قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

سخن فیلسوفانه

گزیده سخنان حکیمانه و فیلسوفانه / پژوهش و نگارش لیلا معتمد (کولیوند)

جملاتی از کتاب گزیده سخنان حکیمانه و فیلسوفانه پژوهش و نگارش : لیلا معتمد (کولیوند) - انتشارات قلم اعظم با همکاری انتشارات هاویر - چاپ اول 1397»خرد ابزار توانایی است و خردمند با فر دانش و اندیشه پاک خویش می آفریند . او زایشگر رخدادهای امروز و فرداهاست . حکیم ارد بزرگ  دانشمند کسی است که بکوشد تا درد و رنج خود را بکاهد . ویکتور هوگو سه چیز برای شاد بودن حیاتی است : کاری برای انجام دادن ، کسی برای دوست داشتن و امید به فردایی بهتر . ادیسونآرامش پیامد اندیشیدن نیست ، بلکه آرامش نیندیشیدن به گرفتاری ها و چالش هایی است که ارزش اندیشیدن ندارند. گوته مادر با دستی گهواره و با دستی عالم را تکان می دهد . ناپلئون بناپارتمادر مایه زندگی است . لئو تولستوی هیچ انسانی نمی تواند در زندگی خود ، مهری ژرف تر ، پایدارتر و راستین تر از مهر مادر خود بیابد. بااک زن ، مرد را به چشم خود می سنجد ولی مرد ، زن را با عقل خویش . الکساندر دومان یار مردان جوان ، رفیق مردان کامل و دایه پیرمردانند . فرانسیس بیکن آوازه مهربانی از هر سنگ نگاره ای ماندگارتر است . حکیم ارد بزرگ تحت هر شرایطی ازدواج کن ، اگر زن خوبی گیرت بیاید ، سعادتمند خواهی شد ؛ اگر زن بدی گیرت بیاید ، فیلسوف خواهی شد. سقراط 

اینم حال من

زرت وزرت مینویسم ،پاک میکنمیکی نیست بهم بگه مردحسابی یا بنویس یا ننویس،زرت وزرت مینویسم پاک میکنمدیونگی شاخ ودم دارهاگه زندگی وسرنوشت هم میشد هرچی دوست نداشتیم پاک کنیم،، نچ زندگی بیخودی میشد،فکرشوبکناما تابیایی یه اشتباه وتوزندگی پاک کنیم جررررررررررررمیخوریماپ کنم تا این وپاک نکردم،فیلسوفانه نوشتم،خوشمان امد 

وداع جان داده است.

حدس می زنم همه چیز دیگر تمام شده باشد. جایی برای جبران نیست.شرایط هیچ کدام از ما به آن چه که بود باز نمی‌گردد. از این آرزو که برای همیشه کنار هم باشیم گذشته‌ام. نه فقط زندگی‌ها و مشغولیت‌هامان دیگر با هم نمی‌خواند، می‌خواهد ازدواج کند و کسان دیگری را بیشتر از من دوست دارد، به نظرم سبکبالی فیلسوفانه‌اش را هم یک جایی در این چهار سال گم کرده. دلم برای عدالتفر می‌سوزد، قلب زیبایی دارد. اگر چه تفاوتهامان بسیار باشد، اما تنها دیدنش چیزی را در من آتش می‌زند. از دیدن داستانگو هم خوشحال نمی‌شوم. همه چیزشان مثل من و الهه پیش می‌رود با این تفاوت که هر دو تیزتر و قوی‌تر از ما هستند و البته نیمه‌ی درونگرای آن‌ها المپیادی نشد. دردناکتر هم هست: هر دو دانشجوی یک دانشکده‌اند. چرا آدم‌ها تنها هستند؟ ایمانم که ضعیفتر شد، احساس تنهایی هم قوت گرفت. خسته شده‌ام، از بعض‌هایی که می‌شکنند و شانه‌هایی که می‌لرزند اما هیچ اشکی همراهیشان نمی‌کند. در عوض، رهایی و گنگی دیگری کشف کرده‌ام که مثل حال بعد از گریه باشد: کم خوابی. یک بار غزل ابراز تعجب کرد از تعداد زیاد آشناهایم در سطح دانشگاه. حق نداشت. شناختن‌هایی بی‌عمق، بدون جوی احساس نزدیکی، سنگ‌هایی که حتا امواج دایره‌ای هم روی سطح آب به جا نمی‌گذارند. چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب و اندر آب بیند سنگ/ دوستان و دشمنان را می‌شناسم من/ وای اما با که باید گفت این، من دوستی دارم/ که به دشمن باید از او التجا بردن. کسانی که نه دوستند نه دشمن، شاید مرغابی‌هایی که تنها تصویر گذرشان در آب می‌افتد. انسان چه قدر بیچاره است! *** با شما هستم از سایت دانشگاه، بعد از سوختن کامپیوترم و از دست دادن اینترنت در دانشگاه! زندگی راحت‌تر از این هم می‌توانست باشد؟ :/

صداقت - شفافیت - نقاب

امروز داشتم در اینستاگرام تصاویر به روز شده کسانی که در لیست فالوورهام هستن رو نگاه میکردم و بالطبع لایک هم میکردم و یک لحظه به این فکر کردم که چرا آدمها یا بهتر بگم اغلب آدمها ترجیح میدن وقایع عالی زندگیشون رو به نمایش بگذارن و نه اون بخشهای تاریک رو. همه لباسها شیک- همه فضاها شیک- همه لبخند بر لب و خوشحال. من حتی پست یکی از نزدیکترین دوستام رو هم دیدم که البته باعث تعجبم شد چون دوست من هیچ علاقه ای به فست فود نداره و همیشه خودش غذای خونگی میپزه ولی در پیجش کلی عکس از غذاهای فست فودی دیدم که درحال خوردنشونه و به نظر خیلی هم راضیه. دایرکت زدم بهش که: خدا رو شکر تو هم به غذاهای فست فودی رو آوردی. به ثانیه ای نکشیده جواب داد: نه بابا تو که منو میشناسی لب به فست فود نمیزنم اون عکسا صرفا فیگوره که خب بهم نگن امّل.البته فکر نمیکنم کسی که دنبال غذای سالم خونگی باشه اسمش امّل باشه ولی خب شاید هنوز خودش اینطوری فکر میکنه.بعد براش نوشتم خب عکس فیگوری با غذاهای خونگی خودت بذار اتفاقا خیلیها اینکارو میکنن هم میتونی راحت باهاشون فیگور بگیری هم به فالوورات آموزش هم بدی.برام نوشت: اوه فکر کنم دیگه خیلی چیپ بازیه.من نمیگم که چرا مردم شاد هستن یا در لباسهای شیک هستن یا در جاهای عالی یا فلان رستوران یا. من میگم که خب همیشه که آدما در اون شرایط عالی نیستن مثلا تو خونه آدم لباس راحتی تنشه خب چه اشکالی داره که اون وضعیتها رو هم با بقیه به اشتراک بذاره البته این حرکت رو من در بسیاری از سلبریتیهای هندی و هالیوودی و اروپایی دیدم به غیر از سلبریتیهای ایرانی که اگر هم باشه خیلی کمه.من خودم اتفاقا جزء همین آدمایی هستم که فقط بهترینام رو عرضه میکنم درحالیکه سه سال پیش که به طور کامل داغون شدم و قشنگ دیدم قلبم شکست که نه خرد شد خرد خاکشیر باز همون لبخندهای مسخره رو میزدم و موهام رو از ته تراشیدم و. باز هم وقتی میخواستم یه عکس با کله کچلم در اینستا بگذارم با کلی لبخند و نمایش حال خوب بود و کپشنهای فیلسوفانه تا همه فکر کنن من یک آدم کاملا نرمال منطقی هستم و دارم از لحظه به لحظه زندگیم لذت میبرم و حتی به دیگران هم کلی نصیحت میکردم که آن زندگی ارزش غصه خوردن نداره و .اما میدونین نتیجش چی شد؟ من هنوز بعد از سه سال یه آدم داغون هستم با این تفاوت که موهام بلند شده فقط همین!        

تیزهوشان

شنیدن اپیزود تیزهوشان از رادیو مرز من رو برای نوشتن این پست ترغیب کرد. در حال حاضر که اینترنت تعطیله، سر فرصت لینک پادکست رو می‌ذارم.   من تمام عمر با کمبود اعتماد به نفس دست و پنجه نرم کردم، هنوز هم همین هستم. بذارین منظورم رو شفاف‌تر بگم: من تمام عمر اگر قرار بود وارد جمعی ناآشنا بشم، فکر می‌کردم بقیه افراد از من خفن‌تر هستن و من از همه پایین‌ترم و باید مراقب باشم که لو نره. قسمت آرامش‌بخش ماجرا این هست که می‌دونم افراد زیادی مشابه من هستن و قسمت ناراحت‌کننده، از دست دادن چندین و چند فرصت. به مرور زمان یاد گرفتم از مشکلاتم فاصله بگیرم و از دور سعی کنم یه الگو تو رفتارم پیدا کنم که علتِ ایجادِ اون‌هاست. بعد از شنیدن این پادکست خیلی فکر کردم، خیلی زیاد. یه قطعه دیگه از پازل، ناراحتی‌هام از محیط کار بود. خاطرات دوران مدرسه رو نشوندم کنارشون و یه الگوی جدید کشف شد!   11 سالگی و ورود به فرزانگان، اولین افت شدید اعتماد به نفس رو با خودش به ارمغان آورد. من دیگه بهترین نبودم! نه تنها که بهترین نبودم، بلکه پررویی لازم برای جلب توجه سر کلاس و جذب رفیق رو هم نداشتم. افت درسی شدید برای بچه‌ای که تا اون موقع بدون درس خوندن متن کتاب‌ها رو سر کلاس حفظ شده‌بود و با مقوله‌ی تلاش غریبه بود، شوک بزرگی بود؛ اون هم تو محیطی که هم‌سن و سالانش درس‌های اول راهنمایی رو برای آزمون ورودی جویده‌بودن. خوب یادم هست همون سال شایعه شده‌بود قراره تو شهرمون زله بیاد و من چندان اضطرابی نداشتم، چون اگر می‌مردم این رنج بزرگ تموم می‌شود! یک سال طول کشید تا به خودم بیام و بفهمم باید درس بخونم. سال دوم راهنمایی من متفاوت بودم، خیلی متفاوت. نمره‌های خیلی خوب و بعضا تاپ کلاس. پرتلاش، خوشحال‌تر و البته هنوز خجالتی و غیراجتماعی.   من 7 سال تو اون محیط درس خوندم، بارها و بارها زجر کشیدم تا متوسط نباشم ولی همچنان رضایت‌بخش نبود. اصلا و ابدا مخالف سمپاد نیستم، به نظرم برای شخصی مثل من آورده‌های بیشتری داشت نسبت به بدی‌هاش. ولی فکر می‌کنم نباید از این بخش صرف نظر کرد. بخش اعظم فشار روانی که من تحمل می‌کردم، از نبودِ توانایی برقراری ارتباط و ابرازِ خودم بود.   دانشگاه اهمیت این موضوع رو برای من مشخص کرد. اونجا می‌دیدم که دختری که ارتباطات بهتری داره ولی هوش پایین‌تر، بسیار بسیار موفق‌تر و خوشحال‌تر زندگی می‌کنه. دستاوردهای دوران مدرسه‌ی من چه اهمیتی داشت وقتی همیشه ساکت بودم مگر حرف احمقانه‌ای بزنم؟ آنچنان افتی رو تو دانشگاه تجربه کردم که هنوز هم جاش درد می‌کنه.!   برسیم به الان. من قبل از کار جدیدم دو سال تو یه شرکت دیگه کار کرده‌بودم. شرکت سابق کلکسیونی بود از آدم‌های بسیار بسیار موفق از نظر تحصیلی که در کمال تعجب من بین اون‌ها اجتماعی محسوب می‌شدم. اون محیط ذهنیت درستی در من شکل داد: "تو هنوز تو برنامه‌نویسی خیلی معمولی هستی و باید تلاش کنی." محیط کار جدیدم کاملا برعکس هست. همکارانم اکثرا دانشگاه‌های معمولی درس خوندن و هوش متوسطی دارند. تو واحدی که من هستم دو نفر دختر هستیم و تعداد بسیار بیشتری مرد. دختر دوم -بهش بگیم نازفر- رزومه علمی پایین‌تری نسبت به من داره، غیراجتماعی هست، ظاهر و تیپ متوسطی داره و مهم‌تر از همه برنامه‌نویس معمولی‌ای محسوب می‌شه.   از روز اول توجهاتی که به نازفر می‌شد برای من تعجب‌آور بود. "چرا؟ اون که خیلی معمولیه!" اما الان تا حدودی می‌تونم مساله رو تحلیل کنم. نازفر تو یک محیط متوسط رشد کرده، محیطی که توش دیده شدن و بهترین بودن زحمت زیادی رو نمی‌طلبیده، این محیط تصویر موثر بودن رو در ذهن اون شکل داده. گاهی با ژست فیلسوفانه تحلیل‌های آب دوغ خیاری می‌کرد، تو اظهار نظراتش ارجاع می‌داد به یه مقاله‌ی نامعلومی که خونده، حرف‌های متضاد می‌زد و هزاران مورد دیگه که واقعا روی مخ من بود. از اون بدتر صحبت از افتخارات علمی که به نظر من مضحک‌ترین رفتارش بود. امشب اما مساله حل شد، فکر می‌کنم از فردا باهاش چالش کمتری داشته باشم! چقدر تاثیر محیط روی ما زیاد هست، این خوبه یا بد؟

با تاخیر به مناسبت ۱۳ آبان و البته همراه با اندکی تفصیل

♨️بیانات استاد فلاح شیروانی در کانال ایتا : ما از فلسفه و امثال این آموزه‌ها توقعمان این است که جهان معنایی ما را تغییر بدهند. به خصوص اگر تغییر جهان معنایی را از زاویه‌ی یک فعل به او نگاه بکنیم در ناحیه‌ی افعال هم تقریباً کار بزرگی است و نظیر ندارد. یک مقدارصریح‌تر بگویم، فلسفه می‌خوانیم که روی رفتارمان هم تأثیر بگذارد. من اگر واقعاً یک فهم متعالی پیدا بکنم، کاملاً رفتار من را به انضباط می‌کشد. این کاملاً واقعیت دارد. یعنی به تدریج دست و پای من را هم جمع می‌کند و می‌برد در دنیای جدید. به تعبیری انسان را از ناحیه سرش می‌شود به این طرف و آن طرف کشید. شما زمانی که او را از ناحیه‌ی سر و سینه بکشید، دست و پای او هم می‌آید، رفتار او هم کاملاً تغییر می‌کند و متناسب می‌شود. نکته‌ی دوم اینکه در فلسفه غایت رشدی که به دست می‌آوریم، یک فهم الهی و توحیدی است. طبیعتاً رفتار مترقی که به دست می‌آید، رفتار توحیدی است. رفتار توحیدی اعم از جنبه‌های تنزیهی و تشبیهی است.  یعنی اگر فلسفه خیلی خوب اتفاق بیفتد خیلی خوب هم اثر بگذارد، ما را باید شبیه آقا رسول اکرم(ص) بکند. شبیه آقا امیر المؤمنین(ع) بکند. ما مسیر دیگری که نمی‌خواهیم طی بکنیم. امیدمان این است که اگر این کارها را داریم می‌کنیم، شباهت‌هایمان به این حضرات بیشتر شود. فاصله‌هایمان با این حضرات کمتر بشود.  شاید کسانی که به این معارف دسترسی ندارند باید مسیر دیگری را طی بکنند. ولی مسیر منتخب ما این است. ما نهایتاً باید مانند آقارسول اکرم(ص) بشویم، مانند آقا امیر المؤمنین(ع) بشویم. که چه کار کنیم؟ ایشان چه کار کرد؟ در اُفتادند و صف‌بندی‌هایی درست کردند، سمت و سوی اجتماعی درست کردند، همه برمبنای توحید بود. با طاغوت زمان خودش درافتاد، اساسی هم درافتاد. یک لحظه هم کوتاهی نکرد ایشان. هیچ کوتاهی و تردید در ایشان ندیدند. آقا امیر المؤنین(ع) هم همین طور، فرزندان ایشان هم همین طور، همسر ایشان هم همین طور بود، همه‌ی متعلقات ایشان، شیعیان ایشان هم همین طور بودند. هر جا هم[که شیعیان] تردید کردند، در روایتی نقدی به آن‌ها وارد شد که چرا اینجا کوتاه آمدی؟ نکته‌ی بعدی اینکه تلقی ما از انقلاب اسلامی ‌همین رفتار توحیدی است، همین رفتار توحیدی که از آقا امیر المؤمنین(ع) مشاهده کردیم و امید داریم از آقا امام زمان(عج) مشاهده بکنیم. تلقی ما این است که ایشان یک مصلح بزرگ جهانی است و همین درگیری‌ها را راه می‌اندازد. اگر ما به سمت ایشان هستیم، رفتار ما بایدیک شباهتی داشته باشد. تلقی ما از انقلاب یک حیات توحیدی است.  این انقلاب فهم شده، بعد القا شده و مورد استقبال قرار گرفته و الآن ما سر سفره‌ی این انقلاب هستیم. خیلی حادثه‌ی بزرگی است به خصوص در سمت‌و‌سویی که الآن بشر در جهان گرفته است. یعنی در جامعه‌ی بین‌المللی که ما الآن داریم مشاهده می‌کنیم، انقلاب اسلامی‌ با این جوهره و معنایی که دارد، خیلی حادثه‌ی بزرگی است. یعنی حتی با زاویه فیلسوفانه هم که نگاه بکنیم، فلاسفه همه باید غش بکنند که این حادثه اتفاق افتاده است. عرض من این است که شما در این مسیر، وقتی قبله این باشد، اگر شروع کنید به معماری کردن، واقعاً در دنیای امروز چقدر موفق هستید؟ یک نمونه همین داستان سیزده آبان که روز مبارزه با استکبار است. همین را که کلی شعور در آن است، اگر بنا باشد بقیه چیزها را در ایران حذف کنید، هر چه که در ایران داریم را حذف کنید، اصلاً خود اسم ایران را هم حذف کنید، یک کشور جهان سومی‌که چندصد سال به او ظلم شده است. فقط این را در نظر بگیرید؛ فقط اگر بنا بود که ما بر اساس یک شعور مترقی و درک واقعیت‌های حیات بشر که کِی به کِی دارد ظلم می‌کند و. ما فقط یک رفتار ملی تولید بکنیم، واقعا چقدر موفق بوده‌ایم؟ همین قضیه[13 آبان] را شما بخواهید در یک کشور دیگر پدید بیاورید، چقدر موفق هستید؟ الآن همه‌ی ما می‌دانیم که در تمام شهرهای ایران این تظاهرات هست. حالا یک جایی سردتر است و جایی یک مقدار گرم‌تر. به این توجه کنید که چقدر هزینه شده و چقدر معنا به خورد این حادثه رفته است. ما که مفت و مجانی تظاهرات رفتیم و آمدیم! اصلا[این حرکت] نهادینه شده، یک عده زحمت هایش را کشیده اند.  انصافاً جدی عرض می‌کنم و واقعا درخواست دارم نمی‌خواهم صرفاً انجام وظیفه کرده باشم. واقعا درخواست دارم که به این قضیه نگاه کنید، این واقعا خیلی نعمت است. به این فکر کنید.

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(35) زندگی خواب ها: بی پاسخ-1

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(35) زندگی خواب ها: بی پاسخ-1 شعرِ بی پاسخ»، آخرین شعرِ کتابِ دوم سهراب، شاید پاسخِ تلاش اش برای شناخت هستی اش در خواب و بیداری بوده باشد. پرسشِ اصلی اش این است: پس من کجا بودم؟همین پسِ» نتیجه گیری نشان می دهد که این پرسش برآمده از مقدمات و پرسش های دیگری است. البته، معمولاً با پس» باید آدم به پاسخی برسد نه به پرسشی دیگر. بنابراین، چاره ای نداریم جز این که آن پرسش ها و این پرسشِ نهایی را برای همیشه بی پاسخ قلمداد کنیم، همان کاری که خودش کرده است:   بی پاسخ در تاریکی بی آغاز و پایاندری در روشنی انتظارم رویید.خودم را در پس در تنها نهادمو به درون رفتم:اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.سایه ای در من فرود آمدو همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.پس من کجا بودم؟شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشتو من انعکاسی بودمکه بیخودانه همه ی خلوت ها را بهم می زدو در پایان همه ی رؤیاها در سایه ی بهتی فرو می رفت. من در پس در تنها مانده بودم.همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،در گنگی آن ریشه داشت.آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟ در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بودو من در تاریکی خوابم برده بود.در ته خوابم خودم را پیدا کردمو این هشیاری خلوت خوابم را آلود.آیا این هشیاری خطای تازه ی من بود؟  در تاریکی بی آغاز و پایانفکری در پس در تنها مانده بود.پس من کجا بودم؟حس کردم جایی به بیداری می رسم،همه ی وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:آیا من سایه ی گمشده ی خطایی نبودم؟ در اتاق بی رونعکاسی نوسان داشت.پس من کجا بودم؟در تاریکی بی آغاز و پایانبهتی در پس در تنها مانده بود. اغلب انسان تا وقتی که طرز نگاهش و فکرش مشکل نداشته باشد مشکلی ندارد. شاید به جای اغلب» باید گفت که همیشه این طور است. یعنی حتی وقتی که آدم مشکلی مادی و مالی هم دارد، این طرز نگاهش به موقعیت اش است که مشکل زا است و وضعیت اش را بحرانی تر می کند. اگر به قولِ سعدی برِ عارف غم و شادی تفاوتی نداشته باشد تا جایی که از غم نیز شاد شود، دیگر چه غم و غصّه ای باید داشته باشد؟  پاسخِ عارف به پرسش هایش از طرز نگاهش به هستی است که در گفتار و رفتارش نیز دیده می شود. عارف پاسخِ پرسش هایش را در او» یافته است. می گوید: ساقیا باده بده شادی آن کاین دم از او»ست. می داند که او»یی وجود دارد و وجودِ خودش و غم و شادی اش از-دَم از دَم اوست. عارف با چنین نگاهی به هستی، به جای بی پاسخی به بی پرسشی می رسد. کاری به این نداریم که او الکی خوش است یا نه. مهم این است که او حالا به خیالِ خودش و امثال خودش مشکلی ندارد و حالش چنین حالی است. اما، سهراب در چه حالی است؟ او هنوز نمی داند وجودش از چه دَمی است. هر چند آغازِ شعرِ بی پاسخ»اش نشان می دهد که اُمیدوار است به پاسخی برسد، سرانجامِ کارش به بهتی ختم می شود که حاکی از نااُمیدی اش از دستیابی به هر گونه پاسخی برای پرسش هایش است. نخست می گوید:  در تاریکی بی آغاز و پایاندری در روشنی انتظارم رویید. تاریکی» به همان جهلی برمی گردد که پرسش برانگیز است. بی آغاز و پایانی»اش نیز نشان می دهد که مطلق» است. تاریکی و جهلِ مطلق نبایستی مشکل ساز باشد. همیشه آن چیزِ کوچک و کمی که آدم می داند باعث می شود دچار مشکلِ بزرگ و گرفتار پرسش های زیاد شود. مشکل رنه دکارت از اینجا شروع شد که فهمید که می اندیشد، پس هست. تاریکیِ مطلق برای او وجود نداشت؛ اگر هم داشت، با کشفی که کرده بود به نوری رسیده بود. سهرابِ جوان هم ادعا می کند که دری در روشنی انتظارش رویید. او متأسفانه فعل روییدن» را خیلی شاعرانه و نه فیلسوفانه، به بازی گرفته است. این که در» به جای باز شدن» در روشنی انتظارش روییده است فقط حسّآمیزی بی مقدمه و بی سرانجام و بی احساسی است که در ادامه ی شعر نیز هیچ نشان و تأثیری ندارد. اما، حرفِ اصلی راوی را باید از روشنی انتظار»ش خواند. فرقِ روشنی انتظار» با انتظار روشن» در این است که در اولی این انتظار است که روشنی می دهد، هر چند معلوم نیست که چه جوری، در حالیکه در دومی مشخص است که خودِ انتظار به دلیل ماهیتی که دارد روشن» است و در نتیجه اُمیدبخش. فرد منتظر می داند که منتظرِ چیست. بنابراین، در درونِ تاریکِ سهراب دری باز شد و نوری فکرش را روشن کرد.        خودم را در پس در تنها نهادمو به درون رفتم:اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد. در واقع، می خواهد بگوید که از بخش تاریک و بی فکرِ وجودش بیرون رفت و وارد آن بخشی شد که با روشنی اش می توانست به وجودش بیندیشد. این بخشِ روشن نیز برای او بی روزن است. همین بی روزنی باعث شد که پرسش هایی فکرش را مشغول کند. در حقیقت، تا وقتی که نگاهش تاریک و تهی بود، پرسشی در کار نبود. اصلاً، خودش هم نبود زیرا از وجودِ خودش نیز بی خبر بود. کِی و چگونه از وجودِ خودش آگاه شد؟ می گوید: سایه ای در من فرود آمدو همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. ادامه ی شعر نشان می دهد که این سایه از آنِ خودش است. سایه ای که او از آن صحبت می کند دارای ویژگی هایی است که فروید و یونگ و افلاطون و خیلی های دیگر را با هم در ذهن او جمع کرده است. جوری او را گیج کرده است انگار چند نفر با عقاید متفاوت دارند در سر او بر سر ماهیت او و سایه اش بحث می کنند و دعوا می گیرند. او کِی به وجودِ این سایه پی بُرد؟از وقتی که در نور قرار گرفت و سایه ی خودش را دید به وجودی یا وجودهایی از وجودِ خودش پی برد. البته نه آن سایه ای که بیرون از خودش شکل گرفته بود، بلکه آن سایه ای که در خودش فرود آمده بود. وجودِ آن سایه ای را هم که در بیرون بود با درک سایه ی درونی اش می توانست حس کند. حالا دو تا شده بود: سایه ی ناشناس و منِ آشنا. این سایه باعث شد که آن منِ آشنا را گم کند، یعنی متوجه شد که آن به اصطلاح آشنا را هم نمی شناسد. هر چه را که از خودش می دانست با وجودِ سایه ای که شبیهِ خودش بود فراموش کرد. حالا، اگر می خواست خودش را بشناسد. باید سایه اش را می شناخت. شاید فکر کنید که این قضیه را من پیچیده تر از آنی که هست کرده ام، در صورتی که بدون این پیچیدگی یا گرهی از این دست، سهراب گرفتار هیچ پرسشِ بی پاسخی نمی شد. نخستین و اصلی ترین پرسش از همین جا آغاز شد: پس من کجا بودم؟ یعنی اگر من این سایه ام که حالا در سمتِ روشن در هستم، پس آن کسی که در تاریکی و در پسِ در گذاشته ام کیست؟ این منِ سایه که شاید منِ حقیقی ام باشد پیش از این کجا بود؟  شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشتو من انعکاسی بودمکه بیخودانه همه ی خلوت ها را بهم می زدو در پایان همه ی رؤیاها در سایه ی بهتی فرو می رفت. سهراب با اندیشه ای افلاطونی به این نتیجه می رسد که این سایه ای که دارد در حقیقت انعکاسِ آن من»ی است که در جای دیگری است که چون از این یکی دور است به نظر می رسد که در آنجا گم شده است. این جستجوی بیخودانه ی همه ی خلوت ها برای رسیدن به آن منِ گمشده است. رؤیاها»ی سهراب همان درهایی است که در آن سوی بیداری به رویش باز می شود. سهراب با این حلقه سعی می کند این شعر را نیز به موضوعِ زندگی خواب ها» وصل کند. سهراب در درونِ رؤیاهایش به سایه و انعکاسی از وجودِ خودش می رسید که او را در سایه ی بهتی فرو می برد، زیرا نمی توانست بفهمد که کدام سایه و کدام اصل است. شاید هم هیچکدام از این دو تا اصل نبود. می گوید: شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت». با چنین نوسانی گاهی سایه ای از خودش را در رؤیا و گاهی صورتی از خودش را در بیداری می دید که شاید هیچکدام آن منِ حقیقی اش نبود.  ادامه دارد

کتاب جنگ و صلح شاهکار تولستوی

      کتاب جنگ و صلح تولستوی      1 - آناپاولونا در میان گفتگو از اوضاع ی آتشی مزاج شده گفت : امپراطور مهربان و بزرگوار ما باید بزرگترین نقش را در جهان ایفا نماید . او باندازه ای پرهیزگار و شریف است که خداوند هر گز تنهایش نخواهد گذاشت و سرانجام رسالت تاریخی خود را انجام خواهد داد . و افعی نه سر انقلاب را که اینک به صورت وحشتناکتری در وجود این آدم کش و تبه کار بی دین خود نمائی می کند سرکوب خواهد کرد . ما باید این جهاد دینی را پیش ببریم . »       2 - آناپاولونا وحشت زده پی یر را نگه داشته گفت :      راستی با موریوی کشیش آشنا هستید ؟ او آدم بسیار جالبی است .      آری ! راجع به نقشۀ صلح جاویدان او مطالبی شنیده ام، این نقشه بسیار جالب ، اما احتمال اجرای آن بسیار اندک است . »      3 - آناپاولونا از کشیش ایتالیائی پرسید که چگونه آب و هوای پطرزبورک را تحمل می کند ؟ نا گهان چهرۀ کشیش تغییر کرد و با قیافۀ ساختگی و شیرین و اهانت آمیزی که ظاهرا در مکالمه با ن خود به خود می گرفت، گفت : عقل و فرهنگ این اجتماع مخصوصا اجتماع ن که سعادت پذیرفته شدن در ان نصیبم شده باندازه ای مرا شیفته و مجذوب ساخته است که هنوز فرصت اندیشیدن در بارۀ آب و هوا را نداشته ام . »      4 - شاهزاده واسیلی وقتی از کنار پی یر می گذشت، دست اورا گرفت و رو به جانب آناپاولونا کرده و گفت : این خرس را برای من تربیت کنید ! الان یک ماه است که در خانۀ من زندگی می کند و امشب اولین بار است که اورا در یک اجتماع می بینم، هیچ چیز بیش از اجتماع ن عاقل برای مردان جوان ضروری و لازم نیست . »      5 - آناپاولونا می گفت : راستی عقیدۀ شما ( شاهزاده خانم در و بستکایا ) راجع باین آخرین کمدی تاجگذلری در میدان چیست ؟ و در بارۀ کمدی جدید مردم لوک وژن که می خواهند تقاضا ها و آمال خود را به مسیو بناپارت معروض دارند چه عقیده ای دارید ؟ حالا دیگر مسیو بناپارت روی تخت سلطنت می نشیند . آمال و ؛رزوهای ملل را اجرا می نماید ! راستی که شایان ستایش است ! نه ، این وضع آدم را دیوانه ( میکند ) چنین به نظر می رسد که تمام مردم جهان عقل خود را از دست داده اند . »      6 - پی یر گفت : اعدام دوک انگیسکی از لحاظ ی ضرورت داشت و من مخصوصا عظمت روح ناپلئون را در آن می بینم که از قبول مسئولیت این عمل بهیچ وجه نهراسید . آناپاولونا آهسته و وحست زده گفت : پروردگارا ! شاهزاده خانم کوچک کارش را پیش کشید و تبسم کنان گفت : چه گفتید ؟ مسیو پی یر ! شما تصور می کنید که در آدم کشی عظمت روح وجود دارد ؟ »      7 - پی یر از بالای عینک پیروزمندانه به مستمعین نگریسته پریشان حال گفت : من باین جهت این سخن را می گویم که بوزینه ها از دست انقلاب گریختند و مردم را بدست هرج و مرج سپردند و تنها ناپلئون قدرت بزرگ انقلاب و غلبه بر آنها را داشت وباین جهت نمی توانست برای رفاه و سعادت جامعه در کشتن یک نفر درنگ و تحمل کند . »      8 - شاهزاده اندره به پی یر گفت که : تو دست و پای خود را به زنجیر عشق و علاقۀ زنی ببندی، همیشه چون زندانیان در کنده و زنجیر خواهی بود، و آزادی خود را از هر حیث از دست خواهی داد . »      9 - شاهزاده دریافت که مانند شب نشینی آلت شرر رهائی از دست آنامیخالبلونا دشوار است و گفت : آنامیلخابلونای عزیز ! آیا این ملاقات برای او دشوار نیست ؟ بهتر است تا شب صبر کنیم . دکترها بحرانی پیش بینی کرده اند .       شاهزاده ! اما این دقایق را نباید بیهوده از دست داد . توجه کنید که مطلب بشر سر نجات روح اوست . آه وحشتناک است ! وظائف مسیحیان . »      10 - برک با لبخند مهر آمیزی برای ورا توضیح می داد که عشق در اثر احساس بشری بوجود نمی آید، بلکه الهام آسمانی است . »      11 - صدای بم و بلند ماریا و دمیتریونا بی آنکه به خود زحمتی بدهد از آن سوی میز طنین افکن شد و گفت : چهار پسر من در ارتش خدمت می کنند، و من غصه ای ندارم، و مرگ آدمی بدست خداوند است . یکی در بستر راحت می میرد، و دیگری در میدان جنگ، از لطف و کرم پروردگار جان بسلامت می برد . »      12 - آنامیخالیلونا جزئیات مرگ کنت بزوخوف را برای راستوفها و تمام آشنایان حکایت کرد و گفت : کنت چنان مرد که من خود آرزو داشتم بمیرم . پایان حیات کنت نه تنها مؤثر و رقت انگیز می نمود، بلکه آموزنده نیز بود . و بعد از چند جمله میگوید : این وضع دردناک ولی آموزنده است، مشاهدۀ مردمی مانند کنت پیر وپسر شایستۀ او، سبب تعالی روح و تهذیب اخلاق خواهد بود . »      13 - فرمانده کل، شاهزاده نیکلای آندره یویچ معتقد بود که ریشۀ تمام مفاسد و معایب بشر، تنبلی و خرافات و سرچشمۀ تمام فضائل و محاسن آدمی، عقل و فعالیت است . تربیت دخترش را خود بر عهده گرفته بوده است . و برای آنکه دو فضیلت اصلی یعنی عقل و فعالیت را در وی بوجود آورد، به او جبر و هندسه می آموخت، و تمام اوقات زندگی اورا بین اشتغالات دائمی تقسیم می کرد . »      14 - آه ! اگر مذهب مارا تسلی نمی داد، زندگی بسیار غم انگیز بود . »      15 - شاهزاده خانم باز در بقیۀ نامه اش می گوید : من هر گز نتوانسته ام بفهمم علاقه و اشتیاق بعضی از مردم به مطالعۀ کنب عرفانی چیست ؟ خاصه که مطالعۀ آن جز تشتت افکار و ایجاد شک و تردید و اظطراب خیال و گزافه گوئی که کاملا مغایر سادگی مسیحیت است حاصلی ندارد ؟ بهتر آنست که انجیل و حواشی آن را مطالعه کنیم، ولی هر گز در پی فهم اسرار غامض آن نباید بود . زیرا – تا زمانی که این بدن بین ما گناهکران بی چاره و ابدیت حجابی غیر قابل نفوذ است، چگونه می توانیم از اسرار وحشتناک و غوامض قدمت حق واقف شویم ؟! بهتر است مطالعۀ آن اصول عالی که نجات دهندۀ یزدانی ما بمنظور هدایت آدمیان در این جهان باقی گذاشته است اکتفا کنیم ! ( نویسنده : منظور تولستوی متشابهات انجیل است که جز خدا دانا به تفسیر آنها نیست . اگر  ایراد گرفته شود پس چرا درکتاب آسمانی آورده می شوند، این پرسش سرفصلی است که جای گفتن آن این جا نیست . )       بگذار در پیروی از این اصول بکوشیم و خود را متقاعد سازیم که هر چه به فکر ضعیف بشری خود کمتر میدان دهیم بهمان اندازه در نظر خداوند که جز دانشهائی که از جانب اوست، باقی مردود است، ( نویسنده : منظور خرافاتی است که در کتاب اعترافات تولستوی آورده شده است، در همین سایت به آن مراجعه فرمائید ) پسندیده تر خواهیم بود . و هر چه در اسراری که ارادۀ پروردگار باختفای آن تعلق گرفته، کمتر غور و تفحص کنیم، بهمان اندازه زودتربه وسیلۀ روح مقدسش بکشف آن نائل می شویم . »      16 - شاهزاده خانم در قسمت دیگر نامۀ خود می نویسد ؟ ای کاش وضع مادران ن و اطفال کسانی را که به میدان جنگ می رفتند مشاهده می کردید و شیون و زاری طرفین را می شنیدید . ( مناجات نویسنده : خدایا جنگ افروزان بشریت را لعنت کن و نا کام از دنیا ببر تا گرفتار خسران تو گردند . آمین ) بنظر می رسد که گویا بشریت قوانین نجات دهندّ مقدس خود را که عشق به هم نوع و عفو خطا کاران را توصیه می کند، فراموش ساخته است، و بر خلاف این اصل لیاقت و شایستگی اصلی خود را در هنر جنگ و کشتار یکدیگر تصور می نماید ! » ( نویسنده : انان که بر خلاف طبیعت زیست انسان ها قدم بر می دارند، قطعا در اصالت انان باید تردید کرد ! )      17 - شاهزاده خانم ماریا برخاست و به جانب در رفت، ولی نا گهان ایستاد و گفت : آندره ! اگر ایمان داشتی، به خداوند رو می کردی و از او می خواستی که عشقی را که احساس نمی کنی بتو عطا فرماید، و دعای تو بی شک مستجاب می شد،»      - با وجود تمام اثری که لحن خسته و در عین حال اطمینان بخش او در بیان این عبارت داشت، باز پی یر که از دیرباز در بارۀ آیندۀ خویش اندیشیده بود خواست اعتراص نماید، اما شاهزاده واسیلی بوی مجال سخن ندااد و با همان آهنگ بم و سنگین که به هیچ کس امکان نمی داد تا سخنانش را قطع نماید و در مواقعی بکار می برد که اقناع طرف ضرورت فوق العاده داشت گفت :      اما عزیزم ! من این عمل را برای خودم یعنی برای وجدانم انجام داده ام، سپاسگزاری از من لازم نیست . »      19 - شاهزاده خانم ماریا پس از اینکه به اطاق شمایل رفت و چشمش را به سیمای شمایل بزرگ نجات دهنده که فانوس کوچکی آن را روشن می ساخت دوخت و چند دقیقه دست به سینه در برابر آن ایستاد .      روان شاهزاده خانم ماربا را تردیدی رنج آور فرا گرفته بود . آیا شادمانی عشق خاکی، عشق به مرد برای او امکان پذیر است، وقتی شاهزاده خانم ماریا در بارۀ ازدواج می اندیشید، هم سعادت خانوادگی و هم کودکانی را در نظر مجسم می ساخت، اما ارزوی اصلی و آتشین و پنهانی او همان عشق خاکی و جذبۀ جسمانی بود و هر چه بیشتر می کوشید این حس را از خود و دیگران پنهان کند، بر شدت آن افزوده می شد، به خود می گفت :      خداوندا ! چگونه باید این افکار شیطانی را در دل خود سرکوب کنم، چگونه باید برای اجرای اراۀ تو در آرامش و صفا این افکار اهریمنی را از خود دور سازم ؟      هنوز این سؤال را از خود نکرده بود که خداوند پاسخ آن را در دلش انداخت 1 هیچ چیز برای خود آرزو مکن ! آرزومند و حسود و مضطرب مباش ! آیندۀ مردم و سرنوشت تو باید برای تو مجهول باشد . اما چنان زندگانی کن که برای همه چیز آماده باش ! اگر ارادۀ خداوند بر این تعلق گیرد که تو را در انجام وظائف شوئی نیازماید، برای اطاعت از ارادۀ او آماده باش . »      20 - هر ژنرال و هر سرباز در این دریای مردم خود را قطره ای می پنداشت . و حقارت و کوچکی خود را احساس می کرد، ولی از طرف دیگر چون خود را بخشی از این واحد عظیم می دانست قدرت و عظمت خویش را احساس می نمود . »      21 - راستوف در صفوف اول ارتش کوتوزوف که ابتدا امپراطور به آن نزدیک شد، ایستاد و دارای همان احساس بود که هر یک از افراد این ارتش داشت . یعنی خود را فراموش ساخته بود، و به عظمت و قدرت این ارتش نیرومند فخر و مباهات می کرد، و مجذوب شخصیت آن کسی بود که موجد و علت این تشریفات بشمار می رفت . »      22 - راستوف احساس می کرد که یک سخن این مرد کافی است تا تمام این جمعیت عظیم، من جمله خود او که چون دانۀ شنی نا چیز بآن مربوط بود، خود را به آب و آتش زند، هر جنایتی را مرتکب گردد . در آغوش مرگ و پستی یا به سوی بزرگترین قهرمانی ها شتابد . باین جهت نمی توانست از مشاهدۀ مردی که مظهر آن کلمه بود، نلرزد و دلش فرو نریزد . »       23 - راستوف با خود اندیشید : پروردگارا ! اگر امپراطور مرا مخاطب ساخته بود، چه حالی پیدا می کردم ! بی شک از خوشحالی می مردم . »      24 - راستوف با خود اندیشید : اگر بمن امر می کرد (امپراطور ) که خود را به آتش بیاندازم، چقدر خوش بخت می شدم . »      25 - بوریس از اندیشۀ نزدیکی فوق العاده به عالیترین مرکز قدرت که اینک خود را در اطراف آن می یافت، به هیجان آمده بود . در اینجا خود را با آن اهرم ها و فنر های محرکی در تماس می دید که تمام حرکات تودۀ عظیم انسانی را که او نیز ذرۀ مطیع و کوچک و بی اهمیتی از آن بود اداره می کرد . »      26 – شاهزاده آندره به این شمائل کوچک که خواهرش با آن عقیده و حرمت و تکریم به گردنش بسته بود، نگریسته با خود گفت : چقدر خوب بود اگر همه چیز، آن چنانکه در نظر شاهزاده ماریا جلوه می کند، ساده و آشکار بود ! چقدر خوب بود . اگر آدمی میدانست که در زندگانی برای جستجوی کمک و معاضدت بچه کسی روی آورد و پس از زندگانی این جهان، در آن سوی گور چه در انتظار اوست، چقدر خوشبخت و راحت بودم . اگر اینک می توانستم بگویم : پروردگارا ! به بندۀ خود ترحم کن ! . اما این سخن را بچه کسی باید بگویم ؟ به آن نیروی لا یتناهی غیر قابل تصوری که نه تنها نمی توانم به آن رجوع کنم، بلکه توصیف آن در قالب کلمات برای من میسر نیست . به آن کامل مطلق یا هیچ یا به آن خدائی که شاهزاده خانم ماریا در این کیسۀ کوچک برای من دوخته است ؟. نه ! هیچ چیز اصولا هیچ چیز، بجز این نکته که آنچه من قدرت درک آن را ندارم . »      27 - در چهرۀ جوانان  بخصوص نظامیان، حس ادب و احترام حقارت آمیز سالخوردگان نقش بسته بود، پنداشتی نسل جوان به نسل پیر می گوید :      ما حاضریم شما را احترام بداریم، ولی در هر حال باید متوجه باشید که آینده از آن ماست . »      28 - اما آدمی تا وقتی زنده است، باید زندگانی کند شاید فردا بمیرد، هم چنانکه من یک ساعت پیش، نزدیک بود بمیرم . چون زندگی در قبال ابدیت بیش از لحظه ای نیست . آیا شکنجه دیدن و اندوه و غم خوردن ارزش دارد ؟ »      29 - شاهزاده خانم ماریا نا توان روی صندلی راحت کنار پدرش افتاده می گریست . اینک برادرش را در آن لحظه ای مجسم می ساخت که با قیافۀ مهربان و مغرور خود با او و لیزا وداع می کرد . برادرش را در آن لحظه ای مجسم می ساخت که با مهربانی واستهزاء شمایل را به گردن می آویخت و با خود می گفت :      آیا او ایمان داشت ؟ آیا از بی ایمانی خود نادم و پشیمان شده بود ؟ آیا حال او در آنجاست ؟ آیا اینک در قلمرو صلح و سعادت جاودانی است ؟ »      30 - من هر گز بخود اجازه نمی دهم که بگویم حقیقت را می دانم . هیچ کس به تنهائی نمی تواند به حقیقت دست یابد . فقط با نصب سنگی روی سنگ دیگر، با شرکت همگان، با مساعی میلیون ها نسل، از آدم ابو البشر تا عمر ما ، آن معبدی که شایستۀ مسکن خدای بزرگ است، ساخته و برافراشته می شود . »      31 - آری شما اورا نمی شناسید، آقای عزیز ! و نمی توانید هم اورا بشناسید اورا نمی شناسید و بهمین جهت بدبختید . »      32 – آقای عزیز ! شما اورا نمی شناسید و بهمین جهت هم بسیار بد بختید .      شما اورا نمی شناسید ولی او در این جا ، در وجود من،  در کلمات من است . او در وجود تو و حتی در کلمات تمسخر آمیزی است که تو هم اکنون بر زبان راندی . »      33 - آقای عزیز ! اگر (او) وجود نداشت، من و شما راجع به او گفتگو نمی کردیم . ما در بارۀ چه چیز وچه کسی گفتگو می کردیم ؟ وجود چه کسی را تو انکار می کردی ؟      0 نویسنده : همین توجه چه مثبت و چه منفی دلالت بر واکنش وجودی دارد که در ذرات ما ساری است، و آن روح الهی است ! )      نا گهان با صدای توانا و شورانگیز و خشن گفت :      اگر او وجود ندارد، پس کی اورا اختراع کرده است ؟ چرا این تصور در او پدید آمده است که چنین موجود نا مفهومی وجود دارد ؟ چرا تو وتمام جهان هستی چنین موجود ( نویسنده : باید گفت : وجود . زیرا موجود مفعول ودارای فاعل است، و خدا منزه از این وضع است . ) غیر قابل ادراک را که قادر مطلق است و تمام صفاتش ازلی و ابدی است، به تصور درآورده اید ؟ »      34 – او وجود دارد، اما درک او دشوار است . اگر این موجود که در هستی آن تردید داشتی، انسانی بود، دستش را می گرفتم و نرد تو می آوردم و بتو نشان می دادم . اما من، انسانی فنا پذیر حقیر، چگونه می توانم قدرت مطلق و ابدیت کامل و لطف و کرم بی نهایت اورا به کسی که نا بیناست یا به کسی که چشمش را برای نا دیدن او می بندد، بعلاوه زشتی ها و معایب خود را نیز نمی بیند و درک نمی کند نشان دهم ؟ »      35 – تو کیستی ؟ تو چیستی ؟ تو گمان می کنی بجهت آنکه توانستی این سخنان بی معنی و تمسخر آمیز را بر لب بیاوری خردمند و دانائی ؟ تو از کودکی که گستاخانه پس از ساعت ها بازی کردن با ساعتی که  شاهکار هنر و صتعت است می گوید که من هدف و منظور از ساختن این ساعت را نمی دانم، پس باستادی و هنرمندی سازندۀ آن ایمان ندارم، احمق تر و بی خرد تری .       آری شناختن او دشوار است، در طی قرون متمادی، از زمان آدم ابو البشر تا عصر کنونی، در راه شناسائی او کوشش ها و مجاندت ها شده است و هنوز تا وصول به هدف راهی بی نهایت در پیش است، اما در میان این عدم ادراک و شناسائی تنها ضعف ما و عظمت او بخوبی آشکار است . »      ( نویسنده : چرا نباید یا نمی توان خدا را شناسائی کنیم ؟      در پاسخ می توان گفت : اولا نبایدی در کار نیست، و ما باید خدا را بشناسیم و به او هم ایمان آوریم . پس نباید که رفع تکلیف را موجب می شود مردود بوده، و باید که تکلیف است جایگزین پرسش ما خواهد شد . ثانیا در مقام پاسخ به تکلیف شناسائی، چرا نمی توان خدا را شناخت ؟ در این جا مواجه با یک تناقض خواهیم شد، و آن این که : اگر باید خدا را شناخت، پس عدم توانائی در شناخت که سالب مسؤولیت در شناسائی است، قابل جمع نخواهد بود .       پس یا میتوانیم شناسائی کنیم که تکلیف باید را در پی خواهد داشت، و یا نمی توانیم که رفع تکلیف و مسؤولیت خواهد بود .      در رفع این تضاد ما باب سخن را روی شناسائی محض خواهیم برد، و آن انیکه :      خوب می دانید که در شناسائی هر چیز، یا از حواس پنج گانه یا اگر از فرا حواس باشد، با استعانت از اندیشه صورت می گیرد ، و از آنجائی که در تفهیم و نفاهم و بیان اندیشه ها جز با به کارگیری الفاظ موضوعه امکان پذیر نخواهد بود، و این که ورود در بیان وجود باری تعالی که فرا الفاظ موضوعه بوده، غیر ممکن خواهد بود، بنابراین خدا را با بحث  وجدل نمی توان شناساند، و چون شناسائی و ایمان به او با باید تکلیف شناخته شده است، هر کس که از سلامتی عقل برخوردار است، باید خود خدای خود را شناسد، و این شناسائی تقلیدی هم نباید باشد . و داوری در این زمینه هم با وجودی است که خود پرسش کننده، و پاسخ گو خواهد بود !      36 - پی یر با چشانی درخشنده به چهرۀ ماسون می نگریست، و با طپش قلب به سخنانش گوش می داد . سخن اورا نمی برید واز او سؤالی می کرد . پی یر با جان و دل آنچه را این مرد بیگانه بوی می گفت باور می کرد . معلوم نبود که آیا پی یر به سبب دلائل عقلانی که در سخنان هاسون وجود داشت، گفته های اورا باور می کرد، یا چنان که شیوۀ کودکان است بر اثر زیر وبم صدا و لحن اطمینان بخش سخنان هاسون وارتعاش صدای او که گاهی تقریبا بیانش را قطع می کرد یا بوسیلۀ این چشم های درخشندۀ فرتوت که در راه ایمان و اعتقاد تزل ناپذیر پیر شده بود یا در نتیجۀ آن آرامش و پایداری و ثبات و درک و شناسائی هدف و مقصود خویش که در سرا پای وجود ماسون خوانده می شد، ودر برابر ضعف و نومیدی پی یر با قوت وشگفتی بیشتری جلوه می نمود ؟ ولی در هر حال پی یر با دل وجان اشتیاق داشت که این سخنان را باور کند و باور می کرد و آرامش شادی بخش و تجدید حیات باطنی و بازگشت به زندگانی تازه را احساس می کرد .      او ( خدا ) بوسیلۀ زندگی درک می شود، نه عقل »      ( نویسنده : بنا به فرمودۀ پیامبر اسلام من عرف نفسه فقد عرف ربه – کسی که خود را ( در زندگی ) شناخت خود را خود را خواهد شناخت »      37 - عالیترین خرد تنها به منطق و عقل متکی نیست، تنها به ان دانش های، فیزیک، تاریخ و شیمی و نظائر آن، که دانش عقلی به آنها تقسیم می شود اتکا ندارد . عالی ترین خرد یکی است . عالی ترین خرد یک علم دارد – علم کل، علمی که تمام دستگاه آفرینش و مقام انسانی را بوسیلۀ آن توضیح و تفسیر نماید . برای آنکه چنین دانشی را در وجود خود بوجود آوریم، باید باطن خود را تهذیب و تطهیر کنیم و باین جهت قبل از دانستن، باید ایمان داشت و در راه وصول به کمال کوشا بود . »      ( نویسنده : مسیر عرفان )           38 - عالی ترین خرد و حقیقت بسان پاکترین ژاله است که ما میخواهیم در وجود خود جذب کنیم . آیا من می توانم این مایع پاک را در ظرف نا پاک بریزم و بعد از پاکی آن سخن گویم ؟ آری ! تنها بوسیلۀ تطهیر و تصفیۀ باطن خویش می توانیم آن ژالۀ جذب شده را تا حدی پاک و مصفا نگهداریم . »      39 – با چشم جان و دل در وجود باطنی خویش تعمق کن، و از خود بپرس که آیا از خویشتن راضی هستی ؟ آدمی چیست و به راهنمائی عقل تنها به کجا رسیده است ؟ شما جوانید ، شما ثروتمند هستید، شما تحصیل کرده اید . از تمام نعمتهائی که بشما اعطا شده است، چه استفاده کرده اید ؟ آیا از خود در زندگانی خویش راضی هستید ؟»      40 - هر کس از زندگانی بیزار و متنفر است، باید آن را تغییر دهد، و در تزکیۀ نفس خویش بکوشد . و هر چه نفس پاکتر و مصفاتر شود، بهمان اندازه به حکمت و خرد آشنا می شود . »      ( نویسنده : حکمت نه از دانش است ونه عقل، بلکه ترکیبی از آن دو با وجدان است آیۀ 269 سورۀ البقره از قرآن کریم : خداوند در بارۀ اهمیت حکمت می فرمایند یؤتی الحکمة من یشاء و من یؤت الحکمة فقد اُوتی خیرا کثیرا و ما یذکر الا اولوا الالباب – و به هر کس حکمت داده می شود، یقینا بهره های فراوانی به داده شده است، و جز صاحبان اندیشه متوجه این واقعیت نمی شوند » )      41 - پی یر پس از ورود به پطرزبورک هیچ کس را از ورود خود مطلع نساخت، هیچ جا نرفت، و از بام تا شام در خانه بسر برد، و به مطالعۀ ( فوما کامبیس ) کتابی که نمی دانست چه کسی به او داده است، پرداخت . پی یر هنگام مطالعۀ این کتاب فقط و فقط یک مسأله را که تا کنون درک نکرده بود، یعنی لذت ایمان و امکان وصول به کمال و به استقرار عشق برادرانه میان مردم را که اوسیب الکسیویچ برای وی مکشوف ساخته بود درک می کرد . »      42 - برای آخرین بار به شما می گویم : تمام توجه خود را معطوف به خویشتن نمائید، احساسات خود را به زنجیر بکشید و سعادت و آسایش را در دل خود، نه در شهوات، جستجو کنید . سر چشمۀ آسایش و خوشبختی در خارج نیست، بلکه در درون ماست . پی یر در این حال این چشمۀ پر طراوت و سعادت را که اکنون دلش را با شادمانی و هیجان و رقت لبریز کرده بود، در درون خویش می یافت . »      43 - استاد بزرگ چنین می خواند :      ما در معابد خود هیچ اختلاف درجه نداریم، تنها اختلافی که هست میان تقوی و گناه است . باید از ایجاد هر اختلاف که سبب نقض برابری می گردد اجتناب کرد ! آری ، به کمک برادر خود، هر کس می خواهد باشد، بشتاب . گمراهان را نصیحت کن ! دست افتادگان را بگیر، هر گز به برادر خود کینه و خصومت مورز، مهربان و مؤدب باش . اخگر پرهیزگاری را در ل همه کس شعله ور ساز. همنوعان و نزدیکان خود را در سعادت خویش شریک کن، و بدان که هر گز غبار حسادت پاکی این لذت را تیره و مکدر نخواهد ساخت . »      44 - دشمن خود را عفو کن، از او انتقام مگیر، به او نیکی کن، اگر عالیترین قانون را بدین طریق اجرا کنی، آثار آن عظمت باستانی را که از دست  اده ای، باز خواهی یافت . »      45 - پی یر که بیشتر به هیجان می آمد گفت : شما مزاح می کنید، در این مسأله که من میل داشته ام کار نیکوئی انجام دهم وکارهائی هم ( اگر چه بسیار جزئی است و بد انجام گرفته ) انجام داده ام چه اشتباه و زیانی وجود دارد ؟ چه ضرر دارد که مردمی تیره بخت، موژیکهای ما، که مانند ما انسان هستند، و از خدا و حقیقت جز انجام تشریفات مذهبی و خواندن ادعیه ای که معنی آن را نمی دانند، استنباط دیگر ندارند، تعالیم تسلی بخش زندگانی اخروی، کیفر، مجازات، تسلی و دلداری را فرا گیرند ؟ چه گمراهی و زیانی در این کاراست که من به آسانی مردمی را که از بیماری دسته دسته بدون کمک طبی می میرند، معاضدت کنم، و به ایشان دارو وطبیب رسانم، و برایشان بیمارستان و بینواخانه بسازم ؟ مگر این واقعیت که ن باردار که شب و روز در رنج و زحمتند و با کمک من از رنج و مشقت رهائی می یابند، احسان و نیکوکاری مسلم محسوب نمی شود ؟ صحیح است که من این اعمال را بمیزان بسیار اندک و به درجۀ بسیار بد انجام داده ام، لاکن در هر حال اعمالی برای رفاه و آسایش مردم انجام داده ام . و شما نه تنها نباید ارکان ایمان مرا متزل سازید، و بمن تلقین کنید که آنچه را انجام داده ام خوب نیست، بلکه نباید متقاعد سازید تا تصور کنم که شما خود دارای این افکار نیستید . مسألۀ مهم آنست که من می دانم و یقین دارم که لذت انجام این امور خیریگانه سعادت واقعی زندگانی است . »      ( نویسنده : عادت به کار نیک، مفهوم حقیقت زندگی را بدست می دهد . فاعتبروا یا اولوا الالباب ! )      46 - شاهزاده آندره می گفت : آری من دلم به حال اینها می سوزد . برای لیاقت و شایستگی انسانی و آرامش وجدان و پاکی و پاکدامنی متاثرم، نه برای پشت و سر موژیکها که هر چه بر آن تازیانه زنی و موی آن را بتراشی باز همان پشت و سر باقی خواهد ماند. »      47 - پی یر پرسید : خوب ، در این باره چه فکر می کنید ؟ پس چرا ساکت هستید ؟      چه فکر می کنم ؟ سخنان تورا شنیدم، اینها بجای خود صحیح، اما تو می گوئی : به انجمن اخوت ما وارد شو، و ما هدف زندگانی و مقصد انسانی و قوانینی که دنیا را اداره می کند، بتو نشان خواهیم داد . اما شما کیستید ؟ بشر ! چه سبب دارد که شما همه چیز را می دانید . چرا تنها من آنچه را شما می بینید، نمی بینم ؟ شما در روی زمین قلمرو نیکی و حقیقت را می بینید، ولی من نمی بینم ؟      پی یر سخنش را قطع کرده پرسید : شما به زندگانی آینده ایمان دارید ؟      شاهزاده آندره تکرار کرد : به زندگانی آینده ؟ پی یر به او مجال گفتن نداد و این تکرار را بعنوان انکار تلقی کرد، مخصوصا از این جهت که سابقا از عقاید ملحدانۀ شاهزاده آندره اطلاع داشت .      شما می گوئید که نمی توانید قلمرو نیکی و حقیقت را بر روی زمین ببینید . من  نیز آن را نمی دیدم، و اگر زندگانی خود را پایان همه چیز تصور نمایم، اصولا نمی توان آن را دید . در روی زمین، مخصوصا روی این زمین ( پی یر به مزارع ساحل رودخانه اشاره کرد ) حقیقت وجود ندارد، همه چیز دروغ و تبه کاری است، اما در تمام عالم قلمرو حقیقت وجود دارد، و ما اینک فرزندان زمین هستیم . اما از ازل تا ابد فرزندان عالم بوده وخواهیم بود .      مگر من خود نمی دانم که من خود جزئی از این دستگاه عظیم و هم آهنگ هستم ؟ مگر من نمی دانم که در این عالم کثرت موجودات که الوهیت، با عالیترین قدرت، هر چه می خواهید آن را بنامید – در آنها تجلی می کند، حلقه و واسطه ای هستم که موجودات پست تر را به موجودات عالی تر می پیوندد / وقتی در مراحل تطور نبات به انسان توجه کنیم، بخوبی در می یابیم که این تطور به انسان ختم نمی شود، و بالاتر خواهد رفت .      من این حقیقت را دریافته ام که هم چنان که در این عالم هیچ چیز محو و نا بود نمی شود، من نیز معدوم نخواهم شد، بلکه همیشه بوده ام و هم چنان همیشه خواهم  بود . آری ! من دریافته ام که جز من ارواحی بر فراز من وجود دارند که در جهان ایشان حقیقت حکمفرماست .      شاهزاده اندره گفت : آری، این حقیقت هردر است اما دوست عزیز ! این سخنان مرا متقاعد نمی سازد، بلکه مرگ و زندگی است که مرا مفقاعد می کند . آری ! مشاهدۀ این واقعیت که موجودی عزیز و گرامی که پیوند جان آدمی است، و انسان در برابر او خطا کار است و امیدوار است که خطای خود را جبران کند ( در این جا صدای شاهزاده اندره مرتعش شد و رویش را برگردانید ) . نا گهان همان موجود عزیز دچار زنج و شکنجه می شود، و رشتۀ حیاتش می گسلد مرا متقاعد می سازد . اما چرا ؟ من نمی دانم ، ولی ممکن نیست این سؤال جواب نداشته باشد !و من ایمان دارم که این مسأله جواب دارد . . آری ! اینست آنچه مرا متقاعد ساخته است .      پی یر گفت : آری ! همین طور است، مگر من همین حرف را نمی زنم : - نه ، من فقط می گویم که برای اعتقاد به زندگی آینده دلائلی وجود ندارد، زیرا -  آنگاه که در زندگانی همراه انسانی در حرکتی و ناگهان این این انسان در آنجا، یعنی در گودال عدم، ناپدید می شود و تو در مقابل این پرتگاه می ایستی و آنجا می نگری . آری، من به این پرتگاه نگریسته ام .خوب ، پس دیگر چه می گوئی ! شما می دانید که آنجائی هست و یک کس در آنجا وجود دارد، آنجا همان زندگانی آینده، و آن کس خداوند است .      شاهزاده آندره جوابی نداد .      پی یر می گفت : اگر خداوند و زندگانی آینده ای وجود داشته باشد، بناچار حقیقت و فضیلت و تقوی نیز وجود دارد، و در این صورت عالی ترین سعادت انسان در آنست که برای وصول به آنها مجاهدت کند، باید زندگانی کرد، باید دوست داشت، باید ایمان داشت که تنها امروز در این کرۀ خاکی زندگانی نمی کنیم، بلکه از ازل در جهان زندگانی کرده ایم و تا ابد در آنجا ( با این سخن به آسمان اشاره کرد ) زندگانی خواهیم کرد . »      ( نویسنده : این یک عقیده و برداشت فلسفی، و مبتنی بر اصل بقائ ماده است . در حالی که ضمن قبول اصل مذکور به عنوان مایۀ خلقت الهی ) همه کائنات با فرا رسیدن پایان عمر آنها، نا بود می شوند و به کیفیت انا لله منتهی می شوند . آیۀ 104 سورۀ الانبیاء گویای این واقعیت است یوم نطوی السماء کطی السجل للکتب کما بدانا اول خلق نعیده وعدا علینا انا کنا فاعلین – روزی که اسمان را در هم پیچیم . مانند در هم پیچیدن طومار همان گونه که نخستین بار افریده ها را افریدیم دو باره باز می گردانیم . وعده ایست که تحقق ان بر عهدۀ ماست. به یقین آن را انجام می دهیم » )      48 - ما باید برای نشر حقیقت و فراهم ساختن وسائل پیروزی تقوی و فضیلت مردم را از قید تعصب رهائی بخشیم، اصول و قواعدی را انتشار دهیم که با شرائط زمان سازگار و هم آهنگ باشد . تربیت جوانان را به عهدۀ خود گیریم، با رشته های نا گسستنی خود را با خردمندترین مردمان جهان متحد سازیم وشجاعانه، اما در عین حال با حزم و تدبیر، در رفع خرافات و بی ایمانی و حماقت بکوشیم تا از پیروان خویش مردانی بسازیم که با هدف مشترک به یکدیگر به پیوندند، و صاحب نفوذ و قدرت باشند .»       49 - در آن موقع که همه چیز در ظلمت غوطه ور بود، تنها موعظه کفایت می کرد . زیرا – نو بودن و تازگی حقیقت نیروی خاصی به آن می بخشید . اما امروز ما بوسائل نیرومند تری نیاز داریم . امروز باید آدمی هم که تابع احساسات خویش است، جذابیت فضیلت و تقوی را بخوبی درک کند . شهوات را نمی توان ریشه کن ساخت . فقط باید در راه برگشت آنها به جانب هدف های عالی و شرافتمندانه مجاهدت کرد . و باین جهت باید هر کس می تواند شهوات و علائق خویش را در حدود فضیلت و تقوی نماید، و البته انجمن ما باید وسائل این کار را فراهم سازد . »      50 - آقای عزیز ! بر عکس ما فقط در میان هیجان های زندگانی خود می توانیم به سه هدف اصلی نائل آئیم :      1 – خویشتن شناسی ، زیرا – انسان تنها وسیلۀ مقایسۀ خود با جهان پیرامونش می تواند خود را شناسد .      2 – کوشش در راه تکامل خویش، زیرا – آدمی فقط از راه مبارزه به سوی کمال می رود .      3 – کسب فضیلت اصلی، عشق به مرگ ، زیرا – فقط تصور زندگی می تواند بی هودگی و حقارت آن را بنمایاند، و عشق فطری ما را به مرگ یا رستاخیز، برای زندگی جدید تقویت نماید . »      51 - با وجدانی آرام و سعادتمند، به بستر خواب رفته ام، پروردگار بزرگ ! بمن کمک کن تا طریق تو را بپیمایم . با س و آرامش خیال و ضمیر بر خشم و غضب غالب شوم . با کف نفس از شهوات بپرهیزم . از آشوب و غوغای دنیا کناره گیری کنم . اما از خدمات دولتی، از نگرانی های خانوادگی نگذرم و روابط دوستی را نبرم، واز امور مالی و اقتصادی خود جدا نشوم . »      52 - علوم بشری همه چیز را برای درک آن تجربه می کند . همه چیز را برای مطالعۀ آن متلاشی و نا بود میسازد . اما در دانش مقدس انجمن ما همه چیز به صورت واحدی ترکیب یافته است، همه چیز در مجموعۀ خود و به صورت زنده شناخته می شود . »      53 – اصولا معنی عدالت چیست ؟ شاهزاده خانم ماریا هر گز ر بارۀ کلمۀ پر طنطنۀ عدالت نمی اندیشید، بلکه تمام بغرنج بشریت در نظرش مستقیما یک قانون ساده و روشن عشق و فداکاری بود . قانون عشق و فداکاری را آنکس که با مقام الوهیت ر راه عشق بشریت رنج و شکنجه کشیده موعظه کرده بود . پس اورا با عدالت و بیدادگری مردم دیگر چه کار بود ؟ او وظیفۀ خود می دانست که رنج بکشد و دوست داشته باشد، و این کار را انجام می داد . »      54 - شاهزاه خانم ماریا در این نامه چنین نوشته بود :      دوست محبوب و مهربانم ژولی ، ظاهرا غم و اندوه قسمت همگانی است . فقدان برادر شما، باندازه ای وحشت انگیز است که من فقط می توانم آن را بعنوان لطف و عنایت مخصوص پروردگار که شما را دوست دارد، و ارادۀ آزمایش شما و مادر پاک طینت شما را نموده است، تعبیر کنم . آخ دوست من ! مذهب و فقط مذهب می تواند ما را از نومیدی رهائی بخشد، زیرا – جرأت نمی کنم در این جا کلمۀ ( تسلی دادن را به کار برم . )      ( نویسنده : دقت فرمائید : این شاهزاده از کجا به کجا می رسد، و چگونه می اندیشد !( پروردگارا ! تو که می توانی، با دادن نور ایمان همۀ ما را به راه روشن خود هدایت فرما . آمین !)      55 - شاهزاده خانم ماریا می اندیشید :       به مکانی می روم و عبادت می کنم، اگر نتوانستم به آن محل انس و علاقه گیرم و عادت پیدا کنم، به راه خود ادامه خواهم داد تا وقتی پای من قدرت رفتن دارد، پیش می روم، و سپس در گوشه ای می افتم و می میرم، و سرانجام به آن ساحل جاودانی و آرام میروم که در آنجا از غم و اندوه و آه و ناله خبر و اثری نیست !       56 - آیا در آن روح کودکانۀ حساس که با این حرص و ولع تمام متنوع ترین تأثرات زندگی را جذب می کرد و از آن خود می ساخت چه روی می داد ؟ چگونه تمام این اثرات را در روح خود جای می داد ؟ اما او بسیار سعادتمند بود . »      57 - یگانه چیزی را که دوست داشت، تفریح و عیاشی و معاشرت با ن بود . و چون بعقیدۀ وی در این ذوق ها عملی خالی از شرف و اصالت وجود نداشت، و چون نمی توانست تصور کند که اقناع امیال او چه عواقبی برای دیگران دارد، در گوشۀ دل خود خویشتن را مبری از هر عیب و نقص می پنداشت، و صادقانه مردم پست و پلید را تحقیر میکرد، و با وجدان آرام سربلندی خود را می ستود . »      58 - آن شب هوا سرد و آسمان تاریک و پر ستاره بر فراز خیابان های گل آلودۀ نیم تاریک، و بام های سیاه دیده می شد . پی یرفقط به آسمان می نگریست و پستی حقارت رنج آور آنچه را که به زمین تعلق داشت احساس می کرد، و تمام جهان را در مقابل  آن نقطۀ رفیعی که روحش درآنجا سیر و گردش می کرد به چیزی نمی گرفت . هنگام ورود به میدان آربا تسکی پهنۀ وسیعی از آسمان تاریک هر ستاره در برابر چشمش گشوده شد، تقریبا در وسط این آسمان بر فراز بلوار برچستنسکی، ستارۀ دنباله دار عظیم و روشن سال 12 که با نور سفید دم بلندش را ببالا افراشته و در میان ستارگان دیگر محصور شده، ولی به جهت نزدیکی خود به زمین از دیگران متمایز بود، یعنی همان ستارۀ دنباله داری که می گفتند : انواع محشت ها را خبر میدهد، و پایان عالم را پیش گوئی میکند، ایستاده بود .      اما این ستارۀ روشن با دم دراز و درخشانش سبب ترس و وحشت پی یر نمی شد . بلکه پی یر برعکس با چشم اشک آلود شادمان باین ستارۀ روشن می نگریست . پنداشتی این ستاره که با سرعت توصیف نا پذیری فضای بی کران را در مسیر شلجمی شکل می پیماید، نا گهان چون پیکان در جو زمین فرو رفته و در آنجا در محلی در آسمان سیاه که خود برگزیده، چسبیده و از حرکت افتاده است و دمش را با قدرت بالا برده و با نور سفید خود، در میان ستاره های بی شمار دیگری که چشمک می زنند می درخشد و بازی می کند .      پی یر می پنداشت که این ستاره با احساسات و عواطف دل نازک و امیدوارش که برای شروع به زندگانی جدیدی می شکفد، کاملا هماهنگ است . »      59 - هر کس را خداوند بخواهد نا بود کند عقلش را می گیرد . »      ( نویسنده : یکی از نشانه های زوال عقل، گرفتن تصمیمات مستمر نا مناسب است )      60 - شاهزاده آندره گفت : ماری ! اگر من زن بودم، این عمل را انجام می دادم . عفو و اغماض فضیلت ن است، اما مرد نمی باید و نمی تواند فراموش کند، و ببخشد . »      ( نویسنده : برداشتی نفسانی و نادرستی است ! )           61 - اما خود بینی آلمانی از همه بدتر و لجوجانه تر و نا مطبوع تر است ، زیرا – او تصور می کند که حقیقت را درک کرده است ، در صورتی که آنچه او حقیقت مطلق می پندارد، چیزی جز ساخته شدۀ دماغ شخص او نیست . »      62 - نه تنها برای خوب، نبوغ با صفات خاص دیگری ضرورت ندارد، بلکه برعکس جنگی باید فاقد عالیترین و بهترین فضائل انسانی یعنی عشق، لطف شاعرانه، شفقت ، تردید فیلسوفانه و کنجکاوانه باشد . او باید کوته فکر باشد و اطمینان کامل داشته باشد که آنچه انجام می دهد، بسیار مهم است . و گرنه حوصلۀ انجام آن را نخواهد داشت . تنها در این صورت است که ی شجاع و جنگی خواهد بود . خدا نکند که جنگی، انسان باشد و از عشق و عاطفه متأثر شود، و یا دراین باره بیاندیشد که حق و باطل چیست، و صواب و خطا کدام است . »      63 - ای پدر آسمانی ! اطف و کرم خود را جاودان مشمول حال ما کن . روی خود را از ما بر مگردان، از خطاهای ما درگذر ! با لطف و مروت پایان نا پذیر خود نا فرمانی و گناهان ما را ببخش ! قلوب ما را مصفا کن و روانی نیرومند و حقیقت جو بما عطا فرما ! بر ایمان ما بیافزای و امید مارا تقویت کن ، آتش عشق ما را بیکدیگر تیزتر کن . خداوندا ! در میان ما اتفاق و هماهنگی را در دفاع عادلانه از میراثی که تو به پدران ما عطا فرموده ای بر قرار کن ! مگذار که رایت بیداد و ظلم بر فراز سرنوشت مردمان مقدس بر افراشته شود ! »      64 - او می دانست که یگانه سلاح رفع این وسوسه ها دعا بود، و می کوشید تا دعا بخواند، پس وضع دعا خواندن بخود می گرفت وبه شمال می نگریست، کلمات دعا را ادا می کرد، اما حضور قلب نداشت . احساس می کرد که ایتک به جهان نوین زندگی واقعی جهان کار و فعالیت آزاد کشیده شده است، و این جهان با آن محیط معنوی که تا کنون خویشتن را در آن مقید می دید و خواندن دعا یگانه تسلی وی محسوب می شد بکلی متضاد است . او دیگر نمی توانست دعا بخواند ونه می توانست بگرید، نگرانی های زندگانی براو مسلط گشته بود . »      65 - بسیار خوشحال بود که اینک ببهانۀ اقدام در رفع نیازمندی مرژیکا می تواند بدون شرمساری در پیشگاه وجدان خود اندوه و غم خویش را فراموش سازد ، پس جزئیات نیازمندی های موزیکها و موجودی  انبار های اربابی را از درو نوشکا تحقیق کرد و پرسید و غیره . »      66 - هنگام نزدیکی خطر، همیشه انسان با دو ندای وجدان مواجه است : یکی از آن دو با بیان منطقی می گوید که تو باید در بارۀ کیفیت این خطر و وسیلۀ رفع آن بیندیشی ، ولی ندای دومی وجدان که منطقی تر است می گوید که اندیشۀ خطر بسیار ددشوار و رنج آوراست ، زیرا – پیش بینی امور و نجات از جریان عمومی حوادث در قدرت آدمی نیست . پس بهتر آنست که تا وقتی بد بختی و مصیبتی فرا نرسیده است، به ان وقعی نگذاری و به آنچه مطبوع ودل پذیر نو است بیاندیشی . انسان در تنهائی و عزلت تسلیم ندای اول و بر عکس در اجتماع تسلیم ندای دوم وجدان می شود . وضع اهالی مسکو نیز در آن موقع چنین بود، و شاید مدت ها بود که در مسکو مانند آن سال جشن و سرور بر پا نمی شد . »      67 - پس شاهزاده آندره با صدای زیر و نافذ فریاد کشید : چگونه خداوند می تواند از آن بالا به این فجائع بنگرد و باز به حرف های ایشان گوش بدهد ! آخ ، عزیزم در این اواخر زندگانی من بسیار دشوار شده است، می بینم رفته رفته مطالب بسیاری را درک می کنم . آیا بشر شایستۀ آن نیست که طعم میوۀ درخت شناخت نیکی و زشتی را بچشد . خوب ، دیگر چندان طول نخواهد کشید . »      68- شاهزاده آندره با خود می اندیشد : من مقصود اورا درک می کردم، بعلاوه نیرو و صفا و صداقت و وسعت نظرو گشادگی روح اورا دوست می داشتم . آری من آن روح را که گوئی در قفس تن محبوس بود دوست می داشتم ، من با چه نیروئی اورا دوست می داشتم، و با خیال آن عشق تا چه اندازه سعادتمند بودم . »      69 - جسم ما ماشینی برای زندگانی است . طبیعت آنرا برای این منظور ساخته است . روح را در ان راحت و آسوده بگذارید تا خود از خویشتن دفاع نماید . او به تنهائی بیشتر از خود دفاع می کند تا اینکه شما با داروآن را فلج سازید . جسم ما چون ساعتی است که باید تا مدت معینی کار کند . ساعت ساز نمی تواند آنرا باز کند و فقط با چشم های بسته کورکورانه می تواند آن را به کار اندازد . جسم ما ماشینی برای زندگانی است . »       70 - نه تنها در این ساعت و در این روز عقل و وجدان این مرد که تمام بار حادثه را سنگین تر از دیگر شرکت کنندگان در این ماجرا بر دوش داشت، تیره و گرفته بود، بلکه هر گز تا آخر زندگانی خویش، نیز نمی توانست به نیکی و زیبائی و حقیقت به اهمیت اعمال خود پی ببرد . اعمال او باندازه ای با نیکی و حقیقت در تضار بود، و به قدری با اعمال انسانی اختلاف داشت که او نمی توانست اهمیت آن را درک کند . او نمی توانست از اعمال خود که مورد تحسین و ستایش نیمی از جهان بود دست بردارد و بهمین جهت ناگزیر بود تا از حقیقت و نیکی تبری جوید و از اعمال انسانی روی برتابد . »      71 - هر چند در نظر اول این ادعا عجیب می نماید که حادثۀ شب بارتولومیو را که وسیلۀ شارل نهم ترتیب داده شده، مولود ارادۀ وی نبوده و فقط او چنین می پنداشت که به فرمان او این قتل عام فجیع بوجود آمده است و با وجود آنکه ناپلئون فرمان شروع جنگ را صادر کرده و در جریان پیکار دستورهائی داده است ، معذالک کشتار 80 هزار نفری در بارادینو معلول ارادۀ او نبوده، بلکه فقط او تصور می کرد که چنین دستوری را داده است . آری ! هر چند این ادعا عجیب می نماید، با این حال ارزش و لیاقت انسانیت بما می گوید که : اگر هیچ یک از ما در مقام انسانیت از ناپلئونها بالاتر نباشیم، بهیچ وجه پائین تر نیستیم و بما حکم می کند که باین سؤال، چنانکه بالا اشاره شده جواب بدهیم . تمام تحقیقات تاریخی نیز دلائل بی شماری را در تأئید مدعای ما نشان می دهد . »      72 - اندر پیکار بارادینو، ناپلئون به جانب هیچ کس تیراندازی نکرد، و هیچ کس را نکشت . تمام این کار هارا سربازان انجام دادند . بنابراین ناپلئون نبوده که قربانیان این پیکار را مقتول ساخته است . »      سربازان ارتش فرانسه نه دستور ناپلئون بلکه بمیل شخصی خود برای کشتن سربازان روس پیش می رفتند، تمام ارتش یعنی فرانسویان و آلمانیها و لهستانی ها با شکم گرسنه ولباس مندرس و خسته و فرسوده از رنج راه پیمائی، بمحض مشاهدۀ قشونی که راه آنان را به سوی مسکو سد کرده بود، احساس می کردند که : . ( چوب پنبۀ شیشۀ شراب کشیده شده، و باید آن را نوشید . )      و اگر ناپلئون در این حال آنان را از نبرد با روس ها باز می داشت، اورا می کشتند، و به جنگ روس ها میشتافتند . زیرا – این عمل ضروری بود . »      73 - این قشون که هنگام استماع فرمان ناپلئون که ایشان را در ازاء جراحات سخت و مرگی که در انتظارشان بود با این عبارت که :      ( اخلاف شما بمناسبت شرکت شما در دپیکار حوالی مسکو سربلند و مفتخر خواهند بود ) تسلی می داد فریاد می کشیدند : . زنده باد امپراطور ! و همچنین مشاهدۀ تصویر کودکی که کرۀ زمین را با چوبدستی سوراخ می کرد فریاد می دکشیدند : ( زنده باد امپراطور ) و اصولا با شنیدن هر سخن مهمل و بی معنی دیگری که به ایشان گفته می شد فریاد می کشیدند ( زنده باد امپراطور ) چاره ای دیگر نداشتند، جز این که فریاد کشند، زنده باد امپراطور و پیکار کنند و پیروز شوند تا بتوانند در مسکو شکم خود را سیر کنند، و مدتی استراحت نمایند . بنابراین به پیروی از اوامر ناپلئون نبود که هم نوعان خویش را می کشتند . »      ( نویسنده : این بیچارۀ بی گناه حتی در جزیرۀ سنت هلن با توجه به نامه هائی که برای مادرش می نوشت مشغول عبادت ویاد خدا بود ! )      74 - آری این ناپلئون نبود که جریان جنگ را رهبری می کرد . زیرا – هیچ یک از دستورهای تاکتیکی او اجرا نشد و هنگام جنگ نیز نمی دانست که در مقابل وی چه حوادثی خواهد پیوست . بنابراین چگونگی کشتار این مردم هم به دست یکدیگر به ارادۀ ناپلئون بستگی نداشت . بلکه به میل  وارادۀ صدها هزار مردمی انجام می گرفت که در نبرد عمومی شرکت داشتند . فقط ناپلئون چنین تصور می کرد که امور به میل و ارادۀ او انجام می پذیرد، پس باین جهت این سؤال که آیا ناپلئون به زکام مبتلا بوده است یا نه ؟ برای تاریخ بیش از پرسش زکام بودن یا زکام نبودن یکی از پست ترین سربازان کارپردازی ارتش فرانسه جالب توجه نیست . »      75 - عالیترین و دقیق ترین دستورهای تاکتیکی، چون نبردی که طبق آن انجام گرفته، به پیروزی منجر نگردد، بسیار زشت بنظر می رسد . و کارشناسان فنون نظامی با قیافۀ تند و خشن از آن انتقاد می کنند . ولی اگر بوسیلۀ بدترین دستورهای تاکتیکی نبردی جریان یابد و به پیروزی رسد، بی شک آن دستور بسیارعالی جلوه می کند . و مردم جدی و فکور در چند مجلد مزایا و محاسن همان دستورهای تاکتیکی بد را باثبات می رسانند .       دستور تاکتیکی که وسیلۀ وایروتر برای نبرد اوسترلیتس تنظیم شد، نمونۀ کامل این گونه آثار بود . اما با این حال از آن انتقاد می کردند ومخصوصا بعلت کامل بودن و شرح و تفصیل جزئیات از آن انتقاد می شد .      ناپلئون در پیکار بارادینو وظیفۀ خود را بعنوان نمایندۀ قدرت بهمان  خوبی و شایستگی نبرد های دیگر و شاید بهتر از آن اجرا کرد . بعلاوه هیچ عملی را که برای جریان نبرد زیان داشت انجام نمی داد . و به نظریات و اندرزهای منطقی تر تسلیم می شد . کارهارا آشفته و درهم نمی ساخت . با نفس خود در تضاد و کشمکش نبود . نمی ترسید واز صحنۀ پیکار نمی گریخت، بلکه با مهارت و تجارب عظیم جنگی خود آرام و شایسته نقش خود را بعنوان رهبر ظاهری جنگ ایفا می نمود . »       76 - اندیشه و ذهن بشر قادر به فهم و تصور اتصال و پیوستگی مطلق حرکت نیست . قوانین هر حرکت فقط آن گاه برای بشر قابل درک است که بعضی از اجزاء آن حرکت را که بدان توجه دارد انتخاب می کند، و مورد آزمایش و مطالعه قرار می دهد . اما باید متوجه بود که قسمت اعظم اشتباهات بشری از همین جا سرچشمه می گیرد که به میل و اراۀ خود اجزای حرکتی که مطلقا با یکدیگر متصل و پیوسته است به اجزای غیر متصل و نا پیوسته تقسیم و تجزیه می کند . »      77 - این مبحث جدید ریاضی که پیشینیان ازآن آگاه نبودند هنگام مطالعۀ           کشند مسائل حرکت با قبول واحد های بی نهایت کوچک، یعنی واحد هائی که شرط اصلی حرکت را پیوستگی مطلق قرار می دهد، آن خطای اجتناب نا پذیر را که اندیشه و ذهن بشری با مطالعۀ واحدهای مجزای حرکت بجای حرکت مطلق نمی تواند مرتکب آن نگردد، اصلاح می نماید . »      78 - حرکت بشریت که مولود مقادیر بیشماری از اراده های انسانی است نیز پیوسته و دائمی می باشد .      هدف و منظور تاریخ کشف قوانین این حرکت است . اما اندیشه و ذهن بشر برای درک قوانین مجموع اراده های انسانی اجزاء ارادی و ناپیوسته ای را از این مجموعه جدا ساخته مورد مطالعه وتحقیق قرار میدهد . »      79 - نخستین شیوۀ تاریخ نویسان اینست که یک سلسله از حوادث پیوسته را که طرف توجه ایشان است، پیش می کشند و آنرا مجزا از ما بقی وقایع مورد مطالعه قرار می دهند، و حال آنکه هیچ حادثه ای بدون ارتباط با حادثۀ قبلی بوقوع نمی پیوندد، و به اصطلاح خلق نمی شود . بنابراین حوادث آغازی ندارند، و نمی توانند داشته باشند، بلکه همیشه یک حادثه از حادثۀ قبلی نتیجه می شود . تاریخ نویسی این مورخین عبارت از این است که اعمال یک نفر، امپراطور یا جنگی را بعنوان مجموع اراده های مردم مورد وطالعه قرار می دهند، و حال آنه هرگز مجموع اراده های انسانی را نمی توان در اعمال یک فرد مهم تاریخی جستجو کرد . »      80 - علم تاریخ در ضمن پیشرفت و تکامل خود پیوسته اجزاء کوچکتر و باز کوچکتری را برای تحقیق و مطالعه در نظر می گیرد و بدین طریق می کوشد تا به حقیقت نزدیک شود . اما آن اجزائی که تاریخ مورد مطالعه قرار می دهد، هر چه کوچک باشد باز متوجه می شویم که قبول این جزء مجزای از اجزاء دیگر در حقیقت همان اعتراف به آغاز داشتن پدیده ها و بالاخره در حکم قبول این مسأله است که اعمال یک فرد مهم تاریخی بیان کنندۀ ارادۀ تمام مردم است و در نتیجه به خودی خود غلط ونا درست خواهد بود . »      ( نویسنده : یک واقعیت است که با چنین نوشتاری مردم به بی راهه کشانده می شوند، و دنیا به مثابه خشت اول گر نهد معمار کژ    تا ثریا می رود دیوار کژ » خواهد بود .       81 - هر نتیجه گیری علم تاریخ بدون کوشش نقادان مانند غباری بدون باقی گذاشتن هیچ اثری از هم می پاشد . زیرا – نقادان جزء بزرگتر یا کوچکتری را از مجموع حوادث پیوستۀ تاریخی بعنوان موضوع مورد مطالعه و تحلیل انتخاب میکنند و البته چون نقادان مشاهده می کنند که هر واحد تاریخ به دلخواه و ارادۀ مورخین انتخاب می شود در این عمل کاملا محقق هستند . »      82 - فقط در صورتی که واحد های بی نهایت کوچک ( باصطلاح ریاضی دیفرانسیل تاریخ ) یعنی تمایلات تمام مردم را که منشأ وهدف واحدی دارد، مورد مطالعه قرار دهیم و بر علم محاسبۀ انتگرال ( یعنی جمع بندی واحدهای بی نهایت کوچک ) مسلط باشیم، می توانیم به درک قوانین تاریخ امیدوار باشیم . »       83 - اما عقل وشعور انسان نه تنها از قبول این توضیح امتناع دارد، بلکه صراحتا میگوید : که این شیوۀ توضیح و تفسیر صحیح نیست . زیرا – در این توضیح وتعبیر و تفسیر ضعیفترین پدیده بعنوان علت پیدایش پدیدۀ قویتر شناخته شده است . و حال آنکه مجموع اراده های بشری هم بوجود آورندۀ انقلاب و هم موجد ناپلئون بود . و فقط مجموع این اراده ها بود که به قبول موجودیت آن دو رضا داد، و سپس با نابودی و تباهی آنها موافقت کرد . »      84 – درست است که هر وقت ان جنگی بزرگی پیدا شده اند، جنگ هم بوجود آمده است، اما این نکته به هیچ وجه ثابت نمی کند که ان جنگی و فاتحان بزرگ علل جنگ ها بوده اند، و یا قوانین جنگ را بتوان در فعالیت شخصی یک فرد شناخت . من هر بار که به ساعت خود نگاه می کنم، و می بینم که عقربه های آن سر ساعت 10 ایستاده است، صدای ناقوس کلیسای مجاور را می شنوم . اما از این واقعیت که همیشه وقتی صدای ناقوس بلند می شود که عقربه های ساعت من ساعت 10 را نشان می دهد، من حق ندارم نتیجه بگیرم که وضع عقربه های ساعت من علت حرکت ناقوس های کلیسا ست .       هر دفعه که من حرکت لوکوموتیو را می بینم و صدای آن را می شنوم، باز شدن دریچۀ بخار را نیز مشاهده می کنم . اما از این واقعیت نباید چنین نتیجه بگیرم که صدای سوت و گردش چرخ های لوکوموتیو علت حرکت آنست . »      85 - ما باید برای تحقیق و مطالعۀ قوانین، تاریخ موضوع مورد مطالعه را بکلی تغییر دهیم . و امپراطوران و وزیران و ژنرالهارا راحت بگذاریم، و عناصر مشابه بی نهایت کوچک را که توده ها هستند، مورد بررسی ومطالعه قرار دهیم . هیچ کس نمی تواند بگوید که تا چه اندازه برای بشر مقدور و میسور خواهد بود که از این راه سرانجام به شناسائی قوانین تاریخ موفق شود . اما قدر مسلم اینست که کشف قوانین تاریخی تنها از این راه امکان دارد، و عقل و فکر انسانی تا کنون یک میلیونم تمام مساعی و مجاهداتی را که تاریخ نویسان برای توصیف اعمال پادشاهان و ان جنگی و وزیران مختلف وتشریح نظریات و افکار خودشان در بارۀ ایشان صرف کرده اند، در این راه به کار نبرده است . »      86 – خوب ، آری ! شاید او نیز جز احساسات پدرانه با من نظری دیگر داشته باشد . اما باین جهت من نباید در خانۀ خود را بر روی او ببندم . من مردی نیستم که نا سپاس باشم . حضرت والا ! بدانید که من از نظر احساسات و عواطف قلبی تنها خود را در برابر خداوند و وجدانم مسؤول می دانم . »      87 - بدیهی است که تا وقتی دریای تاریخ آرام است، مأمور حکومت  که قایق کوچک و ضعیف خود را با دیرک نازکی به کشتی عظیم ملت تکیه داده است، و با کمک آن حرکت می کند، چنین می پندارد که آن کشتی عظیم که تکیه گاه اوست با نیرو و مساعی او حرکت می کند اما به مجرد این که طوفان برخاست و دریا بتلاطم آمد و کشتی روی امواج آن نوسان کرد . این اشتباه بی درنگ آشکار میشود . کشتی عظیم حرکت سریع و مستقل خود را ادامه خواهد داد، و آن دیرک نازک برای تکیه، دیگر به کشتی متحرک نخواهد رسید، و مأمور حکومت که خود را حاکم و سرچشمۀ تمام قدرت ملی می پنداشت، نا گهان به مردمی حقیر و بی فایده و ضعیف مبدل می شود . »      88 - اندیشه ای که وجدان راستوپچین را آرام می ساخت، اندیشۀ جدیدی نبود. از زمانی که این زمین وجود دارد، و از وقتی که مردم به کشتن یکدیگر مبادرت می ورزند، تا کنون هر گز حتی یک نفر هم پیدا نشده است که پس از ارتکاب جنایتی نسبت به هم نوعش وجدان خود را بدست آویز این اندیشه آرام نکرده باشد . این اندیشه همانا ( رفاه عموم ) یعنی باصطلاح رفاه و آسایش مردم دیگر است . »      89 - شاهزاده خانم اندره با خود می اندشید : آری ، سعادت جدیدی را کشف کردم که نمی توان آن را از آدمی جدا ساخت . این سعادت ما وراء نیروهای مادی و ما وراء تأثیرات مادی خارجی بر آدمی است ، سعادتی است که تنها با روح ارتباط دارد . سعادت عشق است ! هر کسی می تواند آنرا درک کند، اما تنها خداوند قادر است که آن را بشناسد، و به صورت قانونی برای آدمیان تجویز کند . اما خداوند این قانون را چگونه وضع کرده است ؟ »      90 - اندیشه اش باز صریح و روشن جولان می کرد، و به خود می گفت :      آری ! عشق ، اما نه آن عشقی که برای پاداش یا منظور خاصی تجلی می کند، بلکه آن عشقی که من برای نخستین مرتبه، هنگامی که در حال مرگ دشمن خود را دیدم و با این حال اورا دوست داشتم، احساس کردم . من آن عشق  و محبتی را احساس کردم که جوهر و ماهیت روح است و به مقصود خاصی نیاز ندارد . اکنون نیز من این حس مسعود را درک می کنم . باید نزدیکان خود را دوست داشت . باید دشمن خود را هم دوست داشت . باید تمام مظاهر خداوند را دوست داشت .      ما کسی را که در نظرمان گرامی و ارجمند است، می توانیم با عشق انسانی دوست داشته باشیم . اما دشمن را با عشق یزدانی می توان دوست داشت . و من نیز بهمین جهت چون دریافتم که آن مرد را دوست دارم، این اندازه شادمان شدم . عاقبت او چه شد ؟ آیا او زنده است . اگر آدمی کسی را با عشق بشری دوست داشته باشد، ممکن است آن عشق روزی به کینه و نفرت مبدل گردد . اما عشق خدائی نمی تواند تغییر کند و هیچ چیز حتی مرگ هم نمی تواند آن را نابود سازد . این عشق جوهر . ماهیت روح است . »        91 - چون داوو در لحظۀ اول چشم از فهرست اسامی که در برابرش بود و در آنجا سرنوشت حیات و یا مرگ مردم با نمرۀ مشخص شده بود برداشت . پی یر در نظرش جز یکی از شماره ها چیز دیگر نبود و می توانست بدون اضطراب وجدان از این عمل زشت دستور تیر باران شدن وی را بدهد » اما در این حال پی یر را انسانی مشاهده می کرد . »        92 - شاهزاده اندره نه فقط می دانست که خواهد مرد، بلکه دریافته بود که در حال احتضار بسر می برد و نیم جان شده است . چنین می پنداشت که رابطه اش با آنچه در این جهان است قطع شده و سبکی عجیب و شادی بخشی در وجود خود احساس می کرد . بدون شتاب و اضطراب آنچه در پیش داشت انتظار می کشید . آن نیروی ابدی و مهیب و نا شناخته و غالب که در عین حال حضور آن را در تمام دوران حیات  خود پیوسته احساس می کرد دیگر به وی نزدیک شده بود وبواسطۀ آن سبکی که در وجود خویش احساس می کرد، تقریبا مفهوم و محسوس بود .       او پیش از این از پایان حیات میترسید . دو مرتبه این حس وحشتناک و رنج آور بیم از مرگ و پایان حیات را آزموده بود، ولی اینک دیگر آن را درک نمی کرد »       نخستین مرتبه ای که او با این احساس آشنا شد آن لحظه ای بود که نارنجک چون فرفره ای در برابرش می چرخید و او به مزارع گلش و به بوته ها و به آسمان می نگریست و می دانست که با مرگ رو به رو شده است . هنگامی که پس از مجروح شدن دو باره به هوش آمد و در روانش که گوئی از زیر یوغ زندگی رهائی یافته است، نا گهان این شکوفۀ عشق جاودانی و آزاد و مستقل از مظاهر این زندگی شکفته شد، دیگر از مرگ هراسی نداشت و در بارۀ نمی اندیشید . »      93 - ادامه دارد                                                                                      

keyboard_arrow_up