قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

ذات کثیفتودادی نشونم

نامرد ?ك دختر بدون آرا?ش نشونم داد خيلي خنده دار

رفتم دکتر م? گم سِكسكه ام بند نم? ?اد !!نامرد ?ك دختر بدون آرا?ش نشونم داد !از ترس سِکسكه ام بند اومد اما ا?ن از ترس خوابم نم? بره !!!یک معمای خیلی جالب:سه تابچه تو خونه بودناولی عشق نام داشتدومی محبت نام داشتو سومی دوستت دارم بودیک روز پدرشان عشق و محبت رابه بازار بردحالا بگو کی خونه مونده؟؟؟؟نشنیدم بازم بگو؟واقعاً؟!!!!!كاش میشد وقتی "دوس دخترت" خیلی خوب و مهربون و خوش اخلاق شده.بهش تافت بزنی همونجور بمونه.هعییی کاش.

خاطرات درمانگاه

       یه بارم یکی از بیمارا شروع کرد گریه کردن و دعوا که تو آبروی منو بردی جلوی همسایه هامون و من نمیخواستم مردم مسایل زندگی ما رو بدونن و شما دکتری و چرا اینطوری هستی و فلان. کاشف به عمل اومد که اومده ازمایش بچه اش رو نشونم داده و خب منم گفتم کم خونی داره و قطعا هم تقصیر من بوده که چند نفری، و باهم اومدن توی اتاق ویزیت بشن‌.

شاخ اینستاگرام

چند روز پیش بعد از سال ها رفتم پیش یکی از آشناهامون و با هم گپ زدیم تا این که خواست عکس یکی از دوستاش که وقتی با هم ترکیه بودن که هر دفعه می گفت خیلی شبیه به منه رو نشونم بده توی گالری گشت اما ندید و دست به دامن اینستاگرام شد تا از روی حساب کاربریش ، تصویرش رو به من نشون بده همینجور که داشت می گشت یه لحظه بهم گفت محمد ، تو الان با شاخ اینستا طرف هستی پستام تا 60.000 تا لایک هم می خوره و چندتاییش رو نشونم داد . پست هایی به شدت ارزشمند شامل رقص یه سری جانور و شوخی های عجیب و غریب افراد با هم لحظه ای خندم گرفت و بهش گفتم خوبه امّا امیدوارم تو زمینه های دیگری از زندگیت انقدر موفق باشی تا دیگران تو رو با لایک های واقعی تحسین کنن ! تا این که باز گرم صحبت شدیم و وقت خداحافظی رسید ، بعد با خودم فکر کردم که بله این دوست عزیز من یه سری تصویر و یا فیلم رو به اشتراک گذاشته امّا این که 60.000 نفر اون پست رو بپسندن یه چیز عجیب و غریبی هست . اگرچه خیلی از این پسندیدن ها شده عادت کاربران اینستاگرام مثلا گاهی می دیدم افرادی پست ها رو دونه دونه مرور می کردن و بطور کاملا ناخودآگاه اون ها رو هم می پسندیدن و می رفتن سراغ پست بعد ولی باز جای تاسف و تامل داره امیدوارم طرح مخفی شدن تعداد لایک های اینستاگرام در کل کشورهای جهان عملی بشه تا حداقل فقط خود صاحب اکانت اون رو بتونه ببینه ولاغیر که البته از بعضی افراد هم بر میاد یه عکس از صفحه گوشیشون که تعداد لایک های پست هاشون هست رو باز به اشتراک بذارن ! باشد که از وقتمان و ضربات انگشتانمان بهتر استفاده کنیم !  

زبان انگلیسی.

سلام. باید الان برم مونولوگ زبان بنویسم.ولی هیچییییییی به ذهنم نمیاااااد که نمیااااد.:(((( یعنی رسما ذهنم شده یک صفحه ی سفید سااااده ی ساااده.   پ.ن:زاده م دارم تصویری حرف میزنم میگه خاله حالا عروسک هاتو نشونم بده ببینمشون.:)))))))) دلش برا عروسک هام تنگ شده.^.^   ذهنتون رنگی.   یاعلی.

همونطور که فصل‌ها اروم اروم تغییر می‌کنند.

ولی من از هیچ‌کاری نکردن لذت می‌برم. از نشستن و نگاه کردن. نگاه کردن و فکر کردن. نگاه کردن و کتاب خوندن. از دیدن لذت می‌برم. از نشستن پشت پنجره‌ها و دیدن هرچی که از پشتشون میشه دید، هرچیزی که طبیعت و شهر نشونم میدن. وقتی توی اتوبوس میشینم و پنجره‌ها رو باز می‌کنم، کتاب روی پام میذارم و هر از گاه از بین خطوط سرم رو میگردونم تا تصاویر گذرا از کنارم رو نگاه کنم. خیلی وقت‌ها آرامش رو اینطوری پیدا‌ می‌کنم و تمام مدت لبخند می‌زنم. 

شب شعر.

سلام. شب شعر دوس.:) جالب بود.برا اولین بار می رفتم و جالب بود به نظرم   پ.ن:گوشواره درست کردن یاد گرفتم^.^ فقط وسایلشو دادن بهم و درست شده شو یه دیقه نشونم دادن و درست کردم:)   شاد و موفق باشید.   یامحمد(ص).  

قارون!

یه آشنای فارسی زبونِ مهمونی رو، با خودمون همراه کردیم؛ بردیم بازار مسقف تبریز1 ؛ در یه جایی از اون بازار، این دوستمون، با تعجّب، ازم پرسید: قارون، مگه آدم بدی نبوده؟ گفتم: آره خب؛ چه طور مگه؟ گفت: آخه من الآن یه جایی دیدم اسم مغازه رو، قارون گذاشته بودن! گفتم: کوش؟! گفت: رد شدیم. گفتم: نشونم بده. برگشتیم به عقب؛ زیاد جلو نرفته بودیم؛ وقتی نشونمون داد که روی شیشه، نوشته شده: قارون، دسته جمعی خندیدیم؛ ما می خندیدیم و اون فارسی زبان، هاج و واج مونده بود و بر و بر مارو نگاه می کرد و بیشتر و بلندتر می شد خنده مان. Comparative Education

جلوی پام هیچ ردپایی نیست.

بهرام یه شعر خوب داره که میگه: منو میبینی؟ جلوی پام هیچ رد پایی نیست! بعضی وقتا به بچه هایی که دارن باهام کار میکنن نگاه میکنم و به حالشون غبطه میخورم. لااقل برای اونا یه حسین مداحی هست بره جلو راها رو باز کنه امتحان کنه که برن دنبالش احتمال شکستشون کمتر شه. برای من کی بود؟ از روزی که یادم میاد با آزمون و خطا اومدم جلو و همچنان با آزمون و خطا دارم پیش میرم. خیلی سعی کردم یکیو پیدا کنم که با تجربه باشه بتونه راهو نشونم بده. ولی نبوده. هیچکی حاضر نیست چیزی که میدونه رو همینجوری در اختیار بقیه بذاره. من این روزا خیلی خسته شدم. از اینکه همش باید با آزمون و خطا پیش برم. سایه ۲۴ سالگی داره میفته رو زندگیم. این یعنی دارم به سن ۲۵ سالگی نزدیک میشم و اون چیزی که میخواستم نشدم. این باعث دلگیریم میشه. بحران بدی پیش رومه.

به یادش به یادشان امان از سرنوشت

نمیدونم وقتی نطفه بعضی ادما داشته بسته میشده خدا چی دیده تو اینده ی اون فرد که انقدر همه چیش باید تکمیل و عالی باشه ، حیف از این و زندگی با ارزش نیست که باید تباه بشه بیخود به خاطر انتخابایی که دست خودمون نیست هععععععی خلاصه غر زدم که بگم این ای چطور میتونه انقدر جیگر باشه و تا این اندازه زیبا فکر کنم توزندگی قبلیش ازاون مقاما  داشته ای خدا اخه چرا باید جبر  جغرافیایی من گیر بندازه و نتونم اونجور که دلم میخواد رویا پردازی کنم؟ یعنی یروز میشه برم جایی ازاد یک جایی که حداقل محدودیت نداشته باشم واسه رویاهام ای کاش میشد ی زندگی دیگه ای هم وجود داشت که بشه جبران کردن زندگی بد الانمون رو با اون کسایی که ارزومون هستن برای الان به بعدم نمیخوام سرنوشتم بشه تقدیرم خدایا راه رو بذار جلوی پام و نشونم بده و من با تلاش خودم و لطف تو بهش میرسم قطعا خدایا برای من بخواه که سرنوشتم نشه تقدیرم کمکم کن  از ته دلم میخوام ازت 

این داستان: شوهر عشقولکی

با بابا امروز کلی حرف زدیم و صحبت کردیم دوتایی باهم. شب بابا همبرگر گرفته بودن، همبرگر درست کردم سه تایی خوردیم من ۴ تا همبرگر خوردم مامان و فاطمه و فائزه و سینا هم شب ساعت ۱۲ بود که رسیدن. فاطمه سینا اومدن وسایل ها رو گذاشتن و یه سلام احوال پرسی با بابا کردن و رفتن خونه نوشین خانم اینا.  فالل یه عالمه لباس مباس خریده بود. هر کدوم رو نشونم میداد میگفت الاچه عمرا اگه بدم بپوشییییییی منم میگفتم فالللللللل باچه نمیپوچمش. و شروع میکردم یه پرو کردن لباس. با مامان و بابا نشستیم تحلیل و بررسی استراتژیک فامیلی کردیم فائزه هم ازم طلب پتو کرد که از اتاقم بیارم منتها من یادم رفت فکر کنم الانم خواب باشع دیگه الان کنار حمیدرضا نشستمقبل اینکه مامان اینا بیان یه عالمه بوسش کردم و لپش رو کشیدم. نمیدونم تا حالا کسی تجربه کرده یا نه که از شدت دوست داشتن یه نفر آدم دلش بخواد به مرز مردن برسه و بگه ای خدا منو بکش از این عشق راحتم کن شبا وقتی نگاش میکنم همچین حالی میشم بعد از خود بی خود میشم لپش رو میگیرم یا مححححححککککککممممممم بوسش میکنم تا یکم آروم بشم. از بس من دوست دارم عشقولک من

2552 : ۲۷ روز

امروز ۱ آذر ماه ۱۳۹۸. ساعت ۱۳:۰۸ دقیقه ی ظهر. اینجا وبلاگ روزنوشت در خدمت شماست. چقدر من بامزه ام اخه. گفتم مثلا تنوع بدم شروع کردنمو تکراری نباشه که افتضاح شدم. صبح خوابیدم زیاد کار نکردم اما الان داشتم فکر میکردم چقدر من به آدمایی که دوسشون دارم مدیونم و یجوری باید براشون جبران کنم این که گفتم مائده خاک برسرت که اینقدر بیخیالو خجسته ای بشین کار کن بچه جون. جدا از اون فهمیدم امروز ۱ آذره. فقط ۲۷ روز دیگه مونده تا من ۲۶ سالم تموم بشه و وارد ۲۷ سالگی بشم. بزار ماه آخرو پر کار تموم کنیم نه با تنبلی. میبینی چشم بهم زدن ۲۶ سالم تموم شد. چقدر من بزرگ شدنم رو همون قدر که مدیون پدر مادرم هستم مدیون استادمم. اصلا بزرگم کردا واقعا راه رشد کردن و بزرگ شدن رو هم نشونم داد اما خودش خیلی روم تاثیر گذاشت شاید نه بیشتر از خانوادم اما وجودش کمتر از پدر مادرم برام نبوده. چقدر دلم میخواد میتونستم خوشحالش کنم. تنها راهی که به ذهنم میرسه انجام دادن کاراییه که اون یادم داد و براش ارزش داشت هست. باید انجامشون بدم حتی اگه خسته ام حتی اگه نمیتونم حتی اگه نمیکشم. خب اینا دلایل کمی نیست برای من. بیا فکر کنیم امروز تازه شروع شده و من میخوام تا شب عالی پیش برم از صبح فرانسویمو خوندمو یه ذره کتاب اما کمن کارای من اینا نیست فقط. بزن بریم. من فردا کتابمو تموم میکنم. برم شروع کنم. 

راه رفتن در جاده روشن

آخرین باری که با اکیپ رفقای چندین ساله رفتیم پیاده‌روی اربعین، همشون دسته جمعی دعا کردن سال دیگه این سید با زنش بیاد. آشِ ازدواج نکردنم انقدر شور شده بود که حتی مادر پدرای رفیقا که همسفر بودن تا منو می‌دیدن میگفتن ما فقط دعا کردیم سال بعد دست تو دست خانومت بیای. و بالاخره بین اون همه تیر آرزو که شلیک شد یکیش خورد به هدف! شاید اگه همون موقع بهم میگفتن سال بعد دو نفری میای میخندیدمُ میگفتم نه بابا من برنامه‌ای ندارم. الآن که داریم دوتایی چمدون می‌بندیم طوری شده که هی همسر میگه باورت میشه؟ بعد من هی من میگم تو چی؟ باورت میشه؟ کلا زیاد تکرار میکنیم این جمله‌ رو نه بخاطر صفا و لوس‌بازیای دوران عقد و اینا؛ بل چون ظاهر اینه که دوتامون همچین برنامه‌ای نداشتیم اصلا. D: بگذریم. امروز یکی از آشناهای خیلی نزدیک میگفت مطمئنی بری اونجا عراقی‌ها موکب زدن؟ گفتم چطور؟ گفت وقتی پرچم ایران آتیش میزنن انتظار چی داری؟ من هیچی نگفتم. مدتهاست هیچی نمیگم چون واقعا رمق و حوصله ندارم. فقط سر ت میدم و تهش کار خودمو میکنم. آشنای نزدیک ادامه داد: واقعا چرا این همه جمعیت میره پول میریزه تو شکم این عراقی‌ها؟ که چی بشه؟» طبیعتا باید از حرفش شاخ در میاوردم ولی بازم چیزی نگفتم. فقط مرور کردم که چند ده هزار دلار خرج سفر ترکیه‌ش شده بود. همون سفری که عکساشو نشونم داد و با ذوق تعریف کرد که چی‌ها دیده و چه کیفی کرده. فقط مرور کردم که خیلی جدی به آزادی بیان و اندیشه هم قائل بود. خیلی وقته که دیگه پذیرفتم عیسی به دین خود موسی به دین خود. البته این دوتا هم یه دین داشتن :)) --------------------------------------------------- پ.ن: حتما دعاگوی همه رفقا هستیم ایشالا. پ.ن: یه سفر اربعین طلبت جبران غرغرهای این روزات.

متن آهنگ ناصر عبداللهی به نام راز

متن آهنگ ناصر عبداللهی به نام راز Text Music Naser Abdollahi Called Raaz ♫✿♬ازم نخوا با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی ♫✿♬♫✿♬اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی ♫✿♬♫✿♬ازم نخوا با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی♫✿♬♫✿♬اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی ♫✿♬ آهنگ ناصر عبداللهی راز برای مشاهده متن آهنگ به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید متن آهنگ ازم نخواه با تو بمونم ناصر عبداللهی  ♫✿♬یه زخم کهنه روی بالم یه آسمون که چشم به رام نیست به غیر واژه غریبی چیزی توی ترانه هام نیست ♫✿♬حتی یه آینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره تنها ترین مسافر شب تو خلوتم پا نمیزاره ♫✿♬ازم نخوا با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی ♫✿♬ازم نخوا با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونیاگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی  تو هم کنارم نمیمونی دل من از نژاد عشق♫✿♬ از تو و از ترانه لبریز یه دنیا غم توی صدامهمثل سکوت تلخ پاییز من یه پرنده غریبم♫✿♬من از نژاد آسمونم میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم ازم نخوا با تو بمونم♫✿♬ تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی ازم نخوا با تو بمونم♫✿♬ تو هیچی از من نمیدونی اگه بگم راز دلم رو  با سلام خدمت مخاطبین ملوتکست هم اکنون می توانید ♫♭♬ متن آهنگ راز از ناصر عبداللهی ♫♭♬ را مشاهده کنید و از آن لذت ببرید. برای حمایت از صاحب این اثر لینک این پست را در صفحات اجتماعی خود به اشتراک بگذارید. همچنین خواهشمندیم با نظرات و پیشنهادات خود ما را یاری بفرمایید. لازم به ذکر است که در صورت مشاهده مشکل در متن آهنگ ، پست و یا غیر مجاز بودن پست از طریق فرم تماس به ما اطلاع بدهید. ترانه: *** خواننده: ناصر عبداللهی منبع: جاز موزیک

گل افتابگردون

برای دومین بار در بهار سرماخوردم.نمیدونم چطور ولی یکروز صبح بیدار شدم وحس سرماخوردگی داشتم و اینبار قرص خوردن و خوابیدن هم اثر نکرد و ویروس پیشرفت کرد و مجبورم کرد برای زودتر خوب شدن برم دکتر.و قسمت جذاب بهداری رفتن،دکترش بود که وقتی  "ر" رفت واسم از پذیرش برگه ی ویزیت بگیره وقتی اومد فقط گفت دکترش اونی که بدت میاد نیست و خب من هم دیگه مهم نبود برام که دکتر کیه.همین که اون دکتر مسخره نبود کافی بود برام.وقتی برگه رو گذاشتم رو میز دکتر یه نگاهی به اسمم انداخت و گفت شما کامپیوتر میخونی؟ منم چون تقریبا پیش همه ی دکترای بهداری اومده بودم(فکرکنم همش هم به دلیل سرماخوردگی:|) گفتم احتمالا یبار رشتمو پرسیدنو گفتم و یادشون مونده،بی تفاوت گفتم بله.معاینه کرد و قبل از نوشتن نسخه رفت سوابقمو دید و بعد از گفتن اینکه همشم که بخاطر سرماخوردگی اومدی بهداری،گفت عه یادم اومد.دوسال پیش امتحان ورزش داشتی اومدی پیشم داروی فلان و بخور بهمان تجویز کردم بعد منکه هنوز ذهنم درگیر سرماخوردگی بود گفتم ببخشید فامیلیتون چیه؟اونم با یه لبخند ژد برگه ی ویزیتو نشونم داد که دیدم عهههه این دکتر فلانی دوست نزدیک فلان همکلاسیمه("ح" که یه مدت خیلیی باهم دوست بودیم) و گفتم عه شما که رفته بودین.گفت کجا؟ گفتم نمیدونم "ح" گفته بود رفته بودین نمیدونم یادم نمیاد کجا و اونم بعد از تایید و زدن لبخند زد دیگه،گفت اره یکماهه برگشتم( :|اخرشم نفهمیدم کجا رفته بود) .نمیدونم چرا و چی باعث شد ولی واسم جالب بودن دیدن دکتر. (اینجای متن ساعت 2:28 دقیقه نیمه شبه و من یادم رفته برای چی اصلا اومدم که بنویسم. و درحالی که با "میم2" حرف میزنم،حس درماندگی دارم.) (اینجای متن 3:11 دقیقه اس.دیگه حالم داره از اطرافم بهم میخوره و دلم میخواد همه چیزو رها کنم و ادمای اطرافمو عوض کنم.شاید مردم یادشون میره که ادما ظرفیت مشخصی دارن) گل آفتابگردون

درمان بیماری به کمک فایلهای هیپنوتیزمی سابلیمینال

سلام، وقت بخیر و خدا قوت. ظاهرآ مغز من به داروهای ضد افسردگی مقاومه. الان باز دارم سرترالین مصرف میکنم، انگیزه ندارم و بی هدفم. حتی این دارو یکم روحیه منو پایین آورده. ولی به نظر میرسه ارادمو تقویت کرده. همینم خوبه. اما در کنارش دارویی مثل بوپروپیون که برا افزایش انگیزه بیماران مقاوم به داروهای ضد افسردگی SSRIs است با من سازگار نیست و اگه بیش از چند روز ادامه بدم منو میکشه. خدا رو شکر راهی جدید پیدا شده. البته تو چند روز گذشته با دو راه جدید مواجه شدم. اولی استفاده از تکنولوژی پزشکی "تی ام اس" است. یه دستگاهی به سر وصل میکنند و نیم ساعت به مغز امواج ارسال میکنه. تا یک ماه و نیم هر روز باید این کار انجام بشه. اما رفتن به شیراز در شرایط فعلی برا من زحمته و خصوصا فکر کنم خرج این نوع درمان بالا باشه. راهی دومی که خدا نشونم داد، استفاده از فایلهای هیپنوتیزمی سابلیمینال است. قبلنا پشتیبانی یک سایت به اشتباه به من گفته بود که اینم واسه بیماران و کسانی که دارو مصرف میکنند مجاز نیست. اگه با امواج مغزی ترکیب نشده باشه هیچ اشکالی برا استفاده بیماران نداره. زیر سال هم میتونن استفاده کنند و خطری نداره. تاثیرش معمولا فوریه اما باید تا چند ماه ادامه داد تا اثرش پایدار بمونه و تقریبآ 2 برابر مدت روزهای فایلهای امواج مغزی باید به گوش دادن ادامه داد. بهترین سایت ایرانی برا این نوع محصول سایت www.sublimiran.com است. برا رشد شخصی میتونید استفاده ببرید. به غیر از درمان افسردگی، فایلهای تقویت انضباط شخصی(با عنوان بالا بردن انگیزه و انرژی) و نیز درمان تنبلی هم استفاده خواهم کرد. بهم قول دادن که فایل مخصوص درمان کامل اسکیزوفرنی هم بسازن. درضمن من الان به خاطر داروی ضد اسکیزوفرنی جدید جایگزین ریسپریدون یعنی آریپیپرازول چند هفته ایه که دارم بیخوابی میکشم. تا نیم ساعت پیش بدجور روح و روانم به هم ریخته بود. باید از امروز برگردم به همون ریسپریدون. آریپیپرازول برای درصدی از بیماران عارضه بیخوابی داره. اول صبح و شب میخوردم، بعد دکتر گفت بکن صبح و ظهر. ولی فایده ای نداشته.

رضایت والدین

  پریشب یه خواب دیدم. می دونید چند روز پیش تو گروه مجازی فامیلی، که از بعد از این ماجرا ها روابط خیلی کمرنگ شده توش و سعی می کنم فقط جهت انجام صله رحم توش باشم و گاهی پیامی بدم ، یکی از دختر خاله ها پستی گذاشت از آیت الله بهجت در مورد رضایت والدین و اینکه اگر رضایت والدین رو نداشته باشیم به جایی نمی رسیم. با توجه به جو گروه انگار پیام رو خطاب به من داده بود. والدین من هم که قهرند هنوز. پریشب خواب دیدم که وارد مجلسی شدم. انگار مجلس ختمی، عزایی . ، بود که همه خانمها سیاه پوشیده بودند مادرم  هم بود.دو تا بچه کوچیک ، خیلی کوچیک ، مثل نوازد، بغلش بود و ازشون مراقبت می کرد. تو خواب انگار بچه هایی بودن که وطیفه داشت در مقبلشون مثلا بچه های خواهرم یا خودش (البته در واقعیت چنین نیست) به من هم محل نمی زاشت و اخم می کرد و کار خودش رو می کرد . . رفتم دستشویی وضو بگیرم وقتی برگشتم دیدم پسر کوچیکم نیست ، البته تو خواب خیلی کوچکتر از الان بود. بعد خاله صدیقم رو دیدم ( خاله صدیقم چند سال پیش فوت کردند.خدا بیامرزدش) . خاله ام گفت بچه ام دم سراشیبی پارکینگ بوده که گرفتدش اوردش خونه و خدا رو شکر به  خیر گذشته. مادرم هم اونجا بود . گفتم یعنی اونقدر ناراحتی و . که نمی شد مراقب بچه باشی و .  مادرم باز محل نمی زاشت و اخم کرده بود.  و . . حالت گریه داشتم .به مادرم   گفتم نگاه کن تعدد زوجات اشکال نداره و رضایت  والدین در این نیست. می گفتم اگر والدین بگن نماز مستجبی نخون حرف والدین رو باید گوش داد اما اگر بگن نماز نخون نباید گوش داد و من باید حرف شوهرم رو گوش بدم و . بعد انگار خاله ام یه کتاب نشونم داد وبهم داد با جلد آبی روشن که پشت اون حدیثی با همین مزمون بود انگار. داد برای اثبات حرفم و اینکه نشون مادرم بدم .بعد خاله ام  به من می گفت که کارت درست بوده و نگران نباش و رضایت والدین در این مورد نیست. کتاب رو گرفتم جلوی مادرم و می گفتم نگاه.و همون مطالب رو گفتم اما مادرم توجه نمی کرد و اخم کرده بود و روش رو برمی گردوند ومشغول  بچه ها می کرد خودشو. بعد انگار اومدم درد دل کنم که یکدفعه یادم اومد خاله ام فوت کرده، انگار فهمیدم خوابم یا حس کردم ممکنه خاله از پیشم بره. دستشو گرفتم و گریه می کردم. گفتم خاله من می دونم تو مردی . خاله ام لبخندی زد.کمی درد دل کردم . خاله ام کارم رو تائید  کرد و گفت کارت درست بوده . )به تازگی فرزند هاشم پسر دایی ام که یه طفل ۲ ساله بود فوت کرده . دو هفته ای می شه) در آخر خاله ام گفت از وقتی اومدم اینجا فقط بچه هاشم بوده که اومده پیشم،  تو این مدت شخص دیگه ای فوت نکرده ؟ کیا فوت کردن؟  من داشتم فکر می کردم که سریع بگم، که  با صدای همسرم و صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم . تو این مدت خیلی ها فوت کرده بودند ولی انگار خاله خبر نداشت  خوابم یه حالت  رویای صادقه داشت. می دونید مرده ها وقتی یکی می میره می رن پیشش و از زنده ها خبر می گیرن . بعد اگر اون فرد بگه فلان کس خیلی وقته  مرده،  می فهمن جایگاهش خوب نبوده که بتونن ملاقاتش کنن و . بعد هم که خوابیدم خواب  می دیدم این خواب رو برای مادر و خاله ام تعریف می کردم. برای جمعه گذشته برای برنامه توقف ممنوع بریم ضبط . برای برنامه تعدد زوجات . کلرشناس  آقای قاسمیان بود و چند  تا مخالف و من به عنوان موافق به عنوان مناظره  کننده. اما مرتب بهونه آوردند که نشه و موفق نبودند و اخر سن رو بهانه کردند! نمی دونم چرا کارشناس بررسی حکم خدا رو یه مخالف قرار می دن!!!!   خدایا عاقبت همه مون رو بخیر کن

فم تریپ از زبان هدی رستمی 2

این یک پست برای اعلام رسمی داستان فم‌تریپه:)). گفتم با گذاشتن یه تیکه از خونه که همینجوری کم‌کم آماده شده و میشه، بگم که اینجا یه صفحه شخصی از زندگی شخصی و اجتماعی یه آدم معمولیه که سفر میره و می‌نویسه و گاهی الکی خوشه و گاهی جدی افسرده! گاهی با چندصددلار ماه‌ها در سفره و گاهی یک سال صبر میکنه تا ذره‌ذره یه قسمت خونه‌ش رو با خرج و وسواس بسازه. گاهی مسئولیت‌های اجتماعی زندگیش رو پررنگ میکنه و گاهی فقط میخواد بره سفر که فشار یه مسئولیت رو از دوش خودش کم کنه. تو این صفحه شخصی با اینکه همه این سالها باهم سفر رفتیم، اما از همه چی مینویسم و گاهی با یه سری نظرات میخندم و گاهی کمی غمگین میشم و گاهی به فکر فرو میرم، اما سعی میکنم نذارم قضاوتی، من رو از چیزی که فکر میکنم درسته دور کنه.-این استاپ موشن رو هم در تنها روز تعطیل چند ماه اخیر، تو خونه ساختم که با اینکار هم مغزم آروم شه و هم اتاق‌خواب رو به درخت سرو وسط شهر #تهران.-حالا که دو تا پروژه همزمان زندگیم به یه نقطه‌ی تقریبا خوبی رسیده، از فردا آماده شیم که داریم میریم سفر. به اون سمت دنیا، در آمریکای مرکزی 2این عکس رو از آلینا در روز آخر سفرش با ما گرفتم. تنها مهمونی که من به شخصه ازش دعوت کردم و در واقع حق وتوی من در #روستودیو بود (بقیه مهمونا رو دنبال میکردیم، بعد روزمه و صفحه‌شون رو یکی یکی پرینت می‌کردیم و همه باهم با نظرسنجی انتخاب میکردیم)اما آلینا رو دعوت کردم چون چندسالی هست که آنلاین می‌شناختمش و با اینکه تعداد دنبال‌کننده‌های آنلاین‌ش چشم‌گیر نبود، میدونستم که عکسهاش به‌شدت در فضای مجازی پخش میشه و سفیر شرکت‌های بزرگی مثل سامسونگ، بنز و. هست و یک کتاب معروف داره. همین هم شد و تا الان تنها عکسهایی که در چندین مجله و صفحه معتبر غیرایرانی از سفر به ایران منتشر شده عکسهای آلیناست.جدای از این چندین بلاگر معروف با تعداددنبال کننده‌ی بالای یک میلیون نفر، با دیدن سفرش بهمون ایمیل زدن که دوست دارن در پروژه بعدی ما شرکت کنن!اما راستش این عکس رو ادیت کردم و گذاشتم که بنویسم: روزی که آلینا رو دعوت کردم ازم خواست چند روز قبل از بقیه به کشورش برگرده و ما هم بلیتی زودتر براش گرفتیم تا وقتی که اومد و فهمیدیم دلیل اینی که زودتر برمیگرده اینه که فردااای برگشت، جشن عروسیشه:)))هنوز هم برام خنده‌دار و جالبه که یکی حاضره درست قبل از مراسم ازدواجش، برای اولین بار به جایی سفر کنه که اگه بخوام واقع‌گرا باشم از بیرون و برای خارجی‌ها خطرناک بنظر میاد (بماند که خیلی‌ها از همین داخل ایران بهش مسیج داده بودن که" نیا، اینجا خارجی‌ها رو میگیرن" و آلینا بعدها مسیج‌ها رو نشونم داد!)سفر آلینا رو به فال نیک میگیرم. سفری که ازش دلیلش رو پرسیدم و اون گفت: " سفر به ایران سه سالی هست که تو لیست آرزوهامه، اما این داستان ازدواج حتی کمتر از یک ساله اومده تو لیست کارهام:))" 3در روزهای آخر سفر پروژه #فم_تریپ که همه باهم صمیمی‌تر شده بودیم و استرسها کمتر شده بود، موضوعاتی متفاوت و جذابی باعث بحث بچه ها میشد. از اینکه چی شد ما رو انتخاب و دعوت کردین گرفته، تا سوال درباره وضعیت شهر و مردم. ما هم از اول تمام تلاشمون این بود که هیچ تاثیر و نگاه شخصی روی نظر مهمونا نداشته باشیم و این دیدگاه رو بسپاریم به خودشون که هیچ چیز رو بهشون اجبار نکنیم. از غذا و پوشش گرفته تا نقاط شهری ای که دوست دارن برن و ببینن. اما تو شیراز موضوعی پیش اومد که جالب بود. تغییر نگرش مهمونا، و مهمتر از اون تغییر نگرش دنبالکننده ها یا دوست و آشناهاشون! از ُوته‌را گرفته که میگفت دوست دخترش که خودش یه عکاس معروف فرانسویه و ترسیده بود همراهش به ایران بیاد، حالا مسیج میده که من به خودت و همراهت مخصوصا خانومای مهمون حسودیم میشه. یا اریکا که اعتراف کرد مادرش قبل سفر پشت تلفن گریه کرده که چرا داری میری وسط میدون جنگ! و حالا از این همه استوری رنگی سکوت کرده و گاهی براش قلب میفرسته و البته بهش گفته نمیدونستم ایران این همه دیزاینر فشن داره! هارج هم که میگفت تصورش از خیابونهای ایران چیزی مثل دهلی و صدای بوق سرسام آور باشه!فقط ده سال پیش رو تصور کنین که شهر پر بود از صدای بوقهای مکرر راننده ها برای سوار کردن مسافرها! همین تغییرات کوچیک با پیشرفت تکنولوژی یا تغییر تفکر ماست که زندگیمون رو داره راحتتر میکنه. دیدن همین تغییراته که حال و روز شهر و مردمش رو بهتر میکنه- پ.ن. اخر این پست شاید بهتر باشه از تیم جَوون و همراه تپسی تشکر کنم که راستش نگاه من رو هم درباره کار در ایران تغییر داد. احتمالا خیلی‌ها یادشونه مشکلات کار رو. یا ما دلمون نمیخواست با هر گروهی همکاری کنیم و یا به نتیجه خوبی برای همکاری نمیرسیدیم تا اینکه این بیزینس ایرانی حامی و همراه ما شد.

ناباورانه‌ترین پگاه

از دفتر کارشناس گروه که اومدیم بیرون پگاه گفت یه دقیقه بیا بریم طبقه بالا. گفتم بالا بریم چیکار؟ گفت بیا می‌خوام یه چیزی رو نشونت بدم. یه لبخند خیلی درخشنده هم تو کل صورتش پخش شده بود. رفتیم بالا و من هم‌چنان که منتظر بودم ببینم پگاه می‌خواد چیکار کنه، دیدم پگاه با همون لبخندش یه نگاه به دور تا دور سالن انداخت و بعد به من نگاه کرد و خندید! یه جوری که حس کردم منتظر دیدن یه نفره. ازش پرسیدم چی شده؟ چی رو می‌خواستی نشونم بدی؟ با خنده گفت بعداً بهت می‌گم. دوباره پرسیدم: برا چی گفتی بیاییم بالا؟ به صندلی‌های دور سالن اشاره کرد و گفت: صندلی دوم رو ببین! به صندلی‌ها نزدیک شدم و از اونجایی که چهارتا صندلی به‌هم‌چسبیده بود نمی‌دونستم دومی از راست رو گفته یا چپ، برای همین با دقت به دوتاش نگاه کردم. یکیش خالی بود و منتظر بودم یادگاری‌ای چیزی روش نوشته شده باشه که نبود، و یکی دیگه هم کیف یکی از بچه‌ها روش بود. دوباره با سوال گفتم: چی شده صندلی؟ خندید و دستم رو گرفت گفت: هیچی بیا بریم پایین.پگاه اهل این مسخره بازی‌ها نبود، برای همین مطلقا ذهنم خالی بود از دلیل کاری که انجام داد و الکی‌ترین و اولین چیزی رو که به ذهنم اومد گفتم: نکنه اومده بودی کسی رو ببینی، هان؟ دوباره خندید! از دانشکده اومدیم بیرون، مسیرم سمت سلف بود که گفت: هنوز زوده واسه ناهار، بیا بریم یه جا بشینیم. رفتیم و اون طرف دانشکده فنی رو چمن‌ها نشستیم و جوری که بفهمه نمی‌تونه از زیر جواب دادن بهش در بره گفتم: برا چی رفتیم طبقه بالا؟ گفت: خودت چی حدس می‌زنی؟ باز هم تنها چیزی که تو ذهنم بود و اصلا هم احتمال نمی‌دادم درست باشه گفتم: می‌خواستی کسی رو ببینی؟ خندید و سرش رو ت داد و گفت: آره! حدس بزن کی؟ یادم نیست چی گفتم که با رد کردن پگاه و اون نگاه خاصش، با تعجب گفتم: آرمان؟! خندید و تأیید کرد. - آرمان چرا باید اینجا باشه؟- برای دیدن من.- قرار داشتی باهاش؟! - نه.- پس چی؟- دو هفته پیش اومده بود، دیدمش.- کجا دیدیش؟- همون‌جا که رفتیم، رو صندلی نشسته بود. بعد از کلاس بود که دیدمش و ازش پرسیدم تو کجا، اینجا کجا؟ گفت اومدم دوستم رو ببینم که من رو گذاشت رفت! منم فهمیدم دروغ می‌گه و برا دیدن من اومده. چون بهش گفته بودم سه‌شنبه و چهارشنبه کلاس دارم. گفتم شاید امروز هم بیاد ببینمش.با خنده گفتم: از دست رفتی ها پگاه!در کمال آرامش گفت: آره، خودمم اصلا فکرش رو نمی‌کردم. اون شب زنگ زدم به میترا و کلی گریه کردم. "یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است." همزمان که ده‌تا تصویر مختلف از گریه‌های از عشق تو ذهنم رژه می‌رفت پرسیدم: گریه دیگه برای چی؟گفت: نمی‌دونم، دست خودم نبود. تازه من گریه هم می‌کنم دیگه اصلا بند نمیاد. خوب شد چهارشنبه آرمان رو دیدم و پنجشنبه مراسم هفتم یکی از فامیلامون بود. انقدر که من گریه کردم دختر خودش گریه نکرد!یه کم دیگه حرف زدیم و گفتم پاشو بریم سلف. تو سلف پگاه ادامه داد:"اون روز که دیدمش لباس چهارخونه پوشیده بود، بعد از اون هروقت می‌رم بیرون و لباس چهارخونه می‌بینم قلبم وایمیسه. از اون روز که دیدمش، همه جا اسمش رو می‌بینم؛ رفتم سوپرمارکت دیدم نوشته سوپرمارکت آرمان، بابام اون روز رفته بود بیمه، بیمه‌ی آرمان! تو تیتراژ ستایش تنها اسمی که به چشمم اومده آرمان بوده. کل دیدارمون سه دقیقه هم طول نکشید، سه هفته است دارم بهش فکر می‌کنم." از سلف که بیرون اومدیم گفت: میای یه بار دیگه بریم طبقه بالا؟ با نشون ندادن بهت و ناباوریم از بلای تکراری‌ که عشق سر همه‌ میاره، به سادگی باهاش همراه شدم که بریم دوباره طبقه‌ی بالا رو ببینه. من رو کشوند سمت کلاس و با اجرای دقیق هر چیزی که تقریباً سه هفته قبل اتفاق افتاده بود گفت: "با میترا از کلاس اومدیم بیرون، داشتیم کیک می‌خوردیم، اینجا کنار آب‌سردکن وایسادیم آب خوردیم که من یهو اونجا رو نگاه کردم و خشکم زد. بعد اون از جاش بلند شد و با هم تا کنار پله‌ها رفتیم. میترا روی اون صندلی نشست، ما اینجا وایسادیم و یه کم حرف زدیم. پاهام انگار چسبیده بود به زمین، نمی‌دونم چرا باهاش پایین نرفتم و همین‌جا سر پله‌ها وایسادم. دفعه دیگه حتما باهاش راه می‌رم." راه افتادیم و از دانشکده اومدیم بیرون. گفت: "هنوز اون کیک رو نگه داشتم رو میزه، از این کیک دوقلوها بود، یکیش رو که اون روز خوردم، اون یکی رو دلم نمیاد بخورم همین‌طوری نگهش داشتم. بابام می‌گه خب نمی‌خوری بندازش دور. ولی اون که نمی‌دونه این چه کیکیه. اینجاست که فهمیدم او مو بیند و من پیچش مو یعنی چی.اون شب باباش به بابام پیام داد و برای یه کاری ازش تشکر کرد. بابام گفت چشمام نمی‌بینه، تو بیا جواب بده بنویس: عمو . ما خیلی تو رو دوست داریم.» منم براش نوشتم: ما خیلی شما رو دوست داریم.» بابام یه جورایی انگار عصبانی شد گفت: این اون چیزی نیست که من گفتم بنویسی. منم بهش گفتم خب اون لحنش رسمی بوده منم رسمی جوابش رو دادم. اون روز می‌خواستم آهنگ گوش کنم، اول آهنگ گفت آرش AP، دیگه هیچی از آهنگ نفهمیدم فقط صدبار دیگه آهنگ رو برگردوندم که از اول بگه AP." - به نظرت بعداً اینا رو برا خودش تعریف کنم؟ - آره، بعد از اینکه رابطه‌تون جلو رفت همه رو بهش بگو. منم می‌نویسمش برات. - آره کتابش کن. - پگاه! کل دیدارتون یک دقیقه و ده ثانیه هم نشده! چطوری کتاب می‌خوای از من؟ - اگه بدونی تو این مدت چقدر به همین یک دقیقه فکر کردم.    

راهی که آمدیم | یکم

راستش رو بخوای نمیدونم از کجا شروع کنم.اینی هم که می‌بینی دارم می‌نویسم فقط برای اینه که ذهنم خالی شه و بتونم روی کارم تمرکز کنم. 59 روز دیگه دقیقا دوسال از آخرین پستم میگذره،باید قول بدی صبرت رو ببری بالا و به تک تک حرفهام رو گوش بدی. ممم خب وقتی آخرین پست رو گذاشتم نمیدونستم قراره چیکار کنم برای ادامه زندگیم،مونده بودم بین اینکه درس رو ادامه بدم یا دست خودم رو یه جایی بند کنم و شغلی دست و پا کنم.تجربه ی چاپخونه حامد بد نبود،تا حدودی فهمیده بودم که من آدمی نیستم که بخوام ریسک کنم و عمرم رو پای چیزی بذارم که نمیدونم ۶ ماه بعدش چه وضعیتی داره.تازه اونموقع دلار زیر 4 تومن میگشت و میشد به کار و کاسبی و بیزینس فکر کرد.خود تو هم بودی و میرفتی امارات و فرصت های کسب و کار و تجارتش رو میدید حتما وسوسه می‌شدی؛الکی نگو نه.همونطوری رفتیم تا عید،با ذهنی مشغول و پر از علامت سوال ۵ روز از عید که گذشت با بچه ها برای ایام نیمه رجب راهی عراق شدیم و ذکر لبم این بود که راه رو نشونم بدید.  بعد از عید هم که به کارهای نییمه شعبان گذشت تا  رسیدیم به افطاری دوره حوالی نیمه رمضون. امتحان زله ‌م رو داده بودم که محمدعلی زنگ زد و گفت پاشو بیا خونمون خیلی کارا عقبه. رفتم خونه ماشین رو برداشتم و رفتم که کمکی کرده باشم.با عران و بقیه بچه ها همبرگرهای مامان‌پز رو درست کردیم،فرش ها رو پهن کردیم و هر کدوم یه جا ولو شدیم.یه دفعه موبایل محمدعلی زنگ زد.دوست دانشگاهش بود که داشت از رتبه کنکور ارشدش میگفت و درصدهایی که زده بود.من کماکان به پشت خوابیده و بودم و فقط می‌شنیدم. کم‌کم هوا تاریک شد و همه جمع شدن.اونجا بود که تک تک رتبه هاشونو میگفتن و دل من بود که می‌رفت.به خودم گفتم من چیم از اینا کمتره که نباید ارشد بخونم و رتبه خوب بیارم؟ همونجا بود که تصمیمم رو گرفتم،پاشنه ها رو ورکشیدم و گفتم : کارنشد نداره؛یاعلی! هر جوری بود امتحانات دانشگاه رو دادم و بلافاصله پروژه ها رو هم تحویل دادم حالا دیگه تبدیل شده بودم به یک داوطلب کنکور ارشد 98 از حکیم بگیر تا کلاسای زرفام؛قوی شروع کردم و رفتم جلو.اوایل مرداد بود ینی دقیقا 5/1 تابستون برام تقریبا با سفر عاشورایی تموم شد که به هیات یازینب و محمد بنایی عزیز پیوستم حالا دیگه مهر شده بود و مدرسه و چند واحد باقیمونده به خواجه رو هم باید اضافه میکردم به مطالعه برای کنکور دقیق یادم نمیاد ولی فکر کنم اولین دل درد بابا هم همون هفته اول مهر بود که بردیمش درمونگاه ندا زمان مثل فرفره گذشت و گذشت . بابا کولونوسکوپیش رو هم رفت و به توصیه پزشک یه آزمایش کلی هم داد که فهمید پروستاتش بزرگ شده.رفت پیش دکتر عموجون توی بیمارستان خاتم و قرار شد قرص هاش رو عوض کنه و مجددا یک ماه بعدش بره برای آزمایش. نگم برات که با چه معجزه‌ای راضی شد بین زائرای اربعین که از صدقه سر پرزیدنت قرار بود با نرخ ارز دولتی ویزای عراق رو بگیرن بُر بخوره و در کمال ناباوری یک هفته هم نگذشته بیاد بگه دارم با اکبری میرم عراق آخر هفته. منم راستش رو بخوای باورم نمیشه ولی بالاخره رفت و در طول سفر هم از راهنمایی های من بهره نموند:) وقتی که برگشت چیزی به 17 ربیع نمونده بود و تک‌تک نزدیکان اومدن برای دیدنش؛حتی مارال که قرار بود چند روز بعدش برگرده آمریکا برای تعطیلات سال نو(حرف هایی که زده شد اونشب مگه فراموشم میشه؟).خیلی عوض شده بود یه چیزی شده بود مثل ایده‌آل های من از یه بابای متدین. نمیدونم چرا ولی اول دیماه 97 افتاده بود شنبه یه روز سرد و تا کمی برفی.از مدرسه رفتم سمت حکیم ولی راستش رو بخوای دست و دلم نمیرفت که از ماشین پیاده شم.برگشتم خونه در حالیکه به فایل پودمان آقای تنها و فضلی گوش میدادم. فکری بودم که خوابم برد و بلند که شدم دیدم حوصله درس ندارم و بهترین وقته برای رفتن پیش روانپزشکی که یکی دوبار پیشش رفته بودم و تجویزاتی داشت برای استرس و ناآرامیم. از کوچه زیبا توی سرما پیاده شریعتی رو میومدم بالا که رسیدم به سینما فرهنگ.خانوم بمب دارین؟ آره یه 20 دقیقه دیگه شروع میشه.یکی بدین بیزحمت. تک و تنها رفتم توی به اصطلاح نمازخونه و نمازم رو خوندممامان زنگ زد که کجایی پسر و وقتی فهمید سینمام گفت درست چی پس؟ با همون حس غمی که داشتم فیلم رو تا ته دیدم.شله زرد فارسی و قرص های تجویز شده رو خریدم و رفتم سمت خونه فرداش با کلی انرژی رفتم حکیم که البته دوتا مهمون هم داشتم؛خانم و پویان حوالی غروب بود که بابا پیام داد میای خونه مامانجون تلویزیون اتاق رو راه بندازی؟ برای خودم هم عجیب بود که سریع گفتم آره میام وقتی رسیدم خونه مامانجون با کمال تعجب در رو باز کرد.عموجون هم بود منتظر شدم تا بابا بیاد.اومد ولی یه چیزی جا گذاشته بود گفتم اشکال نداره برو بردار سریع بیار من میمونم.خودمم داشتم شاخ در می آوردم از میزان محبتم تقریبا تا 11 شب اونجا موندگار شدیم و البته مشکل اصلی از آنتن دهی ضعیف اونجا بودکه قرار شد باباجون از پشت بوم اقدام کنه برای آنتن.حاصلش شد یه سری عکس قدیمی و کلی حرف از این در و اون در. خوش حال و خندان رسیدیم خونه        فعلاٌ منتظر بمون.     [عکس از خودم|منزل پدری|یکشنبه 2 دی‌ماه 1397 حوالی 22:30]

۹۸/۷/۶شنبه.روز اول دانشگاه.

بابا گزاشتم دم در دانشگاه.یه مانتو جلو بسته ی چهار خونه ی زرشکی سرمه ای که خیلی دوستش دارم پوشیدم با شلوار و مقنعه مشکی و کوله جینم و ال استار سرمه ایم.رفتم سمت همون ورزشگاه بزرگ دانشگاه.چندتا ساختمون داشت و من گیج گیج بودم.برگه انتخاب واحدم و نیاوردم اما خب همون دور اول شماره دانشجوییم و حفظ کردم و دوتا کلاسی ک داشتم و با اسم استاد و ساعت شروع کلاس تو ذهنم بود.گفتم حالا که نیم ساعت وقت دارم برم کارت دانشجوییم و بگیرم و با یه نفففس راحتی که از حراست رد شدم کشیدم راه افتادم سمت ورزشگاه که جلوش پارکینگه.با تعجب به دانشجوها و ساختمونا نگاه میکردم.اینکه تنها بودم به حس خاصی داشت واسم.اینکه روی پای خودمم.اینکه مستقل تر دارم میشم و دارم وارد جامعه ای میشم که باید با هر قشری رو به رو بشم و باهاشون ارتباط بگیرم. رفتم و رسیدم ته ورزشگاه که یه اقا با لباس انتظامات نشسته بود.لباس ابی کمرنگ.چنتا دانشجویه دختر ترم اولی داشتن باهاش چونه میزدن و به نظر خیلی میخواست خودشو با نمک جلوه بده و باعث شد تهوع بگیرم. گفتم اقا من رشتم روانشناسیه اما نمیدونم کلاسام کجاست -برگت و بده! +نیاوردم ولی شماره دانشجویی و اطلاعات و دادم بهش گفتم ایین زندگی دارم این ساعت -خاااانوم مگه من کامپیوترم؟؟؟؟دخترا خندیدن با حرص عکسی که از برگه انتخاب واحدم انداخته بودم و بهش نشون دادم و گفت باید بری ساختمان علوم پایه طبقه ی دوم پیش آقای وطنی ده و رب بود و من ده و نیم کلاسم شروع میشد.عرق کرده بودم ولی نفس عمیق کشیدم و گفتم خب حالاااااا روانشناس مملکت و(ینی عاشق اعتماد به نفسمم) رفتم طبقه ی دوم.هن هن میکردم و گلوم خشک.از کتابخونه پرسیدم اقای وطنی کجاست گفت ته راهرورفتم و باز متعجب به دخترا و پسرای دانشجو نگاه میکردم و قشنگ انالیزشون میکردم.از چند نفر پرسیدم و چهاربار راهرو رو رفتم تا دیدم کنار تابلو اعلانات یه راهروعه که تو یه گوشه یه اتاقه و بالاش زده "مدیریت کلاس ها" رفتم تو.یه میز بود و یه اقا.یه عالمه لیست جلوش +سلام خسته -ترکی یه چیزی به دانشجوی دیگه گفت  +ببخشید من ایین زندگی. نزاشت حرفم تموم شه -ساختمون فنی باید بری +اها پله هارو اومدم پایین رفتم ساختمون روبرویی.ینی فنیبماند چقد طول کشید تا برم برسم به طبقه ی دوم و مدیریت گلاس های اونجا رو پیدا کنم در زدم ببخشید میشه بیام تو؟؟ یه مرد لاغر با موهای جوگندمی و کت و شلوار و ادکلن تند سرت داد ینی بیا +ببخشید من ایین زندگی دارم.نفسم بالا نمیومدده و سی و یک دقیقه.قلبم داشت وامیستاد.گفتن بیام اینجا کلاسم و نمیدونم کجاست محلم نزاشت و جواب ترم بالاییارو با خوش و بش و با زبون ترکی داد باید بری علوم پایه.استاد پیرمانی استثناعن اونجا کلاسشونه. دویبدم اونور.انقد نفسم بالا نمیومد قفسه سینم میسوخت حتی بند کتونیمم که باز شده بود نبستم و هول هولی کردم تو کفشمشماره ی بابام گرفتم.تو دلم یه صدایی اومد"مثلا دانشجوییاااااااا سحر؟" قطع کردم رفتم علوم پایه.باز پیش همون اقا.گفتم من اونور بودم اینو گفتن.با عجله گفت ۳۰۲.چند دقیقه هم طول کشید کلاس و پیدا کنم.در زدم.استاد با چادر نشسته بود و ردیف دوم فقط دختر بودن.نشستم کنار اونی که جا بود یک دقیقه بعد یه دختر سبزه ی عینکی اومد کنارم نشستمرجاناستاد با بچه ها ترکی حرف میزد و نیش خند میزد.نفس نفس میزدم.به مرجان گفتم شمام مث من حسابی دوییدیا انگار وای اره بخدااااا یهو بلند گفت: استاد چیزای مهم و فارسی میگین؟من از شیرازم یه عالمه سر برگشت سمتش عههه منم یه دوست داشتم رفت شیراز ازدواج کرد و.بگذریم.کتاب معرفی کرد اون کلاس و دوست داشتم چون توش درباره مساعل جامعه حرف زدیم.کناریم برگشو نشونم داد و گفت مثل همیم؟دیدم ترتیب درساش مثل منه ساعتارو نگاه نکردم و تند گفتم ارهههههه وای همکلاسی هستیممممم. اون زنگ که بجای دوازده و نیم استاد ده دقیقه به دوازده کلاسو تموم کرد خیلی کیف داد.سه تایی رفتیم سمت حیاط که انیس کنار دستیه اینورم از مرجان پرسید:شیراااز کجا ارومیه کجا؟رینگ تو انگشتشو نشون داد گفت ازدواج کردم به یه اینجایی! تعجب کردم و واسش ارزوی خوشبختی کردیم از روی پنل شماره کلاسهارو دراوردیم و نوشتیم.مرجان و نسترن کنار دستی انیس یه دختر سااااده که مهندسی پزشکی میخوند ک ایین با ما بود رفتن و من و انیس رفتیم نشستیماز درس و کنکور و خانوادمون حرف زدیم.انیس یه دختر خردادی لاغر عینکی سفید روی مهربون که خیلی عااااااقل به نظر میومد.بیسکوییت کاکاعویی داشت اورد خوردیم و حرف زدیم که یهو دیدیم ای وااااای من یکشنبه دوشنبه ساعت کلاسام با اون فرق داره و اون کلاساش پشت همه از ده و نیم صبح شروع میشه و من از هشتونیم و یه وقفه یی سه ساعته دارم.دست اخر رفتیم اموزش ولی گفتن ترم اول خود دانشگاه انتخاب واحد کرده و کاریش نمیشه کردخلاصه ابمیوه و اب معدنی از بوفه دانشگاه خریدم و من به این فکر میکردم واقعا اون دختره خجالت نمیکشه تو دانشگاه دست پسره رو گرفته و نگاها سمتشه؟معذب نیست؟یا پسرایی که از نودتا هشت و هشتاشون سیگار دستشون بود.رفتیم گشتیم محوطه ی بزرگ دانشگاه رو.من عاشق دانشگاهم شدم.چون پره گلااااااای رز صورتی کمرنگ پرنگ قرمز گلبهی و سفیده باغچه هاش.یه عالمه درخت بید مجنون و محوطه ی خیلییییی بزرگ و شیک و تمیز و یه عالمه نیمکت زیر درختا.رفتیم و سلف و پیدا کردیم.آزاد غذا خریدیم کباب و عدس پلو داشت که ما کباب گرفتیم یه دختره بانممممک و توپولو اومد فارسی گفت خوشمزس چطوره غذاهاش؟؟ گفتیم ما هم والا ترم اولیم که گفت منم دامپزشکی میخونم و از تهران اومدم و خوابگاه دارم.سخته و خریت کردم و بخاطر پول خوبش در اینده اومدم این رشته و.باهاش حرف زدیم و ناهار خوردیمسریع رفت چون واحد اضافه کرده بود.ما هم غذامونو خوردیم و رفتیم چرخیدیم نشستیم عکس گرفتیمیه مسیر اسفالت شده داره روبروی سلف.دو طرفش بید مجنون که به هم رسیدن و یه سایبون منظم و تونل قشششششنگ درست کردن و رو زمین پررررره برگ زرد که باد اینور اونور میبرتشون قلبم ریخت.با گوشی انیس عکس انداختم.همه مارو با نیش خند نگا میکردن و میگفتن ترم اولیااااااناااااااا. رفتیم دنبال دسشویی گشتیم یه دانشجوعم بهمون سه جا ادرس داد اما نیافتیمرفتیم سمت کلاس ریاضی که ردیف جلو چنتا دختر ترم بالایی بودن و ردیف ما پره دختر و ردیف پشت چهارتا پسربک ربع از کلاس گذشت.ترم بالاییا رفتن گفتن تشکیل نمیشه برین شمام.پسرام رفتن.همون اقاهه مدیریت کلاسا اومد گفت برید تشکیل نمیشه.من زنگ زدم بابا بیاد دنبالم .کلاس خالی بود و ما یه عالمه عکس بازی کردیم و بابا زنگ زد که اومده و من رفتم بااااز با استرس از حراست و اون خانوم چادری که زل میزنه گذشتم و سوار شدیم.اسرا و زهرا هم بودن.رفتیم براشون کاغذ چسبی خریدیم.اومدیم خونه ک یه چیزی خوردم و تا اومدم بخوابم سر صدا اومد که پاشدم و اتاقم و تمیز کردم و شب تو حیاط اهنگ گوش دادم و شیر قهوه خوردم و بدون اینکه شام بخورم خوابیدم:) در اصل بیهوش شدم از خستگی.فردا خاطره ی روز دوم دانشجو بودن و مینویسم .شبتووووونبخیر:) #ورودی_۹۸ #ترم_اولی_هنگ #ما_هم_بالاخره_شاخی_در_دانشگاه خواهیم شد #روانشناسی  

کرفس

سلاااااااام سلاااااااام سلااااااام سلاااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که شنبه از یه متخصص .گو.ش. حلق و .بینی یه وقت گرفتم که برم پیشش بخاطر سینوزیتم که خیلی اذیت می کنه و مدام سردرد دارم که برا ساعت نه و بیست دقیقه صبح یکشنبه وقت داد دیروز صبح ساعت هشت بلند شدیم و صبونه خوردیم و نه با گل پسر راه افتادیم!پیمان منو گذاشت جلو کلینیک و خودش رفت یه سر به نمایندگیه بزنه اون روز که گل پسرو برده بود سرویس یه جاشو گفته بود درست کنند که صدا می داد اونام با اینکه یه روزم ماشینو نگه داشتند و فرداش تحویلمون دادند ولی صداهه هنوز به قوت خودش باقی بود و از بین نرفته بود خلاصه اون رفت اونجا و منم رفتم پذیرش شدم و رفتم بالا شماره مو دادم تو و گفتم بذار یه شکلات بخورم دهنم بدمزه است تا شکلاتو گذاشتم تو دهنم و اومدم بشینم منتظر نوبتم بمونم یهو منشیش اسممو خوند و گفت برو تو،موقع داخل رفتن به منشیه گفتم خانم سطل آشغال کجا دارید من این شکلاتو بندازم توش؟گفت تو هست!رفتم تو و به دکتر سلام دادم و هر چی چشم گردوندم سطلو ندیدم دکتره هم هی می گفت خانم بیا بشین خانم بیا بشین و گیجم کرده بود آخرش گفتم آقای دکتر من دنبال سطل آشغال می گردم اجازه بدید این شکلاتو بندازم تو سطل چشم می یام می شینم اونم سطل زیر میز خودشو نشونم داد و شکلاته رو انداختم توش و نشستم رو صندلی جلوی دکتر عجول و یه خرده در مورد سر دردام توضیح دادم و اونم با یه چراغ قوه توی دماغمو نگاه کرد و یه چوبم کرد تو دهنم و دفترچه مو گرفت و گفت برات یه عکس می نویسم از سینوسات برو بیمار.ستان.البر.ز بنداز بیار اینجا ببینمش گفتم باشه، نوشت داد دستمو و اومدم بیرون ،یعنی تو رفتن و بیرون اومدنم با احتساب زمانی که برا پیدا کردن سطل آشغال گذشت دو دقیقه هم نشد! یه پیرمرده پشت در بود با تعجب ازم پرسید کارتون تموم شد؟گفتم بعله حاج آقا گفت آخه اصلا معاینه تون کرد؟گفتم والله من سینوزیت دارم برام عکس نوشت گفت فک کنم اصلا به مریض توجه نمی کنه این دکتره نه؟وقت نمی ذاره!!!گفتم والله چی بگم اینا اینجوری اند دیگه، خدا به داد همه مون برسه گفت آره به خدا .دیگه منشیه اسم پیرمرده رو خوند و اون رفت تو و منم راه افتادم به سمت بیرون،اومدم تو خیابون به پیمان زنگ زدم گفتم من کارم تموم شد اونم تعجب کرد آخه اونموقع که منو دم درمونگاه پیاده کرد بهش گفتم پیمان شماره من چهل و یکه حالا این گفته نه و بیست دقیقه اینجا باش ولی فک کنم تا ظهر طول بکشه نوبت به من برسه اونم گفت من اگه کارم زود تموم شد می رم خونه ماشینو می ذارم تو پارکینگ و خودم با اتوبوس می یام پیشت (خیابونی که درمونگاهه توشه کلا پارک ممنوعه و اگه حتی ماشینو دو دقیقه هم بخوای پارکش کنی می یان با جرثقیل می برنش) .خلاصه وقتی بهش گفتم کارم تموم شد بیچاره شاخ درآورد بهم گفت من تازه رسیدم نمایندگی تو حالا می خوای برو تو کلینیک گرمتره بشین تا من ببینم اینا چی می گن بعد بیام دنبالت!گفتم باشه و بعد اینکه قطع کردم با خودم گفتم برم یه مداد و یه ریمیل بخرم بعد برم بشینم تو درمونگاه،برا همین راه افتادم رفتم از یه لوازم آرایشی یه مداد لب کالباسی خریدم و بعدشم رفتم از یه مغازه دیگه یه ریمیل استخری خریدم (همون ریمیل پلاستیکی که خودمون می گیم این ریمیلا خیلی خوبند اصلا نمی ریزند برا همین زیر چشم آدم سیاه نمیشه و همیشه تمیزه موقع شستشو هم راحت با آب شسته میشن و مثل اونای دیگه حتما نباید صابون بزنی و پدر چشمتو دربیاری تا پاک بشن) .بعد از اینکه اونارو خریدم رفتم یه خرده تو داروخونه درمونگاهه نشستم تا اینکه پیمان زنگ زد گفت جوجو تو یه کوچولو پیاده بیا تا سر شهدا چون من از چهار.راه.طا.لقانی می یام نمی تونم بیام جلو درمانگاه اونجا یه طرفه است گفتم باشه و پاشدم تا سر شهدا که دو دقیقه راه بود رفتم دیدم پیمان رسیده سوار شدم و راه افتادیم به پیمان گفتم یه راست برو بیمار ستان .البر.ز بپرسم ببینم کی می تونم این عکسه رو بندازم گفت باشه و رفتیم سمت باغستا.ن (بیمارستانه تو باغستا.نه) رسیدیم چون جای پارک نبود پیمان موند تو ماشین من رفتم بپرسم که همون موقع پذیرشم کردند و گفتند برو رادیو.لوژی عکسو بنداز به پیمان زنگ زدم گفتم و اونم گفت من نشستم تو ماشین بنداز بیا!دیگه رفتم سمت رادیو.لوژی دیدم درش بازه رفتم تو دیدم یه سری دستگاههای گنده توشه و یه جا هم نوشتند خطر اشعه و بی اجازه وارد نشوید و از این حرفها.یه خرده ترسیدم گفتم نکنه نباید از این در می اومدم تو و الان ببینند دعوام کنند و بگن چرا سرتو انداختی پایین و همینجوری اومدی تو که یهو دیدم روبروم یه اتاقه که صدای آدم ازش می یاد یواشکی رفتم یه سرک کشیدم دیدم یه مرد و دو تا زن که لباس سفید پرستاری تنشونه نشستند دارند حرف می زنند مرده سرشو بلند کرد چشمش که بهم افتاد سریع سلام دادم و گفتم ببخشید از پذیرش گفتند که بیام اینجا برا عکس سینوسهام گفت خدا نکشدت یه جوری با ترس اومدی تو که من فکر کردم لابد چه فاجعه بزرگی رخ داده ؟!!منم خنده ام گرفت گفتم آخه فکر کردم نباید از اون در می اومدم تو گفت نه نترس درست اومدی برو همونجا آماده شو(همونجایی که اون دستگاه گنده ها بود) گردنبند و گوشواره و کلیپس و هرچی که فی تو سر و گردنت داری دربیار تا بیان عکسو بندازند رفتم آماده شدم و یه زنه اومد گفت روبروی یه تابلوی سفید که یه عکس مستطیل داشت وایستمو دهنمو تا می تونم باز کنم و چونه مو بهش بچسبونم و ثابت بمونم اینکارو کردم و اونم پشت سرم یه سری دستگاهو تنظیم کرد و رفت بیرون عکسه افتاد و اومد تو گفت خانم مگه من نگفتم ت نخور سرتو ت دادی عکسه بد افتاد باید دوباره بگیرم منم نیست که سرم یه خرده لرزش داره خودش چرخیده بود خلاصه دوباره تنظیم کرد و گرفت و گفت برو پذیرش چون دکترت همراه با عکس گزارش هم خواسته باید یه فرمی رو پر کنی رفتم پذیرش فرمه رو پر کردم (در مورد سر دردام گفته بود یه توضیحاتی بدم و سوابق بیماریها و جراحیهای قبلی و این حرفها)فرمه رو دادم بهشون مهر زدند و با عکس که آماده شده بود گفتند ببر بده اتاق ریپورت ،رفتم دادم گفتند اینا اینجا می مونه سه شنبه ساعت هشت تا یک، هر موقع اومدی بیا جوابش آماده است برو از پذیرش بگیر. تشکر کردم و راه افتادم رفتم پیش پیمان و سوار شدم راه افتادیم سمت کتابخونه، قرار بود بریم اونجا پیمان پرو.پوزال منو تایپ کنه اون روز فرمهای خالیشو پرینت گرفته بودیم که بعدا کارشناس رشته مون گفت که باید جاهای خالیش تایپ بشه و دستی قبول نیست منم چند روز پیشا یه زنگ به استاد .مردو.خی یکی از استادای کرجمون زدم و از پشت تلفن راهنماییم کرد که چه جوری فرمارو پر کنم و آماده اش کنم(استاد خودم تو نو.شهر که بهش ایمیل داده بودم راهنماییم کنه نوشته بود پاشو بیا اینجا حضوری بهت بگم) منم دو سه روز نشستم و طبق راهنماییهای استاد مردو.خی روش کار کردم و پرشون کردم دیگه گفتم بریم کتابخونه بدم پیمان تایپشون کنه پرینت کنم ببرم پستش کنم بره چون کارشناس رشته مون می گفت تایید شدنش یکی دو ماه طول می کشه بفرست بیاد که تا ترم بهمن تایید بشه که بتونی بهمن پایان.نامه رو ورداری.دیگه ده دقیقه به یک بود رسیدیم کتابخونه و اول فرمارو دانلود کردیم و بعدا من متنارو خوندم و پیمان تایپ کرد با اینکه پیمان دستش خیلی تنده تا ساعت سه تایپشون طول کشید اگه خودم می خواستم تایپ کنم فک کنم تا فردا ظهرش اونجا بودیم. سه بود که تموم شد و من یه بار دیگه چک کردم که اشتباهی چیزی نداشته باشه دیگه پرینتشون کردیم و سه و نیم بود که از کتابخونه اومدیم بیرون(خوبی کتابخونه اینه که چه از کامپیوترشون استفاده کنی چه از اینترنت، برا اعضا نصف قیمت بیرونه و خیلی وقتها هم مسئولای کتابخونه چون با همه شون دوستم و قبلا هم کلی کتاب بردم اهدا کردم به کتابخونه و هم اینکه می گن تو جزو اعضای فعال کتابخونه ای بخاطر اون مسابقه ای که برنده شدم و برا اسم کتابخونه خوب بود از من پول نمی گیرند یا خیلی کمتر از بقیه می گیرند تازه اونجا بهم می گن تو جزو پیشکسوتهای کتابخونه ای و کلی برا خودم عزت و احترام دارم چون الان نزدیک نه ساله که اونجا عضوم از وقتی رفتم کرج) .خلاصه سوار گل پسر شدیم و راه افتادیم سمت خونه،خیلی خسته شده بودیم بیچاره پیمان که کلا گردنش خشک شده بود و سرش هم درد گرفته بود سر راه هم از یه سوپر میوه ای فلفل دلمه و هویچ گرفتیم می خواستم برا شام ماکارونی درست کنم !پنج دقیقه به چهار رسیدیم خونه و لباس عوض کردیم و یه چایی خوردیم و من رفتم تو آشپزخونه مواد ماکارونی رو خرد کردم و گذاشتم بپزه اومدم تو هال دیدم پیمان دو تا بالش گذاشته زیر سرشو دراز کشیده و پاهاشم گذاشته رو مبل و چشماشو بسته،منم رفتم سرمو بر عکس پیمان گذاشتم رو اونور بالشهای زیر سر اون و دراز کشیدم که پیمان سرشو بلند کرد و یکی از بالشهارو ورداشت داد بهم گفت بیا سرتو بذار رو این،منم گفتم نه همونجوری خوب بود واسه چی این بالشو از زیر سرمون درآوردی آخه؟ گفت آخه این کرفست داشت می رفت تو چشم من!واااااااااااااااای منو می گید قهقه زدماااااااااا گفتم کرفس چیییییییییییییییه مرد حسابی؟؟؟اون کلیپسه! گفت منظورم همونه(نیست که من برعکس پیمان از اون سر بالش سرمو گذاشته بودم روش،نگو کلیپسم از پشت چسبیده بوده به صورت پیمان و داشته می رفته تو چشمش) .خلاصه کلی به کرفس گفتنش خندیدم و اونم به خنده من می خندید بعد اینکه کلی به قول نقی خنده کردیم من بلند شدم رفتم چراغهارو خاموش کردم گفتم بذار نور نیاد یه کوچولو استراحت کنیم خسته ایم! پیمان دید من چراغارو خاموش کردم گفت پس این گازه چی میشه غذا روشه خطرناکه.گفتم بذار باشه دیگه،مسافرت که نمی خوایم بریم که همه چیو ببندیم می خوایم یه نیم ساعت چرت بزنیم بلند شیم دیگه، گفت باشه .اومدم دراز کشیدم گفت جوجو یه خرده سرمو می مالی خیلی درد می کنه گفتم نه نمی مالم من خودم خسته ام یکی می خواد سر منو بماله، بگیر بخواب خوب میشه اونم با یه لحن با مزه ای گفت باشه نمال منم الان بلند می شم می رم کاغذاتو پاره می کنم تا فردا خودت بری دوباره تایپشون کنی منم گفتم خیلی بدجنسی.خلاصه دوباره کلی خندیدیم و گرفتیم یه خرده خوابیدیم بعدش من بلند شدم ماکارونی رو درست کردم و پیمان هم رفت از الکتریکی سر کوچه مون که اسمش فرهاده و با هم دوستند دریلشو گرفت و آورد چند روز پیش داده بودیم بهش که تعمیرش کنه کلیدش قطعی داشت و بعضی وقتها یهو وسط کار خاموش می شد ! بعدشم که دیگه نشستیم حبیبو (فو.ق لیسا.نسه هارو از کا.نال سه) نگاه کردیم و ماکارونی هم آماده شد شام خوردیم و بعدشم میوه و چایی و بعدشم نقی رو نگاه کردیم(یازده و نیم تو کا.نال ا.ف.ق میده) آخرشم ساعت دوازده و نیم مسواک و لالا                   

یاریمامیش جانیمیز

سلااااام سلااااام سلاااآاام سلااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که چند روز پیشا اومدم ماجراهای چند روزو مفصل نوشتم اومدم تو وبلا.گ براتون پستش کنم اینترنت ضعیف بود نشد صفحه رو بستم دوباره باز کردم اومدم مطلبو دوباره بذارم اشتباهی زدم همه رو پاک کردم و رفت پی کارش و اعصابم کلی خرد شد بعدشم که دیگه فرصت نشد بیام بنویسم الان اومدم همون مطالبو به صورت خلاصه وار بنویسم.حالا جونم براتون بگه که از وقتی لوله کشها کارشون تموم شد و برگشتیم کرج همش هوا ابری و بارونی بودو تا چند روز نتونستیم بریم نظر.آباد .شنبه بعد از صبونه قرار شد بریم کتابخونه تا من هم کتابایی که خونده بودمو پس بدم و کتاب جدید بگیرم هم اینکه از کامپیوتر اونجا فرم پرو.پوز.ال پرینت کنم برا همین راه افتادیم به سمت کتابخونه!سمت میدون.طا.لقانی که رسیدیم پیمان گفت جوجو اول بریم اداره پست یه سر بزنیم ببینیم کارت.سو.خت گل پسر اومده یا نه، این چند روز نبودیم ممکنه اومده باشه و برگشت خورده باشه رفته باشه پست ،چون پستچیه که کارت.ماشینو آورد گفت یکی دو هفته ای می یاد منم گفتم می خوای کتابارو بده من برم کتابخونه تو هم برو پست سر بزن بیا اونجا،که دیگه نخوای اینارو تا اون بالا با خودت ببری سنگینند (پنج تا کتاب کت و کلفت بود،اداره پسته هم چون سمت کوه.نوره سربالایی می ره اونجا آدم یه چیزی هم دستش باشه راه رفتن براش سخت میشه) گفت باشه منم کتابارو ازش گرفتم و رفتم کتابخونه اونم رفت پست!رسیدم کتابخونه اول رفتم پنج تا کتاب انتخاب کردم بعدش دیدم گلاب به روتون بد جوری دستشویی دارم خانم دا.داشی مسئول کتابخونه رو آروم صدا کردم و ازش پرسیدم سرویس بهداشتی اینجا کجاست؟گفت می ری سالن مطالعه خانمها تهش یه سرویس بهداشتیه.دیگه پریدم رفتم تو سالن مطالعه خانمها دیدم به به دخترا همه با لباس خونه تاپ و شلوارک و تیشرت و بلوز و شلوار و . نشستند و مشغول مطالعه هستند موهای هر کدومشون هم یه مدل بود مال یکی کوتاه بود مال یکی بلند ، یکی دم اسبی بسته بود یکی دورش ریخته بود یکی یه وری داده بود یکی مش کرده بود لباساشون هم همه رنگارنگ ،مثل مدرسه های خارجیها ،خلاصه دنیایی بود و تا برسم دستشویی کلی لذت بردم با خودم گفتم چه خوب کردند اجازه دادند اینجا اینجوری باشه کاش مدرسه های دخترونه رو هم این کارو می کردند اصلا وقتی همه زنند حجاب دیگه چه معنی داره آخه؟ حداقل اجازه بدن جاهایی که همه زنند اینجوری باشه و جوونهای بدبختمون یه نفسی بکشند همه اش پیچیدنشون لای پارچه که چی بشه آخه؟ مثلا اینجوری قراره دین و ایمانمون حفظ بشه یا پایه های خانواده مستحکم تر بشه؟مگه تا حالا که لای اینهمه پارچه بودیم حفظ شد که الان بشه؟والله بدتر شد که بهتر نشد من که هر روز به کسی که مارو مجبور کرد این شکلی بپوشیم و بگردیم فحش می دم مخصوصا به کسی که این روسری و شال رو به اسم دین سر ما زنهای بدبخت کرد تا بعدا با همین روسریها هر چی دینه به لجن کشیده بشه یارو تو کشورای خارجی آزاد می گرده اونوقت اعتقادش هم از ما بیشتره و دیندار تر و خداشناس تر از ما هم هست اینجام با این حجاب و خفقانی که هست هر چی دینه از چشم همه مون انداختند .بگذریم رفتم دستشویی و وسطا هم پیمان زنگ زد که من کتابخونه ام تو کجایی؟گفتم من تو سالن مطالعه زنها تو دستشویی ام الان می یام بعد اینکه جواب اونو دادم شیر آبو باز کردم چون فشارش بالا بود از دستم در رفت و یه دور تو هوا زد و کیف و میف و همه چیمو خیس کرد تا اینکه دوباره تونستم بگیرمش . از دستشویی که اومدم بیرون دیدم پیمان دم در وایستاده رفتیم تو و دادم کتابایی که انتخاب کرده بودم رو تاریخ زدند و بعدش رفتیم پشت سیستم و فرم پرو.پوز.ال رو پرینت گرفتیم و راه افتادیم اومدیم خونه،زنگ زدم به کارشناس رشته مون گفت فرمها باید به صورت تایپی پر بشن و دستی قبول نیست خلاصه اونهمه فرم که از کتابخونه پرینت گرفته بودیم بی خود شد و باید دوباره می رفتیم و بعد از تایپ جاهای خالیش پرینتشون می کردیم که دیگه گذاشتیم یه روز دیگه بریم این کارو بکنیم!دیگه یه خرده استراحت کردیم و بعدشم بلند شدیم پیمان خونه رو جارو برقی کشید و منم پیتزا و باقالی پلو درست کردم پیتزارو برا شام و باقالی پلو رو برا ناهار فردا که قرار بود پیام ناهار بیاد خونمون. فرداشم که می شد یکشنبه پیام اومد پیشمون و تا عصری موند و غروب بود رفت . راستی یه چیزی یادم رفت بگم پیام که اومد دیدم دستش یه مانتوی مخمل مشکی از اینا که سر آستیناشون پف داره و شبیه فانوسه هست اومد تو گفت مهناز بیا برات مانتو خریدم منم تو دلم گفتم نه بابا دنیا داره با حال میشه و ما خبر نداریم رفتم سمتش و گفتم ای واااااااای برا من گرفتی؟دستت درد نکنه گفت آره دیروز تهران بودم از اونجا خریدمش سایزتو نداشتم دیگه چشمی خریدم بیا بپوش ببین اندازه است؟منم گرفتم ازش و کلی تشکر کردم و پوشیدمش دیدم برام تنگه و جلوش بسته نمیشه البته اگه جلو باز می پوشیدمش مشکلی نداشت ولی خب همینجوریش تنگ بود گفتم خییییییییییلی خوشگله پیام ولی حیف که تنگه و جلوش بسته نمیشه! اومد نگاه کرد و گفت نمی تونی جلو باز بپوشیش؟گفتم از نظر من ایرادی نداره ولی از اونجایی که ما خییییییییییلی دهاتی هستیم به پیمان اشاره کردم یعنی اینکه پیمان دهاتیه برا همین حتما باید جلوش بسته باشه اونم خندید و گفت حیف شد باید ببرم پسش بدم .خلاصه یاریمامیش جانیمیز ایستیدی یارییا که نشد و مانتو تنگ از آب دراومد .ازش پرسیدم چند گرفتی؟ گفت سیصد و نود گرفتمش مارک داره و خارجیه و.و از این حرفها.بعد از اینکه اون رفت با خودم فکر کردم خدایاااااا چی شده این بچه انقدررررر مهربون شده؟ که یهو یادم افتاد چند وقت پیش که با هم رفته بودیم نظر .آباد پیمان اینو فرستاد از سوپری سر کوچه آب معدنی بخره اونم رفت و وقتی برگشت دیدم یه کیسه پر هم چیپس و پفک و بیسکوییت و این چیزا گرفته اومد سمت من و گفت مهناز بگیر برا تو گرفتمشون منم با خوشحالی بهش گفتم وای منو اینهمه خوشبختی محاله دستت درد نکنه از کجا فهمیدی من چیپس.فلفلی و پفک.م.ی.نو دوست دارم گفت چندبار که بابا برات گرفته بود دیده بودم خلاصه منم کلی ازش تشکر کردم و اونم کلی از اینکه تونسته منو خوشحال کنه خوشحال شد دفعه بعدشم وقتی اومد خونمون چند کیلو از این سیب سبزا گرفته بود آورده بود (از اون سیبا که پوستشون خیلی سبزه و مزه ترش و ملسی دارند) پیمان ازش پرسید اینا چیه؟گفت سیبه برا مهناز گرفتم منم گفتم به به چه سیبای خوشگلی دست گلت درد نکنه .خلاصه همون تقدیر تشکرا باعث شد که هر دفعه می یاد یه چیزی بیاره که منو خوشحال کنه .من طبق تجربه ای که تو زندگی با پیمان کسب کردم به این نتیجه رسیدم که مردا فرقی نمی کنه چه یه پسر بچه تخس و شیطون دو ساله باشند و چه یه پیرمرد  هشتاد ساله عاقل و بالغ همه شون عاشق تقدیر و تشکر و تعریف و تمجیدند وقتی یه کار کوچیکی برا آدم انجام می دن و با خوشحالی ازشون تشکر می کنی دفعه بعد سعی می کنند کارای بزرگتری برا آدم بکنند زنی هم که همچین خصوصیات اخلاقی داشته باشه رو یه زن کامل و تمام عیار می دونند و می پرستنشون اگه باورتون نمیشه و فک می کنید که من چرت می گم کافیه یکی دو بار این رفتارو در مقابل کارای کوچیک شوهرتون یا پسرتون انجام بدید تا نتایج پربارشو ببینید تا باورتون بشه خلاصه که راز مهربون شدن پسرک رو (من اسم پیام و ماشینشو گذاشتم پسرک) کشف کردم البته شایدم علت دیگه ای داشته باشه و من خبر ندارم ولی نود درصد مطمئنم که علتش همینه که من فکر می کنم!.بگذریم .دوشنبه صبح هم که بلند شدیم دیدیم شرررررررر شررررررر بارون می یاد بعد از خوردن صبونه پیمان گفت جوجو بارون داره می یاد کجا بریم؟منم گفتم هیچ جا نمی ریم می شینیم خونه منم پرو.پو.زالمو می نویسم گفت باشه !من رفتم سر کتابامو و فرمها و با اونا مشغول شدم که وسطش پیمان گوشیشو آورد گفت جوجو بیا با گوشی من یه اس ام اس بده به نمایندگی یه وقتی بگیریم گل پسرو ببریم سرویس حالا که نمی دونم تا چند ماه رایگانه استفاده کنیم (گل پسر کارت.طلا.یی داره و سرویسش تا یه مدت رایگانه) گفتم باشه گوشیشو گرفتم که اس ام اسو بزنم دیدم شماره مامانش افتاده رو گوشی بهش گفتم پیمان مامانت ساعت نه و نیم زنگ زده بوده گفت پس چرا ما صداشو نشنیدیم؟ نگاه کردم دیدم شماره اش تو بلک لیست بوده و اصلا زنگ نخورده به پیمان گفتم اونم سرشو ت داد و چیزی نگفت یه خرده نشست رو مبل و رفت تو فکرو یهو بلند شد زنگ زد به پیام که امروز آژانس نرو و بیا با هم بریم به مامان بزرگ یه سر بزنیم اونم گفت باشه و یه ساعت بعدش اومد و بلند شدند برند پیمان دو گونی برنج گذاشت تو ماشین ببره براش و کیسه نون رو هم ورداشت که سر راه براش سنگک بخره با یه خرده میوه و گوشت و بوقلمون و این چیزا(پیمان کلا به من نگفت بیا بریم چون می دونست که نمی رم قبلا چندین بار بهم گفته بود ولی پیام موقع رفتن گفت تو نمی یای؟گفتم نه دیگه دیدار ما موند به قیامت و اون موقع هم خودمون یه کاریش می کنیم شما برید به سلامت!) خلاصه در کمال ناباوری پیمان رفت به دیدن مادرش .این سه سال من هرچی می گفتم برو نمی رفت و اونوقت یهو چی شد که رفت نمی دونم البته فکر می کنم حرف من که بهش گفتم وقتی میاندو.آب بودم اسما خواهر زهرا فالمو گرفت و گفت که مادر پیمان قراره امسال فوت کنه روش تاثیر گذاشته بود .خلاصه اونا رفتند و منم بشکن ن بلند شدم زنگ زدم به معصومه و کلی با هم حرف زدیم البته بیشتر بخاطر پور.پو.زال بهش زنگ زدم(اونا ترم قبل نوشته بودند) ولی به جز اون کلی هم از اینور اونور حرف زدیم و دلی از عزا در آوردیم بعد از اینکه حرفامون تموم شد یه خرده فرمارو پر کردم و یه خرده هم با آیهان اس ام اس بازی کردیم وسط حرفامون برام نوشت واسه شما نقی معمولیه واسه من معمولی معمولیه (اونجا که تو سریا.ل پا.یتخت ارسطو اینو در مورد نقی به ر.حمت میگه) آخه اون موقع که میاندوآب بودم یه شب با آیهان اینا بالا داشتیم حرف می زدیم من با صدای ارسطو به آیهان گفتم واسه شما نقی معمولیه واسه من معمولی معمولیه و اونم کلی خندید و خیلی خوشش اومد گفت تو خییییلی بامزه می گی برا همین تو اس ام اس اونو برام فرستاده بود منم کلی خندیدم و گفتم الان زنگ می زنم بهت صدای ارسطو رو برات در می یارم!گفت واقعا؟ یعنی میشه؟گفتم آره بابا چرا نمیشه  یه طرح .هشت .دقیقه ای از همر.اه او.ل با ستاره صد و بیست و یک مربع فعال کردم و بهش زنگ زدم و صدای ار.سطورو در آوردم و کلی خندیدیم البته فقط صدای ار.سطو نبود صدای .نقی هم بود اونجا که میگه اییییییته فرنگیس؟!؟ .بعد از زنگ زدن به آیهان هم یه خرده اطرافو مرتب کردم و یه نون پنیر و چایی هم خوردم( یه کوچولو باقالی پلو از روز قبل داشتیم که نخوردمش گفتم پیمان بیاد با هم می خوریم ) بعدشم معصومه زنگ زد و بازم یه ساعتی با هم حرف زدیم و بعدش من به پیمان زنگ زدم که کجایی؟گفت هنوز خونه مامانیم منم گفتم باشه راحت باش و خداحافظی کردم و قطع کردم با خودم گفتم به قول عمه ام دااااا یاخجی! دیگه اومدم نشستم و یه خرده با کتابام مشغول شدم بعدش رفتم صورتمو شستمو لباسمو عوض کردم و اومدم نشستم به پیامهای سمیه و ساناز تو ر.و.بیکا جواب دادم و دیگه ساعت حدودای شش بود که دیدم پیمان اینا اومدند یه جعبه هم شیرینی دستشون بود انگار صبح رفتنی پیمان برا مامانش که شیرینی گرفته بود برا خودمون هم گرفته بود در واقع شیرینی آشتی کنون بود شیرینی رو داد دستمو گفتم چه خبر حال مامانت خوب بود؟گفت آره سلام رسوند پیام هم با خنده گفت بابا اولش که رفتیم دیدیم مامان بزرگ دم دره، داره دیوارای کوچه رو دستمال می کشه می گفت منو دید شناخت خیلی خوشحال شد بعدا برگشت یه نگاه سمت بابا کرد اول نشناختش بعدا رو به من کرد و با دست بابارو نشون داد گفت این پدرته؟؟؟می گه گفتم آره گفت این چرا این شکلی شده (نیست که پیمان نسبت به اون موقع که اون دیده بود لاغرتر و شکسته تر شده نشتاخته بودش)خلاصه کلی به این حرفش سه تایی خندیدیم و من رفتم چایی ریختم آوردم با شیرینیها که خیلی هم ترد و تازه بودند خوردیم و اونام شروع کردند به تعریف کردن ماجراهایی که از صبح اونجا داشتند و حرفهایی که زده بودند و کارایی که کرده بودند از جمله اینکه گلهای رز باغچه رو هرس کرده بودند و دستاشون زخمی شده بود جفتشون دستاشونو نشونم دادند که تیغ رزها زخمیشون کرده بود و.خلاصه کلی ماجرا تعریف کردند و کلی خندیدیم و وسطا هم پیمان با یه لحن غمگینی گفت مامان کمرش خیلی خم شده اصلا ستون فقراتش انگار پیچ خورده به هم،خیلی اوضاعش خرابه،گوشاشم خیلی سنگین شده یواش حرف می زنی نمی شنوه اصلا، چون نمی شنوه بلند بلند هم حرف می زنه  جوری که اونور میدون هفت .حو.ض هم فک کنم صداشو می شنوند منم یه خرده دلداریش دادم گفتم بلاخره پیریه دیگه سن که بالاتر میره بدن آدم تحلیل می ره تو این سالها همه مون کلی عوض شدیم اونم خب سنش بالاست و تو سن بالا هم سرعت تحلیل رفتن زیاده، این تغییرات طبیعیه خودتو ناراحت نکن نیست که تو چند سال هم هست ندیدیش بیشتر به چشمت اومده .اونم گفت آره و یه خرده از اینور اونور حرف زدیم و منم باقالی پلورو گرم کردم آوردم چون خودم شیرینی خورده بودم سیر بودم گفتم پیمان و پیام بخورند که پیام گفت منم سیرم بده بابا بخوره ظهرم ناهار کم خورده اونجا .دیگه ریختم تو بشقابو پیمان خورد و بعدش دیگه پیام بلند شد رفت و ما موندیم بارونم به شدت می اومد و یک رعدو برقایی می زد که نگووووو آسمون یه سرو صدایی راه انداخته بود که بیا و ببین.فرداشم که سه شنبه بود ساعت یازده اینجورا رفتیم نظر.آبادو شب ساعت هفت هشت برگشتیم پیمان یه خرده لوله گازای اونجارو که زنگ زده بودند ضد زنگ زد تا بعدا رنگش بکنه یه خرده هم اینور اونورو مرتب کرد منم اون پستی که گفتم پاک شدو نوشتم و یه خرده کتاب خوندم و یه خرده هم ناخنامو لاک زدم و برا ظهرم املت درست کردم (گوجه و تخم مرغ برده بودیم) شبم دیگه برگشتیم.دیروزم بعد صبونه پیمان گفت جوجو پاشو بریم صندلیهای گل پسرو روکش بندازیم منم گفتم باشه و آماده شدم رفتیم یه روکش کرم رنگ که به رنگ درا و داشبورد و اینا می خورد خریدیم و همونجا دادیم بهش انداختند و پیمانم برا گل پسر و ماشین پیام یکی یه دونه از این آنتنهای قلمی گرفت البته مال ما یه خرده بزرگتر بود و مال پیام یه خرده کوچیکتر بعدشم رفتیم از تره بار پیمان کلی میوه گرفت و منم سبزی و بادمجون و فلفل و سیب زمینی و پیاز گرفتم می خواستم قیمه بادمجون درست کنم از اونجام اومدیم رفتیم سنگک گرفتیم و بعدشم از بو.فا.لو (یه پروتئین فروشی بزرگ و معروف تو خیابون بهاره) سه کیلو گوشت و سه کیلو سینه بوقلمون گرفتیم و منم دو بسته پا.ی .مرغ برا خودم گرفتم پارسال که یه مدت پا.ی .مرغ می خوردم هر روز سه تا دونه پا ،خیلی از دردای استخونیم از بین رفت گفتم بگیرم دوباره بخورم خییییییییییییلی برا استخونها خوبه حتما برا بچه هاتون از بچگی بدید بخورند استخوناشون محکم بشه خودتون هم بخورید من قبلا خیلی مفصلای مچ دستم و زانوم درد می کرد یه چند ماهی که پارسال  مدام هر روز پا.ی .مر.غ خوردم از اون موقع دیگه خوب شدند تازه علاوه بر استخونا برا پوست هم خییییییییییییلی خوبه کلا.ژن داره و نمی ذاره پوست چرو.ک بشه آدم هم که سنش می ره بالاتر تولید کلاژ.ن تو بدن کم میشه و بهتره که از طریق خوراکی وارد بدن بشه .خلاصه بعد از اینکه اونارو گرفتیم اومدیم خونه و پیمان میوه هارو مرتب کرد و تو یخچال جا داد منم سبزی رو پاک کردم و بعدش پیمان گوشت و بوقلمونو خرد کرد و شست و من کیسه شون کردم گذاشتیم تو فریزر و بعد از اونم قیمه رو گذاشتم بپزه و اومدم ناخنهای پا.ی مر.غارو گرفتم و شستمشون و گذاشتم رو شعله آروم بپزه تا بعد بسته بندی کنم بذارم تو فریزر و دیگه ساعت شش اینجورا بود که کارمون تموم شد و یه چایی خوردیم و من رفتم صورتمو شستم و اومدم نشستم یه خرده تکرار ستا.یش رو نگاه کردم و بعدشم شام آماده شد و خوردیم و پا.ی مر.غا هم پخت و گذاشتم سرد شد و سه تا سه تا تو کیسه فریزر بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر تا هر روز یه بسته شو دربیارم بخورم بعدشم یه خرده میوه خوردیم و گرفتیم خوابیدیم امروز صبح هم ساعتو گذاشته بودیم رو شش بلند شدیم قرار بود شش و نیم پیام بیاد ماشینو بذاره تو پارکینگ ما و با ماشین پیمان برن شاه گل و کارگرشو وردارند ببرند نظر.آباد تا حیاطو که بخاطر بارون این مدت نشده بود درستش کنند موزاییک کنند منم امروز باهاشون نرفتم چون قرار بود معصومه اون کتابی که اون روز از دوستم برام گرفته بود رو بیاره دانشگاه برم ازش بگیرمش و از اونورم برم از زیراکسیهای دم دانشگاه برا دو تا از کتابام نمونه سوال بگیرم.الانم خونه ام و نشستم اینارو نوشتم و وسطا هم سمیه زنگ زد و چند دقیقه ای باهاش حرف زدم و قرار شد تا ظهر دوباره بهم زنگ بزنه که از همینجا ازش تشکر می کنم سمیه جونم خیییییییییییییییییییلی ممنووووووووووون خواهر بوووووووووس بعد از ظهرم که قراره برم دانشگاه و الانم از گشنگی شکمم صدای قورباغه در می یاره من برم صبونه بخورم و شمام برید استراحت کنید امروز انقدر طولانی نوشتم که چشماتون درد گرفت مثلا می خواستم خلاصه وار بنویسم اگه مفصل می خواستم بنویسم چقدرررررررر می نوشتم خب مواظب خودتون باشید از دور می بوسمتون بووووووووووس خییییییییییییلی ماهید باااااای           

keyboard_arrow_up