به تعداد دلخواهی از آنها پیامک ارسال کنید . آن هم به صورت هدفمند ! ارسال پیام صوتی با پیامک تبلیغاتی در گنبد کاووس مدیرپیامک به عنوان نماینده رسمی اپراتور ها ، در پنل های اس ام اس خود امکانی در نظر گرفته است که شما می توانیدبه جای نوشتن متن پیامک پیام خود را به صورت صوت ضبط کرده و فایل صوتی را در منوی ارسال پیام صوتی وارد کنید تا سامانه به صورت سیستمی با گیرندگان انتخاب شده تماس گرفته و فایل صوتی شما را برای آنها پخش کند . بانک شماره‌های مشاغل استان خراسان رضوی یکی دیگر از امکانات سامانه پیامکی گناباد بانک شماره‌های مشاغل و اصناف در استان خراسان رضوی می‌باشد. معلمان – وکلای دادگستری – دفاتر زیارتی – مشاوران املاک – مدیران صنایع – بازیافت – آرایشی و بهداشتی – بیمارستان – پوشاک – جواهرات – چاپ و بسته بندی – دکوراسیون – خودروسازی – صنایع چوب – صنعت پلاستیک – صنعتی – عمرانی – فولاد – کاغذ و مقوا – کشاورزی و دام – ماشین آلات غذایی – ماشین آلات صنعتی – مصالح ساختمانی – مواد غذایی – نساجی و ریسندگی   ارسال پیامک به کلیه شهرستان های خراسان رضوی توسط این امکان سامانه پیامکی ، کاربران می توانند از روی پنل شهرستان موردنظر خود را انتخاب کرده و به تعداد دلخواهی از شماره ها پیامک ارسال کنند . مناطق موجود در بانک شماره شهرستان های خراسان رضوی: مشهد – بجستان – بردسکن – تایباد – تربت جام – تربت حیدریه – جغتای – جوین – چناران – خلیل آباد – خواف – درگز – رشتخوار – زاوه – سبزوار – سرخس – فریمان – فیروزه – قوچان – گناباد – مه ولات – نیشابور – کاشمر – کلات – باخرز – بینالود – خوشاب – داورزان مناطق موجود در بانک شماره شهرهای خراسان رضوی: احمد آباد صولت – انابد – باجگیران – باخرز – بار – بایگ – بجستان – بردسکن – بیدخت – تایباد – تربت جام – تربت حیدریه – جغتای – جنگل – خرو – خلیل آباد – خواف– داورزن – درود – درگز – دولت آباد – رباط سنگ – رشتخوار – رضویه – رودآب – ریوش – سبزوار – سرخس – سفید سنگ – سلامی – سلطان آباد – سنگان – شادمهر – شاندیز – ششتمد – شهرآباد – شهرزو – صالح آباد – طرقبه – عشق آباد – فرهادگرد – فریمان – فیروزه – فیض آباد – قاسم آباد – قدمگاه – قلندرآباد – قوچان – لطف آباد – مزداوند – مشهد – مشهد ریزه – ملک آباد – نشتیفان – نصرآباد – نقاب – نوخندان – نیشابور – نیل شهر – همت آباد – چاپشلو – چناران – چکنه – کاخک – کاریز – کاشمر – کدکن – کلات – کندر – گلبهار – گلمکان – گناباد – یونسی امکاناتی که مدیرپیامک در پنل اس ام اس گناباد ارائه میکند همانطور که در فوق از امکانات سامانه پیامک گناباد سخن گفتیم، مدیرپیامک ارائه کننده تمامی این امکانات و حتی امکانات و ماژول های پیشرفته دیگری میباشد از جمله: ارسال پیامک بر اساس پیش شماره مختلف بانک شماره تلفن با تفکیک سن و جنسیت ارسال پیامک از روی نقشه گوگل ارسال پیامک صوتی ماژول یادآوری اقساط ماژول تبریکات منشی تلفنی کدخوان و … کلام آخر… برای داشتن تمامی این امکانات و ارسال پیامک تبلیغاتی به مناطق گناباد، تنها کافیست پنل اس ام اس تهیه کنید و بدون نیاز به نصب و فعالسازی دستگاه سخت افزاری، به صورت آنلاین و تحت وب پیامک تبلیغاتی ارسال کنید. نیاز به مشاوره و راهنمایی بیشتر دارید؟! ۹ صبح تا ۹ شب با شماره های زیر تماس بگیرید   برای خرید پنل اس ام اس از کد تخفیف gonabad استفاده نمایید و ۳۰ درصد تخفیف بگیرید. چرا از مدیر پیامک پنل اس ام اس بگیرم؟ ۱- ارئه خط خدماتی رایگان بدون نیاز به سفته و مکاتبات و تعهدات ۲- ارسال پیامک انبوه به بلک لیست ها با سیم کارت ۳- ارسال سریع پیامک در کمتر از ۱۰ ثانیه برای اتصال به وب سایت ۴- لیست شماره های شهر گناباد به تفکیک سن و جنسیت ۵- ارسال پیامک تبلیغاتی به گناباد از روی نقشه ۶- لیست شماره موبایل ایرانسل و همراه اول بروز   با کد تخفیف gonabad از سایت مدیر پیامک با تخفیف ۳۰درصدی پنل اس ام اس تهیه نمایید . خرید پنل اس ام اس از مدیر پیامک به صورت آنی می باشد و خط خدماتی عمومی نیز ارائه می گردد. همچنین ارسال پیامک انبوه با سیم کارت نیز در پل موجود می باشد در صورتی که نیاز به مشاوره و راهنمایی داشتید با شماره ۰۲۱۳۳۴۳۸۴۸۰  و شماره ۰۹۱۲۰۳۴۳۵۳۰ تماس بگیرید.

رمان شهروز براری صیقلانی بازنشر از پست بانک رمان توسط نگین شیر آقایی

با خستگی پشت میزم نشسته بودم و درگیر پروژه جدید بودم.اصلا حال خوشی نداشتم.دلتنگ بودم.دوماهی میشد ندیده بودمش و این اذیتم می کرد.راست می گنا بسوزد پدر عاشقی.حالا این ماجرای من بود. دلم می خواست برم ببینمش اما هم کارای شرکت زیاد بود و هم نمی دونستم با چه زبونی باید برم سراغش. با زنگ تلفن نگاهم و از کاغذای روی میز گرفتم و گوشی و برداشتم صدای مامان تو گوشی پیچید : سلام رایش مادر خوبی؟ -:سلام مامان.شما خوبین ؟ -:اره مادر خسته نباشی. -:سلامت باشی.تنهایی ؟ -:نه مادر روشا امروز دانشگاه نرفت.پدرتم بیرونه. -:مراسم کی شروع میشه ؟ مامان هر سال این موقع مراسم انعام برگزار می کرد. -:ساعت 4 شروع میشه.رایش جان مادر امشب زود بیا مهمون داریم. مهمون.لعنتی اصلا حوصلش و نداشتم. -:عمو اینا میان ؟ -: فکر نکنم برای شام بمونن.خالت اینا دارن میان. انگار برق 220بهم وصل شد.نه بیشتر یه لبخند گنده نشست رو لبام.یه انرژی بهم دادن. در حالی که سعی می کردم به خودم مسلط باشم گفتم : چشم مامان ساعت 7خونه ام.چیزی لازم داری بگیرم بیارم. -:نه مادر.منتظرتم. -:به روی چشم. -:برو مادر به کارت برس. -:چشم.خداحافظ. بعد از قطع گوشی با لبخند رفتم تو رویا.صورتش جلوی چشمم قوت گرفت. صورت برنزش , موهای مشکی خوش حالتش.همیشه پیش من شال می بست اما چند باری غافلگیرش کرده بودم. موهای بلندی داشت که تا زانو هاش می رسید.چشمای درشت مشکیش. بینی خوش فرمی نداشت اما لبای کوچیکش خیلی زیبا بود.بینیشم به صورتش می اومد. از اینکه ارایش کنه خوشم نمی اومد دلم می خواست فقط برای من ارایش کنه.یعنی اونم من و دوست داشت ؟ وقتی به اون لبای کوچیکش رژ لب براق صورتی می زد خیلی به چشم می خورد.   ماشین و جلوی خونه پارک کردم و وارد خونه شدم. صدای حرف زدنش توی خونه پیچیده بود.همیشه وقتی میومد شور و نشاط با خودش می اورد.با صدا می خندید و شیطونی می کرد.منم عاشق همین شیطونیاش بودم. وارد خونه شدم و سلام کردم.به طرف بابا و عمو رفتم و با هر دو دست دادم. بعد هم به طرف خاله چرخیدم و باهم رو بوسی کردیم. با مامان هم رو بوسی کردم.خیلی وقت بود حال و حوصله کسی رو نداشتم. نگاهم بهش افتاد.بلوز و شلوار نارنجی به تن داشت که خیلی بهش میومد.یه شال سفیدم به سر بسته بود. سر که بلند کرد به سرعت چشم چرخوندم و به طرف سارنج رفتم. سارنج یه بلوز و شلوار صورتی به تن داشت و روسری مشکی هم به سرش بسته بود.روی اونا هم خطای صورتی وجود داشت. باهاش دست دادم و حالش و پرسیدم-: چطوری سارنج ؟ -:خوبم پسر خاله. روشا از اتاق بیرون اومد و سلام کرد. به طرف روشا که کنار سهره وایستاده بود چرخیدم و سلام کردم. با سر به سهره هم سلام کردم : احوال سهره خانم. لبخندی زد و گفت : سلام. بازم مثل همیشه ارایش کرده بود.دلم می خواست همین الان بگم سهره عاشقتم.اما به طرف روشا برگشتم : چطوری روشا. -:خوبم.برو لباس عوض کن بیا.چای می خوری ؟ -:اره دستت درد نکنه.نری بشینی به حرف زدن یادت بره چایی بدیا اشاره ای به سهره کردم. همه خندیدند و بابا گفت : رایش سر به سرشون نزار. چشمکی به بابا و عمو زدم و وارد اتاقم شدم. امروز خوشکل شده بود.همیشه شال سفید که به سر می کرد صورتش نورانی تر میشد. خدایا کمکم کن. ز اتاق که بیرون اومدم نگاهی به اشپزخونه انداختم.سهره و روشا با هم حرف می زدن.وارد اشپزخونه شدم . -:روشا باز که داری حرف می زنی.بیا برو به کارت برس.کلی کار داریم واسه فردا. سهره چپ چپ نگام کرد و گفت : روشا به کارت برس درد این از تنهایی خودشه. راست می گفت از اینکه با روشا حرف می زد می سوختم اما لبخندی زدم : اشتباه می کنی.اخه عین این پیره وقتی می شینین به حرف زدن از کاراتون می مونین.در ضمن نمی خوام این همه با هم غیبت کنین به نفع خودتونه. چشم غره ای بهم رفت و گفت : گناهش پای ماست پسر خاله.شما الکی حرص نخور. روشا فنجان چای و دستم داد و گفت : بیا برو تو کاریت نباشه. لیوان و گرفتم و در حالی که بیرون می رفتم گفتم : در کل بخاطر خودتون میگم.بالاخره باید نهی از منکر و امر به معروف کنم یا نه. به سرعت از اشپزخونه بیرون اومدم.مستقیم رفتم و روی مبلی که کنار ستون قرار داشت و مخصوص خودم بود نشستم. مامان و خاله مشغول حرف زدن بودن. بابا و عمو هم مثلا داشتن تلویزیون می دیدن اما راجع به مسائل ی مملکت بحث می کردن. کنترل و از روی میز کش رفتم و رفتم سمت ترکیه.می خواستم اونجا رو کشف کنم.عاشق خواننده های ترکیه بودم. یه جورایی هم برای جلب توجه سهره بود.اون عاشق اهنگای ترکیه بود اما معنیش و نمی دونست و برای اینکه براش معنی کنم میومد سراغم. منم با جون و دل معنی می کردم. داشتم کانالای تی وی رو عوض می کردم که نگاهم به طرف سهره کشیده شد که داشت به طرف اتاق می رفت. لبخندی زدم.در همین حین سارنج گفت : اخه شما اگه از ت سر در میارین ت خانواده های خودتون و کنترل کنین چیکار به مملکت دارین ؟ همه خندیدن.سارنج 15 سال داشت و 2 سال از سهره کوچیکتر بود.بر عکس سهره که شیطون بود سارنج اروم بود. زیاد حرف نمی زد اما وقتی حرف می زد به جا و منطقی بود.شباهتی به سهره نداشت سارنج درست شبیه هانیه توسلی بود.البته مامان و خاله می گفتن درست شبیه منه.اما من مطمئن بودم شبیه هانیه توسلیه. بابا هم به شوخی می گفت : سارنج شبیه هانیه توسلیه و توام شبیه اون پس تو نوع پسرونه هانیه توسلی هستی. از حق نگذریم راست می گفت. با زنگ در از جا پریدم و به طرف ایفون رفتم. صدای عمو که توی گوشی پیچید هنگ کردم.اینا برای چی اومدن ؟ لعنت بر هر چی مزاحمه. مامان پرسید : کیه رایش ؟ -:عمو اینا. روشا اشاره کرد : در و باز کن. در و باز کردم.در عرض چند ثانیه سالن خالی شد.بابا و عمو برای عوض کردن لباس وارد اتاق پایین شدن. اخه ما و خاله اینا خیلی صمیمی بودیم و تنها کسایی بودن که وقتی میومدن خونه ما همه راحت بودیم.انگار یه خونواده بودیم و هر جا می رفتیم با هم می رفتیم. مامان و خاله با دخترا رفتن تو اتاق روشا و منم چپیدم تو اتاق خودم.شلوارم و پوشیدم و تیشرتی طوسی که به تن داشتم و با یه پیراهن ابی عوض کردم. در اتاق و که باز کردم سهره هم در اتاق روشا رو باز کرد. لبخندی زدم.نگاهی بهم انداخت و گفت : پسر خاله یقه پیراهنت و درست کن. ابروهام و بالا دادم. -:یقه پیراهنم ؟ قبل از اینکه چیزی بگم به طرفم اومد و یقه پیراهنم و مرتب کرد. بوی عطری که زده بود خیلی شبیه عطر من بود. اره خودش بود.همون عطری که من می زدم بود. از این عادتش خوشم نمی اومد همیشه عطرای مردونه میزد.تلخ و تند. -:درست شد پسر خاله. لبخندی زدم ویه تشکر خشک خالی . صورتش و جمع کرد و با اخم به طرف اشپزخونه می رفت . یه مانتو سفید پوشیده بود و شلوار لی. وارد سالن شدم و به طرف عمو و پسر عمو رفتم با اون احوال پرسی و رو بوسی کردم. به طرف زن عمو رفتم و باهاش دست دادم و نگاهی هم به لیلا و لیدا انداختم و بدون اینکه بهشون نزدیک بشم سلام کردم و به سرعت ازشون دور شدم و به طرف جای همیشگیم رفتم و نشستم. نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم. با صدای رضا نگاهم و از تی وی گرفتم.اشاره کرد برم پیشش. بلند شدم و به طرف رضا رفتم و کنارش نشستم. -:چه خبرا ؟ -:خبری نیست.تو چیکار کردی ؟تونستی معافی بگیری ؟ -:نه.بابا.بابا راضی نمی شه.می گه باید بری. -:راست میگه. -:تو خودت نرفتی سربازی نمی فهمی بابای تو که مثل بابای من نیست. -:اما بری به نفعته. در همین زمان سهره با سینی چای وارد شد.نگاهش کردم و گفتم : مرد میشی. رضا چیزی نگفت.نگاهش کردم.به سهره حیره شده بود.ای خاک تو سرت.داره جهار چشمی می خورتش.پسره عوضی. به سرعت بلند شدم و به طرف سهره رفتم و سینی و ازش گرفتم : من می برم. با لبخند تو چشمام خیره شد و گفت : مرسی.   نگاه رضا از روی سهره دور نمیشد . این ازارم می داد. با چیده شدن میز شام همه به طرف میز رفتیم. نگاهی به میز انداختم. بابا و عمو و شوهر خاله کنار هم نشستن و رضا هم سمت چپ عمو نشست. بقیه هم کنار هم نشستن.سه تا صندلی کنار هم خالی موند.روشا و سهره تو اشپزخونه بودن. زود کنار رضا روی یکی از اون سه صندلی نشستم . سارنج سمت دیگه بود.مطمئن بودم روشا بین سارنج و سهره می شینه . حدسم درست بود سهره کنارم نشست.برای خودم که غذا می کشیدم برای سهره هم کشیدم.لبخندی زد و تشکر کرد.به یه لبخند شیرین مهمونش کردم. سر که بلند کردم نگاههم به لیلا که به ما خیره شده بود افتاد.داشت با چشماش ما رو می خورد.با حرص سرم و به زیر انداختم و مشغول خوردن شدم. از بین حرفهای داستان به گذشته ها و بچگیا و شیرین زبونیای ما کشیده شد.مامان با ذوق و شوق فراوان از بچگیای سهره می گفت. -:یادش بخیر هر وقت گریه می کرد باید براش بستنی می خریدی. با این حرف مامان خندیدم. خاله چشمکی زد و گفت : خودت و دست کم گرفتی ؟ بستنیا رو که تو می خریدی. مامان ادامه داد : مهر که شروع شد از همون روز اول ظهر شد این نیومد خونه.دلم هزار راه رفت.اخه این بچه کجا رفته ؟ تو همین زمان خواهرم زنگ زد که نگران نباش رایش اینجاست. نگو اقا بعد از مدرسه میره دیدن دختر خالش.ناهارم خونه خاله بخوره بعد بیاد خونه. بعد از اون تا وقتی اینا برن قزوین همین شکلی بود.رایش برای ناهار نمیومد خونه. همه خندیدن.نگاهم به طرف سهره کشیده شد.لبخندی بر لب داشت.نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم زیر خنده. بابا گفت : بله بایدم بخندی.دارن شاهکارای شما رو تعریف می کنن. سهره خندید و گفت : عمو خود شما از اینکارا نکردین ؟ بابا نیشخندی زد : چرا عمو جون.اما نگیم بهتره. بعد از شام دخترا مشغول جمع کردن میز شدن.اقایون و خانم ها هم به سالن رفتن. رضا هم درست رو به روی اشپزخونه جای گرفت. به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.حالا انرژی گرفته بودم.دلتنگیم از بین رفته بود. تو همین حال بودم که کم کم خوابم گرفت. با سر و صدایی که از سالن میومد چشم باز کردم.نگاهی به اطراف انداختم.بلند شدم ساعت نزدیک 12بود. از اتاق بیرون رفتم.مامان و خاله تو سالن حرف می زدن گفتم : رفتن ؟ مامان بلند شد :اره فدات شم مادر همه رفتن. -:بابا اینا کجان ؟ -:رفتن بخوابن. کنار خاله نشستم:احوال خاله خانم ؟ -:سلامتی.صحت خواب.خسته بودیا. -:اره بابا.بیدارم می کردین.زشت شد رفتم خوابیدم. مامان گفت : نه.بابات گفت خسته بودی.می دونن دیگه سرت خیلی شلوغه. -:مامان چایی داری تشنم شد. -:هنوز نه.اما سهره الان داشت اماده می کرد.یکم صبر کن اماده بشه. اینم یه شباهت من و سهره بود که قبل از خواب چایی می خوردیم. -:کجا رفتن ؟ مامان کنارم نشست : کیا ؟ -: دخترا دیگه. حاله گفت : سارنج و روشا اتاق روشا هستن. سهره هم رفت بالا الان میاد. رفت بالا ؟ هی هی . چطوری پاشم برم بالا ؟ یکم می تونم باهاش حرف بزنم. یکم این پا و اون پا کردم و بالاخره بلند شدم و رفتم اتاقم.لباسام و عوض کردم و حولم و برداشتم. این بهترین بهونه بود.من عادت داشتم بالا برم حموم.طبقه پایین احساس خفگی می کردم. مامان گفت : میری دوش بگیری ؟ -:اره برم یه دوش بگیرم.خستگیم رفع شه. -:باشه.زود بیا. به سرعت از پله ها بالا رفتم. در و اروم باز کردم تا بابا و عمو بیدار نشن. نگاهی به اتاق انداختم.سهره نبود. یکدفعه نگاهم به سالن افتاد.توی تاریکی سالن.روی کاناپه نشسته بود. چراغ و روشن کردم : اینجا چرا نشستی؟ -:هیچی.هیمنطوری. -:مامان گفت چای دم کردی. -:اره می خوری ؟ -:البته.یه دوش بگیرم میام. -:باشه.پس من میرم پایین. بلند شد.از کنارم که رد میشد.مغزم به کار افتاد.تا کی می خواستم خفه بشم ؟ تا کی می خواستم دوست داشتنم و پنهون کنم ؟ من عاشقش بودم.باید ساکت می موندم.دوسم داشت ؟ الان چیکار باید می کردم ؟ به خودم که اومدم سهره رفته بود و من همونطور وسط سالن ایستاده بودم. نفس عمیقی کشیدم و به طرف حموم رفتم. بازم سکوت.بازم غرور.بازم. با لباس زیر دوش ایستادم و چشمام و بستم. من دوسش داشتم.همیشه دوسش داشتم.بیش از اندازه می خواستمش.حتی بیشتر از خودم. چشمام و باز کردم.نمی تونستم زمان با اون بودن و از دست بدم.سریع دوش گرفتم و بیرون رفتم.چراغا خاموش بود. از کمدم توی این طبقه لباس برداشتم و پوشیدم. جلوی اینه ایستادم تا موهام و خشک کنم. موهای من به قهوه ای مایل به سیاه می زد. موهام و تقریبا با حوله خشک کردم.یه شلوار ورزشی ابی و تیشرت ابی پوشیدم و پایین رفتم. مامان و خاله برای خواب به اتاق مامان رفته بودن. تنها چراغ اتاق روشا و چراغ خوابای سالن روشن بود. چند ضربه به در اتاق روشا زدم :بیام تو ؟ صدای فریاد سارنج بلند شد : نه.نیا. خندیدم و گفتم : من اومدم. صدای داد سارنج بلندتر شد.وارد اتاق شدم. سارنج روی تخت کنار روشا نشسته بود و سهره روی زمین. رو به سارنج گفتم : نمی خوای بخوابی ؟ دیر وقته بچه ها باید زود بخوابن. -:هر وقت تو بخوابی منم می خوابم پسر خاله. ماشاا.هیچ کدوم از زبون کم نمی اوردن رو به سهره ادامه دادم : نمی خوای به ما یه چایی بدی ؟ سهره بلند شد و گفت : خودت دست داری می ریختی دیگه. -:خدایا خدایا از دست بچه های این دوره زمونه. سهره در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : انگار خودت از ما نیستی.چند سال بزرگتری مگه ؟ -:سهره خانم من هشت سال از تو بزرگترم.همینم زیادیه. سهره از اتاق بیرون رفته بود. سارنج گفت : بابا دنیال کاراشه.تا شهریور می ره. با تعجب پرسیدم : کی ؟ روشا گفت : مگه نمی دونی ؟ سهره داره میره فرانسه. چی ؟ اینبار مثل برق گرفته ها شدم.سهره داره میره ؟ مگه به همین اسونیه ؟ داشت می رفت ؟ روشا انگار متوجه حالم شد. -:رایش حالت خوبه ؟ -:اره.اره.خوبم.میرم چایی بخورم. به طرف اشپزخونه رفتم.سهره بره چه غلطی بکنم ؟ سهره بره ؟ نباید بره. مگه می تونه بره ؟ پس من چی ؟ سال بخاطر اون زندگی کردم.بخاطر اون تلاش کردم.کار کردم درس خوندم همش بخاطر اون.تا اون و خوشبخت کنم.حالا می خواست بره ؟ با چه حقی می خواست بره هان ؟ من بدون اون می میرم. نفهمیدم چطور جلوش ایستادم و تو تاریکی به چشماش زل زدم. -:چیزی شده پسرخاله ؟ -:نگفته بودی می خوای بری ؟ لبخندی زد -: فکر می کردم می دونی. -:کسی به من چیزی نگفته. -:حالا مگه چی شده.هنوز دوماه وقت هست. -:فقط دوماه ؟ چرا نگفتی ؟ -:چی باید می گفتم . پسر خاله من دارم میرم خارج از کشور.مگه می خواستی چیکار کنی ؟ فوقش می گی به سلامت دختر خاله.اونجا مواظب خودت باش.به هر کسی اعتماد نکن و از اینجور حرفا. خواستم بگم می گفتم دوست دارم.نرو بخاطر من نرو.بخاطر عشقم نرو.تنهام نزار بدون تو می میرم. اما بازم لال مونی گرفتم و نگاش کردم. فنجانم و دستم داد و گفت : چاییت سرد میشه. نگاهی به فنجان انداختم.همونطور که می خواستم پررنگ و داغ بود. اما گفتم : این سرده. فنجان و از دستم کشید و به طرف سماور رفت. بهش خیره شدم.موهای بلندش از زیر شال بیرون زده بود.چشماش بخاطر کم خوابی یکم خمار بود و این زیباترش کرده بود. فنجانش و برداشت و رو به روم نشست.بهش خیره شدم.دوماه ؟ چقدر زود ؟ بعد از دوماه اومده میگه می خوام برم. مگه به این اسونیه ؟ من نمی زارم بری.اخه رایش تو جربزه داشتی زودتر از اینا اعتراف می کردی.خلی دیگه . اگه نبودی این مدت اعتراف می کردی اینطور تو هچل نمی افتادی.اره دیگه تقصیر خودته.خود کرده را تدبیر نیست. با صدای سهره به خودم اومدم : پسر خاله بازی بیارم ؟ فنجان و به طرفش گرفتم : اگه بیاری ممنون می شم. فنجان و که از دستم می گرفت.دستش خورد به دستم.یه لحظه نگام کرد.منم بهش لبخند زدم.دستاش داغ بود می تونستم دوری این دستا رو تحمل کنم ؟ می تونستم بدون احساس این دستا زندگی کنم ؟ نمی تونستم. دلم می خواست رو به روش بشیتنم و بگم سهره دوست دارم.بدون تو می میرماما نه جراتش و داشتم نه غرورم اجازه می داد. سهره فنجان چای و جلوم گذاشت. گفتم : میری درس بخونی ؟ -:اوهومم.کاره دیگه ای ندارم. -:عمو چطور راضی شد ؟ -:با کلی زحمت راضیش کردم. -:پس داری میری!!! -:اره. -:دلت برای اینجا تنگ نمی شه ؟ -:خیلی تنگ میشه. -:برای بچگیامون.مادرت پدرت.سارنج.روشا. -:چرا اما برای رسیدن به اهداف باید قوی بود. -:مگه اینجا نمی تونی به اهدافت برسی ؟ -:نه.اینجا خیلی عقب تر از بقیه جاهاست. -:ازت توقع همچین حرفی نداشتم. -:وا.چرا پسر خاله ؟ -:سهره تصمیمت برای رفتن خیلی جدیه ؟ -:نمی دونم.گاهی دو دل میشم.از طرفی دوست دارم برم.از طرفی هم دلم می خواد بمونم -:پس بمون اجباری برای رفتن نیست. -:نمی تونم بمونم.دلیلی برای موندن ندارم. باید می گفتم بخاطر من بمون.برای من بمون.اما زبونم لال شده بود و حرف نمی زد. روشا بیرون اومد و گفت : چقدر می خورین پاشین بخوابین دیر وقته. سهره چشمکی زد و گفت : تا حالا دیدی ما به این زودی بخوابیم ؟ حرفش و تایید کردم و گفتم : تو برو بخواب. روشا سری به تاسف ت داد و گفت : من میرم بخوابم.شما هم پاشین بخوابین.سهره تو بیا بخواب این الان بیدار شده دیگه کجا می خواد بخوابه ؟ مثلا فردا می خواد بره سرکار. -:کی گفته میرم سره کار ؟ فردا می خوام بمونم خونه و استراحت کنم. روشا کنارمون نشست و گفت : چند بار به بابا گفتم براش شرکت باز نکن.این اگه رئیس بشه می خوره می خوابه گوش نکرد. چشم غره ای به روشا رفتم : دستت درد نکنه.من که الان چند هفته هست جمعه ها هم کار کردم.باید گاهی استراحت کنم. -:تو که کم نمیاری. روشا بلند شد و به اتاقش رفت. بلند شدم و در حالی که به طرف اشپزخونه می رفتم گفتم : بهتره فکر رفتن و از سرت بیرون کنی.اینجا خیلی پیزا داری.اونجا چی داری ؟ فقط برای درس خوندن می خوای بری. سهره به دنبالم اومد. فنجانم و توی ظرفشویی گذاشتم و گفتم : برای خودت می گم. سهره مشغول شستن فنجان ها شد و در همان حال گفت : اولا تو هنوز یاد نگرفتی فنجونت و بشوری بزاری سر جاش ؟ دوما اونجا موفقیت در انتظارمه. چطور بگم می خوام اون فنجون با دستای تو شسته بشه. داشتم از پشپزخونه بیرون می رفتم که گفت : دستم درد نکنه بابت چایی. -:یعنی بگم دستت درد نکنه. -:اگه خستت می کنه نگو -:حالا که گفتی دستت درد نکنه برگشتم پشت سرش ایستادم.بوی عطرش ، نفساش.همه توی وجودم اتیش به پا می کرد.می خواستم الان بغلش کنم. دستم و به طرف شونش بردم.می خواستم بگم دوست دارم سهره.اما با تی که خورد دستم و پس کشیدم و از اشپزخونه بیرون زدم. جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز کشیدم و کنترل و بدست گرفتم کانال ها رو عوض می کردم و اما با خودم درگیر بودم که صدای سهره بلند شد : بزار بمونه. با تعجب سر بلند کردم و گفتم : چی ؟ -:بزن 26 تویلایت و می ده. روی 26 توقف کردم و به صفحه تلویزیون دوختم و گفتم : این دیگه چیه نگاه می کنی ؟ مزخرفه.اینا رو نگاه می کنی.شب خوابای بد می بینی. -:اشتباه گرفتی اقا.این توئی با دیدن فیلمای ترسناک شب تا صبح پیش مامانت می خوابی. بله بله ؟ قبل از اینکه چیزی بگم ادامه داد : در ضمن این اصلا ترسناک نیست.می ترسی می تونی بری اتاقت بگیری بخوابی. -:اول از همه من نشستم پای تی وی. -:من ایمجا مهمونم باید احترامم و نگه داری. -:برو بابا. دیگه حرفی نزد.منم نگاهم و به تی وی دوختم. چیزی از ماجرا سر در نمی اوردم پرسیدم : حالا ماجراش چیه ؟ -:این قسمت 1 هست.کلش 4تا کتابه.قسمت 5هم نصفه نوشته شده.چون وسطا لو رفته دیگه ننوشتن. فیلماشم تا قسمت 4پارت 1 درست شده.پارت 2 هنوز نیومده بازار.انصافا فیلم خوبیه. اشاره ای به تلویزیون کردم و گفتم : اینا همدیگر و دوست دارن ؟ -:اره اینا عاشق هم هستن.پسره خون اشامه.دختره تو مدرسه عاشقش شد.پسره هم از همون اول عاشق دختره شده بود.اولا دختره نمی دونست این خون اشامه اما الان فهمیده پسره خون اشامه.اما با این همه بازم دوسش داره. -:دیوونه هست.از جونش سیر شده. -:جالبش اینجاست پسره خون این دختر و بیشتر از هر خونه دیگه ای طالبه اما ون عاشق دختره هست جلوی خودش و می گیره. -:اخرش چی میشه ؟ -:با هم ازدواج می کنن و صاحب یه دختر نیمه انسان نیمه خون اشام میشن.اخر داستانم پسره دختره رو تبدیل به خون اشام می کنه. -:می خواد مثل خودش بشه ؟ -:خواسته دختره هست.عشقشون خیلی شیرینه. -:جالبه. -:اره من که خیلی دوست دارم این فیلم و -:اگه ادامش به بازار نیومده از کجا میدونی ؟ -:من کتاباش و خوندم. بلند شدم و به طرفش رفتم.کنارش نشستم و گفتم : سهره عشق اینا یه عشق واقعیه. -:اره.مخصوصا قسمت دوم که پسره می زاره میره دختره مریض میشه.بعد پسره می فهمه دختره مرده میره خودش و بکشه. -:اگه پسره اینقد رعاشقه چطور می تونه دوری عشقش و تحمل کنه ؟ به طرفم برگشت و گفت : تو نمی تونی دوری عشقت و تحمل کنی ؟ -:من بدون اون می میرم. چشمکی زد و گفت : خوش به حال عشقت. -:عشق من خوشبخت ترین دختر دنیاست. -:نچایی پسر خاله.چه نوشابه ای هم برای خودش باز می کنه. -:واقعیت و دارم می گم. خندید و گفت : بسه پسر خاله جو گرفتت برو بخواب.الان کار دستمون میدی. نگاهش و به صفحه تلویزیون دوخت. به نیم رخش خیره شدم. دیگه نمی تونستم. نمی دونم یه لحظه چه حسی بهم دست داد اما دستش و گرفتم و به طرف خوددم برگردوندم.به چشماش خیره شدم. داشت با تعجب نگاهم می کرد.تو چشماش چی بود ؟ دوسم داشت ؟ نمی تونستم تشخیص بدم.چشماش رنگ محبت و خشم داشت. کدوم و باید باور می کردم ؟ خشمش یا محبتش و ؟ نگاهم از روی چشماش به طرف لباش کشیده شد. لبام و روی لباش گذاشتم و دستم و دورش حلقه کردم. دقایقی بعد زیر گوشش زمزمه کردم : دوست دارم. حرکتی نمی کرد.دوست داشتم اونم جواب بوسه هام و بعده.اینبار که لباش و می بوسیدم اونم لبام و بوسید. لحظاتی بعد ازم جدا شد و به طرف اتاق روشا رفت.در سکوت به رفتنش خیره شدم.و با لبخند دستم و روی لبام کشیدم. من عاشق بودم.با صددای سارنج چشم باز کردم ، با لبخند نگام کرد و گفت : پسر خاله پاشو همه منتظرن. نگاهی به ساعت انداختم یه ربع به نه بود. با یاداوری دیشب لبخندی زدم و بلند شدم. -:باشه.الان میام. سارنج در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : زود بیا. بلند شدم و دست و صورتم و شستم.لباسام و عوض کردم و از اتاق بیرون زدم. همه پشت میز نشسته بودن جز سهره. رو به روی خاله نشستم و گفتم : سحر خیز شدین !!! بابا با خنده گفت :همه سحر خیز بودن.شما دیر بیدار شدی.داری دست پیش می گیری ؟ لبخندی زدم و گفتم : سهره هنوز خوابه ؟ روشا گفت : دیشب نخوابیده.هر وقت بلند شدم بیدار بود.الان خوابیده. -:اوه.اوه بهش گفتما از این فیلمای ترسناک نبین. با این حرفم بحث در مورد فیلمای ترسناک باز شد اما تمام حواسم من به سهره بود.من شوخی می کردم که می گفتم : با دیدن فیلمای ترسناک نمی تونی بخوابی.سهره عادت داشت فیلمای ترسناک ببینه و عین خیالشم نباشه. بعد از صبحونه مامان و خاله اماده شدن برن خرید.بابا و عمو هم از خدا خواسته اماده شدن و رفتن گردش.بر خلاف خیلی از باجناقها بابا و عمو خیلی صمیمی بودن.یادم باشه بزنم به تخته چشمم شاید شور باشه. سارنج و روشا هم اویزون مامان و خاله شدن. همه اماده برای بیرون رفتن بودن که گفتم : بابا کی می خواد واسه ما ناهار درست کنه ؟ خاله با لبخند گفت : تو که دست پختت خوبه.ناهارم درست کن. -:خاله مردی گفتن زنی گفتن. مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت : خوشم باشه.حرفای جدید می زنی رایش!!!از کی تا حالا مرد شدی ؟ دستام و به علامت تسلیم بالا بردم : من تسلیمم شوخی کردم.قیمه درست کنم برای ناهار ؟ سارنج بالا پرید و گفت : از دست تو وسهره اونم هر وقت بخواد غذا درست کنه میره سراغ قیمه.حالا ببینم دست پخت تو هم مثل اون عالیه یا نه. چشمکی زدم و با صدای بلند گفتم : دست پخت من خیلی بهتره. مامان به طرف پله ها رفت و گفت : اروم حرف بزن.سهره خوابه.چه خبرته بلندگو قورت دادی ؟ نیشخندی زدم و به طرف حیاط رفتم که مامان اینا از خونه بیرون رفتن. با بسته شدن در به خونه برگشتم. مستقیم به طرف اتاق روشا رفتم.سهره روی تخت خوابیده بود.موهاش روی تخت پخش شده بود و بوی عطرش تمام اتاق و پر کرده بود. به طرفش رفتم و کنار تخت نشستم. چشماش احساس کردم ت خورد. خم شدم و پیشونیش و بوسیدم. ت خورد و به سمت دیوار چرخید. لبخندی زدم و سرم و میون موهاش بردم.بوی خوش شامپو می داد. سرم و روی شونش گذاشتم و گفتم : دوست دارم. تی نخورد. -:می دونم بیداری.سهره من دوست دارم. بلند شد و گفت : مزخرف نگو . با چه حقی این کار و کردی ؟ اصلا تو این اتاق چیکار می کنی ؟ برو بیرون نمی خوام ببینمت. با تعجب نگاهش کردم. -:من دوست دارم ؟ -:إإإ ؟ فکر کردی من از اونام باهاشون بازی کنی ؟ نخیر اقا من لیلا نیستم با چند تا دوست دارم خرم کنیپاشو برو بیرون تا عصبانی نشدم. -:چی داری می گی ؟ به لیلا چه ربطی داره ؟ من به کی گفتم دوست دارم ؟ با خشم نگاهم کرد و گفت : رایش خود لیلا گفت دوسش داری.دیگه نمی تونی دروغ بگی من از اوناش نیستم برو بیرون وگرنه به مامان و خاله می گم چیکار کردی. اینبار عصبانی شدم : چی داری می گی برای خودت ؟ کی گفته من لیلا رو دوست دارم ؟ خودش غلط کرده !!! من از اون دختره متنفرم.تو چرا باور کردی ؟ می خوای به مامان اینا چی بگی ؟ می خوای بگی رایش گفت دوسم داره ؟ قبل از تو خودم می گم.من نمی زارم بری -:می خوام برم.می خوام از دست تو خلاص شمنمی تونی جلوم و بگیری. بازوهاش و گرفتم و به طرف خودم برگردوندم. اشک تو چشماش حلقه زده بود . سرش و به طرف دیگه ای برگردوند. نگاهش و دنبال کردم.به اینه میز ارایش روشا چشم دوخته بود. -:به من نگاه کن سهره بیخیال نگاهش و به اینه دوخته بود. بازوهاش و فشار دادم و گفتم : سهره من تا حالا بهت دروغ گفتم ؟ حرفی نزد -:نگام کن سهره.لیلا دروغ گفته.من فقط تو رو دوست دارم.همیشه داشتم.تو نباید بریمن بدون تو نمی تونمنمی زارم بری. زمزمه کرد : می رم رایش نمی تونی جلوم و بگیری. با خشم گفتم : نمی زارم بری سهره.تو باید با من باشیاجازه نمی دم بری حق نداری بری. اینبار با فریاد گفت : می رم . دستاش و ول کردم و بلند شدم.در حالی که از اتاق بیرون می رفتم گفتم : اجازه نمی دم. نمی دونم چطور در برابر بابا نشستم و گفتم می خوام زن بگیرم.اونم کی سهره. بابا یکم نگام کرد و گفت :پس بالاخره ادم شدی و داری به حرفم می رسی. اخه این پیشنهاد و بابا خیلی وقت پیش داده بود اما من قبول نکردم.یعنی تا همین چند ماه پیش سهره رو یه بچه می دیدم و نمی خواستم باور کنم عاشقشم و میخوام شریک زندگیم باشه. بابا پرسید : چرا الان نظرت عوض شد ؟ -:داره میره بابا.نمی خوام از دستش بدم.همین امشب کار و تموم می کنین ؟ -:اول باید ت حرف بزنم. تو اتاقم نشسته بودم.و داشتم فکر می کردم سهره قبول می کنه یا نه ؟ خدایا اگه قبول نکنه زنم بشه من چه غلطی کنم ؟ چرا قبول نکنه.مگه من چمه ؟ همه میگن خوشکلم.خوش تیپم. تحصیل کرده هم هستم.وضع مالیمم که بد نیست.خونه و ماشینم دارم دیگه چی می خواد ؟ اصلا اون چی می خواد از یه مرد ؟ با ضربه هایی که به در خورد چشمم به طرف در چرخید.مامان وارد اتاق شد و گفت :رایش مادر بابات چی میگه ؟ می دونستم راجع به چی حرف می زنه ؟ -:همش راسته. -:یعنی با خالت اینا حرف بزنیم ؟ -:مامان زودتر.سهره داره میره. -:صبر کن رایش جان.معلوم نیست قبول کنن.اصلا نظر سهره رو می دونی ؟ شاید نخواد باهات ازدواج کنه !!! -:شما چی فکر می کنی ؟ -:من فکر می کنم اونم تو رو دوست داره. با این حرف مامان دلم می خواست بپرم بالا و صورت مامان و چندتا ماچ ابدار بکنم.اما من خود دارتر از این حرفا بودم.مثل یه اقا نشستم و فقط یه لبخند زدم. -:رایش من مطمئنم خالت و شوهر خالت قبول می کنن.اما از سهره مطمئن نیستم.حواست باشه اگه جواب سهره نه بود نمی خوام مشکلی م داشته باشم.ما باید همینطور صمیمی با هم ادامه بدیم. -:مامان شما می خوای با رد شدن از طرف سهره بازم تو روش نگاه کنم. -:اره.تو داری یه پیشنهاد میدی و باید منتظر جوابشم باشی.ممکنه رد بشی یا قبول بشی در همه حال سهره دختر خالت و همبازی بچگیات می مونه.حق نداری به روابط ما لطمه بزنی.اگه همچین کاری می کنی از همین الان باید بگم من هیچ حرفی نمی زنم. -:مامان. -:مامان بی مامان.من می دونم الان که داره میره به خودت اومدی اما نمی خوام خواهرم و از دست بدم.ترجیح میدم پسرم و از دست بدم تا خواهرم.پس اگه همچین کاری بکنی مطمئن باش من طرف تو نیستم. -:باشه مامان.باشه. -:قول بده. -:قول میدم مامان -:پس من میرم به بابات خبر بدم. -:ممنون مامان. مامان ه از اتاق بیرون رفت دیوونه شدم.سهره من و می خواست ؟ سهره باور کن دوست دارم.لیلا اون مزخرفات و چرا گفته بود ؟ شماره لیلا رو گرفتم : سلام دختر عمو. -:رایش توئی ؟ -:بله خودمم. -:چطوری پسر عمو ؟ چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی ؟ -:از حالی که شما برام درست کردی عالیم.دختر عمو من کی به تو ابراز علاقه کردم ؟ چرا دروغ گفتی ؟ -:من چیزی نگفتم. -:یعنی به من اشتباه گفتن ؟ -:کی گفته ؟ -:چند نفری گفتن -:دروغه. -:یعنی اون چند نفر دروغ گفتن و تو تنهایی راست می گی. -:برای من پاپوش دوختن. -:اشتباه کردی دختر عمو.یه بار دیگه بشنوم همچین اشتباهی کردی بد جور باهات برخورد می کنم.حواست باشه با کی طرفی. قبل از اینکه چیزی بگه گوشی و قطع کردم.خاموشش کردم و روی میز گذاشتم. می خواستم برم بیرون ببینم چه خبره ؟اما از طرفی هم فکر کردم الان دارن باهم حرف می زنن نمی تونم برم بیرون. توی اتاق قدم رو می رفتم.  

سامانه پیام کوتاه در ماه نشان

تبلیغات پیامکی به میبد از طریق سامانه پیامکی رایگان اس ام اس امکان ارسال پیامک انبوه به مناطق مختلف استان خراسان رضوی فراهم شده است. گُناباد مرکز شهرستان گناباد واقع در جنوب استان خراسان رضوی است. این شهر از کهن‌ترین شهرهای ایران است. بر اساس آمار سال ۱۳۹۵مرکز آمار ایران، جمعیت شهر گناباد ۴۰/۷۷۳ نفر بوده‌است.در هر نقطه از روستای این شهرستان هنرهای مختلفی از جمله سبدبافی، سفالگری، قالی باقی، نمدبافی و صنایع دستی گوناگون به چشم می‌خورد. در سامانه مدیر پیامک امکان ارسال پیامک به خطوط بلک لیست (ارسال پیامک انبوه با سیم کارت)، ارسال پیامک به تفکیک استان و شهر ، ارسال پیامک به تفکیک پیش شماره، ارسال پیامک بر اساس کد پستی، ارسال پیامک بر اساس رده سنی و جنسیت ، ارسال پیامک از روی نقشه ، ارائه خط خدماتی رایگان و… وجود دارد. چرا از مدیر پیامک پنل اس ام اس بگیرم؟ ۱- ارئه خط خدماتی رایگان بدون نیاز به سفته و مکاتبات و تعهدات ۲- ارسال پیامک انبوه به بلک لیست ها با سیم کارت ۳- ارسال سریع پیامک در کمتر از ۱۰ ثانیه برای اتصال به وب سایت ۴- لیست شماره های شهر گناباد به تفکیک سن و جنسیت ۵- ارسال پیامک تبلیغاتی به گناباد از روی نقشه ۶- لیست شماره موبایل ایرانسل و همراه اول بروز  تبلیغات پیامکی به ماه نشان در روش ارسال پیامک به بانک شماره موبایل شما میتوانید بر اساس هدف خود پیامک های تبلیغاتی را به افرادی که در مناطق مختلف هستند ارسال نمایید . ارسال پیامک از نقشه گوگل ارسال پیامک از طریق کدپستی ارسال پیامک از طریق دکل BTS ارسال به شهرستان های خراسان رضوی ارسال پیامک از روی نقشه از طریق پنل اس ام اس مخابرات گناباد توسط این امکان سامانه پیامکی ، کاربران می توانند از روی نقشه گوگل محله موردنظر خود را انتخاب کرده و به تعداد دلخواهی از شماره ها پیامک ارسال کنند . ارسال پیامک از طریق مناطق کد پستی پنل اس ام اس مخابرات گناباد در این منو از ارسال ، کاربران کافیست کد پستی منطقه ی مورد نظر خود را به سامانه وارد نمایند و سامانه به صورت خودکار تمامی شماره هایی که در این منطقه ثبت شده اند را نمایش خواهد داد .   ارسال پیامک از طریق تبلیغات پیامکی به لاهیجان همانطور که می دانید این نوع ارسال فقط برای شماره های ایرانسل می باشد و در شهری مثل گناباد می تواند فیدبک بالایی داشته باشد . در این نوع ارسال شما از روی نقشه منطقه ای را که می خواهید به آن ارسال داشته باشید ، انتخاب می کنید و پیامک خود را زمانبندی می کنید . ارسال پیامک از طریق تفکیک سن و جنسیت در تبلیغات پیامکی به گناباد در این نوع از ارسال شما با استفاده از انتخاب جنس مرد یا زن و رده ی سنی مشخصی پیامک تبلیغاتی خود را فقط به این دسته از افراد در شهر گناباد ارسال نمایید. ارسال پیامک از پیش شماره های همراه اول گناباد اغلب شماره های تلفن همراه را مشترکین اپراتور همراه اول تشکیل داده است. شما می توانید با انتخاب پیش شماره همراه اول مورد نظر در سامانه به تعداد دلخواهی از آنها پیامک ارسال کنید . آن هم به صورت هدفمند ! ارسال پیام صوتی با تبلیغات پیامکی به گنبد کاووس مدیرپیامک به عنوان نماینده رسمی اپراتور ها ، در پنل های اس ام اس خود امکانی در نظر گرفته است که شما می توانیدبه جای نوشتن متن پیامک پیام خود را به صورت صوت ضبط کرده و فایل صوتی را در منوی ارسال پیام صوتی وارد کنید تا سامانه به صورت سیستمی با گیرندگان انتخاب شده تماس گرفته و فایل صوتی شما را برای آنها پخش کند . بانک شماره‌های مشاغل استان خراسان رضوی یکی دیگر از امکانات سامانه پیامکی گناباد بانک شماره‌های مشاغل و اصناف در استان خراسان رضوی می‌باشد. معلمان – وکلای دادگستری – دفاتر زیارتی – مشاوران املاک – مدیران صنایع – بازیافت – آرایشی و بهداشتی – بیمارستان – پوشاک – جواهرات – چاپ و بسته بندی – دکوراسیون – خودروسازی – صنایع چوب – صنعت پلاستیک – صنعتی – عمرانی – فولاد – کاغذ و مقوا – کشاورزی و دام – ماشین آلات غذایی – ماشین آلات صنعتی – مصالح ساختمانی – مواد غذایی – نساجی و ریسندگی   ارسال پیامک به کلیه شهرستان های خراسان رضوی توسط این امکان سامانه پیامکی ، کاربران می توانند از روی پنل شهرستان موردنظر خود را انتخاب کرده و به تعداد دلخواهی از شماره ها پیامک ارسال کنند . مناطق موجود در بانک شماره شهرستان های خراسان رضوی: مشهد – بجستان – بردسکن – تایباد – تربت جام – تربت حیدریه – جغتای – جوین – چناران – خلیل آباد – خواف – درگز – رشتخوار – زاوه – سبزوار – سرخس – فریمان – فیروزه – قوچان – گناباد – مه ولات – نیشابور – کاشمر – کلات – باخرز – بینالود – خوشاب – داورزان مناطق موجود در بانک شماره شهرهای خراسان رضوی: احمد آباد صولت – انابد – باجگیران – باخرز – بار – بایگ – بجستان – بردسکن – بیدخت – تایباد – تربت جام – تربت حیدریه – جغتای – جنگل – خرو – خلیل آباد – خواف– داورزن – درود – درگز – دولت آباد – رباط سنگ – رشتخوار – رضویه – رودآب – ریوش – سبزوار – سرخس – سفید سنگ – سلامی – سلطان آباد – سنگان – شادمهر – شاندیز – ششتمد – شهرآباد – شهرزو – صالح آباد – طرقبه – عشق آباد – فرهادگرد – فریمان – فیروزه – فیض آباد – قاسم آباد – قدمگاه – قلندرآباد – قوچان – لطف آباد – مزداوند – مشهد – مشهد ریزه – ملک آباد – نشتیفان – نصرآباد – نقاب – نوخندان – نیشابور – نیل شهر – همت آباد – چاپشلو – چناران – چکنه – کاخک – کاریز – کاشمر – کدکن – کلات – کندر – گلبهار – گلمکان – گناباد – یونسی امکاناتی که مدیرپیامک در پنل اس ام اس گناباد ارائه میکند همانطور که در فوق از امکانات سامانه پیامک گناباد سخن گفتیم، مدیرپیامک ارائه کننده تمامی این امکانات و حتی امکانات و ماژول های پیشرفته دیگری میباشد از جمله: ارسال پیامک بر اساس پیش شماره مختلف بانک شماره تلفن با تفکیک سن و جنسیت ارسال پیامک از روی نقشه گوگل ارسال پیامک صوتی ماژول یادآوری اقساط ماژول تبریکات منشی تلفنی کدخوان و … کلام آخر… برای داشتن تمامی این امکانات و ارسال پیامک تبلیغاتی به مناطق گناباد، تنها کافیست پنل اس ام اس تهیه کنید و بدون نیاز به نصب و فعالسازی دستگاه سخت افزاری، به صورت آنلاین و تحت وب پیامک تبلیغاتی ارسال کنید. نیاز به مشاوره و راهنمایی بیشتر دارید؟! ۹ صبح تا ۹ شب با شماره های زیر تماس بگیرید   برای خرید پنل اس ام اس از کد تخفیف gonabad استفاده نمایید و ۳۰ درصد تخفیف بگیرید. چرا از مدیر پیامک پنل اس ام اس بگیرم؟ ۱- ارئه خط خدماتی رایگان بدون نیاز به سفته و مکاتبات و تعهدات ۲- ارسال پیامک انبوه به بلک لیست ها با سیم کارت ۳- ارسال سریع پیامک در کمتر از ۱۰ ثانیه برای اتصال به وب سایت ۴- لیست شماره های شهر گناباد به تفکیک سن و جنسیت ۵- ارسال پیامک تبلیغاتی به گناباد از روی نقشه ۶- لیست شماره موبایل ایرانسل و همراه اول بروز   با کد تخفیف gonabad از سایت مدیر پیامک با تخفیف ۳۰درصدی پنل اس ام اس تهیه نمایید . خرید پنل اس ام اس از مدیر پیامک به صورت آنی می باشد و خط خدماتی عمومی نیز ارائه می گردد. همچنین ارسال پیامک انبوه با سیم کارت نیز در پل موجود می باشد در صورتی که نیاز به مشاوره و راهنمایی داشتید با شماره ۰۲۱۳۳۴۳۸۴۸۰  و شماره ۰۹۱۲۰۳۴۳۵۳۰ تماس بگیرید.مدیر سایت

دسته بندی هدایای تبلیغاتی

دسترسی سریع به هدایای تبلیغاتی ساعت ساعت دیواری ساعت رومیزی ساعت مچی ساعت پلاستیکی ساک تبلیغاتی ساک برزنتی ساک سوزنی ساک پلاستیکی ساک کاغذی سایر هدایا آفتابگیر تبلیغاتی جعبه پذیرایی خوشبو کننده تبلیغاتی زیر لیوانی ارگانایزر مدیریتی تقویم رومیزی و دیواری اسپیکر بلوتوث تیشرت ست رومیزی اداری ست مانیکور ست مدیریتی ست هدیه ست هدیه 2 تکه ست هدیه 3 تکه ست هدیه 4 تکه ست هدیه یوروپن ست پذیرایی چوبی ست هدیه اختصاصی سررسید و تقویم ظروف تبلیغاتی فلاسک لیوان سرامیکی لیوان شیشه ایی لیوان فی لیوان پلاستیکی لیوان کاغذی محصولات چرمی ست هدیه چرمی Vip ست چرم طبیعی کیف آقایان هدایای تبلیغاتی Besky هدایای تبلیغاتی ارزان هدایای خاص هدایای دیجیتال ست کامپیوتری فشار سنج فلش مموری ماشین حساب موبایل و لوازم جانبی پاور بانک هدایای چوبی نفیس پوشاک تبلیغاتی نقاب آفتابگیر کلاه کتان کیف اداری سرگرمی و لوازم ورزشی لوازم التحریر لوازم سفر ماساژور موس پد مگنت تبلیغاتی پرچم رومیزی چتر کتاب نفیس پینین فارینا چراغ قوه یادداشت تبلیغاتی کیف بانوان کیف مردانه کیف دوشی کیف سمیناری تبلیغاتی کیف چرم مصنوعی کیف مسافرتی لوح تقدیر کلاسور ابزار تبلیغاتی جعبه ابزار بج سینه تندیس جای کارت جای کلیدی جعبه و بسته بندی خودکار و قلم خودکار دلتا خودکار رومیزی خودکار سناتور خودکار شیفر خودکار لچه پن خودکار ملودی خودکار پلاستیکی خودکار پورتک خودکار پیرگاردین خودکار کراس خودکار یوروپن

نسبت ما با غرب|دیالوگی خواندنی

اشاره: ( پاراگراف اول را بخوانید بعد تصمیم به ماندن یا رفتن بگیرید) شما عزیزانی که با درگیری های ذهنی من در این هزار و اندی فیش و پست که منتشر کرده ام همراه بوده اید واقف هستید که کمتر اتفاق می‌افتد متن طولانی بازنشر کنم. هفته اخیر در ادامه دغدغه ها و پرسش‌هایی که جامعه برایم ایجاد می‌کند مقاله ای به دستم رسید درخصوص اینکهبا غرب چه باید بکنیم» (این عنوان رو خودم بهش داده ام، نام مقاله چیز دیگری است)  مقاله مورد اشاره را به دقت خواندم (دو مرتبه) سپس تصمیم گرفتم چند عبارت از آن را بعنوان فیش انتخاب کنم و با شما به اشتراک بگذارم. بعد اما فکر کردم که اگر شما را با این فیش‌ها در بستر مقاله و دیالوگ زیبایی که درون آن در جریان است مواجه کنم قضیه قابل فهم تر می‌شود و اهمیت این جمله‌های کلیشه ای - که دو طرف این گفتگوی مکتوب مطرح کرده اند- بیشتر روشن گردد. حالا پیشنهاد می‌کنم دوستان در این تعطیلات آخر هفته (اعم از دانشجویان و غیر دانشجویان) این مطلب را بخوانند و به آن فکر کنند تا با هم حرف بزنیم.   اشاره تصورات ما از یکدیگر هنگامی درست است که ما دور از حیله بازی و نقاب سازی منویات خود را بیان کنیم و مصلحت اندیشی های ریاکارانه ما را از ابراز اعتقادات خویش منع نکند. مناظره و مباحثه فکری هنگامی به حق خواهد رسید که طرفین برای خود امکان اشتباه قائل شوند و خود راحقّ مطلق نینگارند.   اعتراف به تضاد با بنیاد فکری غرب وزیر فرهنگ و ارشاد در نشستی که به دعوت انجمن اسلامی دانشگاه تهران انجام گرفته بود سخنانی ایراد کرد که سخت قابل تأمل است. ایشان در همان آغاز در جهت " شناخت عالمانه واقعیت ها " می گوید: انقلاب ما با آنچه در دنیا می گذرد در بنیاد فکری و اهداف در تضاد است. گفته اند: ما نباید از یاد ببریم که جهان رقیب ما از یک نظام نظری و ی جا افتاده و پرسابقه برخوردار است. دنیای امروز - غرب فکری - دارای اندیشه است، قرن هاست که شکل گرفته است، تجربیات مختلفی را پشت سر گذاشته است، خود را با واقعیت محک زده است و اصلاح کرده است. مسئله مهم این است که این نظام ارزشی، فکری و ی با تمایلات اولیه بشر سازگار است؛ خود به خود طبع اولیه مدافع و خواستار این نظام است. مبانی نظام امروز بر آزادی است؛ آزادی از دیدگاه آنها یعنی رهایی از همه موانع برای انجام دادن هر آنچه که انسان تمایل به آن دارد و حدود این آزادی، آزادی دیگران است بی‌توجهی به تفاوت ماهوی مفهوم آزادی سازگاری نظام فکری، ی و ارزشی غرب با تمایلات اولیه بشر حقیقتی است که نباید مورد غفلت قرار گیرد و همان طور که وزیر محترم فرموده اند، طبع اولیه بشر خود به خود خواستار این نظام است.   انسان هر چه بیشتر از بدویت به سوی تعالی که غایت خلقت اوست پیش رود، از تمایلات طبع اولیه خویش بیشتر فاصله خواهد گرفت و بنابراین، این "آزادی " به آن صورتی که در دنیای امروز تفسیر می‌شود هرگز مطلوب انسان مؤمن متعالی نیست.   تعالی غایت دین و وحی است اما تمدن غرب، بشر را بیش از پیش به سوی بدویت و جهالت ادوار جاهلیت رانده است. بشر امروز بدویت را مثابه متضادی برای مفهوم تمدن می شناسد و لذا از این سخنان سخت در حیرت فرو خواهد شد و اما بدویت - آن سان که مورد نظر ماست - نه در متضادّ تمدن بلکه متضاد تعالی است.   استشمام  تفکر غربی در سراسر دنیا در همه جای کره زمین حیات افراد بشر صورت واحدی دارد و ارتباطات بین المللی، خواه نا خواه، تفکر غرب را از طریق یک شبکه واحد در سراسر دنیا پراکنده است. تفکر و ارزش های غرب برای مردم سراسر کره زمین به صورت امر متعارفی در آمده و اصلاً فرصت و قدرت آنکه خود را از سیطره این امر متعارف خارج کنند و آن را مورد ارزیابی قرار دهند ندارند.   در داخل کشور ما نیز بسیارند کسانی که مسیطَر این امر متعارف هستند و از همان نظر که عرف جامعه غربی و غرب زده است، به ما و اعمال و ت های ما می نگرند؛ و متأسفانه نشریات و رسانه های ما بیش تر در دست اینهاست.   مسلّماً در شرایطی اینچنین همه ت های نظام اسلامی با عرف جامعه غرب سنجیده می شود.   آزادی غربی منکرات را به ارزش تبدیل می‌کند نکته ای که آقای وزیر ما را به آن تذکر داده اند این است که این امیال در نظام ارزشی تفکر غرب، که اکنون بر سراسر دنیا سیطره یافته، چیزی خلاف عرف نیست. در غرب نوشیدن مایع تندی که عقل را زائل می کند و اختیار را از کف انسان باز می گیرد عملی خلاف عرف نیست؛ قمار، ، همجنس بازی، جلوه فروشی، عُجب، کبر، تسلیم در برابر عادات، بندگی غیر، بندگی نفس. و حتی خود کشی امری خلاف عرف نیست. آنها حتی وسایلی ساخته اند که با آن می توان در کمال سهولت و در عین احساس لذت از شرّ زندگی خلاص شد!   آقای وزیر گفته است: آزادی از دیدگاه آنان یعنی رهایی از همه موانع برای انجام دادن هر آنچه که انسان - طبع اولیه انسان - تمایل به آن دارد و حدود این آزادی، آزادی دیگران است و در برابر این مفهوم آزادی، تصویری از دشواری حیات دینی ترسیم می کند و می گوید: نظامی که ما عرضه می کنیم از طریق جهاد و ریاضت کسب می شود.کسب تقوا کار بسیار مشکلی است. هدف زندگی غربی ها رفاه مادی و رسیدن به آزادی است. همچنین دشمن ما نسبت به مبانی فکری خود غیرتمند است و هر کس این مبانی را نپذیرد با او به ستیز بر می خیزد، از امکانات غول آسای تکنولوژی یا ظرفیت تکنیک ها در جهت القای افکار خود سود می جوید. این در شرایطی است که مثل گذشته در دنیا مرز وجود ندارد و هیچ قدرتی نمی تواند بین ذهن افراد و واقعیت فاصله ایجاد کند.   پیش از آنکه به ادامه بحث بپردازم باید بگویم که حتی اگر ما به اندازه غربی ها هم نسبت به مبانی فکری خود غیرتمند بودیم، اگر چه شرایط امروز ما به مراتب بهتر از این می بود که اکنون هست، اما باز هم طرح این بحث ها ضرور می نمود چرا که ما تا جواب این سؤال ها را پیدا نکنیم و با یکدیگر به اتفاق نظر نرسیم، هرگز نخواهیم توانست شیوه مقابله درستی برای مبارزه با غرب بیابیم.   گفتار وزیر محترم ارشاد کاملاً درست است؛ در این جهان بی مرز هیچ قدرتی نمی‌تواند بین ذهن افراد و واقعیت فاصله ایجاد کند. اما مگر . برای آنکه مردم به دینداری رو کنند حتماً باید در ذهن خویش از واقعیت فاصله بگیرند؟ این واقعیت[ارزشهای زندگی غرب] خلاف فطرت بشر است و اگر ما حجاب ها را یک سو نهیم، خواهیم دید که دعوت مردم به دینداری دعوتی است همسو با جذبه ی فطرت. اگر چه طبع بدوی بشر از آن اِعراض دارد.   نگاه غلط وزیر ارشاد به اسلام گویا وزیر محترم ارشاد اصل را براین قرار داده اند که اسلام فقط با دور کردن مردم از واقعیت محقق می‌شود و حال که نمی‌توان از این واقعیت فاصله گرفت، پس ما همان طور که در برابر نشان دادن کُشتی و بکس و. تسلیم شدیم، همه آنچه را که دشمن می‌خواهد بر ما تحمیل کند بپذیریم.   در اینجا حداقل سه اشتباه روی داده است که من خود را ناچار از ذکر آنها می بینم، یک: ما هرگز نباید به این توّهم دچار شویم که تفکر ما در برابر تفکر متعارف غربی از جاذبیت کم تری برخوردار است.   دو: دوستان ما در یک امر دیگر نیز دچار اشتباه شده اند و آن این است که عرف خاص و عام را با یکدیگر خلط کرده اند و این جماعت معدود و محدود اهل هیاهو را بدل از " مردم " گرفته اند.   عرف خاصّ جامعه ما همان است که حیات خویش را در ارتباط با غرب یافته و اصلاً تصور دیگری از زندگی، تاریخ، جامعه و یا انسان ندارد. روشنفکران به این عرف خاص تعلق دارند و البته باید اذعان داشت که نشریات کشور ما و رسانه های دیگر بیش تر در اختیار اینان است، چرا که تجربه تاریخی تشکل و تحزب، ژورنالیسم و غیره را از سر گذرانده اند و اکنون از ذخایر این تجربیات بهره می برند. اما تجربیات این یک دهه بعد از پیروزی انقلاب نشان داده است که این عرف خاص جز کفی بر رودخانه بیش نیست و تحولات تاریخی جامعه ما از جای دیگری رهبری می شود که مدخلیت روشنفکران در جریان آن، جز در برهه کوتاهی از مشروطیت، واقعیت نیافته است.   عرف روشنفکری " عرف عامّ " جامعه ما نیست عرف عامّ جامعه ما منشأ گرفته از شریعت اسلام است و از غرب جز تأثراتی ظاهری نمی پذیرد و بنابراین، حتی بعد از پنجاه سال حکومت پهلوی، مردم باز هم قدرت یافتند که انقلاب اسلامی را به ثمر برسانند. هنوز هم چیزی تغییر نکرده است.   امکان حضور مردم در تحولات این دهه دوم بعد از پیروزی انقلاب کم تر شده و اگر چه این معضلی بسیار بزرگ است، اما حضور بالقوه مردم هنوز هم در هر موقعیت دیگری که فطرت الناس در رابطه با ولایت تشخیص دهد می تواند به فعلیت برسد.   عرف عام همچون رودخانه ای در عمق جریان دارد، اما عرف خاص کفی است که می جوشد و سطح و ظاهر را پوشانده است و اجازه نمی دهد که باطن آن یعنی رودخانه را ببینیم.   هیاهوها نباید ما را به اشتباه بیندازد که هر چه هست و هر که هست هم اینانند که در هفته نامه ها و ماهنامه ها و فصلنامه ها قلم می زنند.   سه: اشتباه دیگر دوستان ما آن است که افق حرکت انقلاب و شرایط آماده جهانی را در این عصر احیای معنویت و اضمحلال غرب نمی‌بینند و بالتَبع هرگز برای وصول به این غایت تلاش نمی کنند.   دولت جمهوری اسلامی حقیقتاً به شعار آزادی مطبوعات، نویسندگان و هنرمندان پایبندی اعتقادی دارد، اما دوستان خویش را از یاد برده است و اکنون مجموع ت های نظام اسلامی کار را به آنجا کشانده که نسل انقلاب در هنر و ادبیات احساس عدم امنیت و بیهودگی می کند.   رادیوهای خارجی، ویدئو و ماهواره نباید ما را بترسانند مبارزه از این پس سخت تر خواهد شد و به جای فرار از آن - و یا فرار دادن مردم از آن - و پناه آوردن به شعار قلابی " نسل سوم " در برابر نسل مضمحل دوم، که هر دو و بلکه هر سه مرعوب غرب و مُنهمِک در آن هستند، باید روی به مبارزه آورد، با این اطمینان قلبی که ما مبشّر همان تفکر نجات بخشی هستیم که جهان امروز به آن نیازمند است و در انتظار آن بوده.   آنچه که باید منظر امید انقلاب اسلامی را پُر کند نسلی است انقلابی و شریعتمدار که روی به هنر و ادبیات آورده است و البته ما نیز به این مشکل بزرگ توجه داریم که اسلام قرن ها از صحنه حیات اجتماعی مردم دور بوده است و اکنون تا جواب های مناسبی برای تدبیر و تقدیر مناسبات و معاملات امروز بیابد، سال ها طول خواهد کشید.   وزیر ارشاد نیز نوشته است: مشکل دیگر ما این است که اسلام قرن ها از صحنه زندگی دور بوده است. ما در امور متعالی مثل عرفان و حکمت در اوج تعالی هستیم ولی در آن مواردی که به نظم اجتماعی و روابط بین انسان ها برمی گردد، دچار خلأ هستیم. این خلأ، خلأ تئوریک است. اسلام اصیل همواره به عنوان مبارز حضور داشته و خواهان تغییر شرایط بوده ولی در زمینه موارد اثباتی کار زیادی انجام نشده است. در این موارد با فقه سرو کار داریم. فقه نظم عملی رفتار فردی و جمعی را مشخص می کند. فقه مصطلح ما در این زمینه ها دچار نقص است. فقه ما باید تحول پیدا کند تا با نیازهای ما متناسب شود. و البته همان طور که وزیر محترم ارشاد در جملات بعد گفته است، حضرت امام خمینی (س) نیز به این نقص در فقه مصطلح اذعان داشتند و خود در تمام زندگی در جهت جبران آن تلاش کردند. و بعد افزوده است: هر کس که این مشکلات را نادیده بگیرد و مشکل دیگر را اصل کند جامعه را از حل مشکلات باز می دارد.   مواجهه با غرب تسهیلگر بلوغ حکمت اسلامی است حکمت معنایی اعمّ از فلسفه دارد و می تواند محصول تفکر عقلی باشد، وقتی در نسبت با حضور دینی تحقق یابد.   عقل می‌تواند در اتقطاع از وحی و در خدمت اهوای بشر و یا در نسبت با وحی، صورت های مختلفی از تحقق و تعین پیدا کند. عقل نظری و عقل عملی نیز دو وجه مختلف از امر واحد هستند و عقل یک بار در مقام نظر و بار دیگر در مقام عمل تحقق می‌یابد؛ و عمل صورتی متنزل از نظر است. بنابراین، خلاف آنچه وزیر محترم ارشاد فرموده اند، خلأ مبتلابهِ ما در نظم اجتماعی و روابط بین انسان ها، خلأ تئوریک نیست. اسلام در مقام نظر هیچ نقصی ندارد و نقص - هر چه هست - از آنجاست که تمدن امروز محصول فلسفه ای منقطع از وحی است.   از یک سو تمدن غرب محصول تفکری عقلی است که در ذیل فلسفه یونان تحقق یافته است و از سوی دیگر، از لحاظ تاریخی این نخستین بار است که مواجهه ای نظری و عملی میان تفکر دینی ما و تمدن فلسفی غرب روی می دهد و تا این مواجهه اتفاق نمی افتاد، حکمت نظری دین امکان نمی یافت که در صورتی عملی تنزل یابد و پاسخگوی مسائل روز باشد.   و لذا، دغدغه عدم تناسب آهنگ انقلاب با زمان - که به نظر می آید دغدغه اصلی وزیر ارشاد و بسیاری دیگر از مسئولان نظام اسلامی است- نباید آنها را به این سمت براند که تنها راه حفظ انقلاب را در دور شدن مردم از واقعیات ببینند و از سر رعب و دستپاچگی، تلاش اصلی خود را در این جهت قرار دهند که اسلام را حامی ارزش ها و دستاوردهای تمدن امروز نشان دهند و به جای اعتماد به نسل هنرمندی که از انقلاب جوشیده اند و در جریان انقلاب پرورش یافته اند، در مواجهه با روشنفکران ضدّ دین به اختراع نسلی دیگر - هر چند من درآوردی و بی ریشه - بپردازند که در ضدیت با دین و انقلاب هیچ چیز از آن دو نسل دیگر کم ندارند.   سنگ را بسته و سگ را گشوده اند تحجر و تجدد دو پرتگاه جهنمی هستند که در این سوی و آن سوی صراط عدل دهان باز کرده اند: زاهدان متنسّک و عالمان متهتّک؛ آنان فلسفه و عرفان و شعر و موسیقی را تکفیر می کنند و اینان فقه را از پاسخگویی به مسائل روز عاجز می دانند، و صراط عدل از میانه این دو پرتگاه و از بطن آن می گذرد.   وزیر محترم ارشاداسلامی فقط به تحجر و عوام زدگی تاخته اند و از غرب زدگی و تجدد سخنی به میان نیاورده اند. ایشان پس از ذکر این حقیقت که: اگر آهنگ انقلاب متناسب با زمان نباشد دچار مشکل می شویم. فرموده اند: (شاید آسان ترین راه را انسان های سطحی مطرح می‌کنند، یعنی اینکه رقیب ما، اندیشه مخالف ما، نباید اجازه حرف زدن داشته باشد و باید جلویش گرفته شود. اما واقعاً این راه حل مشکل ما را حل می کند؟ ملاک سلیقه کی باید باشد؟. استراتژی فرهنگی یک نظام نمی تواند بر منع قرار گیرد. در طول تاریخ اسلام این گونه نبوده است. اندیشمندان اسلامی به استقبال اندیشه های دیگران می رفتند و لحظه به لحظه فرهنگ اسلامی را غنی تر می‌کردند. بسیاری به صورت نادرست می‌پندارند که تنها مجاری انتقال افکار کانال های رسمی است و نباید هیچ اندیشه مخالفی در قالب کتاب یا فیلم اجازه انتشار داشته باشد و این فکر شوخی است. امواج رادیویی امروز و امواج تصویری فردا این انتقال را امکانپذیر می‌سازد.)   شکی نیست که استراتژی فرهنگی یک نظام نمی تواند بر منع قرار گیرد و میزان آن را نیز خود وزیر ارشاد در سخنان خویش معین فرموده اند: در لیبرال ترین حکومت ها در جایی که علیه نظام توطئه می شود منع وجود دارد و درک این توطئه بر اساس سلایق شخصی نیست و قانونمندی خاص خود را دارد. اما مسلّماً جای این سؤال وجود دارد که " آیا استراتژی فرهنگی نظام نمی تواند بر تقویت تلاش هایی ارتکاز یابد که در تفکر و غایات با او همسو و هماهنگ هستند؟ "   ما از این دست فرمان شما وحشت کرده ایم حجاب سکوت و صبر هنگامی شکسته شده که اَتمسفر فرهنگی در عرف خاص آنچنان مسموم و نا امن است که هیچ مؤمنی احساس امنیت نمی کند. من با صراحت به مسئولان فرهنگی و هنری کشور اعلام می‌دارم که این دغدغه که فرزندان ما امروز و فردا در فضای کدام فرهنگ رشد خواهند یافت ما را به سختی به وحشت می‌اندازد.   کلمه حق یراد بها الباطل از داهیانه ترین سخنانی که وزیر ارشاد در این گفت و گو به زبان آورده اند این است که: ما معتقدیم که باید با تبادل اندیشه در افراد مدافع نظام مصونیت به وجود بیاوریم. لازمه این کار این است که جامعه با آرای مخالفین مواجه شود ولی این مواجهه باید کنترل شده باشد. اما واقعاً همین استراتژی است که به منصّه عمل در آمده است؟ آیا واقعاً دوستان ما در وزارت ارشاد اَتمسفر فرهنگی جامعه را کنترل دارند؟ آیا لازمه این مصونیت اجتماعی آن نیست که در کنار مواجهه جامعه با آرای مخالفین، تلاش های دوستانه مؤید انقلاب و دینداری نیز تقویت شود؟   آیا لازمه مصونیت یافتن مدافعان انقلاب در مواجهه با آرای مخالفین آن است که ما اَتمسفر فرهنگی جامعه را آن گونه [بکنیم] که نسل های جدید فرصت هدایت را از دست بدهند؟   ما نیز با تحجر مخالفیم اگر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می خواهد که حصارهای جهل و خرافه و تحجر را بشکند و جامعه را از تفریط باز دارد، باید با تجددِ افراطی نیز مبارزه کند تا مردم را از چاله ای به چاه نیفکند.   و البته باز هم صد هزار بار شکر که عرف عام از این کشاکش فارغ است و راه خویش را فطرتاً در نسبت با شریعت می یابد.     پ.ن: یادداشت سید مرتضی آوینی در حاشیه ی سخنان سید محمد خاتمی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در جمع دانشجویان، دهم اردیبهشت 1370 پ.ن: با بیش از اندکی تصرف و تخلیص؛ به یادداشت اصلی با عنوان تجدد و تحجر» مراجعه کنید. (اگر میخواهید مهارت مرا در این کار محک بزنید متن اصلی را با این متن مقایسه کنید) پ.ن:انتقاد دادستان کل امریکا از پیامدهای سکولاریسم بر اخلاق در جامعه

keyboard_arrow_up