قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

داستان مامانم بخاطر امپول

2600 : بعد از عمل

رفتم اتاق عمل. مامانم گفت به کمرم امپول نزنن. خب در نتیجه بی حسی موضعی بود فقط. تجربه جالبی بود. بعد از شکستگی سرم تو بچگی اتاق عمل ندیده بودم دیگه. وزن منم سوژه ای شده بود. سعی میکردن با شوخیاشون فضارو تلطیف کنن. درست گفتم؟ اصلا تلطیف یعنی چی؟ بیخیال. درسته درد داشت. یه چیزیو محکم اولش میکشید رو زخمام. اما الان خوبم. امشبم احتمالا میریم تهران. یه خورده گشنمه. یه خورده که نه. خیلی گشنمه. امروز اصلا کار نکردم از صبح داستان داشتیم. :((( بیشتر ناراحت او . . .

برام دعا کنید

خدا به دادم بر‌سه!
 
مامانم به دلایلی گوشی‌شو کوبیده تو دیوار =|
گوشی‌شم ک سنگ نیست هیچی‌ش نشه ، الان صفحه‌ش از حال منم داغون تره.
داستان از این قراره که
گیج خواب بودم ، مامانم بیدارم کرد و گفت : رمز گوشی‌تو بگو صبح میخوام ببرم مدرسه.
ادامه مطلب . . .

۱۰

عمه مامانم به مامانم میگه منو نداری توی اینستاگرام ؟ مامانم میگه من اصلا نمیام اینستاگرام، حوصله این چرت و پرت ها رو ندارم !من لبخند ملیحی میزنم و از صحنه خارج میشم . آخه من در جریانم که مامانم میشینه این سریال مسخره های کره ای رو از تلوزیون وطنی میبینه بعد توی اینستاگرام میگردد دنبال اون تیکه هایی که توی تلوزیون سانسور شده و اونا رم میبینه !! . . .

آره

اگه بدونین خانواده م تابستون سر مشاور گرفتن من چیکارا که نکردن. اونم مشاوری که با بی پولی من کنار اومده بود و بهم گفته بود هرچقدر میتونی بده و اگه به هدفت رسیدی و رشته و دانشگاه مورد علاقه ت قبول شدی اونوقت بقیه شو بده و میدونین چرا؟ چون فهمید من قبلا خودکشی کردم و میگفت میخوام ببینم چجور آدمی هستی و دوس دارم کسی که این تجربه رو داره شاگردم باشه و. و دوس داشت و بخاطر همین با بی پولی کنار اومد. اما خانواده ی من به طرز بی رحمانه ای حتی نپرسیدن ط . . .

ولی تو مشکی ات رو بپوش

وقتی خبر فوت بابا را به پدربزرگم (بابای مامان، آقا علی آقا) می‌دهند، همراه مادربزرگ و خاله‌ام می‌آیند خونه‌ی مامانم، که به مامانم بگویند چه اتفاقی افتاده است، آقا علی آقا به مامانم می‌گوید" مرضیه، سرکار ممد رو برق گرفته ولی تو مشکی‌ات رو بپوش". اگر من کاره‌ای بودم نوبل دادن خبر بد را به آقا علی آقا می‌دادم، تقریبا یک سال و نیم بعد از فوت بابا، آقا علی آقا هم فوت کرد.  . . .

جرقه هایی در حمام روز جمعه

خودم عزیزم بخاطر همه ی ق هایی ک این ۷ ماه خورده ای ، همه ی چیزهایی ک دایورت کردی ، همه ی ورزش ها و تمریناتی ک ب سرانجام رساندی ، همه ی وقتهایی ک خندیدی و بخاطر اینکه در آخر تنها تو میمانی برایم تصمیم گرفتم ک دوستت داشته باشم ، تصمیم گرفتم ک بخاطر تو ورزش کنم بخاطر تو هرچیز مضری را نخورم ، بخاطر تو گذشته و ادمهایی ک دلتنگت میکنند را فراموش کنم ، بخاطر تو همینکه دلم گرفت پاشم ی کاری کنم ک اشکت نیاد ، بخاطر تو روماتو بخونم ک دکتر خوبی بشی ، بخاطر تو . . .

بالاخره با یکی ازین پیامرسانا تونستم با مامانم حرف بزنم و خب حالم خیلیی بهتر شد. مامانم اینا هم خیلیی خوشحال شدن.یه دل سیر حرف زدیم و عکس فرستادیم برای همدیگه. هر چند کلی دردسر کشیدیم برای این. برنامه ها روی گوشیمون نصب نمیشد و دیروز رفتیم یه تبلت خریدیم. اون لحظه که بوق خورد و مامانم جواب داد رو با همه دنیا عوض نمیکنم. امروز میخوام درست حسابی درس بخونم. عذاب وجدان دارم به خاطر دو روز کم خوندنم. ببینیم چی میشه. . . .

منو مامانم:/

مامانم یک کتاب داشت به اسم کلید و راه های گفتگو با نوجوان همچین چیزی بعد یادمه کلاس ششم بودم رفتم کتابخونه مامانم اونو برداشتم خوندم فقط به خاطر اینکه هروقت مامان یک کاری طبق اون کرد من برعکسشو انجام بدم:///
 
 
بعله همینقدر لجباز:/// البته دیگه یادم نمیاد کامل خوندمش یا کردم یا چی ولی الان دست ابجیم دیدم یاد این افتادم
 
 
یک چیز مسخره و مسخره:// داشتم غر میزدم
-اه من فلانو میخام
مامان گفت
-مگه این چشه
- اثر نداره
- پس چرا برای ما اثر داره
 -چ میییی . . .

این حجم از بیشعوری رو کاریش نمیشه کرد:(

کاش یه قرصی بود که وقتی یکی عمییقااا ناراحتت کرد،میخوردیش و همنجور که خوردیش،به صورت یه بی حسیِ مطلق برای جراحتی که اون ادم به روح و جسمت زده عمل میکرد و راحت به ادامه ی زندگیت میپرداختی.عین امپول بی حسی که دندونپزشکها میزننانچنان سِر میشه که از دردش هیچی نمیفهمی . . .

742

مامانم حالش بد شده و بابام نبردش دکتر. ام و تاکسی رفتن. خدا آخر ماه صفری به خیر کنه. مدیریت بحران زیر صفر. بابای آدم و با عاطفه منفی به توان میلیون و بدبختی هم که دیگه حرفشو نزن. دلم میخواد بابامو بکشم. الدنگتو رو قرآن مامانم رو دعا کنید.  . . .

563

با اولین حقوق قشنگم ،واسه مامانم هدیه خریدم .موقعی که داشتم پرداخت رو انجام میدادم گریه‌ام گرفته بود . حتی حالا هم اشکام میاد .نمیدونم چرا . شایدم میدونم . من اونقدری بزرگ شدم که یه شهر دیگه دوماه تو خوابگاه بمونم ،پولی رو داشته باشم که مامانم بهم نداده باشه و براش هدیه بخرم .دلم میخواد همه‌ی حقوقم رو براش کادو بخرم ولی چون میاد اون پول رو بهم پس میده نمیتونم .من بزرگ میشم ،مامانم پیر میشه . دلم میگیره از این مسیر .  . . .

00:00:11

امروز در بلاد کفر روز شکرگزاری است، تقریبا تمام صفحات مجازی دوستان خارج از ایرانم امروز یک پست شکر گذاری داشت. شکر گذاری که دین و فرهنگ و اقلیم نمی شناسد. شکر گذاری که قاره و کشور و زبان نمی شناسد. شکر گذاری زبان مشترک تمام ما انسان هاست. من هم خدا رو شکر میکنم به خاطر تمام داشته ها و نداشته هایم! بخاطر نعمت داشتن دو فرشته در زندگیم، بخاطر مهربان ترین برادر دنیا، بخاطر زندگی آرامم، بخاطر رشته دانشگاهم، بخاطر موفقیت های تحصلیم، بخاطر پرنده های . . .

معلق در مه

حس آدمی رو دارم که تو هوای مه آلود معلقه.خسته شدم از این همه اشک. چشام درد میکنه.مردی که دوسش دارم، نشون کرده ی یه دختر دیگه شده. منم هیچی نمیدونم.خودشم چیزی بهم نمیگه.فقط میخواد مث یه رفیق باشم. نه یه رفاقت سوری یه رفاقت واقعی.حس مرگ دارم.میخوام بمیرم.حالم بده. نمیتونم زندگی کنم.نمیتونم حرفی بهش بزنم.همه چیز سخته.اون واقعا جدی گرفته نامزدیشو.با وجود اینکه منو دوس داره! نمیخواد اونو! باورم نمیشه.چرا من باید درکش کنم.چرا دارم س . . .

اعتراف مادرانه

دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها . . .

160

تقریبا سه روز عالی رو گذروندم عالی و دلچسب و خاصخدایا بخاطر همه چی ازت ممنونمبخاطر بودنشبخاطر حس خوببخاطر اینهمه لحظه های نابخدایا ممنونمخدایا خودت حال خوبمون رو حفظ کن . . .

خداجونم تو رو بخاطر دعايي که حضرت ذکريا کرد

خدا جونم تو رو بخاطر دعایی که حضرت ذکریا کرد و براورده کردی دعا منم براورده کنمن ازدواج کنم تو اینهفته خدا خواهش می کنم ای شنونده دعاای مستجاب کننده دعاخدایا خواهش میکنمبخاطر حضرت علی بخاطر حضرت محمد بخاطر حضرت فاطمهبخاطر حضرت یوسف خدایا خواهش می کنمچنان خواستگاری یا عشقی برای من بفرست که همون روز اول نظرمون بله باشه و باهم زودی ازدواج کنیم در عرض سه روز خدا خیلی زود و سریع خواهش می کنم . . .

316: مگه مادرت مرده؟

مامانم وقتی گشنه می مونم، رو کاناپه می خوابم، از زور میگرن چنگ می زنم به رویه ی بالشت و خیلی وقت های دیگه بهم میگه :" رود بی دا"*
تو کتابخونه ی دانشگاه دو تا صندلی رو چفت کردم کنار هم، خوابیدم. مامانم اومد بالای سرم گفت:" رود"
از خواب پریدم و به اندازه نه ماه کامل و ششصد کیلومتر دلگیری ام رو ریختم لابه لای کتاب شعر قرن بیست آمریکا!
 
*فرزند بی مادر
پ.ن: هیچی :) . . .

پپرونی

صب میخواستم برم بیروندیدم چشمام هنوز پف دارهیه عینک پیدا کردم که نمره هم نداشت زدم به چشمم و دیدم چقققدددرررر بزرگ شدم :))))چقققددددررررر برازنده شدمچقققدددرررررررر شبیه یه دختر خانوم ۲۴ ساله شدم :))))))قیافم از بچگونگی در اومد و چه خووووب :))))و با شادمانی رفتم بیرون *_*ازاین به بعد با عینک میرم بیرون *_*فقط جای دماغکش میمونه که اونم با پنکک درست میشه :))پ.ن: امروز زنگ زدن برای امر خیرمامانم سن خواهرم گفت و اون گفت عه :( حالا دختر کوچیکتون چند سالشه . . .

دیوار . دیوار آجری .

وقتی با فشار دو دست رو شونه م خوردم به دیوار بغضم ترکید . بخاطر سال ها دیوار بودن برای رویاها . بخاطر تلاش هایی که کرده بودم تا دیوارهای زندگی چیده شن بیان بالا . بخاطر رنج و تلاشی که خودم رو به داشتنشون مجبور کرده بودم تا آینده جای بهتر و قشنگ تری بشه . بخاطر نداشتن ِ هیچ کس به جز همون دیوار برای تکیه کردن بهش . بخاطر ِ خودم . خودم که فقط خدا میدونه چقدر صادقانه تلاش میکنم تا هیچکس بخاطر من سختی نکشه . فکر نمیکنم اون دیوار رو هیچوقت فراموش کنم . دیو . . .

کفشی که به صاحبش رسید

از اون روزی که با مارال رفتم که اون کفش بخره و منم خرید گمونم ۳سال میگذره بعد همون کفش بینهایت راحت یهو پامو میزنه و میرم خونه مامانم گفتم مامان بپوشش شاید تو راحت باشیگفت وای اره عالیهشد مال مامانم اصرار کرد که پولشو بده و من نگرفتمتو این سه سال غیر از مهمونی و عروسی هیچ کفش دیگه ای غیر از این نپوشیدگاهی اشیا کاری میکنن که خودشون انتخاب کنن صاحبشون کی باشهمامانم ازون به بعد فقط اون مارک رو میتونه بپوشهاز این کارا خیلی میکنمیکی از لذتای زندگ . . .

یه بارم خوابم برده بود رو مبل عین بدبختای بیچاره ها و مامانم پیش خودش فکر کرده بسه دیگه بزار بلندش کنم=).!و گفته حالا بزار دو دقیقه دیگه برم بعد همون موقع شتلق افتادم پایین از مبل و سرم محکم خورده به میز.متاسفانه خنده ام گرفت اون موقع چون مامانم بغض کرده بود و تا چند ساعت بعدش هی میگفت کاش بیدارت میکردم:"/. . . .

مقاومت

خیلی حالم خرابه!اعصاب کلا تعطیل!حوصله زیرِ صفر!نا امیدترینِ حالتِ ممکنِ چند سالِ اخیر!همینها باعث میشه تا مقاومت کنم در برابر نوشتن.که اگر بنویسم جز انرژی منفی چیزی نیست!بخاطر این حجم از آلودگی هواستیا بخاطر وقایع اخیریا بخاطر عوارض قرص هامیا بخاطر اخبار بد این روزهاشایدم مجموعه ای از همه شون!همیشه میگفتم "که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم" ولی دیگه وسعی برام نمونده!وسعم در حدِ هیچ عه! هیچ ِ هییییییییییییچ!!!! . . .

مادربزرگ من

مامانبزرگم بیمارستانهبابام گفت برای هرچیزی اماده باشیمخونه رو جمع کنمداییم زنگ زده و برادر خانومشو برادر زاده هاش خونه مادربزرگم رو تمیز کنند.مامانم داره سبزی پاک کی کنه و گریه می کنهحال هممون خوب نیستداییم معده و روده هاش به هم ریختهمن همش میخوابم و معده ام درد می کنه.دایی بزرگم همش راه می رهصدای خوندن مامانم توی گوشمه . . .

دامپزشکی،داستان یک تراژدی!

 خبر کوتاه و جانکاه بود: گربه‌ی خیابونی پیدا شدمامانم امروز، تو یه گوشه در حالی که نمی‌تونسته راه بره پیداش کرد.آیا مامان گریه را قطع کرد؟؟ خیر خیر خیر. مطلقا خیر. بعد از ظهر بردیمش دکتر.گربه رو می‌گم. گفتش بخاطر این‌که بهش مرغ دادیم اینطوری شده و اگه بازم ادامه می‌دادیم فلج می‌شد و می‌مرد. خلاصه که آمپول بهش زد و کلی دارو داد و کلا هزینه‌ی نصفشو نگرفت. ولی بازم خیلی گرون شد. همزمان با ما یه دختره و پدرش اومده بودن موهای گربه‌شون رو کوتاه . . .

غرانه71

منوهمسر هم به آنفولانزای جدید دچار شدیم.روز اول از شدت درد استخون و تب و لرز و بدن درد گریه میکردمدکتر امپول و دارو داده ولی همش سنگینیم دائما تو رخت خواب افتادیم و حتی گاهی جون ندارم یه قاشق دست بگیرماز اونجایی که ریه بنده داغونه، با شروع بیماری توی ریه ام و حس میکنم چاقو میزنن از شدت درد و سرفه.خیلی مریضی بدیه کاش تموم شه روانی شدیم . . .

١٠٠.

دلم برای خونه ی خودم تنگ شده. چند روزه همش خونه مامان هستم. دیروز رفتم زیپ کاپشنی خریدم، اومدم خونه مامانم و جلوی چادر عربی مامان رو زیپ دوختم که راحت تر باشه و اتو زدم براش. چند تا کار خیاطی خرده کاریه دیگه هم بود که انجام دادم، بعدشم چمدون مامان و بابا رو بستم و از زیر قرآن ردشون کردم. این چندمین سفری هست که با هم میرن کربلا. منم که طبق معمول لیاقت زیارت حرم امام حسین رو نداشتم و جا موندم. دیشب مجتبی اومد خونه مامانم و باهم غذا خوردیم. بعد غذا ر . . .

سومین جلسه کلاس من و مامانم در کتابخانه

سومین جلسه کارگاه من و مامانم در کتابخانه با اجرای نمایش و بلند خوانی کتاب توسط اعضای کودک کتابخانه برگزار گردید.بعد پایان کلاس بچه ها براساس محتوای کتاب و نمایش اجرا شده نقاشی کشیدند. . . .

سورنجان

امشب فیلم سورنجان رو دیدم. عالی بود. یه لذتی بود که دلم نمی خواست تموم بشه. بازیا، فضا سازی، لوکیشن همه چی خیلی خوب بود. فیلمنامه تکراری بود ولی از بس فضا آرامش داشت به این فکری نمیکردی در عوض دلت نمی خواست فیلم تموم بشه. این فیلم محصول سینمای هنر و تجربه است و من توی پردیس سینمایی سیتی سنتر اصفهان دیدم. بعد از فیلم هم با مامانم رفتیم یه کم گشتیم تو سیتی سنتر و من که عاشق ویترین دیدنم حسابی از دیدن ویترینا هیجان زده شدم. بعدم یه کافه رفتیم و یه ک . . .

قرار ملاقات

امروز مامانم رفت مامانشو دید.
قرار شد فردا زنگ بزنیم و جواب اولیه رو بگیریم.
احتمالا یه قرار ملاقاتی بیرون بذاریم و همدیگه رو ببینیم.
+ مامانم کلی استرس گرفته، انگار می خواد بی خیال تحقیقات اولیه بشه.
می گه توکل کن به خدا.
++ منم گفتم بله، توکلم به خداست. اما هردو شما اول تایید می کنید، بعد چند جلسه حسابی صحبت کنیم، بعد من چند روز فکر می کنم و جواب می دم.
 
+++ یه وبلاگ دیگه بزنم، از الان توش بنویسم، بعد چند مدت یهو بیاد ببینه وبم رو. موافقید؟ . . .

عید:شماره دو

باید بگم من با عید دیدنی رفتن مخالفم، اجبار به عید دیدنی رفتن که دیگه افتضاحه مامانم در تائید عید دیدنی میگه: "عمت که امروز اومد خونمون آخرین بار پارسال اومده بود ببین چه خوبه عید دیدنی اگه این رسم نبود نمیومد همین بار هم." نکته واسه من اینه که کسی که سالی یکبار میاد خونت اونم فقط بخاطر ادای رسم و رسوم و نشکستن تابو نیاد بهتره آره کسایی که دوست داری رو خوبه باهاشون در ارتباط باشی و حالشونو بپرسی نه کسی که سالی یه بار هم خونشون نمیری.  . . .

About minoo.

نوشته ام رو با یک داستان جالب شروع می کنم که البته قسمت اول نوشته ام هست و جواب سوال برخی از دوستان :من زمانی که مینو رو خریداری کردم ، فورا به کارگاه رفتم و در کارگاه یک جا براش درست کردم تا در اونجا بتونه زندگی کنه و بزرگ شه بعد در همون حین به خواهرم زنگ زدم و گفتم شیشه شیر پسرت نمی خوای ؟ اونم گفت برا چی ؟ من قصه ی مینو رو براش گفتم ، اونم قبول کرد که بدون سر وصدا شیشه شیر های پسرش و بزار توی اطاق من ، تا وقتی من شب از سر کار بر می گردم خونه ، برش . . .

نماز !

خب الان که منتظرم مادر بیاد بذار یه چی بگم که توو ذهنم بود ،من نماز میخونم بهم نمیاد اره ولی میخونم البته نمار صبح رو نه :/ چون تا دیر وقت بیدار پنج بیدار نمیشم اکثر اوقات !:/ هفت بیدار میشم من .مامان بابام هر دوتا وقتی مجرد بودن هم نماز میخوندن هم روزه تاااازه بابام از این برادر رزمنده های خیلی معتقد بود که مامانم که نامزدش بود وقتی توو ماشین کنارش مینشست کتشو در می اورد میذاشت بین خودشو مامانم بعدم هییییی صلوات و اعوذ من الشیطان و اینا !!بخدا:))) . . .

عصبانیت - کلاس ریاضی - خواب موندم

الان خیلییی اعصابم خورده و ناراحتمبه مامانم گفته بودم بیدارم کنه کلاس دارم صبح . ولی امروز صبح زود جایی کار داشتن و ۶/۳۰ رفتن و کسی خونه نبودمامانم موقع رفتن یه یادداشت هم گذاشت که داری میری کلاس فلان کنولی نمیدونم چرا یادش نبود صبح کلاس دارم با اینکه دیشب بهش گفته بودم . عصر هم کلاس دارم آخهساعت ۷/۱۵ هم سرویسم میومد . نمیدونم چرا مهدیه اینا که اومدن دنبالم یه آیفون نزدن حداقل بیدار شمنیم ساعت پیش بیدار شدم از دست مامانم خیلی عصبانیم ال . . .

زیبا نیست؟

1. از ساعت 12:30 تا حالا که 15:30 نشده حتی، چهارتا ساندویچ نیم متری خوردم، سر جمع میشه دو متر. اگه اینا نشونه حاملگی نیست پس چیه؟
مُشتبایِ مامان داره میاد دیگه :)
تازه وقتی رسیدم خونه مامانم گفت ما بخاطر تو ناهار نخوردیم و دیگه اصراااااار و اینا باهاشون ناهار هم خوردم :))) 
2. به خانومه میگم ببخشید که اون روز باهاتون بد حرف زدم. فشار زندگی رومه، به هرکی هرچی به ذهنم میرسه میگم. 
خیلی خوفناک بهم نزدیک شد و گفت I forgive but not forget 
بعد از اینکه قفل کمرم وا شد گف . . .

بازیکنی که بخاطر لگد زدن مرغ اخراج شد

بازیکنی که بخاطر لگد زدن مرغ اخراج شد
در لیگ آماتور کرواسی یک اتفاق خاص رخ داد و یک بازیکن به خاطر لگد زدن به یک مرغ از بازی اخراج شد و اکنون از او شکایت هم شده است.اس ام اس سیتی , اس ام اس عاشقانه , اس ام اس خنده دار ,اسمس ,اس ام اس جدید , اس ام اس سرکاری , جوک , آهنگ های پیشواز . . .

عشق است !

ینی خاصیتی که الکل واسه ادمایی که سنگین میخورن داره ،انار واس من داره :)!شیشمین انار امروزم دون شده تو کاسه رو شک چون لم داده ام و حوصله نداشم میز عسلی بردارم شیک انار بخورم !والا راحتی درست تر است :)به جای نهارمم انار خوردم :))))) چون مامانم نبود البته وگرنه گیر میداد بخاطر معدم :)بابا خب اینقد انار نگیرین بذارین تو یخچال بعد من وسوسه شم هی نشه ام کنترلش کرد خب ! میشه انار دید و نخورد ؟! نمیشه که :/معدم خدمتم خواهد رسید:)))+اصن ماه که رویت میشه ماهی . . .

یکی از فامیلامون فوت کرده بباباو مامانم رفتن  من تنهام تو خونم خیلی دلم تنگ شده برا مامانم کلی گریه کردم تنهایی خیلی بده خیلی بده اصلا دوستش ندارم اصلا از تلویزیون نگاه کردن خوشم نمیاد از بیکاری برای جوجه هام خونه درست کردمخودمو با هزار کار مشغول کردم ولی ای دلتنگی چه مرضیه اصلا یادش نمیره خدا تنهایی یه جوریه چه جوری باهاش سر می‌کنی خیلی صبر داریمن که فقط اشکم سرازیرهچه کنیم بازم اینم یه نعمتیه وگرنه دق میکنه ادم . . .

ازدواج کرد

الان سه روزه خبر ازدواج همسر سابقمو شنیدم، از خیلی وقت پیش اقدام کردن که انگار جدیدا جواب مثبت گرفتن
حالا اینجا اتفاقاتی که برای من افتاد، حرفایی که شنیدم جالب ترین چیزایی بود که تو این یک سال اخیر بعداز طلاقم باهاش برخورد داشتم و خواهم داشت.
چرا اطرافیان فکر میکنن من باید از ازدواج همسر سابقم ناراحت بشم؟ درسته انتظار نداشتم الان اقدام کنه ولی از اینکه دیگران فکر میکنن من الان باید خون گریه کنم رو نمی فهمم !!!
عموم به بابام گفت :بابام به م . . .

عروسک های خیمه شب بازی

میخوام یه داستان کوتاه و کوچیک بنویسم،داستان این روزامون؛این روزاتون،داستان اسارت،زندان،درد،سردرگمی،داستان عروسکو خیمه و شبای پر از دست سیاه!صدای سوت و تشویق نخراشیده خیل سیاه و سفید کوچک ها و بزرگ ها،چنان شلاق نامرعی مخمل سرخ فام صفحه را پاره کرد.عروسک های خیمه شب بازی،داستان غم بار خود را با رقصی تلخ شروع کردند . . .

کارگاه

دو تا محیط کاری که دوست دارم برای مینا و ویراستاری توی خونه‌م بسازم.محیط کاری که فعلا دارم:)این درخت رو هم دو سال پیش کشیدم که داستان بامزه‌ای داره. اینو فقط با رنگ سفید و مشکی کشیده بودم، بعد مامانم هی می‌رفت و میومد، می‌گفت این چیه انقدر دلگیره! خب شکوفه‌هاشو صورتی کن. منم می‌گفتم نه! همون موقع‌ها تصمیم گرفتم از خونه برم و مستقل بشم و با یکی از دوستانم با هم همکار و هم‌خونه بشیم. خلاصه یکی دو هفته‌ای نبودم. یه بار که زنگ زدم خونه مامانم گ . . .

۳۰۳ امین

سلام.شمارشو از رو گوشیم پاک کردم. بعد از گذشت ۴ روز هنوز بهم پیامی نداده و این قلبمو سخت آزرده کرد. یاد خواستگار قبلیم افتادم که اونم اولش خوب بود و بعد دو هفته گفت که بنظرش باهم تفاهم نداریم و گذاشت و رفت. مامانم پنج دقیقه یبار میپرسه چه خبر؟ زنگ نزد؟ زنگ بزنم به مامانش؟ و من گفتم نه! بیشتر از این خوردم نکنید.مامانم میگه تو یکاری میکنی فراریشون میدی! دلم برا خودم میسوزه که یکی از غریبه میخورم و یکی از خودی! جلوی مامانم جز سکوت تصمیم دیگه ای ند . . .

اثری .

          بخاطر میخی ، نعلی افتاد بخاطر نعلی ، اسبی افتاد بخاطر اسبی ، سواری افتاد بخاطر سواری ، جنگی شکست خورد بخاطر شکستی ، همه چیز نابود شد و همه اینها ؛ بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بودیادمان باشد که هر کار بد ما  حتی کوچک؛ اثری بزرگ دارد ! که شاید در همان لحظه ما نبینیم      . . .

317

از جمعه یکسره مریضمبزوووور سرکارمیرم دوبارسرم زدم ۴تاامپول پنی سیلین زدم چندتاامپول توی سرم ریختن کلی سفکسیم و کلداکس و کوفت و زهرمار اما دریغ از خوب شدنامروز یه کوچولو بهترم اما بطور کامل بویاییم از بین رفته .امیدوارم سرماخوردگیم خوب شه بویاییم هم برگرده یک هفتس ک هیچی جز مایعات نمیخورم.خسته شدم از استراحتامروزم بعد از مهد اومدم خونه مادرشوهرم یکم خوابیدم وقتی بیدارشدم دیدم بازحالم بده گریه کردم .نه اینکه لوس باشم فقط خسته ام از ب . . .

حدیث غدیر

حدیث غدیر. حضرت امام باقر(علیه السلام) : اسلام بر پنج پایه استوار شده است: نماز، زکات، روزه، حج و ولایت و به هیچ چیز به اندازه آنچه در روز غدیر به ولایت تاکید شده، ندا نشده است. . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)