قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

دانلودآهنگ رپ از رپ اینه داداش

منو گوگل و داداش م

وای چه حس خوبی داره وقتی توی گوگل میزنم گاوچران وبم تو صفحه اول گوگل بالا میادددد!!! جاننننن. احسنت به خودم احسنت به داداش م احسنت به شما احسنت به گاوچرانا احسنت به گاوام، داداش بابت رشوه ای که به ساندرا پیچای دادی تا بلاگمو تو صفحه اول سایتش لینک کنه ممنونم، خب گدا صفتی به خرج دادی پول کمی دادی که بلاگم بالاتر نیست اما خب همینم بدک نیست!! دمت گرم.

نذری

نذری داداش هم برگذار شد، خدا رو شکر همه چیز خوب بود منم اول قرار بود نباشم.، بعد داداش گفت تو هم بمون. همه چی خوب بود، فقط چند تا از مهمون ها نیومده بودن خانواده دایی به طور عجیبی اصلا هیچ کدوم نیومدن حتی پسرش که ادعای دوستی 30  ساله با داداش داره نیومد متاسفانه خانواده این دایی به شدت حسودن و خاله زنک از خود دایی گرفته تا زنش که یه عفریته به تمام معناست، ولی علت نیومدن امشب شونو واقعا نمیتونم درک کنم من از نیومدن شون به شدت خوشحال شدم. چون یه بار دیگه به مامان ثابت شد داداش هاش هیچی نیستن و اون الکی همیشه کلاس شونو میزاره، چون امشب هم خونه ما نذری بود هم خونه پسر عمو بابا و به طور اتفاقی هر دو با هم تو یه شب افتاده بود، بعضی از مهمون ها نیومدن. کلی هم غذا در خونه ها داده شد خدا رو شکر داداش آروم گرفت و همون جور که دلش میخواست برگزار شد البته قرآن هم ختم شد فقط من یه سر درد عجیب گرفتم (فکر کنم چشم خوردم )  بعدا نوشت : من در مورد خانواده دایی اشتباه کرده بودم، واقعا برا شون مشکل پیش اومده بود، بعدش عذر خواهی کردن طبق معمول زود قضاوت کردم 

۱۱مرداد

امروز خوب بود خودش آخر شب من راضی بودم ولی تماس تصویری خانوادگی با داداش و دیدنش بعد بیست روز بهترش کردولی آخرشب که بعد خیلی وقت مامان رو مثل قدیما بغل کردم و به نفساش گوش دادم خیلی بهتر شد.+بابا هم اومد داداش رو دید و باهاش احوال پرسی کرد و رفت اونطرف وایساد.چشاش دلتنگیشو داد میزد++امروز مث مزه آلبالو خوب و دوسداشتنی بود

دوربینی که خاطره ساز شد

داداش تازه یک دوربین یاشیکا خریده بود و خیلی دوستش داشت. قبل از آخرین اعزامش به جبهه دوربین را حلقه فیلم انداخته و بود و آمادش کرده بود تا با خودش ببره جبهه. آخه دوست داشت با همرزماشو حال و هوای جبهه عکس بگیره. ولی موقع رفتنش به ما گفت که دوربین رو نمی برم.من که خیلی تعجب کرده بودم سوال کردم آخه چرا داداش علی؟در جواب سوالم گفت:آخه تو تهران یکی از دوستانم عروسیشه و ازم خواسته تا دوربین و بهش امانت بدم . منم بهش قول دادم که دوربین رو در اختیارش قرار بدم.از جواب داداش تعجب نکردم چون وقتی قول میداد سر قولش می موند.منم از فرصت استفاده کردم و گفتم خوب حالا که دوربین آمادس پس بیا چندتا عکس ازت بگیرم. اصلا فکرشم نمی کردم این عکسا میشه آخرین عکسای داداش علی و میشه بهتریم یادگاری برامون.خلاصه که هرچی عکس از سیدعلی داداش دارم از قولی که داده بود به دوستش شروع شد. راوی خواهر شهید(نیره اعظم سادات)

اگر سه میلیارد تومن داشتی باهاش چه می کردی

  سلام عزیزکم سلام خواهر کوچیکه ی گُلَم سلام آبجیِ خوشگِلَم سلام مریم خانمم   یهو دلم یِجوری برات تنگ شد که انگار  هیچی ولش کن   یادته اَزِت پرسیدم:   "به نظرت اگه سه میلیارد داشتم چِکار می کردم؟"   بهت گفتم بعداً اگر پرسیدی بهت می گم باهاش چکار می کردم   ولی تو تا الان که نپرسیدی   می دونی فرق من و تو چیه؟   تو مریمی من داداشِ مریمم تو خودتی من تو ام نه که فکر کنی دلم برای خودم تنگ شده  نه دوست دارم همینجوری "تو" بمونم داداشِ تو تو       اگر یه روز ازم بپرسی "داداش اگر سه میلیارد تومن داشتی چکار می کردی؟"   نمی دونم باید چی بهت بگم راستش رو اگر بگم که .   مریمِ من خیلی دوستت دارم  

کسری ی داداش کوچولو داره

سلام عزیزانبماند ب یادگار ، مورخه هفتم شهریور ماه نود و هشت ب یمن زادروز داداش کوچیکه محمد کسری ک وی را محمد آئین نام نهادم.کسرای عزیزم امیدوارم همیشه مثل کوه با داداشت پشت هم باشید. و در راه موفقیت بهم یاری برسونید، به حدی که زبانزد آدمیان باشید. همیشه سالم و صالح و صادق بمونید .   آمین

حرم آقا امام علی (ع)

امسال پنج سال شده .داداش بزرگه الان پنج ساله  شهر نجف ،حرم آقا امام علی(ع) خادمه از این پنج سال ، چهار سال بعنوان مدیر کاروان بچه هایی بوده که با خلوص نیت تو این روزا ،روزی هشت ساعت سرپا می مونن تا امانت دار خوبی برای زائرایی باشن که از حرم حضرت علی (ع)رهسپار حرم پسرای ایشون میشن امسال سه ساله که ریش قرمز هم داداش بزرگه رو همراهی میکنه ، هرسال بعد اینکه از کربلا حرکت میکردن و در محل اقامتشون مستقر میشدن تماس تصویری برقرار میشد برای خاطر جمع شدن ما،ولی امسال بخاطر آشوب عراق اینترنت در دسترس ندارن. هرسال داداش بزرگه منتظره ، منتظر اینکه بهش زنگ بزنن تا با کاروان بچه هایی که تابستون به عشق خادمی امام حسین تو گرما با رفتن به اردوهای جهادی میگذرونن ،،رهسپار دیار عشقش بشه

شرم بعد از او

گاهی وقتا به خودم میگم خجالت نمیکشی بعد از رفتنش میخندی؟ شرمت نمیاد داری خوش میگذرونی؟» نمیدونم. هیچی نمیدونم.  من خجالت میکشم خوشحال باشم وقتی هنوز میبینم در خانواده م کسی از یاد داداش منفک نشده.  من دلم میخواد خوشحال باشم که خانواده م بجای نبودن داداش دلشون به خنده های من خوش شه. اما؛ نمیتونم.  من نهایت 6 ساعت میتونم ممتد بگم و بخندم و در جمع باشم. امتحان کردم ک میگم.  واقعا احساس می کنم بند بند وجودم از کش دادن این زندگی خسته س.  خسته تر از توصیفم.  چی میگفت شاعر؟ من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش؟

عجیبه برام

چقد برام عجیبه ک از اشتباهات بقیه ب راحتی میگذرم بعد همون بقیه ب خاطر ی چیز مسخره خودشونو واسه من میگیرن و کلاس میذارنخدایا چرا دنیا برعکسه؟ تازگی ها نمیدونم چرا قلبم اینقد بد میزنههی تاپ تاپ میکنه محکمالان دقیقا فهمیدین قلبم چش شده یا بیشتر توضییح بدم؟؟؟ داداش محمد حسین رفت دیروز ساعت دوازدهالبته بردادر شوهرمه اما مثل داداش نداشتم دوسش دارم براش شیرینی کشمشی هم پختم خوبه وقتی بمیرم همه یاد شیرینی هام میفتن آخه هنر دیگه ای ک ندارمبرام دعا کنین ک شرایطم خوب باشه ک درس بخونم

بی نام خانم معلم میشود :)

هنوز گیج خواب بودم که گوشی رو چک کردم ببینم چند شنبه س گفتم وای چرا دوشنبه نمیااد ( روز اعلام نتایج ) که صدای داداش اومد که به بابا میگفت مژدگاانی بده  ماماان بلند گفت بییی نااام قبول شده؟؟؟ گفت نه اونو هنوز اعلام نکردن که مربوط به باباعه بابا گفت چی میخوای  گفت بابا صدبده پول باشگاه رو هنوز ندادم بعد بابا گفت باشه داداش گفت بی ناااام قبول شدددد منو میگین چنان از رو تخت پریدم پایین و دویدم گفتم چییییشددد زدم زیر گریه اما این بار گریه و اشک شوق بابا بغلم کرد گفت دیدی گفتم قبولی بابا کسی بود که از همون ابتدا امید میداد وقتی بابا سجده شکر رفت  توی اسمون بودم مامان با خوشحالی قران اورد داداش و اینا اون داداشی اینا زن داداش فامیلا دوستان همه تبریک گفتن و خوشحال بودن زن داداش گفت ای کاش فیلم می گرفتم خیلی باحااال بود فیلم هندی بود چی میتونه به اندازه این خبر که خانوم معلم شدم خوشحالم کنه خدایاشکرت امیدوارم معلم خوبی بشم وقتی روز مصاحبه خانومه گفت ما به آدمایی مثل تو احتیاج داریم برای معلمی چقد ذوق کردم ممنونم از همه شماها دعاهاتون انرژی مثبت هاتون اونایی که قبل کنکور هم خانم معلم صدا میزدن منو خدایا شکرت انشاءالله که توی این راه موفق باشم و معلم خوبی بشم مامان گفت بی نامم راه جدیدی در پیش داری مواظب خودت باش همون بی نام همیشگی خودم بمون :) و زن داداش گفت خودش عاقله مواظبه :)) نگرانی هاشو میفهمم درک میکنم:)) خداجونم راه جدیدی که در پیش دارم رویایی بود که امروز واقعی شده منو در این راه یاری کن و دستمو رها نکن و مواظبم باش توکل به خودت :)) لبــــــخـــــنـــــ :)ـــــد این عکس رو خیلی دوس دارم انرژی مثبت میده بهم قیافه الان من

۱۷

- نمیدونم قدیم ( زمان پیامبر ) چجوری وقتی هنوز کامل سیر نشده بودن از سر سفره بلند میشدن ، من تا کف سفره رو دستمال نکشم خورده نون هاشو نریزم توی شکمم از سر سفره بلند نمیشم !- وصل شدن اینترنت هم شده مثل قضیه ظهور کردن امام زمان ، هی دعا میکنیم و میگیم انشالله فردا دیگه درست میشه و فردا همچنان روز از نو روزی از نو - چارتا دونه خرید کردم از خرازی ، دو تا تیکه نمد ، ۴ متر تور ، یه کلاف کاموا شد ۳۱ تومن !!!!!- تلگرام ندارم کانال نویسی نمیکنم حس میکنم یه چیزی کمه توی زندگیم :((- چند مورد خرید دارم که اگه بتونم بندازم گردن داداش بزرگه خیلی خوب میشه . اصلا من اگه مجرد بودم به داداش بزرگه سلیقه م توی پارچه خریدن رو یاد داده بودم ۱۰ تا جلو میوفتم توی کارهام . . مژده بدید نت وصل شد توی تهران 

2665

بعدز دوسال توو جمع ِ فامیل حاضر شدن مواردی كه به چشم میان اول اینه كه " چقدر بچه ها بزرگ شدن " ، دومیش اینه كه " چقدر حرف زدن سخت تر شده " ست  ، سومیش اینه كه " اینا كه همون ببوهای قدیمن " ، چارمیش این كه " *** عصاب و حوصله ـم بیشتر به *** رفت " والسلام .- ولی خب یه تجدید دیدار ِ مزخرفانه ی دوباره ی  با دختر و پسرای فامیل شد . خیلیم بد نشد ، هوم ؟؟ پوف ، جدا بیهوده و كاملا خالی از لطف بود .

450

این قسمت نامزد داداش : قبلا داداش بزرگم میگفت آهو اگه بعدها شوهرت بخواد دستت رو تو خونمون بگیره من از خونه بیرونش میکنم ! چند هفته پیش اون داداشم با نامزدش اومدن منو سوار ماشین کردن الله الله  . خونم به جوش اومد  که دیدم هی این نامزد همینجور گردن داداشم رو میگیره . رو نوک زبونم بود میخواستم بگم فلانی اینقد دست به گردنش نزن . ولی فقط نگاه میکردم  و حرص میخورم:||| . رو صندلی عقب مچاله شدم بیرون رو نگاه میکردم (مثلا من حواسم نیست !!!) که دیدم  دست براورد در موهاش ! . o-O از عقب ماشین اومدم جلو بلند گفتم میشه اینقدر بهم دست نزنید . داداشم ی لبخندی زد . حالا فکر میکنید چند دقیقه دست نگه داشتن از کاراشون ؟؟ ۲ مین یا ۴ مین . باز شروع کردن :||||||||پ.ن : سر همین کولی بازیم نامزد داداشم اصلا باهام نداره :||||||خدا خودش فهمید منو پسر نکرد :[

شعر زیبای دو داداش از عبدالملکی

از قدیم گفتن داداش پشت داداشهمگه میشه یکیشون باشه یکی دیگه نباشه                            مگه میشه یکی تشنه بره تنها لب دریا                           وقتی میرسی ببینی خون رو ساحله لباشهخیلی سخته داداشت صدات کنه نتونی پاشیخیلی سخته که ازت چیزی بخواد شرمنده باشیخیلی سخته دیگه جونی به تنت نمونده باشهداداشت صدات کنه پاشو بریم پاشو داداشی خیلی سخته ببینی چشم داداشت نمیبینهببینی حتی نمیتونه روی پاهاش بشینهخیلی سخته برسی وقتی دیگه دیر شده باشهببینی یه مشک خالی با دوتا دست رو زمینهخیلی وقتا دلم از غصه‌ها هوای گریه دارهمثه عباس که واسه بغض داداشش بیقرارهخیلی وقتا دوست دارم تشنه بمونم خیلی تشنهبشینیم دعا کنم بارون بباره عباس مثه((به یاد داداش خوبم حبیب عزیزم))

1. مدتی است فکرهای عجیبی به جونم افتاده. فکرهایی که نمی تونم خودم رو از دست شون خلاص کنم. برام دعا کنید. 2. آخرین تلاش برای به دست آوردن "ح" هم راه به جایی نبرد. می دونم که دروغ میگه وقتی میگه نامزد کردم ولی خب دیگه انرژی برای جنگیدن ندارم. غروری هم ندارم که زیر پاهای کسی بذارم. بر عکس، فکر میکنم حالا که "ح" دست نیافتنی شده، سعی کنم مدارک لازم رو جفت و جور کنم تا برای دوست دختر داداش کوچیکه دعوتنامه بفرستم و اینجا بیاد (توی اداره مالیات سوئد و اداره مهاجرت بگیم همسر منه، ولی در واقعیت همسر داداش باشه و پیش اون باشه). وقتی "ز" (دوست دختر داداشم) اینجا بیاد، یکی از بزرگترین موانع من برای رسیدن به آرامش دائمی هم حل میشه. مطمئنم میتونه کمکم کنه. حال و روز این روزهام توی یک بیت از خواننده های محلی خلاصه میشه: سربلند و آباد باشی وطنم، با اینکه برای من جایی حتی به اندازه یک آشیانه نداری     

398. 5 شنبه جینگولی وار

امروز روز خوبی بود ! با خنده ! با درس عبرت ، یکمی دلهره و کللللیییی انرژی مثبت و شادیصبح لبه جدول ها راه میرفتم و آهنگ بی نظیر رو گوش میدادم !!!! (( عاشق کافه است عاااشق بااارون ))یعنییی من عاشق پاییز نازگوگولییی امممم انقدر دلبررره !!! با نارنگی ارنجی و خوشبو !!! مربای به !!! هوای خنکی که دلت میخواد آستین هاتو بکشی پایین  و دستاتو  گرم کننیییی :))))اصلا پاییز یه بویی میده !! نمیده ؟؟؟ قشنگ میفهممش  شما چی؟؟؟ باید توی این  پاییز برم پردیس کتاب :) غرق شم بیام بیرون تاریک شده باشه هوا ( دم دم های ساغت 5  نیم  برم سینما هویزه فیلم رد خون رو ببینم :))) حتماا اینکارا جزو برنامه ام هست :)) قولل به خووودم !!!صبح رفتم دانشگاه دکتر اکبرزاده گفت پیش داداش ام بری حتما هر  هفته گزارش بدی از پروژه ات که چیکار میکنی!!! گفتم من هروقت میرم یا جلسه دارن یا نیستن !!! گفت اره داداش امو میشناسم واسه همین میگم برو حتما پیشش!!دیگه عصری رفتم باشگاه داداش کوچیکه آقای م  رفته بود زودتر از من کلید باشگاه رو از مغازه لبنیاتی رفته بود سکته زدم وقتی گفتم سلام میشه کلیدو بدید؟ گفت یه آقایی همین چند دقیقه پیش اومد کلیدو گرفت رفت !!! یعنییی گفتم بسم الله یعنی کی بودههههه؟؟؟ میترسیدم برم تو !!آخه قرار نبود اون بیاد !!!!خلاصه کلاسمم تشکیل نشد دست از پا دراز تر برگشتم خونه !! توی راه توی اتوبوس غروب و رنگ نارنجی آسمون رو نگاه میکردم و خووووشگلترین صحنه بود اونموقعععع !!!! :)))) 

, متن اهنگ محلی عجب بوی خوشی دارد برادر

,    ,    متن اهنگ محلی عجب بوی خوشی دارد برادر,    متن آهنگ شاد برای عروسی برادر,    متن آهنگ غمگین لری برای مرگ برادر,    متن اهنگ دشتی در سوگ برادر,    اهنگ از دست دادن برادر,    متن عجب بوی خوشی دارد برادر,    اهنگ غمگین فوت برادر,    اهنگ زود رفتی داداش,    متن اهنگ غمگین داداش,    متن آهنگمتن آهنگ قدیمی

239

اقا خدایی وقتی استوریامونو ازتون هاید میکنیم ب رومون نیارید دیگهخوب چی بگیم مثلا؟ اره داداش دوس داشتم هاید کردم. خوب تو معذوریت قرار میگیریم. تازشم خودتون میشین . 

داداش فضول

میم ساعت شیش ونیم خبرداد که کجابیام؟ گفتم بیافلان جا  اقا اماده شدم ورفتم ،داداشمم رفت نون بخره ! بعد من پیاده رفتم تا محل قرار! دیدمش دست دادیم با ی دوستش بود! میم ریش گذاشته بود و این قیافشو بیشتر نشون میداد بااینکه۱۹ سالشه ! پیاده میرفتیم وحرف میزدیم که گوشیم زنگ خورد داداشم بود،گف این دوتاعنتر کین باهات ،میخواستم بیام  ​​​​​وفلان ،گفتم زر زر نکن مامان درجریانه گوشیو قطع کردم بدم میاد با ۱۶ سال سنش واسه من شاخ میشه  با میم و دوستش رفتیم بازارچه ، مغازه هارو بالاپایین میکردیم و تهشم یجا وایستادیم تا کفش بخرن،ازاین کفش امریکایی خرکارا باقیمت خیلی خوب! تهشم منو رسوندن ! تقریبا ده دیقه ای هست رسیدم  !  بابامم خونس ! مامانم پرسید کجابودین وچیکارکردین؟ منم گفتم همه چیو!  بعدم گفتم که داداش غلط کرد اومددنبالم   تازه میم و دوستش مریض بودن و اینارو اعزام کرده بودن بیمارستان ارتش مرکز استان،براهمین اینجا اومده بودن !  ​​​​​  

ناراحتی

ناراحتی ینی جلوت قورمه سبزی باشه با نوشابه مشکی و ماست ولی تو فقط زل بزنی بهش و پاشی بری :( ناراحتی ینی داداش کوچولوت کلی برات ادا دربیاره بخواد بخندونتتت ولی تو واکنشی نشون ندی :(  

شب کاری

ساعت نه و نیم امشب باید بشینم پشت سیستمم و فایل های داداش رو سر و سامان بدم. ساخت فایل پاور پوینت برای ارائه براش مهمه.میخوام توی خونه وب رو به روز کنم اما نت وصل نمیشه فقط سامانه گفتوگو فعلااله

خوشتیپ کی بودم من؟؟؟ *-*

کاهش وزن اونقدرا هم کار سختی نیست.فقط باید استمرار داشته باشی تا نتیجه بده همیشه فکر میکردم خخخخخخخخیییییییللللیییییییی سخته برا همین بهش فکر نمی کردم تا این که داداش عزیز منو با حقیقت مواجه کرد و گفت تیپ و هیکلم داره خیلی زشت میشه  البته اینجوری نگفت با دعوا و تشر گفت، الان 2 هفته ای میشه که دراز نشست رو شروع کردم، یک هفته ای هم میشه که دویدن تو حیاط رو شروع کردم، خیلی موثر بوده و همه میگن لاغر شدی. اگه بتونم به وزن ایده ال برسم با قد 174 چی میشه  من که همین جوری هم عاشق خودمم، دیگه اون موقع روزی صد بار قربون صدقه خودم میرم ( وی یک عدد خود شیفته است ) یه اپلیکیشن کاهش وزن هم نصب کردم در 30 روز. دیروز شو انجام دادم انشاالله اینم، کامل انجام بدم، عالی میشم میخوام دفعه بعدی که داداش مو ببینم بگه چه خوشتیپ شدی :)) ( وی یک عدد عقده ای شده است )

وباز هم بهارنارنج و روزنوشت

  1دختر خاله سه سالم نشسته بودلب پله بالاخونه و پاشو گذاشته بود روشکم پسر خاله بزرگم که اون پایین خوابیده بود. پسرخالم گفته بود حاج خانم پات اینجا چیکار میکنه؟ یه مکث کرد گفت:این پا رومیبینی!؟دفعه بعد به من بگی حاج خانم میاد تو صورتت   2 وقتایی میخوام دم ظهر داداش برسونم یه چادر پوشیده دارم کلا پوشیده است ازین خیلی حجابیا میپوشمش  میگیرم جلو  که افتابم نسوزونه صورتمو. عینک آفتابیم میزنمو چون قدم کوتاهه صندلیم میکشم جلو اونوقت داداش به مامان گفته بود سمیرا پشت فرمون این چادررو میپوشه صندلیم میکشه جلو شبیه سوسک میشه   3 مامان زنگ زده خاله پسر خاله جواب داده بی حوصله  مامان حالشو پرسیده گفته چیکار داری بگو:| صدای خاله هم ازون ور تلفن میومده که کیه گوشی بده مامان بعد مامان میگه گوشی بده مامانت میگه:مامانم نیست رفته نونوایی نون بگیره بعدا زنگ بزن خداحافظ:| زنگ زدم میگم چرا پسرت اعصاب نداره! میگه روز اول مدرسه رفتن اومده میگه من دیگه خسته شدم همش میگن بشینین حرف نزنین اعصابم خرده    

دانلود آهنگ جدید میترسم سالار عقیلی

سالار عقیلی میترسم Download New Music Salar Aghili – Mitarsam  دانلودآهنگ میترسم به همراه متن آهنگ از رسانه ویک موزیک با بالاترین سرعت و قابلیت پخش آنلاین با کیفیت ۱۲۸ و ۳۲۰ بهمراه پخش آنلاین و متن آهنگ برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید. ادامه مطلب

قصه های یک پدر برای فرزندش.

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. توی یه جنگل سبز. پشت یک کوه بلند. توی یک مزرعه سبز و قشنگ. که یک رودخونه زلال و پر آب، خیلی آروم از کنارش رد میشد     فرزندم : این شروع تمام قصه هایی بود که هر شب برایت میگفتم. تا تصویری از بهشت را در دلت بیندازم و تو را نسبت به آن متمایل کنم. و در بیش از نود درصد قصه هایم اگر برادری محور قصه بود اسم شخصیت ها حسن و حسین بود. یا حسین و عباس بود. مثلا میگفتم: "حسین همینطور که بازی میکرد افتاد توی یک چاله ی کوچولو. و پاش گیر کرد. و داد میزد یکی بیاد کمکم کنه. کسی نیست که کمکم کنه؟ بعد داداش کوچولوش عباس صداش رو شنید و بدو بدو بدو رفت پیش داداش حسینش گفت چی شده داداشی!!!. چی شده داداش حسینم!!!. الان کمکت میکنم." یا اگر بحث معلم و شاگرد بود اسم شخصیت های من محمد و علی بود. یا اگر بحث خواهر و برادری بود اسم شخصیت های حسین و زینب بود. یا عباس و زینب بود. اگر موضوع قصه ام پدر و فرزندی بود اسم شخصیت های من رضا و جواد بود. یا علی و زینب بود. اگر موضوع قصه های من دوری مادر و فرزندی بود اسم شخصیت های داستانم فاطمه و مهدی بود.   فرزندم من برایت قصه ای نگفتم که شخصیت های داستان چند انسان باشند و من نخواسته باشم به صورت غیر مستقیم حب اهل بیت را در دلت نهادینه کنم. و الان بعد از چندین ماه که برایت قصه میگویم تا شروع میکنم به: یکی بود یکی نبود. آنقدر ابتهاج در چهره ات نمایان میشود که انگار خواب از چشمانت میپرد. وقتی به ترسیم بهشت میپردازم: توی یک جنگل سبز. خودت هم با من تکرارش میکنی و حتی اگر نگویم این توصیف را انگار قصه ای برایت نگفتم. . . میگویند حق متعال انسان را با آرزوهایش امتحان میکند. از خدا میخواهم هیچ وقت اینطوری امتحان نشوم که فرزندانم در مسیری غیر از مسیر اهل بیت گام بردارند.

اگه در ابتدای آشنایی، دختر و نپسندیدم، چطور رابطه رو تموم کنم؟

سلام من یک پسر هستم. من پسری بصری هستم و اول از قیافه و هیکل طرف خوشم میاد (معمولا) و بعد جذبش میشم و درباره باطنش و سایر مشخصاتش بررسی میکنم.  حالا اگر بر اساس همین ظاهر رفتم جلو و بعدش همون اوایل فهمیدم که به درد هم نمیخوریم، و البته دلیل خیلی منطقی هم نداشتیم، مثلا از صدای طرف خوش مون نیومد! یا از لحن حرف زدنش! یا فهمیدیم 5 تا داداش داره!! و خلاصه یه دلیلی که خیلی نمیشه بهش استناد کرد. مثلا نمیشه خیلی راحت گفت خانوم شما فرضا نماز نمیخونی و من میخونم و ببخشید خداحافظ! و اونم نمیتونه چیزی بگه. ولی اگر بگی چرا 5 تا داداش داری ممکنه به ما چیزی نگه ولی بره به 5 تا داداشش بگه تا اون ها بیان جواب مارو بدن! خلاصه دخترها جواب بدن لطفا که چطور در این مواقع آشنایی رو خاتمه بدیم که به شما برنخوره و پشت سرمون انواع حرف ها و تهمت ها و نفرین ها رو نکنید؟ و دل خودتون هم نشکنه؟ ادامه مطلب

تنهایی

کی تنهاس الانخیلی ها دورمن اما همیشه ی چیزی کمه خدا جون نکنه تو ازم دلگیری ک قلبم تند میزنه گاهی اوقات بنظرتون کی میریم سر خونه زندگیمون هر دفعه میاد پیشم و خودمو و ذهنمو میسازم ک دوسش دارم باز میره تنها میشم مال اونم ولی تنهام بخاطر من داره تلاش میکنه میدونمآره همش بخاطر منه میدونمخیلی دوسم داره میدونم بنظرتون کی دوباره میاد دعا کنین کنکور قبول شم دلم برا داداشم تنگ شدهداداش واقعیم نیس ولی دوسش دارم آزمونم افتضاح شد داداش گفت درصداتو بزن ی جا همه ببینن یکم خجالت بکشی ب حرفش گوش دادم  چقدر دلم ی ابراز محبت درست و حسابی میخواد تا حالا برا شما هم پیش اومدههه! ی عالمه درس دارم اما امروز فازم خوب نبود برام دعا کنین ک کنکور قبول شم تو این تنهایی آهنگ صدایم بزن چارتار شاید خوب باشه الان دارم گوش میدم سیم هدفون چقد کوتاهه خدایا ممنون ک هستی بابت همه ی خوبیات مرسی ببخشید گاهی اوقات شیطون میاد میگه یکم دلت بگیره خب کفر خدا ک نمیشه  چی کار کنم دیگه تو ک میفهمی منو تنهام نذار خب؟!

آخری - یک

عزیز میگفت دلم برای اون روزا تنگ شده، برای آقاجون خدابیامرز، که وسط چله تابستون با یه هندونه گنده زیر بغلش عصری میومد خونه، مینداخت گل حوض و خاک تنش رو میتد، امیرعباس رو صدا میکرد که بره از سر کوچه دو تا نون سنگک و یه قالب پنیر بگیره، که عصرونه نون و پنیر و هندونه داریم. چشامو بستم و اون روزها رو به خاطر آوردم، اون وقتا که من و محمود و آبجی فهیمه تو حیاط بازی میکردیم و داداش عباس تو اتاق گوشه حیاط واسه امتحان نهایی درس میخوند. بعد از عباس عزیز چند سالی طول کشید تا دوباره مادر بشه و فاصله سنی ما با عباس زیاد بود، اما عباس یه چیزهایی از عزیز و آقاجون دیده بود که ما هیچ وقت ندیدیم، جوونی و سرزندگی، آره، بعد از ما عزیز و آقاجون دیگه پیر شده بودن، درست وقتی که من به دنیا اومدم دیگه سنی ازشون گذشته بود و منو داداش عباس و آبجی فهیمه بزرگ کرده بودن، موقع درس و مدرسه هم همیشه ریاضی هامو از داداش عباس میپرسیدم و کاردستی هامو آبجی فهیمه درست میکرد، من آخری بودم، بچه ای که گاهی فکر میکنم نباید به دنیا میومد، چون از وقت بچه داری گذشته بود. اما بعد از فوت آقاجون عزیز میگفت اگه تو نبودی من خیلی تنها میشدم، ده سال بعد از آقاجون من همیشه پیش عزیز بودم و هیچ وقت نشد که با رفقا یه سفری برم و چند روزی خونه نباشم، نه که عزیز نذاره، نه، خودم دلم رضا نمیشد تنهاش بذارم، آخه بعد از آقاجون مرد خونه من بودم و احساس مسئولیت میکردم. روزی که آقاجون مرد خوب یادمه، صبحش میخواستم ببرمش دکتر، اما تو راه یهو حالش بد شد و تو درمانگاه سرکوچه هم از دست کسی کاری ساخته نبود، آقاجون تو بغل خودم رفت، چشماشو بست و انگار که دکمه رو زده باشی خاموش شد، برای همیشه خاموش شد. پ ن: قلم فرسایی های عصرانه. ادامه دارد

آخری - یک

عزیز میگفت دلم برای اون روزا تنگ شده، برای آقاجون خدابیامرز، که وسط چله تابستون با یه هندونه گنده زیر بغلش عصری میومد خونه، مینداخت گل حوض و خاک تنش رو میتد، امیرعباس رو صدا میکرد که بره از سر کوچه دو تا نون سنگک و یه قالب پنیر بگیره، که عصرونه نون و پنیر و هندونه داریم. چشامو بستم و اون روزها رو به خاطر آوردم، اون وقتا که من و محمود و آبجی فهیمه تو حیاط بازی میکردیم و داداش عباس تو اتاق گوشه حیاط واسه امتحان نهایی درس میخوند. بعد از عباس عزیز چند سالی طول کشید تا دوباره مادر بشه و فاصله سنی ما با عباس زیاد بود، اما عباس یه چیزهایی از عزیز و آقاجون دیده بود که ما هیچ وقت ندیدیم، جوونی و سرزندگی، آره، بعد از ما عزیز و آقاجون دیگه پیر شده بودن، درست وقتی که من به دنیا اومدم دیگه سنی ازشون گذشته بود و منو داداش عباس و آبجی فهیمه بزرگ کرده بودن، موقع درس و مدرسه هم همیشه ریاضی هامو از داداش عباس میپرسیدم و کاردستی هامو آبجی فهیمه درست میکرد، من آخری بودم، بچه ای که گاهی فکر میکنم نباید به دنیا میومد، چون از وقت بچه داری گذشته بود. اما بعد از فوت آقاجون عزیز میگفت اگه تو نبودی من خیلی تنها میشدم، ده سال بعد از آقاجون من همیشه پیش عزیز بودم و هیچ وقت نشد که با رفقا یه سفری برم و چند روزی خونه نباشم، نه که عزیز نذاره، نه، خودم دلم رضا نمیشد تنهاش بذارم، آخه بعد از آقاجون مرد خونه من بودم و احساس مسئولیت میکردم. روزی که آقاجون مرد خوب یادمه، صبحش میخواستم ببرمش دکتر، اما تو راه یهو حالش بد شد و تو درمانگاه سرکوچه هم از دست کسی کاری ساخته نبود، آقاجون تو بغل خودم رفت، چشماشو بست و انگار که دکمه رو زده باشی خاموش شد، برای همیشه خاموش شد. پ ن: قلم فرسایی های عصرانه. ادامه دارد

دانلودآهنگ دخترخجالتی از دانیال هندیانی

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

عروسی نوشت

بعد ها تو تاریخ از مادرم به عنوان تنها زنی یاد میشه که از من چشم شنیده و موفق شده بهم زور بگه و از خواهرم به عنوان تنها زنی یاد میشه که موفق شده از من اعتراف بگیره.  امشب عروسی دختر خاله بود برخلاف توافقی که از دو هفته پیش با مامان کرده بودیم که من نمیام لحظه اخر یه دست کت شلوار دستم داد که پاشو بریم یه جوری گفت که جرئت نکردم که نه بگم ولی گفتم  لباس رسمی نمیپوشم و مامانم کوتاه امد که هر طور دلت میخاد بیا فقط بیا منم یه دست از پیراهن شلوار های معمولی که برا سرکار میپوشم  پوشیدم و جمعه من که قرار بود همه اش بخوابم  اول به کت وشلوار خرید برای اقا داداش گذاشت  بماند که چقدر مغاز بهم ریختم و داداش مجبور کردم چند دست کت وشلوار بپوشهداداش ام فقط با حرص میگفت  اگه خودت بودی انقدر لباس عوض میکردی؟چون تجربه خرید بامنو داره ومیدونه معمولا حوصله پوشیدن لباس تو مغاز ندارم ویه چیزی میخرم و چند وقت بعد هروقت که بخوام از لباس استفاده کنم میپوشمش  همین  باعث حرص خانواده میشه که ما نمیدونیم چ میپوشی و چی داری و.از عروسی دور نشیم که رفتیم عروسی و برخلاف تصورم بسی خوش گذشت اما چند مورد رو مخم بوداول رقص نور که باعث میشد چشمم درد بگیرهدو دنباله لباس عروس اخه من نمیفهمم اون همه پارچه چیه اضافی هی ملت پا میزارن روش و اگه یه روزی زن بگیرم بخواد لباس دنباله دار بگیره میبرم میذارمش خونه باباش همون جا کات فور اوروالا من اعصابه دومتر پارچه اضافی ندارم  بجاش برخلاف بقیه ملت اصلن اعتقاد ندارم که عروس و داماد باید سنگین باشن و فکر میکنم  یه شبه و هرچقدر ادم دلش میخاد اون شب شادی  کنه اهان تازه به عروس پیشنهاد میکنم کفش اسپرت بپوشه  و اینکه داشتم فکر میکردم عروسی های ما با اهنگ کوردی چقدر خوبه یعنی وقتی فکر میکنم عروسی بدون اهنگ کوردی و رقص کوردی مثل پیتزا بدون سس یا اصلن مثل قورمه سبزی بدون گوشته  خلاصه اینکه امشب بسی با داداش رقصیدم و حسابی منو از جلد امیرحافظ خشک که معمولا نمی رقصه و اصولا اهل شوخی این موارد نیست در اوردن ولی من هنوز دارم حرص جمعه ای رو میخورم که نقشه کشیده بودم تمام روز بخوابم و نشد بخوابم    

من :((

من از دنیا یاد گرفتن که به کسی رو ندم، نخندم  من از دنیا یاد گرفتم که به کسی لطف نکنم  از دنیا یاد گرفتم به کسی اعتماد نکنم و با کسی رفیق نشم. . . . کاش یه داداش داشتم مثل خودم با همدیگه دنیارو نابود میکردیم :))  

اولین نوشته بعد از اغتشاش

به نام مهربان ترین .بعد از حدود 8 روز امروز اینترنت بین الملل وصل شد و من  برگشتم.چه اتفاقاتی افتاد توی دوسه روز اغتشاش . چقدر کشته شدن چقدرا زخمی شدن و چقدرا بی شغل و.از فلکه احسان تا آخر تاچارا حتی یه بانک سالم نیست همه روو آتیش زدن .آخه نامسلمونا اعتراض دارید مثل انسان اعتراض کنید . من به شخصه طرفدار آشوب نیستم ولی خب یه عده عقده کرده سر جیگرشون و منتظر اتفاق هستن که اغتشاش کنن .هنوز هم میترسم برم مالی آباد برای دکتر فارغ از مشکلات و درگیریها داداش هم این روزا حال خوشی نداره .و داره ذره ذره خودشو آب میکنه .یکشنبه شب هفته پیش رفت خونه خودشون و از همون موقع اذیتاش شروع شد جوری که من پنج شنبه گذشته رفتم خونشون و بخاطر مامانم باهاش بحث کردم ولی کو گوش شنوا .و هنو مادرم خون به جیگر هست و با اینکه به کلک گفتیم برای فاطی اخطاریه رفته ولی امروز هم نرفت خودشو معرفی کنه . خدا یا خودت کمک جوونها بکن کمک داداش منم بکن.پ ن: دخمل مدرسه آقا سرکار منم کم کم برم ناهار {ماکارونی پزون } 

تولدت مبارک عزیز خواهر .

سال هزار و سیصد و چهل و نه، در چنین روزی، ساعت ده صبح، خدای مهربون یه داداش کوچولوی خوشگل و تپل و دوست داشتنی به من داد که من با همه قهر کرده بودم که چرا هرکی میاد خونه مون برای اون کادو میاره نه برای من! تا اردیبهشت امسال داشتمش . نه. هنوزم دارمش . هست ولی تهرانه . خوب طبیعیه که من نتونم ببینمش . چون من شیرازم و اون تهران صداشو هم دیگه نمیتونم بشنوم . خوب فکر میکنم در دوره ای زندگی میکنم که تلفن هنوز اختراع نشده . آره . داداش کوچیکه عزیزم هنوز با ماست و مثل همیشه شوخی میکنه و به دخترم میگه: دایی جون، اون پیرزن مچاله ای که گوشه خونه تون زندگی میکنه هنوز زنده ست؟!! تولدت مبارک عشق خواهر . اینم تقدیم به تو که همیشه شادی و نشاط رو دوست داشتی دوست داری .  

9.آقای برادر

+مینا؟؟-جانم داداشی؟؟+امسال خوب خوندی یا نه؟؟-یا نه+خوب بخونیا-به تو چه؟؟+به من چه؟؟-بلی+اوکی-داداش؟؟+-داری فحش میدی؟؟+به تو چه-داری به من فحش میدی+به تو چه-به من چه؟؟+به تو چه-شکر خوردم :/+توله سگ *یدونه از این داداشا واستون ارزومندم*توله سگ تیکه کلامشه کسی رو خیلی دوست داشته باشه بهش میگه 

تغییر حالت!

* کله‌ هایشان ریتمیک‌وار به اینور و آنور می‌رفت و مویِ وِی ها در‌هوا پخش و پلا می‌بود! * نمی‌دونم مامان تو چایی‌هاش چیزی ریخته یا آهنگای داداش زیادی باحاله:)) خلاصه که جاتون خالی:)) + ممنونم که اونجاهایی که حالم بده انرژی می‌دین⁦❤️⁩

نشونه

پست آخر .یه نشونه هایی دارم میگیرم آقا سید .میترسم بگم همونه بعد همون نباشه بعد نشه .دلم میترسه نگرانه کلی  فکر توشه اما .نشونه اومده باور نمیکنم که خدا منو حاحت روا کنه .اینقدر حضور خدا خیلی برام سنگینه .هر چی خیره برام پیش بیار خدا .گفتم بهت خوشبختی می خوام داداش میلاد دعام کن.

نمیدونم چه غلطی بکنم؟

من فیلم های عربی فلاح رو میخوام فیلم های زبان زینعلی رو هم میخوام نمیخوام دیگه به بابا بگم پول بده میخوام دی وی دی بخرمبه داداش هم روم نمیشه بگم، آخه پول آزمون مو داداش داد گفت هدیه من برا کنکورت، بازم بهش بگم پول میخوام  میده، ولی زشته رابطه م مم جوری نیست که ازش پول بخوام، خودمم اونقدر پول ندارم، من چیکار کننننممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه خدایا من چرا انقد بدبختم؟؟؟ چرا دکتر انقد بد قوله؟؟؟ چرا گفت هارد مو میفرستم برات ولی نمیفرسته؟؟؟؟ اگه اون هارد شو بفرسته من دیگه نیاز نیست چند میلیون پول بدم دی وی دی و فیلم الان تنها چیزی که میتونه ارومم کنه، مشت زدنه خسته شدم، همیشه فکر میکنه من تمام امکانات برام فراهمه فکر میکنه من هیچ کمبودی ندارم، فکر میکنه من نمی خوام درس بخونم که موفق شم،، بخدا هرچی زبان و عربی رو میخونم کمتر میفهمم، اینو به کی بگم،،، بابا بخدا من دلم میخواد قبول شم من هیچ وقت کمبود هامو به زبون نیاوردم، هیچ وقت نگفتم چی میخوام، هیچ وقت نخواستم چیزی ازت بخوام که تو رو بزارم تو فشار، چون میدونم فراهم میکنی، بابا من مشکل دارم تو زبان و عربی، وولی روم نمیشه بهت بگم، همیشه هم داشتم، درصد 0 زبان تو کنکور قبل اینو با تمام توان فریاد زد ولی کسی نخواست بشنوه 

عنبر نسا

پهن الاغ ماده، قشنگ بسته بندی شده هفشتا دونه هفت تومنداداش ما کمک معیشتی شما رو نخواستیم! اجالتا به هر خانوار یه باکس از این عنبر نسا ها بده دود کنیم از آنفولانز نمیریم، به امید خدا اگه نسلمون منقرض نشد تو راهپیمایی بعدی جبران می کنیم!

.

این خونه و آدمای دوست داشتنی و عزیزِ توشاز صدای خنده های داداش جون دوباره میگیرم از ذوق مامان بخاطر سرویس چینی نقش آبی ای ک عاشقش بودمو برام خریدهاز صدای بابا و شوخی کردناشجون دوباره میگیرم اما ی واقعیتی ک هست اینه ک این خونه و تمام نعمتایی ک توش دارم نهایتا دوهفته برام قابل تحمله و واقعیت بد تر اینک منم برای این خونه نهایتا دوهفته قابل تحملم یعنی میخوام بگم دوست دارم مهمون باشم ی هفته نباشم دلتنگ بشم دلتنگم بشن ی هفته سه روز چاهار روز باشم

دلنوشته های شما(244)

داداش #جابرم میگه:  #انقلاب به اندازه‌ی عظمتش #جابر داره؛مادرهایی که جابر و بهتر از جابر تربیت میکنن. پ.ن: جابر ، خود به خود جابر نشد، آغوش مادرش اونو جابر کرد. دامن پاک مادرهای ایرانی لایق جابر پروریه!!! #تربیت_سالم#مادران_جابر_پرور#جهاد_ادامه_دارد . ادامه مطلب

ازمون بعد

سسسسسلللللااااامممممدلم برا نوشتن اینجا تنگ شده بود ازمون جمعه حتما باید ترازم بیاد بالا ازمون قبل پس رفت داشتم  ولی قول جبران دادم. دکتر هم بد قولی کرد :/// هنوز هارد شو نفرستاده :/// جایزه هم که قول داد رو نفرستاد. باهاش قهرم دروغ گو دم داداش گلم گرم جو خونه رو ارون کرده. فشار روم خیلی کم شده، الهی دورش بگردم. کلی با بابا حرف زد، خدا رو شکر جواب داده خرف زدن هاش 

302

وقتی تو خوابم میایی سرگردون تر میشمخوابی ک دم دمای صبح دیدم رو هنوز یادمه.دور اما نزدیک .اشتی اما قهر هنوز.حرف میزنیم توی رویا اما توی واقعیت دلهامون سیاههتوی خواب داشتم بهت در مورد داداش ص بهت میگفتم .اون روزی ک گفت ظهرش داشته باتوحرف میزده و من گفتم عه زنده اس ؟ ک بعدش گارد گرفت و قرمز شد.مگه اینکه داداشت برات براق بشه دیگه .

معرفی کتاب مجموعه چهارده خورشید و یک آفتاب

"چهارده خورشید ویک آفتاب "گنجینه ای است ازنکات مهم  ومطالب نغز و خواندنی ازحیات پرپرکت معصومین علیهم السلام. جلدهای هفتم ،نهم ،یازدهم به ترتیب باعناوین "آفتاب دانش" ،آفتاب درمحاق"،وآفتاب در حصار .روایت هایی بسیار کوتاه ازابعاد گوناگون زندگی و امامت امام باقر ،امام کاظم ،وامام هادی علیهم السلام است.

keyboard_arrow_up