قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

ساقی پیک پیک اول

ببین پروانه را ساقی

ببین پروانه را ساقی، دل دیوانه را ساقی گُشا میخانه را امشب، بخوان افسانه را ساقی زدم دل را به صد دریا، نهادم سر به هر صحرا ز حال این دل شیدا، بگو جانانه را ساقی روم با دل به میخانه، که دل گردد چو پروانه به دور زلف جانانه، ببین پروانه را ساقی  جهان در چشمِ مست او، قلم در نقشِ دست او  دلم شد می پرستِ او، بده پیمانه را ساقی  بزیر طاق ایوانش، صبا در زلفِ افشانش  چو گردد دل پریشانش، مخوان بیگانه را ساقی  می و میخانه بر هم زن، دلِ دیوانه را برکَن بزن آتش بر این خرمن، ببر دیوانه را ساقی  چو صیدی مانده اندر خون، به زنجیرم بکش اکنون برای آن مَهِ مکنون*، ببر خونخانه* را ساقی  در این ره همچو مجنونم، وزین ساغر چه دلخونم  از این اشک شفق گونم، بچین دُردانه را ساقی  شباهنگ صد سخن دارد، حکایت از زَمَن* دارد گُلی اندر چمن دارد، بخوان افسانه را ساقی  ******************* * مکنون =  مستور ، پوشیده ، پنهان  * خونخانه = کنایه از دل            * زَمَن = زمان ، دوران ، 

هوای شعر عشق تو

هوای شعر عشق تو چه شوری درمن آوردهزکوی عاشقان تک خوشه ای از خرمن آوردهزعطر عنبرین عطر گیسویش همی مستمکه دل از من ببرده وی ولی جان ایمن آوردهمن از این شور و حال عاشقی البته دانستمکه دلبر با می عشقش مرا در گلشن آوردهاز این تدبیر خوش فال برهمن لیک دانستمکه این دلبر گل گیسو برای چون من آوردهدمی از کوی وی من برنگردم تا به وصل اوشوم نایلکه امید است پایم را به کوی و برزن آوردهنشاید عشق را نابود کردن در چنین حالیکه می در کف کند ساقی که گوید دشمن آوردهسخن از یازده آمد چه خوش یمن وچه خوش باشدکه چون این یازده آمد دو دل در یک من آوردهشدم مست و خراب وخوش منم از باده اش سرخوشکه جان عاشقان را خوش در این دشت تن آوردهمرا بگذار ای ساقی که در جنت می باقیتواند یافت آن دلبر سبویش مأمن آوردهصبا را گو زکوی یار عطری آورد گرچهفراقش مدتی ما را چنین در گلخن آوردهبرو خوش باش ای عاشق به یکرنگی ببال آخرصداقت عشق را بنگر مگو اهریمن آوردهنما رحمی به حال من اسیر مضطر وزارمچه شور وحال من دارم که در من این من آورده

سلطان غزل

امروز روز بزرگداشت حضرت حافظ است. شاعری که مردم ایران بیشترین مراجعه و مراوده را با ایشان دارند. چرا که در مناسبت های مختلف( شب یلدا، لحظات تحویل سال و حتی در تعقیبات نمازهای یومیه و غیره) به دیوان حضرتش رجوع و دقایقی را با ابیات الهام بخش اش حال می کنند. به همین مناسبت غزلی را از سلطان غزلسرای ایران زمین یادآور می شود، باشد که لذتی حاصل آید:   نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد غم دنیای دنی چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد  

برف 98

امروز یکشنبه 26 آبان ماه 1398 است. برف‌های دیروز همچنان نشسته بر کف کوچه، خیابان، درخت‌ها و بوم‌هاست. آفتابِ صبح کمی‌شان را آب کرده است اما بیشترشان در سایه مانده‌اند و زیر بار آب شدن نرفته‌اند. برف را دوست دارم بیشتر از آفتاب بیشتر از باران و بیشتر از تمامِ رودخانه‌ها.کاش کاش کاشکی فقط زیبایی و سکوت و لذت‌بخش بودنش را به آدم‌ها و حیوانات بدهد و باعث ناآرامی برای هیچ موجود زنده‌ای نشود.  ساقی علیزاده12:51 دقیقه 

ای ساقی دل ای مونس جان ***

ای ساقی دل ، ای مونس جان  در چشم ترم ، هستی تو عیان ای دل تو بگو، با آن گل ناز من گم شده ام در سوز و گداز من را مگُذار در ورطه ی غم  رحمی بنما بر این دلکم  دستم تو بگیر ، راهم تو ببر جانم بسِتان ، با غمز و نظر ای دل تو بگو با آن گُلِ ناز  من گمشده ام در سوز و گداز  من دل بدهم ، گر دل ببری هم دلبر من ، هم تاج سری  با من تو بمان ، ای جانِ جهان دل را بنواز ، گاهی به نهان  با عشق تو من، افسانه شدم  در شمع تو من ، پروانه شدم  من سوزم و دل ، صد ناله زند چون مرغ سحر ، خون پاله زند ای دل تو بگو، با آن گل ناز  من گمشده ام،  در سوز و گداز  ای مونس دل، ای همدم من  یک دم نظری ، کن بر غم من کو پا و عصا ، کو دلق و ردا کو مرغک طور ، کو نور بقا  من گمشده ام ، در راه فنا  سرگشته شدم ، چون باد صبا  من عهد شکنم ، بیچاره دلم  پیمان شکنم ، آواره دلم  ای دل تو بگو ، با آن گل ناز  من گمشده ام در سوز و گداز  او سرو روان ، او مطرب دل  او نور جهان ، من خاکم و گل

بر تارَکِ بامِ عشق

   ساقی بَسی خُمارم ،  پُر کن تو جام مارا    از شَهدِ بوسه هایت ، تَرکن تو کام ما را    بر بامِ کُلبه ی عشق ، بنشین که مَست گردم    هرگز مکُن  تو   تَرکِ  ، تارَکِ  بام  ما را                                                   شاعر معاصر : داوود جمشیدیان ، متخلّص به سِتین

آج پہلے آئینہ خانہ سجایا جایے گا

    آج پہلے آئینہ خانہ سجایا جائے گاپھر رخ ہم شکل پیغمبر دکھایا جائے گا سارے مظلوموں کے لب پر مسکراہٹ آئے گیمسکرا کر ظالموں کو جب رلایا جائے گا ساقی کوثر کا بیٹا جا رہا ہے نہر پردیکھنا اب نہر کو پانی پلایا جائے گا جس میں ہوگا ناصر شبیر بننے کا ہنروہ اگر کوفے میں بھی ہو تو بلایا جائے گا مظہر اوصاف رب ہیں یہ بتانے کے لیئےایک عاصی کو کلیجے سے لگایا جائے گا کس کو کہتے ہیں شجاعت جان جائے گا جہاںحرملہ کے تیر پر جب مسکرایا جائے گا

ده

اضطراب و دل‌نگرانی زیادی دارم و بعبارة أخری این که حالم اصلاً خوب نیست! ای مرگ بیا که زندگانی ما را کشت. القصه که حتی به گفته اون مخذول حتی اگه در آینده‌ای نزدیک اینترنت هم وصل بشه صرفاً غبار فراموشی برای این درده و الّا این درد التیام‌پذیر نیست مگر به شراب طهور از دست ساقی می‌خانه. انگار که شب تاسوعاست و فقط یک روز مهلت مونده به عاشورا ولی در یک دور این تاسوعا تکرار میشه و دوباره روز از نو و تاسوعا تکرار میشه و یک درد همیشگی الی الأبد. همینطور حیرون و سرگردون و سر می‌چرخونم و می‌بینم که آش همون آشه و کاسه همون کاسه. خدا بر همه ما رحم کنه.

نیازی کز هوس خیزد.

نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد// نیاز بلهوس همچون نماز بی وضو باشد ز مستی آنکه می گوید اناالحق کی خبر دارد// که کرسی زیر پا یا ریسمان در گلو باشد نهم در پای جان بندی که تا جاوید نگریزد// از آن کاکل که من دانم گرم یک تار مو باشد به خون غلتیدم از عشق تو حد چون من نگرداند// به یک پیمانه آن ساقی کش این می در سبو باشد نه صلحت باعثی دارد نه خشمت موجبی یا رب// چه خواند این طبیعت را کسی وین خو چه خو باشد بدین بی مهری ظاهر مشو نومید ازو وحشی// چه می دانی تو؟! شاید در ته خاطر نکو باشد. ( وحشی بافقی)

سال‌های قحطی عطش

کوچه‌های صفا و مروه پر از کفتر چاهی‌هایی‌ست که از دست خدا دانه ورمی‌چینند. چینه‌هاشان پر از خال ابروی کوچه‌هاست و در غیبت صدای علی در چاه، چهچهه‌ی غدیر، غدیر سرداده‌اند. حالا کفتر چاهی‌ها می‌روند تا بشوند ساقی حلقه‌های حال. ناگهان در بلندگوهای عصمت اعلان می‌کنند: علی سینه‌ی آخته‌ی محمد بود به هجوم غم و شمشیر و تحقیر، عشق می‌خورد از دست‌های هاجر یقین، که حالا اسماعیلش را سیراب شده می‌بیند. حسین، تنها عکس یادگاری عطش و زمزم، مقیم صفا و مروه است در جستجوی آب، که عباس آن را در چارچوب کعبه قاب کرده است.   بندبازی روی تن آب، صفحه ۲۰ نویسنده: محمدمهدی رسولی

قبله عشق

قبــــله ی عشق چــــــارسو دارد دلبـــــــــری معنــــی مگو دارد از گـــــذرگاه دل اگــــــر گذری هـــــر تپش عــــرض آرزو دارد کــــــم مبـــــادا ز عشق رسوایی غنچـــــــه های شگفتــه بو دارد لب گشودن جهــان گستاخی ست خامشــــی رنــــگِ گفتـــگو دارد سنـگ لعنت به خویش می بارد خواجـــــه بر ریش خود تفو دارد صوفی در زیـــــــر گنبــد دستار ســـــــوی خلــق خــــدا قبـو دارد نکند وصف حـــــور و غلـمان را گــــــر مــــلا انـــــدک آبرو دارد از که نالیــــــم و از کجــــا آیــــم مـــــا و من از چه مـــا و تو دارد اینهمــــه لاف و ماجرا از چیست قمـــــری هم نغمــه ی کوکو دارد هر که را سایبـــــــان خدای است عیســـی در ذات خـــــود ابو دارد نیست بی ساقی نیست بی مطرب بــــــاده ی هــــــر غزل سبو دارد گر تو فـــــرمان نمی بری امروز توسن هستــــی را کــــه چو دارد؟ از سخن معنی شــــــکر بــــردار زیـــــر این بتــــــه ها لبــــو دارد بس حــذر کن ز گفتــــــه ی بیجا طبـع مــــــا طبـع تنـــــد خو دارد میشود هــــر که در سخن محمود گــــــر ز خـــون دلش وضو دارد ------------------------------- بامداد یکشنبه 26 عقرب 1398 خورشیدی که برابر میشود به 17 نوامبر 2019 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور

( می کشم از هجر او صد جام خونِ دل )

             ÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷     میکشم از هجر او صد جامِ خون دل به دوش                میبرم در هر قدم وجدانِ آب و گل به دوش      من غم هجران خورم غافل غم بود و نبود                حسرت دنیا چرا باید کشد عاقل به دوش       سوی میخانه روم هرشب پریشانتر ز پیش               تا مگر پیدا کنم ساقیِ خونِ دل به دوش       وصلِ او ممکن نباشد اندر این ماتمسرا             کی تواند غمزه ی او را کشد جاهل به دوش      در پی محمل دویدن، شرط مجنون بودنست            کس ندیده هیچ مجنون کو بُوَد محمل به دوش       خیز و زین ماتمکده بگذر شباهنگ  باشعف               حسرت دنیا خورد و بر کشد غافل به دوش       بانگ و آوای درآ،* آمد بگوشم درخیال           تا که دیدم میکشم، تابوت این سائل* به دوش * بانگ درآ = کنایه از آواز مرگ         * سائل = گدا             **************************

غزل مشترک خاندان پیامبر اسلام ( ابوطالب)

  باسمه تعالیخاندان پیامبر اسلامابوطالبغزل۵ می کند هجرت پیمبر، بهر تبلیغ و شعارنیست دیگر مونس و هم یاوری در آن دیار حامی احمد بود در طول عمر خود عمواز بزرگان بنی هاشم بود، او خوش تبار چون ابوطالب سدی محکم بود بر کافراندر حیاتش نیست احمد را اذیت آشکار بعد فوت جد احمد، او بود قیم نبیسرپرستی می کند وی را، از بین صغار چون ندیده او پدر را،در حیات و زندگیمی رود هم مادرش ، یکه بماند گل عذار ساقی مکه بود او حاجیان را مدتیاو پذیرای خلایق بود، از بهر مطار او ادیب است و بود مولا علی را سر پرستاهل شعر است و قصیده، مسلمین را افتخار الگوی زهد است مولا، صاحب علم لدنداد احمد با علی را او صلابت ، اقتدار میثمی هم می سراید این غزل را بر عمومتا شود تبیین صفاتی را ز صدها و هزار او مسلمان شد رجالی، آگه از ادیان غیردر خصوص آخرین پیغمبران روزگار سروده شده توسطعلی رجالی و مهدی میثمی    

متن مدح ولادت حضرت محمد(ص) و امام صادق (ع) - دو تا ساقی، دو تا باده، دو تا مینو، دو تا ساغر - حسین طاهری

دو تا ساقی، دو تا باده، دو تا مینو، دو تا ساغر دو تا تاکِ پر از انگور و سر در خمره ، خُم پرور یکی شان صادقُ آن دیگری گردیده پیغمبر اگر مستم اگر هوشیار اگر خوابم اگر بیدار اسیرم در کمندِ جعفر صادق کمندِ احمد مختار دو تا خورشیدِ عالم تاب می آیند از بالا دو دُرّ نادر و نایاب می آیند از بالا دو تا آقا دو تا ارباب می آیند از بالا دو تا کوثر دو تا زمزم دو تا دارو دو تا مرهم دو تا ایمانِ مستحکم یکی صادق یکی هم حضرتِ خاتم ندایی آمد از لاهوتِ ربّ العزه در ناسوت به هم پیچیده شد طومارِ کفر جبت و الطاغوت فلک خرم ملک در شادی و جن و بشر مبهوت فروغی در شب آمد ایّها العالَم رئیس مکتب آمد ایّها العالَم الا ای شیعیان کف دارد این مژده رئیسِ مذهب آمد ایّها العالَم ببین آتشکده خاموش شد از شعله هایِ شرک کسی آمد که لرزانده است نورِ او بنایِ شرک هراسان شد از این مولود مکه ناخدایِ شرک محمد هدیه ای از عالم بالا مقامش قاب قوسین است و او ادنی اگر چه خاتم پیغمبرانش خوانده اند اما بخوانیدش اَباالاُمّه ، اَخیُ الحیدر ، ابااهرا محمد می رسد، از خوبی اخلاق می خواند امینِ مکه از پابندیِ میثاق می خواند سروش وحی را در گوشۀ عشاق می خواند ز قرآن خواندنش قرآن شده واله دلِ یاسین و الرحمان شده واله حرا واله، خدا واله، علی مرتضی واله ابوذر مست گشته از دمش سلمان شده واله کنار گنبدِ خضرایِ او ما روسیاهانیم در این دارالحکومه تک تک ما عبد سلطانیم پناهمان بده! همشهریِ شاه خراسانیم شفیعَ المُذنِبین الغوث شه دنیا و دین الغوث الا ای که وصی ات شد امیرالمومنین الغوث علی دلدار، علی دلبر، علی مولا، علی رهبر علی قرآن، علی کوثر، علی میزان، علی م علی حیدر، علی صفدر، علی شد جان پیغمبر عَلِیٌّ حُبُهُ جُنّه قَسِیمُ النَّارِ والجَنَّه وَصِیُّ المُصطَفَی حَقّاً اِمَامُ الْاِنْسُ وَ الْجَنَّةِ آئین مستان

عید غدیر

کتاب عید غدیر : توصیف حال و هوای عید به همراه تشریح وقایع این روز به زبان شعر   معرفی: همیشه برای کودکان کم سن و سال تر کتاب های شعر جذابیت بیشتری دارد و دلنشین تر است…این کتاب با توصیف حال و هوای دید و بازدید های عید غدیر و همچنین تشریح وقایع روز غدیر خم به زبان شعر می‌تواند عیدی خوبی برای عید غدیر به کودکان تان باشد…تصویرگری شاد و جذاب نیز از ویژگی های هنری کتاب است.     بریده کتاب: بابا بزرگم شاد است و خنداندر خانه دارد او چند مهمانهم روز عید است هم روز تعطیلدر خانه ی او جمعند فامیلبابابزرگم با رسم دیرینهم کوچه کرده، هم خانه‌ آذینبوی گلاب و مُشک است و عنبرگویی که اینجاست ساقی پیمبر (ص)  

دانلود اهنگ جدید محمد برمهانی به نام ساقی

دانلود آهنگ جدید و زیبا محمد برمهانی با بالاترین کیفیتDownload New Song Farsi From Mohammad Barmahani Called Saghi دانلود با بهترین کیفیت + پخش انلاین پخش شده از : جم موزیک / بروزترین سایت پخش و دانلود آهنگهای ایرانی خارجی کرمانج موزیک|دانلود آهنگ کرمانجی،موزیک کرمانجی

دانلود اهنگ جدید محمد برمهانی به نام ساقی

دانلود آهنگ جدید و زیبا محمد برمهانی با بالاترین کیفیتDownload New Song Farsi From Mohammad Barmahani Called Saghi دانلود با بهترین کیفیت + پخش انلاین پخش شده از : جم موزیک / بروزترین سایت پخش و دانلود آهنگهای ایرانی خارجی جم موزیک|کرمانج موزیک|دانلود آهنگ کرمانجی،موزیک کرمانجی

( بهای عشق من مرگست و زان کمتر نمیگیرم

         بهایِ عشق من مرگست و، زان کمتر نمی گیرم  جزای هجرِ من وصل و، از آن خوشتر نمی گیرم  پریشان می مکن زلفت، که همچون مرغ نیمه جان هوای تیغِ مرگم هست و، زان کمتر نمی گیرم  همین عالم مرا بنگر، که در آن عالمِ باقی کلاهِ عشق و دلداری، دگر بر سر نمی گیرم  مکن عیبم ز چشمِ تر، کزین غمّازِ* خیره سر بجز خونابه ی دل را، از او بهتر نمی گیرم  چو خونم میچکد از چشم، دلم پیمانه ی می کن  که من پیمانه ی می را ز کوزه گر نمی گیرم  بده ساقی میِ سوری*، و از پا بر سرم انداز کز آنچه نزدِ تو باشد ز چشم تر نمی گیرم  دلم گوید شباهنگا، که جام آخرینم را  ز دست هیچ مهروئی،  بجز دلبر نمی گیرم  * غمّاز = سخن چین ، غمزه زن  * می سوری  = شراب ارغوانی                                                                                               

امشب برايت نامه نگاشتم

امشب برایت نامه نگاشتم تمنا دارم که به اغلاط نامه ام نپردازی فقط احساسم را با حس قشنگت بخوان ای پرورده ی اهوارا عالم غیب ای شگفته در مرغزار خیال من من آن نفس های گرم و معطرت را میبوسم که باده شعر را در دماغم با ساقی و مطرب میریزد و عشق را بیباکانه از چشمه ی جوشان دل فریاد میزند ای آتش به جگر تابو شکن ای که قرآن در سینه داری ولی لبان شیرین و باده به جان فروشت صهبای عشق به لبم با زبان شعر میریزد ای آشفته گیسوان سرو، تن اندام جانت به سلامت که اعمار جانم را فرو میریزی تو از کدام شراره ی نمرود شعله بر داشتی که آتشم میزنی و از کدام گلشن خلیل گل ربوده ی که بر سرم میریزی از چشمم گل می شکوفانی و از جگرم گلستان عشق میرویانی با برتافتن روی، تیشه ی فرهاد را از کجا کردی و به شیرینی به جانم روا داشتی ای مسلمان کافر به عشق ای بی خبر از آن که من کودک عشقت را شب ها در گهواره ی دلم به لالایی نوازش کردم و بزرگ شدی کاش این تجمع حلاوت ها که در تو اند سهم من میبود در این دنیای نا عادل است تو عادل باش اشک هایت را میبوسم خنده هایت را در آلبوم قلبم حک میکنم در سویدایی دلم محفوظی تپش قلب زیبایت را حس میکنم عطر که از حریر تنت بیرون میزنند میبویم آه تو از کدام بهشت اینها را به یغما برده ای بر گو که ز چینی؟ چگلی؟ یا ز تاتاری یا از نوادگان یوسف و زلیخایی یا به قصد غارتگری از ملک فرنگ آمده ای ای آنکه آفریننده تو به خود تبارک الذی بیده الملک گفت ای آشفته گیسویی دل آرام چه گویم از دل پریشانم که تو شاهی و من درمانده خاک نشین این خاکدان بودن در کنارت سعادت میخواهد که مرا از آن فرسنگ فرسنگ راه است چقدر دیگر از من دل می ربایی؟ و به این عصیانگر، ظالم روامیداری؟ داروی این درد دیده در طبراق سینه با صفای توست ای نیکو سرشت لعل به دامن حسنت به پیری رسد قدرتت به زوال و دارایی ات به اتمام ولی آنچه پا بر جاست و متعهد محبت من خواهد بود شاید هنوز مرا بیگانه خوانی چون مرا از خودت بیگانه رانی ولی از هرچه و هرکه برایت بهترینها را خواهم مرا بر تو مدعایی نیست به جز بویدن پیکر مشک بیزت به جز دست کشیدن به سروِ قدت و بوسیدن خاک قدمت به نگهی هجران کشیده مرا جز لقای تو نه دنیای است و نه عقبا زمان در گذر است و من در کنار جاده ی دل چشم در راهم. ------------------------------ 10 عقرب 1398 خورشیدی اول نوامبر 2019 ترسایی با عشق امپراطور -- تصویر بردار: علی رضا کیهان

دانلود مداحی محمود کریمی ای یله کرب و بلا ای علی اکبرم ای امید نینوا

دانلود مداحی محمود کریمی ای یله کرب و بلا ای علی اکبرم ای امید نینوا شب هشتم محرم ۱۳۹۷هیئت رایة العباسنوحه واحد   برای دانلود کلیک کنید   متن شعر مداحیای علی اکبرم ای علی اکبر ای علی اکبرای یله کرب و بلا ای علی اکبرم ای امید نینواای علی اکبرم ای علی اکبر ای علی اکبرای یله کرب و بلا ای علی اکبرم ای امید خیمه هاای شبیه مصطفی ای علی اکبرمامید حیدر علی ثانی حیدر علیای علی اکبر حسین، ای علی اکبر حسینثانی حیدر حسینای نفس های حسین یار رعنای حسینماه زیبای حسین ماه زیبای حسینای علی اکبر حسین ای علی اکبر ا حسین یا حسین یا حسین یا ا حسین یا حسین یا حسین یا حسینای بدر هاشمیون ای بدر هاشمیونای مهر فاطمیون ای مهر فاطمیونای ساقی حیدر حسین ای علی اکبر حسینثانی حیدر حسین ثانی حیدر حسینای یله کرببلا ای علی اکبرم ای امید خیمه هاای شبیه مصطفی خورشید هر دو سماخون خون خدا، نور ایمان و صفاای علی اکبر حسین ، ثانی حیدر حسینای علی اکبر حسین ، ثانی حیدر حسینای علی اکبر حسین ، ثانی حیدر ا حسین یا حسین یا حسین یا ا حسین یا حسین یا حسین یا ا حسین یا حسین یا حسین یا ا حسین یا حسین یا حسین یا حسینای که در دست خود داری کلید ارش اعلی حیدراز ازل سایه ات را گستراندی به عالم بالااز روز اول عالم، در عالم قبله بودیحیدربین هر سینه ی آشفته داری حرم معلیحیدر بنگر چه بارگاهی داردایوان نجف چه صفایی داردحیدر حیدر  حیدر حیدر حیدرمجنون یار

شعر عارفانه دو

  تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را   تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را   نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم   چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را   ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم   نه نهانم نه بدیدم چه کنم و مکان را   ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم   چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را   چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم   چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را   چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را   چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را   چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی   خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را   ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی   چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را   جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق   چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را   به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو   همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را   ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان   دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را   منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را   منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را   غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن   هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را   بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را   بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را     ***   من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا   آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا   بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان   دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا   نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را   آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا   ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان   برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا   اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه   چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا   رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا   ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا   برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا   تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا     ***   بیا بیا دلدار من دلدار من   درآ درآ در کار من در کار من   تویی تویی گار من گار من   بگو بگو اسرار من اسرار من       بیا بیا درویش من درویش من   مرو مرو از پیش من از پیش من   تویی تویی هم کیش من هم کیش من   تویی تویی هم خویش من هم خویش من       هر جا روم با من روی با من روی   هر منزلی محرم شوی محرم شوی   روز و شبم مونس تویی مونس تویی   دام مرا خوش آهویی خوش آهویی       ای شمع من بس روشنی بس روشنی   در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی   تیر بلا چون دررسد چون دررسد   هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی         صبر مرا برهم زدی برهم زدی       عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی   دل را کجا پنهان کنم   در دلبری تو بی‌حدی تو بی‌حدی       ای فخر من سلطان من سلطان من   فرمان ده و خاقان من خاقان من   چون سوی من میلی کنی میلی کنی     روشن شود چشمان من چشمان منطبیعت طریقت

في عيد زواجي اتناكت من جاري

اسمی هالة فی الثلاثین من عمری متزوجة و أم لطفل، منذ ما قبل زواجی عرفت انی سأتعب مع زوجی كثیراً بسبب صیته كزیر نساء ، أما أهلی فلم ت طموحاتهم ان اعیش مترفة مع رجل أعمال مرموق، و عن سلوكیاته قالوا لی انی استطیع تغییرها!! حاولت مع سعد بطرق غیر مباشرة ان أدعه یلازم البیت و أبعده عن شلة السوء، ونفعت أسالیبی الاغرائیة لفترة قدرت بالشهور فقط قبل ان یفلت الحبل منی ویعود زوجی الى خبصاته ، وكثیرا ما كنت اجد فی ملابس عمله واقیاً ذكریاً رغم انه لم یستخدمه معی یوماً.وبولادة طفلی نسیت همومی قلیلاً وقررت التركیز على ما ینفع ابنی تاركة أمر إصلاح سعد للأیام.لكن هل همومی كانت بسبب سلوك زوجی فقط ؟لا. كنت اقضی كثیرا من اللیالی التی یضاجع فیها غیری محمومة من الشهوة لا سیما خلال ایام معینة من الشهر اتقلب فی السریر و احضن وسادته او اضعها بین فخذی متخیلة سعداً یداعبنی بأسالیبه القاتلة وینتهی بی الامر الى لهاث وبلل ودموع فی لیلة عید زواجنا اتصل بی لیلاً من مكتبه معتذرا بأنه لا یستطیع الحضور والاحتفال معی بسبب عمل طارئ سیضطره الى المبیت فی المكتب !!!تظاهرت بقبول الحجة وهممت بالبدء فی نوبة بكاء ، كنت قد وضعت طفلی عند امی حتى نحتفل انا و سعد براحتنا والآن انا وحدی مع شموع وكیكة وورود لن یشاركنی فیها احد. سمعت صوت المطر یتساقط فی الخارجتذكرت الغسیل وهرعت الى الشرفة ، وما ان بدأت لم الملابس من على الحبل حتى شعرت بحركة على الشرفة القریبة المقابلة، فإذا بشاب واقف یتأمل المطر، او كان ینوی تأمل المطر ثم قرر ان یتأملنی.كان الشاب جامعیاً مستأجراً للشقة مع اصدقائهكنت اسمعهم احیاناً یتحدثون بصخب او یغنون ویتسامرون ، وكان ذلك یسلینی ویذكرنی بأیام الدراسة الرائعةتظاهرت بعدم رؤیته مرت ثوان قبل ان یفتح فمه ویمطرنی بوابل من كلمات الغزل عن قوامی وشعری ،بدأ بكلمات مهذبة مثل القد المیاس والشعر الرائعثم تحول الى الفاظ فاحشة كان لها وقع اب فی كسی حتى انی صرت اتباطأ فی عملی كی یطول تلذذی بشعور انی مرغوبة ومشتهاة وكانت الذروة عندما قال ملمحاً الى بزازی البارزین: هل حلیبكم رخیص ام غال كما فی السوق ؟ اتوق الى قطرة مصة واحدة اما انا فحلیبی رخیص بل مجانی انه یغلی غلیاناً الا تحبینه ساخناًمع البیض والنقانق؟وما ان رآنی اكاد انهی لم الثیاب حتى اندفع یقول: حسناً اذا كنت خجلة اعطینی اشارة ما برأسك برمش عینك وقبل ان ینهی كلامه أفلتت منی بلوزة وسقطت فی الشارع شعرت بالخوف لاسیما عندما رأیته یدخل شقته مسرعاً وكأنما فهم ان تلك كانت اشارة ما منی . دخلت البیت ووضعت الثیاب على كرسی و انا انظر الى الباب وقلبی یدق بعنف، و ما ان سمعت طرقات حذرة حتى بدأت ارتجف لا ادری خوفاً ام خجلاً ام .رغبةكان باستطاعتی الا اهتم ولتذهب البلوزة الى الجحیم لكن هل ارید البلوزة ام من احضرها لی؟فتحت الباب فتحة ضیقة جداً تكفی لأخذ البلوزة او للتظاهر بأنی اریدها هی فقط ، وجدت الشاب یمسكها وهو ینظر الیّ بإمعان وعیناه تلمعان كان یبدو فی العشرینات لطیف الملامح فی مثل طولی ،حنطی اللون دقیق الجسم مد یده بالبلوزة دون ان یبدی اندفاعا للدخول ، اخذتها منه محاولة ألاّ انظر الیه اغلقت الباب بسرعة و انا ألهث وفجأة وكأن كسی اطلق عواء رهیباً دفعنی لأن اعود و افتح البابلأجد الشاب واقفاً بابتسامته نفسها ، عندها دفعنی الى الداخل و اغلق الباب بقدمه بینما ذراعاه تحتضاننی بعنف بالغ وراح یلتهم شفتای بنهم و انا ذائبة فی حرارة لعابه ألقى بی الى الارض وانحنى فوقی ینزع عنی فستان الحفلة التی كنت اظن انی سأبدأها مع زوجی استسلمت لحركات جاری المجهول عرّى نصفی العلوی وخلع كنزته المبللة لیلصق صدره العاری ببزازی الممتلئین ویبدأ بمص شفتی عنقی و بزازی بجنون وهو یهمس ب(أه أه أه ) لكن ال(أه)التی كانت تخرج من فمی كانت اقوى . كنت احتضن رأسه المبلل بقطرات المطر وهذا لوحده اشعرنی بلذة لا توصف نهض لیخلع بنطاله وسرواله الداخلی بسرعة وكنت انا تخلصت من سروالی الشفاف الذی ارتدیه فی المناسبات (انت الخاسر یازوجی العزیز انظر من حل مكانك الآن)رفع الشاب ساقیّ لیمرغ وجهه فی كسی مداعباً بظری بلسانه وانفه و انا اتأوه واشهق فی كل ثانیة بدأ یدخل زبه الذی تمدد وانتفخ بشكل لا بأس به دخل اب الفتی فی كسی المحروم لیبدأ معركة شرسة من النیك دامت نحو ثلث ساعة ارتعشت فیها اربع مرات تناغمنا خلالها فی قول أه أه أه أه وفی المرة الاخیرة تناوبنا فی الصراخ لدى وصولنا ذروة مشتركة لم یقطعها الا ابتعاده فجأة لیقذف حلیبه الساخن على الارض وهو یزمجر دون وعیارتمى على الارض لاهثاً ، كنت أتأمله و انا التقط انفاسی وكسی شعر بالاكتفاء تبادلنا النظرات المبهورة وبینما نحن هكذا فوجئت بطرقة سعد على الباب هب كلانا واقفاً بذعر واندفع جاری حاملاً ملابسه الى الشرفة و انا ارتدیت ثوبی بسرعة البرق و اخفیت الكلوت فی یدیعندها كان زوجی قد فتح الباب بمفتاحه ودخل وعیناه نصف مغمضتینمن الواضح انه مخمور مجعد الملابس أشعث الشعر بل وثمة خرمشة واضحة فی وجهههل رفضته امرأة اخیراً و أفسدت علیه اللیلة؟قبلنی ببرود متمنیاً عیداً سعیداً واعتذر عن كونه متعبا ولا یستطیع الاحتفال دخل غرفة النوم وبالكاد خلع حذاءه لیرتمی بین الاغطیة غارقاً فی الشخیر. سكس اغتصاب - فیدیو سكس - صور سكس - فیلم سكس مترجم - سكس مصری لم اجد الوقت لأغضب واحزن بل كان همی ان یخرج ذلك الشاب بأی طریقة من البیتهرعت الى الشرفة لأجده یتلصص علیّ داخل البیت وقد ارتدى ملابسه قلت له : أسرع یمكنك الذهاب الآن لقد نامخطا الشاب نحو الداخل بحذر ثم التفت كأنه اراد سؤالی عن شیء و اذ بعینیه تصطدمان برؤیة مفاتنی مجدداً جمد فی مكانه وتقدم نحوی لیحتضننی ظننت انه یودعنی فلم أقاوم ، لكنه دفعنی الى الشرفة وأدارنی لیسندنی على الجدار ویلتصق بی بشدة اوجعتنی لا ارجوك یكفی سیستیقظ زوجی س ی س سیرانا الناس ابتعدلم یصغ الی وكان المطر بدأ بالانهمار اشد من الاول فغابت كلماتی فی ضجیج المطر قبل ان تغیب بین شفتیه كانت الساعة نحو الثانیة بعد منتصف اللیل فلم یكن ثمة مخلوق فی الجوار یمكن ان یرانا انزل الفستان عن بزازی لیلتهمهما و انا اضغط بوجهه علیهما وقلبی یدق بعنف هائل امسك بباطن ركبتی ورفع ساقی لأفاجأ بأنه فتح سحاب بنطلونه لیحرر زبه الذی عاد وتصلب بما یكفی لإشباعیعقدت ساقی حول مؤخرته واستقبلت زبه فی داخل كسی بدأ ینیكنی ویرطمنی بالجدار بعنف و انا آتی بالرعشة تلو الرعشة ولا اسمع الا صوت المطر ولا احس الا بالنشوة العارمة تعترینی من رأسی لأخمص قدمی و انا اطوق هذا الرجل بكل ما اوتیت من قوة بذراعی وساقی وعضلات كسی سكبت مائی على زبه مراراً قبل ان یبتعد و یقذف شلالاً عارماً من المنی على الجدار و هو یحاول السیطرة على نفسه لئلا یصرخ ثم اتكأ على الدرابزین واعاد زبه الى مكانه فجأة لم اعد اره یبدو انه خرج و انا شبه غائبة عن وعیی رأیته یدخل العمارة المقابلة التفت نحوی لثوان لم اتبین خلالها تعابیر وجههثم واصل طریقه . فی الیوم التالی لم اترك جارة الا سألتها عن الطلبة المستأجرین هؤلاءفأكدت لی احداهن انهم سیتركون الحی بعد اسبوعینای لدى انتهاء الامتحانات النصفیةوخلال هذین الاسبوعینعبثاً حاولت العثور على ذلك الشاب (بائع الحلیب الساخن) فلم اره ، حتى اننی استمریت واقفة لساعات قبالة شرفتهمرأیتهم كلهم ما عداه اذا رآه احدكم اخبرونی ارید ان اشكره فقط على احیاء لیلة عید زواجی الخامسة سكس محارم - سكس محارم - سكس الام - سكس امهات - صور سكس - فیدیو سكس - سكس نیكwatchtube

دانلود فول آلبوم محسن لرستانی یکجا

دانلود همه آهنگ های شاد و غمگین محسن لرستانی یکجا فایل زیپ 98 دانلود مجموعه کامل اهنگ های محسن لرستانی شامل اهنگ جدید و قدیمی محسن لرستانی 98 با لینک مستقیم و پخش انلاین از رسانه رز موزیک. امیدواریم از شنیدن این مجموعه آهنگ لذت ببرید. این مجموعه همیشه آپدیت خواهد شد و شما می تونین به تمام آهنگ های محسن دسترسی داشته باشین. محسن لرستانی متولد 1358 در کرمانشاه، خواننده است چهره محبوب هنری در بین مردمان کرد و لر که بیشتر در عروسی ها می خواند و گهگاهی در مناسب های فرهنگی و خاص نیز حضور چشم گیری دارد. او در محله باغ ابریشم کرمانشاه بدنیا آمده است. موسیقی محلی و رقص از شاخصه های مردم کردستان است که باعث شد از همان دوران نوجوانی به فکر خوانندگی بی افتد. لیست آهنگ ها تنهایی بی وفایی افسانه بچه قرتی بچه ننه بچه سوسول برار بی کس چشمک چوپان دریا غربت هم نفس همبازی ایواران کارتن خواب لیلی جان مریم مینا نامرد نگین ستاره داش مهدی زندونی زندان یادت میاد یا کریم لالایی علی اصغر وداع رقیه با پدر واویلا وه عشق او یاره تو چشات رنگ طلاس شیرین شب تا سحر ساقی ذات خراب پری چطور دلت میاد بگی شاهزاده و گدا خدایا دلم گرفته خور نیری غم دختر شر بلنگر باری مچو مچو آهنگ تنهایی – محسن لرستانی DownLoad Mp3 128 DownLoad Mp3 320 برای دانلود فول آلبوم کامل محسن لرستانی اینجا کلیک کنید

و چه خوش است ثانیه هایی که با تو سپری میشود((:

امروز بعد مدرسه رفتم خونه فاطمه اینا و دو ساعتی ی کله با هم حرف زدیم خخخخ به قدری دلم برای خنده هامون تنگ شده بود که حد نداشت.من و فاطمه به شدت به هم شباهت داریمحتی مامانامونم شبیه همن خیلیییی :| خخخخ و خب این باعث میشه خیلییی خوب بتونم درکش کنم که سه شنبه نتونست بیاد و کنار منو زهرا باشه ولی عوضش خوشحالم که میتونم برم و کنارش باشم(: هرچند کم. اونقدر خندیدیم که ی لحظه به خودم اومدم دیدم سردمه خخخخ خدایی هیچی تو دنیا به اندازه داشتن رفیق به آدم نمیچسبه(: (منظورم از آدم فقط خودمه ولاغیر.لطفا جبهه نگیرید^__^) میدونی همه ی قشنگی های دنیا، وقتی با عزیز ترین آدمای دنیام اتفاق میفتن،نمیتونم نزنم تو دهنم که بهش بفهمونم زندگی بد نیستزندگی با رفقای خوب،خیلیییی قشنگه(: زندگی با خول بازی خیلیییی قشنگه((: دلم نمیخواد امسال تموم شه.نمیخوام برم دانشگاه.دلم نمیخواد از هم دور شیمدلم میخواد همه مون بریم ی شهر دیگه بعد ی خونه مجردی هم بگیریم و ی عالمه خل بازی توش کنیم.واییی دلم میخواد ی عالمه غذا با هم بسوزونیم.سر کوچیکترین چیزا عین بچه به جون هم بیفتیم و آخرش هم با خنده همو بغل کنیم و قربون صدقه بودنای همدیگه بریم(: دلم میخواد خیلی چیزا رو با همدیگه تجربه کنیم.خیلی جاها هنوز هست که باهمدیگه خاطره نداریم ازش((: و خوشحالم که هنوز هم وقت دارم برای ساختن خاطرات قشنگ^___^ خوشحالم که میتونم بخندونمشون و دلمون شاده کنار همدیگه(: +به قسمت اعتقاد دارم(: پس خدایا هر آنچه خوب و بد میفتد، تا تو هستی ملالی نیستمیجنگم برای شاد بودن و پس میگیرم همه اون لبخندایی که ی مشت نامرد ازم گرفتن.فقط کنارم باش((:++نگاه نکن میخندم بهتمن هنوزم نگاهم به پسر جماعت بدهخنده های من هنوزم ته مایه های خر خودتی رو دارن که بعید میدونه ی پسر که عوضی نباشه رو تو زندگیش ببینه.نمیگم نیستمیگم کمیابه.میگم اگه دور و ورتون دیدید دو دستی بچسبیدش خخخخ همونجوری که دختر خوب کمه.#هر چیزی دو طرفه نیست (پس نگید وقتی ی پسر عوضیه پس لابد طرف مقابلش هم عوضی بوده.)+++حیف اگه پسر میشدم،پسر چندشی میبودم وگرنه میگفتم کاش پسر بودم میرفتم فاطمه رو میگرفتم خخخخ ++++اگه میبینید رد دادم،همش تقصیر"هیچکس"عه امروز سر راه وبلاگ ساقی شو دیدم هوس کردم خخخخ جنسش بدجوووری خوبه آدرس خواستید خصوصی پیام بدید:دی خخخخخ

متن مدح ولادت حضرت محمد(ص) و امام صادق (ع) - خلق جهان محو نور روى محمد - سید مجید بنی فاطمه

خلق جهان محو نور روى محمد شیفتۀ سیرت نِکوى محمد دیده گرش صد هزار بار ببیند سیر نخواهد شدن زِ روى محمد نیست مهى در فلک به نور جمالش نیست گلى در چمن به بوىِ محمد خوی محمد شعارساز که خویی نیست پسندیده تر زخوی محمد ره نبرد سوی شاهراه حقیقت تا نبرد ره کسی به سوی محمد هیچ دلی خالی از محبت او نیست پرشده عالم زگفتگوی محمد زنده شود از نسیم صبح وصالش هر که بمیرد در آرزوی محمد صبحِ قیامت که سر زخاک برآرد دل رود اول به جستجویِ محمد یارب در روز رستخیز ، مریزان آبرویِ ما به آبرویِ محمد خوشه نچینی رسا زِخرمن فیضش تا ننهی سر به خاکِ کویِ محمد به بهار گفتم ثمرت مبارک به بهشت گفتم شجرت مبارک به سپهر گفتم قمرت مبارک به وصال گفتم سحرت مبارک به وجود گفتم گهرت مبارک به شکیب گفتم ظفرت مبارک به کلیم گفتم شب احمد آمد به مسیح گفتم که محمّد آمد چه خوش است امشب شب عیش و نوشم چو ملک ز گردون گذرد سروشم چو شراب کوثر ز درون بجوشم به وصال ساقی زِ شعف بکوشم من و های و هوی و دو لب خموشم که هماره جانم دهد و ستاند ز نبی بگوید، ز علی بخواند ز خدا بُوَد پر همه ‌جایِ مکه شده غرق عالم به فضای مکه زده پر وجودم به هوای مکه به زمین مکه ، به سمای مکه به مقام کعبه ، به صفای مکه به رسول اکرم ، به خدای مکه به شکوه کعبه، به جلال احمد که خداست پیدا به جمال احمد شب شام روشن ز فروغ رویش رهِ «ایمن» ایمن ، به پناه کویش یم بی‌نهایت نمی از سبویش قد خضر سروی به کنار جویش دل خلق بسته به کمند مویش به بهار خلقش، به بهشت خویش به کدام دم ، دم زنم از ثنایش به کدام سر ، سر فکنم به پایش نفسش روایت، سخنش درایت هدفش نبوت، کنفش ولایت جلوات رویش، همه را هدایت اثرات دستش، همه‌جا عنایت منم و عطایش، دو خجسته آیت نه در آن حدود و نه بر این نهایت به خدا به قرآن، به رسول و آلش که بس اسـت فردا نگه بلالش به خداست عبد و به دلش خدایی به ثناس بسته دهن سنایی همه خسروان را به درش گدایی همه دلبران در قدمش فدایی قد و قامتش را همه کبرایی دمد از وجودم دم نارسایی نـه توان ثنایش به زبان بیارم نه توان قلم را به زمین گذارم به تمام قرآن ، به رسول داور به جلال زهرا ، به مقام حیدر به صفا ، به مروه ، به منا به مشعر به دو دخت زهرا به شبیر و شبر به مقام سلمان ، به قیام بوذر به کمال میثم ، به خلوصِ قنبر که خدا ندارد بشری چو احمد که بشر ندارد پدری چو احمد هله‌ ای دو عالم همه دم به کامت زِ فلک گذشته اثر کلامت تو بگو که گویم سخن از مقامت تو بخوان که عالم شنود پیامت ز بشر درودت ز خدا سلامت همه جا قیامت شده با قیامت چه شود بخوانی به نوایِ دیگر چه شود برآیـی ز حرای دیگر تو پیمبر استی به همه زمان‌ها تو خدایگانی به خدایگان‌ها کمی از زمینت همه آسمان‌ها به کفت زمامِ همه‌کهکشان‌ها قدمت فرازِ قلل جهان‌ها کلمات نورت ، همه نقش جان‌ها تو زعیم بودی ، همه انبیا را تو پیمبر استی همه اولیا را تو رسول بودی که نبود عالم تو امام بودی و نبود آدم به همه مؤخر ز همه مقدم تو نبی اعظم تو رسول ‌اکرم تو دلیل بودی به کلیم در یم تو مسیح بودی به مسیح در دم تو خدا جلالی، تو خداپرستی تو همیشه بودی، تو هماره هستی تو رسول حق تا صف م استی تو پیمبران را همه رهبر استی تو مطهر استی، تو مطهر استی تو فروتن استی، تو فراتر استی تو امام حیدر، تو پیمبر استی تو ز انبیا هم، همگی سر استی نگهی بـه «میثم» که ره تو پوید همه از تو خواند ، همه از تو گوید    آئین مستان

ره‌توشه زائران کربلا

شنیده بود که این‌بار باز دعوت نیست کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق! اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست غمی است در دل جامانده ‌های کرب‌وبلا که هرچه هست، یقین دارم از حسادت نیست میان ما که نرفتیم و رفته‌ها، شاید تفاوتی‌ست در آغاز و در نهایت نیست همیشه آن‌که نرفته است، بی‌قرارتر است همیشه آن‌که نرفته است، کم‌سعادت نیست و آن کسی که در این راه اهل دل باشد مدام اهل گله کردن و شکایت نیست خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد نباید این‌همه دل‌دل کند که فرصت نیست مریم کرباسی نشد که پر بزنم عشق آن حوالی را ببخش بر من مسکین شکسته‌بالی را نشد که پای پیاده به درگهت برسم و تحفه آورم این دست‌های خالی را منی که چلّه‌نشین غم توام مولا نشدکه همدل و همره شوم موالی را نشد عراقِ غمت را بگریم از دل و جان بدل به آه کنم این شکسته‌حالی را دوباره چشمۀ جان‌بخش اربعین جوشید نشد که درک کنم حال آن زلالی را بگو بگو به کدامین دعات خواهم یافت»؟ بگو کجا برم این حسرت سؤالی را؟ ببار حضرت باران به شوره‌زار دلم ببر ز سینۀ من داغ خشکسالی را چکید قطره اشکی و از غم تو سرود قبول کن ز من این شعر ارتجالی‌ راسعید سلیمان‌پور *** از کوفه تا شمشیر عزراییل‌هایش از کربلا تا شام با تفصیل‌هایش بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز امروز آمد دیدن فامیل‌هایش خود را به روی قبرهای خاکی انداخت بانوی مکه با همان تجلیل‌هایش حال عجیبی داشت وقتی بازمی‌گشت بغض غریبی داشت در ترتیل‌هایش با او چهل روز و چهل شب همسفر بود کابوس‌هایی تلخ با تأویل‌هایش این‌جا پذیرفت آن‌چه را باور نمی‌کرد دل کند حوا آخر از هابیل‌هایش زن مانده بود و یک بیابان بی‌پناهی زن مانده بود و داغ اسماعیل‌هایش مطهره عباسیان *** ملایک گریه می‌کردند با ما اربعینش را خدا شش‌گوشه کرد از روز عاشورا زمینش را رسیده جبرییل از آسمان در بعثت حضرت تسلّی می‌دهد تا روز عاشورا اَمینش را قسم داده به عاشورا خدا در شطّی از آیات قسم خورده اگر در سوره‌ها زیتون و تینش را شهادت بود سهم حضرت ارباب و یارانش زمین هم می‌کشید اطراف او دیوار چینش را نوشته روی دجله با خطوط موج، ثارالله ‌ و می‌ساید فرات از شرم بر خاکش جبینش را چه توفانی است، ابری با صدای رعد می‌گرید کشیده روی صورت نازکای آستینش را فرستاده خدا از آسمان توفان نوحش را فرستاده خدا از آسمان حبل‌المتینش را فرستاده خدا ارباب و وحی نهی از منکر نگهدارد برای عالمی، ارباب، دینش را چه قوم نازنینی می‌روند از کربلا تا عرش فرستاده خدا این بندگان دست‌چینش را نه تنها عاشقان حضرتش، حتّی خدا امروز فرستاده‌ست تا کرب‌و‌بلا روح الامینش راهادی خورشاهیان *** شگفتا راه عشق است این، که مرد جاده می‌خواهد حریفی پاک باز و امتحان پس داده می‌خواهد مسافر را پیاده، داغ‌دیده، صاحب دردی ورای دردهای پیش پا افتاده می‌خواهد دلی آرام و پر غوغا، سری شوریده و شیدا دلی سرمست جان دادن، سری دل‌داده می‌خواهد مسلمان و مسیحی را به حریت فراخوانده جدا از دین و ایمان، آدمی آزاده می‌خواهد ندارد هیچ آدابی و ترتیبی اگر عشق است نه محرابی و نه تسبیح، نه سجاده می‌خواهد هلا جامانده از این راه! آخر تو چه کم داری؟ مگر این جاده غیر از شوق فوق العاده می‌خواهد؟ حسین بن علی تنهاست ای یاران به پا خیزید که اینک وارث او لشکری آماده می‌خواهد کشانده در بیابان اندک اندک جمع مستان را بگو ساقی بیاید! میهمانش باده می‌خواهدفاطمه عارف‌نژاد *** اراده کن که جهانی به شوق راه بیفتد به سینۀ همه آن شور دل‌بخواه بیفتد پیاده‌ها همه پا در رکاب عشق تو باشند و سایۀ عَلَمت بر سر بیفتد بجوشد از دل سنگش هزار چشمۀ زمزم نگاهتان که به هر خاک روسیاه بیفتد کسی که روضه به روضه شکست پای غم تو چطور باز در اندیشۀ گناه بیفتد؟ عجیب نیست که در گیر و دار حنجر و خنجر گذار این همه عاشق به قتلگاه بیفتد زمان زمان غریبی عشق نیست مبادا دوباره لشکر دشمن به اشتباه بیفتد! *** باز شد پنجره‌ای سمت زمستان در باد فصل سرما شد و پایان درختان در باد گرد باد غزلی در نفسم می‌پیچد باید از بال بگویم که چه آسان در باد. آسمان بود و کبوتر، و قفس پشت قفس پرچم تشنگی و خیمه هراسان در باد دستی از شط عطش آینه برداشت، شکست! تا بماند نفس روشن انسان در باد آسمان هم نتوانست که جاری باشد سرخ شد، شرم شد از کشته باران در باد فصل پرواز ابابیل که تکرار نشد نبض تاریخ رهاماند پشیمان در باد دفتر قافله از داغ شکفتن پر شد تا چهل بار ورق خورد، پریشان در باد سید وحید سمنانی ***   کدام چله‌نشین است این‌چنین که منم علم به دوش دراین ظهراربعین که منم اویس،دست تکان  می‌دهد براهل یمن چهل عمود بیایید از یمین که منم چهل عمود نرفتم که دست حرمله‌ای کمان به دست فرود آمد ازکمین که منم ببین درآینه‌ی شط شکوه ساقی را خدا که دست برآرد ازآستین که منم چهل عمود، شبی از فرات رد شده‌ام به روی دست، ورق‌های یاسمین که منم! سکوت تشنه‌لبانیم ساقیا مددی أَدِر، و ناوِلُنی مثلَ ساتكین كه منم امام خوانده تو را نافذالبصیره» و بس برآر دست ازآن چشمه‌ی یقین که منم علم به دوش، شهیدان کیستند به دشت؟ به لاله‌پوش‌ترین قسمت زمین که منم کجاست سوره‌ی یاسین سربریده به طف به نیزه می‌شنوم شرح یاء و سین که منم میان معرکه هل من معین» کیست به دشت؟ به نیزه، شعشعه‌ی ماه بی‌معین که منم نشسته جلوه‌ی ثاراللهی به پیرهنش نشسته نقش هوالله برنگین که منم خموش ردشدی ازخیمه‌گاه سوخته‌ای شکسته بشنو ازاین تار بی‌طنین که منم کنار علقمه ساعت به وقت مرثیه است در این قصیده ببین داغ بر جبین که منم  محمدحسین انصاری‌نژاد *** نشد که پر بزنم عشق آن حوالی را ببخش بر من مسکین شکسته‌بالی را نشد که پای پیاده به درگهت برسم و تحفه آورم این دستهای خالی را منی که  چلّه‌نشین غم توام مولا نشدکه همدل و همره شوم موالی را نشد عراقِ غمت را بگریم  از دل  و جان بدل به آه کنم این شکسته‌حالی را دوباره چشمۀ جان‌بخش اربعین جوشید نشد که درک کنم  حال آن  زلالی را بگو بگو به کدامین دعات خواهم یافت»؟1 بگو کجا برم این حسرت سوالی را؟ ببار حضرت باران به شوره‌زار دلم ببر ز سینۀ من داغ  خشکسالی را چکید قطره اشکی و از غم تو سرود قبول کن ز من این شعر ارتجالی‌ را سعید سلیمان‌پور *** کوری چشم مشرکان کوری چشم کافران کوری چشم شبدلان کوری چشم منکران (.) زائرش، از ستاره بیش سوی خورشید، او روان چشم مول عنود کور، کید غول حسود دور تا بگیرد ولای او این جهان را کران کران آید از روس و از فرنگ خویش و بیگانه رنگ رنگ بهر طوف ضریح او کاروان پشت کاروان نافه را عطر و بو نکاست یافه او را اگر نخواست حرمت عالم یقین نشود ضایع از گمان خسته در خاک شد یزید مور و مارش جگر گزید لعنت حق بر او مزید اینچنین مزد آنچنان خلق را مبتلا سرشت خاک را کربلا نوشت تا حرم را تهی کند آسمان از حرامیان ای معادت شده معاش قصه وارونه بود کاش تا نبودی به عاقبت تشنه و گشنه و نوان ای غم قوت و قوتت کسر دین و مروتت نیست پندار شوکتت غیر اضغاث ناتوان چند روزت به کام شد لیک نوبت تمام شد از نظر کاروان گذشت نه تو ماندی نه دیگران بار دوغ و دغل بماند جرم فعل و عمل بماند در مثل بوته بر فروخت غلب در کوی زرگران لطف ما معین بماند حرمت اربعین بماند گر تو باور نمی‌کنی حالی این خط و این نشاناستاد علی معلم دامغانی *** ای بهانۀ عزیز! فرصت دوباره‌ام! ای دل، ‌ای دل، ‌ای دلِ شکسته‌ام! تکّه‌پاره‌ام! گریه کن کمی سبک شوی دست واژه‌های قد خمیدۀ مرا بگیر با خودت ببر کنار قتلگاه پیش دختری یتیم پیش خواهری که لب نهاده بر گلوی آیه‌های منتشر نزد مادری که…                    بگذریم! ای دلِ شکسته در مسیر اربعین این ‌همه بهانه هست چشم وا کن و ببین: دسته‌های سینه‌زن ذکرهای زیر لب روضه‌های خانوادگی آستانۀ تحمّلت اگر کم است تکیه کن به اشک و آه ایستادگی کن، ایستادگی! سید مهدی *** پل، بهانه‌ای معلّق است تا به اتّفاق هم از آن گذر کنیم راه، پیش روست تا من و تو بیشتر سفر کنیم کوله‌پشتی من و تو در سفر پر از بهانه‌های عاشقانه است انتخاب ما در این مسیر، پابرهنگی‌ست ریگ‌های ناله‌خیز و خارهای تند و تیز ردّ پای سرخ را به ارمغان می‌آورند این‌چنین ادامه‌دادنی خون‌بهای رفتن است! زخم‌های ساده‌ای از این قبیل                                 وصله‌ی تن است! پس ادامه می‌دهیم: می‌رویم و می رویم تا حقیقت مسیر برملا شود کم، درنگ می‌کنیم تا گلیمِ زبر جاده، نخ‌نما شود ردّ پای سرخ‌مان تار و پودِ فرش قرمزی شده که دستباف نیست دار قالیِ مسافرانِ این دیار لَنگِ نقشه و نخ و کلاف نیست نقشه‌های دیگران اگر کشیدنی‌ست نقشه‌های ما چشیدنی‌ست طبق نقشه پیش می‌رویم: راه، پیش روست در سفرصدای پای آب» هست در کنار جاده، قوتِ راه هست ـ گریه‌های شوقِ گاه‌گاه هست!ـ می‌چشیم و می‌رویم. ناگهان درنگ می‌کنیم دشت‌های این حوالی آشناست خاطرات» نیمه‌جان، دوباره زنده می‌شوند: ـ (واژه‌های شعر، سوی رودخانه‌ای گسیل می‌شود/ بحر شعر نو طویل می‌شود) تشنگی امان نمی‌دهد/ مشک‌های بغض‌کرده خالی‌اند/ جنگ‌ نابرابر و حماسه‌ای بزرگ./ چند شیر و گلّه‌گلّه گرگ./ تیغ‌های آخته/ خیمه‌های سوخته/ نیزه‌های خودفروخته/ کاروان خسته‌ی شتر/ در حصار وحشیان نان به نرخ روز خور!/ کاروان صبح زود، در مسیر شام/    با هزار ندبه و پیام ـ دشت‌های این حوالی آشناست سرزمین پیش رو، حیاط‌خلوتِ خداست ما رسیده‌ایم. این زمینِ کربلاست! از چهل مقام و منزلی که راه آمدیم چلّه‌چلّه اشک ریختیم ردّ پا شدیم، نقطه‌چین شدیم. مثل فرش قرمزی که بافتیم لایق غباراربعین» شدیم!سید مهدی   *** اینجا کشیده ایم به شوق تو صف همه سوی تو عازمیم به شور و شعف همه ما تشنه ایم تشنه ی صحرای طف همه پای پیاده آمده ایم از نجف همه تاریخ اگرچه فاصله انداخت بین ما در راه عشق توست همه شور و شین ما * شد سهم ما امانت عشق تو از الست یعنی که دین ما به تو از روز اول است پاهای خسته ای که پر از زخم و تاول است اجمالی از تلاطم شوقی مفصل است ما زائران کوی تو هستیم از قدیم با هر قدم به روی خطایی خطی زدیم * این کهکشان که چرخ ن بر مدار توست این قطره ها که مقصدشان جویبار توست این سیل جمعیت که چنین رهسپار توست از هر نژاد و رنگ و زبان بیقرار توست هربیدلی شده ست مسافر به شوق تو از شرق و غرب آمده زائر به شوق تو * ما از فرات غسل زیارت گرفته ایم پیش تو در بهشت اقامت گرفته ایم از چشم تو برات شفاعت گرفته ایم از خون وضو برای شهادت گرفته ایم عشق تو را نشان به زمین و زمان دهیم آخر در این مسیر به پای تو جان دهیم * دارد همیشه شور تو جریان در این مسیر ما بگذریم یکسره از جان در این مسیر در یاد ماست پیر جماران در این مسیر حس می شود حضور شهیدان در این مسیر ما نایب ایاره ی خیل شهیدها نزد تو آمدیم امام امیدها سیدعلیرضا شفیعی *** شک‌ها! فصل تماشاست امانم بدهید شوقِ آیینه به چشم نگرانم بدهید از شما می‌شنوم عطر گل یاسین را خاک‌ها! رنگ یقینی به گمانم بدهید جامی از اشک فراهم شد اگر، ای مردم به تسلایِ دل هم سفرانم بدهید طول یک چلّه جدایی، به خدا یک عمر است گاه خطّ و خبر از سیر زمانم بدهید گر خبر دار شدید از گل داودی من یک شمیم از نفسش روح و روانم بدهید پاره‌های دلم افتاده در این دشت، به خاک رخصت گریه به گلگون کفنانم بدهید کاکل آشفته، به خون خفته، در این جا سروی باز در سایه‌اش آرامش جانم بدهید این رباب است که با لاله‌رخان می‌گوید: ذکر لالایی گل را به زبانم بدهید من که از عطر گل فاطمه، مدهوش شدم خبر از حال و هوای دگرانم بدهید سجده‌ها کرده‌ام از بوسه بر این تربت پاک طاقت از دست شد آرامش جانم بدهید دشت لبریز گلاب است اگر امکان دارد برگی از آن گلِ صدبرگ نشانم بدهید اربعین نیست حدیثی که فراموش شود شعلۀ عشق، نه آن است که خاموش شود محمدجواد غفورزاده*** به کربلا نرفته‌ها! حسین را صدا کنید میان اشک‌های خود خدا خدا خدا کنید زیارت حریم عشق اگر نصیب‌تان نشد به جای دیدن حرم دری به گریه وا کنید نجف به سمت کربلا  پیاده. اربعین. سحر. عجب حکایتی شده نظر به جاده‌ها کنید قسم به شوق زائران به بهترین مسافران در این مسیر با صفا به عشق اقتدا کنید رفیق‌های محترم! قدم‌ن سوی حرم برای دل‌شکسته‌ها برای ما دعا کنید مسافران کربلا! کمی به یاد دوستان میان بین‌الحرمین اقامه‌ی عزا کنید همسفر فرشته‌ها به وقت دیدن غروب ناله به شاه بی‌کفن میان بوریا کنید مصطفی کارگر*** مُحرم شدم اى یار به احرام قدم‌ها مست است سراپاى من از جام قدم‌‌ها با یاعلى» این سِیرِ منٓ إلحٓقِّ الى الحٓق آغاز شد و عرش، سرانجام قدم‌ها جارى است فرات از دو لب زمزم چشمم در زمزمهء خش خش آرام قدم‌ها جبریل پرآورده و میکال هم اسفند گشتند ملائک همه خُدّام قدم‌ها از ارمنى و شیعه و سنى همه جمعند وحدت شده گلواژهء احکام قدم‌ها بوسیده کرم دست کریمان عراقى در کنگرهء عرشى إکرام قدم‌ها یاد آور فتح و ظفر زینب کبراست این پرچم افراشته بر بام قدم‌ها خورشیدِ هدایت شود و چشمهء نور است خاکى که بلند است ز هر گام قدم‌ها برخاک نشانَد همه حُکام ستم را این خیزش بیدارى اسلام قدم‌ها جاى من اگر شد به نیابت قدمى زن» شد خواهش جاماندهء ناکام قدم‌ها سعید نسیمی*** سیل مردم،درون تلویزیون پشت چشم شکسته ی خیسم کاش دستان اشک آلودم بگذارند روضه بنویسم کاش می شد شبی روانه شدن، لایق یک سلام ساده شدن، من که عمری، سوار ماشین هام غبطه خوردم به این "پیاده شدن" از هلند و فرانسه و آلمان تا یمن، مصر، سوریه، ایران هر کجا بذر عشق می پاشی پیچکی می دود به کل جهان! هر کسی از تو راه می گیرد، پیش تر،  قید ِ خانه را زده است! با دو تا پا و کوله ای از اشک، با تمام ِ تمامش آمده است! هر کسی صاحب دو تا اَبر است، هر که با خود دو آسمان دارد، هر کسی پشت قاب دوربین ها، شعر خوبی برایمان دارد!  پیرمردی که سفت پوشیده کفش های برهنگی اش را، کودکی که هجوم ِ چشمِ پدر شور کرده ست تشنگی اش را. مادری که میان آدم ها پسرش را سراغ می گیرد به خیالش شهید، "می آید" و به این راحتی نمی میرد! دست ها را پر از دعا کرده، ناله هایش شکسته دل ها را! روضه ای تلخ در گلو دارد، خوب دیده ست " اُمّ لیلا " را! چشم هایش به لهجه ی عربی چند ساعت گدای زائرها ست، به امید یکی دو تا مهمان، چشم در راه کل عابرها ست! هر کسی از تو راه می گیرد: خوش به حالش!سعادتش این است! هر کسی هم که نوبتش نرسد: مثل من ،پشت ِ چشمِ دوربین است! کربلا را بزرگ می بینم پشت این قاب کوچک ِ تنها فکر کن واقعا چه می دیدم اگر آنجا میان آدم ها. . . سیده نرگس میرفیضی*** دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است دوباره حال همه عاشقان تماشایی است که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است سفر حکایت یک اتفاق رؤیایی است ببند بار سفر را که یار نزدیک است طلوع صبح شب انتظار نزدیک است ببین که قفل قفس را شکسته، می‌آیند کبوتران حرم دسته‌دسته می‌آیند چو موج از همه‌سو دلشکسته می‌آیند غریب، از نفس افتاده، خسته می‌آیند که باز بعد چهل شب، کنار او باشند شبیه حضرت زینب کنار او باشند تمام پشت سر جابر ابن عبدلله چه عاشقانه قدم می‌زنند در این راه از اشتیاق حرم راه می‌شود کوتاه هر آنکه خواهد از این جام عشق، بسم الله هنوز خون تو در باور‌ زمان جاری است قسم به نور، که این ابتدای بیداری است دوباره حال من و شعر می‌شود مبهم دلی که دست خودم نیست می‌شود کم‌کم در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم- غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت» محمد غفاری*** رکاب آهسته‌آهسته ترک خورد و نگین افتاد پر از یاقوت شد عالم، سوار از روی زین افتاد دگرگون شد جهان، لرزید دنیا، زیر و رو شد خاک دمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد پس از بی‌مهری دریا، قسی القلب شد آتش به جان دودمان رحمة‌للعالمین افتاد خدایا هیچ زخمی بدتر از دلواپسی‌ها نیست که چشمش سوی خیمه، لحظه‌های واپسین افتاد شکستن با غلاف تیغ را سربسته می‌گویم زبانم لال النگوی ن از آستین افتاد برای من نگه دار و بیاور زخم‌هایت را اگر خواهر مسیرت سوی من در اربعین افتاد نفهمیدند طه را. نفهمیند یاسین را به چوب خیزران دندانه‌ای از حرف سین افتاد سیدحمیدرضا برقعی*** اهل مسجد شده‌ام جام پیاپی بفروشم ایستگاه صلواتی بزنم می بفروشم اهل مسجد شده‌ام گرمی مردادی خود را به تن لاغر و سرمازده‌ی دی بفروشم چشم‌درچشم خدا یک دهن آواز بخوانم به شبانان برانگیخته‌اش نی بفروشم هان به آن پیرزن خسته بگو پیش بیاید آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم اربعین است خمم را سر بازار بیارم اگر امروز تقلا نکنم کی بفروشم؟ بد به حال من اگر تشنگی کرب و بلا را به سرافکندگی سلطنت ری بفروشم سیدعلی شکراللهی*** این‌همه آیینگی از انعکاسِ آهِ کیست؟ چشمه‌ها در رودرودِ غصه‌ی جانکاه کیست؟ جاده‌های پیشِ‌پاافتاده بسیارند، لیک ای دل راهی! حواست هست که این راه کیست؟ بندگی یعنی عطش، تنها شدن،‌بی‌سر شدن او که شد دل بنده‌اش، خود بنده‌ی درگاهِ کیست؟ انتقامی سرخ بعد از انتظار سبز ماست لاله‌های این چمن در حسرت خون‌خواه کیست؟ هر کران پژواکی از هیهات من الذله» است این که آتش زد به عالم جمله‌ی کوتاه کیست؟ آی زهد خشک! باید اربعینی طی کنی تا بفهمی مستی ما از شراب آه کیست رضا یزدانی *** کفش‌های من! کفش‌های خاکی‌ام! دعا کنید سال بعد خاک کربلا  نصیب‌تان شود دعا کنید جاده‌ای که خیل کفش‌های عاشقان  میهمان وسعتش شدند سهم ما به‌گِل‌نشستگان شود کفش‌های من دعا کنید لیلا حسین‌نیا*** این محبّت آسمانی است یا زمینی است؟ این کشش فقط خیالی است یا یقینی است؟ این‌که می‌کِشد مرا به‌سوی تو چه جذبه ای است؟ حال‌ و روز عاشقان چگونه این‌چنینی است تاول شکفته زیر پای زائر تو را بوسه می‌زنم که موسم ستاره‌چینی است کاش تاولی به پای زائر تو می شدم تا نوازشم کنی که اوج نازنینی است از نجف پیاده سوی کربلا روان شدن مثل اشک‌های الغدیری امینی است کربلا چه قرن‌ها بر او گذشته و هنوز از معلمان مهربان درس دینی است! از کلاس عقل تا کلاس آخر جنون سطری از کتاب إن قَطعتُموا یمینی است عشق‌عشق‌عشق‌عشق‌عشق‌عشق‌عشق‌عشق این صدای پای زائران اربعینی است مهدی جهاندار *** چهل سلام و چهل صبح، این ترانۀ کیست؟ چهل مقام و چهل منزل آستانۀ کیست؟ چهل نَهار و چهل لَیل، دام و دانۀ کیست؟ چهل سوار و چهل اسب این فسانۀ کیست؟ چهل حدیث و چهل قصه عاشقانۀ کیست؟ بهانه گیر نبود این دل، این بهانۀ توست به هر طرف که نظر می کنم نشانۀ توست "رواق منظر چشم من آشیانۀ توست کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست" نگاه می کنم از دور، خانه خانۀ کیست؟ پیاله نوشِ وَلی از ولا نپرهیزد که مست از می قالوا بلی نپرهیزد فدایی نجف از کربلا نپرهیزد "کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد" دوباره قصۀ شمشیر و تازیانۀ کیست؟ و آسمان که چهل روز خون گریسته بود و آن زمین که چهل شب جنون گریسته بود و مشک تشنه تو را سرنگون گریسته بود و کودکی که ندیدند چون گریسته بود پس از تو بار امانت به روی شانۀ کیست؟ زمانی از گلوی چاه می رسد بر گوش زمانی از نفس راه می رسد بر گوش نوید نصرُ من الله می رسد بر گوش صدای کیست که گهگاه می رسد بر گوش اگر زمانۀ او نیست پس زمانۀ کیست؟ حسین غرقه به خون خدا، غسیل الله حسین کشتی راه خدا، سبیل الله حسین کشتۀ ذات خدا، قتیل الله حسین جاه و جلال خدا، جلیل الله که آن یگانه دو تا نیست، آن یگانه یکی است  مهدی جهاندار *** به اربعین همه خونگریه های دشت و کویرم کجاست قلب صبوری که گم شده ست مسیرم چو قطره ای که به دریا چو گرد در شب صحرا بعید نیست اگر در میان راه بمیرم پیاده آمده ام کربلا که با تو بگویم فدای قافله ی اشک کودکان اسیرم چه سفره ها که بینداخت قدر دار و ندارش به راه، پیرزنی که نگفت هیچ فقیرم به شوق کفش مرا واکس زد که فرق ندارد چه از ضریح و چه از زائرش غبار بگیرم دعایی ام که ندیده به عمر رنگ اجابت نمانده غیر رسیدن به زیر قُبّه گزیرم زهرا سپه کار*** دیدیم جهان بی‌تو به بن بست رسید هر قطره به موج‌ها که پیوست رسید این رود عظیم اربعین تا دریا با پرچم یا حسین در دست رسید *** او سفره نداشت میزبانم باشد می‌خواست شریک داستانم باشد می‌آمد او سایه به سایه با من در طول مسیر سایه‌بانم باشد *** از زائر سینه‌خیز پوشیده کفن تا زائر پیری که رها کرده وطن تا بوسه به پای زائرانش بزنم ای کاش زمین کربلا بودم من» *** دلم سربه‌هوا باشد چه بهتر! سرم گرم‌ شما باشد چه بهتر!  عزادارم ولی شادم از این غم غمی که دل‌گشا باشد چه بهتر! به عشقت هرکجا باشد می‌آییم اگر هیئت به‌پا باشد چه بهتر! چه ذکری بهتر از نام‌ حسین است چه بهتر که رسا باشد چه بهتر! سری که خالی از سودای یار است اگر از تن جدا باشد چه بهتر! غم عشقت بیابون پرورم کرد» نجف تا کربلا باشد چه بهتر! *** می‌درخشی تو در متن دین‌ها شک ندارند در آن یقین‌ها  هر چه فصل است با تو بهار است ای ربیع الأنام زمین‌ها سیب می‌آوری از بهشتت می‌گذاریم در هفت‌سین‌ها گفته‌اند آسمان مَرکب توست شاید از ابر باشند زین‌ها می‌کِشی دست بر روی عالم می‌شود پاک، چین از جبین‌ها تیغ بر نیش‌شان، نوش‌شان باد! مارهایی که در آستین ها. لقمه می‌گیری از سفره‌های نان و اندوه زاغه‌نشین‌ها مهربانی و در موسم تو رسم، رحم است بر خوشه‌چین‌ها عصر خوبی‌ست عصر ظهورت آرزو می‌کنم بعد از این‌ها- تا دم آخرم با تو باشم از قلیل من الآخرین»‌ها آرزو می‌کنم پابه‌پایت کربلایی شوم اربعین‌ها زهرا بشری موحد *** ابراهیم اکبری دیزگاه چهل گنجشک را بدرقه کردیم سر صبح چند تکه ابر سیاه هم از بالای سر ما گذشتند و رفتند فقط من و چند افغانی پیر پشت مرز ماندیم و  گریستیم روز اربعین دل به عشق یوسف زهرا نهاده می‌رویم از نجف تا کربلا پای پیاده می‌رویم یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام   مرغ روحم پر زند در قتلگاه و علقمه تا گذارم چهره بر خاک عزیز فاطمه یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام   یابن زهرا سربه کف در سرزمینت آمدم تا شوم زوار روز اربعینت آمدم یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام   زائر قبر شریف یوسف زهرا شدم همسفر با کاروان زینب کبری شدم یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام   کربلا یا کربلا یاکربلا یاکربلا زینب خونین جگر برگشته از شام بلا یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام   ای خدا پروانۀ قبر علی اکبر شدم زائر هفتاد و دو آلالۀ پرپر شدم یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام غلامرضا سازگار  *** رفتند یاران و به کوی جان رسیدند تا محضر خورشیدی باران رسیدند   وادی به وادی با ستون‌ها، با علم‌ها شور نجف تا کربلا، شوق حرم‌ها   رفتند با نام حسین و مهر حیدر تا اربعین عشق  و عاشورای دیگر   با یاد زینب(س) درد را بیدار کردند موکب به موکب عشق را دیدار کردند   رفتند تا اندوه زینب(س) را بفهمند اسطوره‌ی نستوه زینب(س) را بفهمند   رفتند تا ی سر را ببینند رفتند عاشورای دیگر را ببینند   رفتند تا بین حرم‌ها ره بپویند عطری، نشانی از گل نرگس بجویند   با حسرت آن جاده تنها ماندم این‌جا رفتند و من از کاروان جا ماندم این‌جا   هرچند مشتی سوز و اشک و آه شد دل شادم که با آن کاروان همراه شد دل مصطفی محدثی خراسانی *** همه از هر کجا باشند از این راه می‌آیند به سویت ای امین‌الله خلق الله می‌آیند   صف جن و ملک با زائرانت هم‌قدم هستند به عشقت از عوالم، خیل خاطرخواه می‌آیند   زمین سرمست راه افتاد و بر ما راه آسان شد زمین و آسمان با زائرانت راه می‌آیند   ببین شانه به شانه هم سفید و هم سیاه اینجا به شوق دیدن تو پابه‌پا، همراه می‌آیند   گروهی غرق توصیفند و مست مدح چشمانت گروهی روضه‌خوان، با سیل اشک و آه می‌آیند   به شهرت می‌رسند و حال و روز شهر بارانی است پر از بغضند و نم نم تا دم درگاه می‌آیند   مدار عاشقی سقاست، آغاز طواف از اوست به سوی آفتاب آنجا به اذن ماه می‌آیند   قیامت کرده‌ای، انگار تصویری است از م که دوشادوش هم نزدت گدا و شاه می‌آیند   ن و منکر از من گرچه زهر چشم می‌گیرند به لطف گوشه چشمت آخرش کوتاه می‌آیند سید محمدمهدی شفیعی *** فارغ تر از نسیم مهیای جاده ایم عشق است میزبان که چنین صاف و ساده ایم  از چند ملتیم ولی زیر پرچمت احساس می کنیم که یک خانواده ایم  تا کربلا نماز حضور است موج موج  وصلیم هر کجای مسیر ایستاده ایم  بی ذکر یاحسین که اصل گشایش است  مثل لبان دوخته بی استفاده ایم  باران به خاک تشنه نظر بیشتر کند دلخوش به دست خالی و پای پیاده ایم صدها دعا ضمیمه ی هر کوله پشتی است بر دوش خویش بار امانت نهاده ایم سعید مبشر *** کربلای عمر هرکس بی‌گمان خواهد رسید روز عاشورای ما هم یک زمان خواهد رسید   عاقبت باید رفت از دارِ جهان ورنه در بستر به سَر عمرِ گران خواهد رسید   دست و پنجه نرم کردن با شهادت ساده نیست هرکسی کرب‌وبلایی شد، به آن خواهد رسید   نوکرِ ارباب، پیوسته دلش باشد جوان پیر  هم گردد به آقایش جوان خواهد رسید   غم مخور پای پیاده، کربلا روزی نشد عاقبت یک روز ، جا مانده دَوان خواهد رسید   دستِ بی مهری نباید داد با ارباب، چون دستِ پر مِهرش به دست دوستان خواهد رسید   آزمایش‌های تو در تو ، به دل صیقل دهد وانگهی روزی جواب امتحان خواهد رسید   اشک عاشق ، تازه روز اربعین گل می‌کند آشنا باشیم زنگ کاروان خواهد رسید   ناله زینب کند کاری که بر هل من معین» پاسخ لبیک از کلِّ جهان خواهد رسید   گر بماند نزد حق یک روز از عمر جهان طالب خون خدا، صاحب زمان خواهد رسید  محمود ژولیده *** سخنی ز کرب‌وبلا بگو، نفسی از آن‌چه که دیده‌ای دو سه بیت تازه و تر بخوان، که چه دیده‌ای، چه شنیده‌ای   چه خوش آن که موسم اربعین، برسد به موکب واپسین به زیارت شه ملک دین، تو رسیده‌ای که رسیده‌ای   چه خبر ز خیل پیاده‌ها، ز دعای هر شب جاده‌ها که خدا کند شب عمر ما، برسد به وصل سپیده‌ای   به دعای کنت معک» خوشی؟ دل من اگر به محک خوشی نروی اگر سوی نینوا، ز سبوی حق نچشیده‌ای   دو قدم به تاول پا برو، دو قدم به قد دوتا برو که از آن به سجده تو سربلند و سبک پری، که خمیده‌ای   همه خواهشم بود از خدا، که شوم شهید ره ولا ولی آه از این دل مبتلا، دل از قفس نرهیده‌ای   به لبان تشنه‌ی سیدالشهدا قسم، که نمی‌رسم به چنان مقام رفیعی و به چنین صفات حمیده‌ای   پرش بلند هما کجا و دل شکسته‌ی ما کجا به همین خوشم که ادا کنم غزلی به مدح قصیده‌ای  محمدجواد آسمان  *** گریه کردن برای امشب یا، گریه کردن برای فرداها هرچه دیدیم گریه بود، گذشت، مثل یک خواب، روز عاشورا   می‌کشندم کجا، نمی‌دانم، بی‌تو با مرگ، با تو یا تنها تو بگو اشک هرچه که باشد، دشت را می‌کند کفن آیا؟   تو فراموش می‌شوی؟ هرگز! مثل یک جای زخم بر تن ما مانده‌ای یادگار روزی که، گریه می‌کرد قاسمان خدا   چوب محمل شکستنی‌تر بود، یا سر من؟ فدای چشم شما می‌روم با غروب، وعده‌ی ما، اربعین وقت ظهر کرب‌وبلا هادی جان‌فدا  *** و اربعین پس از این ابتدای عاشوراست نگاه کن که خروج امام بعد مناست   نگاه کن که چگونه به صحنه می‌آییم اگرچه باز به پای می‌آییم   ‌پایی ما انقلاب سادۀ ماست که زخم همسفر پابه‌پای جادۀ ماست   مسافرانِ سحرخیزِ جاده‌ایم هنوز به رغم حادثه‌ها ایستاده‌ایم هنوز   بگو به شیخ کمی بیشتر نظاره کند بگو که خیر ندارد که استخاره کند   بگو که خواب نماند، بگو شتاب کند بگو که وقت ندارد که انتخاب کند   چه سود از اینکه ملقب به بوسعید شود و با حسین نباشد که بایزید شود   چه سود از اینکه برای دو کیسه، جان بدهد هزار مرتبه ایمان برای نان بدهد   به هر طریق، بزرگ طریقتی باشد مجازِ روشنِ هر بی‌حقیقتی باشد   بگو به شیخ دو خط هم بیاورد برهان که خسته‌ایم از این فقه‌های استحسان   چقدر دیدن و فهمیدن و دوباره سکوت صدا شوید دمی، زنده‌های در تابوت!   صدا شوید و بغرید تا به کی لالی؟! چقدر صورتک خنده‌های پوشالی   سلاح گریه ندارید پس خراب شود کمی کمیل بخوانید تا که آب شوید   بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است» میان راه تو با راه اربعین فرق است   پیاده رفتن ما مظهر رجزخوانی است ولی همیشه رجز خواندن تو پنهانی است   میان قول و عمل‌ها بهانه می‌بینیم و دستخط تو را کوفیانه می‌بینیم    دم از مصالحه در مجلس یزید زدی  برای وعدۀ گندم، دم از امید زدی   بس است توبه کنید آنچنان که حر باشید برای پاک شدن متصل به کر باشید   به پا شوید هنوز آفتاب پا نشده نماز صبح بخوانید تا قضا نشده   به پا شوید که از دستتان زمان رفته اگر که دیر بجنبید کاروان رفته   و اربعین پس از این ابتدای عاشوراست نگاه کن که خروج امام بعد مناست   نگاه کن که چگونه به صحنه می‌آییم اگرچه باز به پای می‌آییم   دوباره در سر ما شور عشق افتاده حبیب‌های غریبیم در دل جاده   بدون واهمه افتاده‌ایم در این راه هر آنکه همسفر کربلاست بسم الله  محمدمهدی خان‌محمدی  *** عاشق اگر به شوق تو پرواز مى‌کند احساس خویش را به تو ابراز مى‌کند   مُهرِ زیارت» است کلیدى که عاقبت، درهاى بسته را به دلم باز مى‌کند   یک اربعین» گذشت ولى بى قرارتر این دل، سفر به نام تو آغاز مى‌کند   با یاد تو که همسفر جاده مى‌شوم لبیک یا حسین»، چه اعجاز مى کند؟!   وقتى که اشک، هم‌قدم ناله مى‌چکد  بُعد مسیر را به تو ایجاز مى‌کند   جاى مدافعان حرم» ،سینه مى‌زنم هر "موکبى" که بغض مرا، ساز مى‌کند   اى پیاده» آمدنم ،مشقِ نوکریست» تا این غزل به سوى تو پرواز مى‌کند ▫️ هر زائرى به کرب و بلا»، پا گذاشته‌ست گویی کنار عرش خدا» ناز مى‌کند  محمدمهدی عبداللهی *** گفتم مگر بهانه غم آشکار شد عطر حرم وزید و دلم بى قرار شد جان بر لب آمدم به تمناى هر قدم بغضم نهفته در دل شب هاى تار شد میقات عاشقان ،حرم شاه لافتاست با یاعلى! قدم به قدم، استوار شد از کوفه عازم سفر کربلا شدم رنگ تمام فاصله‌هایم غبار شد اندوه بیکران تو را در میان دشت آغوش گرم خاطره‌ها، اعتبار شد از بوى سیب، عطر تو مى‌آید اى عزیز! پاییز سرد جاده، برایم بهار شد با هر قدم کنار قدم‌هاى خواهرت اشکم چکید و دفتر غم لاله‌زار شد موکب به موکب از غم هجران سروده‌ام شاعر در انتظار تو، چشم انتظار شد محمدمهدی عبداللهی *** پاییز من! بگذار تا آبان بماند این برگ‌های آخر گل‌دان بماند   بار سفر بسته پرستو بگذار یک روز دگر مهمان بماند   از یار من پای درختان رد پایی است بگذار زیر برگ‌ها، پنهان بماند   این نامه‌های رنگ‌رنگ عاشقانه حیف است دست باد سرگردان بماند   از کوچه‌باغ آرزوهامان گذر کن نقشی بزن تا آسمان حیران بماند   چون برگ می‌ریزد گناهان مسافر پای پیاده، اربعین، باران. بماند    فاطمه نانی‌زاد *** قلبم قلمرو همۀ عاشقانه‌هاست من، اربعین، حرم، سفر بیکرانه‌هاست   لب‌های خادمان تو گرم تفضَّل» است شُکراً» جواب زائر تو بر نشانه‌هاست   خانه به خانه، شور شما، طعم عاشقی مسجد چراغ دارد و نوری به خانه‌هاست   دل می‌زند به وسعت دریا و می‌رود آن زائری که در دل تنگش بهانه‌هاست   دیدیم طفل در بغل و کودک و جوان فصلی پر از شکفتن شوق جوانه‌هاست   با یاد شاعران به لبم آمده غزل با یاد دوستان نفسم از ترانه‌هاست   اینجا ستون به آخر خط می‌رسد ولی. اینجا جنون جاری آن جاودانه‌هاست  علی پور زمان  *** ای شوق پا که نامت مسافر است این تاول است در کف پا، یا جواهر است؟   راهی شدی به سمت رسیدن به اصل خویش دور از نگاه شهر که فکر ظواهر است   دل های شست‌وشو شده و پاک بی‌شمار چشمی که تر نگشته در این جاده نادر است   سیر است گرچه چشم و دلت از کرامتش در این مسیر سفرۀ افطار حاضر است   وقتی که در نگاه تو مقصد حرم شود پاگیر جاده می‌شود آن  دل که عابر است   با آب وتاب سینه‌ن گرم قل‌قل است کتری آب جوش که در اصل شاعر است   فنجان لب طلا پروخالی که می‌شود هر بار گفته‌ام نکند چای آخر است میثم داودی  *** فقط باید نشست رو به سوی قبله زانو زد تمام جاده را با پلک‌های خیس، جارو زد   نباید جز کریمان از کسی چیزی طلب کرد و نباید جز حسین بن علی بر هرکسی رو زد   به لبیکی که می‌گوییم می‌ارزد، که اینگونه برای یک زیارت این‌همه این سو و آن سو زد   نه‌نتها حرف من یا حرف تو، این رسم نوکرهاست! نباید با زهیر و جون و عابث ذره‌ای مو زد   چه آقایی؟ که خاک زیر پای زائرانش را شبیه مهر تربت می‌شود بر طاق ابرو زد   فقط باید به پایش اربا اربا شد، فقط دل را گره بر زخم‌های بی‌شمار اکبر او زد _                                     نسیم بارگاهت سنگ را هم می‌کُند عاشق غبار خاک پای زائرت طعنه به دارو زد   مرا هم راه دادی کربلا این وادی حیرت که از شوق حرم باید فقط هو هو و یاهو زد  مشترک از احسان معبودی، مهدی حنیفه و امیر سلیمانی  *** مثه جاده با حس خوب سفر دارم عاشقیو قدم می‌زنم   عجب حس و حالى عجب شوریه عجب خاطراتى رقم می زنم   جنون من از لطف چشم توئه خودت خواستى بیقرارت بشم   تو این سیل آشفته آروم شدم پریشونیه رمز آرامشم   تو آغوش باده نسیم بهشت پر از آسمونه هواى زمین   شبیه یه رؤیاس حال و هوام دوباره شدم زائر اربعین   مسیر عموداى نورانیه ستون تا ستونه امید فرج   با یه کوله غرق گناه اومدم به منزل رسیدم با یه بار کج   سلامٌ على ساکن کربلا سلام اى سر زخمى  تشنه‌کام   حالا روبروى ضریحت حسین نشستم بگیرم جواب سلام   توى اوج رویاى شیرین من تو قاب چشام صحن ارباب بود   پریدم دیدم کربلا نیستم چقد حیف این منظره خواب بود   دل شب توى خلوت بی‌کسى با اشکام فقط زار زدم عشقتو   اگه که نشد کربلایى بشم توى روضه‌ها جار زدم عشقتو   تب ناامیدىِ پرحسرتى توى بارون چشم مأیوسمه   که بغض نفس‌هاى جامونده‌ها مثه سردىِ آه افسوسمه   درسته واسه بی‌کسى دلم هواى حرم سرپناهه حسین   درسته نخواستى بیام کربلا آقا باشه هرطور صلاحه حسین   اگه که شکسته دلم راضیم دلم روشنه که منو می‌خرى   خوشم دیر یا زود آقاى من منو یه سفر کربلا می‌برى   به حق سه‌ساله به حق رباب به آلاله‌هاى شهید حسین   ایشالا که سال دیگه اربعین میام کربلا به امید حسین  محمدشمس *** چه کرده ‌ای که جهانی به تو یقین دارد؟ برای دیدنِ تو، شوقِ اینچنین دارد تو کیستی که به یادت پس از هزاران سال جهان، قیامتی از جنس اربعین دارد؟ سید مهران *** بدون چون و بدون چرا نمی‌ ماندند شبیه رود ، شبیه صبا ، نمی‌ ماندند چه کربلاست که عالم به‌ هوش می‌ آید پس از شنیدن چاووش‌ ها نمی‌ ماندند به التماس ، به خواهش ، به هر چه که می‌ شد خلاصه قافله می‌ رفت ، جا نمی‌ ماندند چقدر با سر زانو به کربلا رفتند از اشتیاق حرم روى پا نمی‌ ماندند فروختند النگوى نوعروسان را قدیم معطل این چیزها نمی‌ ماندند شب زیارتى اربعین ، دهاتى‌ ها به احترام تو در روستا نمی‌ ماندند . فقط دو مرتبه باید به کربلا بروى بدین طریق بفهمى چرا نمی‌ ماندند خدا نبود اگر این ” حسین ، حسین ” نبود و بندگان خدا ، با خدا نمی‌ ماندندعلی‌اکبر لطیفیان *** اربعین عشاق جان را نزد جانان می برند سر برای پیشکش دربار سلطان می برند هم سواره هم پیاده دل به جاده می زنند آبرو از هرچه عذر و هرچه هجران می برند مثل موسای کلیم الله تا وادیِ طور پا می روند و سودِ چندان می برند مرحبا به شیعیان و مردم اهل عراق که همیشه در قمار عشق آسان می برند اربعین به خانه هاشان در طریق کربلا با زبانِ التماس و زور ” مهمان ” می برند در تمام سال با نان جویی سر می کنند خدمت زائر ولیکن مرغ بریان می برند تربت و آب و غذای حضرتی که جای خود خاک پای زائران را بهر درمان می برند آب تاول های پای زائران هم برکت است باغبان هاشان برای باغ هاشان می برند پیر زن هایی که بی سرمایه و بی موکبند بار زائر را به روی دوش با جان می برند وای بر حال کسانی که برای زائران کیسه می دوزند و از این ناحیه نان می برند شمع می گِرید ولی خاکستر پروانه را به غنیمت بادها شام غریبان می برند یوسف پاره کفن ای یوسف پاره بدن خواهرت را کوچه و بازار و زندان می برند رضا قربانی *** آنگونه که حاجی ست در احرام پیاده من هم شده ام سوی تو اعزام پیاده طوفانم و می آیم و در حلقه ی عشاق بر خویش سوارم ولی از نام پیاده بر عرش سوارش بکنی روز قیامت هرکس طرفت آمده یک گام پیاده ای خاص ترین عام،می آیند دوباره خاصان طرفت در ملاء عام پیاده ای کاش بگویند که در راه حرم مرد یک شاعر ایرانی ناکام،پیاده زینب شده از ناقه پیاده که بیایند بر تسلیتش لشکر خدام پیاده زینب شده از ناقه پیاده که به هر حال باران شود از ابر سرانجام پیاده امروز ز ناقه اگر افتاد به سرعت یک روز ز ناقه شده آرام پیاده زانوی قدح بوده و بازوی پیاله هرجا که شرابی شده از جام پیاده از کرب و بلا رفته پیاده طرف شام تا کرب و بلا آمده از شام پیاده شامی که در آن از پس هفده سر بر نی خورشید شده بر سر هر بام پیاده ناموس خدا زینب کبری به زمین خورد تا بین خلایق شود اسلام پیاده مهدی رحیمی *** اربعین یعنی می‌آیم تا که تو تنها نباشی تشنه در کرب‌وبلا و کشته در صحرا نباشی مو پریشان و‌ پیاده، تشنه می‌آیم به جاده اربعین یعنی نباشم من اگر مولا نباشی کاش بودم در شمارت، کاشکی بودم کنارت تا چنین تنها میان خیل دشمن‌ها نباشی کاش بودم تیغ و خنجر، یا نه، تنها یک سپر، آه. تا که بی‌سر، تا که پرپر، ای گل زیبا نباشی کاش بودم مشک آبی تا در آن باران آتش اینچنین عطشان شهید ظهر عاشورا نباشی * ای دل واماندهٔ من، همره جاماندهٔ من اربعین آمد نبینم که دمی شیدا نباشی کاروان منزل به منزل، می‌رود بنگر به محمل آه مجنون! آه مجنون! غافل از لیلا نباشی جوهری از خون و ‌از غم ای دل من کن فراهم تا که صبح رست‌خیزان، باز بی‌امضا نباشی اربعین یعنی بفهمی‌کربلای آخرین را موسم لبیک‌گویی در صف دنیا نباشی اربعین یعنی که ای دل، در نبرد حق و باطل تو مبادا در رکاب مهدی زهرا نباشی * آخرین فرمان‌روای جاده‌های رفته در مه! گرچه در چشم زمانه هیچگه پیدا نباشی ای سوارِ بی‌قرارِ آخرین جنگِ هزاره! اربعین یعنی می‌آیم تا که تو تنها نباشی حسن صنوبری *** عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد سخت است راه عشق ولی ساده می‌برد پای پیاده آمدم و شوق وصل تو من را اگر چه از نفس افتاده، می‌برد دل‌های عاشقان جهان کربلای توست نام تو را هر عاشق آزاده می‌برد فریاد غربتت دل ما را تمام عمر با کاروان نیزه از این جاده می‌برد این جاده دیده قافلۀ اشک و آه را بر روی نیزه‌ها سر خورشید و ماه را دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی یک کاروان بنفشۀ بی‌سرپناه را آن شب که ماند یاس سه‌ساله میان راه یک لحظه برنداشته از او نگاه را در آخرین وداع غریبانۀ حرم دیده عبور خواهری از قتلگاه را. در باغ نیست غیر گل اشک و ارغوان داغی نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب برگشته سوی کرب‌وبلا باز کاروان با کاروان غربت از این جاده آمدیم ما را رسانده قافلۀ تو به آسمان حالا رسیده‌ایم. سحرگاه جمعه است عجل علی ظهورک یا صاحب امان» یوسف رحیمی *** با پای سر به سِیْر سماوات می‌رویم احرام بسته‌ایم و به میقات می‌رویم تا بارگاه قبلهٔ حاجات می‌رویم قسمت اگر شود به ملاقات می‌رویم میقات ما حسین، ملاقات ما حسین زانو زدیم پیر و جوان بر زمین تو ما حلقه بسته‌ایم به دور نگین تو ما را کشانده است کجاها طنین تو افتاده‌ایم در گذر اربعین تو ای واژه واژه نام تو صد ماجرا حسین ما چون کبوتران حرم پر شکسته‌ایم از آشیان گذشته و از خود گسسته‌ایم چون صیدهای زخمی در خون نشسته‌ایم یعنی که دل به لذت دیدار بسته‌ایم مرهم حسین، صبر حسین و شفا حسین ای جان شرحه شرحه بگو ماجرا چه بود راز به خون تپیدن خون خدا چه بود آن جوشش صدای تو در کربلا چه بود دادی بها به خون خودت، خون‌بها چه بود ای خون پاک تو، همه‌دم خون‌بها حسین با بادها بگو که هوایم هوای توست با نای‌ها بگو که نوایم نوای توست بغضی که در تلاوت در خون رهای توست سودای آتشی‌ست که بر خیمه‌های توست ای تا ابد، نوای من بی‌نوا حسین گل‌زخم‌ها شکفته شده روی پیکرت چون کعبه فوجِ تیغ گرفته‌ست در برت بعد از تو دشت، یکسرإِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت» بالا سرت، بلند سرت، تا خدا، سرت بر ما چه رفته است به شوق تو یا حسین» ابراهیم قبله آرباطان *** ای سمت خود کشانده خواص و عوام را دریاب این پیاده نظام را هر کس سلام داد تو را در سفر، گرفت در موکب نخست، جواب سلام را از دست خادمان تو نوشید هر که چای یکجا چشید لذت شُرب مدام را گفتم که السلامُ عَلی مَن بَکَتهُ…» برد اشک علی‌الدوام ، قوام کلام را ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش» ما قابلیم نوکری این امام را پای پیاده آمدم و روی من سیاه! پای نیستم این چند گام را با دست خالی آمدم و روی من سیاه! چیزی نبود قابل عرض این مقام را مصراع آخر است، رسیدیم کربلا باید چه کرد این همه حُسن ختام را؟ محمدحسین ملکیان*** هوا پر شد از عطر نام حسین به قربان عطر پراکنده‌اش چه سرمست و شورآفرین می‌رود ی به دیدار فرمانده‌اش هوایی شدم، مقصدم کربلاست کجا از همین سرزمین بهتر است؟ برای رسیدن به آغوش تو هوای خوش اربعین بهتر است چه باکی‌ست از پای تاول زده به عشق تو طی می‌شود این مسیر نمانده‌ست چیزی به کرب‌وبلا امیری حسینٌ و نعم الامیر غریبم به آغوش تو دلخوشم اسیرم به عشقت شدم مبتلا در این روزها آرزویم شده فقط کربلا کربلا کربلا مرا مادرم از همان کودکی به شیرینی نام تو شیر داد پدر با خودش برد هیأت مرا به من مهر و سربند و زنجیر داد دلم خوش به داروی دیدار توست حبیبم حسین و طبیبم حسین غریبانه در کربلا خفته‌ای نگاهی به من کن، غریبم حسین قدم می‌گذاری به صحن بهشت به یاد شهیدان والامقام بگو با دلی عاشق و بی‌قرار به لب‌های عطشان مولا سلام ناصر حامدی*** شعر کودک و نوجوان: هفتاد و دو مسافر لب‌تشنه هفتاد و دو کبوتر خونین‌بال نوزاد و نوجوان و جوان و پیر در خاک و خون تپیده ولی خوشحال یک روز کوه ظلم و ستم خم شد در پیشگاه عزت و مردی‌شان یک علقمه، قصیدۀ خون خواندند با خنجر بریده، لب عطشان یک اربعین حماسه و زیبایی خورده به تار و پول زمان پیوند هر قطره خونشان که چکید آن روز خون‌برگ‌های دفتر تاریخند زهرا داوری *** (شعر کودک و نوجوان) اربعین شد اربعین اربعین یعنی چهل پرچمی دارم به دست غصه ای دارم به دل   اربعین شد اربعین عطر عاشورا رسید چون چهل روزی گذشت از شهادت از شهید   اربعین یادی کنیم از حسین (ع) و خواهرش (ع) از عطش از تشنگی از علی اصغرش   چون شقایق  ،داغ ما باقی و پنهانی است در محرم چشم من ابری و بارانی است مهدی وحیدی صدر *** (شعر کودک و نوجوان) کاروان آفتاب در میان راه بود این چهل شبانه روز اشک بود و آه بود   بچه های بی پناه خار و سنگ و رد زخم در جواب آب آب ! تشنگی و زور و اخم   اشک کاروان چکید قطره قطره بر زمین خاطرات زنده شد باز روز اربعین منیره هاشمی سایت ادبی شهید رابع استهبان

keyboard_arrow_up