قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

دفتر عشق سهراب سپهری

چه کسي بودصدا زد: سهراب؟

کفش هایم کوچه کسی بود صدازد:سهراب؟آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگمادرم در خواب استو منوچهروپروانه،و شاید همه مردم شهر.باید امشب برومباید امشب چمدانی راکه به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم)شعر از شاعر جوان معاصر مرحوم سهراب سپهری)

سهراب سپهری

شعر اهل کاشانم سهراب سپهری         اهل کاشانم روزگارم بد نیست‌.         تکه نانی دارم ، خرده هوشی‌، سر سوزن ذوقی‌. مادری دارم ، بهتر از برگ درخت‌. دوستانی ، بهتر از آب روان‌. و خدایی که در این نزدیکی است‌: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب‌، روی قانون گیاه‌.     من مسلمانم‌. ادامه مطلب

سهراب سپهري

به چه می اندیشی ؟نگرانی بیجاستعشق اینجا و‎ ‎خدا هم اینجاستلحظه ها را دریابزندگی در فردا نه ، همین امروز استراه ها منتظرند تا تو هرجا كه بخواهی برسی !لحظه ها را دریاب ، پای در راه گذار"راز هستی این است"سهراب سپهریپ.ن: راهها منتظرندو تو هیچوقت پای در این راه ننهادی و نشکستی این فاصله را 

زندگینامه سهراب سپهری + اشعار

    سهراب سپهری (۱۵ یا ۱۴ مهر ۱۳۰۷ قم – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ تهران) شاعر، نویسنده و نقاش اهل ایران بود. او از مهم ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. ادامه مطلب

درگذشت سهراب

آرامگاه سهراب سپهری. در اسفند ۱۳۸۷، سنگ سیاه رنگی بر روی این سنگ نصب شد.سهراب سپهری در سال ۱۳۵۸ به بیماری سرطان خون مبتلا شد و به همین سبب در همان سال برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و وی ناکام از درمان به تهران بازگشت. او سرانجام در غروب دوشنبه ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.در ابتدا یک کاشی فیروزه‌ای در محل دفن سهراب سپهری نصب‌شد، و سپس با حضور خانواده وی سنگ سفید رنگی جایگزین آن گردید که بر روی آن قسمتی از شعر واحه‌ای در لحظه» از کتاب حجم سبز با خطاطی رضا مافی حکاکی شده‌بود:[۲۰]به سراغ من اگر می‌آیید  نرم و آهسته بیایید  مبادا که ترک بردارد  چینی نازک تنهایی من  این سنگ در مهر ۱۳۸۴ با بی‌دقتی کارگران و به علت سقوط مصالح ساختمانی بر روی آن شکست و با سنگ سفیدرنگ دیگری که سعی شده‌بود با سنگ قبلی شباهت داشته‌باشد تعویض شد.[۲۰][۲۱] در ۲۹ اسفند ۱۳۸۷، سنگ بزرگتر سیاه‌رنگی بر روی سنگ سفید نصب گردید.[۲۲] آرامگاهی برای سهراب سپهری درست نکردند و فقط به همین سنگ اکتفا کرده اند.

زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست.

در روزهای واپسین تابستان، در اینجا با یاد و خاطره های خوب لحظه ها و روزها و ماه های گرم و سوزان تابستان، مایل بودم که شعری از سهراب سپهری به اشتراک بگذارم. در میان اشعار مختلف سهراب، این شعر را دوست دارم و برایم یادآور تابستانی سخت و طاقت فرسا در سالهای دور بوده است.        زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگزندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رودزندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذرزندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگزندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشقزندگی ، فهم نفهمیدن هاستزندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجودتا که این پنجره باز است ، جهانی با ماستآسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماستفرصت بازی این پنجره را دریابیمدر نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیمپرده از ساحت دل برگیریمرو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیمزندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر استوزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ستزندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواندچای مادر ، که مرا گرم نمودنان خواهر ، که به ماهی ها دادزندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیمزندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوتزندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماستلحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ستمن دلم می خواهدقدر این خاطره را دریابیم. "سهراب سپهری"

به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم میگذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مـپوشان هرگز.!! از سهراب شعر و ادب بخوانیم زندگی ذره کاهیست، که کوهش کردیم، زندگی نام نکویی ست، که خارش کردیم، زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، زندگی نیست بجز دیدن یار زندگی نیست بجز عشق، بجز حرف محبت به کسی، ورنه هر خاروخسی، زندگی کرده بسی، زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد. ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم . سهراب سپهری مشاهده مطلب در کانال

آب را گل نکنیم . سهراب سپهری

 در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آبیا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.آب را گل نکنیم:شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.زن زیبایی آمد لب رود،آب را گل نکنیم:روی زیبا دو برابر شده است.چه گوارا این آب!چه زلال این رود!مردم بالادست، چه صفایی دارند!چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!من ندیدم دهشان،بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.چه دهی باید باشد!کوچه باغش پر موسیقی باد!مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.گل نکردندش، ما نیزآب را گل نکنیم.  - سهراب سپهری

شعر

شعر سهراب سپهری نیمایی است اما تاثیر هوشنگ ایرانی نیز براشعار ایشان به اثبات رسیده است. تمامی اشعار او تصویرسازی است. در این شیوه جدید سهراب سپهری بر دیدگاه انسان مدارانه و آموخته‌هایی که از فلسفه ذن فرا گرفته بود به شیوه جدیدی دست یافت که حجم سبز» شیوه تکامل یافته سبکش محسوب می‌شود. وی عادت داشت که دور از جامعه آثار هنری اش را خلق کند و برای رسیدن به تنهایی‌هایش قریه چنار» و کویرهای کاشان را انتخاب کرده بود.[۸]شعر وی صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازه‌است که همراه با زبانی نرم، لطیف، پاکیزه و منسجم تصویرسازی می‌کند.[۹] از معروفترین شعرهای وی می‌توان به: نشانی، صدای پای آب و مسافر اشاره کرد که شعر صدای پای آب یکی از بلندترین شعرهای نو زبان فارسی است. کریم امامی که از دوستان نزدیک وی بوده در زمان حیاتش برخی از شعرهای سهراب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است. در سال ۱۳۷۵، ترجمه انگلیسی دو مجموعه صدای پای آب و حجم سبز با ترجمه اسماعیل سلامی و عباس زاهدی توسط انتشارات زبانکده منتشر شد. بعدها نیز مترجمان دیگری شعرهای وی را به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه کردند. در سال ۱۳۷۱ شعرهای منتخبی از دو کتاب حجم سبز و شرق اندوه با نام ما هیچ، ما نگاه» توسط کلارا خانیس» به زبان اسپانیایی ترجمه شد.[۱۰] در سال ۱۳۷۵ منتخبی از اشعار سهراب سپهری توسط هنرمند ایرانی جاوید مقدس صدقیانی به زبان ترکی استانبولی ترجمه و از سوی انتشارات YKY در کشور ترکیه منتشر شد.

نفس ادم ها سر به سر افسرده ست.

دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است                                            بانگی از دور مرا می‌خواند                                            لیک پاهایم در قیر شب است     رخنه‌ای نیست در این تاریکی: در و دیوار به هم پیوسته                                           سایه‌ای لغزد اگر روی زمین                                            نقش وهمی است ز بندی رسته   نفس آدم‌ها  سر به سر افسرده‌است روزگاری است در این گوشه‌ی پژمرده‌ هوا هر نشاطی مرده است.   #سهراب سپهری❤

خدا

خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنید دلم گرفته، هنوز هم نمی خواهم خودم را از تب و تاب بیندازم و مدام با خودم زمزمه می کنم: ﺎﻫﺎﻫ ﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﺮﺩ به خودم میگویم در دیاری که پر از دیوار استﺑﻪ ﺠﺎ ﺑﺎﺪ ﺭﻓﺖ؟ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻮﺳﺖ؟ﺑﻪ ﻪ ﺑﺎﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﻮﺪ :ﺑﺸﻦ ﺩﻮﺍﺭ ، ﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭ !ﻪ ﺳﻮﺍﻟ ﺩﺍﺭ؟!ﺗﻮ " خدﺍ " ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻭ " ﺧﺪﺍ "ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧر با توست. سهراب سپهری

عشق خالص

صدا کن مرا ،صدای تو خوب است.صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی استکه در انتهای صمیمیت حزن می‌روید،در ابعاد این عصر خاموش،من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم،بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکردو خاصیت عشق این است.سهراب سپهری

دچار.

چرا گرفته دلت؟مثل آنکه تنهاییچقدر هم تنها!خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستیدچار یعنی عاشق!و فکر کن که چه تنهاستاگر ماهی کوچکدچار آبی دریای بی کران باشد!چه فکر نازک غمناکیدچار باید بودسهراب سپهری

رستم و سهراب (۲)

رستم و سهراب(۲)رستم در زمین انداختن سهراب پیروز شده و با خنجر پهلوی آن جوان نیکو خصال را می درد و نمی داند که هستی خود را بر دریده است.گویند روزی نادر شاه افشار و پس از کور کردن رضا قلی فرزند خود از او دلجویی کرد. رضا قلی  در پاسخ به دلجویی پدر گفت:"تو ایران را کور کردی." و رستم دستان ما با بی توجه به اصل موضوع و عدم تحقیق در وضع جوان از جان گذشته و در جستجوی پدر پهلوی خویش را درید. سهراب در همان زمان نشان اصلی خود را به پدر داد:زمانه به خون تو تشنه شودبراندام تو موی دشنه شودکنون گر تو در آب ماهی شویو گر چون شب اندر سیاهی شویوگر چون ستاره شوی بر سپهرببری ز روی زمین پاک مهربخواهد هم از تو پدر کین منچو بیند که خاکست بالین منازین نامداران گردنکشانکسی هم برد سوی رستم نشانکه سهراب کشتست و افگنده خوارترا خواست کردن همی خواستاررستم با شنیدن این سخنان رعشه بر اندامش افتاد، جهان به گرد سرش چرخید، و جهان پهلوان تاریک ترین و تلخ ترین لحظه عمر را تجربه کرد:چو بشنید رستم سرش خیره گشتجهان پیش چشم اندرش تیره گشتبپرسید زان پس که آمد به هوشبدو گفت با ناله و با خروشکه اکنون چه داری ز رستم نشانکه کم باد نامش ز گردنکشانسهراب در پاسخ رستم می گوید که مرا بخاطر خوی بد و عجله در کینه ورزی کشتی.همه راهنماییهای مرا به هیچ نخریدی و مادر مرا عزادار کردی.بدو گفت ار ایدونکه رستم توییبکشتی مرا خیره از بدخوییز هر گونه‌ای بودمت رهنماینجنبید یک ذره مهرت ز جایچو برخاست آواز از درمبیامد پر از خون دو رخ مادرمهمی جانش از رفتن من بخستیکی مهره بر بازوی من ببستمرا گفت کاین از پدر یادگاربدار و ببین تا کی آید به کارسپس سهراب از رستم می خواهد که جوشن از تنش بگشاید و مهره ای را که خود رستم به مادر سهراب داده بود بر بازوی او مشاهده کند:کنون بند بگشای از جوشنم نگه کن تن روشنمچو بگشاد خفتان و آن مهره دیدهمه جامه بر خویشتن بردریدهمی گفت کای کشته بر دست مندلیر و ستوده به هر انجمنهمی ریخت خون و همی کند مویسرش پر ز خاک و پر از آب رویو سهراب روشن روان هم چون حکیمان خردمتد به استقبال مرگ می رود و پدر را نصیحت می کند که اگر خو د را نیز بکشی من به زندگی بر نخواهم گشت:بدو گفت سهراب کین بدتریستبه آب دو دیده نباید گریستازین خویشتن کشتن اکنون چه سودچنین رفت و این بودنی کار بود 

مخاطب تنهای بادهای جهان/تحلیلی بر کتاب "نبض خیس صبح" اثر دکتر سروش دباغ

نقدها و نظرها-کتاب "نبض خیس صبح"آخرین اثر دکتر سروش دباغ در باب صاحبِ "هشت کتاب"، سهراب سپهری‌ست. ابتداً ممنونم از ایشان که این اثر گران‌سنگ را به من هدیه دادند و مرا هم‌نورد افق‌های دور کردند. امیدوارم بتوانم در این مجال اندکی شما را با این اثر خواندنی آشنا کنم و از زوایای معرفتی آن چیزکی بگویم. چنانکه می‌دانید کتاب حاضر پنجمین اثری‌ست که مستقلاً توسط این فیلسوف برجسته‌ی اخلاق درباره‌ی "پروژه‌ی عرفان مدرن" و خاصه شاعر بنام معاصر سهراب سپری به رشته‌ی تحریر درآمده و به زیور چاپ آراسته گردیده. پیشتر آثاری همچون "در سپهر سپهری"، "فلسفه‌ی لاجوردیِ سپهری"، "حریم‌ علف‌های قربت" و "آبی دریای بیکران" از این نواندیش دینی منتشر شده و در پیشگاه خوانندگان عزیز قرار گرفته. این آثار تماماً به طی طریق سالک مدرن در دوران راززدایی‌شده‌ی کنونی می‌پردازد و ما را از دل سنت به سمت اینجا و اکنون زیستن می‌آورد.سالک مدرن کسی‌ست که "پا را از دنیای رازآلودِ گذشته بیرون نهاده و نسبت به جهان جدید گشوده است، خودآیینی» را برگرفته و به غایت فی نفسه بودنِ انسان باور دارد و در آن به دیدۀ عنایت می‌نگرد؛  ادامه مطلب

من در این تاریکی.

من در این تاریکیفکر یک بره روشن هستمکه بیاید علف خستگی‌ام را بچرد من در این تاریکیامتداد تر بازوهایم رازیر بارانی می‌بینمکه دعاهای نخستین بشر را تر کرد من در این تاریکیدرگشودم به چمن‌های قدیمبه طلایی‌هاییکه به دیوار اساطیر تماشا کردیم من در این تارییشه‌ها را دیدمو برای بته نورس مرگآب را معنی کردم 《سهراب سپهری》  

زیبایی

:) خیلی اینجا قشنگه.اسمون آبی.درختای سبز، اب جاری به قول آقای سهراب سپهری: ازصدای گذر آب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد.زندگی را نفسی، ارزش غم خوردن نیست !آرزویم این است آنقدرسیربخندی كه ندانی غم چیست

به سراغ من اگر مي آييد

 شعری از زنده یاد سهراب سپهریمتوفای اردیبهشت سال 1359 به سراغ من اگر می آییدپشت هیچستانمپشت هیچستان جایی استپشت هیچستان رگ های هواپر قاصدهایی استکه خبر می آورند،ازگل وا شده دورترین بوته خاکوروی شن ها همنقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبحبه سرتپه معراج شقایق رفتند.پشت هیچستان ،چتر خواهش باز استتا نسیم عطشی دربن برگی بدودزنگ باران یه صدا می آیدآدم اینجا تنهاستو درین تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاری است.به سراغ من اگر می آییدنرم و آهسته بیاییدمبادا که ترک بردارچینی نازک تنهایی من

تاج سر

 تاج سر     باغبانی پیرم    که به غیر از گل ها ، از همه دلگیرم    کوله ام غرق غم است    آدم خوب کم است    عدّه ای بی خبرند    عدّه ای کور و کرند ؛ اندکی هم پکرند !    . و میان رفقا . عدّه ای مثل شما . تاج سرند .                                                              سهراب سپهری

زندگی

زندگی چیزی نیست؛ که لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود.زندگی؛بعد درخت است به چشم ه.زندگی تجربه‌ی شب‌پره در تاریکی است.زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.زندگی سوت قطار است که در خواب پلی می‌پیچد.زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیما.خبر رفتن موشک به فضا؛لمس تنهایی ماه»؛فکر بوییدن گل در کره ای دیگر. زندگی شستن یک بشقاب است.زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است زندگی مجذور» آینه استزندگی گل به توان» ابدیت؛زندگی ضرب» زمین در ضربان دل ما؛زندگی هندسه» ساده و یکسان نفس‌هاست. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ؛پرشی دارد اندازه عشقسهراب سپهریبرچسب‌ها: زندگی چیزی نیست, اشعار زیباوپرمحتوا, سهراب سپهری+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ ساعت 12:16 توسط فاطمه.م  | نظراتزندگی خاطره آمدن ورفتن ماستشب آرامی بودمیروم در ایوان، تا بپرسم از خودزندگی یعنی چه؟مادرم سینی چایی در دستگل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به منخواهرم تكه‌ی نانی آورد، آمد آنجالب پاشویه نشستپدرم دفتر شعری آورد، تكیه بر پشتی دادشعر زیبایی خواند، و مرا برد به آرامش زیبای یقینبا خودم می‌گفتم:زندگی، راز بزرگیست كه در ما جاریستزندگی فاصله‌ی آمدن و رفتن ماسترود دنیا جاریستزندگی، آبتنی كردن در این رود استوقت رفتن به همان عریانی، كه به هنگام ورود آمده‌ایمدست ما در كف این رود به دنبال چه می‌گردد؟هیچ!!!زندگی، وزن نگاهی است كه در خاطره‌ها می‌ماندشاید این حسرت بیهوده كه بر دل داریشعله‌ی گرمی امید تورا خواهد كشتزندگی درك همین اكنون استزندگی شوق رسیدن به همانفردایی است، كه نخواهد آمدتو نه در دیروزی، و نه در فرداییظرف امروز، پر از بودن توستشاید این خنده كه امروز، دریغش كردیآخرین فرصت همراهی با، امید استزندگی یاد غریبی است، كه در سینه‌ی خاكبه جا می‌ماندزندگی، سبزترین آیه، در اندیشه‌ی برگزندگی، خاطر یك قطره، در آرامش رودزندگی، حس شكوفایی یك مزرعه، در باور بذرزندگی، باور دریاست در اندیشه‌ی ماهی، در تنگزندگی ترجمه‌ی روشن خاك است، در آیینه‌‌‌ی عشقزندگی، فهم نفهمیدن‌هاستزندگی، پنجره‌ای باز به دنیای وجودتا كه این پنجره باز است، جهانی با ماستآسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماستفرصت بازی این پنچره را دریابیمدر نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پرمهر نسیمپرده از ساحت دل برگیریمروبه این پنجره، با شوق، سلامی بكنیمزندگی، رسم پذیرایی از تقدیر استوزن خوشبختی من، وزن رضایتمندیستزندگی، شاید شعر پدرم بود كه خواندچای مادر، كه مرا گرم نمودنان خواهر كه به ماهی‌ها دادزندگی شاید آن لبخندیست، كه دریغش كردیمزندگی زمزمه‌ی پاك حیاتست، میان دو سكوتزندگی، خاطره‌ی آمدن و رفتن ماستلحظه‌ی آمدن و رفتن ما تنهاییستمن دلم می‌خواهد قدر این خاطره را دریابیمزنده یاد سهراب سپهری

●یه توپ دارم قلقلیه●

نمیدونم چرا هروقت به یکی میگم یه شعر بخون تو %۹۰ اوقات میگه: یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه میزنم زمین هوا میره. شاید به خاطر اینه که همه حفظن اینو خیلی کم پیش میاد یه شعری از سهراب سپهری،سعدی،حافظی،چیزی بخونن واقعا به شاعر این ترانه دلنشین و محبوب که تاحالا نفهمیدم کی بوده تبریک میگم  

بیوگرافی کیسان دیباج بازیگر نقش جوانی سهراب در سریال از سرنوشت

کیسان دیباج یکی از هنرمندان جوان و با استعدادی است که فعالیت در عرصه ی هنر را ابتدا با خوانندگی آغاز کرد و اکنون در زمینه ی بازیگر فعالیت می کند. کیسان دیباج در سریال از سرنوشت که از شبکه دو سیما پخش می شود در نقش جوانی سهراب بازی می کند. ادامه مطلب

فقط بزارید بررررررم من.

دلم میخواد برم یه جای دووووور.یه جای خوشگل و سرسبز با کسایی که میخوام.یه جایی که یه ذره از روزمرگی ها دور شم.شاید بعد کنکور بشه!جالبه!ما کنکوری ها همه کارامونو گذاشتیم بعد کنکور. خداییش این کنکور تبدیل بهمافیای عجیبی شده.برا خیلی ها سود داره و. پدر بچه ها رو درآورده???? قایقی خواهم ساخت.دور خواهم شد از این خاک غریب.     #سهراب سپهری #کنکور#فقط بزارید بررررررم من#نقی معمولی????

صدا کن مرا.صدای تو خوب است.

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرشو بی خیال نشستنو گوش دادن بهصدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟و در کدام بهار درنگ خواهی کردو سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟شراب باید خوردو در جوانی روی یک سایه راه باید رفت،همین.کجاست سمت حیات؟"سهراب سپهری"  پ.ن: شراب باید خورد از جذبه ی چشمانت.از شورش نگاهت.کودتا کن! 

بنام خدا

به امیدسلامتی اسوه اخلاق حاج سهراب میرزاییبه نام  آن  که از مابی نیاز استدر لطفش  به روی خلق باز استبه نام‌ آن که فضلش بیکران استمسلط  بر   زمین و  آسمان  استبه نام آن که نامش جاودانی استوجودش شور وحال زندگانی استبه نام‌  آن  که  دارد  فضل  بسیارشود  بر  قلب  هر غمدیده ای  یاربه نام آن که  ستار  العیوب استوجودش روشنی بخش قلوب  استبه نام  آن  که  پایان است و آغازشود  بر سرِّ ما چون  مَحرم   رازبه  نام آن  که القابش  زیاد استخلایق  را  همه  دائم به یاد استبه  نام‌  آن  که آیاتش سلیم استوَ بسمِ اللهِ الرَحمن  الرّحیم استخداوندا  به  حق نام  زهراز بیماری رهان سهراب مارااکبرعسکری

از امید سهراب شد ناامید

رستم از اردوگاه سهراب به لشکر ایران بر می گردد و در پاسخ به گیو (داماد رستم) که از سهراب می پرسد می گوید:ز توران و ایران نماند به کستو گویی که سام سوارست و بسفردا صبح سهراب، هجیر پسر گودرز پهلوان ایرانی را که اسیر اوست به بالای بلندی می برد. اردوگاه ایران را به او نشان می دهد و از او می خواهد که پهلوانان ایران را به او معرفی کند. هجیر هرکسی را که سهراب نشان می دهد معرفی می کند تا اینکه سهراب خیمه سبزی را که جای رستم بود نشان می دهد و می پرسد او کیست:نه مردست از ایران به بالای اوینه بینم همی اسپ همتای اویهجیر با خود فکر می کند اگر بگویم که او رستم است سهراب قصد کشتن او را می کند و اگر رستم کشته شود همه ایران ویران می شود چرا که رستم پشت و پناه ایران است  و چو ایران نباشد تن من مبادهچیر به دروغ می گوید او را نمی شناسم اما شنیده ام که یک پهلوان چینی تازگی ها پیش کاووس شاه ایران آمده. شاید او همان پهلوان چینی باشد. من مدت ها از ایران دور بودم و از اتفاقات جدید بی خبرم. سهراب نام تک تک پهلوانان ایران را از هجیر پرسید اما نامی از رستم نمی شنود:غمی گشت سهراب را دل ازانکه جایی ز رستم نیامد نشاندوباره به آن خیمه سبز و پهلوان تنومندی که در آن بود اشاره کرد و پرسید نام این پهلوان که از همه سر است چیست؟ اما هجیرگفت که او را نمی شناسد. سهرا ب ناراحت شد و گفت تو نام همه را بردی اما از رستم چیزی نگفتی:بدو گفت سهراب کاین نیست دادز رستم نکردی سخن هیچ یادکسی کاو بود پهلوان جهانمیان سپه در نماند نهانمگر می شود کاووس همه پهلوانان را بیاورد اما رستم را که جهان پهلوان ایران است به جنگ نیاورد؟ هجیر گفت: شاید تو آنقدر برای کاووس مهم نبودی که رستم را برای جنگ با تو فرا بخواند.  تو توان نبرد با رستم را نداریکسی را که رستم بود هم نبردسرش ز آسمان اندر آید به گردهمی پیلتن را نخواهی شکستهمانا که آسان نیاید به دست            سهراب از اینکه پدرش رستم را پیدا نکرد اندوهگین می شود و به لشکر ایران حمله می کند. همه ایران مثل شکاری که از شیر می گریزد از پیش سهراب فرار می کنند کاووس شاه غمگین می شود و می گوید یک نفر به رستم پیام ببرد که هیچ کس جز تو حریف این مرد جوان نیست. رستم "بفرمود تا رخش را زین کنند" و به پیش سهراب آمد و به او گفت بیا از لشکر کناره بگیریم و یک گوشه با هم بجنگیم. سهراب به رستم گفت تو بالا بلندی و پهلوانی اما سن و سالت زیاد شده و "ترا خود به یک مشت من پای نیست" . رستم گفت نرم باش جوان و نرم تر صحبت کن. من در هیچ جنگی شکست نخورده ام اما دلم برای تو می سورد و دلم نمی خواهد جوانی با این قد و قامت و برز و یال کشته شود. همی رحمت آرد به تو بر دلمنخواهم که جانت ز تن بگسلمبا این حرف، محبت  رستم در دل سهراب جای می گیرد: "بجنبید سهراب را دل بدوی" و می گوید سوالی از تو می پرسم راستش را به من بگو "من ایدون گمانم که تو رستمی" اما رستم که عادت نداشته در جنگ ها خود را معرفی کند "چنین داد پاسخ که رستم نیم" واز امید سهراب شد ناامیدبرو تیره شد روی روز سپید 

هرچه باداباد

((به نام خداوند مهربان))   مثل کبریت کشیدن در باد ، زندگی دشوار است.  من خلاف جهت آب شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم! آخرین دانه ی کبریتم را می کشم در باد. هرچه باداباد.   ((سهراب سپهری))                                                                 

8 دی؛ زادروز فروغ فرخزاد

فروغ‌امان فرخزاد معروف به فروغ فرخزاد (زادۀ ۸ دی ۱۳۱۳ - درگذشتهٔ ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعهٔ تولدی دیگر تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس مجموعهٔ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به‌عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید. آثار و اشعار فروغ به زبان‌های انگلیسی، ترکی، عربی، چینی، فرانسوی، اسپانیایی، ژاپنی، آلمانی و عبری ترجمه شده‌اند.فروغ فرخزاد بعد از نیما یوشیج فروغ، در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید

دچار یعنی عاشق.

همه چیز از اونجا شروع میشه که از صبح دقیقه به دقیقه نگاهت به گوشیته، اما وقتی پیامی از سمت کسی میاد که دلت میخواسته؛ دیگه تمومه! حتی اگه یه احوالپرسی ساده باشه، همین که میدونی دیگه مکالمه تمومه راحت میتونی با گوشی خداحافظی کنی! و همینجاس که میفهمی دوباره 'دچار' شدی!   پ.ن: سهراب سپهری میگفت: دچار یعنی عاشق (.) دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف، حرام خواهد شد.

می‌رفتیم

می‌رفتیمو درختان چه بلندو تماشا چه سیاه!راهی بود از ما تا گل هیچمرگی در دامنه‌هاابری سر کوهمرغان لبِ زیستمی‌خواندیم ؛بی تو دری بودم به برونو نگاهی به کرانو صدایی به کویرمی‌رفتیمخاک از ما می‌ترسیدو زمان بر سر ما می‌باریدخندیدیم؛ورطه پرید از خوابو نهان‌ها آوایی افشاندندما خاموشو بیابان نگرانو افق یک رشته نگاهبنشستیم،تو چشمت پر دورمن دستم پر تنهاییو زمین‌ها پر خواب .خوابیدیممی‌گویند؛دستی در خوابی گل می‌چید.#سهراب سپهری

هشت کتاب

از سبز به سبزمن در این تاریکیفکر یک برهء روشن هستمکه بباید علف خستگی ام را بچرد من در این تاریکیامتدادتر بازوهایم رازیر بارانی می بینمکه دعا های نخستین بشر را تر کرد. من در این تاریکیدر گشودم به چمن های قدیمبه طلایی هایی،که به دیوار اساطیر تماشا کردیم. من در این تارییشه ها را دیدموبرای بُتهء نورس مرگ، آب را معنی کردم. سهراب سپهری      

خیس

خیس و دست ها در جیب خالی‌ست .  خاک در عطش کبریت و من از شرم به ابر ها چشم دوخته‌ام من شبنم خواب‌آلود یک ستاره‌ام       که روی علف‌های تاریکی چکیده‌ام » مرگ را چشیده است ؟     من چشیده‌ام          فریب داده‌ام             و حالا می‌فهمم :                جایم اینجا نبود » نه ، نبود . در باران تاب می‌خورد  و نگاهش می‌کنم خاکستر عکس‌های سوخته را در سینه‌اش می‌بینم . مدام از خودم می‌پرسم کجا می‌رود ؟ » آخر ، کجا ؟ این فانوس پرعطش دریاپرست مست »                                                که دل بست . + تکه‌های داخل پرانتز ، تضمین‌هایی به شعر فانوس خیس » سهراب سپهری است ، از کتاب زندگی خواب‌ها »

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماندشاید این حسرت بیهوده که بر دل داریشعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون استزندگی شوق رسیدن به همانفردایی است، که نخواهد آمدتو نه در دیروزی، و نه در فرداییظرف امروز، پر از بودن توست "سهراب سپهری"

۶٩

  به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم می‌گذرد آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند لحظه‌ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مـپوشان هرگز…!! زندگی ذره کاهی‌ست که کوهش کردیم زندگی نام نکویی‌ست که خارش کردیم زندگی نیست بجز نم نم باران بهار زندگی نیست بجز دیدن یار زندگی نیست بجز عشق بجز حرف محبت به کسی ورنه هرخار و خسی زندگی کرده بسی زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد. ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم …                                                                                                          سهراب سپهری

دفتر حسابداری معین 100 برگ رحلی

دفتر حسابداری معین 100 برگ رحلی دفتر حسابداری معین 100 برگ رحلی دفتر حسابداری معین 100 برگ رحلی مناسب برای امور حسابداری. ویژگی ها:سایز: رحلی | تعداد برگ: 100 | ابعاد: 35 * 25 سانتی متر | نوع: دفتر معین | نوع صحافی: عمودیofficekala

دفتر راهنما 200 برگ رحلی

دفتر راهنما 200 برگ رحلی دفتر راهنما 200 برگ رحلی مناسب برای امور حسابداری. ویژگی ها:سایز: رحلی | تعداد برگ: 200 | ابعاد: 25 * 35 سانتی متر | نوع: دفتر راهنما | نوع صحافی: عمودیofficekala

دفتر راهنما 100 برگ رحلی

دفتر راهنما 100 برگ رحلی دفتر راهنما 100 برگ رحلی مناسب برای امور حسابداری. ویژگی ها:سایز: رحلی | تعداد برگ: 160 | ابعاد: 25 * 35 سانتی متر | نوع: دفتر راهنما | نوع صحافی: عمودیofficekala

دفتر حسابداری کل 100 برگ رحلی

دفتر حسابداری کل 100 برگ رحلی دفتر حسابداری کل 100 برگ رحلی مناسب برای امور حسابداری. ویژگی ها:سایز: رحلی | تعداد برگ: 100 | ابعاد: 35 * 25 سانتی متر | نوع: دفتر کل | نوع صحافی: عمودیofficekala

صدای پای آب - خسرو شکیبایی

بخشی از شعر صدای پای آب نترسیم از مرگ مرگ پایان كبوتر نیست.مرگ وارونه یك زنجره نیست.مرگ در ذهن اقاقی جاری است.مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است.مرگ گاهی ریحان می چیند.مرگ گاهی ودكا می نوشد.گاه در سایه است به ما می نگرد.و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ استدر نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های صدا می شنویم.پرده را برداریم :بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.بگذاریم غریزه پی بازی برود.كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.چیز بنویسد.به خیابان برود.ساده باشیم.ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ، كار ما شاید این استكه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.پشت دانایی اردو بزنیم.دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.هیجان ها را پرواز دهیم.روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.نام را باز ستانیم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.در به روی بشر و نور و گیاه و ه باز كنیم.كار ما شاید این است كه میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم.شاعر سهراب سپهریدانلود شعر با صدای خسرو شکیباییزندگی نامه سهراب سپهری

ای کاش.

سهراب 10 سالشه  عاشق بره سفید و نازی که چند ماهی از هم بازی شدنشون باهم میگذره از بس حواسش پی سر و کله زدن با گوسفندا کنار رودخونه پرت میشه چن باری از بابا رستم سوقولمه خورده  که با اخم مهربونش بهش میگه:  پیرشده بلندشو برو یه کتری آب پر کن.  بعد ناشتایی تا حالاچایی نخوردم سرم درد گرفته.» بابا سهراب یه بختیاری اصیل و نجیبه. عاشق کار، خونواده ،گل پسرش سهراب، چایی آتیشی، چرت دم ظهر و چوب دستیشه و البته شاهنامه. اخم و سوقولمه هم از روی علاقه زیادیه چون بعد کلی نذر و نیاز خدا سهرابو به رستم و گل نسا بخشید.  سهراب از وقتی فرق دست چپ و راستشو فهمید ننه گل نساشو به یاد میاره که خروسخون  نشده دنبال آماده کردن آتیش تنور، کره و سرشیر و مخلفات  صبحونه برای اهل خونس آخه اینجا کله سحر همه بیدار میشن و میفتن دنبال یه لقمه نون حلال که خدا از طبیعت بذاره تو دامنشون، فرقی هم نداره زن باشی یا مرد  پسر باشی یا دختر پیر باشی یا جوون بزرگ باشی یا کوچیک همه دستگیر بقیه خانواده ان و کم کار نمیذارن خلاصه کار من و تو ندارن. یه روز صبح سهراب که گرم بدو بدو دنبال بره ناقلاش بود چشمش خورد به یه بوته که تا حالا تو صحرا  به چشمش نیومده بود پیش خودش فکر کرد الانه که بابا رستم صداشو بذاره رو سرشو بهانه چایی بگیره چی بهتر از این مزه چایی با این بوته حتما بهتر میشه رفت طرف اون بوته  که تا حالا به چشمش نیومده بود. بابا رستم که سر چرت دم ظهرش  اصلا با کسی شوخی نداره داشت چرتشو میزد که  یه دفعه صدای ترسناکی کل دشتو پر کرد مثل جن زده ها از جا پرید چند لحظه طول کشید دوزاریش بیفته الان کجاس سری چرخوند بع بع گوسفندا کل دشتو برداشته بود سریع چوب دستیشو برداشت که حق گرگ مزاحمو بذاره کف دستش چشم تیز کرد بین گله اما خبری از گرگ نبود اما اون دود و خاک برای چیه که یه کم اونطرف تر از گله به هوا بلند شده رفت طرف گرد و غبار بابا رستم یکهو چشماش گرد شد خدا این که چوب دستیه سهرابه، اینجا چه کار میکنه  بازم این پسر دویده دنبال گوسفندا و چوب دستیشو جا گذاشته مگر دستم بهش نرسه میدونم چکارش کنم  همینکه این جمله از ذهنش میگذشت جلو تر که رفت چیزی رو دید که نباید میدید سهراب غرق  خاک و خون با صورت افتاده کف خاک داغ صحرا و داره پای برهنشو رو زمین میکشه رستم دوید و سهرابو برگردوند. خدایا چه خاکی به سرم شد آخه پیر شده! این  جا چه کار داشتی مگه  صد بار بهت نگفتم طرف سنگر این بعثیای بی پدر مادر نیا الان من جواب گل نسا رو چی بدم همینطور که رستم داشت برای بار آخر سر  سهراب غرولوند میکرد سهراب  با خرخر یه نفسی زد و تموم. الان فقط صدای زاری رستم  کنار جسم بی جون سهرابش به گوش میرسه که گاهی بین بع بع گوسفندا گم میشه. ای کاش اون بوته لعنتی اصلا هیچ وقت به چشم سهراب نمیومد.  ای کاش صدام  بی شرف از مادر زاده نشده بود.  ای کاش رستم عاشق شاهنامه نبود تا سهراب زندگیش رو دستش جون نده. ای کاش ‌. +علی فتحی

سمفونی زندگی

آسمان نعره کشان و زمین خشک و غبارآلود در انتظار بارش!   تگرگ، برف، سنگ، یا سیل، چه فرقی می کند وقتی همه نام دیگر بارانند؟ و گونه ی زمین با همه ی صبوری رو به سیلی های آسمان باز.!   خدایا زمان را نگه دار! نه. به عقب برگردان تا آنجا که خشکی پیدا نباشد و تا چشم کار می کند، آب!   می خواهم دل به دریا بزنم دست در گردش آب ببرم و رعدهای آسمان را پیش از تولد در قعر اقیانوسها خاموش کنم!   بعد، یک وجب زمین خالی بیابم تا شقایقی بکارم برای زندگی.     ( بخش پایانی ملهم از شعر زنده یاد سهراب سپهری "تا شقایق هست، زندگی باید کرد" ) -از مجموعه ی پنجره ی خیس  ( شفیقه طهماسبی )

یاد سهراب در نیمۀ مهر: شیپور یا لالایی؟

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- امروز نود و یکمین زادروز سهراب سپهری شاعر، نویسنده و نقاش نام‌دارِ ایرانی است. محبوبیت او به حدی است که با نام کوچک (سهراب) شناخته می‌شود و این گزاره را که شعر نو از ایجاد ارتباط با تودۀ مردم ناتوان است، باطل کرده است.با این حال شهرت سهراب سپهری در میان مردم پس از مرگ شاعر بیش از سال های حیات اوست و در این قریب 40 سال که درگذشته و رفته از او بیشتر یاد شده است چه در شعر و چه نقاشی.شاعر در 52 سالگی در اول اردیبهشت 1359 در تهران درگذشت و هر چند رومه‌ها به این اتفاق توجه نشان دادند اما در آن روزگار ذهن و زبان مردم درگیر و معطوف به ت بود و نمی توانستند با شاعری که آشکارا از ت دوری و بیزاری می‌جُست، همراهی و هم‌دلی نشان دهند: من، قطاری دیدم که ت می‌بُرد و چه خالی می‌رفت.  با وقوع جنگ و بعد تر اتفاقات سال 1360 اما هم جامعه و هم حکومت جدید به گفتمانی آرامش‌بخش نیاز داشت و شعر سهراب چون به جایی برنمی‌خورد رواج یافت.گویا احمد شاملو جایی گفته بود که شعر من شیپور است برای بیدار‌باش و اشعار برخی لالایی است و این تلقی درگرفت که به سهراب سپهری طعنه می‌زند.از بخت‌یاری‌های سهراب سپهری این است که هر چند خود از ت، دوری می‌جُست اما همان ت او را به صحنه آورد.همان‌گونه که شعر کلاسیک ایران از میان خیل شاعران با 5 نام بیشتر شناخته شده (فردوسی، مولانا، سعدی، حافظ و نظامی) شعر نو نیز بیش از همه با 5 نام شناخته می‌شد: نیما یوشیج، احمد شاملو، فروغ فرخ‌زاد، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری.زبان نیما اما دشوار بود و احمد شاملو و اخوان هم در قید حیات بودند و همۀ اشعار فروغ هم قابل نقل نبود. پس تنها ضلعی که باقی ماند سهراب سپهری بود که هم از دنیا رفته بود و هم شعر او ی نبود. با این که عرفان او به بودیسم پهلو می‌زد اما همین که می گفت: من مسلمانم، قبله‌ام یک گُلِ سرخ» کافی بود.در سال‌های اخیر هم تابلوهای نقاشی با امضای او یا با ادعای امضای او مورد توجه فراوان قرار گرفته و برای صاحبان آنها به گنج بدل شده است.با این همه جفاست اگر بگوییم محبوبیت و اشتهار سهراب تنها به خاطر فضای خاص دهۀ 60 است. زندگی او نیز واقعا شاعرانه بوده و سزاوار همۀ این توجه‌هاست.از جذابیت‌های او یکی این است که در عین فروتنی و خجولی و کناره‌جویی، گوشه‌نشین و منزوی نبود و بسیار اهل سفر بود و به شرق و غرب جهان مسافرت و در نمایشگاه‌های متعدد شرکت می‌کرد.به فرانسه هم رفت اما دل‌باختۀ شرق بود. هند و چین و افغانستان و ژاپن از جمله سرزمین‌هایی بود که دید و در آن زندگی و اقامت کرد.در ژاپن هنر حکاکی روی چوب» را آموخت و به شعر ژاپنی علاقه‌مند شد.برخی تصور می کنند سهراب، روزگار را با عزلت در گوشه‌ای از کاشان می‌گذرانده حال آن که اهل کار بود. هم کار اداری و هم حتی برای گذران زندگی کار یدی.در دهۀ 30 به استخدام وزارت کشاورزی درآمد و با عنوان سرپرست سازمان سمعی و بصری این وزارتخانه مشغول بود و پروژه‌های مشترکی را نیز با شاملو انجام داد.در آغاز دهۀ 40 هم در هنرکدۀ هنرهای تزیینی تدریس می‌کرد.با بورس تحصیلی به فرانسه سفر کرد اما ناگاه بورس او قطع شد و در پاریس بی‌کس و بی‌پول ماند. در حالی که تعهد داده بود چند نقاشی را به پایان برساند و ناگزیر شد برای تأمین مخارج و امکان ادامۀ اقامت در فرانسه در شرکتی مشغول به کار شود که پیمانکار پاک کردن شیشه نماهای ساختمان های بلند بود و برای این کار از ساختمان 20 طبقه ای هم آویزان شد.سهراب سپهری در اوج انقلاب 57 بیمار شد و سال 58 به لندن رفت تا درمان شود اما سرطان در بدن او بسیار پیشرفت کرده بود. به تهران بازگشت و ماه‌های آخر در جدال با مرگ بود تا سرانجام در اول اردیبهشت 1359 چشم از جهان بست و پیکر او را به روستای مشهد اردهال منتقل کردند و در زادگاه خود آرام گرفت و جاودانه شد و حالا اشعار او گاه تا حد ضرب المثل زبانزد مردمان است و تابلوهای نقاشی با امضای او در معتبرترین حراج های هنری با بالاترین قیمت ها به فروش می رسد.برخی از اشعار او از زمین و زندگی مادی و عادی فراتر می رود و انگار از دنیایی دیگر می بارد:به تماشا سوگند/ و به آغاز کلام/ و به پرواز کبوتر از ذهن/ واژه ای در قفس است من به آنان گفتم/ آفتابی لب درگاه شماست/ که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد زندگیِ زادۀ نیمۀ مهر1307 خورشیدی را در یک جمله می توان با شعر خود او توصیف کرد: وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. 

خريد شن و ماسه با کيفيت

شن و ماسه از مصالح اصلی صنعت ساخت و ساز است، که سابقه ای بسیار طولانی دارد. خرید شن و ماسه از مهمترین مقولاتی است، که در هنگام ساخت ساختمان های بتنی مورد توجه معماران و مهندسین ساختمانی قرار می گرد. خرید شن و ماسه با کیفیت در مقاوم سازی ساختمان ها در برابر عوامل جوی و طبیعی همچون سیل و زله نقش پررنگی دارد، و از این رو در هنگام استفاده از این مواد باید دقت لازم را به کار برد. شن و ماسه از ارکان اصلی ساختمان های بتنی هستند، بطوریکه با خرید شن و ماسه می توان از این محصول در تمام مراحل ساختمان سازی، از قبیل پی ریزی، فوندانسیون، ساخت، کاشی کاری، نصب سرامیک و غیره هم استفاده کرد. برای خرید شن و ماسه باکیفیت در ابعاد نسبتا پایین می توان به سراغ مصالح فروشی های سطح شهر رفته و آن را به سادگی تهیه نمود، و بسته به نیاز خود به کار گرفت.انبوه سازان معمولا برای خرید شن و ماسه به خصوص ماسه طبیعی دوبار شور سراغ کارخانه های بزرگ فراوری شن و ماسه و یا نمایندگی های فروش این محصول می روند و با قیمتی مناسب تر و در ابعاد بسیار بالا شن و ماسه را خریداری می کنند. در هنگام خرید شن و ماسه علاوه بر قیمت محصول باید نوع ماسه مصرفی هم مورد بررسی قرار بگیرد، در طبیعت شن و ماسه را می توان به کرارت در اثر فرسایش و شکستگی سنگ ها یافت، اما ماسه ها انواه متفاوتی دارند و در گروه های ماسه کفی، ماسه شکسته شده و ماسه طبیعی یا دو بار شور قرار داد، که هر کدام در مراحل جداگانه ای از ساخت به کار می روند، و در هنگام خرید شن و ماسه باید به این نکته دقت کرد.شن و ماسه معمولا همراه با هم استفاده می شوند و سالهاست که بازار خرید و فروش شن و ماسه مخلوط  از رونق نیفتاده است، و متقاضیان خرید شن و ماسه می توانند، به سادگی به این محصولات دسترسی پیدا کنند.

keyboard_arrow_up