قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

رپ ایگه داداش

وباز هم بهارنارنج و روزنوشت

  1دختر خاله سه سالم نشسته بودلب پله بالاخونه و پاشو گذاشته بود روشکم پسر خاله بزرگم که اون پایین خوابیده بود. پسرخالم گفته بود حاج خانم پات اینجا چیکار میکنه؟ یه مکث کرد گفت:این پا رومیبینی!؟دفعه بعد به من بگی حاج خانم میاد تو صورتت   2 وقتایی میخوام دم ظهر داداش برسونم یه چادر پوشیده دارم کلا پوشیده است ازین خیلی حجابیا میپوشمش  میگیرم جلو  که افتابم نسوزونه صورتمو. عینک آفتابیم میزنمو چون قدم کوتاهه صندلیم میکشم جلو اونوقت داداش به مامان گفته بود سمیرا پشت فرمون این چادررو میپوشه صندلیم میکشه جلو شبیه سوسک میشه   3 مامان زنگ زده خاله پسر خاله جواب داده بی حوصله  مامان حالشو پرسیده گفته چیکار داری بگو:| صدای خاله هم ازون ور تلفن میومده که کیه گوشی بده مامان بعد مامان میگه گوشی بده مامانت میگه:مامانم نیست رفته نونوایی نون بگیره بعدا زنگ بزن خداحافظ:| زنگ زدم میگم چرا پسرت اعصاب نداره! میگه روز اول مدرسه رفتن اومده میگه من دیگه خسته شدم همش میگن بشینین حرف نزنین اعصابم خرده    

قصه های یک پدر برای فرزندش.

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. توی یه جنگل سبز. پشت یک کوه بلند. توی یک مزرعه سبز و قشنگ. که یک رودخونه زلال و پر آب، خیلی آروم از کنارش رد میشد     فرزندم : این شروع تمام قصه هایی بود که هر شب برایت میگفتم. تا تصویری از بهشت را در دلت بیندازم و تو را نسبت به آن متمایل کنم. و در بیش از نود درصد قصه هایم اگر برادری محور قصه بود اسم شخصیت ها حسن و حسین بود. یا حسین و عباس بود. مثلا میگفتم: "حسین همینطور که بازی میکرد افتاد توی یک چاله ی کوچولو. و پاش گیر کرد. و داد میزد یکی بیاد کمکم کنه. کسی نیست که کمکم کنه؟ بعد داداش کوچولوش عباس صداش رو شنید و بدو بدو بدو رفت پیش داداش حسینش گفت چی شده داداشی!!!. چی شده داداش حسینم!!!. الان کمکت میکنم." یا اگر بحث معلم و شاگرد بود اسم شخصیت های من محمد و علی بود. یا اگر بحث خواهر و برادری بود اسم شخصیت های حسین و زینب بود. یا عباس و زینب بود. اگر موضوع قصه ام پدر و فرزندی بود اسم شخصیت های من رضا و جواد بود. یا علی و زینب بود. اگر موضوع قصه های من دوری مادر و فرزندی بود اسم شخصیت های داستانم فاطمه و مهدی بود.   فرزندم من برایت قصه ای نگفتم که شخصیت های داستان چند انسان باشند و من نخواسته باشم به صورت غیر مستقیم حب اهل بیت را در دلت نهادینه کنم. و الان بعد از چندین ماه که برایت قصه میگویم تا شروع میکنم به: یکی بود یکی نبود. آنقدر ابتهاج در چهره ات نمایان میشود که انگار خواب از چشمانت میپرد. وقتی به ترسیم بهشت میپردازم: توی یک جنگل سبز. خودت هم با من تکرارش میکنی و حتی اگر نگویم این توصیف را انگار قصه ای برایت نگفتم. . . میگویند حق متعال انسان را با آرزوهایش امتحان میکند. از خدا میخواهم هیچ وقت اینطوری امتحان نشوم که فرزندانم در مسیری غیر از مسیر اهل بیت گام بردارند.

اگه در ابتدای آشنایی، دختر و نپسندیدم، چطور رابطه رو تموم کنم؟

سلام من یک پسر هستم. من پسری بصری هستم و اول از قیافه و هیکل طرف خوشم میاد (معمولا) و بعد جذبش میشم و درباره باطنش و سایر مشخصاتش بررسی میکنم.  حالا اگر بر اساس همین ظاهر رفتم جلو و بعدش همون اوایل فهمیدم که به درد هم نمیخوریم، و البته دلیل خیلی منطقی هم نداشتیم، مثلا از صدای طرف خوش مون نیومد! یا از لحن حرف زدنش! یا فهمیدیم 5 تا داداش داره!! و خلاصه یه دلیلی که خیلی نمیشه بهش استناد کرد. مثلا نمیشه خیلی راحت گفت خانوم شما فرضا نماز نمیخونی و من میخونم و ببخشید خداحافظ! و اونم نمیتونه چیزی بگه. ولی اگر بگی چرا 5 تا داداش داری ممکنه به ما چیزی نگه ولی بره به 5 تا داداشش بگه تا اون ها بیان جواب مارو بدن! خلاصه دخترها جواب بدن لطفا که چطور در این مواقع آشنایی رو خاتمه بدیم که به شما برنخوره و پشت سرمون انواع حرف ها و تهمت ها و نفرین ها رو نکنید؟ و دل خودتون هم نشکنه؟ ادامه مطلب

آخری - یک

عزیز میگفت دلم برای اون روزا تنگ شده، برای آقاجون خدابیامرز، که وسط چله تابستون با یه هندونه گنده زیر بغلش عصری میومد خونه، مینداخت گل حوض و خاک تنش رو میتد، امیرعباس رو صدا میکرد که بره از سر کوچه دو تا نون سنگک و یه قالب پنیر بگیره، که عصرونه نون و پنیر و هندونه داریم. چشامو بستم و اون روزها رو به خاطر آوردم، اون وقتا که من و محمود و آبجی فهیمه تو حیاط بازی میکردیم و داداش عباس تو اتاق گوشه حیاط واسه امتحان نهایی درس میخوند. بعد از عباس عزیز چند سالی طول کشید تا دوباره مادر بشه و فاصله سنی ما با عباس زیاد بود، اما عباس یه چیزهایی از عزیز و آقاجون دیده بود که ما هیچ وقت ندیدیم، جوونی و سرزندگی، آره، بعد از ما عزیز و آقاجون دیگه پیر شده بودن، درست وقتی که من به دنیا اومدم دیگه سنی ازشون گذشته بود و منو داداش عباس و آبجی فهیمه بزرگ کرده بودن، موقع درس و مدرسه هم همیشه ریاضی هامو از داداش عباس میپرسیدم و کاردستی هامو آبجی فهیمه درست میکرد، من آخری بودم، بچه ای که گاهی فکر میکنم نباید به دنیا میومد، چون از وقت بچه داری گذشته بود. اما بعد از فوت آقاجون عزیز میگفت اگه تو نبودی من خیلی تنها میشدم، ده سال بعد از آقاجون من همیشه پیش عزیز بودم و هیچ وقت نشد که با رفقا یه سفری برم و چند روزی خونه نباشم، نه که عزیز نذاره، نه، خودم دلم رضا نمیشد تنهاش بذارم، آخه بعد از آقاجون مرد خونه من بودم و احساس مسئولیت میکردم. روزی که آقاجون مرد خوب یادمه، صبحش میخواستم ببرمش دکتر، اما تو راه یهو حالش بد شد و تو درمانگاه سرکوچه هم از دست کسی کاری ساخته نبود، آقاجون تو بغل خودم رفت، چشماشو بست و انگار که دکمه رو زده باشی خاموش شد، برای همیشه خاموش شد. پ ن: قلم فرسایی های عصرانه. ادامه دارد

ساق پا

توی ایران یه خواستگار داشتم که قیافه ش دقیقا شبیه قاتل های زنجیره ای بود   استخدام دولت بود   مثلا مدیر بخش بازرگانی کوفت و زهرمار فلان شرکت ملی.   جدا شبیه قاتلا بود.   جشماش خیلی ورقلمبیده بود و خونی   واقعا میترسیدی ازش.   داداش پای خانمش رو از اون قسمت ساق شکسته بود یه بار از بس کتکش زده بود.   تهرانی بودن.   خانمش شهرستانی بود.   برای همین بابای من مخالف صد در صد دادن دختر به یه تهرانی بود.   همیشه میگفت بری دیگه برای همیشه رفتی. ساده ای، هر بلایی سرت بیاد هیچ کس دیگه نمیفهمه.  

من هم باید کمی حال اونها را درک کنم!

  باز هم مثل شب های قبل، نیمه شب که از خواب بیدار شدم، دوباره دیدم که ابراهیم روی زمین خوابیده! با اینکه رختخواب برایش پهن کرده بودیم اما آخر شب وقتی از مسجد آمد دوباره روی فرش خوابید. صداییش کردم و گفتم: داداش جون، هوا سرده یخ می کنی، چرا توی رختخواب نمی خوابی؟ گفت: خوبه احتیاجی نیست. وقتی دوباره اصرار کردم گفت: رفقای من الان توی جبهه گیلان رغب، توی سرما و سختی هستند، من هم باید کمی حال اونها را درک کنم.    سلام بر ابراهیم 2 ص 227

"شادی" را از هر طرف بخوانی شادی نیست!!

یه جای این زندگی باگ داره! یه باگ گنده!و گرنه دلیلی نداره بعد از زنجان یه سال و نیم پیش، دیگه مزه هیچ مسافرتی زیر زبونم نمونده باشه! ماریا علی رغم میلش رفته بود زنجان و من تمام مدت سفرش داشتم از حال خوب اونجا می‌گفتم. حال خوبی که اون درکش نمی‌کرد چون همه مسافرت‌ها براش طعم زندگی داره. یه مسافرت عادی شبیه همه مسافرت‌های همه مردم، پر از شادی. سوال من اینه برای شما شادی دقیقا چه معنایی داره که میتونین توی عروسی یا مسافرت خلاصه‌ش کنین؟ یه روزی با گریه به مشاور گفتم عروسی دقیقا کجاش خوش میگذره که مردم میگن؟ سخت ترین اتفاق زندگی من ازدواج داداش بود. حالا نه مشاوری هست و نه همدمی! شما بگین مسافرت جز خستگی، هیاهو، کلافگی چی همراه خودش داره که اسمش رو میذارین شادی؟

پلانـتین

سلام پاییز چهار   نخست: دختر.خواهر.نوه.خواهرزن.خاله.خواهرشوهر.دخترعمه.دخترعمو.دختردایی کمتر از انگشتان دست! می‌توانست ادامه داشته باشد:  همسر.عروس.زن‌داداشجاری.زن‌عمو.زن‌دایی.مادر و مادرشوهر. مادرزن.مادربزرگ نشستم نقشهایی که دارم و ندارم را لیست می‌کنم . الها! بر داده و نداده‌ات شکر    بعد: ​ به نظرتان این دو! یکی هستند؟ ادامه مطلب

مرکز تولید ظروف فیروزه کوبی کجاست؟

مرکز ساخت ظروف فیروزه کوب هنر فیروزه کوبی سابقه چندان زیادی ندارد و طبق گفته برخی از صاحب نظران از حدود 70 سال پیش به دست شخصی به نام یوسف حکیمیان در مشهد انجام می‌شده است. این هنر 20 سال بعد توسط حاج داداش به اصفهان آورده شده و در حال حاضر بیشتر در اصفهان انجام می‌شود.فیروزه کوبی در ابتدا بر روی زیورآلات انجام می‌شده است مانند دستبند، گوشواره، گردنبند و غیره. اما امروزه با گذشت زمان و پیشرفت صنعت این هنر بر روی ظروف مسی انجام می‌شود و ظروف زیبایی مانند کشکول فیروزه کوب، آجیل خوری، سنبلدان، کاسه بشقاب فیروزه کوب و غیره، همگی حاصل این هنر زیبا هستند و برای تزیین و دکوراسیون داخلی مورد استفاده قرار می‌گیرند. ادامه مطلب

لجبازی عمو

باورتون میشه عموم با من سرلج داره  یعنی حداقل اینطور نشون میده که از لج من رفتن زن داداش سابقمو گرفتن و کلی حرف بد پشت سرم زدن امروز ، چرا ؟چون من با بنی نامزدی کردم و به اونا جواب رد دادم البته اونوقتا مامان خدابیامرزممم باهام قهر کرد دو روز با اینکه خیلی مریض احوال بود و آخرین روزای عمرش بود ولی خداروشکر جوگیر نشدم و بعد فوت مامانم عموم تا روز مرگ پدرم که یکسال بعدش میشد نیومد خونه مون با اینکه من اون یکسال رو رسما عذاب کشیدم و حتی بعد از مرگ پدرم تازه فهمیدم چی ب سرم اومده چقدر حس خلا کردم چقدر داغون شدم چقدر تنها بودم و خانواده ی عموم بجز خواستگاری کردن هیج وقت بهم سر نزدن و اونم به برادر بزرگم (برادر مرحومم) می گفتن و چون نه من و نه برادر دومیم حاضر به ازدواج با خانواده عمو نبودیم طرد شدیم و برادر دومیم وقتی با دختر پسر عمه م ازدواج کرد بدتر از قبل طرد شدیم حالا هم که من با بنیامین نامزدی کردم گفتن خودشو به آمریکایی فروخته (خیلی زیاد بهم برخورد،  یه تار موی بنیامین رو با تمام شهر عوض نمی کنم).همون بهتر که هیچ وقت با خانواده عموم ازدواج نکردیم. 

پوریای ولی معاصر

   مسابقات قهرمانی 74 کیلو باشگاه ها بود. ابراهیم همه حریفان را یکی پس از دیگری شکست داد و به نیمه نهایی رسید.آن سال ابراهیم خیلی خوب تمرین کرده بود. اکثر حریف ها را با اقتدار شکست داد   در نیمه نهایی حریف ابراهیم شدم، اما یکی از پاهایم شدیداً آسیب دید به ابراهیم که تا آن موقع نمی شناختمش گفتم: رفیق این پای من آسیب دیده، هوای ما رو داشته باش. ابراهیم هم گفت: باشه داداش، چشم. بازی های او را دیده بودم، توی کشتی استاد بود. با اینکه شگرد ابراهیم فن هایی بود که روی پا می زد، اما اصلاً به پای من نزدیک نشد! ولی من در کمال نامردی یه خاک ازش گرفتم و خوشحال از این پیروزی به فینال رفتم. ابراهیم با اینکه می توانست من رو شکست بده و قهرمان بشه، ولی این کار رو نکرد .   ولی من خوشحال بودم، خوشحالی من بیشتر از این بود که حریف فینال، بچه محل خودمان بود. فکر می کردم همه مرام و معرفت داش ابرام رو دارن. اما توی فینال با اینکه قبل از مسابقه به دوستم گفته بودم که پایم آسیب دیده، اما دقیقاً با اولین حرکت همان پای آسیب دیده مرا گرفت. آه از نهاد من بلند شد. بعد هم من را انداخت روی زمین و بالاخره ضربه فنی شدم. آن سال من دوم شدم و ابراهیم شوم، اما شک نداشتم که حق ابراهیم قهرمانی بود.   سلام بر ابراهیم ص 34 و 35

رمان های مضخرفی که مانع میشن:/

اولین رمان از این پی دی افی های اینترنتی عاشقانمو وقتی که کلاس هشتم بودم تو عید خوندم و بعد اون دیگه رسما شروع کردم به خوندن اون رمانا تاااا کلاس دهم یازدهم و فرصت خوندن کلی رمان های نوجوان رو از دست دادم ( خیلی کمتر کردم رمان های نوجوان رو درصورتیکه تا قبلش همش تو کتابخونه بودم در حال قرض گرفتن ) خب الان که نگاه میکنم میبینم درسته که میتونم الان بخونم ولی اون موقع حال و هواش به جور دیگه بود اگر میخوندم. خلاصه که وقتتونو نذارید پای اینجور رمانا چون فقط بعضیاش واقعا ارزش خوندن رو دارن که احتمالا چاپ میشن و بقیشون صرفا عقده های نویسندس اکثرشون ( مثلا یه رمان بود دختره همه چی تموم چشم رنگی خوشگل که مامان باباش دکتر معروف و استاد دانشگاه معروف بودن یه داداش خوش اخلاق همه چی‌تموم هم داشت خونشون هم حدود دوهزار متر بود که دویست سیصد مترشو داده سرایدارشون و)  اگه دیدین نوجوانی داره متمایل میشه سمت این رمانا دوستانه پیشنهاد برید نرن خودشونو توش غرق کنن و چند تا رمان ترجیحا اجتماعی و اینا معرفی کنید و و بگید هرچیزی رو نخونن ارزش نداره!!

کار

هر چی فکر می‌کنم نمیتونم خودم رو آروم کنم تنهایی. مادر سلام. من باز اومدم اینجا.  مصاحبه که تموم شد ته دلم گفتم کاش قبولم نکنن. از بس که دودلم. کاش حداقل اونها منو نمی پذیرفتن تا از این فکر کردن ها راحت می شدم. مادر، هنوز نمیدونم میخوام واقعا که کار کنم؟ اونم کارِ کارمندی؟ کاری که همیشه نقدش کردم و به آسیب هاش برای یه #خانم فکر کردم.  بغض دارم، نمیدونم چرا. به شدت دلتنگم. تو مصاحبه دوم وقتی شرایط رو بیشتر و بهتر توضیح داد فهمیدم این کار چیزی نیست که من رو راضی کنه. راضیم کنه اینهمه ساعت در طی روز،خونه نباشم. شاید با عقلم قبول کنم ولی، درونم، روحم، که بسی خسته شده، واقعا مایل نیست. مایل نیست که #مجبور به انجام کاری بشه. من دوست ندارم امسال رو هم مثل پارسال همششش نباشم خونه و وقتی میام خسته باشم. تازه کار تشکیلاتی خیلی فرق می‌کنه.  همسرم رو هم نمیفهمم این وسط،دقیقا نفهمیدم بالاخره مایله برم سر این کار یا نه. هر چی باشه اون من رو به عنوان یک دختر فعال پذیرفته. در صورتی که من واقعا اگه مجبور نمیشدم، اگه بهم محول نمیشد، زیر بار چنین مسئولیت سنگینی نمیرفتم. ولی حالا چی؟ حالا که مجبورم نکردن؟ * من آدمی ام که اگه نتونم چیزی رو تغییر بدم، تسلیم میشم. یا بهتر بگم: خودم رو تطبیق میدم. ولی نمیخوام با این موضوع کنار بیام که برم سرکار و بیام خونه خسسسته و بعدم خونمون بشه شبیه خوابگاه دانشجویی! به اندازه نیاز ظرف بشوریم و غذاهای سرپایی و بی حس و حال بخوریم و شب هم بدون هییچ ارتباطی با خانوادم بیهوش بشم که صبح زود دوباره برم سرکار. یه عده میتونن مدیریت کنن؟ و از مزایا شم بهره مند میشن، خب نوش جان شون، من نمیتونم. و چون نمیخوام، نمیتونم. من دوست دارم تو یه خونه ای زندگی کنم که منظمه، گازش تمیزه، فرش ها جارو خورده است، آدم هاش آروم و خوشحالن، غذا، مخصوصا غذاهای خوش پخت و سالم می‌خورن. حتی اگه همه ی اینها وظیفه ی من نباشه. که نیست واقعا. ولی اینم از همون موارده که تقریبا خودم رو باهاش تطبیق دادم. کمکم نمیکنن، خب نمیکنن، من که نمیتونم بذارم خونه مون شبیه خوابگاه ها بشه.  خونه محل #زندگی کردنه، نه فقط جایی برای تامین نیازهای فیزیولوژیک اونم تکراری و اجباری. * نمیدونم شاید هم من اون کسی باشم که می‌تونه کار و زندگی اش رو کنار هم جمع کنه. شایدم اگه برم سرکار و احساس عزتمندی کنم و درآمدی هم داشته باشم،وقتی خونه هم میام به خودم بیشتر رسیدگی کنم و به خانواده. * دیشب داداش و زن داداش می‌گفتن ساعت کاری اش خییلیه! خسته میشی دختر. پدرم هم نگران جسمم بود. مادرم هم. گفت فکرش رو بکن یبار بخوای بری بیرون نمیتونی. به خودم میگم زهرا تا الان هر چی رفیقات خواستن همو ببینن تو نتونستی بری، بازم باید این ماجرا ادامه داشته باشه. زن داداش میگفت کار توی تشکیلات اگرچه وقتت رو خیلی می گرفت ولی پویا بود، دوستات بودن، زود بازده و انرژی بخشه. ولی کار اداری. ازم خواست که بیشتر فکر کنم. به کارهای پاره وقت. به کارهای خونگی. حقیقتا که من دلم میخواست برم سراغ خیاطی. اما خب خیاطی که تا حالا نکردم. و ممکنه درآمدی برام نداشته باشه اصلا. (آخ که اگه همسرم بدونه انقدر مسائل مالی ذهنم رو درگیر کرده، چقدررر ناراحت میشه)  مثل اون شب که بهم گفت تو دختری، کی ازت توقع داره کار کنی؟؟؟ چرا تصمیم عجولانه می‌گیری؟؟؟ نسبتا هم ناراحت بود وقتی این رو می‌گفت. یکمی هم عصبانی. اینکه من بخوام سرگرم باشم رو میپذیره، مخصوصا وقتی خودش سرش شلوغه و ممکنه بیشتر هم شلوغ بشه، ولی اگه حس کنه بخاطر چیز دیگه ای میرم سرکار خیلی دلخور میشه. از خودم می پرسم پس چرا میخوای کار کنی؟!؟!؟! ******** (دو ساعت بعد انتشار مطلب) مریم بهم میگه میخوای یه ماه آزمایشی بری؟ و بعد تصمیم بگیری؟ به خودم میگم اره، یه ماه خوبه. فوقش بعدش نمیرم. توی این یک ماه هم میتونم تشخیص بدم که مال این کار هستم یا نه.  که هم فرصت شغلیم از دست نره و هم تشخیص بدم این دست و پا زدن های روحم از سر ترس پذیرفتن موقعیت جدیده و شرایط انقدارم که فرض می‌کنم سخت نیست، یا هم میفهمم که نگرانی هام طبیعیه و اینجور کارکردن برای من مناسب نیست. توکلت علی الله

معده ایز بک

معده! هوی معده با توام امشب داری پدر منو سر هیچ و پوچ درمیاری یه برگر و چار تا جمله ناراحت کننده که انقد هوچی بازی نداره بچه دو تا پنتوپرازول ناقابل بهت هدیه نکردم که اینجوری دهنمو سرویس کنی که احمق خب بیخیال این کار خودشو میکنه سلام و عرض ادب  حالم بهتره! معده با تو نبودم! بقیه حالتامو گفتم بله حالم بهتره و احساساتم تحت کنترله  روز سخت و جانکاهی در پیش دارم و تا الان که ساعت سه و سی و هفت دقیقه ی صبحه چشم رو هم نذاشتم گفتم کمی اینجا بنویسم تا از تشویشم کم بشه و شاید خواب با چشمام آشتی کنه کتابی که جدیدا دارم میخونم و البته نه خیلی جدید چون کند پیش میرم و بینش سری به بقیه کتابامم میزنم! چی داشتم میگفتم اصلا! اسم کتاب کوتوله ست و خب راستشو بخوای قرار بود ما از کوتوله بدمون بیاد و با عقایدش مخالف باشیم ولی باورت نمیشه که این کوتوله چه نابغه ایه حالا قراره این کوتوله پادشاه بشه و من تا سر جنگ خوندمش حالا بعد جنگ همه چی قراره وحشیانه تر شه که خب اگه کتاب خوبی بود و نصفه ولش نکردم میام برات میگم‌ گفتم نصفه یاد مرشد و مارگاریتا افتادم و اون همه جذابیتی که داشت و یهو انقدر برام نچسب شد که الان جلدشم نمیتونم تحمل کنم!!! آره دیگه مثه آدما! ه همیشه شبیه من بود تو این مورد  یه وقتایی به حد مرگ از یکی بدمون میاد و بعد یه مدت عاشقش میشیم و گاهی بالعکس این اسمش عدم ثباته و اصنم چیز خوبی نیست ولی وقتی وجود داره دیگه نمیشه چشم پوشید میتونیم کم کم روش کار کنیم تا به مرحله ای برسیم که از همه فقط متنفر باشیم و هیچوقت از هیشکی خوشمون نیاد :))) جهان فاسد مردم را بریز دور و در این دوری به عطر نافه ی خود خو کن داداش خب من برم اگه معده بذاره بخوابم شب بخیر   

قيمت ِ قيمت

«قیمت» آمد در تلویزیوندر آگهی بازرگانیدرشت نوشته بود «دلپذیر»بچه‌ها ناهار می‌خوردندقیمت هم صحبت می‌كرددرباره غذایی با نام كشك ِ بادنجان ِ دلپذیر- بچه‌هامی‌دونید اگر از قیمت بپرسیماین‌كه خودش را سبك كردهارزشش را پایین آوردهبا دروغ‌هایی كه می‌گویدچه پاسخی می‌دهد؟همو كه در دورهمی بوداین‌جا دروغ می‌گفتدرباره یك محصول غذایی:«بهترین غذا»«همه عاشق آن هستند»«خوشمزه‌ترین»و خیلی دروغ‌های دیگرهمین‌طور كه غذایشان را می‌خوردندبرایشان توضیح دادمهر كدام در این ماجرا وظایفی دارندپاسخ قیمت روشن است:دو روز دیگر باید یك میلیون تومان اجاره خانه بدهمتو می‌دهی؟خب این‌ها بیست میلیون نقد می‌دادندمجبور بودم بگیرم!می‌رویم سراغ دلپذیرروابط عمومی و بخش تبلیغاتیاو هم پاسخی دارد:بابا من كارمند این شركتمحقوقم به اینه كه خوب تبلیغ كنمحالا چهارتا دروغ هم باید بنویسممجبورم دیگهمگه آگهی بدون دروغ هم میشه؟!بلهراست می‌گویدمی‌رویم سراغ رئیس كل شركتالبته كه او هم پاسخ دارد:داداش! من تولیدكننده‌اممواد اولیه می‌خرمدستگاه و تجهیزاتحقوق كارگر را باید بدهمسود وام بانكی رامحصول را هم باید به قیمتی وارد بازار كنم كه رقابتی باشدخب مگر می‌توانم بادنجان قلمی بخرممجبورم از این چاق‌های دانه‌دار تهیه كنمزیر قیمتكشك هم حالا كمی بی‌مزه بود عیبی ندارددر عوض ارزان‌تر استآیا شما نمی‌خواهی چهارتا كارگر مشغول به كار شوند؟از كار بی‌كارشان كنم؟!همه‌شان پذیرفتنیهمه‌شان قبولهمه‌شان دارند به وظیفه خود عمل می‌كنندهمه‌شان زحمتكش و پرتلاشاما ما.ما هم باید به وظیفه خود عمل كنیم:«بچه‌ها، وظیفه ما هم این است كه فریب این آگهی‌ها را نخوریم!»قَالَ مولانا و مقتدانا (ع): «كُنْ فِی الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ، لَا ظَهْرٌ فَیُرْكَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ.» (نهج‌البلاغه، ح1)در فتنه ها همچون شتر کم سن و سال باش; نه پشت او قوى شده که سوارش شوند نه ى دارد که بدوشند! (ترجمه مكارم)

سالروز شهادت رفیق شهیدم

این بحثا را ول کنید امروز روز شهادت رسوله سی ام هم بهشت زهرا مراسم ها پست درباره اش میذارم   ﷽ قسمتی از کتاب #دلتنگ_نباش به مناسبت شهادت شهید رسول خلیلی : بیست‌و‌هفتم آبان‌ماه روح‌الله مانند روزهای دیگر به دانشکده رفته بود. از صبح کارهایش را بر طبق روال همیشه انجام داد و ظهر همراه مهران به سالن غذاخوری رفتند. وقتی وارد سالن شدند، گرم صحبت بودند که عکسی روی دیوار نظر روح‌‌الله را به خود جلب کرد. وسط حرفش پرید و گفت: مهران یه لحظه صبر کن!» ـ چی شده؟ روح‌الله به‌سمت عکس روی دیوار رفت. همان طور که به عکس اشاره می‌کرد، خندید و گفت: اینجا رو نگاه کن. زده #شهید_محمدحسن_خلیلی . اینکه محمدحسن نیست، این رسوله، دوستمه، می‌شناسمش!» مهران با تعجب به او نگاه می‌‌کرد. هنوز حرفی نزده بود که روح‌الله گفت: خب حالا چرا زده شهید؟ نکنه واقعاً شهید شده؟ این رسوله نه محمدحسن؛ اما عکس خودشه.» بعد با ترسی که از چشمانش می‌بارید، به مهران خیره شد. ـ نکنه واقعاً #رسول شهید شده؟ بیچاره می‌‌شم. مهران همچنان در سکوت به او خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت. نمی‌دانست باید چه عکس‌العملی نشان بدهد. روح‌الله غذایش را گرفت و سر میز نشست، اما یک قاشق هم نخورد. به یک نقطه خیره شده بود و با غذایش بازی می‌کرد. مهران چند بار صدایش کرد. - کجایی داداش؟ چرا غذات رو نمی‌خوری؟ روح‌الله که با صدای او به خودش آمد، از سر میز بلند شد و گفت: اصلاً اشتهام کور شد، می‌رم یه پرس‌وجو کنم ببینم خبر صحت داره یا نه.» این را گفت و از سالن غذاخوری رفت بیرون. چند دقیقه‌ بعد مهران رفت سراغش، نگران حالش بود. وقتی به اتاقش رفت، دید که روح‌‌الله اشک‌هایش را پاک می‌کند. از حال‌وروزش پیدا بود که خیلی ناراحت است. رفت کنارش نشست و گفت: چی شد؟ پرسیدی؟» روح‌‌الله سرش را به‌نشانۀ تأیید تکان داد و با بغض گفت: آره پرسیدم. خبر صحت داره. حالا چه‌کار کنم؟» ـ می‌دونم دوستت بوده، خیلی ناراحتی. اما باید خوشحال باشی که شهید شده و نمُرده. روح‌الله که سعی می‌کرد بغضش را مخفی کند، گفت: درد من فقط این نیست. آره شهید شده، خوش به حالش. اما رسول خیلی بلده بود. به کارش وارد بود. می‌خواستم برم پیشش ازش کار یاد بگیرم. کلی سؤال داشتم ازش. قرار بود چیزهایی رو که از #محرم_ترک یاد گرفته بود، بهم یاد بده. خیلی قرارها با هم گذاشته بودیم. فکرشم نمی‌کردم این‌جوری بشه.» مهران بازهم سعی کرد که دلداری‌اش بدهد، اما خودش هم می‌دانست خیلی فایده‌‌ای ندارد. روح‌الله خیلی ناراحت بود. ┄┅─✵✵─┅┄ @shahid_roohollah_ghorbani ┄┅─✵✵─┅┄

کاريکاتور/برنامه احسان عليخاني اورجيناله يا برنامه سايمون؟!

مجموعه: کاریکاتور و تصاویر طنز برنامه احسان علیخانی اورجیناله یا برنامه سایمون؟! شیرین‌کاری جدید خبرنگاران صداوسیما در اروپا! توصیه کی‌روش به ویلموتس برای انتخاب بازیکنان تیم‌ملی! این یکی رو دیگه اشتباه زدی داداش! : تغییراتی در قیمت بنزین ایجاد خواهیم کرد! وضعیت عجیب شاخ‌های اینستاگرامی بعد از حذف لایک‌ها! کاریکاتور عدم کاندیداتوری علی لاریجانی پرویز پرستویی این همه مدت کجا بود؟ کارتون /دوگانه های ظریف کاریکاتور عدد مرد به ز دولت اوست کاریکاتور/ مکرون: ناتو دچار مرگ مغزی شده است کاریکاتور/ مشکلات بی‌پایان نوعروسان برای تهیه جهیزیه/ بازار لوازم‌خانگی اسیر گرانی و رکود گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته 

عنوان؟؟وِلِلِش

هو الرئوف از منِ زخم خورده به شما نصیحت اگر بچه هاتونو دوست دارید اگر آینده دنیا و آخرتشون براتون مهمه بچه رو ناز پروده و تنبل بار نیارید.بچه رو آماده خور و تو پر قو بزرگ نکنید. اگه از روی محبت اینچنین کنید در واقع به اون طفل معصوم خیانت کردید میدونید اون طفلک باید چه جونی بکنه تا این صفاتی که از تربیت نادرست بهش رسیده رو از بین ببره؟؟ چقدر باید خوذش رو به آب و آتیش و سختی بکشونه تا آدم بشه؟؟ پدر و مادر عزیز من خیلی اهل تلاش اند اصلا تنبل و علاف بیکار نیستند آقا جانم از اداره که میان تا شب مشغول کارند شب ها هم زود میخوابند و صبح ها زود بیدار میشن مادر جانمم که خیلی فعاله انقده فرزو کاریه که خدا میدونه. نخود و لوبیا و سبزی و پیاز و سیرو سیب زمینی و انواع میوه رو خودشون تولید میکنند در حالی که هردوشون کارمند دولتم هستند ولی متاسفانه من که دختر اونها هستم اصلا مثل اونها نیستم!!! چرا؟؟چون از بچگی همه کارهارو خودشون کردند اصلا به من کار نسپردند همه چیز برام فراهم بوده من سالهاست دارم خوذم رو مجبور به تغییر میکنم و هنوز که هنوزه نشدم اون دختر بی بی که مورد رضایت خدا باشه و الان اون روش تربیتی والدین عزیزم داره روی برادرهام مخصوصا داداش کوچیکه  اجرا میشه و با اینکه میدونم از روی محبت و دوست داشتنه ولی نگرانم چرا که داداشام روحیه شون با من کاملا متفاوت هست و شاید وقتی هم که مردی شدند برای خودشون عین خیالشون نباشه خیلی نگرانم.   +زعفرون خیلی جالبه  من هر روز که میرم سر زمین زعفرون انقد  ذوق میکنم و جیغ میکشم و مبهوت میشم که حد نداره فکر کنید یک زمین مملو از زغفران جمع میکنی بعد روز بعد که میای میبینی باز زمین داره میترکه از زعفرون فک کنم دقیقا با همین سرعت رشد میکنند: کلیک یکی از فانتزی هام اینه یه شب تاصبح بمونم کنارشون ببینم چه جوریاس واقعا؟؟                     وقتی از صبح زعفرون جمع میکنی به شوق اینکه اینا بشن سوغات زائرای رفیق رئوف و اونقدر گرسنه ات میشه که دیگه نای جمع کردن نداری یه ماشین نگه میداره و صدات میزنه و میگه بفرمایید غذای نذری. وقتی خدا انقدر دوستمون داشت که امام رضاشو سلطان این سرزمین کرد تا از غریبی نمیریم غیر تو کدوم رفیق سنگ تموم گذاشت برام؟تویی سایه سرم تویی کس بی کسی هام به حال زن های نوغان غبطه میخورم  یاسیدنا و مولانا یا ابانا استغفر لنا و اشفع لنا عندالله یا من یسمی بالغفورالرحیم.  

خدایا ممنونم :)

خیلی ممنونم ازت بهترینم . به خاطر همه چی :) به خاطر زندگی که به من دادی و به خاطر اینکه میذاری من شاد بمونم :) امروز خبر خوب کم نشنیدم . هفته دیگه کلا تعطیل کردیم :دی کلاس من و چند نفر دیگه رو میخواستن عوض کنن تایم اون کلاسه هم واقعا بد . 22 نفر جدید آورده بودن ، میخواستن از کلاس ما 10 نفر بردارن ببرن اون کلاس که شرط اینکه کلاس برگزار بشه ( حداقل 25 نفر) داشته باشن . خلاصه اون معاونی که میخواست این کار رو انجام بده اومد کلاسمون گفت که کسی داوطلب هست بره اون کلاس ؟ (حالا دلیلش هم نفهمیدم چرا فقط از کلاس ما میخواست نفر ببره و نه از کلاسهای دیگه ) .  هیچ کسی داوطلب نشد . کاملا هم مشخص بود . چون کلاس ما هم تایمش خوب بود و هم اساتیدش به نسبت عالی بودن و هم کلاس جو خوبی داره و خودشیرین بینمون ( حداقل در زمینه درس ) پیدا نمیشه ، نمایندمون هم خیلی خوبه ژتونها رو خیلی زود برامون جور میکنه خخخ این معاونه وقتی دید همه میخوان بمونن گفت که پس مجبورم 10نفر رندومی ببرم اون کلاس . منم که میدونستم و به همه میگفتم که چه قدر شانسم عالیه و فلان که میفتم بین همون 10 نفر شبش تلگرام گروه رفتم یک برگه ای نمایندمون عکس گرفته بود که اسم اون ده نفر بود ، منم میدونستم که اسمم هست و اسمم هم بود :دی گفتم دیگه خیلی خوش شانسم . حالا همه میگفتن یعنی چی و میایم ازتون حمایت میکنیم و ما هم دلمون رو خوش کردیم به همین دلداری ها و چه قدر بچه های کلاس شوخی میکردن و کلا میخندیدیم :دی روز بعد دیگه که میشه امروز ، کلا کار من دعوا و جر و بحث و فلان بود . با مدیر دانشگاه صحبت کردم با همون معاون بعد به داداش و بابام هم گفتم بابام از سر کار اومد ( هیچی هم نگفتم به بابام که بیان حرف بزنن ) کلی بحث شد و منتظر اون حمایت دوستان عزیز در تلگرام بودیم که همشون زود رفتن خونه هاشون خخخ . البته خب کاری نمیتونستن بکنن . یک نفر موند اون هم نمایندمون بود طفلکی خیلی پیگیری کرد ( دستش درد نکنه ) آخر سر بابام تلفنی گفتن که همه چی حل شده و فلان . منم باور نمیکردم به همون 10 نفر گفتم بریم ببینیم چی شده5 تاشون اومدن . نماینده : آقا قضیه این 10 نفر چی شد برای کلاسا ؟ معاون : هیچی باید برن کلاس جدید  دوستان به من: مگه نگفتی بابات گفته همه چی حله  من : یعنی چی آقا ؟ مگه بابام اومده صحبت کرده گفته همه چی حل شده .  معاونه چشماش گرد شد . ترسید بدبخت خخخ . انگار که بابام رئیس ادارشون هست خخخ  معاون به من : فامیل شما چیه ؟ من : بووووووووووق (همون فامیلم ) یک مقدار معاونه فکر کرد ببینه کسی به این فامیل میشناسه . منم البته قصدم ترسوندنش نبود .  بعد گفت : همین کلاس جدید میرین دیگه.من کاری ندارم . حالا نماینده داشت با معاون صحبت میکرد . منم به بابام زنگ زدم گفتم همینطوری تلفنی صحبت کنن با معاون .  معاون ترسید دوباره خخخ : نه صحبت نمیکنم .  بابا نمیخوردت که خخخ . بگیر صحبت کنن ببین چی شده . به خدا بابام کاره ای نیست . آخر همه میخواستن برن چون بحث کردن فایده ای نداشت . معاونه از من پرسید : یک بار دیگه میشه فامیلت رو بگی ؟  من : بوووووووووق ------------------------------- رفتیم پیش مدیر . آخرین روزنه امیدمون بود . نیم ساعت همه نشستیم که ایشون همراه با اساتید دیگه ناهار بخورن غیبت خانوماشون رو هم بکنن بعد که میخواست بیاد باهامون صحبت کنه ترم بالایی ها خودشون رو انداختن وسط  -برای سلامتی آقای مدیر کف بزنین . خودشیرینا ://////////// ده دقیقه اومد برای اونا سخنرانی کرد و بالاخره اومد بیرون و تونستیم یک گوشه گیرش بیاریم 7 نفری بهش هجوم آوردیم . از آخرش هم فهمیدیم که موندنی هستیم در این کلاس :دی بعد اینکه مدیر گفت انگار همه یک انگیزه ای داشتن برای زندگی و یکی مریضیش همون لحظه خوب شد خخخ   خیلی وقت بود پست طولانی نذاشتم ( یک هفته :/ ) خخخ الان خوشحالم یک مقدار تخلیه بشم درست میشم.

همیشه هرگز هستی!

دلم نمیخواد بخوابم و همین باعث شد فکر کنم دلم میخواد بنویسم حتما.احتمالا بعدش خوابم ببره فکر میکردم دانشگاه ک تموم شه سرم حسابی خلوت میشه ولی بجرات میتونم بگم این اخر هفته برام شبیه اخر هفته های سال سومه ک چندتا امتحان داشتم و علی الخصوص امتحانای همیشه شنبه حکیمانه! از طرفی ب فاطمه قول دادم درصورتی کادوی پرخرجشو قبول میکنم ک اجازه بده آنالیزشو من انجام بدم و این درحالیه ک پایان نامه خودمم دچار چالش شده و یه اصلاح و بازنویسی تپل میخواد برای تحویل شنبه ش. حالا تو این شرایط من تصمیم گرفته بودم عزمم رو جزم کنم و امتحان شهری رو هفته آینده بدم که راحت شم. و این نیاز داره ب تمرین حداقل دوجلسه با مربی و دو جلسه با داداش عزیز تا یادم بیاد پارسال چیا یاد گرفتم.و مصرم ک این قورباغه رو قورت بدم هفته دیگه! و باز در چنین مجالی وقتی از آموزشگاه بعد از هماهنگی برای مربی برمیگردی تصور کن ک بفهمی قراره دوقلو ها این اخر هفته بعد ۳ ماه بیان و ببینیشون ک عملا یعنی نباید رو اخر هفته ت حساب کنی! و کاش همینجا تموم میشد و کار ب جایی نمیرسید که دو تا خواستگار همزمان تصمیم گرفته باشن پنجشنبه بیان و هیچکدومو نتونی کنسل کنی به هیچ وجه! و دوتای دیگه هم زنگ بزنن برا هماهنگی! همه باهم! انگاری ک گفته باشن امتیاز این هفته رو از دست ندین!! بماند افکاری ک سراغم میاد و عذاب وجدانای مسخره و سردرگمی و سردرگمی ک عایا دارم سخت میگیرم یا ب دلم ننشسته یا هرچی. عایا فرهنگ فلانی ب ما میخوره و اصن کار درستیه بیان یا نه؟ عایا حرف سومی رو بذاریم ب حساب سو تفاهم یا واقعا پرروان؟ منظورش از اینکه دندونپزشکی ک دکتری حساب نمیشه چیه؟! و چهارمی ک خوشبختانه مجهول الهویه س هنوز!! چیزی ک اینجا کمه فقط روضه خواهرت روز چهارشنبه س ک از تو انتظار میره کمک کنی و عملا یک سوم روزتو میگیره و همه بمناسبت اومدن داداشه بیان خونتون و یه قسمت دیگه ش هم ب این دلیل بره بقیه ش. هم ک کلاس رانندگیته و جالب تر از همه خوش شانسیته و جلسه قرآن خونه شما باشه این پنجشنبه! و این عملا نصف روزتو میبره و یادآوری میشه ک نصف دیگه شم قراره خواستگارا باشن و تمرین رانندگی! و این کل ۳ روز پیچیدا ی آخر هفته منه ک برای همه این کارها باید وقت داشته باشم. و وضعیتم اینه ک فکر میکنم ک الان اولویت چیه؟! مرتب کردن وسایلم ک با ورود مهمونا هی تصاعدی داره اتاق بهم ریخته میشه؟ آنالیز فاطمه ک قولشو بهش دادم؟! پایان نامه خودم ک اگ این بار حسابی اصلاحش نکنم شرمنده میشم؟! یا اینکه حتا یکم ب خودم برسم چون قراره خواستگار بیاد! و من شدیدا بهم ریخته هستم! یا باید تمرکز کنم روی رانندگی؟ یا از جمع خانوادگی لذت ببرم؟ اینهمه آشفتگی هست ولی من تو بیخیالی خودم اخر تصمیم میگیرم قسمت بعدی سریالمو پلی کنم و بقول اسکارلت ب خودم قول بدم ک فردا بهش فکر خواهم کرد! اینجور زمان ها یه هیجان خاصی ب آدم دست میده. مث فیلم سینمایی.دوست دارم بزنم آخرش و ببینم چی میشه؟ به کارام میرسم یا نه؟! گوشه ذهنم تستی ک نمیدونم کی باید برم بدم و عینکی ک در گرو تست هست هم چشمک میزنه! و البته قرار شنبه! ک براش نیاز ب پول دارم ولی الان ندارم!! و یه آخر هفته تعطیل ک حتی نتونم از کارگزاریم بردارم:/ یه جمله تو اینستا خوندم ک میگفت وقتی تو موقعیت های پیچیده هستی و برات مهم نیس! چون قبلا هم تو چنین شرایطی بودی و عبور کردی ازش. میتونم الان ده صفحه فقط درباره افکارم نسبت ب خواستگار ها بنویسم اما فرصت ندارم. پس فقط یکی دو جمله میگم اینکه هرکسی رو میبینم با تو مقایسه میکنم و شدی معیارم خطرناکه! چون نمیدونم فلانی ب دلم نمیشینه چون مناسبم نیست یا فقط چون تو نیست؟! تو قراره تا کی دست های پشت پرده احساس من باّشی؟ دردناک نیست ک انقدر سلول ب سلول بدنم دوست داره تو باشی ولی حتا یک درصدم دیگه ب بودنت امید نیست؟ وقتی قرار بود هرگز باشی چرا برای من همیشه شدی؟! روهمه اینا اینم بذار ک رو اون مودت نحست باشی و در قطب منفی وجودت سیر کنی! پس هیچ پشت و پناهی هم نداری انگار! دستت ب ی تخته چوبه فقط و خلاف جهت رودخونه درحرکتی! هرچند نه اعتقادی ب کارت داری و ن حتی دوسش داری و ن امیدی! و هرلحظه منتظر غرق شدنی

20 سالش شد

سخته بعد 15 سال یهو دیگه نداشته باشیش. سخته توی 20 سالگی چیزیو که از خودت برات عزیزتره از دست بدی. واسه چی؟؟ بخاطر یه ماست؟؟ چند ساله هیچکدوممون ماست نمیخوریم سخته مامانت وقتی ماست ببینه بزنه زیر گریه و خودتم حالت بد بشه ولی با این حال سعی کنی حال مادرتو خوب کنی. سخته نتونی حقتو بگیری و یکی راست راست بچرخه تو شهر (با خودم میگم شاید عذاب وجدان داره، تو از کجا میدونی؟؟) با این افکار آروم میگیرم. امشب نشسته بودم رو به روی کیک که دو تا شمع روش بود(20) آره 5 سال گذشت دلی. 5 سال بی تو گذشت و روز به روزش برام جهنم بود. میدونی با نبودت چی به روزمون آوردی. بابا هنوز نیومده خونه. مامانم تو اتاقشه، هممون از صب تا حالا دپ شدیم. 5 سال پیش درست همینجا رو به روم نشسته بودی، میخندیدی، شمعو فوت کردی و گفتی: آرزوی بلندم: اول سلامتی همه خصوصا مامان، بابا و محمد. بعدش از خدا میخوام هیچکس بی پدر و مادر نمونه و همینطور بدون یه داداش قشنگ و خوشتیپ و مهربون یادمه ازت پرسیدم آرزوی از ته دلت چی بود. گفتی نمیگم. دلی ببخشید ولی دفترتو خوندم خدایا بزرگترین آرزوم اینه داداشیم موفق بشه. سربازی نره و دامادم نشه. خدایا محمدو اذیت نکن. راستی خدا حواست به منم هست میدونی چقدر ر**** رو دوست دارم یه کاری کن اونم منو بخواد» دلی من نرفتم سربازی. دامادم نشدم حالا برگرد دلی بدون تو دارم اذیت میشم، دیگه نمیتونم. چرا رفتی؟ تو که بی معرفت نبودی. چرا کنارم نموندی؟ چرا نیستی وقتی ناراحتم بپری بغلم و با لوس بازیایی که همشونم شیرینه شادم کنی؟ چرا مهندس شدنمو ندیدی؟؟ چرا موفق شدنمو ندیدی؟ دلی تو که نامرد نبودی پس چرا تنهام گذاشتی؟؟ شمعا رو خودم فوت کردم و کیکو هم همونجا تو الاچیق پارک ولش کردم.   دلم برات تنگ شده، واسه خودت، واسه وجودت، واسه اون عطرت واسه حس شدنت تو خونه واسه غر زدنت واسه داداشی گفتنات واسه اون شادی دلم میخواد باز بیای تو اتاقم و بگی: محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمد!!!!!!! وای که تو چقدر شه ای لباسامو جمع کنی بندازیشون تو لباسشویی، لباسای کمدمو تا کنی بزاری توش و اتاقمو برق بندازی. کجایی ببینی اتاقم مرتب مرتبه کجایی؟؟ کجایی ببینی بعد تو چی تو دستم گرفتم ببین چی دستمه. آره فندکه.میخوام باهاش چیکار کنم؟؟ نخ سیگارو پرت کردم تو جوب. تو داری میبینی مگه نه؟؟ چطور میتونم سیگار بکشم؟؟ سیگار بکشم نفست میگیره، مثه وقتی سالم بود سیگارو تو دستم دیدی چقدر گریه کردی الانم ناراحت میشی. نمیکشم. دیگه با عین» هم حرف نمیزنم خب تو فقط بیا و دنیامو عوض کن. چقدر الکی بخندم. مامان چقدر الکی بگه چیزیم نیست. بابا چقدر غصه بریزه تو خودش میدونی چند ساله صدای خندت تو خونه نپیچیده. میدونی من و بابا بزور تونستیم مامانو راضی کنیم در اتاقت قفل باش؟؟ میدونی با نبودت هممون فقط داریم حرکت میکنیم. دلی ر» بهم گفت درست اونم یه روز بعد چهلمت گفت. آره گفت که دوست داشته و حاضر بوده برات بمیره و تو میگفتی اون منو نمیخواد. نه اون میخوادت، امروز دیدمش اونم بی تاب بود حالش بد بود بهم گفت هنوز فراموشت نکرده هنوز نمیتونه خودشو راضی کنه با کس دیگه ای باشه. باید میزدم تو دهنش ولی نزدم چون دوسش داشتی. هیچی بهش نگفتم دید حالم بده بزور جلوی خودشو گرفت و رفت. مگه همینو نمیخواستی. مگه نمیگفتی اگه اون واسه من نشد حق نداره واسه کس دیگه ای بشه بیا ببین ر» فقط تورو میخواد دوستتو چند وقت پیش دیدم تا منو دید زد زیر گریه و گفت: باید باهات میومد. نباید تنهایی میفرستادتت بری ماست بخری. گفت چیپس بدون ماست با تو خیلی بهتر از چیپس با ماست بدون توئه 9 ماه پیش حمید میزد تو صورتم و میگفت اون دیگه رفته بلند شو. ولی من میدونم تو هنوزم اینجایی مگه نه تو ماشین نشستم آخرین جایی که دیدمت رو صندلی همین ماشین بود، خودم رسوندمت موسسه زبان، گونمو بوسیدی و رفتی دستمو میذارم رو گونم. آره هنوز گرماشو حس میکنم، هنوز ماشینو عوض نکردم. آخه بوی تورو میده. سپرش رنگ خورده ولی من عوضش نمیکنم. هیچوقت این کارو نمیکنم. بدون تو نمیتونم. یادمه وقتی میخواستم این ماشینو بخرم خودت باهام اومدی نمایشگاه. چشات با دیدن ماشین برق زد، دوتایی سوار ماشین شدیم، تو هی روی صندلی بالا پایین میپریدی و میگفتی: نرمه نرمه میون همه اشکام لبخند زدم. لبخند زدم؟ آره لبخند زدم. الان بودی انگشتاتو فرو میکردی تو چالای گونم. انگشتاتو کم دارم دلی دلی میدونم مامان رفته تو اتاقت میدونم هر وقت تنها میشه این کارو میکنه بهت قول داده بودم سالت شد واست لپ تاپ بخرم دوساله خریدمش و گذاشتمش تو اتاقت بیا ببین واسه تو خریدم سر قولم بودم بیا بازش کن و ازون ذوقای قشنگتو براش بکن. میدونی با پول خودم خریدمش هیچی از بابا نگرفتم. بهت قول داده بودم. به نبودت عادت نکردم نمیتونم. عزیز گفت باهات شوخی کرده که گفته تو و حمید بهم میاین. گفت شوخی کرده. برگرد. حمید گفت تو خواهرش بودی اصلا حمید غلط میکنه تو رو بخواد. تو فقط واسه منی. باشه یذره هم واسه اون ر» بی معرفت. خب خب با معرفت. خواهرم چه زود عاشق شد. دلی میدونی نمیتونم. تو که حاضر نبودی حتی یه خارم تو پام بره. حالا بیا ببین چجوری دارم بخاطرت زار میزنم. امشبو چجوری تموم کنم؟ چجوری سرش کنم؟   بعدا نوشت: دارم تو حیاط واسه خودم میچرخم بابا 15 دقیقه پیش اومد سعی میکرد لبخند بزنه ولی همش الکی بود، چشای قرمزش همه چیو میگفت. بابام قوی تر از این حرفا بود که. سخته خورد شدن باباتو ببینی. نمیخوام برم تو خونه. اونجا خیلی جوش سنگینه امروز تولد خواهرمه 20 سالش شده. دلم واسش تنگه شده. یعنی میشه همه این 5 سال خواب باشه میشه بیدار بشم ببینم ساعت هشته و باید برم موسسه دنبالش

چرا ساز را در تلویزیون نشان نمی‌دهند؟

وبلاگ موسیقی :چرا ساز را در تلویزیون نشان نمی‌دهند؟ سیاه کردنِ کاغذ است نوشتن گزارشی برای بررسی عملکرد تلویزیون در زمینه موسیقی؟ تکرار مکررات است گفتن اینکه چرا ساز را در این سازمان نشان نمی دهند؟ سوال بیهوده ای است اینکه مگر خطر نشان دادن آلات موسیقی از نشان دادن اسباب اعتیاد و اسلحه خطرناک تر است؟ اضافه کاری است گفتن این مطلب که 40 سال است که ساز را نشان نداده اید و ثمرش افزایش رغبتی مردم شد به موسیقی های آن طرفی، فراموش شدن اصالت های موسیقایی و ستاره شدن لیدی گاگا و مدونا و آدل؟ همه اینها هست؛ اما مگر می شود نشست و دید از رنجی عظیم که جامعه بزرگ اهالی موسیقی می کشند و دم نزد؟ دم نزد که چه بشود؟ آن هم وقتی این مثنوی هفتاد من که قرار است اشک به چشم بیاورد، چنان شرایط پیچیده ای رقم زده است که گروتسک»ی مضحک رقم زده و خودِ صداوسیما هم منتقدِ عملکردش شده است. کنایه طعنه آمیز سریال کلاه قرمزی» در همین ایام عید را دیدید که آن عروسکِ موبلند که داداش گلم» صدایش می کردند، هر زمان که می خواست سازی بزند، رویش را به دیوار می کرد؟گفتگوی علیرضا عصار» را در ویژه نامه نوروزی یادتان می آید که رو به مجری کرد و گفت: این دعوت را به شرطی قبول کرده است که سازش را نشان دهند؟ و دادند. یا پیانونوازی سامان احتشامی» در برنامه ای دیگر را در روزهای دورتر، برنامه هفت» را یادتان هست و ادای نواختنی که اعضای گروه پالت زمان اجرای برنامه انجام دادند به کنایه؟ اصلا همین پنجشنبه ای که گذشت، مگر در یکی از معدود برنامه های موسیقایی صداوسیما دو میهمان برنامه، تندترین انتقادها را به ت های صداوسیما نکردند؟ همه اینها را می گوییم و می نویسیم و می خوانند و دوباره در بر همان پاشنه می چرخد. دوباره ساز را نشان نمی دهند. دوباره از اولین لحظه ای که برنامه های صداوسیما شروع می شود تا آخرین لحظه آن، از قطعات موسیقی استفاده می کنند، بی آنکه حق و حقوقی برای خالقان آن قائل باشند و حتی نامی از آنها ببرند. درِ» موسیقی انگار در این سرزمین همیشه به یک پاشنه خواهد چرخید. آن هم وقتی با نگاهی به برنامه های موسیقایی در ایام نوروز و مهمانانی که برنامه ها و شبکه های مختلف صداوسیما دعوت کرده بودند، تکلیف مان با این رسانه مشخص شد. تلویزیون حالا بیش از هر زمان دیگری حامی موسیقی پاپ است؛ آن هم سخیف ترین و نازل ترین شکل آن. در حالی که سال هاست چهره های اصیل و استادان بزرگ موسیقی ایران در این رسانه ممنوع التصویر هستند - از محمدرضا شجریان مگر استاد بزرگتری داریم - و بسیاری دیگر نیز با این رسانه قهر کرده اند؛ باید چهره هایی چون حمید هیراد و بهنام بانی و حامد همایون در آن چنین حضوری جدی داشته باشند و مجریان تازه سلبریتی شده تلویزیون با غرور از حضور آنان حرف بزنند و وعده غافلگیر شدن مخاطبان شان را بدهند. گفتیم در این سرزمین همیشه در موسیقی به یک پاشنه خواهد چرخید؟ حالِ ناخوشِ تلویزیون اما ماجرا را از زاویه ای دیگر هم می توان دید. همین خوانندگانی که نام بردیم مثل هیراد و بانی و حامد همایون؛ این روزها دیگر خیلی هم به صداوسیما وابسته نیستند. هر کدام شان یک کانال تلگرامی دارند - که گویا قرار است فیلتر شود و یک صفحه در اینستاگرام - که باوجود فضای مبتذل حاکم در آن گویا هیچ تهدیدی برای فیلتر شدن ندارد و در هر کدام شان صدها هزار نفر - گاهی تا چند میلیون نفر - بازدید کننده دارد؛ پس این اوضاع نابسامان صداوسیماست که دست به دامان ستاره های حبابی می شود. تلویزیونی که روزگاری بزرگترین چهره های موسیقی - شجریان و ناظری و لطفی- را به عنوان پشتوانه داشت و فیلمسازان بزرگ - تقوایی و کیمیایی و مهرجویی - با آن همکاری داشتند؛ حالا دستش خالی است. خالیِ خالی. راه را هم تا اینجا به اندازه ای اشتباه رفته که بزرگان دیگر حوصله اصلاح شرایط و آمدن به آن را ندارند. پس می ماند همین جوانان تازه از راه رسیده که مخاطبان میلیونی دارند و در این میان شاید تعدادی از مخاطبان شان ترجیح دهند که ستاره محبوب شان را برای چند دقیقه ای هم که شده از این رسانه مشاهده کنند. مسئولان صداوسیما راه ساده تر را انتخاب کرده اند؛ دست به دامان ستاره ها شدند تا اصلاح اموری که رسانه ملی» را به چنان وضعی انداخته که حتی همکاران سابقش نیز از آن به عنوان رسانه میلی» یاد می کنند، به دست گیرند بی آنکه به این مسئله توجه داشته باشد که این بازی، یک بازی دو سر باخت است؛ هم برای خودش و هم برای مردمانی که هیچ دلشان نمی خواهد رسانه شان این شکل و شمایل را داشته باشد. چرا ساز را در تلویزیون نشان نمی دهند؟ اینکه چه کسی بانی چنین امری است و چه کسی مانع از نشان دادن ساز در رسانه ملی می شود، کسی نمی داند. از همان سال های نخستین انقلاب بود که نمایش ساز در تلویزیون ممنوع شد؛ در حالی که حکمی شرعی در این باره داده نشده است. برای تایید این ماجرا کافی است که به صحبت های زنده یاد صادق طباطبایی» اشاره کنیم که به نظر امام خمینی (ره) اشاره داشتند و اینکه ایشان از ترانه ای که در سوگ شهید مطهری ساخته و اجرا شده، به عنوان موسیقی مجاز و سازنده روح انسانی نام بردند. ایشان در بخشی از یک گفتگوی خود می گوید: زمانی که از قول امام این فتوا در مورد موسیقی در یکی از رومه های آن زمان منتشر شد، من می دانستم که نظر امام خمینی درباره موسیقی به درستی بیان نشده است؛ زیرا همان زمان در برنامه های رادیو و تلویزیون موسیقی پخش می شد و مورد اعتراض امام هم قرار نمی گرفت. گرچه بودند مراجع و فقهایی که همان اندازه موسیقی را هم بر نمی تافتند و اصولا نسبت به کل موسیقی فتوای قاطع داشتند و انواع موسیقی را از هم تفکیک نمی کردند. در یکی از همان روزها شادروان مرتضی حنانه به دفتر کار من در نخست وزیری آمد و یک کاست از کارهای بدون کلام خود را برایم هدیه آورد. چند روز بعد آن کاست را نزد امام بردم و از ایشان خواستم آن را گوش دهند. ایشان بعد از شنیدن آن چند قطعه گفتند: این آثار اشکال شرعی ندارد. در همان سال های صدر انقلاب، روزی مسئولان اصناف از امام کسب تکلیف کردند که با فروشندگان آلات موسیقی چه باید کرد؟ امام در پاسخ قریب به این مضمون جواب دادند که سازها و ادوات موسیقی فی نفسه مشمول حکم حرمت قرار ندارند. نوع استفاده و موارد مصرف و شرایط جانبی است که تعیین کننده نوع حکم می شود. مانند تخته و مهره های شطرنج و بازی شطرنج که اگر به قصد قمار نباشد مشمول تحریم فقهی نمی گردد؛ بلکه هدف و نوع استعمال است که تعیین کننده است. حتی به یاد دارم که گروهی از نظامیان در حضور ایشان با ارگ به اجرای سرود پرداختند یا اینکه در روز افتتاح اولین دوره مجلس شورای اسلامی؛ ارکستر سمفونیک تهران در جایگاه هیأت رئیسه مجلس، قطعاتی را اجرا کرد؛ در حالی که برنامه به طور زنده از تلویزیون پخش می شد و فقهای سختگیر شورای نگهبان همگی در آن مجلس حضور داشتند و امام خمینی هم آن را مشاهده می کردند و آن را منع نکردند.» رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود؟ شاید باید همه چیز را به زمان موکول کرد. این ساده ترین و امیدوارکننده ترین مسئله است. مثلا امیدوار بود که بالاخره یک روز ن به استادیوم بروند. یک روز ساز را از تلویزیون نشان دهند و یک روز سعید مرتضوی» پیدا شود و برود حکم زندانش را بگذراند؛ سپردن به زمان اتفاق خوبی است. زمان حلالِ همه چیز است و خیلی چیزها را درمان می کند؛ به خصوص اینکه یادمان بیاید روزگاری خاویار و شطرنج هم ممنوع بود و حرام؛ هزاران سال از اولین سازی که به دست بشر ساخته شد می گذرد و می شود همین مدت زمان صبر کرد برای به نتیجه رسیدن این بحث اما اگر ماجرا برعکس شد چه اتفاقی رخ می دهد؟ مثلا محدودیت ها بیشتر شد؟ خب تا همین جا هم این اتفاق رخ داده است. سال هاست اجازه نمایش ساز در پوسترها و بیلبوردهای شهری وجود ندارد و فقط تصویر خوانندگان و نوازندگان - که البته معمولا عکس نوازنده ای در هیچ تبلیغ شهری نیست - منتشر می شود. مسئله اینجاست که انگار صداوسیما خودش می داند که بازنده اصلی این ماجراست؛ برای همین هم هست که مثلا در یکی از شبکه های تلویزیونی اش - شبکه ای با نام شما - یک گروه موسیقی را نشان می دهد که با سازهای شان مشغول نواختن هستند و در حالی که همه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجند و گمان می کنند که این آغاز راهی است که ممکن است صداوسیما آن را پی گرفته باشد؛ تهیه کننده اش در زودترین ساعتِ ممکنِ فردایش - برنامه صبح به خیر ایران - از این ماجرا عذرخواهی می کند و می گوید کسانی که به این مساله دامن زده اند، همسو با رسانه های دشمن هستند و این یک اتفاقِ سهوی بود. این در حالی است که تاکنون هیچ تهیه کننده ای از پخش این همه موسیقی های مبتذل عذرخواهی نکرده است. از عدم پرداخت دستمزد خالقان آثار هم عذرخواهی نکرده است و اصلا کسی این زحمت را به خود نداده تا یک بار برای همیشه به این پرسش پاسخ دهد که: چرا نمایش ساز در صداوسیما ممنوع است؟ » آیا ساز را وسیله لهوولعب می دانند؟ پس چرا موسیقی را پخش می کنند. مگر می شود ابزار یک چیز حرام باشد و خودِ آن حلال؟ اهالی موسیقی چه می گویند؟ برای روشن شدن بحث، اظهارنظر تعدادی از بزرگان موسیقی را در این باره مرور می کنیم و بار دیگر رجوع می کنیم به گفته های استاد محمدرضا شجریان» که خود از اولین معترضانِ به این امر بود و خیلی سال ها پیش از آنکه از این رسانه از کار ممنوعش کنند، خودخواسته نامه ای به صداوسیما نوشت و گفت آثارش را پخش نکنند که البته آنها کردند تا آن اتفاقات عجیب و غریب در آن سال عجیب تاریخ معاصر رخ داد و نه تنها دیگر آثارش که ربنایش را هم پخش نکردند؛ خسروی آوازِ ایران اما در سال 74 که اوضاع موسیقی در صداوسیما را جالب نمی دید، نامه ای به ریاست سازمان (علی لاریجانی) نوشت و از پخش آثار غیرفاخر و موسیقی های کافه لاله زاری انتقاد کرد و لازم دانست که تلویزیون برای پخش آثار موسیقی یک شورای نظارت حرفه ای را مأمور کند. اتفاقی که البته از آن سال تاکنون رخ نداده و شرایط هر روز از گذشته بدتر شده است. اما دیگر چهره های موسیقی هم در این باره اظهارنظرهایی دارند که همگی شبیه به هم است؛ مثلا همایون شجریان» می گوید: رسانه ملی که می تواند نقش بسیاری داشته باشد، ساز را نشان نمی دهد، ولی اگر نشان بدهد، موسیقی در این سرزمین دگرگون می شود. در برنامه دستان» هم که به موسیقی می پردازد، یک گلدان جلوی نوازنده می گذارند.» یا علیرضا قربانی» هم به این نکته اشاره کرده است که: تلویزیون سلاح سرد را نشان می دهد؛ آن هم نه به عنوان یک شیء قبیح، اما از نشان دادن ساز اکراه دارند. این بزرگترین توهین است. در شبکه جام جم ساز و مضراب نشان می دهند اما شبکه های سراسری نه. این به دلیل داشتن برد تبلیغاتی در خارج از کشور است؟ این بوی ریاکاری می دهد که یکی از آفت های جامعه ماست.» حمیدرضا نوربخش در این میان اما حمیدرضا نوربخش» - مدیر عامل خانه موسیقی به این مساله تاکید دارد که هیچ دلیل موجهی برای نشان ندادن تصویر ساز یا تصویر یک نوازنده به همراه نواختن سازش وجود ندارد. او می گوید: هیچ حکم فقهی در این باره نیست. 40 سال است که جوانان این سرزمین را از دیدن سازهای ملی و اصیل شان محروم کرده اند و همین باعث شد تا سازهای غربی در کشور رواج پیدا کند. البته در این میان خودِ اهالی موسیقی نیز کم کاری کردند و تنها کسی که به این مساله واکنش نشان داد، استاد شجریان» بودند که در نامه ای به صداوسیما خواستار آن شدند که تا شرایط به همین منوال است، آثارشان از این رسانه پخش نشود؛ در حالی که دوستانِ دیگر هیچ اعتراضی نکردند و حتی از ایشان حمایتی هم انجام ندادند. آنها حتی حاضر شدند به صداوسیما بروند و بخوانند و بنوازند بی آنکه سازهایشان نشان داده شود. برخی از دوستان حتی حاضر شدند به صورت پلی یک» برنامه اجرا کنند و در نتیجه صداوسیما هیچ خطری احساس نکرد و هرطور که خواست با موسیقی ایران و موسیقیدان برخورد کرد؛ بی آنکه هزینه ای پرداخت کند.» او می گوید که این تنها ضربه ای نیست که صداوسیما به هنرمندان موسیقی می زند؛ درحالی که رادیو و تلویزیون مدام آثار هنرمندان را پخش می کنند، کوچکترین هزینه ای برای هنرمندان نمی کنند: نتیجه تمامی این بحث ها این شده است که امروز موسیقی بدون هویت گسترش بسیار زیادی پیدا کرده است و هنرمندان بسیاری مجبور به عزلت نشینی شده اند.» کیوان ساکت کیوان ساکت، آهنگساز و نوازنده سه تار، هم تنها نتیجه این اتفاق را رواج موسیقی های غربی می داند: در حالی که رسانه ملی ما از نشان دادن ساز ابا دارد، صدها شبکه ماهواره ای هستند که در حال رواج موسیقی و سازهای خودشان هستند و از آنجا که هر چیزی که چشم بیند، دل آن را طلب می کند، مشاهده می کنیم که هم اکنون بسیاری از جوانانی که تار و سه تار را نمی شناسند، موسیقی های غربی را به خوبی گوش می کنند و می شناسند و تاثیرش را نیز در زندگی شان می توان مشاهده کرد.» همچنین میلاد کیایی» - آهنگساز و نوازنده سنتور- هم در این باره می گوید: میلاد کیایی این مساله سال هاست که بیشترین ضربه را به پیکره موسیقی ایران زده است؛ مساله ای که هیچ اتفاق بزرگی نیست و تنها نیاز به اندکی شهامت و جسارت دارد که برای همیشه برطرف شود. ضمن اینکه نشان ندادن ساز خودش تبعات دیگری هم دارد و آن خواننده سالاری است که ما امروز در موسیقی خودمان شاهد آن هستیم. مخاطبی که نه اسمی از آهنگساز می شنود و نه نامی از نوازندگان و تنها خواننده را می بیند، حق دارد که تصور کند این تنها خواننده است که خالق یک قطعه موسیقایی است؛ در حالی که خواننده تنها یک اجراکننده است.» اما شاهین فرهت» - آهنگساز - نگاهِ دیگری به این ماجرا دارد و این سوال را مطرح می کند شاهین فرهت که مشخص نیست چرا این مساله تا این اندازه ابعاد گسترده ای پیدا کرده است: کشور ما تنها کشوری در جهان است که ساز را در تلویزیون آن نشان نمی دهند. این اتفاق شگفت انگیز است؛ در حالی که در تمام دنیا این اتفاق در حال رخ دادن است و هیچ مشکلی هم به وجود نیامده است. خوب است مسئولان صداوسیما با خودشان فکر کنند که این اتفاق چه ثمراتی دارد؟ در حالی که امروزه همه به خصوص جوانان به مدد تکنولوژی و فضای جدید ارتباطی می توانند به همه چیز دسترسی داشته باشند، چرا باید ساز از تلویزیون نشان داده نشود؟ اصلا این چه معنایی می تواند داشته باشد؟ جز اینکه موسیقی بومی ما به فراموشی سپرده شود؟» برای ثبت آگهی رایگان به سایت شهر24 مراجه کنید سایت شهر24 مرجع آگهی های رایگان.با سایت شهر24 دیده شوید

نامه ای به گذشته (یک نامه خیییییلی طولانی!)

این نامه، جهت شرکت در یک چالش جذاب است! =) سلام. من شارمین هستم. درست مثل خودت. در واقع باید بگویم من خود تو هستم که دارم آینده ات را زندگی می کنم و مخاطب این نامه، همه ی شما من»هایی هستید که گذشته ی مرا زندگی کرده اید! به عنوان شروع، می خواهم از اولین کروموزوم باشعورم که چشم بست روی هر چه Y و با یک X مثل خودش ترکیب شد، کمال تشکر را داشته باشم! درست است که آن سالها، همه منتظر تولد یک مسعود کوچولوی دوست داشتنی بودند و دو تا آبجیها، به خاطر تبدیل شدن داداششان به یک خواهر کوچولوی دیگر گریه کردند، ولی مهم نیست. حالا خودشان هم می دانند که اگر شارمین، مسعود بود، چه مواهب بزرگی را از دست داده بودند! مرسی که دختری! =) شارمین کوچولوی قبل از دبستانی شدن! تو آرام ترین، سر به زیرترین و بی دردسرترین بچه ای هستی که در همه عمرم می شناسم! قدر آن لحظه های قشنگی را که روی خاک و شنی که دارند با آن خانه تان را می سازند بازی می کنی، قدر حوض سنگی که ها دور تا دورش می نشینید و شعر می خوانید، قدر شمشادهای بلند باغچه که درخت انجیر و توت را محاصره کرده اند و جای خوبی برای قایم باشک هستند را بدان و تا می توانی از درخت انجیر بالا برو و بازی کن. بدون ترس از دعوای آقای همسایه، جورابهای بنفش ساق بلندت را با شلوار نخودی و تکپوش آستین حلقه ای صورتی بپوش و بدون روسری برو توی کوچه و پاچه هایت را بزن بالا و توی جوی آب راه برو و با بچه های همسایه ها بازی کن! تا می توانی برو خانه عمو مهدی تا پسرعمو عکسهای کتابهایش و آن همه خودکار آبی و قرمز و مشکی اش را نشانت دهد و تو را شگفت زده کند. بگذار دخترعمو، ناخنهایت را لاک قرمز بزند و یواشکیِ مامان، لبهایت را با ماتیک سرخ کند! و از همه این لحظه های قشنگ لذت ببر. شارمینِ هنوز کوچولوی دبستانی که البته دیگر از این که بهت بگویم کوچولو ناراحت می شوی! اول از همه، یک بوسه بزرگ به مامان بده که تسلیم فرم خاکستری و مقنعه سفیدی که قانون مدرسه تان است نمی شود! خیالت راحت! کلاس چهارم که بروی هر دو را برایت می دوزد. اما همین که تا قبل از آن، اینقدر رنگی رنگی و متفاوت تو را به مدرسه می برد، باعث می شود یاد بگیری که از متفاوت بودن خجالت نکشی و آن جوری که دلت می خواهد باشی و این خیلی خوب است. بعدا می فهمی چه می گویم. برای الان، مرسی که این همه مهربان هستی که هیچ وقت دلت نمی آید حتی یک خوراکی کوچک را بدون خواهرها و برادرت بخوری. مرسی که این همه آرام و نجیبی و هرگز اهل دعوا، جر و بحث و رقابت نیستی و سرت به کار خودت است و این همه از درس خواندن و معدلهای نزدیک به بیست و شاگرد اول شدنهایت لذت می بری. نمی دانی چقدر تو را به خاطر این ویژگیهای قشنگت دوست دارم و یک مویت را با صد تا دختر آتشپاره عوضت نمی کنم! درست است که بعدها، حتی وقتی خیلی بزرگ شدی، هنوز دیگران به بازیهای الانت می خندند اما تو به کارت ادامه بده: با لگو، کلاس درس بساز و به لگوهایی که نشانه خاصی دارند شخصیت بده و باهاشان مدرسه بازی راه بینداز؛ برای عروسک پلاستیکی ات، منیژه و برادر خیالی اش، میثم، هر چه دوست داری وقت بگذار، برایشان لباس بدوز، ظرف و ظروف تهیه کن، با کاغذ رنگی قاب درست کن، با گل کیک تولد بپز، منیژه را شوهر بده به عروسک هدی و آن یکی عروسکش را بگیر برای میثم! و هر چقدر هم که امیر و حمید بازیتان را به هم زدند، خیالت نباشد! بنشین با مدادرنگیهایت، آن قدر بازی و خیالپردازی کن تا یادت برود ساعت هفت و نیم شده است و باید بروی مدرسه و اصلا دیر برس. چه می شود مگر؟! هر روز با نوشین، معلم بازی کن؛ هر تابستان، با هدی و شیرین، لابه لای درختهای گیلاس و آلبالو و آلو و گردو، قایم شو و برای مامان یک دسته ی بزرگ از گلهای وحشی درست کن و بده دستش. بازی در جوی آب کنار باغ هم فراموش نشود! اگر بهت بگویم یک روزی جز آن درخت گردو بزرگه، همان که نزدیک مادی است، حتی یکی از این درختها هم در باغ پیدا نمی شود و آب مادی و جوی هم کاملا خشک می شود، مطمئنم باورت نمی شود! از همه لحظه هایت هر چه می توانی استفاده کن! فقط جان من! یک قولی بده و آن هم این که نیا بنشین کارتونهای عجق و مثل سندباد با آن همه جن و غول، یا پسر شجاع یا فوتبالیستها را ببین! یک روزی می شود که خودت را به خاطر این که الان پسر شجاع و حماسه ها و رشادتهایش را این همه دوست داری، سرزنش می کنی (معنای حماسه و رشادت را کلاس پنج می فهمی!) یا به خاطر این که می مردی برای سوباسا و با هدی در نقش سوبا و تارو برای هم نامه می نوشتید! =) از همه بچه بازیهایت، همینها را بگذاری کنار، راضی ام ازت! شارمین نوجوانِ دوران راهنمایی! خودت را از این رقابتهای مسخره ی داخل کلاس که بین شاگرد زرنگها راه افتاده است و حتی اگر شده با تقلب، می خواهند شاگرد اول شوند بکش کنار! یادت باشد بعدترها، اصلا مهم نیست که مثلا معدل دوم راهنمایی ات 19.75 شده باشد یا .25. بگذار بهت بگویم آن چند نفری که آن قدر تو را می چزانند و با تقلب رتبه های برتر کلاس می شوند، هیچ کدام بیشتر از نهایتا لیسانس درست نمی خوانند. همه شان شوهر می کنند و می روند دنبال زندگیشان. اما تو آینده درخشانی داری و بیشتر رویاهایی که در سرت می پرورانی تحقق پیدا می کند. خیالت راحت! شاگرد اول نشدنت، نمی تواند این آینده را از تو بگیرد. پس به جای حرص و جوش خوردن برای این چیزها، تا می توانی با دوستان تازه ات خوش بگذران. یکی از اینها، می شود جزء دوستان همیشگی ات و بعدها هم کلی با هم خوش می گذرانید. من اصلا به خاطر این که هفته ای یک روز با هم قهر می کنید سرزنشتان نمی کنم اما بابت این که دقیقا فردای همان روز، هر کدام با یک نامه طوماری می روید سراغ هم و دوباره آشتی می کنید تحسینتان می کنم! حتی برای آن کارهای خنده دارتان هم سرزنشت نمی کنم. بعدها می فهمی این که این همه ذوب فوتبال و پرسپولیس هستی. اینکه در نقش کریم باقری و رضا شاهرودی برای هم نامه می نویسید، این که چند تا آلبوم پر از عکسهای تیم ملی داری و حتی این که برای پیروزی تیم ایران در برابر فلان تیم، با بچه های کلاستان، برای کل مدرسه آش رشته می پزید، چقدر خنده دار است ولی سرزنش شدنی نیست. قشنگ است. خوشحالم که روزهایت را با این کارها می سازی نه با دوست پسر و عشق مد و این جور چیزها! پاستوریزگی ات را بی نهایت دوست دارم. فقط لطفا کمی بهتر آدامس بجو و آن جوری، مثل پسرهای لات راه نرو و با فاطمه، بر سر قرمز و آبی و برنامه ی اکسیژن و شهاب کل کل نکن!!! =) شارمین نوجوان دوران دبیرستان! اول از همه، فکر این که به جای رشته ادبیات، بروی طراحی و دوخت یا حتی ریاضی را از سرت بیرون کن. تو برای ادبیات ساخته شده ای! اصلا هم نگران این نباش که با ورود به دبیرستان، بیشتر دوستان دوران راهنمایی را از دست می دهی و این قدر غصه کوچک و در پیت بودن ساختمان دبیرستان را نخور! اگر بدانی چه دوستیهای ماندگار و چه خاطراتی در همین مدرسه یک وجبی می سازی و  حتی یک روز تعطیلی غر میزنی دست از این ادابازیها برمی داری! جلوی ناظمتان اصلا کوتاه نیا. همان گرمکن ورزشی که دوست داری را بپوش، همان مانتوی کوتاه با شلوار کبریتی تنگ و اسپرت سفید. (برای پیش دانشگاهی هم آن اسپرتهای مشکی نخواستنی را نخر!) ببین! ناظمتان از اینها است که سختگیریهای حرص دربیاور الکی دارد ولی هر چه قدر جلویش محکمتر بایستی، بیشتر کوتاه می آید و دیگر کاری به کارت ندارد. قضیه اردوی جمکران که یادت نرفته؟! یا آن سرکشی که عاملش تو بودی و در برابر رسم مسخره ی جایزه آوردن مامانها برای رتبه های برتر ایستادی. دیدی که کوتاه آمد. راستی، حالا که حرف از رتبه برتر شد، بهتب گویم، یک بار دیگر برای نمره گریه کردی نکردی ها! نمی دانی چقدر این کارت بچگانه و حرص دربیاور است! برو حرفهایی را که در مورد درس خواندن به شارمین راهنمایی زدم بخوان تا بفهمی چه می گویم! و به جای این کارها، آن لحظه نوشتهای سر کلاس را ادامه بده. اصلا همه کتابهایت را پر کن از توصیف چیزهایی که همان لحظه که تو حوصله ات رفته است دارد در کلاس اتفاق می افتد و حتی از ثبت طرز نفس کشیدن بغل دستی ات هم نگذر! نمی دانی بعدها چه خاطرات خوبی می شوند. البته باید به شارمین دانشجوی لیسانس بگویم کتابهای تو را به دوستش امانت ندهد که مامانش فکر کند کتاب بیخودکی است و آن همه خاطره را دور نریزد! در مورد نامه نوشتن با دوستانت هم که نیازی به سفارش نیست. خودت داری خوب پیش می روی. این نامه های چیزهای باحالی هستند. ببین من هنوز هم با دوستان صمیمی حالایت در ارتباطم و چند باری پیش آمده است که نامه پارتی گرفته ایم و دور هم نشسته ایم و این نامه هایی را که تو و بقیه الان می نویسید، خوانده ایم و دلهایمان را گرفته ایم و کف زمین ولو شده ایم و در حد مرگ خندیده ایم و کیف کرده ایم! این طوری نگاهم نکن! بگذار شارمینی که من هستم بشوی، خودت می فهمی! فعلا فقط تا می توانی نامه بنویس. از دورهمیهای شاعرانه زنگهای تفریحتان که با چهار تا دوست شاعرت برگزاری می کنی، حسابی لذت ببر. در مورد آن پسره این قدر حرص و جوش نزن! آخرش یک جور قشنگی تمام می شود که خودت همه عمرت کیفش را می کنی! باور کن! به ارسلان این همه سخت نگیر و از آن طرف امیر را هم دست کم نگیر و فکر نکن هنوز همان امیر بچگیهایتان است که فقط بلد است بازیتان را به هم بزند! در مورد داداش کوچولو، می دانم چقدر عاشقش هستی. از کل احساساتت نسبت به او خبر دارم؛ چون خودم هم که آینده تو هستم، او را همین قدر و حتی شاید هزار برابر بیشتر دوست دارم. اما ازت خواااااهههههشششش می کنم، لطفا، لطفا، لطفا این همه از او حمایت نکن و بگذار روی پای خودش بایستد.  شارمین دانشجوی لیسانس! می دانم خیلی بهت خوش می گذردها! ولی عزیز دلم! می توانی یک کمی خانمتر باشی! خوب است که با دوستانت به ترک دیوار هم می خندید؛ ولی نه دیگر در هر زمان و مکان و در هر موقعیتی! کمی هم آن ولوم صدایت را بیاور پایین که کل دانشکده ندانند تو و دوستانت در مورد چه حرف می زنید! در ضمن، لطفا سرت به کار خودت باشد و این همه با دوستانت توی پرونده های دانشجوهای دانشکده تان نگرد! از غیبتهایی که سر کلاسهای مزخرف می کنی و نامه نگاریهای طولانی ات با دوستانت، سر کلاس، راضی ام! از خوش خوشانه هایت با دوستانت و این که حتی وقتی کلاس ندارید، همه اش دارید توی دانشکه می گردید و به قول خودتان علاف هستید و یک ریز با هم حرف می زنید و غش غش می خندید هم شکایتی ندارم. (جز همان ولوم صدا و رعایت شرایط). ولی لازم هم نیست این همه به این دوستانت اعتماد کنی! برخلاف صمیمیتهای فعلی، یک زمانی متوجه می شوی که بعضی هایشان آن قدرها هم صادق نیستند. با پسرهای کلاستان این همه کل کل نکن و مخصوصا آن بحث مسخره را با آن پسره این همه ادامه نده که آخرش کار برسد به حرفها و رفتارهای مسخره اش. وقتی دوستانت نقشه می کشند که نامه ریزریزشده او و بغل دستی اش را از توی سطل بردارند سفت و سخت جلویشان بایست و بگو حتی اگر در مورد تو نوشته باشند برایت هیچ اهمیتی ندارد. باور کن هرگز فرصت حلالیت طلبیدن پیدا نمی کنی و آن وقت مجبوری کلی خیرات برای بغل دستی اش  بفرستی تا شاید تو را به خاطر این فضولی ببخشد! البته از آن طرف هم، مجبور نیستی با پسرهای کلاس و دانشکده تان طوری رفتار کنی که انگار ارث هفت جدت را از آنها طلبکاری! بابا یک کمی کوتاه بیا! نه پیشقدم شدن در سلام و احوالپرسی جلفی محسوب می شود و نه این که وقتی باهاشان کاری داری خودت بروی و مستقیم حرفت را بزنی باعث کوچک شدنت می شود و نه لازم است مثل شمر ذی الجوشن نگاهشان کنی که جرات نکنند باهات حرف بزنند! مثلا می توانستی مثل ر» با آنها رفتار کنی، هر چند قضیه ر» هم بعدها می شود یک ماجرای پیچ در پیچ نچسبی که شاید اگر برایت تعریف کنم، خودت همین الان بلند شوی بروی مستقیم در این مورد باهاش حرف بزنی و هر سوء تفاهمی را در نطفه خفه کنی! به هر حال، مرسی بابت لباسهای رنگی رنگی و اسپرتی که می پوشی، مخصوصا آن کفش اسپرت آبی های بدون بند که با جین آبی می پوشی. ولی عزیز دلم تیپ سر تا پا کرمی، آن هم ست با دو تا دوستت و در حالی که هر سه نفر چادری هستید؟! =/  و دیگر این که کاش کمی بیشتر برای دوستان دوران دبیرستانت وقت بگذاری. حتما که نباید مریم را از دست بدهی تا. بگذریم. خیلی خب! بغض نکن! اصلا بگذار برویم سر یک قضیه دیگر تا فضا عوض شود. در قضیه امیر خیلی ازت راضی ام. یعنی یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوی ها! فقط لازم نیست دیگر این همه ازش خجالت بکشی. اتفاقی نیفتاده است که! در مورد آن اتفاق ترم هفت، ترجیح میدهم حرفی نزنم. این اولین اشتباه زندگی تو و اولین اتفاق بد قابل ذکر است ولی من نمی خواهم هشداری بهت بدهم. نمی خواهم بگویم تصمیم دیگری بگیر. چون با این تصمیم، در کنار چیزهایی که از دست می دهی، چیزهای مهمی به دست می آوری. من که می گویم تجربه آن چنان بدی هم نیست و این را هم بدان که روزهای سختش، در عین حال شیرینند می گذرند و کم کم برایت جوری می شود که اصلا یادت نمی آید چنین اتفاقی در زندگی ات افتاده و تا دیگران یادآوری نکنند به آن فکر نمی کنی و خوشم می آید که اصلا به حرف مردم اهمیت نمی دهی. پس این دوران را محکمتر و صبورتر باش و جاااااان هر دویمان، وقتی آن را با موفقیت پشت سر گذاشتی، طلب آزمون الهی بزرگتر نداشته باش که مرا به خاک سیاه می نشانی! شارمین دوره ارشد! مرسی که درگیر رقابتها و تعاملات بچگانه ی همکلاسی هایت نمی شوی و جوری رفتار می کنی که در دسته بندی های مسخره شان قرار نمیگیری و دوست همه محسوب می شوی. اما تا می توانی از همکلاسی هایت، مخصوصا آن دو تا مثلا بزرگ کلاس دوری کن و اصلا اصلا غصه این را نخور که یکیشان با زبان بازی و تظاهر این همه خودش را در دل اساتید جا کرده و بابت این قضیه دارد از مواهبی برخوردار می شود. تو راه خودت برو، همین طور نسبت به اساتید بی تفاوت باش و از چاپلوسی و بادمجان دور قابچی بودن بپرهیز که حالت از خودت به هم نخورد. در مورد آن استاد که خودت می دانی، فعلا حق داری این همه بهش ارادت داشته باشی. ممنون بودنش باش چون خیلی به رشدت کمک می کند و خواهد کرد. ولی همیشه بدان که هر انسانی جایز الخطاست و اعتماد مطلق نکن. این رسم مسخره جدیدت را هم که حتی برای ناهار خوردن هم از جلوی کامپیوتر و یا از پشت میز مطالعه یا جلوی قفسه کتابهای کتابخانه بلند نمی شوی بگذار کنار خواهشا! این قدر به خودت نگو واااو چه قدر استعدادهایم را تا حالا هدر داده ام و حالا باید جبران کنم! نه جان من! سالها بعد، چیزی که باعث می شود به الانت لبخند بزنی، کیفیت لحظه های خوبت است نه تعداد مقاله هایی که چاپ کرده ای! حتی این که اولین نفر ورودیهای دانشکده تان باشی که دفاع می کنی هم آنقدرها اهمیت ندارد. از من گفتن! و در آخر، بابت این که تسلیم نمی شوی و اسم فلانی را به ناحق به مقاله ات اضافه نمی کنی بهت افتخار می کنم. با این که بعدها خیلی برایت دردسر ایجاد می کند، ولی یادت باشد که عزت و ذلت دست خدا است! راستی از لحظه های قشنگت در کانون پرورش فکری لذت ببر. ولی این قدر به بچه ها رو نده! کمی جدی تر باش و بین خودتان مرزی بگذار. البته کم کم خوب می شوی. و همین طور خلاق و مهربان و تاثیرگذار باش. ببین تو از جمله معدود مربی هایی هستی که پسرهای نوجوان عاشق کلاسهایش هستند و من می دانم تو هم چقدر آنها را دوست داری و عاشقشان هستی! و حرف دیگری که در مورد کانون می خواهم بهت بگویم این است که نگذار نوشتن متنها و شعرهای سفارشی، با وجود آن همه شهرتی که در کانون برایت به ارمغان می آورد، چشمه ذوق واقعی ات را بخشکاند. سر همین سفارشی نویسیها، کلا قریحه شعرنویسی ات دود می شود و دیگر برنمی گردد! شارمین دوره دکتری! خوشحال باش که دو تا از آرزوهای قشنگ بچگی ات تحقق پیدا می کند: تدریس در دانشگاه و نوشتن کتاب. نمی دانم بهت بگویم این همه وقتت را در آن کلینیکِ به قول مخ سوخته وحشتناک بگذران یا نه. وقتی این همه سادگی ات را می بینم و این که چطور چشم بسته به مدیر کلینیک اعتماد داری ناراحتم و این همه کوتاه آمدن، سکوت کردن، سنگ زیر آسیاب شدن، بغض کردن، اعتراض نکردن و بقیه رفتارهای مثلا خانمانه و مطیعانه ات را می بینم حالم گرفته می شود. ولی خب. همه اینها سکوی پرواز تو است و بهت کمک می کند تا روی پای خودت بایستی و تجربه های نابی به دست آوری. با این حال ازت می خواهم اگر می شود زودتر قید آنجا را بزن و زودتر بزرگ شو و برای به دست آوردن تجربه ها و موفقیتهای بعدی، کمی زودتر به خودت بیا! زودتر کتابهای جرات ورزی و اعتماد به نفس را بخوان و زودتر شروع به تمرین نه گفتن و خودابرازی کن. در مورد تز دکتری ات، خیلی اذیتت می کنند ولی از ارث محرومی اگر بروی و انصراف بدهی! ببین؛ درست است که چیزی که تو می خواهی نمی شود و دارند آزارت می دهند. ولی اگر کمی بیشتر صبوری کنی، بالاخره یک روز، تمام می شود. سخت تمام می شودها! ولی می شود و تو دوباره بزرگتر می شوی. پس لطفا لطفا لطفا به جای این همه حرص و جوش، کمی بیشتر از زندگی ات لذت ببر و با دوستان و خانواده ات وقت بگذران. شارمین بعد از دفاع و فارغ التحصیل شده! مرسی که فکر پست داک را از سرت بیرون کردی! مرسی که بیشتر از قبل از زندگی ات لذت می بری. مرسی که یک روزهایی را کاملا برای خودت هستی و بدون انجام دادن هیچ کدام از کارهایی که خودت در رده کارهای مفید قرار داده ای ولی خیلی ها هرگز انجامشان نمی دهند می گذرانی. مرسی که با خانواده و دوستانت وقت می گذرانی! مرسی که محکمتر شده ای. اما دلم می خواهد برای یک چیزهایی بیشتر وقت بگذاری. مثلا زبان را جدی بگیر! لعنتی! کم کم داری فراموشش می کنی ها! به نظرم لازم نیست دیگر برای نوشتن کتابهای جدید وقت بگذاری. بَسَت است این همه کتاب. کمی بیشتر به فکر رشد شخصی ات باش. خودت را بساز. محکم شو. قوی شو. دلت را قرص کن. رشد کن. خودت را بینداز توی بغل خدا و محکم ببوسش. خودت را سرکوب نکن. حرف بزن، خواسته هایت را بگو. بخواه. دنبال راه درست گشتن را متوقف نکن. زیادی احساساتی نشو. ولی احساساتت را نشان بده. خانواده و دوستانت را بی بهانه بغل کن و ببوس. حرفهای دلگرم کننده بزن. عاشقانه تر زندگی کن. نترس. دریایی باش. زلال باش. نگذار مشکلات، تو را زمین بزنند. قوی باش. من تو را با همه اشتباهها و عیب و ایرادهایت دوست دارم. راستش را بخواهی بی اندازه دوستت دارم و دلم می خواهد بگذارمت در آغوش خدا تا مراقبت باشد و تو غرق آرامش و عشق و قدرت بشوی و مثل خورشید، دنیای خودت و دیگران را گرم و پرنور کنی. می دانم خدا همین نزدیکی، منتظر ما است. + چه قدر با خودم حرف داشتم ها! تازه شاید اندازه همین هایی که نوشتم، فاکتور گرفته باشم. ++ من کسی را به چالش دعوت نمی کنم ولی همه تان را دعوت می کنم که حتی اگر شده برای خودتان، و در دفتر شخصی تان، نامه ای برای گذشته تان بنویسید. خیلی خوب است. من دوستش داشتم و از بلاگر وبلاگ سکوت، بابت استارت زدن این چالش بی اندازه ممنونم. +++ بدون حتی یک دور خواندن از روی نامه و هیچ گونه ویرایش و تغییری منتشرش می کنم. به بزرگی خودتان ببخشید! طولانی بودنش را هم.

مکانیک هایی با ناخن های فرنچ شده | ویدئوی حرف های کیانا و نیلوفر را ببینید

همشهری - لیلی خرسند - نامه منظره: شاید بوسیله فکر کردن خلوتی حکم است که غصه کیانا و هم نیلوفر چند دقیقه ای جلوی آینه وقت گذاشته اند و به خودشان روان اند. نیلوفر روسری کیانا را روی سرش درست می بطی ء و از علی آقا اذن می گیرند تا چند دقیقه ای مصاحبه کنند. علی سید صاحبکار آنهاست؛ صاحبکار کیانا یار و نیلوفر فرهمند، شاگردان مکانیکی. تا هفته پیش چنانچه بوسیله کسی می گفتی یک تعمیرگاه مکانیکی درون تهران ۲ شاگرد بکر دارد، به جز نیشخند چیزی تحویلت نمی عدالت اما امروز در ده گپ از این ۲ دختر است؛ از کارگر که انجام می دهند؛ مفید که تا ۴ ماه پیش هیچ زنی جرأت نکرده بود سراغش برود. گفت وگوی ما با این ۲ دختر از دستانشان شروع شد:  می شود دستتان را ببینیم؟ نیلوفر: بله حتما. دست نیلوفر یک کمینه سیاه است اما به دستان کیانا نمی آید که داخل تعمیرگاه امر کند؟ کیانا: من هر شب که از تعمیرگاه بوسیله خانه می روم، کارهای خانومانه بی آرامی می کنم؛ مثلا دست هایم را داخل پماد زینک می خوابانم. کلا سعی می کنم به دست هایم برسم. به هر حال من یک دوشیزه هستم و باید خانومی خودم را حفظ کنم. نمی خواهم این فقره لطمه ای بوسیله ترتیب مشت هایم بزند. نیلوفر: چون دستکش استعمال می کنیم خیلی مشت هایمان چرک و روغنی نمی شود. همیشه پس ازآن از کار اینجا هم با لیف، سفیدآب و عقل پا به جان دست هایمان می افتیم. هر ۱۰روز یک بار بی قراری پوست دست خودش ترمیم می شود و این کمک می یواش تا سیاهی ها برود. سؤالی که خیلی ها از شما دارند این است که از عادت علاقه اینجا هستید یا دلیل دیگری دارد؛ مثلا خواستید تابوشکن شوید و توجه ها را جلب کنید و بگویید که مکانیک بودن کار مردانه نیست و زن بی آرامی می تواند کار کننده را انجام بدهد که تا بوسیله امروز تو تخصیص مردان بوده؟ نیلوفر: من در زندگی ام بی شمار تفاوتی بین زن و مرد قائل نیستم. اگر یک مرد می تواند مکانیک باشد، یک زن بی آرامی می تواند، ولی اگر ما الان اینجاییم بوسیله خاطر این است که این کار را دوست داریم. بخاطر غلام قدیم عملکرد ماشین سؤال حیات. هر لحظه سامان خودم ویرانه می شد و پیش مکانیک می رفتم، می خواستم که برایم توضیح بدهد و به من یاد بدهد که چه حکم می کند؛ به خاطر همین هم آمدم اینجا به علی کارفرما گفتم به غلام فرمان یاد می دهید و ایشان هم وافر راحت قبول کرد. کیانا: من هم به تنها چیزی که تا اینک فکر کردن نکرده ام، تابوشکنی بوده. غلام از بچگی به ماشین و کار مرمت علاقه داشتم. اعضای خانواده ام نزدیک ۱۵سال است که سامان هایشان را پیش علی مالک می آورند و به او اطمینان داشتم. وقتی نیلوفر با او صحبت کرد که بیاییم اینجا حکم کنیم، برایم اعتقاد نکردنی بود که علی آقا قبول کرده و قرار است ما مکانیکی کنیم. غلام همان موقع داشتم تلاشم را می کردم که درون آزمون جانشینی قبول منحوس اما از وقتی مکانیکی را شروع کردم، دیگر کاملا آزمون وکالت را به خشکی امدن گذاشته ام. هیچ حین فکر نمی کردم که بتوانم فرمان گاراژ را شروع کنم. این ذهنیت را خود من بی قراری داشتم که فضا مردانه است، بوسیله خودم می گفتم کجا می توانم بروم، از کجا باید مطلع کنم، شاید من را نپذیرند و . موقعی هم که کار را مطلع کردم، به هیچگاه کسی نگفتم. تنها کسی که در روانی بود، نیلوفر بود. ویدئویی درباره این دختران مکانیک را در زیر ببینید: مرورگر شما از ویدئو پشتیبانی نمی یواش. فایل آن را از اینجا دانلود کنید: video/mp4 قبل از این جای دیگری هم برای یاد اخذ مکانیکی رفته بودید؟ نیلوفر: ماشینم را خودم مکانیکی می بردم و با آنها مصاحبت می کردم، ولی لوله کوچک طوری نبود که بتوانم ابدیت بیاورم. چیزی می پرسیدم یا مسخره می کردند خواه جوابم را نمی دادند. علی آقا کثرت باحوصله برای ما وقت می گذارد. چنانچه علی آقا نبود ما نمی توانستیم این کار را ایفا بدهیم. بودن ۲ زن تو یک گاراژ که همه مرد هستند، بی سابقه است. مردان دیگری که اینجا بودند با شما چه برخوردی داشتند؟ کیانا: روز نخست جواب سلام ما را غم نمی دانند. روزهای اول همگی فکر کردن می کردند ما از سر کنجکاوی چند روز آمده ایم ببینیم چه وقوف است و مهلت هم پشیمان می شویم و می رویم. نیلوفر: اینجا چون مکانیکی است و مغازه های مختلفی بی آرامی دارد، تاثیر های متفاوتی می دیدیم. آنهایی که درون کارواش کار می کنند، فکر می کردند ما داریم مسخره ورزش درمی آوریم. سید ابوالفضل همسایه مان در گاراژ، تعدادی وقت ها شوخی می نرم و می گوید زن قید می شوید مکانیکی نمی کند، اما در طاس همگی اینجا حمایتمان می کنند. مالک ابوالفضلی که روز مقدمه به من می گفت بکر را چه به مکانیکی، اینک وقتی ماشینی را تعمیر می کند، زننده ما را نوا می زند می گوید بیایید ایراد ماشین را روبرو کنیم. اولش هیچ کسی ما را جدی نمی گرفت. کیانا: بعضی ها بی آرامی تذکر می دادند که خیلی داخل محوطه نرویم. من دلیلش را نمی پرسیدم و فقط می گفتم باشد حتما. نمی خواستم گرفتار شویم. به هر حال ما ۲ زن بودیم که می خواستیم تو یک محیط مردانه کار متفاوتی انجام بدهیم و خودمان را تو بین این همه مرد فراغت داده بودیم و نمی خواستیم بخاطر کسی که ما را پذیرفته، دردسری ایجاد کنیم. مفرط دست افزار ها به ما می زدند. می گفتند صاحب کارواش از وجود داشتن ما سراسیمه است. ما غم تکاپو می کردیم در مغازه علی ارباب باشیم و جای دیگری نرویم. مشتریان شما را می دیدند، تعجب نمی کردند؟ نیلوفر: شکل هایمان را هم که می دیدند تعجب می کردند. روزهای اول با شکل های خودمان، مانتو و روسری می آمدیم و شکل فقره نداشتیم. هر کسی ما را می دید نمی توانست نمره بدهد که ما چرا اینجاییم، دستانمان سیاه حیات و لباسمان لباس عادی. می ماندند اگر ما مشتری هستیم، چرا دستانمان سیاه و نجس است اگر اینجا حکم می کنیم چرا عیال هستیم. بعد از اینکه شکل امر گرفتیم، همه متوجه شدند که ما اینجا کار می کنیم. کیانا: از روزی که ما اینجا آمده ایم هر کسی که آمد، نخستین سؤالی که پرسید این بود که شما بی آرامی گاراژ می کنید. هیچگاه کس ما را مسخره نکرد. از هر قشر و فرهنگی که بودند، می گفتند آفرین. حتی خانمی حیات که خیلی حجاب داشت، می گفت کاش پسرم را بیاورم که از تو یاد بگیرد. هر کسی که اینجا آمد، ما را تحسین کرد. اینقدر همه انرژی دادند که بیشتر انگیزه بی پرده کردم فقره را ادامه بدهم. خودم از این حمایت ها و برخوردها حیرت می کردم. در ذهنم این بود که ما می خواهیم اینجا کار کنیم، نکند آدم چیزی بگویند، از خودم می پرسیدم، اگر کسی حرفی زد، چه برخوردی کنم، ولی همه چیز خوب پیش رفت. چطور موضوع را به قوم هایتان گفتید؟ نیلوفر: من از روز اول بوسیله خانواده ام گفتم. پدرم آمد و با علی کارفرما صحبت کرد. علی آقا را کیانا به غلام معرفی کرده بود. ماشینم را که برای مرمت آوردم، گفتم: می شود خودم بیایم بالا عادت سامان و بوسیله من آموزش بدهید. گفت:بیا. پندار می کرد که من دارم الکی می گویم گاراژ دوست دارم. بعد که صحبت کردم و ماندگار شدم، برخوردهای متفاوتی در خانواده ام می دیدم. خواهرم جزو کسانی حیات که می گفت فقره نادیده و محنت می کنی، ولی مادرم همیشه تشویقم می کرد و می گفت: هر کاری که دوست داری، انجام بده. پدرم فکر می کرد یک دوروبر یک ماهه می خواهم بیایم، کلش را یاد بگیرم و سپس از این حکم خارج بیایم، ولی الان می داند که پروگرام ریزی زندگی ام در مکانیکی است. ماشین را همه دارند، می دیدم همه از این دستگاه استفاده می کنند، ولی مفروضات کمی از آن دارند. این برایم عجیب بود. حتی داداش خودم چیزی از ماشین نمی داند ولی برای خودم سؤال بود که این روغنی که در ماشین می ریزیم کجا می رود، چرا فن اینجاست، چرا باید حرارت اینقدر باشد و . من آمدم مکانیکی تا جواب سؤالاتم را بگیرم. کیانا: من وقتی آمدم مکانیکی، مادرم مسافرت بود. خاطر نمی کردم وقتی بگویم چه کار کردم، استقبال کند. تصویری صحبت کردیم، من را به خاله ام نشان می رحم و کلی تیمار ذوق می کرد. من از شیوه برادرم علی آقا را می شناختم. وقتی می خواستم به او بگویم استرس داشتم که نکند بگوید چرا این فرمان را کردی، اما زنگ زد و گفت چقدر کار قشنگی کردی. می داند که غلام چقدر به این حکم دلبستگی دارم. گفت که خودم زنگ می زنم و سفارشت را می کنم. این حمایت ها را که دیدم انگیزه ام بیشتر شد. مفرط بنیانی حیات که قوم ام چه برخوردی می کنند. ماه های اول که مادرم می دید من از بامداد می آیم و تا شب می مانم، اندکی تعجب می کرد و می گفت کیانا واقعا می خواهی وکالت را بر بگذاری و مکانیک شوی؟ می گفتم من این امر را واقعا یار دارم و همیشه چسبیدگی به آن برایم دور از ذهن بوده و الان که رسیده ام دوست دارم امتداد بدهم. یک دید نقیض تو خانواده نداشتم. شما که بوسیله مکانیکی این همگی علاقه داشتید، چرا درسش را نخواندید؟ نیلوفر: من دیپلم ریاضی دارم، ولی رفتم هنر. ۱۶ سال است که مجسمه سازی می کنم، گرافیک خواندم، عکاسی می کنم. یک مدت بانک فرمان می کردم چون می خواستم فضای کار اداری را متوجه منحوس. من بی اندازه چیزها را خویش دارم. ابد دنبال این بودم که مکانیکی را تجربی و به قول کیانا سنتی یاد بگیرم. علاوه کنار اینکه می توانم علمش را داشته باشم و جزوه هایش را بخوام ولی الان کتابچه های دانشگاه امیرکبیر و خواجه نصیر را می خوانیم. هم علمی خودمان را بوسیله روز می کنیم و تیمار عملی. شاداب است که علمی محض طرز کار را انجام دهی خواه تجربی محض. در آزمایشگاه های مهندسی مکانیک، عملکرد دستگاه ها را بوسیله نوزاد ها علامت می دهند اما هیچ وقت یک ماشین ویرانه را نمی آورند که آنها تعمیر کنند. کیانا: ذات انسان اینطور است که وقتی یادگیری یک لفافه را می خواند، اینکه سنتی بخواهد داخل این فضا کار کند، برایش شایان قبول محو. غلام نمی دانم اگر مهندسی مکانیک می خواندم قبول می کردم داخل این هوا کار کنم یا نه؟ اما الان برایم فرقی نمی یواش چه لیسانسی دارم. من خیلی مانوس داشتم قانون را بلد باشم. من تک بعدی نیستم، انسان هستم و خویش دارم بی اندازه چیزها را یاد بگیرم و چیزی را که یار داشتم خواندم. الان غصه حقوق و قانون را شناخت دارم. هنوز هم فرصت دارم، علم مکانیک را بخوانم و چیزی را از مشت نداده ام. احتمالش هست که بخواهید درسش را بخوانید؟ نیلوفر: در ذهنم هست. یک هفته است که درگیرم برای دانشگاه اقدام کنم یا نه؟ کیانا: فعلا مهم ترین چیز برای غلام این است که کار را یاد بگیریم. خیلی از برنامه ریزی ها به ذهن غلام و نیلوفر می آید. بسی از خانم ها به ما پیام می دهند که چطور می توانیم ما غصه این امر را انجام بدهیم. از ۱۰۰ پیام که به ما می دهند، ۷۰، ۶۰ پیام التماس این را دارند که بیایند پیش ما و کار یاد بگیرند. از هر سنی هم بین این ن هستند. ما می گوییم هنوز خودمان داریم کار را یاد می گیریم و تا لله شدن بی حد بور داریم. چیزی که به حافظه ما رسیده این است که بتوانیم بوسیله بقیه یاد بدهیم که اگر بخواهید و یک چارچوب هایی را رعایت کنید و باور کنیم که عیال و مرد در عین انطباق حقوقشان، تفاوت هایی اندوه دارند، می توانید کاری را که می خواهید انجام بدهید. چه فرق هایی را قبول دارید؟ مثلا پسند دارید که مکانیکی قدرت مردانه می خواهد؟ کیانا: تفاوت ها هم می تواند فیزیکی باشد و هم انتزاعی. ما همیشه به این فکر می کنیم یک روزی من و نیلوفر افسون شده شویم و علی آقا را کنار خودمان می بینیم. به این تامل نمی کنم که مرد کنارمان نباشد. روزهای مطلع قدرت این را نداشتم که تسمه جابیندازم، ولی سید ابوالفضل می گفت بیا این تسمه را جابنداز. می دیدم بوسیله من اعتماد دارد و مانوس دارد من این فرمان را انجام بدهم. درون این کار مرد و زن باید کنار هم باشند. در بزرگ ترین کمپانی های دنیا عیال و مرد با حزن کار می کنند و مکمل همدیگر هستند. نیلوفر: مکانیک هم ظرافت نه را می خواهد و هم غلبه مردانه. دست زن باریکه تر است و راحت برنده در سواری می چرخد. کیانا: اینکه مکانیکی فضای مردانه ای داشته، بوسیله عرف تحول شده. خود انسان این را پذیرفته اند. با اقتضای زمان خیلی چیزها تغییر کرده و این هم باید تبدیل بطی ء. این جرأت را امروز ما به خودمان داده ایم و فردا خیلی های دیگر این کار را می کنند. بی حد از نسوان هستند که از ماشین چیزی نمی دانند، برنامه ای ندارید که به آنها آموزش بدهید؟ نیلوفر: ما در صفحه های اینستاگرام تا جایی که بتوانیم نکات آموزشی را می گذاریم. ما جانمان را به مشت ماشین می دهیم و با یک مورچه دانستن می توانیم جلوی خیلی از خرج ها و آسیب ها را بگیریم؛ با سیلی کردن آب و روغن ماشین یا تسمه. این آموزش باید گسترده باشد؛ اندوه برای زن و حزن برای مرد. از تباین ها گفتید، شده که صاحبکار توقعی از شما داشته باشد، اما از دیدن قدرت بدنی به بغرنج بربخورید؟ نیلوفر: از نظر پزشکی اشتباه است که کسی بوسیله بدنش فشار بیاورد. صاحبکارمان غم می خواهد چیز ثقل بلند بطی ء از ما و بقیه دستیار می گیرد. کیانا: تعمیرکاری امر گروهی است. شخص شاید بتواند به تنهایی کار کننده کند، ولی کار دم گیر و طولانی می شود. بخاطر اینکه یک اکسل جابیندازیم، ۷ نفر با هم کار می کنیم. از وقتی شما آمده اید مشتری های علی ارباب بیشتر شده خواه کمتر؟ کیانا: علی آقا فراوان مشتری دارد. بوسیله نظر غلام مشتری هایش مدلل زیرفون شده اند. نیلوفر: دوست های ما افزایش شده اند و خللی درون کار ایجاد نشده. وجود داشتن ما تأثیر مثبت داشته و با بودن ما بانو ها بیشتر اعتماد می کنند. کلا وقتی زن و مرد کنار هم استراحت می گیرند، حساسیت پناه القا می شود. در مغازه هم این پیوستگی افتاده است. کیانا: خانم ها مرده تر از قبل اصابت می کنند. قبلا معذب بودند. ما حزن راننده عیال داریم و هم مرد اما مکانیکی فقط مردانه است. خود من وقتی می خواستم سامان را بوسیله گاراژ ببرم، قدیم این دلهره را داشتم که چه برخوردی می کنند، سرم را کلاه نگذارند. اینجا همه چیز سیاه و روغنی است. با این موضوع چطور کنار آمده اید؟ کیانا: من خیلی روی تمیزی حساسم ولی در سفرهای طبیعت گردی، تمرین کردم که این درک را اندک کنم. از روزی که اینجا آمده ام بی قراری اسایش کف زمین می نشینم و لذت می برم که با دریافتن تمیزی مقابله می کنم. نیلوفر: من در خانه تمیزم و اینجا روغنی و بنزینی می منحوس. هر کارگر شرایط خاص خودش را دارد. من با تراب کار می کنم، از گل مجسمه می سازم و این را کثیفی نمی دانم. تا اینکه چربی خواه هر چیز دیگری بوسیله دستم بخورد، درک بدی ندارم. کیانا: من از موش چندشم می شود، کثیف است. اینجا موش خیلی زیاد است. در چال که می رویم هر لحظه امکان پذیر است که موش بیاید، ولی دیگر برایم مهم نیست، فضله اش را می بینم و از کنارش رد می شوم؛ چون به این حکم علاقه دارم، باطراوت نمی گیرم. کلا ما سختگیر نیستیم. این کار و فضا متفاوت بر روحیه تان تأثیر نگذاشته؟ نیلوفر: من از روز شروع همین بودم، کیانا حزن همینطور. دوستانم می گویند با روحیه ای که داشتی از روز اول باید مکانیک می شدی اما من اندیشه می کردم با آن روحیه ای که داشتم، می توانستم هنرمند باشم، گرافیست و عکاس باشم؛ همانطور که بودم. نیلوفر: ما با تشویق دوستانمان حیات که در اینستاگرام پیج سفت کردیم. صفحه مکانیکار ۶ برای من است و صفحه مکانیکار ۹برای کیاناست. چرا ۶ و ۹؟ کیانا: هر دو متولد ۶۹هستیم. یک ورق ای عکس یک بانو مکانیک خارجی را گذاشته بود. من فقط کامنت گذاشتم که من تیمار مکانیک هستم. از آن روز به بعد هزاران نفر بوسیله من پیام می دادند که چرا کارت را انتشار نمی دهی. دوستان تیمار که پافشاری داشتند ما کارمان را علامت بدهیم، با نیلوفر غرض گرفتیم ورق بزنیم. گفتیم شاید دید کار ما انگیزه ای بخاطر بقیه شود که بیایند و کار متفاوت انجام بدهند. داخل ۴ روز صفحه ما ۵ هزاره فالوئر پدیدار کرد. ولی بعضی ها هستند که می گویند شما بیشتر عقب تبلیغات هستید. کیانا: به ما می گویند شما مکانیک نیستید و آمده اید دعوت توجه کنید یا اینکه می خواهید تبلیغات کنید و اینفلوئنسر شوید. من تنها عددی که می زنم این است که می گویم برای قضاوت زود است. ما چند لایو هم گذاشتیم که به مخاطبان بگوییم واقعا داریم فقره می کنیم.   بیشتر کسانی هم که پیام می دهند مردان هستند. ما به همگی می گوییم که کارمان را دوست داریم و فقط به تفکر علاقه است که این کار را انجام می دهیم. خاطر می کنید بخاطر خودتان مغازه بزنید؟ نیلوفر: من به تامل یک مجموعه ام . مانوس داریم یک آویشن خوب درون یک گاراژ داشته باشیم. و جایی را داشته باشیم که بی قراری به خانم ها و حزن به آقایان آموزش بدهیم. خودی دارید آن گاراژ نه باشد؟ نیلوفر:  مقابل تفکیک جنسیتی نیستم. کیانا: اینجا یک نفر غصه درباره زندگی شخصی اش دست افزار نمی زند. صحبت درباره زندگی شخصی می تواند به مخاطبت انرژی منفی بدهد. اینجا اصلا این پیوستگی نمی افتد. من نمی دانم بچه های علی سید چه معروف دارند. در مؤسسات و شرکت هایی که کار می کردم از ن و مردانی که درباره عمر انحصاری گیرایی و دعواهایی که با همسرانشان داشتند و. صحبت می کردند، خسته می شدم. چرا غلام باید داستان عمر شخصی بقیه را بشنوم؟ اینجا همه فقط امر می کنند. دست افزار های ما در تایم استراحت بی قراری درباره ماشین است. نیلوفر: فرمان اینجا احتیاج به تمرکز دارد. یک پیچ را سهو ببندیم امکان پذیر است زندگی یک نفر خمود شود. کیانا: بعضی ها به ما پیام می دهند شما چطور جایی کار می کنید که مملو مرد است. می گویم در همدستی های مخصوص هم ۱۵ مرد و یک عیال کار می کنند. کیانا هنوز ظرافت های نه را دارد اما مکانیکی بوسیله روحیه نیلوفر می خورد. کیانا: من درون خانواده ای ارشد شده ام که ۲ برادر بزرگ تر از خودم داشتم. به خاطر همین خیلی اقدام پسرانه داشتم اما بعد از یک مدت پذیرفتم که دختر هستم و مستحکم نیست که پسرانه رفتار کنم و خودم را در قالب پسرانه جلوه بدهم. با یک سری تمرینات خانمی را به خودم برگرداندم. نیلوفر: ظرافت کیانا برای گاراژ لازم است و متعدد کمک می کند. در این چند روزی که شما داخل اینستاگرام دیده شده اید، پیشنهادهایی غصه داشته اید؟ نیلوفر:  برای مصاحبه پیشنهاد داشتیم. از کارگاه هنری های آموزشی هم پیشنهاد داشتیم که ایونت های مکانیکی برگزار کنیم، ولی ما هنوز ناشی هستیم. کیانا: یک آقایی از دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی پیام داده بود که من لله مکانیک هستم و هر لمحه خواستید می توانید در کلاس های من شرکت کنید. یک عده برای ما فایل آموزشی می فرستند که همزمان با کار آنها را غم مطالعه کنید. این ایمنی ها بخاطر ما باارزش است و از این واکنش ها خوف زده شدیم. بعد از ۴ ماه به چه حدی رسیده اید؟ کیانا: همچنان به علی آقا نیاز داریم. به این باور نرسیدیم که می توانیم تنهایی کاری ایفا بدهیم. یک لنت که معاوضه می کنیم، علی آقا باید ببیند. نیلوفر: ۴ ماه بسی کم است. ۴سال با مطالعه فقره کنیم، می توانیم بگوییم مکانیکی یاد گرفته ایم. ۴ سال دیگر که لله شدید، فکر می کنید به عنوان یک مکانیک زن به شما تکیه گاه می کنند. الان خیلی ها مکانیک هایی را که چند سال کار می کنند، قبول ندارند. نیلوفر: بله. صددرصد؛ چراکه نه. چنانچه مکانیک مرد را قبول ندارند روی ن تنخواه گذاری کنند. شاید ما بهتر از مردان باشیم. علی آقا: از عهده داری امر برمی آیند علی هامونی یا همان علی آقا صاحبکار کیانا و نیلوفر توضیح می دهد که چطور راضی شده که ۲ شاگرد عیال داشته باشد: بهره که نیلوفر خانم آمد ماشین خودش را مرمت کنیم، گفت برای بستن ماشین خودم می آیم و خودم می بندم. بعد هم گفت که می خواهد اینجا کار کند. اولش شوک شدم. بعد دیدم علاقه دارد، گفتم: ایرادی ندارد بیا. گفت: دوستم حزن هست. گفتم: او بی آرامی بیاید. » علی سرور تأیید می کند که نیلوفر و کیانا درون این کار استعداد دارند: آنها نبوغ این حکم را دارند. بهشان که می گویم این فقره را انجام بدهید، اجرا می دهند. جایی هم گیر کنند، می پرسند. ماشین مشتری است باید بالای سر کار خودم باشم. »  زوجه بودن این دو دختر در کارشان تأثیر می گذارد؟ جواب علی آقا بوسیله این سؤال منفی است: آنها داخل مجموعه ای هستند که همه مردند. باید خودشان ببینند در بین مردان می توانند فرمان کنند خواه نه؟ مهم این است که از عهده فقره برمی آیند. مشکل حزن یا ناخواه پیش می آید. من اجازه نمی دهم کسی در کار من و همکارانم دخالت یواش. یک وعده گزارش داده بودند که این دختران حجابشان را رعایت نمی کنند. آمدند و دیدند مشکلی نیست، رفتند. » کیانا می گوید که این افراد از کلانتری آمده بودند و حجاب آنها را که دیدند، از آنها تعریف هم کردند. ما طرز مان را پیدا کرده ایم از وقتی به مکانیکی آمده اید شده که یک روز زیور نکنید و بگویید که این کارها دیگر برایتان مهم نیست؟ نیلوفر: مفرط وقت ها بدون چراغانی می آییم. اگر آرایشی بی قراری می کنیم بوسیله خاطر این است که خیلی یادمان نرود که عیال هستیم و بقیه هم زوجه بودن ما یادشان نرود. امروز گفتیم شما می آیید ظاهرمان خوب باشد. در حکم صورتمان پر تبخیر و چربی می شود؛ زیور کردن و نکردن خیلی تفاوتی هم ندارد. کیانا: ۲ ساعت دیگر اینجا باشید، همه قیافه ما سیاه شده. فراوان از روزها شکل می پوشیم می آییم. یکی از جذابیت های این کار همین است. بامداد آماده شدن و سرکار عدول کردن چقدر عذاب کننده است ولی اینجا چیزی مهم تراشیدن. شکل ها را از کجا گرفتید؟ نیلوفر: شلوار را از گمرک گرفتیم. پیراهنم غصه پیراهن پدرم است؛ گشاد است که بی آرامی حجابم تجلیل شود و هم وقتی هوا سرد شد بتوانم زیرش لباس گرم بپوشم. کیانا: کثرت فکر کردیم که چه بپوشیم که هم راحت باشیم و بی آرامی حجابمان رعایت شود. به این نتیجه رسیدیم که شکل عریض بپوشیم و استایل مکانیکی را بی قراری داشته باشیم. روسری هایمان اندوه برای کوهنوردی است. شما مجردید. بوسیله شویی اندیشه می کنید؟ نیلوفر: بله صددرصد. ناراحت نیستید به عنوان یک زوجه مکانیک، بخاطر ازدواج به مشکل بخورید. شاید بخاطر خانواده شوهرتان سخت باشد که قبول کند عروسشان در چال تعمیرگاه برود و با سروصورت سیاه به خانه برگردد. کیانا: بوسیله هر حال ما راهمان را واضح کرده ایم، هر کسی که عزم ازدواج با ما را داشته باشد یا قبول می کند یا اصلا جلو نمی آید. نیلوفر: من چیزی بلدم که خانواده آن پسر بلد نیست، چرا باید از من ایراد بگیرد. اتفاقا بی نهایت جذب ما شدند. وقتی درون خانواده ما همه واکنششان خوب است، درون خانواده های دیگر بی قراری افرادی هستند که ما را قبول دارند. مسلما مفید که می کنیم تاثیرش را داخل زندگی ما می گذارد. پسری که بخواهد با ما ازدواج کند، باید حساب و تاریخچه بطی ء و با همه چیز کنار بیاید. ممکن است یک مرد تو محیط نه فرمان نرم. سرآشپزهای مرد داخل محیط نه فرمان می کنند. شوهر خاله من متاع آرایشی بهداشتی داشت که همگی مشتریانش زن بودند. ولی خط قرمزها همیشه برای ن پررنگ مرطوب است. کیانا: من از موش چندشم می شود، پلید است. اینجا موش فراوان زیاد است. تو چال که می رویم هر لحظه ممکن است که موش بیاید، ولی دیگر برایم مهم نیست، سوسک اش را می بینم و از کنارش رگه می شوم؛ در برابر به این حکم علاقه دارم، سخت نمی گیرم. کلا ما  سختگیر نیستیم.

keyboard_arrow_up