قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

عالیه ای

.

یک چند روزی هست که خیلی تنبل شدم و نمیتونم درست و حسابی کتاب بخونم . بی اراده تر از هر موقعی شدم . انگار میل و اشتیاقی به خوندن کتاب ندارم ( راستش از بعد کنکور اینطوری شدم ) :(   ای کاش راهی برای جدایی از این حالت وجود داشت .   + اینکه از ساعت 8 دانشگاه باشم خیلی عالیه !! به نظرم بهترین تایم ممکنه که مثلا 10 تا 4 دانشگاه باشم که هم صبحم تباه بشه و هم بعد از ظهرم.

عزیز من کسی میتونه به شما قول بده که دارای اختیارات باشه

لیغ و ترویج و پیدا کردن طرفدار نیاز به آزادی بیان دارین به نظر شما رابن جمله رو حفظ کردین شما؟:grin:Hmbآیا حاضرید حال که شروط ما رو دانستید به عنوان یک ایرانی قول دهید در جهت این قول ها عمل کنیدKral Mohammad TürkadminKral Mohammad Türkابن جمله رو حفظ کردین شما؟:grin:فکر کنم کپی کردین تو کلیپ برد از اونجا میفرستینHmbمحمدرضا کیانفرعالیه شما واسه رسوندن این نظرات و پیشنهادات به گوش مردم و تبلیغ و ترویج و پیدا کردن طرفدار نیاز به آزادی بیان دارین به نظر شما راول قول بدیدسلیم،Kral Mohammad Türkابن جمله رو حفظ کردین شما؟:grin:جاوابا چاتمیبHmbما شروطمون رو.گفتیم شما هم گفتند عالیه اما آیا حاضر هستید به عنوان یک فرد ایرانی قول دهید اینها رو بپذیریدKral Mohammad Türkadminوالا ایشون هر بحثی رو میکشونن به آزادی بیان آخه اگه قرار بود دولت آزادی بیان بده که آزادی بیان رو نمیگرفت کلاسلیم،Kral Mohammad Türkفکر کنم کپی کردین تو کلیپ برد از اونجا میفرستینزدی تو خال :+1:محمدرضا کیانفرHmbاول قول بدیدعزیز من کسی میتونه به شما قول بده که دارای اختیارات باشهHmbاول قول بدیداختیارات به دست مجلس مؤسسان استسلیم،جالب شدHmbمحمدرضا کیانفرعزیز من کسی میتونه به شما قول بده که دارای اختیارات باشهشما به عنوان یک فرد ایرانی قول بدهیدمن هم می دانم اختیار ندارید اما یک ایرانی هستید یا نه؟؟ آیا به عنوان یک ایرانی  قول می دهید

بی ادبی!!!

بی ادبی نشان چیست؟ -بروز بی ادبی در هرسن و سالی مثلا :10-5 ؛ 15-10 ؛20-15 ؛25-20 ؛30-25؛ 35-30؛ 40-35؛45-40 ؛ 50-45؛ 55-50 ؛ 60-55؛ 65-60؛ 70-65 ؛ 75-70 ؛ 80-75دلالت بر چی دارد؟ انتظار چیست؟ آیا انتظار می رود افراد مسن تر نسبت به افراد کم سن و سال تر،با ادب تر باشند و طرف نزاکت را بیشتر بگیرند؟ به بیانی، آیا میزان رعایت ادب و نزاکت با افزایش سن ارتباط مستقیم دارد یا ندارد؟نظر شما چیست؟ -بروز بی ادبی در نوع جنس چگونه تبیین می شود؟ آیا مردان نسبت به ن ( در رده های سنی درج شده) باادب تر هستند؟ یا انتظار جامعه بر عکس است؟ یعنی انتظار می رود که ن در هر رده سنیی؛ نسبت به مردان، طرف ادب و نزاکت را بیشتر مراعات کنند.نظر شما چیست؟ -بروز بی ادبی در میزان سواد چگونه تحلیل می شود؟ آیا با سوادان و افراد با تحصیلات عالیه (لیسانس بالاتر) نسبت به کم سوادان و بی سوادان ؛ با ادب تر و با نزاکت تر هستند؟ یا رعایت ادب و حرمت داشتن نزاکت، هیچ ربطی به میزان تحصیلات نداردو چه بسا یه فرد امی و بیسواد به مراتب با ادب تر از یک تحصیل کرده در مقطع دکترا باشد؟ نظر شما چیست؟ -بروز بی ادبی در نوع رشته تحصیلی چگونه تبیین می شود؟ به بیانی؛ آیا افرادی که در علوم دینی و رفتاری و انسانی تحصیل کرده اند،نسبت به افرادی که در علوم پزشکی، فنی - مهندسی ، هنری و علوم دقیقه و پایه مدرک گرفته اند، با ادب تر هستند یا هیچ ارتباط منطقی بین بروز بی ادبی و نوع رشته تحصیلی افراد وجود ندارد؟ نظر شما چیست؟ - بروز بی ادبی در کم و کیف خانواده چگونه تحلیل می شود؟ آیا بین کم و کیف خانواده و با ادب یا بی ادب بودن افراد آن ارتباط منطقیی وجود دارد؟ به بیانی، هر چه اندازه خانواده مناسب تر و پدر و مادر خانواده دارای تحصیلات عالیه و روابط فیما بین هم صمیمی و مستحکمتر باشد،فرزندان این خانواده در قیاس با فرزندان خانواده ای که فاقد شرایط مزبور هستند؛ با ادب ترخواهند بود. یا ادب موضوعی است که هیچ ارتباطی به اینگونه مباحث ندارد.نظر شما چیست؟    

پسر بودن

وقتی دوست دختر هم خونه ایم یهویی ولش کرد و رفت (یه غروب وقتی من از خستگی سرم داشت گیج میرفت و میخواستم چایی درست کنم، یهویی گفت بای بای و رفت!) هم خونه ایم افسردگی گرفت. توی دهه چهل زندگیشه (سی و خورده ای سالش هست)، واقعا ناراحت شدم. خوشحالم که حداقل همدمش شدم و ازون حس و حال بد درش اوردیم.  توی کانادا ملت خیلی مهربونن ولی خیلی به فکر هم نیستن. داشتن یه هم خونه ای خاورمیانه ای که دل بسوزونه به نظر من نعمته. در بهترین حالت ممکنه بیان دستتو بگیرن ببرنت بیرون (اگه دختر باشی) ولی عملا یه پسر باید بره بمیره. کلا اگه پسر هستین کانادا نیاین. اروپا هم نرین. روانی میکنن شما رو. استرالیا رو نمیدونم امریکا یکمی بهتره. امریکای جنوبی به جز ارژانتین، عالیه.

کسب بیتکوین رایگان با پیشبینی فوتبال با برنامه Match365

      سلام دوستان امروز یک اپلیکیشن رو معرفی میکنیم که خیلی خیلی داره خوب کار میکنه هر ۲۴ ساعت ۲۰ بیتکویین بین کاربرها تقسیم میکنه که خیلی عالیه! از اونجایی که این برنامه تازه تاسیس هست حتما حتما مراحل ثبت نام رو بصورت پایین انجام بدین و از دست ندین فوق العادس غلغله.

چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد

برا منی که از همه کتابی خوشم نمیاد و سخت یه کتاب رو جذبش میشم واقعا  یه کتاب فوق العادس چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد. تقریبا کلیت داستان خیلی سادس ولی خیلی پخته و عالی توضیح داده و مخاطب و به هدفش میرسونه محورش بیشتر برا غلبه بر ترسه این که با تغییر های زندگی پیش بریم و متوقف نکنیم خودمونو یه جای کتاب میگه:اگر نمیترسیدم چه کاری انجام میدادم؟؟ خیلی به این جملش فکر کردم خیلی کار ها هست که بخاطر ترس انجام ندادم!!ولی واقعیتش اونقدر هولناک نیس به قول این کتاب! پنیر تو این کتاب استعاره از موقعیت هایی که ما داریم و بعدا از دست میدیم و واکنش های بعدش! بخونیدش کلا  عالیه به تمام معنا!

پول ها

جالبه   هر وقت گفتم وضع کانادا خرابه یکی پیدا شد و گفت وای مگه کشور خودت عالیه؟!   کسخل اوکی کشور من داغون اصلا مشنگ چه ربطی داره؟! چرا همه چی رو با همه چی مقایسه میکنی گوسفند؟ مگه من گفتم ایران بهتره؟   برین اینو گوگل کنین: ontario teachers strike   اوضاع خرابه داگ فورد زده همه چی رو کات کرده بودجه ها قطع شده میخوان تعداد معلم ها رو ده هزار تا کم کنن   مردم انتاریو ریختن بیرون   اعتراض شده   دوشنبه احتمالا کل مدارس انتاریو تعطیلن.   خدا رو شکر ازونجا اومدم بیرون!   من بهتون گفته بودم که کسانی که توی کانادا بچه به دنیا میارن واقعا ریسک بزرگی میکنن.   یادتونه؟!   برام عجیبه اینقدر پول ی و کثیف کاری وارد این کشور میشه   این همه ثروتمنده این کشور   چرا پس اینقدر فقیرن؟ این پول ها کجا میره؟!   این همه پول شو با اسمای حسابدار و اقتصاددان و فایننس و انالیزگر و کوفت و زهرمار پول میخورن و درامدای بهتر دارن   این پولها کجا میره؟!      

8_19

پست قبلیم پیر نشده بود که حال و هوام عوض شد. از اون ادمام که وقتی مبلغ قابل توجهی پول خرج میکنم حالم نامیزون میشه و غصه میگیرتم.دست خودمم نیست انگاری! مثلا اگر شمام مثل من به طالع بینی معتقد نباشید،اما برید چک کنید طالع بینی زن متولد اوایل تیرماه! میتونید قشنگگگ شخصیت کوفتیه منو بیارید پیش چشم تون.عجیبه اما دقیقا چیزیه که من هستم. یه سری اخلاقا هست که مارو از بقیه جدا میکنه اینم یکی از اوناس برای من. حال بدیای منم دوره ایه و حالا که توجه میکنم میبینم بیشتر پستا رو وقتایی که حالم بد بوده نوشتم و کم پیش اومده بیام بگم اوه همه چی عالیه.و یه چیز دیگه اینکه حالتون بهم میخوره از جمله بندی و طرز نوشتن من؟:))))) تهوع اوره ها! یکی بود که میگفت: خیلی بده که خوب و بد بودن حال ادم به پر و خالی بودن جیبش ربط داشته باشه. معلومه طرف وضع مالی نامتعادلی داشته. امروز که دارم وسایلم جمع میکنم که از خونه برم خوابگاه میفهمم چقدر خوابگاه رو دوست دارمش.

چطور می‌شود اسلام را از ت جدا کرد؟!

دارم کتاب "انسان ۲۵۰ ساله" رو می‌خونم. خیلی خودم و کنترل می‌کنم که تیکه هاش رو نذارم اما موفق نشدم:)اگه دوست داشتید بخونید. چطور می‌شود اسلام را از ت جدا کرد؟! چطور می‌شود ت را با دست هدایتی غیر از دست هدایت اسلام، معنا و تفسیر کرد و شکل داد؟! 《الَّذینَ جَعَلُوا القُرآنَ عِضین》؛ بعضی قرآن را تکّه‌پاره می‌کنند. 《یُؤمِنُ بِبَعضِ الکِتابِ وَ یَکفُرُ بِبَعض》؛ به عبادت قرآن ایمان می‌آورند؛ اما به ت قرآن ایمان نمی‌آورند. 《لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِابَیّناتِ وَ اَنزَلنا مَعَهُمُ الکِتابَ وَ المیزانَ لِیَقومَ النّاسُ بِالقِسط》. قسط چیست؟ قسط یعنی استقرار عدالت اجتماعی در جامعه. چه کسی می‌تواند این کار را انجام دهد؟ تشکیلِ یک جامعهٔ همراه با عدالت و قسط، یک کار ی است؛ کار مدیران یک کشور است. این، هدف انبیاست. نه فقط پیغمبر ما، بلکه عیسی و موسی و ابراهیم و همهٔ پیغمبران الهی برای ت و‌ برای تشکیل نظام اسلامی آمدند. نه فقط این بخش که کل این کتاب عالیه. و حلقه سوم هم از حلقه دوم عالی و تحلیلی تر:)

آداب قرائت قرآن

شیخ محمد تقی آملی می‌گفتند یکبار از ایشان (مرحوم آیت الله قاضی) سوال کردم: ما خوانده یا شنیده ایم که دیگران هرگاه قرآن تلاوت می ‌کنند، اُفُق‌های عالم در برابر دید ایشان باز می‌شود، ولی هنگامی که ما قرآن می‌خوانیم، اثری از این امور مشاهده نمی‌نماییم».ایشان نگاهی به صورت من انداختند و گفتند: آری! ایشان در شرایط خاصی قرآن می‌خوانند؛ آنان، ایستاده، و رو به قبله قرآن می‌خوانند، سر خود را می‌کنند و با دو دست خود قرآن را بالا می‌گیرند! و با همه وجود به آنچه می‌خوانند توجه دارند، و توجه دارند که در برابر چه کسی ایستاده اند. ولی شما قرآن را می‌خوانید در حالی‌که زیر کرسی رفته، تا نزدیک چانه لحاف را بر روی خود کشیده و قرآن را روی زمین نهاده و آن را نگاه می‌کنی».جناب آملی ادامه دادند: آری! به همین صورت قرآن را می‌خواندم و بسیار هم می‌خواندم؛ گویی ایشان در کنار من بوده و مراقب اعمال من بودند. دیگر از آن روز با تمام وجود قرآن می‌خواندم و در مجالس او حاضر می‌شدم».✍ آیت الحق،ص 221 آیت الله سید علی قاضی طباطبایی: قرآن را برای امور عالیه و مسائلی که به دست آوردن آنها بسیار ناممکن و دشوار است، در شرایط خاص و حالات خاص می‌خوانند».✍ آیت الحق، ج۱، ص ۲۸۳

انتخاب سس برای لازانیا

  سلام دوستان امروز برای ناهار لازانیا درست کردم. خودم معمولا با رب و سس گوجه، سس آن را تهیه می کنم. خیلی راحت تره. ولی همانطور که می دانید در دستور اصلی آن با سس بشامل درست می شود. قبلا با این سس درستش کردم البته با فیله گوساله باریک خرد شده، قارچ و فلفل دلمه و به نظرم عالیه. اینبار توی سرچهایی که داشتم دستوری با سس آلفردو دیدم. در دستور سس آلفردوی کلاسیک شما از خامه و پنیر پارمیزان استفاده می کنید. من لازانیا را با گوشت مرغ درست کردم ولی به نظرم اگر با فیله گوساله درست کنید طعم قوی تری خواهد داشت. اگر نگران چربی و کلسترول نیستید و ورزش می کنید امتحان لازانیا با سس آلفردو خالی از لطف نخواهد بود. البته به نظرم اگر لازانیا با مرغ بخواهید درست کنید با سس خردل که از مشتقات سس بشامل هم هست، عالی می شود. خردل با مرغ ترکیبی عالیست.

لحن در نوشتار

باید مراقبِ تک تکِ حرف ها و واژه هایی که توسط دستها و زبانمون زده می شه باشیم ، امّا بیشتر حرفم در این مطلب در مورد گپ و گفت هامون بصورت نوشتاری هست . شاید روزانه دقیقه ها و یا ساعت ها می شینیم پای موبایل و سیستم و بالاخره در هر جایی که فعالیت کنیم ، شرایط طوری پیش می ره که مجبور می شیم یه نظر بذاریم ، کسی ازمون سوالی می پرسه که باید جوابش رو بدیم و امثال این ها امّا باید خیلی احتیاط کرد بالاخره ناراحت کردن ، اسمش ناراحت کردنه و فرقی نداره که بصورت رودررو و یا اینترنتی کسی رو ناراحت کنیم . نوشتن که عالیه ولی یه کمبود داره و اینه که لحن و بیان نویسنده رو نمی تونه تمام و کمال انتقال بده و بارها شده که خودم و یا طرفی که براش متنی رو نوشتم دچار سوء تفاهم شدیم و دلخوری به وجود اومده ؛ بعضی ها هم که فقط منتظر کوچیکترین اتفاقی هستن و بدون این که بخوان علت رو جویا بشن ، یه خداحافظی می کنن و یا پرتت می کنن تو لیست سیاهشون و دستت رو می ذارن لای پوست گردو که تو می مونی و عذاب وجدان که چرا بعد از فلان جمله در متنم ، یه شکلک مناسب نذاشتم ؟ یا چرا توضیح بیشتری ندادم که دقیقا در جریان کار قرار بگیره ؟ مراقب حرفایی که می زنی باش بخصوص در فضای مجازی و متن های نوشتاری !!

میدان تجمع نداریم ولی میتونیم داشته باشیم

چند سوال من دارم . شمام روش فکر کنید  اگر روزی یکی از مسئولین تراز اول کشوری مثل ریاست جمهوری بخواهد در دولت آباد که مرکز شهرستان است ،سخنرانی کند ، کجا باید مردم را جمع کنیم ؟ برای راهپیمایی ایام الله مثل ۲۲ بهمن و ۱۳ آبان ، مردم کجا تجمع کنند ؟  اگر بخواهیم نمایشگاهی در مرکز شهر نه در جاهایی مثل پارک معلم برپا کنیم ، کجا باید اینکار انجام شود ؟  آیا جایی برای اقامه نماز ظهر عاشورا داریم که وسط شهر باشد ؟ اگر بخواهیم دعای عرفه را در محیط مرکزی شهر بخوانیم چکار کنیم ؟ اگر بخواهیم درصبح یک روز برای خانواده های شهر برنامه ورزش همگانی همراه با پوشش خبری صداو سیما برگزار کنیم ، کجا بریم ؟ اگر بخواهیم هر چند وقت یکبار برای تبلیغ و تعظیم نماز جمعه آنرا در محیط باز اقامه کنیم کجا اینکار را انجام بدهیم ؟  و                   در جواب سوالات بالا ما مردم شهر همه باید بگوییم جایی را نداریم یا اگر هم داریم در حواشی شهر است . پس باید چکار کرد؟ آیا باید میدانی جدید در شهر با خرید خانه ها و تغییر معابر ایجاد کرد یا جایی با این ظرفیت ها  در شهر داریم که بتواند پاسخگوی سوالات بالا باشد  ؟  بله جایی داریم که خیلی عالیه . روش فکر کنید . من چند روز دیگه در ادامه این مطلب براتون میگم کجاست .

فیلم آناتومی عضلات صورت

این فیلم برای کسانی که میخوان با عضلات صورت آشنا بشن بسیار عالیه! متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. دریافت ویدئومدت زمان: 6 دقیقه 49 ثانیه 

جهادی اسلامشهر

هرچند ک جهادی ها خاطرات خوشی دارن اما این یکی بهم نچسبید با این ک اولین بار بود ک بعنوان درمانگر شرکت میکردم و ذوق زده بودم(گرچه تو این دو سال بخاطر استرس درمانگر بودن شرکت نمیکردم حتا) ولی یه عیب بزرگ وجود داشت! نصف بیمارا ک شامل مهاجر های افغانی بودن و یا ایرانی و مستضعف ب کنار  اون نصف دیگه ک ایفون ایکس دستشون بود رو درک نمیکنم! چجوری باور کنم تحت پوشش خیریه بودن؟ از طرفی از زرق و برق غذا ها و نوشابه و ماست هروعده و ساعت کاری ب اندازه و مریض کم اونجور جهادی دلچسب بدست نمیاد حس جهادیم بشدت نشده و یکسره ارزو میکنم بتونم برم یاسوج یا مناطق سیده رو شرکت کنم یعنی میشه؟! + اینکه دستیار داشته باشی و طبق تشخیص خودت پیش بری عالیه. از اینکه دیگه قرار نیست نیم ساعت یونیت کاور کنم و وسیله بچینم خوشحالم. سلام میکنم ب زندگی غیر دانشجویی +سد احمد سومین شخصیتی بود ک تو زندگیم جذبش شدم و البته هرسه هم اسمشون احمده.چرا؟؟ اول سنش دوبرابر منه و احمد دوم دست کم دو سال کوچکتره! چرا من از یکی خوشم نمیاد ک بهم بخوره؟! با این ک خیلی از معیار های ذهنی منو نداشت چن تا چیزش منو مجذوب کرد. مرام و لوتی گریش. دلسوزی و مسئولیت پذیریش.تلاش و کار بی وقفه ش.روحیه جهادیش.مهربونی و صبر و تحملش و البته رفتار سنگین و البته توام با احترام و صمیمیتش با خانوما اینجاس ک شاعر میگه فقط چون دیر باید میرسیدی داره رو دست من میمیره این عشق + یکی باید باشه مث تو باشه جلو چشمم باشه انقدررر شبیه اون بنده خدا باشه هی منو یاد تو بندازه حال منو بگیره اشک منو دربیاره کی اینهمه زندگیم پر از تو شد؟ چیشد ک عاشق هرچیزی شدم ک ردی از تو توش باشه؟؟؟ + مامان میگف دیدی فلانی و فلانی از اول تا اخر چشمشون ب تو بود؟ گفتم: نه!  گفت: پچ پچ میکردن همش دم گوش هم. طفلکیا چقدر تو رو میخواستن. پسرشون ازدواج کرد ن؟ گفتم: اره گفت: حیف شد بنده خداهارو انقدر سر دووندی.خیلی مهربون و خانوم بودن و من برای هزارمین بار فکر کردم. چیشد ک جوابی ندادم؟ انقدر خوب و باشخصیت بودن ک نتونستم بگم ن. ولی وقتی دلمو نمیلرزوند چی؟ وقتی لرزیدن دل رو حس کردم! وقتی میدیدم ک حس خاصی ندارم ب ابراز محبتشون! از اینکه انقدر جواب ندادیم تا نا امید شدن شرمتده شدم. و اینکه بعد ۵ سال بالاخره ازدواج کرد! اگه هیچوقت دیگه دلم نلرزه باید چکار کنم؟! اگه دیگه کسی ب دلم نشینه؟ اگه دیگه تویی نباشه؟

لیبل زدن

یه چیزو فهمیدم، اینکه ادم ها به هم خیلی مارک و انگ و نشان یا همون label میزنن. این چیزی هست که هم توی کشور مادری خودم دیدم، هم اینجا میبینم، هم بقیه جاها دیدم.   اینکه چرا ادمها با هم اینکارو میکنن چندین دلیل داره: 1. اغلب ادمهایی که این کارو میکنن بی سوادن، یعنی سواد کافی ندارن (منظورم همون تحصیلات عالیه هست) البته واقعا سواد فاکتور کاملا موثری نیست و به نظر من بین کسی که دیپلم دبیرستان داره و کسی که دو تا دکترا داره هیچ فرقی نیست، ولی واقعا تفاوتهای فاحشی رو بین کسی که تا پنجم ابتدایی درس خونده و کسی که دیپلم دبیرستان داره دیدم. اصلا هم دلیلش رو نمیدونم. انگار واقعا ده دوازده سال مدرسه نیازه. ولی بیشتر ازون. فایده ای نداره. فرقی هم نداره. چه بسا کلی دکترا و فوق لیسانس بیشعور داریم توی این دنیا.  2. فرهنگ، توی پستهای قبلی گفتم که نسل ها با هم تفاوت فاحشی پیدا کردن. نسل ایده ال گرا، یعنی نسل گروه یک، خیلی راحت تر انگ میزنه و لیبل، مثلآ: امین پسر اجتماعی و گاهی پرحرفه، پرانرژیه، پرکاره، کنجکاوه، پس ممکنه که امین اونی باشه که یواشکی میره به ترموستات دست میزنه و دما رو کم و زیاد میکنه، من بین مسئولای خوابگاهمون توی لیسانس توی ایران خیلی اینو بین مسئولین که لیسانس داشتن میدیدم که چه راحت لیبل میزدن به بچه ها.   3. از بی تجربگی، ادمایی که تجربه کمتری دارن اغلب زود قضاوت میکنن و معمولا هم سعی میکنن بقیه رو توی دو سه گروهی که توی ذهنشون دارن جا بدن.   4. تربیت خانوادگی. میبینی بچه از یه خانواده خیلی تشریفاتی و اغلب پولدار که هیچ نیازی نمیبینه با بیرون تعامل کنه و مفهوم دوستی و کمک و. رو نمیدونه میاد (بچه پولدارای ایران و یا بچه های عادی در کانادا) در نتیجه اون ادم خیلی مجرب بار نمیاد،  میبینی به همه برچسب میزنه، به یکی میگه نمیدونم تو خیلی پرحرفی پس تو رو قراره دور گردنت زنجیر بندازن و جلوی همه ترتیبت رو بندن وسط خیابون و تحقیرت کنن، به یکی میگه تو زبانت خوب نیست پس برای همینه که باید خرد شی، به یکی میگه تو تازه اومدی پس تو برچسب تازه وارد داری و باید سرت فعلا کلاه بذارن به خاطر تازه وارد بودن و به خاطر اینکه کمتر از بقیه هستی توی این کشور و.   در کل من لیبل زدن رو خیلی میبنیم توی اینجا هم.   به هم لیبل نزنیم.   ادمها تفاوت های فاحشی با هم دارن. ادمها هر سال و هر ماه و هر روزشون با هم فرق داره.   ادمها تغییر میکنن.   یه هم لیبل نزنیم. 

آفیشا سیکرتز

هفته قبل یه فیلم دیدم   به اسم official secrets   فیلم واقعیه یعنی از یه ماجرای واقعی گرفته شده.   و درباره زندگی کترین گان هست که به عنوان کسی که شنود میکنه یه سری از تماس های مرتبط با زبان هایی که بلد هست رو وارد یه ماجرا میشه.   در واقع متوجه میشه که بریتانیا و امریکا دست به دست هم دادن که به عراق حمله کنن و تمام دلایلشون که عراق سلاح کشتار جمعی داره هم دروغه. خودشون هم میدونن ولی عمدا دارن اینکارو میکنن که به منابع طبیعی عراق دست پیدا کنن.   میره و این خبر رو میرسونه به خبرنگارا.   بعد از مدتی معلوم میشه که اینها واقعی بوده. و واقعا همه چیز کذب محض بوده.   ولی دولت بریتانیا به کاترین انگ خائن رو میزنه (خودش میره خودش رو معرفی میکنه)   و براش دادگاه تشکیل میدن.   یه وکیل خیلی حرفه ای و زبردست بهش کمک میکنه و کاترین بلاخره تبرئه میشه.   دقیقا هم حق با اون بود.   خائن چیه.   چند تا کشور با مسخره بازی محض دارن حمله میکنن به یه کشور بدبخت.   من اولش که کاترین رو دیدم توی دادگاه اول فیلم،   تا اخرش با غم و اندوه نگاه میکردم به فیلم و یا گریه میکردم.   بعدش که تبرئه شد و رفت همه بلند شدن و دست زدن براش.   همه ما دست زدیم یعنی شوهر خودش یه مهاجر کرد ترک عراقی بود. جالبه با اینکه وورک پرمیت معتبر داشت ولی دولت بهش دستبند زد و فرستادش به عراق! وسط جنگ!!! وسط جنگ و بمباران!   جالبه که وقتی به کاترنی گفتن تو خائنی.  گفت من برای منافع مردمم کار میکنم نه برای دولت. دولت میره. ولی مردم میمونن. بهش گفتن تو از مردم جاسوسی میکنی بعد به خودت میگی خدمت میکنم؟!   گفت شما چقدر احمقین. من دارم زبان های خارجی رو شنود میکنم، و اونایی که واقعنی خیلی وقتا حتی خارج از کشورن و دارن واقعا اسیب میزنن به همین مردم رو شناسایی میکنم.   وقتی یه دولت داره به مردم خودش خیانت میکنه و اونها رو وارد جنگ میکنه. جنگی که کاملا بر مبنای دروغ بنا شده. و کلی سرباز بریتیش قراره بمیرن و کلی عراقی قراره نابود شن فقط سر امیال اینها. بعد من میشم جاسوس؟   اینجا بود که اون بازجو لال شد و سرش رو کرد تو عمه ش.   میدونین من شنود و این چیزها رو دوست ندارم و دوستم ندارم اینجور کارها رو بکنم. ولی حرفش محکم بودنش منطقش استدلالش، دل مهربونش، عالی بود! عالی!!!   ضمن اینکه کایرا نایتلی همون دختر خوشگله توش ایفای نقش میکرد و کایرا هم شخصیت واقعیش هم شخصیتش توی غرور و تعصب کپی تیپ شخصیتی منه که از 16personalities به دست اومده (با یه ذره اینورو اونور)،     خلاصه حتما ببینینش. سینما رفتن رو دوست دارم. هر هفته میرم سینما. سینما باعث میشه مغزم بهتر کار کنه. دو سه ساعت رو ریلکس میکنه. به هیچی فکر نمیکنه. عالیه.  

معمولی بودن

من هر وقت هم خونه ایام سوپ میپزن یا غذا   میرم میگم وای چه خوشمزه هست عالیه. اینو از خود کاناداییا یاد گرفتم. کالچرشونه.   برای همینم کیفیت غذاهای اینها پیشرفت نمیکنه چون نه کسی انتقاد میکنه نه انتقاد قبول میکنن.   سیستمی که توی اون فقط از هم تعریف کنن بهتر نمیشه. کشوری که مردمش و کارمنداش فقط از هم تعریف کنن و به اصطلاح "نایس" باشن هم پیشرفتی نخواهد کرد.   هیچ پیشرفتی نخواهد کرد.   من هم خونه ایام میخواستن فوق بگیرن،   تا الان 6 تا شده تعدادشون،  میدادن اس او پی ها و استادی پلن هاشون رو بخونم و نظر بدم.   هر انتقادی هر نظری داشتم   میگفتن اره این باید اینجوری باشه دیگه! درستشم همینه.   دیگه یاد گرفتم همیشه فقط تعریف میکنم و میگم عالی گل و بلبله به به.    هیچ کدومم فوق قبول نشدن :|   بعد من افر پی اچ دی رو دیکلاین کردم و نرفتم بخونم و مغز اینها ترکید. گفتن فانتزی کاناداییاست دکترا چرا اینکارو نکردی؟   گفتم والا دو تا فوق بسه. بگیرمم یه جای دیگه.   سیستمی که همه فقط از هم تعریف کنن اون سیستم رشد نخواهد کرد.   من برای دفاعم ریهرزال دادم   و به همه گفتم بیان   و بهشون هم گفتم که هر قدر سوالاشون نقد هاشون هارش باشه هم من خریدارم. به شرطی که از چیزی ایراد بگیرن که بشه اونجا عوض کرد نه که بیان بگن چرا تو قیافه ت یا صدات یا هیکلت این شکلیه و عوضش کن (گرچه باز دو تا ایرانی اومدن گفتن چرا این تو اینقدر صدات زشته؟!!!)    من رو به مدت دو ساعت و نیم له کردن.   له شدم.   رفتم بعدش با هم خونه ایم بیرون و باهاش نوشیدنی خوردم تا فراموش کنم درد رو.   وقتی دفاع کردم،   اون استادی که از دانشگاه yale بود   برام نوشته بود که تو پرزنتیشنت اینقدر شفاف، درست، عالی و عین یه داستان بود، که من یه لحظه موندم. واقعی هم نوشته بود. یعنی امریکاییه و تعارف الکی نداره.   کاناداییا نه، اونا همه ش میگفتن ایت واز نایس ایت واز نایس و سوالای عجیب میپرسیدن (توی دفاع من شش نفر استاد اومده بودن).     جالبه که من سوالای این استاد رو همه رو درست و کامل جواب دادم (بقیه رو گاهی جدا درک نمیکردم اینقدر اینتروداکشن میاوردن و هی وسطش سه تا انگار اب جو میخورن باز حرف میزنن) چون خیلی واضح شفاف و کاملا مرتبط میپرسید و بدون عقده.   بقیه نه،   بقیه قبل امادگی به ما میسپردن، سوال نپرسینا! مام نمیپرسیدیم که هول نکنن. هیچی هم نشدن. نه که من چیزی بشم، نه. من به اندازه خودم رشد دارم میکنم. اونها نه. نمیکنن.   برای همینم هست که برای پیشرفت توی این کشور باید خودت رو downgrade کنی. این کشور جای باهوشا و بااستعدادها و سخت کوشا نیست.   باید خیلی معمولی باشی. همین. اگه کسی اینجا میتونه کار کنه و زنده بمونه و تو سیستم این جا پیشرفت کنه یعنی معمولی معمولیه (الان دارم تجربه میکنم) و این ادم هرجای دنیا بره اگه شبیه این جا نباشه به فاک میره. چون خیلی جاها، جای معمولیا نیست. ولی توی این کشور شما باید معمولی باشید. معمولی بفهمید. با موج برین. مثلا فمینیست باشید و هر بار بله پسرو باید همیشه انداخت زندون. اگه بخواین یکمی هم فکر کنین، اینجا مریض و افسرده میشین.   اینها توی outline شون هست. باید "معمولی رو به پایین" باشی. 

خدایا ممنونم :)

خیلی ممنونم ازت بهترینم . به خاطر همه چی :) به خاطر زندگی که به من دادی و به خاطر اینکه میذاری من شاد بمونم :) امروز خبر خوب کم نشنیدم . هفته دیگه کلا تعطیل کردیم :دی کلاس من و چند نفر دیگه رو میخواستن عوض کنن تایم اون کلاسه هم واقعا بد . 22 نفر جدید آورده بودن ، میخواستن از کلاس ما 10 نفر بردارن ببرن اون کلاس که شرط اینکه کلاس برگزار بشه ( حداقل 25 نفر) داشته باشن . خلاصه اون معاونی که میخواست این کار رو انجام بده اومد کلاسمون گفت که کسی داوطلب هست بره اون کلاس ؟ (حالا دلیلش هم نفهمیدم چرا فقط از کلاس ما میخواست نفر ببره و نه از کلاسهای دیگه ) .  هیچ کسی داوطلب نشد . کاملا هم مشخص بود . چون کلاس ما هم تایمش خوب بود و هم اساتیدش به نسبت عالی بودن و هم کلاس جو خوبی داره و خودشیرین بینمون ( حداقل در زمینه درس ) پیدا نمیشه ، نمایندمون هم خیلی خوبه ژتونها رو خیلی زود برامون جور میکنه خخخ این معاونه وقتی دید همه میخوان بمونن گفت که پس مجبورم 10نفر رندومی ببرم اون کلاس . منم که میدونستم و به همه میگفتم که چه قدر شانسم عالیه و فلان که میفتم بین همون 10 نفر شبش تلگرام گروه رفتم یک برگه ای نمایندمون عکس گرفته بود که اسم اون ده نفر بود ، منم میدونستم که اسمم هست و اسمم هم بود :دی گفتم دیگه خیلی خوش شانسم . حالا همه میگفتن یعنی چی و میایم ازتون حمایت میکنیم و ما هم دلمون رو خوش کردیم به همین دلداری ها و چه قدر بچه های کلاس شوخی میکردن و کلا میخندیدیم :دی روز بعد دیگه که میشه امروز ، کلا کار من دعوا و جر و بحث و فلان بود . با مدیر دانشگاه صحبت کردم با همون معاون بعد به داداش و بابام هم گفتم بابام از سر کار اومد ( هیچی هم نگفتم به بابام که بیان حرف بزنن ) کلی بحث شد و منتظر اون حمایت دوستان عزیز در تلگرام بودیم که همشون زود رفتن خونه هاشون خخخ . البته خب کاری نمیتونستن بکنن . یک نفر موند اون هم نمایندمون بود طفلکی خیلی پیگیری کرد ( دستش درد نکنه ) آخر سر بابام تلفنی گفتن که همه چی حل شده و فلان . منم باور نمیکردم به همون 10 نفر گفتم بریم ببینیم چی شده5 تاشون اومدن . نماینده : آقا قضیه این 10 نفر چی شد برای کلاسا ؟ معاون : هیچی باید برن کلاس جدید  دوستان به من: مگه نگفتی بابات گفته همه چی حله  من : یعنی چی آقا ؟ مگه بابام اومده صحبت کرده گفته همه چی حل شده .  معاونه چشماش گرد شد . ترسید بدبخت خخخ . انگار که بابام رئیس ادارشون هست خخخ  معاون به من : فامیل شما چیه ؟ من : بووووووووووق (همون فامیلم ) یک مقدار معاونه فکر کرد ببینه کسی به این فامیل میشناسه . منم البته قصدم ترسوندنش نبود .  بعد گفت : همین کلاس جدید میرین دیگه.من کاری ندارم . حالا نماینده داشت با معاون صحبت میکرد . منم به بابام زنگ زدم گفتم همینطوری تلفنی صحبت کنن با معاون .  معاون ترسید دوباره خخخ : نه صحبت نمیکنم .  بابا نمیخوردت که خخخ . بگیر صحبت کنن ببین چی شده . به خدا بابام کاره ای نیست . آخر همه میخواستن برن چون بحث کردن فایده ای نداشت . معاونه از من پرسید : یک بار دیگه میشه فامیلت رو بگی ؟  من : بوووووووووق ------------------------------- رفتیم پیش مدیر . آخرین روزنه امیدمون بود . نیم ساعت همه نشستیم که ایشون همراه با اساتید دیگه ناهار بخورن غیبت خانوماشون رو هم بکنن بعد که میخواست بیاد باهامون صحبت کنه ترم بالایی ها خودشون رو انداختن وسط  -برای سلامتی آقای مدیر کف بزنین . خودشیرینا ://////////// ده دقیقه اومد برای اونا سخنرانی کرد و بالاخره اومد بیرون و تونستیم یک گوشه گیرش بیاریم 7 نفری بهش هجوم آوردیم . از آخرش هم فهمیدیم که موندنی هستیم در این کلاس :دی بعد اینکه مدیر گفت انگار همه یک انگیزه ای داشتن برای زندگی و یکی مریضیش همون لحظه خوب شد خخخ   خیلی وقت بود پست طولانی نذاشتم ( یک هفته :/ ) خخخ الان خوشحالم یک مقدار تخلیه بشم درست میشم.

19 نکته قبل از خريد تور ارمنستان

سفر به ارمنستان، چجوری و با چی ؟! 19 نکته قبل از خرید تور ارمنستان. سفر به ارمنستان یکی از پیشنهاد های تیم یابکس | Yabex هست که شما می تونید برای تعطیلات خودتون و خانواده ازش استفاده کنید. کشور ارمنستان یکی ازکشور های خوب و زیباست که تو شمال ایران قرار گرفته. ارمنستان هم مثل کشور های دیگه، هم راه زمینی داره هم هوایی، سفر به ارمنستان به صورت زمینی جذابیت خاص خودشو داره، که البته تیم یابکس می خواد براتون تو این مطلب، هم درباره سفر زمینی به ارمنستان براتون توضیح بده هم سفر هوایی به ارمنستان.جالبه بدونید جمعیت کل کشور ارمنستان حدود 3 میلیون نفره و این یعنی به اندازه شهر مشهد ما، یک نکته جالبی اینجا هست اونم اینکه بیشتر مردم کشور ارمنستان به کشور های دیگه مهاجرت می کنن و جمعیت ارمنی های خارج از کشور ارمنستان حدود 8 میلیون نفره ! تو کشور ارمنستان همه به زبان ارمنی و روسی صحبت می کنن و زبان انگلیسی تو این کشور زیاد رواج نداره و شاید شما رو یکم با مشکل رو به رو بکنه… بودجه مورد نیازم برای سفر به ارمنستان چقدره ؟! ارمنستان کشور زیاد گرونی نیست و تقریبا با قیمت مناسب میشه بهش سفر کرد و لذت برد. قیمت تور ارمنستان از 3 میلیون تومان شروع میشه و تقریبا اگر بخواید هتل و پرواز جدا خریداری کنید باز رو همین رنج قیمت در میاد ولی خب طبیعتا یکم بیشتر، چون وقتی شما تور رزرو کنید یا بخواید با تور به ارمنستان سفر کنید آژانس هایی که چارتر کننده هستند میتونن قیمت مناسب تری رو برای سفر به شما پیشنهاد بدن. پس حتما قبل از خرید بلیط و رزرو هتل حتما ی نگاهی به تور ارمنستان تو سایت های آنلاین خرید تور بندازید.هزینه های دیگه ای هم به جز مبلغ رفت و برگشت و هتل هم هست که باید مبلغی رو براش در نظر بگیرید، مثل: خورد و خورا، سوغاتی گشتن و هزینه های جانبی دیگه که توصیه میکنیم حتما پیش بینی بکنید.درباره واحد پول ارمنستان هم بگیم براتون که واحد پولشون درام هست که بهتره قبل سفر به این کشور پول خودشون رو تهیه کنید، شما میتونید دلار هم ببرید ولی مجبورید اونجا پولتون رو چنج کنید یا اگه نمیخواید میتونید به دلار خرید کنید که به صرفه نیست براتون.هتل یا چی ؟! مسأله اصلی اینه . خب اکثر مسافرایی که به کشور های خارجی سفر میکنن میدونن که هتل ها درجه بندی خاص خودشو داره و با توجه به درجه بندی ها قیمت هتل بالا و پایین میره ولی خب ی راه دیگه ای هم وجود داره اگه نمیخواید هزینه زیادی برای هتل بدید میتونید هاستل (hostel) بگیرید.این مورد هم که اشاره کردیم به بودجه شما بستگی داره که هتل بگیرید یا هاستل، البته این نکته هم باید بگیم که هاستل برای مسافرت های مجردی و تنهایی بدرد میخوره و برای مسافرت های خانوادگی پیشنهاد نمیشه. البته تو مطلب ” هاستل چیست و چه تفاوت هایی با هتل دارد” به طور کامل براتون توضیح دادیم.اگه میخواید اقامت راحت و بی دردسری رو تو سفرتون تجربه کنید و موضوع مالی مطرح نیست توصیه یابکس بهتون هتل های UALL هست.همم ! خب کجاهاش ارزون تره برم اونجا ؟! مرکز خرید دالما گاردن | Dalma Garden Mallدالمان یکی از قدیمی ترین مراکز خرید در ارمنستان هست که در این مرکز خرید میتونید بهترین برند های لباس و جواهرات رو ببینید و ازشون خرید کنید. تو این مرکز خرید امکانات رفاهی مثل: سینما، رستوران، فوت کورت، سالن بولینگ و … هست که میتونید ازش استفاده کنید.تاشیر استریت شاپینگ گالری | Tashir Street Shopping Galleryاین مرکز خرید جزو یکی از گران ترین مرکز خرید های ارمنستان هست که تو شهر ایروان هست. اگه بچه کوچیک دارید نگران نباشید، این مرکز خرید یک بخش مخصوص بازی بچه ها داره و از بچه ها نگهداری میکنه تا زمانی که شما به خریدتون برسید. تو این مرکز خرید بیشتر از 70 تا فروشگاه وجود داره که همشون برند و خاص هستند و میتونید با خیال راحت خرید کنید و نگران فیک بودن جنس ها نباشید.ایروان مال | Yerevan mallیکی دیگه از بهترین مرکز خرید های ارمنستان تو ایروان هست که به ایروان مال معروف هست و میتونید از برند های معتبری که داخل این مرکز خرید هست خرید کنید و لذت ببرید. این مرکز خرید هم مثل بقیه مرکز خرید ها خدمات تفریحی زیادی داره مثل سینما،تئاتر و … مجموعه بازی کودکان هم داره که واقعا عالیه حتما اگه بچه کوچیک دارید ازش استفاده کنید.در لینک درج شده ادامه مطلب را بخوانید

من چت نیستم فقط ارزومندم

عادت چیز کثیفیه! در عین حال عجیب و خوب! نمیدونم چی شد که عادت کشف شد!مدت زمان عادت به هر‌چیزی!یا اینکه برو جلو زمان درستش میکنه! عادت چیزه عجیبیه! از منه ناسازگار ادم سازگار میسازه تو خوابگاه.!ترسو تبدیل به حال خوب میکنه!ناراحتی رفتن کسیو خاموش میکنه و اتیشش رو خاکستر! عادت چیز عجیبیه!قطع به یقین ادم عادت نمیکرد عمرش تو همون سالای ابتدایی زندگیش تموم میشد! امروز بعد از روز های زیادی رفتم پیش دکتر سپنجی!سلول سلول تنمو پر کردم از حس و حال خوب!نیشمو تا بنا گوش باز کردم!و کلی خبر خوب براش بردم! میدیدم چشماش برق میزنه!میدیدم دوسم داره!میدیدم ازم خوشحاله!از بودنم از حرف زدنم!فهمیدم ۸ سال از بابام بزرگ تره!ولی هزار الله و اکبر به این مرد!عالیه!درسته بابای منم قربونش برم خیلی سرحاله!ولی سپنجی هنوز داره فیزیک کار میکنه :)) خیلی حرفه! دیروز!رفتیم تئاتر بالاخره با بچه ها!تئاتر عجیبی بود!پر‌از ادم شده بود گم شده بودم تو ادما!یه جاهایی هم فکر میکردم بعضی از بازیگرای تئاتر دارن تو چشمم زل میزنن و دیالوگشونو میگن!عیجب بود عجیب! قبل از تئاتر چطوری بود!صبح پاشدم با فرهنگ درس خوندم!تمرین حل میکردیم بعدم رفتیم سمت بهارستان و کانون! توی راه امیرو دیدیم بهم پیوستیم و سه تایی روانه شدیم! اونجا من کلاسم یه خورده دیر شده بود سریع رفتم‌کلاس! در کمال تعجب دیدم همش داره تعداد بچه ها کم میشه از کلاس اومدم بیرون و شروع کردم به سلامیان غر زدن!فکر‌میکرد از این ناراحتم که چرا شاگردام کم شده!ولی من بخاطر خودمون ناراحت بودم!به خاطر فکرای مریضی که بین هممون مثل سرطان زیاد و زیاد شده!اینکه فقد بلد شدیم خودمونو بدبخت تر کنیم!هیچ‌کی بلد نیست تو حال خودش انقلابی کنه! انگار تو ایران همه به وضع خودشون راضی نیستن و غر میزنن به محض اینکه یه کوچولو امکاناتی براشون وا میشه سریع خودشونو گم میکنن و استفاده نمیکنن!انگار یادشون میره تا همین دیروز واسه این کلاس چقد طالب بودن! و از اون جا فکرای من شروع شد! بحث‌و‌مباحثه با فرهنگو خانومی‌که تو مترو بود باعث میشد فکرم همش جلو و جلو تر بره!تو‌ایسگا نواب بودم رومو کردم به فاطمه و گفتم مبینای امروز باید یه فرقی با مبینای دیروز بکنه!گفت چه فرقی!گفتم اینستامو پاک میکنم! یهو فک کرد که جو گیر شدم گفت چرا! گفتم راستش هیچ سودی نداره!وقتمو که به شدت میگیره!باعث میشه اینو اون به زندگیم سرک بکشن و‌منم به زندگی اونا!و هر چی از ادما بیشتر بدونی بیشتر درگیرشون میشی!دیگه اینکه درگیر یه سری ادمه به اصصطلاح شاخ شده بودم که فکر میکردم چقد خوشبحاله یاروعه که فلان کارو میکنه فلان سفرو میره فلان غذا رو میخوره و فلان دباسو میپوشه! یهو دیدم عه!همینا روم تاثیر گذاشته بود به شدت تو این مدت!ناخوداگاه تلاش میکردم عین اون ادما باشم نه خودم!یاده حرف شاهین فقید افتادم که جزو نصیحتاش بهم این بود که درگیر اینستا و ادماش نشد! یادمه یه روز داشتم باش تلفنی صحبت میکردم امریکا بود میگفت:‌مبینا جدی جدی درگیر اینستا نشو!من یه اشتباه خیلی بزرگ کردم درگی اینشتا شدم!تو ایران به طرز عجیبی رو ادما تاثی میذاره درگیرش بشی غرقت میکنه!بعدم مصال دوربینشو زد که اون زمان چقد گرون خریده بود تا شبیه اون ادما باشه! و میگفت این چیزیه که شاید خیلیا رو درگیر کنه!و ادم نمیفهمه!وقتی درمیای و از بیرون بهش نیگا میکنی متوجش میشی! و دقیقا همین اتفاقم افتاد! دو روز قبل هم من یه کارگاه داده کاوی توییتر رفته بودم و تشخیص بات بود کارمون! و اون روز دیدم حاجی چقققد چیزا هست که رو روان ما تاثیر میذاره بدون اینکه ما بفهمیم! و عملا ما توی یه دنیای پر از داده گیر افتادیم !که نمیدونیم چی درسته چی غلط!حتی خودمونم دیگه یادمون رفته! میخواستم زود تصمیم نگیرم! به همین منظور یه استوری گذاشتم و یه سوال پرسیدم: شما از اینستا چه استفاده ای میکنید! همه میگفتن سرگرمی و حوصله سر رفتن و. بین این ادما رضا جواب داده بود:برای اینکه میخوایم بگیم از شما بیشتر به ما خوش میگذره ! دقیقا همین جواب از صبح تو مغزم وول میخورد!و رضا گفت! بعد شروع کردم به صجبت با اون ادم! و دیدم چقد ادم میتونه در یه موضوع مشترکات پیدا کنه با یه ادم!‌و خرسند شدم از وجود داشتن همچین ادمی! اره اینجوری شد که‌هر دو اکانت اینستامو دیلیت کردم!و یه سری تصمیمای جدید گرفتم! دستمو زدم رو زانوهام!و یه بار دیگه بلند شدم ایستادم! اتفاقای عجیبی تو زندگی ما ادما میافته!کافیه ساده از کنارشون رد نشیم.!     یه دیالوگ از تئاتر: +من چت نیستم، فقط ارزومندم!

بهترین هتل های مشهد کدومه؟

تو مشهد که راه میریم، راه به راه کلی هتل ساخته شده که اکثرشون هم پر هستن. ولی سوال اینجاست که ‏از بین این همه هتل خوب در مشهد، کدوم رو انتخاب کنیم؟ اگر قیمت هتل براتون مهم نیست، خب ‏انتخاب های زیادی دارین و می‌تونین تو هتل هایی اقامت کنین که تو ایران تکن و جای دیگه‌ای از ایران ‏نظیرندارن. تو این مقاله میخوام بهترین هتل های مشهد رو از نظر خودم بهتون معرفی کنم تا بتونین یه ‏انتخاب خوب برای رزرو هتل در مشهد با تخفیف داشته باشین.‏ هتل درویشی مشهدوقتی میگیم بهترین هتل های مشهد، قطعا هتل درویشی، تو این لیست هست. بیشتر دلیل مشهور شدن ‏هتل درویشی، یکی لابی خیلی مجللش هست و یکی هم اتاق های خاصش. در واقع این هتل پنج ستاره در ‏مشهد، یه عالمه اتاق خاص داره، مجللترین هاش یکی پنت هاوس اسپا هست که همه امکانات یه اسپا رو ‏تو خود اتاق داره و یکی هم پنت هاوس رم که خیلی اتاق شیک و دلنشینیه. کلا هتل درویشی یه سری ‏اتاق داره که از سبک معماری ملل مختلف دنیا الهام گرفته، مثل اتاق مصری، چینی، رم باستان، ایران ‏باستان و ایران عصر اسلامی. اتاق آینده هم یه اتاق خاصه که معماریش کاملا متفاوته و فک کنم شبیهش ‏رو جای دیگه ندیده باشین. البته این هتل کلی رستوران و امکانات باحال دیگه هم داره و چون نزدیک به ‏حرم هست، خیلی طرفدار داره. یادتون باشه رزرو هتل درویشی مشهد با تخفیف رو می‌تونین از سایت ‏علاءالدین تراول انجام بدین.‏ هتل بین المللی قصر طلایی مشهداگر سبک کلاسیک تو معماری رو دوست داشته باشین، حتما هتل بین المللی قصر طلایی مشهد رو تو ‏ذهنتون دداشته باشین. معماری کلاسیک به سبک کاخ های مجلل اروپایی، اتاق های خاص و بسیار بسیار ‏مجلل ریال سودیت های قاجاری با دکوراسیون خاص و پرنسس رویال از زیباترین اتاق های با طراحی ‏دکوراسیون شیکه که می‌تونین توش اقامت کنین. صبحانه هتل قصر طلایی مشهد هم خیلی خوبه و ‏خدمات اسپا و ماساژ هتل هم میشه گفت این هتل پنج ستاره مشهد رو به یه هتل همه چیز تموم تبدیل ‏کرده. دیدن قیمت هتل قصر طلایی مشهد از علاءالدین تراول  و رزرو اون می تونه براتون یه اتفاق خوب باشه، پس هرچی ‏زودتر رزروش کنین.‏ هتل الماس 2 مشهدبین همه هتل های لوکس مشهد، هتل الماس 2 مث الماس می‌درخشه. فقط کافیه برین تو طبقات و یه ‏چرخ بزنین و دلتون بخواد تو هربار سفر به مشهد، یکی از اتاق ها رو امتحان کنین، به جرات میشه گفت ‏سوییت های صفوی و هنری که توش به کار رفته رو هیچ جای دیگه نمی تونین ببینین، حتی تو کاخ های ‏صفوی واقعی! تلفیق ایینه کاری و چندین هنر دیگه با رنگ فیروزه‌ای ایرانی خالص! همین قدر هنر تو بقیه ‏سوئیت ها به سبک ایتالیایی، روسی، رومی، آفریقایی و . قرار گرفته و شما رو به وجد میاره. این هتل هم ‏امکانات خیلی خوبی داره و یکی از بهترین هتل های پنج ستاره مشهد محسوب میشه. رزرو هتل الماس 2 مشهد هم به ‏شکل آنلاین و با قیمت مناسب از علاءالدین تراول قابل رزروه.‏ هتل جواد مشهدهتل جواد، یکی از هتل های 4 ستاره مشهد هست که هتلی لوکس و خوب محسوب میشه. قیمت مناسبی ‏داره و خیلی به حرم نزدیکه. شاید کمتر کسی بدونه که اتاق ها هتل جواد مشهد هم طراحی و دکوراسیون ‏خاص دارن، مثلا اتاق ایتالیایی، اتاق ماه عسل، اتاق سنتی، اتاق مراکشی، فرانسوی و این هتل پرسنل ‏خیلی مهربونی داره و کافی شاپش هم خیلی خاص و خواستنیه. سونا، جکوزی، رستوران شیک و پارکینگ ‏بخشی از خدمات و امکانات این هتله!‏ هتل کوثر ناب مشهدبسته به این که دلیل انتخاب هتلتون چیه، گزینه های مختلفی براتون هست. مثلا خاص بودن اتاق ها، ‏نزدیک بودن به حرم، قرار گرفتن تو خیابون امام رضا، خلوت بودن هتل، امکانات متفاوت، اتاق هایی که ‏دید حرم دارن و یا حتی بزرگ و کوچیک بودن سایز اتاق های هتل! من خودم هتل کوثر ناب مشهد رو به ‏چند دلیل دوست دارم، اول اینکه با اونکه تو خیابون امام رضا قرار نگرفته (باورش سخته ولی تو یه خیابون ‏جدید که تازه احداث کردن و به حرم میرسه ساخته شده)، اتاق های فوق بزرگش (بعضی اتاقهاش سه ‏خوابه هستن و انگار یه خونه کاملن)، امکانات خوب (بیشتر اتاقا ماشین لباسشویی و ظرفشویی هم دارن)، ‏رستوران های خوب، پرسنل خوب، دید برخی از اتاقها به حرم و در نهایت خلوت بودن مکان قرارگیری ‏هتل خیلی می پسندم!‏ حقیقت اینه که صنعت هتلداری تو مشهد خیلی پیشرفت کرده و اونقدر هتل های خوب در مشهد زیادند ‏که نمیشه فکرشو هم کرد. مثلا هتل سه ستاره آرمان مشهد یکی از انتخاب های منه که با روف گاردن ‏های عالی و فضای خیلی خاصی که داره، دل من رو برده. یا هتل بین المللی قصر مشهد که یه هتل درجه ‏یک و عالیه. فراموش نکنین که علاءالدین تراول عمده فروش خدمات گردشگری و تشریفات محسوب ‏میشه. یعنی هیچ خدمتی تو این حوزه نیست که از علاءالدین تراول بخواین و براتون انجام نده. از رزرو هتل ‏در ایران و جهان، تور داخلی، تور خارجی، اخذ ویزا، اخذ گواهینامه بین المللی رانندگی، فروش بلیط قطار و ‏هواپیما، معرفی جاذبه های ایران و مشهد، اجاره سالن، رزرو رستوران، سی آی پی فرودگاهی، برگزاری ‏مراسم، رزرو اقامتگاه، ترانسفر و ! پیشنهاد می‌کنیم شما هم این خدمات کامل رو از علاءالدین تراول ‏بخواین. ‏

آموزش فیلم برداری حرفه ای با گوشی آندرویدی

با خرید این مونو پد  کار را آغاز می کنیم  Yunteng YT-228 Monopod Holder Tripod با قیمتی کمتر از 50 هزار تومان از بازار می تونید بخرید . ف و چون اگه بخواید با یه دستتون گوشی رو نگه دارید و با یه دست فیلم بگیرد. لرزش ایجاد میشه ، و اگه هم بخواید ثابت بگیریدش تحرک رو از شما میگیره ، مغز شما دوتا کار رو هم زمان انجام بده کم میاره ، مطمئن باشید .  باید جوری خودتون یا اون سوژه توی تصویر توی قاب تصویر قرار بگیره ،  که نه خیلی وسط باشه ، نه خیلی گوشه چارچوب ،اگه سوژه ی شما ثابت و دقیقاً مستقیم روبه دوربینتون هست ، با کمی ظرافت ، دوربین رو به چپ یا راست بچرخانید ، به نظر من سعی کنید از سه پایه های انعطاف پذیر استفاده کنید ، یا از زوایه های مختلف فیلم برداری کنید ، چون یکی از مهم ترین اصول فیلم برداری حتی در هالیوود همین هست ، زوایه ی دوربین ، زوایه تابش و حرکت سوژه شما ، کدام زاویه برای تصویر برداری بهتر است ، اگه شما در حال فیلم برداری از چهرتون هستید ، اگه مثلا دارین می خندین ، باید سعی کنید زوایه ای رو در نظر بگیرید که لبتون و خنده هاتون انعکاس بیشتری به دوربین بده ، از زیاده روی هم پرهیز کنید ، اگه میخواید زاویتون رو تغییر بدید ، نیاز به آموزش من ندارید ، بلکه نیاز به شناخت از سوژتون دارید ، سوژه شما انسان هست ، یه حیوان هست ، گل و گیاه هست یا ، به سوژتون فکر کنید ، واکنش هاش رو بسنجید و زمانی که واکنشش غیر عادی میشه ، حرکت میکنه ، یا حالت نور ، یا همان درجه نور و یا تاریک و روشن شمایید که باید تعین کنید چطور در قاب موبایلتون شکل بگیره بهترین زاویه کدام هست ؟؟؟؟   اون زوایه ای که سوژه رو تاریک و تاره نشون میده ، یا اون که فقط بخشی از بدنش رو نشون میده . این ها رو خودتون تجربه کنید و فیلم بگیرید ببیند چه اتفاقاتی میفته . من فقط می تون از یه سری مدل های ذهنی خودم براتون مثال بیارم .   سعی کنید از دکلمه کردن یعنی سخن های کوتاه استفاده کنید ، یا مثلا بلند بگویید زندگی زیباست ، این طور  تاثیر زیادی دربافت می کنید از دریچه ای دوربینتان . اگه بخواهم تکنیک های فیلم برداری را کاملا توضیح بدهم خیلی هستند پس به موارد اصلی اکتفا می کنم :  1-زوایه دوربین  زوایه 90 درجه ، زاویه 0 درجه ، 360 درجه یا فنی تر از آن درجه های بین این سه درجه  زوایه دوربین بستگی به حرکت تصاویر ، اتفاقات ، حالت ها ، شرایط ، نور ، دما ، و وووو. هزارن عامل در تصویر سازی مربوط می شود ک با تجربه فیلم برداری ، کتاب خواندن در این موضاعات ، فیلم های آموزشی ، مجله و مقاله، سوال پرسیدن از افراد به کار و حرفه ای و هزارن روش دیگر   2-سکانس  به قسمت های مختلف فیلم های کوتاه یا سینمایی که از شرایط و محیط گرفت می شود سکانس می گویند ، که می توانند از 1 دقیقه تا 20 دقیقه طول بکشد ، حالا با کم و زیادش که به خود کار بستگ دارد  3-دکوپاژ ( به معنای تنظیم زوایه ها ، اصول نورپردازی ، دانش حرکت تصاویر ، سکانس بندی های منحصر به فرد ، در کلا یک اصطلاح سینمایی است) 4-حرکت دوربین و ثابت بودن سوژه  5-حرکت سوژه و ثابت بودن دوربین 6-حرکت سوژه و حرکت دوربین  7-قواعد پشت هم قرار گیری سکانس ها و تصاویر ، با توجه به شدت نور و زاویه دوربین و سوژه که مسائل فنی تر مربوط می شود  8-انتخاب مکان ، زمان ، سوژه ، تدارکات ، و تجهیزات لازم برای فیلم برداری و از این گونه مسائل  9-میکروفون دسته دار(اختیاری برای افزایش کیفیت صدا : مناسب برای جایی که نیاز است صدای سوژه خوب شنیده شود ) 10-ویرایش ویدئو با موبایل یا تبلت   VivaVideo PRO Video Editor HD 7.12.5 با این نرم افزار کار کنید عالیه ! اندروید  ویرایش فیلم اندروید با استفاده از AndroVid 11-ویرایش ویدئو با کامپیوتر یا لپتاپ  نرم افزار های کامپیوتر :  نرم افزار حرفه ای و کم حجم filmora  فقط با 300 یا 400 مگابایت حجم : اسمش رو تو گوگل بزن ! نرم افزارهای خیلی پیشرفته تر : 1-سایبر لینک پاور دایرکتور  2-آدوب پریمری سی سی  3-کورال ویدئو  4-فتوشاپ 2020  5-مجیکس پرو  6-

نه طعم داره نه مزه داره نه بوووووو

سلاااااام سلااااام سلااااام سلاااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که دیروز صبح پیمان بلند شد رفت گل پسرو که شب مونده بود تو نمایندگی آورد(روز قبلش برده بود برا سرویس گفته بودند موردهایی که برای رفع ایراد و سرویس نوشتید زیاده فردا صبح تحویلتون می دیم) قبل رفتن پیمان بهم گفت که جوجو آماده باش من اومدم بریم نظر.آباد اونجا صبونه می خوریم می خوام برم اداره برق و آب فاضلاب دیر بریم ممکنه ببندند منم گفتم باشه و تا اون بیاد آماده شدم و ده و نیم بهش زنگ زدم کجایی ؟گفت تازه از نمایندگی راه افتادم دارم می یام منم گفتم فعلا تابرسه یه بیست دقیقه ای طول می کشه برا همین رفتم اول به آبام یه زنگ زدم و یه خرده حرف زدیم در حد پنج دقیقه بعدش خداحافظی کردم و یه زنگ هم به کارشناس.رشته مون خانم لنگر.نشین زدم چند روز پیشا یه ایمیل به استادمون دادم که منو در مورد پر کردن فرم پرو.پوزا.ل راهنمایی کنه بعضی جاهاشو نمی دونستم چه جوری پر کنم بلد نبودم که اونم تو جواب نوشته بود حضوری بیا راهنمایی کنم منم به لنگر گفتم من نمی تونم حضوری بیام الکی گفتم شوهرم نمی یاره در حالیکه پیمان از خداشه پاشه بره شمال، اون روز گفتم استاد گفته حضوری بیا بهم می گفت خواستی می ریم کاری نداره که یه جا تو چمخا.له رزرو می کنم اول می ریم نوشهر تو برو دانشگاه کارتو انحام بده بعد از اونور می ریم چمخا.له ،منم گفتم نه بابا چه کاریه برا یه فرم پر کردن از اینجا تا شمال بریم خودم یه کاریش می کنم .با لنگر که حرف زدم گفت باشه نگران نباش نمی خواد بیای تو هر چی بلدی بنویس بعدش فرمهارو پست کن به آدرس دانشگاه پشت پاکت اسم منو بنویس که جای دیگه نفرستنش من خودم می برم پیش دکتر(منظورش استادمون بود) می گم جاهای خالیشو خودش برات پر کنه منم تشکر کردم و خداحافظی کردم دیگه پیمان هم رسید و راه افتادیم سمت نظر.آباد دوازده رسیدیم اونجا اول رفتیم اداره برق پیمان شماره تلفن روی قبض برقو که مال صاحب قبلیش بود عوض کرد و داد مال خودشو نوشتند بعدش رفتیم اداره آب.فاضلاب پیگیر درخواست تغییر نامی که تابستون داده بودیم شد که گفتند فعلا انجام نشده (با خودم گفتم ببین چه مملکتیه دیگه وقتی یه تغییر نام کوچیک می خوان بدن شش ماه طول میکشه تازه اونم انجام نمیشه دیگه معلومه کارای بزرگ این مملکت مثل پروژه های بزرگ باید بیست سی سال طول بکشه دیگه!اصلا  کارمندای این ادارات معلوم نیست چه غلطی دارند می کنند یه اسم می خوان تو سیستم عوض کنند که کار دو دقیقه هست چند ماهه انجامش ندادند پس اینا دارند چیکار می کنند؟) .دیگه بعد از پیگیری اون رفتیم پیمان از وانتیهای کنار خیابون کلی میوه گرفت یه مقدارشو برا خودمون یه مقدارشم برا مامانش، تو نظر .آباد میوه ارزونتر از کرجه .بعدشم رفتیم توی یکی از این پلاسکوها یه رول سفره .یه بار مصرف گرفتیم 50 متر بود 9500 (اونجا سفره نداشتیم گفتیم یه بسته بگیریم بذاریم تو خونه یه وقتایی که می ریم اونجا ناهاری صبونه ای چیزی خواستیم بخوریم داشته باشیم) بعد از گرفتن سفره رفتیم خونه و پیمان اول کف آشپزخونه رو یه شلنگ گرفت یه خرده با جارو سابید تا سیمان سفیدهایی که اون روز دوغاب کرده بودند ریخته بودند کفش بره بعدش صندلیها و میز غذا خوری رو دستمال کشید و گذاشت تو آشپزخونه که بشینیم روش(اون میز غذاخوری قهوه ای که قبلا داشتیم با صندلیهاش بردیم نظر.آباد فعلا اونجا داریم استفاده اش می کنیم) منم ظرفشویی رو برق انداختم و یه سری هم ظرف و ظروف داشتیم که کارگرا استفاده کرده بودند اونارو شستم و ضدعفونی کردم و گذاشتم رو سینک و بعدش یه خرده سبزی برده بودیم که ناهار همراه با غذا که گوشت کوبیده (ات پایی آبگوشت) بود بخوریم که اونو شستم و گذاشتم آبش بره بعدش دیگه نشستم و با گوشی و کتاب و این چیزا مشغول شدم پیمانم زنگ زد یه ایوب نامی هست که از این سه چرخه ها داره (دامپر یا به قول معروف ترتر خودمون) اومد نخاله های دم در حیاطو برد قبلا چند بار اومده بود نخاله هامونو برده بود و گچ و سیمان و ماسه و این چیزا برامون آورده بود اون نخاله هارو برد و چهار تا کیسه سیمان هم اضافه اومده بود دادیم بهش دونه ای ده تومن گفت من می برم دونه ای چهارده تومن می فروشم برا خودم ،پیمان هم گفت باشه ببر بفروش اینجا بمونه سفت میشه دیگه نمیشه استفاده اش کرد .دیگه ایوبه رفت و پیمان هم یه سری موزاییک و آجر و این چیزا اضافه اومده بود اونارو از تو حیاط جمع کرد و برد گذاشت تو زیر زمین و بعدش کل خونه رو یه دور جارو کرد و آشغالاشو جمع کرد و رفت حیاطم با موزاییکهای دم درو شست و اومد دیگه ساعت پنج بود ناهار خوردیم و پیمان دوباره رفت در و دیوار تمیز کرد و منم لاک صورتی که اون روز زده بودم به ناخنام خراب شده بود اونو پاک کردم و به جاش یه لاک آبی زدم و منتظر موندم خشک شد و بعد نشستم سر نمونه سوالای روش.تحقیق و جوابای اونارو از رو پاسخنامه اش زدم و چک کردم .دیگه ساعت هشت و نیم بود که پیمان گفت جوجو بپوش دیگه کم کم بریم رفتم لباس بپوشم که سمیه زنگ زد و در حین پوشیدن لباس چند دقیقه ای با اون حرف زدم که از همینجا ازش تشکرررررر می کنم سمیه جونم خواهر مرررررررررررسی که زنگ زدی دست گلت درد نکنه بووووووس بعدش دیگه رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه و نه و نیم اینجورا بود رسیدیم خونه و اول تو پارکینگ پیمان چهار پنج تا گونی برنج از انباری آورد گذاشت تو ماشین تا بعدا ببره برا مامانش و بعدش رفتیم بالا.حالا اون روز که پیمان رفت دیدن مامانش دو تا گونی برنجم براش برد درست فردای همون روز صبح علی الطلوع مامانش زنگ زد بهش گفت برنجتون نه طعم داره نه مزه داره نه بو، بیا اینارو جمع کن وردار ببر من نمی خوام برنج حسین خوب بود این معلوم نیست چیه (ما قبل از اینکه شالیزارو بخریم از حسین دوست پیمان که باباش همونجا تو لنگرود شالیزار داره برا خودمون و مامان پیمان برنج می خریدیم ) .منم به پیمان گفتم آخه اون که میگه برنجتون نه طعم داره نه مزه ،نه بو تو واسه چی دیگه دوباره می خوای براش برنج ببری؟ گفت اونو ولش کن اون از این حرفها زیاد می زنه .منم با خودم گفتم اصلا به من چه بذار ببره وقتی همه رو مجبور شد پس بیاره اونوقت می فهمه .از من به شما نصیحت هیچ وقت فکر نکنید که آدمها عوض میشند ممکنه اخلاقهای خوبشون عوض بشه و تبدیل به اخلاق بد بشه ولی اخلاقهای بدشون همیشه به قوت خودش باقیه و نه تنها کوچکترین تغییری نمی کنه بلکه بدترم میشه همین مامان پیمان اون موقعها هر چی می بردیم براش ازش یه ایرادی می گرفت و پسمون می داد حتی اگه از اون چیز اعلی ترینشون براش می گرفتیم الانم دقیقا اخلاقش همونه و ذره ای عوض نشده درست فردای همون روزی که پسرش بعد از سه سال رفته دیدنش زنگ زده و کلی از برنج ما بد گفته و گفته بیایید ببریدش هر کی بود می گفت بعد از سه سال بچه ام اومده دیدن من و دو تا هم گونی برنج ورداشته آورده حداقل بذارم یه هفته بگذره بعد بهش بگم برنجت خوب نیست نه اینکه همون اول کاری دلشو بشکنم و با اخم و تخم بهش زنگ بزنم که بیا ورشون دار ببرشون من نمی خوام.تازه برنج ما هم اصلا بد نیست هم مزه اش خیلی خوبه هم وقتی درست می کنیم یه بوی خوبی تو خونه می پیچه که بیا و ببین از برنج حسین هم که قبلا می گرفتیم خیلی بهتره چون مال ما ارگانیکه و کلا توی کاشتش کود و این چیزا استفاده نشده و از نظر نوع هم ها.شمی در.جه یک یا اعلاست یعنی بهترین برنج شماله ولی چون مال ماست از نظر اون بده و به قول پیام اگه همین برنجو به جای اینکه می گفتیم مال زمین خودمونه می گفتیم مال حسینه می گفت به به عالیه .خلاصه که داستان داریم خواهر .راستی امروزم ساعت نه پیمان و پیام باهم رفتند تهران دیدن مامانش و منم باز تنهام تو خونه! صبح با خودم گفتم از وقتی از میاندوآب برگشتم با شهرزاد حرف نزدم پاشم یه زنگ بهش بزنم که یهو یادم افتاد ممکنه تو کلاس باشه برا همین بهش اس ام اس دادم که ببینم تو کلاسه یا نه که جواب داد تو کلاسه و بعد از ظهر خودش بهم زنگ می زنه منم دیگه نشستم اینارو نوشتم و از صبح هم همش دل درد دارم، گلاب به روتون از دیروز که اون سبزی رو تو نظر.آباد خوردم اسی شدم و دو دقیقه یه بار می دوم تو دستشویی، البته خاله پری هم دم دمای اومدنشه و اونم مزید بر علت شده!.دیروز یه وقت از دکتر کلیه گرفتم که ببرم جواب آزمایشمو که قبل از اومدن به میاندوآب داده بودم رو بهش نشونش بدم همون که گفتم یه باکتری تو کلیه ام نشون داده! از اون موقع تا حالا این دکتره طلسم شده بودو نمی تونستم ازش وقت بگیرم تا اینکه دیروز بلاخره موفق شدم که طلسمو بشم و برا ده دقیقه به دوی امروز وقت بگیرم برم پیشش، برا همین یک باید راه بیفتم که دو اونجا باشم البته همیشه می گن دو ولی دکتر تازه سه ،سه و نیم تشریفشو می یاره حالا شایدم گذاشتم یک و نیم رفتم تا دو نیم اونجا باشم که نخوام بیخود بشینم منتظر بمونم پیمان هم گفته دو اینجورا راه می افتند که تا چهار برسند که مثل دفعه قبل به ترافیک نخورند .خب اینجوریا دیگه ، ببخشید سرتونو درد آوردم من برم شما هم برید به کاراتون برسید خیییییییییییییییییلی دوستتون دارم از دور صورت ماه همه تونو می بوسم بوووووووووووووس فعلا باااااااای            

امام حسن عسگری

  بابای مهر تابان پدر امام خوبان   حضرت امام حسن عسکری(ع)       سالها پیش درچنین روزی کودکی پدرش رااز دست داد ودیگرکسی او را درک نکرد و با کسی دیده نشد. این غم جانسوزبرایش ماند تا ابد. او ولیعهد امامت پدرش شد در حالیکه شانه هایش از غم می لرزید و چشم هایش اشکبار بود. شهادت امام حسن عسکری را به محضرمولایم امام زمان تسلسیت عرض می نمایم. آقاجان سرت سلامت.   درباره ی امام حسن عسگری    8 ربیع الثانی  سال 232هجری در شهر مدینه چشم به جهان گشود. پدرش حضرت امام هادی دهمین پیشوای شیعیان ومادر والا گهرش سوسن یا سلیل زنی لایق و صاحب فضیلت و در پرورش فرزند نهایت مراقبت را داشت، تا حجت حق را آن چنان که شایسته است پرورش دهد. این زن پرهیزگار در سفر همراه  امام عسکری (ع) به سامرا ا رحلت کرد. کنیه آن حضرت ابامحمد بود.صورت و سیرت امام حسن عسکری (ع) امام یازدهم صورتی گندمگون و بدنی در حد اعتدال داشت. ابروهای سیاه کمانی، چشمانی درشت و پیشانی گشاده داشت. دندانها درشت و بسیار سفید بود. خالی بر گونه راست داشت.امام حسن عسکری (ع) بیانی شیرین و جذاب و شخصیتی الهی باشکوه و وقار و مفسری بی نظیر برای قرآن مجید بود. راه مستقیم عترت و شیوه صحیح تفسیر قرآن را به مردم و به ویژه برای اصحاب بزرگوارش - در ایام عمر کوتاه خود - روشن کرد.دوران امامت به طور کلی دوران عمر 29ساله امام حسن عسکری (ع) به سه دوره تقسیم می گردد:دوره اول 13سال است که زندگی آن حضرت در مدینه گذشت.دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت.دوره سوم نزدیک 6 سال امامت آن حضرت می باشد.دوره امامت حضرت عسکری (ع) با قدرت ظاهری بنی عباس رو در روی بود. خلفایی که به تقلید هارون در نشان دادن نیروی خود بلندپروازیهایی داشتند.امام حسن عسکری (ع) از شش سال دوران اقامتش، سه سال را در زندان گذرانید. زندانبان آن حضرت صالح بن وصیف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود، تا بتواند آن حضرت را - به وسیله آن دو غلام - آزار بیشتری دهد، اما آن دو غلام که خود از نزدیک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثیر آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاری گراییده بودند.وقتی از این غلامان جویای حال امام شدند، می گفتند این زندانی روزها روزه دار است و شبها تا بامداد به عبادت و راز و نیاز با معبود خود سرگرم است و با کسی سخن نمی گوید.عبیدالله خاقان وزیر معتمد عباسی با همه غروری که داشت وقتی با حضرت عسکری ملاقات می کرد به احترام آن حضرت برمی خاست، و آن حضرت را بر مسند خود می نشانید. پیوسته می گفت: در سامره کسی را مانند آن حضرت ندیده ام، ویزاهدترین و داناترین مردم روزگار است.پسر عبیدالله خاقان می گفت: من پیوسته احوال آن حضرت را از مردم می پرسیدم. مردم را نسبت به او متواضع می یافتم. می دیدم همه مردم به بزرگواریش معترفند و دوستدار او می باشند.با آنکه امام (ع) جز با خواص شیعیان خود رفت و آمد نمی فرمودند، دستگاه خلافت عباسی برای حفظ آرامش خلافت خود بیشتر اوقات، آن حضرت را زندانی و ممنوع از معاشرت داشت.از جمله مسائل روزگار امام حسن عسکری (ع) یکی نیز این بود که از طرف خلافت وقت، اموال و اوقات شیعه، به دست کسانی سپرده می شد که دشمن آل محمد (ص) و جریانهای شیعی بودند، تا بدین گونه بنیه مالی نهضت تقویت نشود.چنانکه نوشته اند که احمد بن عبیدالله بن خاقان از جانب خلفا، والی اوقاف و صدقات بود در قم، و او نسبت به اهل بیت رسالت، نهایت مرتبه عداوت را داشت.نیز اصحاب امام حسن عسکری، متفرق بودند و امکان تمرکز برای آنان نبود، کسانی چون ابوعلی احمد بن اسحاق اشعری در قم و ابوسهل اسماعیل نوبختی در بغداد می زیستند، فشار و مراقبتی که دستگاه خلافت عباسی، پس از شهادت حضرت رضا (ع) معمول داشت، چنان دامن گسترده بود که جناح مقابل را با سخت ترین نوع درگیری واداشته بود. این جناح نیز طبق ایمان به حق و دعوت به اصول عدالت کلی، این همه سختی را تحمل می کرد، و لحظه ای از حراست (و نگهبانی) موضع غفلت نمی کرد.اینکه حضرت هادی (ع) و حضرت امام حسن عسکری (ع) هم از سوی دستگاه خلافت تحت مراقبت شدید و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با یاران خاص و کسانی که برای حل مشکلات زندگی مادی و دینی خود به آنها مراجعه می نمودند - کمتر معاشرت می کردند به جهت آن بود که دوران غیبت حضرت مهدی (ع) نزدیک بود، و مردم می بایست کم کم بدان خو گیرند، و جهت ی و حل مشکلات خود را از اصحاب خاص که پرچمداران مرزهای مذهبی بودند بخواهند، و پیش آمدن دوران غیبت در نظر آنان عجیب نیاید.باری، امام حسن عسکری (ع) بیش از 29سال عمر نکرد ولی در مدت شش سال امامت و ریاست اسلامی، آثار مهمی از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی شیعیانی که از راههای دور برای کسب فیض به محضر امام (ع) می رسیدند بر جای گذاشت.در زمان امام یازدهم تعلیمات عالیه قرآنی و نشر احکام الهی و مناظرات کلامی جنبش علمی خاصی را تجدید کرد، و فرهنگ شیعی - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته های دیگر نیز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگی چون یعقوب بن اسحاق کندی ، که خود معاصر امام حسن عسکری بود و تحت تعلیمات آن امام، گردید.در قدرت علمی امام (ع) - که از سرچشمه زلال ولایت و اهل بیت عصمت مایه گرفته بود - نکته ها گفته اند. از جمله: همین یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ایرانی ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانید و بعدها از دوستداران و در صف پیروان آن حضرت درآمد.شهادت امام حسن عسکری (ع) شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال 260هجری نوشته اند.در کیفیت وفات آن امام بزرگوار آمده است: فرزند عبیدالله بن خاقان گوید: روزی برای پدرم (که وزیر معتمد عباسی بود) خبر آوردند که ابن الرضا - یعنی حضرت امام حسن عسکری - رنجور شده، پدرم به سرعت تمام نزد خلیفه رفت و خبر را به خلیفه داد. خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد.یکی از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود، امر کرد ایشان را که پیوسته ملازم خانه آن حضرت باشند، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند. و طبیبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسین نزد آن حضرت برود، و از احوال او آگاه شود. بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است، و ضعف بر او مستولی گردیده. پس بامداد سوار شد، نزد آن حضرت رفت و اطبا را - که عموما اطبای مسیحی و یهودی در آن زمان بودند - امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات (داور داوران) را طلبید و گفت ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند.و این کارها را برای آن می کردند که آن زهری که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته، پیوسته ایشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربیع الاول سال 260 ه. ق آن امام مظلوم در سن 29سالگی از دار فانی به سرای باقی رحلت نمود.بعد از آن خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد، زیرا شنیده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولی خواهد شد، و اهل باطل را منقرض خواهد کرد. تا دو سال تفحص احوال او می کردنداین جستجوها و پژوهشها نتیجه هراسی بود که معتصم عباسی و خلفای قبل و بعد از او - از طریق روایات مورد اعتمادی که به حضرت رسول الله (ص) می پیوست، شنیده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکری فرزندی پاک گهر ملقب به مهدی آخر امان - همنام با رسول اکرم (ص) ولادت خواهد یافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد. بدین جهت به بهانه های مختلف در خانه حضرت عسکری (ع) رفت و آمد بسیار می کردند، و جستجو می نمودند تا از آن فرزند گرامی اثری بیابند و او را نابود سازند.به راستی داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهیم (ع) و حضرت موسی (ع) تکرار می شد. حتی قابله هایی را گماشته بودند که در این کار مهم پی جویی کنند. اما خداوند متعال - چنانکه در فصل بعد خواهید خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسیب زمان حفظ کرد، و همچنان نگاهداری خواهد کرد تا مأموریت الهی خود را انجام دهد.باری، علت شهادت آن حضرت را سمی می دانند که معتمد عباسی در غذا به آن حضرت خورانید و بعد، از کردار زشت خود پشیمان شد. بناچار اطبای مسیحی و یهودی که در آن زمان کار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند، به ویژه در مأموریتهایی که توطئه قتل امام بزرگواری مانند امام حسن عسکری (ع) در میان بود، برای معالجه فرستاد. البته از این دلسوزیهای ظاهری هدف دیگری داشت، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقیقت ماجرا بود.بعد از آگاه شدن شیعیان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسکری (ع) شهر سامره را غبار غم گرفت، و از هر سوی صدای ناله و گریه برخاست. مردم آماده سوگواری و تشییع جنازه آن حضرت شدند.ماجرای جانشین بر حق امام عسکری (ع) ابوالادیان می گوید: من خدمت حضرت امام حسن عسکری (ع) می کردم. نامه های آن حضرت را به شهرها می بردم. در مرض موت، روزی من را طلب فرمود و چند نامه ای نوشت به مدائن تا آنها را برسانم. سپس امام فرمود: پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهی شد و صدای گریه و شیون از خانه من خواهی شنید، و در آن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود.ابوالادیان به امام عرض می کند: ای سید من، هرگاه این واقعه دردناک روی دهد، امامت با کیست؟فرمود: هر که جواب نامه من را از تو طلب کند.ابوالادیان می گوید: دوباره پرسیدم علامت دیگری به من بفرما.امام فرمود: هرکه بر من نماز گزارد.ابوالادیان می گوید: باز هم علامت دیگری بگو تا بدانم.امام می گوید: هر که بگوید که در همیان چه چیز است او امام شماست.ابوالادیان می گوید: مهابت و شکوه امام باعث شد که نتوانم چیز دیگری بپرسم. رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم. وقتی به در خانه امام رسیدم صدای شیون و گریه از خانه امام بلند بود. داخل خانه امام، جعفر کذاب برادر امام حسن عسکری را دیدم که نشسته، و شیعیان به او تسلیت می دهند و به امامت او تهنیت می گویند. من از این بابت بسیار تعجب کردم پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم. اما او جوابی نداد و هیچ سؤالی نکرد.چون بدن مظهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود، خادمی آمد و جعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند. چون جعفر به نماز ایستاد، طفلی گندمگون و پیچیده موی، گشاده دندانی مانند پاره ماه بیرون آمد و ردای جعفر را کشید و گفت: ای عمو پس بایست که من به نماز سزاوارترم.رنگ جعفر دگرگون شد. عقب ایستاد. سپس آن طفل پیش آمد و بر پدر نماز گزارد و آن جناب را در پهلوی امام علی النقی علیه السلام دفن کرد. سپس رو به من آورد و فرمود: جواب نامه ها را که با تو است تسلیم کن. من جواب نامه را به آن کودک دادم. پس حاجزوشا» از جعفر پرسید: این کودک که بود، جعفر گفت: به خدا قسم من او را نمی شناسم و هرگز او را ندیده ام.در این موقع، عده ای از شیعیان از شهر قم رسیدند، چون از وفات امام (ع) با خبر شدند، مردم به جعفر اشاره کردند. چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسیدند: بگو که نامه هایی که داریم از چه جماعتی است و مالها چه مقدار است؟ جعفر گفت: ببینید مردم از من علم غیب می خواهند! در آن حال خادمی از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت: ای مردم قم با شما نامه هایی است از فلان و فلان و همیانی (کیسه ای) که در آن هزار اشرفی است که در آن ده اشرفی است با روکش طلا.شیعیانی که از قم آمده بودند گفتند: هر کس تو را فرستاده است امام زمان است این نامه ها و همیان را به او تسلیم کن.جعفر کذاب نزد معتمد خلیفه آمد و جریان واقعه را نقل کرد. معتمد گفت: بروید و در خانه امام حسن عسکری (ع) جستجو کنید و کودک را پیدا کنید. رفتند و از کودک اثری نیافتند. ناچار صیقل» کنیز حضرت امام عسکری (ع) را گرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اینکه او باردار است. ولی هرچه بیشتر جستند کمتر یافتند.خداوند آن کودک مبارک قدم را حفظ کرد و تا زمان ما نیز در کنف حمایت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان می باشد. درود خدای بزرگ بر او باد.   شهادت مظلومانه امام حسن عسگری را به فرزند برومندشان حضرت امام عصر تسلیت عرض می نمایم   حمیدرضا ابراهیم زاده 1388/11/29     * تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصار مولف محفوظ است  

رمان شهروز براری صیقلانی بازنشر از پست بانک رمان توسط نگین شیر آقایی

با خستگی پشت میزم نشسته بودم و درگیر پروژه جدید بودم.اصلا حال خوشی نداشتم.دلتنگ بودم.دوماهی میشد ندیده بودمش و این اذیتم می کرد.راست می گنا بسوزد پدر عاشقی.حالا این ماجرای من بود. دلم می خواست برم ببینمش اما هم کارای شرکت زیاد بود و هم نمی دونستم با چه زبونی باید برم سراغش. با زنگ تلفن نگاهم و از کاغذای روی میز گرفتم و گوشی و برداشتم صدای مامان تو گوشی پیچید : سلام رایش مادر خوبی؟ -:سلام مامان.شما خوبین ؟ -:اره مادر خسته نباشی. -:سلامت باشی.تنهایی ؟ -:نه مادر روشا امروز دانشگاه نرفت.پدرتم بیرونه. -:مراسم کی شروع میشه ؟ مامان هر سال این موقع مراسم انعام برگزار می کرد. -:ساعت 4 شروع میشه.رایش جان مادر امشب زود بیا مهمون داریم. مهمون.لعنتی اصلا حوصلش و نداشتم. -:عمو اینا میان ؟ -: فکر نکنم برای شام بمونن.خالت اینا دارن میان. انگار برق 220بهم وصل شد.نه بیشتر یه لبخند گنده نشست رو لبام.یه انرژی بهم دادن. در حالی که سعی می کردم به خودم مسلط باشم گفتم : چشم مامان ساعت 7خونه ام.چیزی لازم داری بگیرم بیارم. -:نه مادر.منتظرتم. -:به روی چشم. -:برو مادر به کارت برس. -:چشم.خداحافظ. بعد از قطع گوشی با لبخند رفتم تو رویا.صورتش جلوی چشمم قوت گرفت. صورت برنزش , موهای مشکی خوش حالتش.همیشه پیش من شال می بست اما چند باری غافلگیرش کرده بودم. موهای بلندی داشت که تا زانو هاش می رسید.چشمای درشت مشکیش. بینی خوش فرمی نداشت اما لبای کوچیکش خیلی زیبا بود.بینیشم به صورتش می اومد. از اینکه ارایش کنه خوشم نمی اومد دلم می خواست فقط برای من ارایش کنه.یعنی اونم من و دوست داشت ؟ وقتی به اون لبای کوچیکش رژ لب براق صورتی می زد خیلی به چشم می خورد.   ماشین و جلوی خونه پارک کردم و وارد خونه شدم. صدای حرف زدنش توی خونه پیچیده بود.همیشه وقتی میومد شور و نشاط با خودش می اورد.با صدا می خندید و شیطونی می کرد.منم عاشق همین شیطونیاش بودم. وارد خونه شدم و سلام کردم.به طرف بابا و عمو رفتم و با هر دو دست دادم. بعد هم به طرف خاله چرخیدم و باهم رو بوسی کردیم. با مامان هم رو بوسی کردم.خیلی وقت بود حال و حوصله کسی رو نداشتم. نگاهم بهش افتاد.بلوز و شلوار نارنجی به تن داشت که خیلی بهش میومد.یه شال سفیدم به سر بسته بود. سر که بلند کرد به سرعت چشم چرخوندم و به طرف سارنج رفتم. سارنج یه بلوز و شلوار صورتی به تن داشت و روسری مشکی هم به سرش بسته بود.روی اونا هم خطای صورتی وجود داشت. باهاش دست دادم و حالش و پرسیدم-: چطوری سارنج ؟ -:خوبم پسر خاله. روشا از اتاق بیرون اومد و سلام کرد. به طرف روشا که کنار سهره وایستاده بود چرخیدم و سلام کردم. با سر به سهره هم سلام کردم : احوال سهره خانم. لبخندی زد و گفت : سلام. بازم مثل همیشه ارایش کرده بود.دلم می خواست همین الان بگم سهره عاشقتم.اما به طرف روشا برگشتم : چطوری روشا. -:خوبم.برو لباس عوض کن بیا.چای می خوری ؟ -:اره دستت درد نکنه.نری بشینی به حرف زدن یادت بره چایی بدیا اشاره ای به سهره کردم. همه خندیدند و بابا گفت : رایش سر به سرشون نزار. چشمکی به بابا و عمو زدم و وارد اتاقم شدم. امروز خوشکل شده بود.همیشه شال سفید که به سر می کرد صورتش نورانی تر میشد. خدایا کمکم کن. ز اتاق که بیرون اومدم نگاهی به اشپزخونه انداختم.سهره و روشا با هم حرف می زدن.وارد اشپزخونه شدم . -:روشا باز که داری حرف می زنی.بیا برو به کارت برس.کلی کار داریم واسه فردا. سهره چپ چپ نگام کرد و گفت : روشا به کارت برس درد این از تنهایی خودشه. راست می گفت از اینکه با روشا حرف می زد می سوختم اما لبخندی زدم : اشتباه می کنی.اخه عین این پیره وقتی می شینین به حرف زدن از کاراتون می مونین.در ضمن نمی خوام این همه با هم غیبت کنین به نفع خودتونه. چشم غره ای بهم رفت و گفت : گناهش پای ماست پسر خاله.شما الکی حرص نخور. روشا فنجان چای و دستم داد و گفت : بیا برو تو کاریت نباشه. لیوان و گرفتم و در حالی که بیرون می رفتم گفتم : در کل بخاطر خودتون میگم.بالاخره باید نهی از منکر و امر به معروف کنم یا نه. به سرعت از اشپزخونه بیرون اومدم.مستقیم رفتم و روی مبلی که کنار ستون قرار داشت و مخصوص خودم بود نشستم. مامان و خاله مشغول حرف زدن بودن. بابا و عمو هم مثلا داشتن تلویزیون می دیدن اما راجع به مسائل ی مملکت بحث می کردن. کنترل و از روی میز کش رفتم و رفتم سمت ترکیه.می خواستم اونجا رو کشف کنم.عاشق خواننده های ترکیه بودم. یه جورایی هم برای جلب توجه سهره بود.اون عاشق اهنگای ترکیه بود اما معنیش و نمی دونست و برای اینکه براش معنی کنم میومد سراغم. منم با جون و دل معنی می کردم. داشتم کانالای تی وی رو عوض می کردم که نگاهم به طرف سهره کشیده شد که داشت به طرف اتاق می رفت. لبخندی زدم.در همین حین سارنج گفت : اخه شما اگه از ت سر در میارین ت خانواده های خودتون و کنترل کنین چیکار به مملکت دارین ؟ همه خندیدن.سارنج 15 سال داشت و 2 سال از سهره کوچیکتر بود.بر عکس سهره که شیطون بود سارنج اروم بود. زیاد حرف نمی زد اما وقتی حرف می زد به جا و منطقی بود.شباهتی به سهره نداشت سارنج درست شبیه هانیه توسلی بود.البته مامان و خاله می گفتن درست شبیه منه.اما من مطمئن بودم شبیه هانیه توسلیه. بابا هم به شوخی می گفت : سارنج شبیه هانیه توسلیه و توام شبیه اون پس تو نوع پسرونه هانیه توسلی هستی. از حق نگذریم راست می گفت. با زنگ در از جا پریدم و به طرف ایفون رفتم. صدای عمو که توی گوشی پیچید هنگ کردم.اینا برای چی اومدن ؟ لعنت بر هر چی مزاحمه. مامان پرسید : کیه رایش ؟ -:عمو اینا. روشا اشاره کرد : در و باز کن. در و باز کردم.در عرض چند ثانیه سالن خالی شد.بابا و عمو برای عوض کردن لباس وارد اتاق پایین شدن. اخه ما و خاله اینا خیلی صمیمی بودیم و تنها کسایی بودن که وقتی میومدن خونه ما همه راحت بودیم.انگار یه خونواده بودیم و هر جا می رفتیم با هم می رفتیم. مامان و خاله با دخترا رفتن تو اتاق روشا و منم چپیدم تو اتاق خودم.شلوارم و پوشیدم و تیشرتی طوسی که به تن داشتم و با یه پیراهن ابی عوض کردم. در اتاق و که باز کردم سهره هم در اتاق روشا رو باز کرد. لبخندی زدم.نگاهی بهم انداخت و گفت : پسر خاله یقه پیراهنت و درست کن. ابروهام و بالا دادم. -:یقه پیراهنم ؟ قبل از اینکه چیزی بگم به طرفم اومد و یقه پیراهنم و مرتب کرد. بوی عطری که زده بود خیلی شبیه عطر من بود. اره خودش بود.همون عطری که من می زدم بود. از این عادتش خوشم نمی اومد همیشه عطرای مردونه میزد.تلخ و تند. -:درست شد پسر خاله. لبخندی زدم ویه تشکر خشک خالی . صورتش و جمع کرد و با اخم به طرف اشپزخونه می رفت . یه مانتو سفید پوشیده بود و شلوار لی. وارد سالن شدم و به طرف عمو و پسر عمو رفتم با اون احوال پرسی و رو بوسی کردم. به طرف زن عمو رفتم و باهاش دست دادم و نگاهی هم به لیلا و لیدا انداختم و بدون اینکه بهشون نزدیک بشم سلام کردم و به سرعت ازشون دور شدم و به طرف جای همیشگیم رفتم و نشستم. نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم. با صدای رضا نگاهم و از تی وی گرفتم.اشاره کرد برم پیشش. بلند شدم و به طرف رضا رفتم و کنارش نشستم. -:چه خبرا ؟ -:خبری نیست.تو چیکار کردی ؟تونستی معافی بگیری ؟ -:نه.بابا.بابا راضی نمی شه.می گه باید بری. -:راست میگه. -:تو خودت نرفتی سربازی نمی فهمی بابای تو که مثل بابای من نیست. -:اما بری به نفعته. در همین زمان سهره با سینی چای وارد شد.نگاهش کردم و گفتم : مرد میشی. رضا چیزی نگفت.نگاهش کردم.به سهره حیره شده بود.ای خاک تو سرت.داره جهار چشمی می خورتش.پسره عوضی. به سرعت بلند شدم و به طرف سهره رفتم و سینی و ازش گرفتم : من می برم. با لبخند تو چشمام خیره شد و گفت : مرسی.   نگاه رضا از روی سهره دور نمیشد . این ازارم می داد. با چیده شدن میز شام همه به طرف میز رفتیم. نگاهی به میز انداختم. بابا و عمو و شوهر خاله کنار هم نشستن و رضا هم سمت چپ عمو نشست. بقیه هم کنار هم نشستن.سه تا صندلی کنار هم خالی موند.روشا و سهره تو اشپزخونه بودن. زود کنار رضا روی یکی از اون سه صندلی نشستم . سارنج سمت دیگه بود.مطمئن بودم روشا بین سارنج و سهره می شینه . حدسم درست بود سهره کنارم نشست.برای خودم که غذا می کشیدم برای سهره هم کشیدم.لبخندی زد و تشکر کرد.به یه لبخند شیرین مهمونش کردم. سر که بلند کردم نگاههم به لیلا که به ما خیره شده بود افتاد.داشت با چشماش ما رو می خورد.با حرص سرم و به زیر انداختم و مشغول خوردن شدم. از بین حرفهای داستان به گذشته ها و بچگیا و شیرین زبونیای ما کشیده شد.مامان با ذوق و شوق فراوان از بچگیای سهره می گفت. -:یادش بخیر هر وقت گریه می کرد باید براش بستنی می خریدی. با این حرف مامان خندیدم. خاله چشمکی زد و گفت : خودت و دست کم گرفتی ؟ بستنیا رو که تو می خریدی. مامان ادامه داد : مهر که شروع شد از همون روز اول ظهر شد این نیومد خونه.دلم هزار راه رفت.اخه این بچه کجا رفته ؟ تو همین زمان خواهرم زنگ زد که نگران نباش رایش اینجاست. نگو اقا بعد از مدرسه میره دیدن دختر خالش.ناهارم خونه خاله بخوره بعد بیاد خونه. بعد از اون تا وقتی اینا برن قزوین همین شکلی بود.رایش برای ناهار نمیومد خونه. همه خندیدن.نگاهم به طرف سهره کشیده شد.لبخندی بر لب داشت.نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم زیر خنده. بابا گفت : بله بایدم بخندی.دارن شاهکارای شما رو تعریف می کنن. سهره خندید و گفت : عمو خود شما از اینکارا نکردین ؟ بابا نیشخندی زد : چرا عمو جون.اما نگیم بهتره. بعد از شام دخترا مشغول جمع کردن میز شدن.اقایون و خانم ها هم به سالن رفتن. رضا هم درست رو به روی اشپزخونه جای گرفت. به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.حالا انرژی گرفته بودم.دلتنگیم از بین رفته بود. تو همین حال بودم که کم کم خوابم گرفت. با سر و صدایی که از سالن میومد چشم باز کردم.نگاهی به اطراف انداختم.بلند شدم ساعت نزدیک 12بود. از اتاق بیرون رفتم.مامان و خاله تو سالن حرف می زدن گفتم : رفتن ؟ مامان بلند شد :اره فدات شم مادر همه رفتن. -:بابا اینا کجان ؟ -:رفتن بخوابن. کنار خاله نشستم:احوال خاله خانم ؟ -:سلامتی.صحت خواب.خسته بودیا. -:اره بابا.بیدارم می کردین.زشت شد رفتم خوابیدم. مامان گفت : نه.بابات گفت خسته بودی.می دونن دیگه سرت خیلی شلوغه. -:مامان چایی داری تشنم شد. -:هنوز نه.اما سهره الان داشت اماده می کرد.یکم صبر کن اماده بشه. اینم یه شباهت من و سهره بود که قبل از خواب چایی می خوردیم. -:کجا رفتن ؟ مامان کنارم نشست : کیا ؟ -: دخترا دیگه. حاله گفت : سارنج و روشا اتاق روشا هستن. سهره هم رفت بالا الان میاد. رفت بالا ؟ هی هی . چطوری پاشم برم بالا ؟ یکم می تونم باهاش حرف بزنم. یکم این پا و اون پا کردم و بالاخره بلند شدم و رفتم اتاقم.لباسام و عوض کردم و حولم و برداشتم. این بهترین بهونه بود.من عادت داشتم بالا برم حموم.طبقه پایین احساس خفگی می کردم. مامان گفت : میری دوش بگیری ؟ -:اره برم یه دوش بگیرم.خستگیم رفع شه. -:باشه.زود بیا. به سرعت از پله ها بالا رفتم. در و اروم باز کردم تا بابا و عمو بیدار نشن. نگاهی به اتاق انداختم.سهره نبود. یکدفعه نگاهم به سالن افتاد.توی تاریکی سالن.روی کاناپه نشسته بود. چراغ و روشن کردم : اینجا چرا نشستی؟ -:هیچی.هیمنطوری. -:مامان گفت چای دم کردی. -:اره می خوری ؟ -:البته.یه دوش بگیرم میام. -:باشه.پس من میرم پایین. بلند شد.از کنارم که رد میشد.مغزم به کار افتاد.تا کی می خواستم خفه بشم ؟ تا کی می خواستم دوست داشتنم و پنهون کنم ؟ من عاشقش بودم.باید ساکت می موندم.دوسم داشت ؟ الان چیکار باید می کردم ؟ به خودم که اومدم سهره رفته بود و من همونطور وسط سالن ایستاده بودم. نفس عمیقی کشیدم و به طرف حموم رفتم. بازم سکوت.بازم غرور.بازم. با لباس زیر دوش ایستادم و چشمام و بستم. من دوسش داشتم.همیشه دوسش داشتم.بیش از اندازه می خواستمش.حتی بیشتر از خودم. چشمام و باز کردم.نمی تونستم زمان با اون بودن و از دست بدم.سریع دوش گرفتم و بیرون رفتم.چراغا خاموش بود. از کمدم توی این طبقه لباس برداشتم و پوشیدم. جلوی اینه ایستادم تا موهام و خشک کنم. موهای من به قهوه ای مایل به سیاه می زد. موهام و تقریبا با حوله خشک کردم.یه شلوار ورزشی ابی و تیشرت ابی پوشیدم و پایین رفتم. مامان و خاله برای خواب به اتاق مامان رفته بودن. تنها چراغ اتاق روشا و چراغ خوابای سالن روشن بود. چند ضربه به در اتاق روشا زدم :بیام تو ؟ صدای فریاد سارنج بلند شد : نه.نیا. خندیدم و گفتم : من اومدم. صدای داد سارنج بلندتر شد.وارد اتاق شدم. سارنج روی تخت کنار روشا نشسته بود و سهره روی زمین. رو به سارنج گفتم : نمی خوای بخوابی ؟ دیر وقته بچه ها باید زود بخوابن. -:هر وقت تو بخوابی منم می خوابم پسر خاله. ماشاا.هیچ کدوم از زبون کم نمی اوردن رو به سهره ادامه دادم : نمی خوای به ما یه چایی بدی ؟ سهره بلند شد و گفت : خودت دست داری می ریختی دیگه. -:خدایا خدایا از دست بچه های این دوره زمونه. سهره در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : انگار خودت از ما نیستی.چند سال بزرگتری مگه ؟ -:سهره خانم من هشت سال از تو بزرگترم.همینم زیادیه. سهره از اتاق بیرون رفته بود. سارنج گفت : بابا دنیال کاراشه.تا شهریور می ره. با تعجب پرسیدم : کی ؟ روشا گفت : مگه نمی دونی ؟ سهره داره میره فرانسه. چی ؟ اینبار مثل برق گرفته ها شدم.سهره داره میره ؟ مگه به همین اسونیه ؟ داشت می رفت ؟ روشا انگار متوجه حالم شد. -:رایش حالت خوبه ؟ -:اره.اره.خوبم.میرم چایی بخورم. به طرف اشپزخونه رفتم.سهره بره چه غلطی بکنم ؟ سهره بره ؟ نباید بره. مگه می تونه بره ؟ پس من چی ؟ سال بخاطر اون زندگی کردم.بخاطر اون تلاش کردم.کار کردم درس خوندم همش بخاطر اون.تا اون و خوشبخت کنم.حالا می خواست بره ؟ با چه حقی می خواست بره هان ؟ من بدون اون می میرم. نفهمیدم چطور جلوش ایستادم و تو تاریکی به چشماش زل زدم. -:چیزی شده پسرخاله ؟ -:نگفته بودی می خوای بری ؟ لبخندی زد -: فکر می کردم می دونی. -:کسی به من چیزی نگفته. -:حالا مگه چی شده.هنوز دوماه وقت هست. -:فقط دوماه ؟ چرا نگفتی ؟ -:چی باید می گفتم . پسر خاله من دارم میرم خارج از کشور.مگه می خواستی چیکار کنی ؟ فوقش می گی به سلامت دختر خاله.اونجا مواظب خودت باش.به هر کسی اعتماد نکن و از اینجور حرفا. خواستم بگم می گفتم دوست دارم.نرو بخاطر من نرو.بخاطر عشقم نرو.تنهام نزار بدون تو می میرم. اما بازم لال مونی گرفتم و نگاش کردم. فنجانم و دستم داد و گفت : چاییت سرد میشه. نگاهی به فنجان انداختم.همونطور که می خواستم پررنگ و داغ بود. اما گفتم : این سرده. فنجان و از دستم کشید و به طرف سماور رفت. بهش خیره شدم.موهای بلندش از زیر شال بیرون زده بود.چشماش بخاطر کم خوابی یکم خمار بود و این زیباترش کرده بود. فنجانش و برداشت و رو به روم نشست.بهش خیره شدم.دوماه ؟ چقدر زود ؟ بعد از دوماه اومده میگه می خوام برم. مگه به این اسونیه ؟ من نمی زارم بری.اخه رایش تو جربزه داشتی زودتر از اینا اعتراف می کردی.خلی دیگه . اگه نبودی این مدت اعتراف می کردی اینطور تو هچل نمی افتادی.اره دیگه تقصیر خودته.خود کرده را تدبیر نیست. با صدای سهره به خودم اومدم : پسر خاله بازی بیارم ؟ فنجان و به طرفش گرفتم : اگه بیاری ممنون می شم. فنجان و که از دستم می گرفت.دستش خورد به دستم.یه لحظه نگام کرد.منم بهش لبخند زدم.دستاش داغ بود می تونستم دوری این دستا رو تحمل کنم ؟ می تونستم بدون احساس این دستا زندگی کنم ؟ نمی تونستم. دلم می خواست رو به روش بشیتنم و بگم سهره دوست دارم.بدون تو می میرماما نه جراتش و داشتم نه غرورم اجازه می داد. سهره فنجان چای و جلوم گذاشت. گفتم : میری درس بخونی ؟ -:اوهومم.کاره دیگه ای ندارم. -:عمو چطور راضی شد ؟ -:با کلی زحمت راضیش کردم. -:پس داری میری!!! -:اره. -:دلت برای اینجا تنگ نمی شه ؟ -:خیلی تنگ میشه. -:برای بچگیامون.مادرت پدرت.سارنج.روشا. -:چرا اما برای رسیدن به اهداف باید قوی بود. -:مگه اینجا نمی تونی به اهدافت برسی ؟ -:نه.اینجا خیلی عقب تر از بقیه جاهاست. -:ازت توقع همچین حرفی نداشتم. -:وا.چرا پسر خاله ؟ -:سهره تصمیمت برای رفتن خیلی جدیه ؟ -:نمی دونم.گاهی دو دل میشم.از طرفی دوست دارم برم.از طرفی هم دلم می خواد بمونم -:پس بمون اجباری برای رفتن نیست. -:نمی تونم بمونم.دلیلی برای موندن ندارم. باید می گفتم بخاطر من بمون.برای من بمون.اما زبونم لال شده بود و حرف نمی زد. روشا بیرون اومد و گفت : چقدر می خورین پاشین بخوابین دیر وقته. سهره چشمکی زد و گفت : تا حالا دیدی ما به این زودی بخوابیم ؟ حرفش و تایید کردم و گفتم : تو برو بخواب. روشا سری به تاسف ت داد و گفت : من میرم بخوابم.شما هم پاشین بخوابین.سهره تو بیا بخواب این الان بیدار شده دیگه کجا می خواد بخوابه ؟ مثلا فردا می خواد بره سرکار. -:کی گفته میرم سره کار ؟ فردا می خوام بمونم خونه و استراحت کنم. روشا کنارمون نشست و گفت : چند بار به بابا گفتم براش شرکت باز نکن.این اگه رئیس بشه می خوره می خوابه گوش نکرد. چشم غره ای به روشا رفتم : دستت درد نکنه.من که الان چند هفته هست جمعه ها هم کار کردم.باید گاهی استراحت کنم. -:تو که کم نمیاری. روشا بلند شد و به اتاقش رفت. بلند شدم و در حالی که به طرف اشپزخونه می رفتم گفتم : بهتره فکر رفتن و از سرت بیرون کنی.اینجا خیلی پیزا داری.اونجا چی داری ؟ فقط برای درس خوندن می خوای بری. سهره به دنبالم اومد. فنجانم و توی ظرفشویی گذاشتم و گفتم : برای خودت می گم. سهره مشغول شستن فنجان ها شد و در همان حال گفت : اولا تو هنوز یاد نگرفتی فنجونت و بشوری بزاری سر جاش ؟ دوما اونجا موفقیت در انتظارمه. چطور بگم می خوام اون فنجون با دستای تو شسته بشه. داشتم از پشپزخونه بیرون می رفتم که گفت : دستم درد نکنه بابت چایی. -:یعنی بگم دستت درد نکنه. -:اگه خستت می کنه نگو -:حالا که گفتی دستت درد نکنه برگشتم پشت سرش ایستادم.بوی عطرش ، نفساش.همه توی وجودم اتیش به پا می کرد.می خواستم الان بغلش کنم. دستم و به طرف شونش بردم.می خواستم بگم دوست دارم سهره.اما با تی که خورد دستم و پس کشیدم و از اشپزخونه بیرون زدم. جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز کشیدم و کنترل و بدست گرفتم کانال ها رو عوض می کردم و اما با خودم درگیر بودم که صدای سهره بلند شد : بزار بمونه. با تعجب سر بلند کردم و گفتم : چی ؟ -:بزن 26 تویلایت و می ده. روی 26 توقف کردم و به صفحه تلویزیون دوختم و گفتم : این دیگه چیه نگاه می کنی ؟ مزخرفه.اینا رو نگاه می کنی.شب خوابای بد می بینی. -:اشتباه گرفتی اقا.این توئی با دیدن فیلمای ترسناک شب تا صبح پیش مامانت می خوابی. بله بله ؟ قبل از اینکه چیزی بگم ادامه داد : در ضمن این اصلا ترسناک نیست.می ترسی می تونی بری اتاقت بگیری بخوابی. -:اول از همه من نشستم پای تی وی. -:من ایمجا مهمونم باید احترامم و نگه داری. -:برو بابا. دیگه حرفی نزد.منم نگاهم و به تی وی دوختم. چیزی از ماجرا سر در نمی اوردم پرسیدم : حالا ماجراش چیه ؟ -:این قسمت 1 هست.کلش 4تا کتابه.قسمت 5هم نصفه نوشته شده.چون وسطا لو رفته دیگه ننوشتن. فیلماشم تا قسمت 4پارت 1 درست شده.پارت 2 هنوز نیومده بازار.انصافا فیلم خوبیه. اشاره ای به تلویزیون کردم و گفتم : اینا همدیگر و دوست دارن ؟ -:اره اینا عاشق هم هستن.پسره خون اشامه.دختره تو مدرسه عاشقش شد.پسره هم از همون اول عاشق دختره شده بود.اولا دختره نمی دونست این خون اشامه اما الان فهمیده پسره خون اشامه.اما با این همه بازم دوسش داره. -:دیوونه هست.از جونش سیر شده. -:جالبش اینجاست پسره خون این دختر و بیشتر از هر خونه دیگه ای طالبه اما ون عاشق دختره هست جلوی خودش و می گیره. -:اخرش چی میشه ؟ -:با هم ازدواج می کنن و صاحب یه دختر نیمه انسان نیمه خون اشام میشن.اخر داستانم پسره دختره رو تبدیل به خون اشام می کنه. -:می خواد مثل خودش بشه ؟ -:خواسته دختره هست.عشقشون خیلی شیرینه. -:جالبه. -:اره من که خیلی دوست دارم این فیلم و -:اگه ادامش به بازار نیومده از کجا میدونی ؟ -:من کتاباش و خوندم. بلند شدم و به طرفش رفتم.کنارش نشستم و گفتم : سهره عشق اینا یه عشق واقعیه. -:اره.مخصوصا قسمت دوم که پسره می زاره میره دختره مریض میشه.بعد پسره می فهمه دختره مرده میره خودش و بکشه. -:اگه پسره اینقد رعاشقه چطور می تونه دوری عشقش و تحمل کنه ؟ به طرفم برگشت و گفت : تو نمی تونی دوری عشقت و تحمل کنی ؟ -:من بدون اون می میرم. چشمکی زد و گفت : خوش به حال عشقت. -:عشق من خوشبخت ترین دختر دنیاست. -:نچایی پسر خاله.چه نوشابه ای هم برای خودش باز می کنه. -:واقعیت و دارم می گم. خندید و گفت : بسه پسر خاله جو گرفتت برو بخواب.الان کار دستمون میدی. نگاهش و به صفحه تلویزیون دوخت. به نیم رخش خیره شدم. دیگه نمی تونستم. نمی دونم یه لحظه چه حسی بهم دست داد اما دستش و گرفتم و به طرف خوددم برگردوندم.به چشماش خیره شدم. داشت با تعجب نگاهم می کرد.تو چشماش چی بود ؟ دوسم داشت ؟ نمی تونستم تشخیص بدم.چشماش رنگ محبت و خشم داشت. کدوم و باید باور می کردم ؟ خشمش یا محبتش و ؟ نگاهم از روی چشماش به طرف لباش کشیده شد. لبام و روی لباش گذاشتم و دستم و دورش حلقه کردم. دقایقی بعد زیر گوشش زمزمه کردم : دوست دارم. حرکتی نمی کرد.دوست داشتم اونم جواب بوسه هام و بعده.اینبار که لباش و می بوسیدم اونم لبام و بوسید. لحظاتی بعد ازم جدا شد و به طرف اتاق روشا رفت.در سکوت به رفتنش خیره شدم.و با لبخند دستم و روی لبام کشیدم. من عاشق بودم.با صددای سارنج چشم باز کردم ، با لبخند نگام کرد و گفت : پسر خاله پاشو همه منتظرن. نگاهی به ساعت انداختم یه ربع به نه بود. با یاداوری دیشب لبخندی زدم و بلند شدم. -:باشه.الان میام. سارنج در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : زود بیا. بلند شدم و دست و صورتم و شستم.لباسام و عوض کردم و از اتاق بیرون زدم. همه پشت میز نشسته بودن جز سهره. رو به روی خاله نشستم و گفتم : سحر خیز شدین !!! بابا با خنده گفت :همه سحر خیز بودن.شما دیر بیدار شدی.داری دست پیش می گیری ؟ لبخندی زدم و گفتم : سهره هنوز خوابه ؟ روشا گفت : دیشب نخوابیده.هر وقت بلند شدم بیدار بود.الان خوابیده. -:اوه.اوه بهش گفتما از این فیلمای ترسناک نبین. با این حرفم بحث در مورد فیلمای ترسناک باز شد اما تمام حواسم من به سهره بود.من شوخی می کردم که می گفتم : با دیدن فیلمای ترسناک نمی تونی بخوابی.سهره عادت داشت فیلمای ترسناک ببینه و عین خیالشم نباشه. بعد از صبحونه مامان و خاله اماده شدن برن خرید.بابا و عمو هم از خدا خواسته اماده شدن و رفتن گردش.بر خلاف خیلی از باجناقها بابا و عمو خیلی صمیمی بودن.یادم باشه بزنم به تخته چشمم شاید شور باشه. سارنج و روشا هم اویزون مامان و خاله شدن. همه اماده برای بیرون رفتن بودن که گفتم : بابا کی می خواد واسه ما ناهار درست کنه ؟ خاله با لبخند گفت : تو که دست پختت خوبه.ناهارم درست کن. -:خاله مردی گفتن زنی گفتن. مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت : خوشم باشه.حرفای جدید می زنی رایش!!!از کی تا حالا مرد شدی ؟ دستام و به علامت تسلیم بالا بردم : من تسلیمم شوخی کردم.قیمه درست کنم برای ناهار ؟ سارنج بالا پرید و گفت : از دست تو وسهره اونم هر وقت بخواد غذا درست کنه میره سراغ قیمه.حالا ببینم دست پخت تو هم مثل اون عالیه یا نه. چشمکی زدم و با صدای بلند گفتم : دست پخت من خیلی بهتره. مامان به طرف پله ها رفت و گفت : اروم حرف بزن.سهره خوابه.چه خبرته بلندگو قورت دادی ؟ نیشخندی زدم و به طرف حیاط رفتم که مامان اینا از خونه بیرون رفتن. با بسته شدن در به خونه برگشتم. مستقیم به طرف اتاق روشا رفتم.سهره روی تخت خوابیده بود.موهاش روی تخت پخش شده بود و بوی عطرش تمام اتاق و پر کرده بود. به طرفش رفتم و کنار تخت نشستم. چشماش احساس کردم ت خورد. خم شدم و پیشونیش و بوسیدم. ت خورد و به سمت دیوار چرخید. لبخندی زدم و سرم و میون موهاش بردم.بوی خوش شامپو می داد. سرم و روی شونش گذاشتم و گفتم : دوست دارم. تی نخورد. -:می دونم بیداری.سهره من دوست دارم. بلند شد و گفت : مزخرف نگو . با چه حقی این کار و کردی ؟ اصلا تو این اتاق چیکار می کنی ؟ برو بیرون نمی خوام ببینمت. با تعجب نگاهش کردم. -:من دوست دارم ؟ -:إإإ ؟ فکر کردی من از اونام باهاشون بازی کنی ؟ نخیر اقا من لیلا نیستم با چند تا دوست دارم خرم کنیپاشو برو بیرون تا عصبانی نشدم. -:چی داری می گی ؟ به لیلا چه ربطی داره ؟ من به کی گفتم دوست دارم ؟ با خشم نگاهم کرد و گفت : رایش خود لیلا گفت دوسش داری.دیگه نمی تونی دروغ بگی من از اوناش نیستم برو بیرون وگرنه به مامان و خاله می گم چیکار کردی. اینبار عصبانی شدم : چی داری می گی برای خودت ؟ کی گفته من لیلا رو دوست دارم ؟ خودش غلط کرده !!! من از اون دختره متنفرم.تو چرا باور کردی ؟ می خوای به مامان اینا چی بگی ؟ می خوای بگی رایش گفت دوسم داره ؟ قبل از تو خودم می گم.من نمی زارم بری -:می خوام برم.می خوام از دست تو خلاص شمنمی تونی جلوم و بگیری. بازوهاش و گرفتم و به طرف خودم برگردوندم. اشک تو چشماش حلقه زده بود . سرش و به طرف دیگه ای برگردوند. نگاهش و دنبال کردم.به اینه میز ارایش روشا چشم دوخته بود. -:به من نگاه کن سهره بیخیال نگاهش و به اینه دوخته بود. بازوهاش و فشار دادم و گفتم : سهره من تا حالا بهت دروغ گفتم ؟ حرفی نزد -:نگام کن سهره.لیلا دروغ گفته.من فقط تو رو دوست دارم.همیشه داشتم.تو نباید بریمن بدون تو نمی تونمنمی زارم بری. زمزمه کرد : می رم رایش نمی تونی جلوم و بگیری. با خشم گفتم : نمی زارم بری سهره.تو باید با من باشیاجازه نمی دم بری حق نداری بری. اینبار با فریاد گفت : می رم . دستاش و ول کردم و بلند شدم.در حالی که از اتاق بیرون می رفتم گفتم : اجازه نمی دم. نمی دونم چطور در برابر بابا نشستم و گفتم می خوام زن بگیرم.اونم کی سهره. بابا یکم نگام کرد و گفت :پس بالاخره ادم شدی و داری به حرفم می رسی. اخه این پیشنهاد و بابا خیلی وقت پیش داده بود اما من قبول نکردم.یعنی تا همین چند ماه پیش سهره رو یه بچه می دیدم و نمی خواستم باور کنم عاشقشم و میخوام شریک زندگیم باشه. بابا پرسید : چرا الان نظرت عوض شد ؟ -:داره میره بابا.نمی خوام از دستش بدم.همین امشب کار و تموم می کنین ؟ -:اول باید ت حرف بزنم. تو اتاقم نشسته بودم.و داشتم فکر می کردم سهره قبول می کنه یا نه ؟ خدایا اگه قبول نکنه زنم بشه من چه غلطی کنم ؟ چرا قبول نکنه.مگه من چمه ؟ همه میگن خوشکلم.خوش تیپم. تحصیل کرده هم هستم.وضع مالیمم که بد نیست.خونه و ماشینم دارم دیگه چی می خواد ؟ اصلا اون چی می خواد از یه مرد ؟ با ضربه هایی که به در خورد چشمم به طرف در چرخید.مامان وارد اتاق شد و گفت :رایش مادر بابات چی میگه ؟ می دونستم راجع به چی حرف می زنه ؟ -:همش راسته. -:یعنی با خالت اینا حرف بزنیم ؟ -:مامان زودتر.سهره داره میره. -:صبر کن رایش جان.معلوم نیست قبول کنن.اصلا نظر سهره رو می دونی ؟ شاید نخواد باهات ازدواج کنه !!! -:شما چی فکر می کنی ؟ -:من فکر می کنم اونم تو رو دوست داره. با این حرف مامان دلم می خواست بپرم بالا و صورت مامان و چندتا ماچ ابدار بکنم.اما من خود دارتر از این حرفا بودم.مثل یه اقا نشستم و فقط یه لبخند زدم. -:رایش من مطمئنم خالت و شوهر خالت قبول می کنن.اما از سهره مطمئن نیستم.حواست باشه اگه جواب سهره نه بود نمی خوام مشکلی م داشته باشم.ما باید همینطور صمیمی با هم ادامه بدیم. -:مامان شما می خوای با رد شدن از طرف سهره بازم تو روش نگاه کنم. -:اره.تو داری یه پیشنهاد میدی و باید منتظر جوابشم باشی.ممکنه رد بشی یا قبول بشی در همه حال سهره دختر خالت و همبازی بچگیات می مونه.حق نداری به روابط ما لطمه بزنی.اگه همچین کاری می کنی از همین الان باید بگم من هیچ حرفی نمی زنم. -:مامان. -:مامان بی مامان.من می دونم الان که داره میره به خودت اومدی اما نمی خوام خواهرم و از دست بدم.ترجیح میدم پسرم و از دست بدم تا خواهرم.پس اگه همچین کاری بکنی مطمئن باش من طرف تو نیستم. -:باشه مامان.باشه. -:قول بده. -:قول میدم مامان -:پس من میرم به بابات خبر بدم. -:ممنون مامان. مامان ه از اتاق بیرون رفت دیوونه شدم.سهره من و می خواست ؟ سهره باور کن دوست دارم.لیلا اون مزخرفات و چرا گفته بود ؟ شماره لیلا رو گرفتم : سلام دختر عمو. -:رایش توئی ؟ -:بله خودمم. -:چطوری پسر عمو ؟ چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی ؟ -:از حالی که شما برام درست کردی عالیم.دختر عمو من کی به تو ابراز علاقه کردم ؟ چرا دروغ گفتی ؟ -:من چیزی نگفتم. -:یعنی به من اشتباه گفتن ؟ -:کی گفته ؟ -:چند نفری گفتن -:دروغه. -:یعنی اون چند نفر دروغ گفتن و تو تنهایی راست می گی. -:برای من پاپوش دوختن. -:اشتباه کردی دختر عمو.یه بار دیگه بشنوم همچین اشتباهی کردی بد جور باهات برخورد می کنم.حواست باشه با کی طرفی. قبل از اینکه چیزی بگه گوشی و قطع کردم.خاموشش کردم و روی میز گذاشتم. می خواستم برم بیرون ببینم چه خبره ؟اما از طرفی هم فکر کردم الان دارن باهم حرف می زنن نمی تونم برم بیرون. توی اتاق قدم رو می رفتم.  

keyboard_arrow_up