قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

دایی ابراهیم کشف مطلب

دایی عزیز

دایی موجود بسیار عجیبیه، داشتنش خیلی خوبه، خدا همه عزیزانتون رو براتون حفظ کنه، یکی از دایی های عزیزم رو متاسفانه روز جمعه از دست دادم، خیلی براش دعا کردیم، خیلی پیگیر کاراش بودن که خوب شه، اما متاسفانه تقدیر چیز دیگه ای براش رقم زد، شاید مصلحتش این بوده که از بین ما بره ، دایی عزیزم روحت شاد ⁦❤️⁩

مادربزرگ بی اعصاب

رفتیم خونه مادربزرگم همه دایی و زن‌دایی‌ها هم بودنمادربزرگم گفت پسرم زن بگیرگفتم ننه با سلیقه خودت برام زن بگیریه نگاه به زن‌دایی‌هام انداخت و گفت من اگه سلیقه داشتم اینا عروسم نبودن

دایی جان ناپلئون و پپه ها!

درباره رمان دایی جان ناپلئون تابستان جایی کلاس میرفتم. درباره رمان نویسی بود و استاد به نامی داشت. استاد به نام کلاس هر وقت میخواست مثالی بزند و مبحثی را فرو کند در کله مان، در کنار بقیه کتابها رمان "دایی جان ناپلئون" را که ایرج پزشکزاد 50 سال پیش نوشته جلو ادامه مطلب

تلقین

هر چه بابابزرگ دختر دوست بود، ته نگاه مامانجون،  پسر دوستی موج میزد. روزهایی که آایمر سخت در حال قدرتنمایی  بود از مامانجون  پرسیده بودیم که چند فرزند دارد ؟و پاسخ داده بود ۷ تا، و وقتی از او خواستیم  فرزندان ش را نام ببرید ، نام دایی بزرگم را دو بار تکرار میکرد ، و ما غش غش میخندیدیم  و سر به سر دایی جان میگذاشتیم که چه دلبری کرده است که اینگونه عشقش  در قلب مامانجون  با شدت و حدت جریان دارد. و دایی جان فقط میخندید ،خنده ای از ته دل. واین اخرین خنده های از دل بود که از دایی دیدم. بعد ها وقتی دستان مردان ایستاده در اطرافش به سمتش دراز شد تا او را از قبر مامانجون بیرون بکشند ، به چشم دیدم که مردی که ازقبر بیرون امد دایی من نبود. دایی ام قبل از انکه وارد قبر شود شقیقه هایش سیاه بود و سینه اش ستبر و پاهایش استوار ،اما این مردی که از قبر خارج شد شقیقه هایش سفید بود شانه هایش افتاده. .

گزيده دانلود رايگان کتاب سلام بر ابراهيم 1

دانلود رایگان کتاب سلام بر ابراهیم 1بسم رب الشهداءجهت دانلود کتاب سلام بر ابراهیم 1 باذکر صلوات روی لینک زیر کلیک کنید. [PDF]گزیده ای از كتاب س?م بر ابراهیم زندگینامه وخاطراحجم: 3.38 مگابایت

کاش دنیا مثل قدیما بود

ما بچه بودیم . بابام یخ فروش بود گاهی درآمد داشت گاهی هم نداشت . گاهی نونمون خشک بود گاهی چرب  شاید ماهی یکبار هم غذای آنچنانی نمیخوردیم. نون و پنیر و سبزی گاهی نون خالی. اما چشممون گشنه نبود.   یه دایی داشتم اون زمان کارمند دولت بود . ملک و املاک داشت و وضعش خوب بود. مادرمون ماهی یک بار میبردمون منزل دایی . زنش، زن خوبی بود . آبگوشت مشتی بار میذاشت و ادامه مطلب

228-قصه ی مادر بزرگ

قبل از عید م رفتیم خونه مادر بزرگ  عکس دایی ام رو دیورا دیدم که قدیمی بود البته همه خانواده ما احترام خاصی برای دایی مان قائل بودیم و هستیم و خواهیم بود مادر بزرگم گفت: آره این عکس دیگه قدیمی شده منم پیش خودم گفتم حتماً یه عکس باید ازشون طراحی کنم و به دست شون برسونم  ادامه مطلب

یار مهربان ۳۰۲ | خدای خوب ابراهیم

خدای خوب ابراهیم بررسی ویژگی‌های قرآنی شهید ابراهیم هادی مؤلف: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، نشر شهید ابراهیم هادی، قطع پالتویی، چاپ 1398، 96 صفحه، 9500 تومان از بزرگان محل و مسجد ماست. کنارش نشستم و گفتم از ابراهیم برایم بگو. سکوت کرد. چشمانش خیس شد و شروع کرد. جوان بودم. محیط فاسد قبل از انقلاب. می­خواستم کار را رها کنم. می‌خواستم به دنبال هرزگی بروم و. آن روز سرکار نرفتم. ابراهیم هم سر کار نرفت؛ چون تا ظهر با من در خیابان راه رفت و حرف زد تا مرا هدایت کند. صاحب کار من که از بستگانم بود، دنبالم آمده بود. یکباره مرا دید. جلو آمد و یک کشیده محکم در صورت ابراهیم زد! فکر کرده بود او باعث گمراهی من است! اما ابراهیم . برای خدا صبر کرد. صبر کرد تا توانست مرا آدم کند. صورتش خیس خیس شده بود و با سکوتش این آیه را فریاد می زد:  وَلِرَبِّکَ فَاصْبِرْ» و بخاطر پروردگارت صبر کن (مدثر/7)

نیمه شعبان

نیمه شعبان بود . با ابراهیم وارد کوچه شدیم .بچه های محل انتهای کوچه جمع شده بودند . وقتی به آنها نزدیک شدیم همه مشغول ورق  بازی و شرط بندی بودند.ابراهیم بادیدن آن وضع خیلی عصبانی شد . اما چیزی نگفت .من جلو آمدم و آقا ابراهیم را معرفی کردم.ایشان از دوستان بنده و قهرمان والیبال و کشتی هستند. بچه ها هم با ابراهیم سلام و احوالپرسی کردند .بعد طوری که کسی متوجه نشود ، ابراهیم به من پول داد و گفت : برو ده تا بستنی بگیر و سریع بیا.آن شب ابراهیم با تعدادی بستنی و حرف زدن و گفتن و خندیدن ؛ با بچه های محل ما رفیق شد.در آخر هم از حرام بودن ورق بازی گفت . وقتی از کوچه خارج شدیم تمام کارت ها پاره شده و در جوب ریخته شده بود !

دانلود آهنگ جديد محسن ابراهيم زاده به نام دوره کردم

دانلود آهنگ بیا غصه رو پر پر کن بیا حالمو بهتر کن از محسن ابراهیم زاده دانلود آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده به نام دوره کردمDanlod Ahang Jadid  Mohsen Ebrahimzadeh – Bia ghose ro parpar kon بیا غصه رو پر پر کن بیا حالمو بهتر کن بیا دوریتو کمتر کن بیا چشمامو کم تر کن دانلود آهنگ بیا غصه رو پر پر کن محسن ابراهیم زاده دانلود آهنگ بیا غصه رو پر پر کن محسن ابراهیم زاده    

بیایید گردوها را بردارید!

  همراه ابراهیم راه می رفتیم. عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم جلوی یک کوچه، بچه ها مشغول فوتبال بودند. به محض عبور ما، پسر بچه ای محکم توپ را شوت کرد. توپ مستقیم به صورت ابراهیم خورد به طوری که ابراهیم لحظه ای روی زمین نشست. صورت ابراهیم سرخ سرخ شده بود. خیلی عصبانی شدم، به سمت بچه ها نگاه کردم همه در حال فرار بودند تا از ما کتک نخورند. ابراهیم همین طور که نشسته بود دست کرد توی ساک خودش. پلاستیک گردو را برداشت داد زد: بچه ها کجا رفتید؟ بیایید گردوها را بردارید!. بعد هم پلاستیک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت کردیم. توی راه با تعجب گفتم: داش ابرام این چه کاری بود؟ گفت: بنده های خدا ترسیده بودند. از قصد که نزدند. بعد به بحث قبلی برگشت و موضوع را عوض کرد.   سلام بر ابراهیم، ص 39 و 40

دانلود اهنگ ابراهيم اسماعيلي آي امام امان در مسابقه اوسس ترکيه

دانلود آهنگ ابراهیم اسماعیلی خواننده ایرانی در مسابقه اوسس ترکیه دانلود فایل صوتی دو اجرای ( آهنگهای آی امان امان و هایدی سویله ) فوق العاده زیبا و شنیدنی ابراهیم اسماعیلی خواننده خوب اهل اورمیه کشورمون در مسابقه خوانندگی کشور ترکیه به نام ( این صدای ترکیه ) o ses türkiye با لینک مستقیم و کیفیت 320 و 128 از تهران دانلود  پخش اختصاصی از تهران دانلودابراهیم اسماعیلی در ابتدا با اجرای فوق العاده زیبای آهنگ هایدی سویله ( Haydi Söyle ) از خواننده محبوب ترکیه ابراهیم تاتلیس برنامش رو شروع کرد  و در ادامه با اجرای آهنگ آی امان امان از ماهسون کار خودش رو به پایان رسوند . ابراهیم اسماعیل با اجرای مسلط و دقیق خود باعث حیرت داروان و تشویق بی امان تماشگران برنامه قرار گرفت . دانلود آهنگ هایدی سویله ابراهیم اسماعیلیEbrahim Esmaeili – Haydi Soyla 320Ebrahim Esmaeili – Haydi Soyla 128دانلود آهنگ آی امان امان ابراهیم اسماعیلی Ebrahim Esmaeili – Ay Aman 320Ebrahim Esmaeili – Ay Aman 128

پوریای ولی معاصر

   مسابقات قهرمانی 74 کیلو باشگاه ها بود. ابراهیم همه حریفان را یکی پس از دیگری شکست داد و به نیمه نهایی رسید.آن سال ابراهیم خیلی خوب تمرین کرده بود. اکثر حریف ها را با اقتدار شکست داد   در نیمه نهایی حریف ابراهیم شدم، اما یکی از پاهایم شدیداً آسیب دید به ابراهیم که تا آن موقع نمی شناختمش گفتم: رفیق این پای من آسیب دیده، هوای ما رو داشته باش. ابراهیم هم گفت: باشه داداش، چشم. بازی های او را دیده بودم، توی کشتی استاد بود. با اینکه شگرد ابراهیم فن هایی بود که روی پا می زد، اما اصلاً به پای من نزدیک نشد! ولی من در کمال نامردی یه خاک ازش گرفتم و خوشحال از این پیروزی به فینال رفتم. ابراهیم با اینکه می توانست من رو شکست بده و قهرمان بشه، ولی این کار رو نکرد .   ولی من خوشحال بودم، خوشحالی من بیشتر از این بود که حریف فینال، بچه محل خودمان بود. فکر می کردم همه مرام و معرفت داش ابرام رو دارن. اما توی فینال با اینکه قبل از مسابقه به دوستم گفته بودم که پایم آسیب دیده، اما دقیقاً با اولین حرکت همان پای آسیب دیده مرا گرفت. آه از نهاد من بلند شد. بعد هم من را انداخت روی زمین و بالاخره ضربه فنی شدم. آن سال من دوم شدم و ابراهیم شوم، اما شک نداشتم که حق ابراهیم قهرمانی بود.   سلام بر ابراهیم ص 34 و 35

از اين تنور، 13 سال است نان مي‌خوريد!

در مورد علی دایی و از سرگیری یك قصه تكراری*خبرنگار از علی دایی می‌پرسد: شما چهره محبوب و مطرحی هستید، حیف نیست که امثال شما، علی کریمی و فرهاد مجیدی در لیگ نباشید؟» و دایی جواب می‌دهد: چیز غریبی نیست. طبیعت کار کردن در مملکت ما همین است. هیچ چیزی سر جای خودش نیست. علی کریمی و فرهاد مجیدی در فوتبال نیستند، چون کسان دیگری باید باشند!» بر منکرش لعنت که دایی محبوب و مطرح است و مردم دوستش دارند، اما این چه لحن مظلوم‌نمایانه‌ای است که یکی مثل علی دایی در چنین بزنگاه‌هایی انتخاب می‌کند؟ در اینکه فوتبال ایران عنصر چسبیده و زاید زیاد دارد تردیدی نیست، اما کی جا برای دایی تنگ بوده که او این چنین ژست قربانی می‌گیرد؟ ابتدای این فصل شایعاتی در مورد ممنوع‌الکار بودن دایی مطرح شد. اینکه چقدر درست بود یا نه را نمی‌دانیم، مثل خیلی چیزهای دیگر که در این مملکت از آن بی‌اطلاعیم. در عین حال اگر محدودیتی هم بوده، مذاکره جدی اخیر با گل‌گهر سیرجان نشان داد حالا دیگر منعی برای کار دایی وجود ندارد.غیر از امسال، علی دایی از سال 85 که وارد دنیای مربیگری شده، تقریبا بی‌وقفه و پیاپی کار کرده؛ دو دوره در پرسپولیس ، دو دوره در سایپا، یک دوره در راه‌آهن، یک دوره در صبا و حتی یک دوره در تیم ملی! این در حالی است که دایی هرگز مربی ارزانی هم نبوده و برای کار کردن شرایطی مثل حضور در پایتخت یا اطراف آن را هم لحاظ می‌کرده؛ اما حتی با وجود این شروط و قیود هم همیشه پیشنهادهایی برای او وجود داشته است. آیا در همه این سالیان فوتبال ایران پاک و خالص بوده و همین امسال که دایی هنوز تیم ندارد، این عرصه ناگهان به تباهی و سیاهی کشیده شده است؟ آیا آن روزها که دایی کار می‌گرفت، چسبیده‌ها جایی در فوتبال نداشتند و کار دست اهل فن بود؟ کلا سه ماه است بیرون نشسته‌ای اخوی؛ حداقل اصالت تنوری که 13 سال از آن نان برده‌ای را زیر سوال نبر.یکی دیگر از عادت‌های دایی، شریک تراشیدن به وقت تنگناهاست. او وقتی قرار است علیه منابع مجهول و غیرفوتبالی قبام کند، معمولا برای خودش شرکای خوشنام می‌تراشد. مثلا وقتی در میانه‌های لیگ یازدهم با محمد رویانیان در افتاد، در آن کنفرانس خبری مشهور خطاب به او گفت: تو از این فوتبال می‌روی، اما امثال من و علی کریمی می‌مانیم.» حالا بگذریم از اینکه چند ماه بعد دایی گران‌ترین قرارداد عمرش را با رویانیان بست و خودش شخصا علی کریمی را بیرون کرد! الان هم دایی برای ترسیم هر چه بهتر فضای متعفن فوتبال ایران، از کریمی و مجیدی وام گرفته و گفته اینجا برای ما جا نیست. شما که هیچ، اما مجیدی یک هفته هم نیست از تیم ملی امید استعفا داده و البته قبل از آن هم بدون هیچ کارنامه‌ای مربی و سرمربی موقت استقلال شد. علی کریمی دوست‌داشتنی هم خودش خوب می‌داند برخلاف بازیگری در وادی مربیگری هنوز هنر اثبات‌شده‌ای ندارد، بنابراین آرام و بی‌توقع سر جایش نشسته است. حالا شما چه می‌گویید آقای دایی؟ مطمئنیم این فوتبال پر از فساد و تیرگی و آدم‌های اضافی است، اما هزار برابر از آن مطمئن‌تریم که علی دایی خیلی زود به همین فوتبال برمی‌گردد. قبول ندارید؟ کمی منتظر بمانید!* همشهری ورزشی

محسن ابراهیم زاده دوره کردم

دانلود آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده دوره کردم آهنگ غمگین جدید دوره کردم از محسن ابراهیم زاده با کیفیت 320 و 128 به همراه متن ترانه از وبلاگ صفا موزیک Mohsen Ebrahimzadeh Dore Kardam Musics Center شعر و ملودی : محسن ابراهیم زاده / تنظیم قطعه : مصطفی مومنی / گیتار : حامد دهقانی ادامه مطلب

آیا پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله وسلم) از نژاد ایرانی بود؟

  آیا پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله وسلم) از نژاد ایرانی بود؟                                       به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان : آیا این مطلب صحیح است: پیامبر(ص) ما در اصل ایرانی است. دلیل: قبیله قریش که پیامبر(ص) از این قبیله بوده‌اند در اصل خود به حضرت اسماعیل(ع) فرزند حضرت ابراهیم(ع) برمی‌گردد. این را همه می‌دانیم که حضرت ابراهیم(ع) در بین النهرین زندگی می‌کردند و بین النهرین در آن زمان درست وسط ایران؛ یعنی تیسفون بوده است. زمانی که بابِل پایتخت ایران بوده، اسم حضرت ابراهیم براهیم» بوده که ایرانی است و پس از هجرت به فلسطین به زبان عبری شد ابراهیم و حضرت اسماعیل و اسحاق اسمشان عبری است. حضرت  ابراهیم دو زن داشتند به نام‌های سارا که نماد اسم فارسی است (دارا و سارا) و بانوی دیگر ایشان آناهیتا بوده است».

ت علی دایی در قبال آزربایجانی‌ها چیست؟

      خیلی منتظر ماندم تا شاید علی دایی اعتراضی به توهین‌های نژادی پرسپولیسی‌ها کند، اما نکرد. می‌توان به وضوح دید که علی دایی سالهاست با محوریت قرار دادن ی محبوبیت در بین تمامِ اقشارِ جامعه، رفتارهایِ اجتماعی خود را با تی پیش برده که حداکثر محبوبیت را در تمام اقشار از آن خود کند و همه را راضی نگه دارد. مثلا اقدامات انسان دوستانه در مواقع بحرانی کشور را بیاد آورید.در این میان راضی نگه داشتن قشری که در پاره‌ای از موارد تعلقات هویتی نیز دارند و جمع کثیری از هواداران تراختور را در برمی‌گیرد بسیار سخت بوده و در این معادله‌ی علی دایی جواب نمی‌دهد.

علامه جعفری و شهید ابراهیم هادی

  وقتی ابراهیم هادی مجروح شد و او را به منزل آوردند علامه [جعفری] از ما خواست تا ایشان را به ملاقات ابراهیم ببریم. وقتی ابراهیم متوجه حضور علامه در منزل شد، با آن وضعیت خواست از جا بلند شود و گفت: استاد! شما چرا زحمت کشیدید، ما خوب می شدیم خدمتتان می آمدیم. علامه جواب دادند: وظیفه ماست که به شما سر بزنیم، شما جانتان را در این راه گذاشته اید. امروز وظیفه ماست که به شما سر بزنیم. بعد علامه ادامه داد: هر بار شما می آمدید و درس می گرفتید، امروز نوبت من است که از شما درس بگیرم. ابراهیم که خیلی شرمنده شده بود، با ناراحتی گفت: نفرمایید استاد، ما خاک پای شما هستیم، هر چی داریم از شماست. دعا کنید سرباز راه ولایت باشیم   راوی: علی جعفری فرزند علامه جعفری؛  سلام بر ابراهیم 2، ص 75

دلم تنگ بود براي نوشتن

خیلی دلم تنگ بود برای نوشتنچقدر بد بود نت نبود و دلم واقعا تنگ نوشتن بوداز روزهایی که دوباره سرماخوردیم و آنفلونزایی که دوماه دقیق طول کشید تا روزهای بی قراری امیرحسین عزیزم که یکریز از تولدش و مهمانی حرف میزند و می شمارد مهمانان عزیزش را خاله اعظم و خاله سحر آوا و ددا زهره و پدر بزرگ مهربان و خیلی های دیگر حتا مایده که شمال است خاله الهه و پسرانش امیرعلی و آریان را که در اصل دختر دایی و نوه دایی های من هستند این پسرک ناز ما را امسال مجبور به گرفتن مهمانی مختصر تولد میکند و انشالله به زودی تولد سه سالگی اش را جشن خواهیم گرفت  

شهید ابراهیم هادی از چه چیزی حرص می خورد؟

یکی از بچه های باشگاه، بعد از انقلاب هوادار منافقین شد، ابراهیم خیلی حرص می خورد، خیلی ناراحت بود، مرتب می گفت: چرا اینطور شد؟ نکنه کم کاری از من بوده؟ خیلی هم تلاش کرد که او را برگرداند اما نشد.  راوی: حسین جهانبخش    سلام بر ابراهیم 2 ص 148

ابراهیم هادی و ادبش

یک شب به اصرار من به جلسه عیداهرا علیها السلام رفتیم.فکر می کردم ابراهیم که عاشق حضرت زهرا سلام الله علیهاست خوشحال می شود.مداح جلسه مثلا برای شادی حضرت زهرا سلام الله علیها حرف های زشتی را به زبان آورد .  اواسط جلسه ابراهیم به من اشاره کرد و با هم از جلسه بیرون رفتیم . در راه گفتم : فکر می کنم ناراحت شدید . ابراهیم در حالی که آرامش همیشگی را نداشت رو به من کرد و گفت : توی این مجالس خدا پیدا نمیشه . همیشه جایی برو که حرف از خدا و اهل بیت( سلام الله علیهم )باشه . 

برخورد صحیح ابراهیم با موتور سوار عجول

از خیابان ۱۷ شهریور عبور می کردیم . من روی موتور پشت سر ابراهیم بودم . ناگهان یک موتور سوار دیگر با سرعت از داخل کوچه وارد خیابان شد . پیچید جلوی ما و ابراهیم ترمز کرد .جوان موتور سوار که ظاهر درستی هم نداشت ، داد زد هو ! چی کار می کنی؟  بعد هم ایستاد و با عصبانیت ما را نگاه کرد ! همه می دانستند که او مقصر است . من هم دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی پایین بیاید و جوابش را بدهد . ولی ابراهیم با لبخندی که روی لب داشت در جواب عمل زشت او گفت : سلام ، خسته نباشید . موتور سوار عصبانی یکدفعه جا خورد . انگار توقع چنین بر خوردی را نداشت . کمی مکث کرد و گفت : سلام ، معذرت می خوام ، شرمنده .ابراهیم در بین راه شروع به صحبت کرد . سوالاتی که در ذهنم ایجاد شده بود را جواب داد : دیدی چه اتفاقی افتاد ؟ با یک سلام عصبانیت طرف خوابید . تازه معذرت خواهی هم کرد . حالا اگر می خواستم من هم داد بزنم و دعوا کنم ، جز اینکه اعصاب و اخلاقم را به هم بریزم هیچ کار دیگری نمی کردم .

محسن ابراهیم زاده پروانه وار

دانلود آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده پروانه وار  آهنگ جدید پروانه وار از محسن ابراهیم زاده با کیفیت 320 و 128 به همراه متن ترانه  Mohsen Ebrahimzadeh Parvaneh Var Musics Center دانلود آهنگ محسن ابراهیم زاده پروانه وار با پخش آنلاین ادامه مطلب

:(

دقیقا یک هفته از دفن علیرضا گذشتهو دقیقا هفتم علیرضا، زن دایی فوت شد.سن زیاد و مریضی چندین ساله.ناراحتم از اینکه رفته. خوشحالم که راحت شدانقدر غم علیرضا سخت و سنگین بود واسم که دیگه واسه زن دایی فقط میگم راحت شد.خدایا بذار یکم نفس بکشیم

حكم دست دادن خانومها به مردهاي فاميل‌ چیه؟

حكم دست دادن بانوان به مردهای فامیل‌ چیست با توجه به گستردگی روابط اجتماعی و عدم رعایت برخی آداب و رسوم بین خانواده ها متاسفانه شاهد بروز رفتارهای غیر شرعی در نحوه احوال پرسی بین فامیل های سببی و نسبی هستیم .با توجه به این مسئله لطفا بفرمایید حدود روابط مردان و ن محرم و نامحرم در فامیل چه مقدار است ؟ وحكم دست داد ن مردان فامیل با دختر عمو ،دختر دایی، دختر خاله، دختر عمه، زن دایی و خواهر زن و همچنین ن فامیل با برادر شوهر ،عموی شوهر ،پسر عموی شوهر، پسر دایی شوهر، پسر عمه شوهر، پسر خاله شوهر و . چیست؟چگونه مشكلات شرعی خود را حل كنیم

نمی خواهم مزار داشته باشم.

  دی ماه بود. حال و هوای ابراهیم خیلی با قبل فرق کرده. دیگر از آن حرف های عوامانه و شوخی ها کمتر دیده می شد. اکثر بچه ها او را شیخ ابراهیم صدا می زنند.  ابراهیم محاسنش را کوتاه کرده؛ اما با این حال نورانیت چهره اش مثل قبل است. آرزوی شهادت که آرزوی همه بچه ها بود برای ابراهیم حالت دیگری داشت.   در تاریکی شب با هم قدم می زدیم. پرسیدم آرزوی شما شهادته، درسته؟ خندید . بعد از چند لحظه سکوت گفت: شهادت ذره ای از آرزوی من است، من می خواهم چیزی از من نماند. مثل ارباب بی کفن حسین علیه السلام قطعه قطعه شوم. اصلا دوست ندارم جنازه ام بر گردد. دلم می خواهد گمنام بمانم. دلیل این حرفش را قبلا شنیده بودم. می گفت: چون مادر سادات قبر ندارد، نمی خواهم مزار داشته باشم.    سلام بر ابراهیم ص 196 و 197

کمی آهسته برویم

  قبل از انقلاب با ابراهیم به جایی می رفتیم، حوالی میدان خراسان از داخل پیاده رو با سرعت در حال حرکت بودیم. یکباره ابراهیم سرعتش را کم کرد! برگشتم عقب و گفتم: چی شد، مگر عجله نداشتی؟ همین طور که آرام حرکت می کرد، به جلوی من اشاره کرد و گفت: یه خورده یواش بریم تا از این آقا جلو نزنیم! من برگشتم به سمتی که ابراهیم اشاره کرد. یک نفر کمی جلوتر از ما در حال حرکت بود که به خاطر معلولیت، پایش را روی زمین می کشید و آرام راه می رفت. ابراهیم گفت: اگر ما تند از کنار او رد شویم، دلش می سوزد که نمی تواند مثل ما راه برود، کمی آهسته برویم تا او ناراحت نشود.   راوی: امیر منجر منبع: سلام بر ابراهیم2، ص 31

دانلود آهنگ ترکی ابراهیم تاتلیسس گل گل گومله گل

دانلود آهنگ ترکی گل گل از ابراهیم تاتلیسس با بهترین کیفیت + پخش آنلاین آهنگ گل گل گومله گل Download Ahang Turki Ibrahim Tatlıses Benam Gal Gal دانلود آهنگ ابراهیم تاتلیسس به نام گل گل با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸   متن و ترانه آهنگ ابراهیم تاتلیسس – گل گل Kaşların ArasındanDomdom Kurşunu DeğdiBir Avcı Vurdu BeniBin Avcı Beni YediThrough eyebrowTouched one dumdum دانلود آهنگ ترکی گل گل از ابراهیم تاتلیسس

دانلود اهنگ

دانلود آهنگ محسن ابراهیم زاده علاقه محسوس Download Music Alagheye Mahsoos (DJ M2 Remix) By Mohsen Ebrahimzadeh And Text, Direct Links In NexToMusic آهنگ جدید علاقه محسوس از محسن ابراهیم زاده جهت دانلود و پخش آنلاین  موزیک علاقه محسوس به ادامه مطلب بروید . . . ♩♯♪♫♮♭♬ دانلود آهنگ محسن ابراهیم زاده با نام علاقه محسوس در رسانه نکس تو موزیک هم‌اینک شما بازدید کننده گرامی میتوانید موزیک علاقه محسوس با صدای محسن ابراهیم زاده را با بهترین کیفیت و کاور اصلی از رسانه نکس تو موزیک دانلود کنید • نکس تو موزیک • **دانلود و بازدید از وبسایت نکس تو موزیک به صورت نیم بها (نصف حجم اینترنت) محاسبه میشود**

عروسی دایی

دیشب خیلی آرام و راحت به خواب رفتم، قبلش هم عکس های کمپینگ چند روز پیش را نگاه کردم، خنده هایمان، عکس بازی ها، و شوخی ها و خنده های از ته دل. خواب عجیبی دیدم، خواب دیدم که عروسی دایی ست، بیست و چند سال پیش، سالیوان هم هست، انگار دارم او را می برم جاهای مختلف عروسی و آدم ها را که دارند می خورند یا می رقصند یا می خندند به او معرفی می کنم، و بعد یک جایی وسط حیاط بزرگ خانه پدر بزرگ من و دختر داییم هر دو با لباس آبی زیر درخت اوکالیپتوس حیاط می رقصیم و سالیوان با من امروز از کنار من و دختر دایی در حال رقص می گذرد و  همه را نگاه می کند و درباره شان با من حرف می زند و می خندیم و آرام همه تصاویر را با هم مرور می کنیم.شاید به خاطر مکاتبات و حرف های این چند روز با دایی بوده، شاید دارد آرام آرام در ذهن من سبک می شود، مقاومت بی فایده است، باید بگذارم هر کاری می خواهد بکند هم در ذهنم و هم جسمم و هم خیالاتم .آخرین مرحله رهاییست. 

حس حضور حضرت زهرا علیها السلام

  به جلسه مجمع الذاکرین رفته بودیم، در مسجد حاج ابوالفتوح. در جلسه اشعاری در فضایل حضرت زهرا علیها السلام خوانده شد که ابراهیم آنها را می نوشت. آخر جلسه حاج علی انسانی شروع به روضه خوانی کرد. ابراهیم از خود بی خود شده بود. دفترچه شعرش را بست و با صدایی بلند گریه می کرد. من از این رفتار ابراهیم بسیار تعجب کردم. جلسه که تمام شد به سمت خانه راه افتادیم. در بین راه گفت: آدم وقتی به جلسه حضرت زهرا وارد میشه باید حضور ایشان را حس کنه. چون جلسه متعلق به حضرت زهراست.    سلام بر ابراهیم ص 164

دعوای تو و فرشته

دوباره قضیه دعوای محرم پیش اومد،من نمیدونم دایی چرا سه کام گل گرفت!!!دایی شروع کرد و دعوا شروع شد،تو که رفتی بیرون،منم دارم فکر میکنم و غصه میخورم و میخندم.   ببخش منو که انقد برات کمم,,,که نمیتونی کنارم آروم بشی،،،ترجیحت اینه ک بری بیرون تا اینکه تو بغل یکی مثه من ب آرامش برسی،متاسفم اونم فقط برای خودم

حیف بود با مرگ طبیعی از دنیا بره

  همه آماده حرکت به سمت فکه بودند. از دور ابراهیم را دیدم. با دین چهره ابراهیم دلم لرزید. جمال زیبای او ملکوتی شده بود. . به سمت ما آمد و با همه بچه ها دست داد. کشیدمش کنار و گفتم: داش ابرام خیلی نورانی شدی. نفس عمیقی کشید و با حسرت گفت: روزی که بهشتی شهید شد خیلی ناراحت بودم. اما با خودم گفتم: خوش به حالش که با شهادت رفت، حیف بود با مرگ طبیعی از دنیا بره.  ش سلام بر ابراهیم ص 201

نذری

نذری داداش هم برگذار شد، خدا رو شکر همه چیز خوب بود منم اول قرار بود نباشم.، بعد داداش گفت تو هم بمون. همه چی خوب بود، فقط چند تا از مهمون ها نیومده بودن خانواده دایی به طور عجیبی اصلا هیچ کدوم نیومدن حتی پسرش که ادعای دوستی 30  ساله با داداش داره نیومد متاسفانه خانواده این دایی به شدت حسودن و خاله زنک از خود دایی گرفته تا زنش که یه عفریته به تمام معناست، ولی علت نیومدن امشب شونو واقعا نمیتونم درک کنم من از نیومدن شون به شدت خوشحال شدم. چون یه بار دیگه به مامان ثابت شد داداش هاش هیچی نیستن و اون الکی همیشه کلاس شونو میزاره، چون امشب هم خونه ما نذری بود هم خونه پسر عمو بابا و به طور اتفاقی هر دو با هم تو یه شب افتاده بود، بعضی از مهمون ها نیومدن. کلی هم غذا در خونه ها داده شد خدا رو شکر داداش آروم گرفت و همون جور که دلش میخواست برگزار شد البته قرآن هم ختم شد فقط من یه سر درد عجیب گرفتم (فکر کنم چشم خوردم )  بعدا نوشت : من در مورد خانواده دایی اشتباه کرده بودم، واقعا برا شون مشکل پیش اومده بود، بعدش عذر خواهی کردن طبق معمول زود قضاوت کردم 

پیرمردها

  باران شدیدی در تهران باریده بود، خیابان 17 شهریور را آب گرفته بود. چند پیرمرد می خواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند چه کنند. همان موقع ابراهیم از راه رسید. پاچه شلوار را بالا زد. با کول کردن پیرمردها، آنها را به طرف دیگر خیابان برد. ابراهیم از این کارها زیاد انجام می داد. هدفی هم جز شکستن نفس خودش نداشت. مخصوصا زمانی که خیلی بین بچه ها مطرح بود.   سلام بر ابراهیم ص 39

شهید ابراهیم هادی و میرزا اسماعیل دولابی

  سال اول جنگ بود. به مرخصی آمدم. با موتور از سمت میدان سر آسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم. ابراهیم عقب موتور نشسته بود. از خیابانی رد شدیم. ابراهیم یک دفعه گفت: امیر وایسا! من هم سریع آمدم کنار خیابان. با تعجب گفتم: چی شده؟ گفت: هیچی اگر وقت دار بریم دیدن یه بنده خدا! من هم گفتم: باشه کار خاصی ندارم.   با ابراهیم داخل یک خانه شدیم. چند بار یا الله گفت و وارد یک اتاق شدیم. چند نفر نشسته بودند. پیرمردی با عبای مشکی بالای مجلس بود. به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم. صحبت های حاج آقا با یکی از جوان ها تمام شد. ایشان رو کرد به ما و با چهره ای خندان گفت: آقا ابراهیم راه گم کردی، چه عجب این طرف ها!. ابراهیم سر به زیر نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا وقت نمی کنیم خدمت برسیم. همین طور که صحبت می کردند فهمیدم که ایشان ابراهیم را خوب می شناسد، حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد.   وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت: آقا ابراهیم مار ا یه کم نصیحت کن! ابراهیم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: حاج آقا تو رو خدا ما را شرمنده نکنید. خواهش می کنم اینطوری حرف نزنید. بعد گفت: ما آمده بودیم شما را زیارت کنیم. ان شاء الله در جلسات هفتگی خدمت می رسیم. بعد بلند شدیم، خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم.   در بین راه گفتم: ابرام جون، تو هم به این بابایه کم نصیحت می کردی، دیگه سرخ و زرد شدن نداره! با عصبانیت پرید توی حرفم و گفت: چی می گی امیر جون، تو اصلا این آقا رو شناختی؟ گفتم: نه ، راستی کی بود؟ گفت: این آقا یکی از اولیای خداست. اما خیلی ها نمی دانند.   ایشون حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند. سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند. تازه با خواندن کتاب طوبای محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده.    سلام بر ابراهیم، ص 124 و 125

دانلود آهنگ جدید باشی ابراهیم جاویدی

دانلود آهنگ جدید ابراهیم جاویدی باشی Download New Music Ebrahim Javidi Bashi آهنگ جدید ابراهیم جاویدی بنام باشی باشی مغرورم از غصه من دورم باشی خوشحالم دنیام چشماته قلبم دستاته احساس توو حرف هاته   ادامه مطلب

آقا ابرام، جواد کجاست؟

  در یکی از روزها خبر رسید که ابرهیم و جواد و رضا گودینی پس از چند روز ماموریت، از سمت پاسگاه مرزی در حال بازگشت هستند. از اینکه آنها سالم بودند خیلی خوشحال شدیم. جلوی مقر شهید اندرزگو جمع شدیم.   دقایقی بعد ماشین آنها آمد و ایستاد. ابراهیم و رضا پیاده شدند. بچه ها خوشحال دورشان جمع شدند و روبوسی کردند. یکی از بچه ها پرسید: آقا ابرام، جواد کجاست؟ یک لحظه همه ساکت شدند. ابراهیم مکثی کرد، در حالی که بغض کرده بود گفت: جواد! بعد آرام به سمت عقب ماشین نگاه کرد. یک نفر آنجا دراز کشیده بود. روی بدنش هم پتو قرار داشت! سکوتی کل بچه ها را گرفته بود. ابراهیم ادامه داد: جواد . جواد! یک دفعه اشک از چشمانش جاری شد. چند نفر از بچه ها با گریه داد زدند جواد، جواد! و به سمت عقب ماشین رفتند!   همین طور که بقیه هم گریه می کردند، یک دفعه جواد از خواب پرید، نشست و گفت: چی، چی شده؟ جواد هاج و واج اطراف خودش را نگاه کرد. بچه ها با چهره هایی اشک آلود و عصبانی به دنبال ابراهیم می گشتند اما ابراهیم سریع رفته بود داخل ساختمان.   سلام بر ابراهیم، ص 146

کله پاچه برای افطاری

  غروب ماه رمضان بود، ابراهیم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوال پرسی یک قابلمه از من گرفت. بعد داخل کله پزی رفت. به دنبالش آمدم و گفتم: ابرام جون کله پاچه برای افطاری! عجب حالی میده؟ گفت راست می گی، ولی برای من نیست. یک دست کامل کله و پاچه و چند تا نان سنگک گرفت.   وقتی بیرون آمد ایرج با موتور رسید، ابراهیم هم سوار شد و خداحافظی کرد. با خودم گفتم: لابد چند تا رفیق جمع شدند و با هم افطاری می خورند. از اینکه به من تعارف نکرد ناراحت شدم.   فردای آن روز ایرج را دیدم و پرسیدم دیروز کجا رفتید؟  گفت: پشت پارک چهل تن، انتهای کوچه، منزل کوچکی بود که در زدیم و کله پاچه را به آنها دادیم. چند تا بچه و پیرمردی که دم در آمدند خیلی تشکر کردند. ابراهیم را کامل می شناختند آنها خانواده ای بسیار مستحق بودند. بعد هم ابراهیم را رساندم در خانه شان.    سلام بر ابراهیم ص 6 و 7

معرفی کتاب

سلام بر ابراهیممولف:گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادیناشر: نشر شهید ابراهیم هادیسلام بر ابراهیم» کتابی است که در قالب زندگینامه ای مختصر و ۶۹ خاطره درباره شهید بزرگوار و مفقود الاثر ابراهیم هادی» منتشر شده است. این نوشتار حاصل بیش از پنجاه مصاحبه از خانواده، یاران و دوستان آن شهید است که به همت محمد کریم ابراهیمی صورت گرفته است. شهید هادی در یکم اردیبهشت ماه سال 1336 دیده به جهان گشود و پس از بیست و هفت سال زندگی پر فراز و نشیب، در عملیات والفجر مقدمّاتی در منطقه فکه، بیست و دوم بهمن سال 1361 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و همانطور که از خداوند می خواست، پیکر پاکش در کربلای فکه گمنام ماند. در بخشی از کتاب در مورد خاطرات شهادت آن شهید بزرگوار می خوانیم: پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما پرسید: "چرا ابراهیم مرخصی نمی آد؟" با بهانه های مختلف بحث رو عوض می کردیم و می گفتیم: "الآن عملیاته، فعلاً نمی تونه بیاد تهران و. خلاصه هر روز چیزی می گفتیم."تا اینکه یکبار دیدم مادر اومده داخل اتاق و روبروی عکس ابراهیم نشسته و اشک می ریزه. اومدم جلو و گفتم: "مادر چی شده؟"گفت: "من بوی ابراهیم رو حس می کنم. ابراهیم الآن توی این اتاقه، همینجا و. "وقتی گریه اش کمتر شد گفت: "من مطمئن هستم که ابراهیم شهید شده".سال های بعد وقتی مادر را به بهشت زهرا می بردیم بیشتر دوست داشت به قطعه چهل و چهار بره و به یاد ابراهیم کنار قبر شهدای گمنام بشینه، هر چند گریه برای او بد بود. امّا عقده دلش رو اونجا باز می کرد و حرف دلش رو با شهدای گمنام می گفت. 

معرفی کتاب سلام بر ابراهیم

 تفحصاواخر دهه هفتاد، بار دیگر جستجو در منطقه فکه آغاز شد. باز هم پیکرهای شهدا از کانال ها پیدا شد، اما تقریبا اکثر آن ها گم نام بودند.در جریان همین جستجوها بود که علی محمودوند و مدتی بعد مجید پازوکی به خیل شهدا پیوستند.پیکرهای شهدای گمنام به ستاد تفحص رفت. قرار شد در ایام فاطمیه و پس از یک تشییع طولانی در سراسر کشور، هر پنج شهید را در یک منطقه از خاک ایران به خاک بسپارند.شبی که قرار بود پیکر شهدای گمنام در تهران تشییع شود ابراهیم را در خواب دیدم. با موتور جلوی درب خانه ایستاد. با شور و حال خاصی گفت: ما هم برگشتیم! و شروع کرد به دست تکان دادن.بار دیگر در خواب مراسم تشییع شهدا را دیدم. تابوت یکی از شهدا از روی کامیون تکانی خورد و ابراهیم از آن بیرون آمد. با همان چهره جذاب و همیشگی به ما لبخند می زد!فردای آن روز مردم قدرشناس، با شور و حال خاصی به استقبال شهدا رفتند. تشییع با شکوهی برگزار شد. بعد هم شهدا را برای تدفین به شهرهای مختلف فرستادند.من فکر می کنم ابراهیم با خیل شهدای گمنام، در روز شهادت حضرت صدیقه طاهره (س) بازگشت تا غبار غفلت را از چهره های ما پاک کند.برای همین بر مزار هر شهید گمنام که می روم به یاد ابراهیم و ابراهیم های این ملت فاتحه ای می خوانم.  راوی: خواهر شهید ابراهیم هاد

۳۱شهریور

۳۱ شهریور برای شما یادآور هرچه باشد برای من یادآور از این دنیا رفتن دایی مهدی ست.قرار بود شام را خانه ی ما باشد.بساط منچمان به راه بود(خانوادگی اهل تفریحات سالم و بدون دودیم)دایی دیر کرد و مادر نگرانِ یخ کردن شام و من زنگ به خانه ی دایی و گوشی دایی و جواب ندادن دایی و گذاشتن گوشی و زنگ زدن پسرخاله و فراخواندن ما به بیمارستان و دیدن قامت افقی دایی و چشمان گریان پسرخاله و گریه و زاری کردن ها و غش کردن ها و داد زدن ها.القصه ،دایی را به خاک سپردیم و چهل روز گذشت و من تازه یاد مرغ های مهاجم می افتادم.چرا مرغهای مهاجم؟میدانید؟دایی من آدم جدی بود.نه همیشه ولی وقتی عصبانی میشد ازش میترسیدم.هیچکسِ هیچکس هم تیمی دایی نمیشد و مرا چون دایی بیشتر از همه دوست داشت جلو می انداختند و میگفتند دایی تورا دعوا نمیکند ولی چمیدانستند تمام طول  مدت بازی قلبم توی حلقم هست.دایی با جدیت  به کشتن مرغها مشغول بود و مواظب تخمرغ ها و من یک گوشه می ایستادم و فقط مواظب بودم جانی را به باد ندهم که همیشه هم میدادم و دایی با کوبیدن دستش بر روی کیبورد از روی صندلی بلند میشد و میرفت.راست میگفتند دایی مرا هیچوقت دعوا نکرد اما آنروز ها حتی به ناامید کردن دایی در مرغهای مهاجم هم فکر میکردم.نورهای قلبم یکی یکی بعد از فوت دایی در حال خاموش شدن بودند.هنوز هم نورهای مخصوص دایی خاموشند.شمعدانهای بلوری آبی رنگِ سفره ی هفت سینمان حالا بر کنار عکس دامادی دایی با قطره های اشکِ پارافین های مشکی،تیره تر میشدند.چشمم به مادرم بود که در ۳۱ شهریور ۹۱ و فقط در یک روز اندازه ی پانزده سال و خردی پیر شد.ریش های نتراشیده باباو داداش هایم زشتشان نکرده بود بلکه ابروهای گره خورده و اشک های صورتشان چهره های خندانشان را تا مدتها گرفته بود.آن سال دایی قول داده بود کادوی عروسی ام یک سوئیچ پراید باشد.آن موقع هنوز پراید قرب و منزلت داشت و برای خودش بروبیایی.آخرین کادوی تولدم تیشرت قرمز رنگی با قلب های نقره ای بود که دلم را برده بود.حالا قلب های نقره ای یش پاک شده اند و از قضا دوگوشه ی سمت چپش هم سوراخ شده است اما هنوز برایم دلبر است و آخرین یادآور فیزیکی دایی ام.خلاصه بعد از چهلم تازه کم کم داشتم میفهمیدم چه شده.چهل شب بابا با دو دانه ی خرمای اعلای بم و یک لیوان آب به اتاقم می آمد،برق را روشن نمیکرد ولی تا خرما را نمیخوردم بیرون نمیرفت.مامان هم فقط تا چهلم کنار من خوابید.حالا دیگر دلم برای اخلاق های بد دایی هم تنگ شده است برای گاز گرفتن هایش که از شدت درد،اشک در چشمانمان حلقه میبست.برای قاپیدن دسته ی سگا.برای خالی کردن لیوان آب یخ در یقه یمان.هنوز بعد سالها آدمی با قد دایی با تیپ دایی با چشم های دایی را که میبینم گلویم میگرد.برای دایی که دیگرنیست برای پرایدی که دیگر نیست برای کادوهای تولدی که دیگرنیستند برای مرغهای مهاجم‌ی که دیگر آدمی مثل دایی را با آن همه جدیت و اهمیت ندارند.دایی اگر الان بود حتما قول پرایدش را پس میگرفت و مرا شب عروسی ام با یک عروسک پلنگ صورتی خوشحال میکرد.نمیخواستم اینقدر تراژدی بشود.امامثل اینکه شد.حتی اگر قضیه دایی برای شما تراژدی نباشد و به هیچ جایتان نگیرید قضیه پراید جانکاه است.

کاش دنیا مثل قدیما بود.

گل فروش سر کوچه می گفت: ما بچه بودیم .بابام یخ فروش بود گاهی درآمد داشت گاهی هم نداشت .گاهی نونمون خشک بود گاهی چرب شاید ماهی یکبار هم غذای آنچنانی نمیخوردیم.نون و پنیر و سبزی گاهی نون خالی.اما چشممون گشنه نبود.یه دایی داشتم اون زمان کارمند دولت بود . ادامه مطلب

آفتابه را که آوردند سرت رو قشنگ بشور!!

برای مراسم ختم شهید شهبازی راهی یکی از شهرهای مرزی شدیم. طبق روال و سنت مردم آنجا، مراسم ختم از صبح تا ظهر برگزار می شد. ظهر هم برای مهمانان آفتابه و لگن می آوردند! با شستن دست های آنها مراسم با صرف ناهار تمام می شد. در مجلس ختم که وارد شدم، جواد بالای مجلس نشسته بود و ابراهیم کنار او بود. من هم آمدم و کنار ابرهیم نشستم. . در پایان مجلس دو نفر از صاحبان عزا، ظرف آب و لگن آوردند. اولین کسی که به سراغش رفتند جواد بود. ابراهیم در گوش جواد، که چیزی از این مراسم نمی دانست حرفی زد، جواد با تعجب و بلند پرسید: جدی می گی؟ ابراهیم هم آرام گفت: یواش، هیچی نگو. بعد ابراهیم به طرف من برگشت. خیلی شدید و بدون صدا می خندید. گفتم چی شد ابرام؟ زشته نخند. رو به من گفت: به جواد گفتم: آفتابه را که آوردند سرت رو قشنگ بشور!! چند لحظه بعد همین اتفاق افتاد. جواد بعد از شستن دست، سرش را زیر آب گرفت و راوی: علی صادقی    سلام بر ابراهیم، ص 145

قطعا ثروت بهتر از علم است

دیروز قرار بود بریم آقای رئیس رو ببینم بهم گفته بودن رسیدی ملارد زنگ بزن بچه های کارخونه بیان دنبالت ما زنگ زدیم یارو حال نداشت بیاد دنبالمون پس یه ماشین گیر آوردیم فقط قرار بود برم خیابون شهریار رفتم شهریار کرج و کلی استرس گرفتم که برای اولین جلسه دیرم شده. گوشیم زنگ خورد و وقتی جواب دادم یکی که حس میکنم رئیس بود گفت برگرد ملارد یه اریسان میفرستم بیاد دنبالت خلاصه رسیدیم کارخونه و رئیس که کار داشت گفت برید یه دوری بزنید تا من کارم تموم شه ما هم گفتیم باشه بعد هم اومد گفت بیاید من ببرمتون ناهارتون رو بدم تا بعد،سوار ماشینش شدیم و رفتیم اتاق جلسه و ناهار رو زدیم به بدن و بعد خودش اومد و جلسه شروع شد این همه مقدمه چینی کردم که بگم از بچگی به ما گفتن اگه درس نخونی بدبختی و فلان طرف پول داشت سه تا تحصیل کرده جلوش کپ کرده بودیم از ابهتش اصلا هم به حرف هامون گوش نمیداد ن نشسته بود دو ساعت متن نوشته بود برای جلسه و صحبت میکرد و اون بیرون رو نگاه میکرد آخرم برگشت گفت تلگرام برای من اینستا برای علی سایت هم برای شما فکر کن دو ساعت حرف زدیم اصلا نمیفهمید چی میگیم اخر هم همین حرف رو زد و کلا اطلاعات ما رو برد زیر سوال خلاصه که واقعا ثروت بهتر از علم است.سه تا تحصیل کرده برای یه آدم بی سواد کار میکردن که گویا داره دومین کارخونه اش رو هم میزنه

keyboard_arrow_up