قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

فاطمه هاشمی همسرش مزدک

مزدک میرزایی در شیکه ایران اینترنشنال

 شبکه سعودی ایران اینترنشنال ویدیوی تازه‌ای با حضور مزدک میرزایی منتشر کرد که حضور این گزارشگر تلویزیون ایران را با نمایش چهره در قالب برنامه‌ای تحت عنوان هتریک تایید کرد. در این تیزر محمد تقوی مربی فوتبال و یکی از مجریان زن این شبکه سعودی نیز به عنوان همراهان میرزایی مشخص هستند. این ویدیو را می‌بینیدhttps://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1398/9/5/1095914_982.mp4

در سوگ فاطمه

#یادداشتبرای نسل ما پوران شریعت رضوی خواهری بود که شهادت برادرانش را در مبارزه با استعمار خارجی و استبداد داخلی دید و دم نزد.همسری بود که هجرت و زندان همسرش را دید و دم نزد. زنی بود که پس از عروج دکتر با دستی خالی در برابر طوفان ایستاد و دم نزد.مادری بود که آوارگی کودکانش را دید و دم نزد . و حالا پس از سال‌ها هجران به وصال رسید، گویی فاطمه همان فاطمه است حتی اگر اسمش را پوران بگذارد. ملت ما، تاریخ معاصر ما، نسل به خویشتن خویش بازگشته ما به دم مسیحایی او مدیون است.زبان الکن ما شایستگی توصیف آن نابغه نادره تاریخ معاصر ایران را ندارد اما یادی است از فداکاری یک خواهر، ایثار یک زن و مهر یک مادر سامان سامنی@samansameni1989

بیوگرافی فاطمه امینی خاله گلی برنامه ململ و همسرش

  فاطمه امینی بازیگر و مجری برنامه کودک و صداپیشه عروسک ململ و خاله گلی برنامه کودک تلویزیون را در بیوگرافی کامل شخصی و سوابق هنری و آثار و برنامه ها و بازی در سریال آخر خط علی مسعودی و عکس همسر و آیدی اینستاگرام و سن و مصاحبه جذاب وی میخوانید ادامه مطلب

منفیمثبت

آخ این مدل ادمایی که فقط بلند غر بزنن و شکوه و گلایه کنن کلافه ام میکنن  هر طور هم که مثبت باهاشون حرف بزنی یه نکته منفی پیدا میکنن و جوابتو به منفی ترین شکل ممکن میدن دو تا دوست دارم : اولی فاطمه در یک خانه قدیمی ۵۰ متری با دو دختر ۸ و ۵ .فاطمه همدانی هست و خودش از خونواده خیلی پولداریه(نصف فامیلشون چندین دهه هست اروپا و آمریکان)آقا این بشر یک آدم مثبت باحالی هست که نگو.من و فاطمه که بهم می رسیم حرف از اخرین کتابی که خوندیم و فلان مسئله ی و ابداع یک بازی جدید ومی زنیم .من از آخرین نوشته هام میگم و اون از طرح جدید یک بازی دیگه(تو کار اسباب بازی هستن) به تازگی میخواد فرزند سومش بیاره .چقدر این‌ دختر با بچه هاش قشنگ رفتار میکنه ادم حض میکنه. اما محبوبهیک معلم و همسرش هم کارمند دارای یک دختر ۷ساله دایم از زندگیش و همسرش و خونواده خودش وزمین و زمان گله و شکایت داره .یه خونه نوساز ۷۰متری داره و یک زمین تو شمال.هنوزم می ناله که چقدر اینقدر درآمدش پایینه و تصمیم گرفتم کم کم باهاش قطع رابطه کنم والا روح روانتو بهم می ریزه بس می ناله! تو وبلاگهایی که می خونم بعضیا اینطورین فوق العاده بدبین و منفی اما بعضیا ادم حض میکنه در اوج مشکلات هم میگن "خدایا شکرت" خدایا به تعداد دانه های برنجی که پختم برای مهمون عزیزم شکرت  

متن حرز حضرت فاطمه – خواص و فوائد حرز حضرت فاطمه برای دفع بلا

حرز حضرت فاطمه (س) : حرز حضرت فاطمه (س) در دو کتاب مهج الدعوات” و مجتنی” که هر دو از کتب سید ابن طاووس” هستند نقل شده و دعای کامل این حرز، در مفاتیح الجنان نیز ذکر شده است. دعای این حرز بدین صورت است: ادامه مطلب

شعر ترکي مدح حضرت زهرا(سلام الله عليها)

فاطمه دور دختر خیرالانامهمسری پیغمبره قائم مقاماوغلی حسن ابن الامام الامامبند دل و جانی حسین تاپدی نامنائبه سی زینب شیوا کلامفاطمه دور صاحب صلح و قیامفاطمه دور مطلع و حسن ختامفاطمه دور دردیمیزه التیامسفره سینون ریزه خوری خاص و عامدرگه زهراده نقدری وارامعشقینی من سیم و زره ساتمارامخدمت ایدم هر نقدر دویمارامقائل نوکرلیق اولام، اولمارامکاش اولا که فاطمه اولسون آنامآری ویرن عزت و جاه و مقامفاطمه دور فاطمه دور والسلام.فاطمه بیر گوهر نایابیدورفاطمه خورشید جهان تابیدورکعبه که میلادگه نوریدورفاطمه نون طوفینه بی تابیدورفاطمه نون منکری هر رتبه دهعمری بطالتده گچوب خوابیدورفاطمه دور سجدیه عرشی سالانگوهر ایمانی اونون نابیدورفاطمه هر سجده ده معراج ایدورارض و سما گوشه ی محرابیدورخانه سینون ظلمیله یانمیش دریحضرت جبریل اوپن بابیدورکوثری الله آدینا خلق ایدوبچونکه اونون مهریه سی آبیدورعشق بو حسینچی لرهقسمت ایدن مادر اربابیدورصاحب عزاسی آقامون بیر کلامفاطمه دور فاطمه دور والسلامشاعر: اکبر پورآقا 

فاطمه فاطمه است

بسم الله الرحمن الرحیم کتاب فاطمه فاطمه است» نوشته دکتر علی شریعتی»      کتابی در دو بخش متفاوت. بخشی در نکوهش فضای حاکم بر زن جامعه امروز و بررسی علل بحران اجتماعی که در این حوزه مواجهیم (این مشکلات از زمان ایشون بوده و هنوز هم هست) و بخش دیگه ای که مربوط به ارائه خلاصه ای از تاریخ اسلام اه با بررسی نقش حضرت زهرا. ادامه مطلب

رویای او ؟

 فاطمه خواب دیده بود . که برام گل فرستاده بهم گفتن " دسته گل ِ سید ِ ، بگیر " ، فاطمه کنارم بهم گفت " سادات از سادات مهم هستنا ! دست گل رو بگیر " منم انگار گرفتم .برای مامان تعریف کردم ، گفت " فاطمه اونهمه خواب دید برای خودش کدوم تعبیر شد ؟! " راست میگفت . هیچکدوم تعبیر نشدن . 

رویای او ؟

 فاطمه خواب دیده بود . که برام گل فرستاده بهم گفتن " دسته گل ِ سید ِ ، بگیر " ، فاطمه کنارم بهم گفت " سادات از سادات مهم هستنا ! دست گل رو بگیر " منم انگار گرفتم .برای مامان تعریف کردم ، گفت " فاطمه اونهمه خواب دید برای خودش کدوم تعبیر شد ؟! " راست میگفت . هیچکدوم تعبیر نشدن . 

خطبه ی حضرت فاطمه زهراء (س)در مسجد پیامبر اکرم(ص) بعد از غصب حق علی (ع)

لمّا اَجْمَعَ اَبُوبَکْرٍ عَلى مَنْعِ فاطِمَهَ علیهاالسلام فَدَکاً وَ صَرَفَ عامِلَها مِنْها وَ بَلَغَها ذَلِکَآن‌گاه که ابوبکر تصمیم قطعى گرفت فدک را از دست حضرت فاطمه علیهاالسلام بگیرد، نماینده‌ى او را از فدک بیرون راند. این خبر به حضرتش رسید.When Abū Bakr decided to take away the property of Fadak from the  possession of Fatima, upon  her be peace, he first discharged  her deputy from there, and  then  the news travelled around and reached  the Highnesses Fatima upon her be peace

برای یوسف کوچک مو بلند من، فاطمه

فاطمه شاگرد کوچک من بود، و من هنوز به درسی که باید از یک  رفتار کوچک و معمولی‌اش بگیرم فکر می کنم. یکی از بچه‌ها به لیوان شیر فاطمه خورد و کل ساعد فاطمه شیری شد، من همین موقع فکر می‌کردم که الان احتمالا یک دعوای مختصر یا یک حواست باشه» یا دست‌کم بی‌اعتنایی را باید انتظار داشته باشم، فاطمه ولی برخلاف تمام انتظارات من عمل کرد.به دوستش نگاه کرد و لبخند زد. همین کمتر از ۳ ثانیه فکر مرا از تابستان درگیر کرده، چرا پیشفرض من همیشه دعوا با این و آن است؟ چرا حتما باید حق همه را کف دستشان بگذارم؟ چرا وا نمی‌دهم؟ ول نمی‌کنم؟ چرا سختم است مهربان باشم؟ چرا مهربان بودن من اتوماتیک نیست، برای مهربان بودن باید فکر کنم، باید فکر کنم که چه کاری مشفقانه است، انگار درغریزه‌ام نیست، در سیر سریع اتفاقات نمی‌توانم مهربان باشم، و در سیر کند اتفاقات هم یا بلد نیستم یا نمی‌خواهم. خیلی به فاطمه‌ی کوچکم با قلب طلاییش فکر می‌کنم، ایکاش همین را از تکه‌های خاطره‌ی او یاد بگیرم.*یوسف به برادرانش، بعد از سال‌های سال دوری و عذابی که آنها به یوسف روا داشتند، گفت ملامتتان نمی‌کنم. کی من قلبی به این بزرگی خواهم داشت؟

تسلیت به مناسبت رحلت پیامبر ص و امام حسن مجتبی

داغی اگر نبود که گریان نمی شدیملطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیمیا ایّها الرّسول بدون دعای تواز پیروان عترت و قرآن نمی شدیم                                     رحلت رسول اکرم (ص) تسلیت باد دردا که بعد فاطمه روز حسن رسیدروز ملال و غصه و رنج و محن رسیداز زهر همسرش جگرش پاره پاره شدبس تیرها که لحظة دفنش به تن رسد                                       شهادت امام حسن مجتبی (ع) تسلیت باد

حدیث درباره حجاب از رسول خدا (ص):

 روزی رسول خدا از اصحاب خود پرسید: نزدیکترین حالات زن به پروردگارش کدام است؟» اصحاب نتوانستند جواب بدهند. این سؤال به گوش فاطمه علیهاسلام رسید. فاطمه فرمود: نزدیکترین حالات زن به پروردگارش وقتی است که در خانه اش بنشیند (و خود را در کوچه و بازار، جلو چشم نا محرمان قرار ندهد.)»وقتی رسول خدا این سخن را شنید، فرمود: فاطمه پاره تن من است.»

سام نوری و همسرش | بیوگرافی سام نوری خواهرزاده محمدعلی فردین بازیگر سینا در فوق لیسانسه ها

سام نوری بازیگر ایرانی را در بیوگرافی شخصی و هنری به همراه عکسهای جدید و فیلم و سریال آیدی اینستاگرام وضعیت ازدواج به همسر و نسبت ها محمدعلی فردین بیوگرافی مادرش جمیله فردین (فاطمه نوری) خواهر محمدعلی فردین را می خوانیدمطالب جذاب

آرامش جان

گریه کن بهرحسن آرامش جان میشود/حب او اندردل وجان عشق وایمان میشود/کشته زهرجفا مولا امام مجتبی است/سبط پیغمبر سراسر نوررحمان میشود/گشته است پورعلی مظلوم دوران خودش/قاتل او همسرش بازهر طغیان میشود/درشهادتنامه اش گریان نبی ومرتضی/فاطمه هم اشکریزش مثل باران میشود/بر حسین وزینب اوناله هایی داغ هست/چشم عباس دلاور باز گریان میشود/شیعه داردصدمصیبت از بر داغ حسن/آن بقیع درمدینه بین که نالان میشود/زمزم دلدادگیها سوی مهدی وظهور/مرهم اشک ومصیبت برمسلمان میشود/

استعجاز!!

امشب که عروسیه یه جوری آرایش می‌کنم که فاطمه نشناستم! همون فاطمه ای که دو روز پیش تو سفر سیاحتیم به شریف(:دی) جلوی ابنس دیدتم و دقیق شد رو قیافه‌م تا مطمئن بشه خودمم! خدایا یعنی میشه؟ میشه آرایش معجزه کنه؟ :)) 

فرارسیدن سالروزوفات حضرت فاطمه معصومه(س)تسلیت باد.

????السلام علیک یافاطمة المعصومة(س)????برخواهرخسروخراسان صلواتبرجلوه خورشیددرخشان صلوات????برحضرت معصومه شفیع شیعهبرآیت حق مهرفروزان صلوات????عصمت حقّی وبانوی مظلومه ای نوری ازکوثری،حضرت معصومه ای ????دیده گریانِ تو،جان به قربانِ تو ای قبله ی حاجات،یاعمّه ی سادات ????فرارسیدن سالروزوفات حضرت فاطمه معصومه(س)تسلیت باد.هیات مذهبی فاطمه اهرا دبیرستان راضیه سال تحصیلی ۹۹-۹۸  

این روزها که می گذرد، غمی سنگین در سینه ام حس می کنم

وام دار اوست قدر مصطفی                     بی قرار اوست صبر مرتضیاز کرم میراث دارش مجتبی است            خون پاکش در رگ خون خداستارث مادر در تمام اولیا                            علم و حلم و صدق و تسلیم و رضادر امامت گر علی تفسیر شد                 بچه شیر از شیر مادر شیر شدجسم ناسوتی او روح فلک                     روح لاهوتی او جسم ملکاولیا دُراند و دریا فاطمه                          لم یکن ایجاد لو لا فاطمهدست تقدیر خدا در عالمین                    مادر ارباب مظلومم حسینحجت کبراست بر کل حجج                    با دعایش می رسد یوم الفرجبرترین یار ولایت در جهان                       بهترین راه نجات عاصیانتا امید جود از دادار ازوست                    رونق بازار استغفار از اوستحق که در م هویدا می شود          مومن از مجرم مجزا می شودروح در عشاق او چون می دمند             صور این الفاطمیون می دمدخلق در م پیاده او سوار                 هاتفی آواز می دارد کنارکور باد و دور باد هرکس که هست          هان که اجلال نزول فاطمه استآمده عرش خدا را قائمه                        آمده ناموس یزدان فاطمهآنکه حق جنت به او تقدیم کرد               نار را جنت به ابراهیم کرد

فاطمه و تصمیم جدی

سلام . من فاطمه ام . و این تصمیم جدی من برای شروع ترک سیگار هستش . امضا.سیگار روی دندونام . ریه هام و دمای بدنم تاثیر  میگذاره.هوای ادم های  دیگ رو تنگ و آلودهو کاغذ دورشم درختو ته سیگارم ماندگارمن نمیکشم .دیگه نمی کشم .نقطه

ولادت با سعادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن و روز مادر مبارک باد.

بسمه تعالی20 جمادی الثانی سالروز تولد حضرت فاطمه زهرا (س) ام ابیها ، بنام روز زن و روز مادر نامگذاری شدهاست. این روز مبارک را به همه ن بخصوص مادران سرزمینم ایران تبریک می گویم. حضرت فاطمه (س) :هر کس عبادات و کارهای خود را خالصانه برای خدا انجام دهد ، خداوند بهترین مصلحت ها  و برکات خودرا برای او تقدیر می نماید.                       تنبیه الخواطر   ص 108

دانلود فیلم رقص پا

Danlod Film Raghse Paa,Download Footwork Full Movie,تماشای آنلاین فیلم,حمیدرضا پگاه,دانلود رایگان فیلم رقص پا,دانلود رقص پا,دانلود فیلم ایرانی,دانلود فیلم جدید,دانلود فیلم رقص پا با کیفیت 1080p,دانلود قانونی فیلم,دانلود نیم بها,رقص پا,سایت دوستی ها,فیلم رقص پا,فیلم رقص پا با کیفیت عالی,فیلم رقص پا مزدک میرعابدینی,فیلم سینمایی رقص پا,نسخه اصلی فیلم رقص پا,نگار عابدی, ادامه مطلب

بیوگرافی رضا داوود نژاد + تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش

بیوگرافی بازیگران  نام و نام خانوادگی رضا داوودنژاد تولد      ۱۳۵۹ والدین   علی رضا داوودنژاد ملیت    ایران پیشه     بازیگر سال‌های فعالیت   ۱۳۶۵-اکنون همسر(ها)      غزل بدیعی مدرک تحصیلی      دیپلم علوم انسانی   ادامه بیوگرافی را در لینک زیر بخوانید: بیوگرافی رضا داوود نژاد + تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش بیوگرافی رضا داوود نژاد بیوگرافی رضا داوود نژاد و همسرش بیوگرافی کامل رضا داوود نژاد تصاویر جدید رضا داوود نژاد تصاویر رضا داوود نژاد تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش تصاویر رضا داوودنژاد و پدرش رضا داوود نژاد رضا داوود نژاد و همسرش زندگی نامه رضا داوود نژاد عکس رضا داوود نژاد عکس همسر رضا داوود نژاد همسر رضا داوود نژاد ناب مطلب - سایت تفریحی

بیوگرافی رضا داوود نژاد + تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش

بیوگرافی بازیگران  نام و نام خانوادگی رضا داوودنژاد تولد      ۱۳۵۹ والدین   علی رضا داوودنژاد ملیت    ایران پیشه     بازیگر سال‌های فعالیت   ۱۳۶۵-اکنون همسر(ها)      غزل بدیعی مدرک تحصیلی      دیپلم علوم انسانی   ادامه بیوگرافی را در لینک زیر بخوانید: بیوگرافی رضا داوود نژاد + تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش بیوگرافی رضا داوود نژاد بیوگرافی رضا داوود نژاد و همسرش بیوگرافی کامل رضا داوود نژاد تصاویر جدید رضا داوود نژاد تصاویر رضا داوود نژاد تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش تصاویر رضا داوودنژاد و پدرش رضا داوود نژاد رضا داوود نژاد و همسرش زندگی نامه رضا داوود نژاد عکس رضا داوود نژاد عکس همسر رضا داوود نژاد همسر رضا داوود نژاد سایت تفریحی و سرگرمی پارس نازی ها

اسامی افرادشاخص دوم خردادکه ماازآن هاطرف داری می کنیم:

1-سیدمحمدعلی ابطحی2-فریباداودی مهاجر3-فاطمه حقیقت جو4-مسیح علی نژاد5-جمیله کدیور6-عبدالله نوری7-سیدمحمد خویینی ها8- بجنوردی9-سیدحسن خمینی10-مهدی 11-میرحسین 12-سیدهادی ای13-هادی غفاری14-آیت الله العظمی صانعی15-سیدمحمدخاتمی16-محسن کدیور17-احمدمنتظری-فائزه هاشمی رفسنجانی19-عبدالکریم سروش20-محسن هاشمی رفسنجانی21-غلام حسین کرباس چی22-مجیدانصاری23-هاشم آغاجری24-اکبرگنجی25-محسن مخمل باف26-مصطفی ملکیان27-مرحوم حسین علی منتظری28-مهندس بازرگان29-ابراهیم یزدی30-عزت الله سحابی31-داریوش فروهر32-دکترمحمدمصدق33-سیدعطاءالله مهاجرانی34-سیدعلی رضابهشتی35-سیدمحمدرضابهشتی36-آیت الله طالقانی37-دکترعلی شریعتی38-بابک 39-حاتم قادری40-شیرین عبادی41-عمادالدین باقی42-حمیدرضاجلایی پور43-علی رضاعلوی تبار44-فاطمه 45-زهراره نورد46-به زادنبوی47-علی اکبرمحتشمی پور48-دکترمعین49-دکترعارف50-آیت الله دکترسیدمصطفی محقق داماد51-صادق زیباکلام

عشق ماندگارش

در تاریکی شب آمد در حالی که می خواست دیده نشود. به دیواری که عکس همسرش روی آن بود تکیه زد و صورتش را پوشاند. هنوز همان حلقه طلایی رنگ قدیمی اش در دستش بود. جز این انتظار نمی رفت راحت به یکدیگر نرسیده بودند که به راحتی از او و خاطراتش بگذرد. نمی دانم چرا ان شب به این مراسم آمده بود شاید هر ساله چنین شبی با همسرش به اینجا می آمدند. شاید هم اینجا رنگ و بوی روزهای آشنایی شان را برایش زنده می کرد. تنها آمده بود شاید برای آنکه به دیواری که عکس تکیه گاه همیشگی اش روی آن بود تکیه بزند و از بار تنهایی اش بکاهد. شاید آمده بود که بگوید رسمش نبود بی من بروی. هر سخن ناگفته ای که بود در قطرات اشکی که با غم حسین عجین بود در هم آمیخت و جاری شد. مراسم تمام شد و بی ادعا بلند شد و رفت شاید همسرش هم دوشادوش او حرکت می کرد.شاید.

من و فاطمه

فاطمه خانوم اومده خونمون واسه تمرین حفظ قران ایه ۶۱ سوره بقره است. بودنش واسه منم خوبه مرور میکنم. چند ماهه دیگه به سن تکلیف میرسه، اگه پولم برسه واسش یه چادر مشکی میخرم، خیلی دوست داره. البته فکر کنم مامان باباش زودتر براش بخرند.

قسمت اول .

یکی از چیزایی که با کار کردن تو کتابخونه اتفاق افتاداینکه اکثر بچه های دانشگاه و میشناسیمحداقل اونایی که میان کتابخونهخلاصه این کتابخونه هم باعث اشنایی فاطمه با اقا ناصر شدنمیدونم هم خوشحالم هم ناراحت ناراحت که ن بیشتر نگرانبچه های ارشد معدن کلا ی روزای خاص اکیبی یهو میریختن تو کتابخونهی چن باری هم ب بهونه کمک و . هم از من هم از فاطمه اطلاعات کشیدنحالا ماهم از هیچی خبر نداریم نگو که نامردا از قبل نقشه کشیده بودنبعد چن هفته یهو یکیشون اومد و ب فاطمه پیشنهاد داداونم قبول کرد و خلاصه باهم انبعدش اقا ناصر بالاخره گفتن ک اقای اسکندری که دوست صمیمیشونن و هی میان کتابخونه میخوان به من پیشنهاد بدن و ولی روشون نمیشه  و.چون کلا هیچ وقت با کسی دوست نبوده و نمیدونه چیکارکنه برا همین به فاطمه گفته تا ب من بگه

اولین روز ماه ذی الحجه الحرام

بیتی در باره ازدواج مولا علی (ع)و فاطمه اهرا(س)ملائکه همه رفته اند مدینه / توی بهشت یکی رفته گل بچینهبر اوج محبت علی اوجی نیست/در بحر به جز کرامتش موجی نیستدر کل ممالک و مذاهب به جهان/ مانند علی و فاطمه زوجی نیستمبارکباد این ایامخدا اموات این شعرا را بیامرزاد

بیوگرافی رضا داوود نژاد

بیوگرافی بازیگران  نام و نام خانوادگی رضا داوودنژاد تولد      ۱۳۵۹ والدین   علی رضا داوودنژاد ملیت    ایران پیشه     بازیگر سال‌های فعالیت   ۱۳۶۵-اکنون همسر(ها)      غزل بدیعی مدرک تحصیلی      دیپلم علوم انسانی   ادامه بیوگرافی را در لینک زیر بخوانید: بیوگرافی رضا داوود نژاد + تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش بیوگرافی رضا داوود نژاد بیوگرافی رضا داوود نژاد و همسرش بیوگرافی کامل رضا داوود نژاد تصاویر جدید رضا داوود نژاد تصاویر رضا داوود نژاد تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش تصاویر رضا داوودنژاد و پدرش رضا داوود نژاد رضا داوود نژاد و همسرش زندگی نامه رضا داوود نژاد عکس رضا داوود نژاد عکس همسر رضا داوود نژاد همسر رضا داوود نژاد سایت تفریحی و سرگرمی

بیوگرافی رضا داوود نژاد

بیوگرافی بازیگران  نام و نام خانوادگی رضا داوودنژاد تولد      ۱۳۵۹ والدین   علی رضا داوودنژاد ملیت    ایران پیشه     بازیگر سال‌های فعالیت   ۱۳۶۵-اکنون همسر(ها)      غزل بدیعی مدرک تحصیلی      دیپلم علوم انسانی   ادامه بیوگرافی را در لینک زیر بخوانید: بیوگرافی رضا داوود نژاد + تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش بیوگرافی رضا داوود نژاد بیوگرافی رضا داوود نژاد و همسرش بیوگرافی کامل رضا داوود نژاد تصاویر جدید رضا داوود نژاد تصاویر رضا داوود نژاد تصاویر رضا داوود نژاد و همسرش تصاویر رضا داوودنژاد و پدرش رضا داوود نژاد رضا داوود نژاد و همسرش زندگی نامه رضا داوود نژاد عکس رضا داوود نژاد عکس همسر رضا داوود نژاد همسر رضا داوود نژاد ماه مطلب - مطالب گوناگون

جوونتر که بودم توی همشهری جوان مطالبش رو خونده بودم. اما چیزی که ازش یادمه یه ایمان عجیب و یه گلایه نکردن واقعا شگفت انگیز بود. این اخریا سر زده بودم پیجش و میدیم سرطان داره پیشرفت میکنه و اون حتی شکرگذارتر شده. همسرش هم توی این مسیر کنارش بود بی گلایه بی شکایت. خدا به همسرش و دخترش صبر بده.خدا روحش رو قرین رحمت کنه.خبر بدی بود برای شروع هفته.خدایا مراقب روحش باشاناللله و انا الیه راجعونمهدی شادمانی درگذشت 

داستانک

مردی پیش از بیرون رفتن از خانه زنش را بوسید و جلوی آیینه ایستاد. بعد با صدایی که شوق و تشکر از آن می‌بارید به خدا گفت:خدایا از تو به خاطر این همه نعمت که به من دادی ، واقعا، واقعا ،واقعااااسپاس‌گزارم.همسرش که تشکر خالصانه‌ی مرد را دید، آمد و کنار مرد ایستاد .سرش را به سر مرد تکیه دادو گفت:تو که یک چشمت کور و نصف صورتت فلج شده، چرا اینقدر شکرگزاری می‌کنی؟نیم لبخندی به صورتِ مرد نشست. دو دستش را دو طرف صورت همسرش گذاشت و گفت:هنوز با همین یک چشم می‌توانم تو را کامل ببینم و با نیمه‌ی جاندارِ لبم تو را ببوسم، این شکر ندارد؟#عادله_اسدی 

اسامی دریافت کنندگان وام در پایان شهریورماه

1- خانم  ملیحه  بیگی2- خانم  تکتم  علیخواه3- خانم  فاطمه  متولی4- خانم  تکتم  اختری5- خانم  ملیحه  علی اکبری6- خانم  فاطمه  ترشیزی7- خانم  الینا  رحیمی نژاد8- آقای  احمد  کاووسی

قبولی در تیزهوشان و نمونه دولتی

دانش آموزان عزیز:متینا پارسایی                (متوسطه اول)  محمد صادق اسعدی    (متوسطه اول)مهدیه قنادزاده             (متوسطه اول)فاطمه اکرامیان             (متوسطه اول)کیمیا زمانیان                  مصلی نژادفاطمه سادات رجایی     نمونه دولتی پایه نهمفرنوش طاهری         (متوسطه دوم) فرزانگان5عرشیا منشیان         (متوسطه دوم) شهید هاشمی نژاداریا دشتی                   (متوسطه اول)اریسا پیشداد              (متوسطه اول)قبولی در آزمون تیزهوشان و نمونه دولتی را به شما و خانواده محترمتان و مربیان دلسوز آموزشگاه سکو تبریک عرض می نماییم.​​

چهل حدیث از بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س)

 1- فرمود: کسی که عبادت خالص خود را به خداوند متعال تقدیم می‌کند (و فقط برای رضای او عمل می‌کند﴾ خداوند نیز بهترین مصلحت خود را بر او نازل می‌كند. تحف العقول ص۹۶۰2- فاطمه معصومه(س)، از دختر امام صادق (ع) روایتى نقل می‌کند که سلسله سندش به حضرت فاطمه زهرا (س) مى‌رسد که آن حضرت مى‌فرماید: حضرت رسول اکرم (ص) فرمود: آگاه باشید! هرکس با محبّت آل محمّد ازدنیا برود شهید از دنیا رفته است.»عوالم العلوم، ج ٢١، ص ٣٥٣3- فرمود: همانا سعادتمند(به معنای) کامل و حقیقی کسی است که امام علی(ع) را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.شرح نهج البلاغه ج 2، ص 449 مجمع اّوائد: ج 9، ص 132

روزت مبارک همسریم

عطر گل فاطمه پیچیده عطر ناب تو و چه خوشایند هوایی که تو فاطمه گل را با عطر خوشایند گلِ فاطمه یکی کرده . تو از تبار فاطمه ای   فاطمم. روزت مبارک                                                                      ( برای نفسم فاطمم )    ببخش که پر از خالیم                     مثل جیب هایم !     عاشقانه ای برای عشقم فاطمه » ـ asheghane

الان چطوره؟

اوضاعت چطوره؟ همه چی اوکیه؟ میتونی بیرون بری؟ میتونی آزاد باشی؟ گریه که نمیکنی؟ بگو اوضاعت چطوره فاطمه ؟ اوضاع من اصلا خوب نیست :). الان میتونی بگی دو تا که به 98 اضافه شد چه فرقی کردی؟ حالت بهتره؟ حال من خوب نیست:).فاطمه . خوب نیستم :)  

سجاد شهباززاده فوتبالیست و بازیکن فوتبال | بیوگرافی سجاد شهباززاده و همسرش

سجاد شهباززاده بازیکن فوتبال را در این بخش از سایت حرف تازه با بیوگرافی کامل شخصی و ورزشی به همراه عکس های جذاب دیدنی و اخبار جدید درباره این فوتبالیست و آیدی اینستاگرام و وضعیت ازدواج و همسرش را در مشاهده کنیدمطالب جذاب

نتایج مسابقات علمی کاربردی

نتایج مسابقات علمی کاربردی در رشته ی طراحی و دوخت در قسمت تئوری به شرح ذیل است: فاطمه رحیمی-هنرستان حجاب ناحیه ی 2 خرم آبادمهتاب ایرانشاهی-هنرستان قائم شهرستان امینا حیدری- هنرستان فاطمه زهرا بروجردزهرا باجلان- هنرستان قالیچه چیان بخش سیلاخورمحبوبه سلیمانی میوله- هنرستان فضیلت ناحیه ی 2 خرم آبادراضیه مجیدی فر-هنرستان ایران شهرستان دورودنسترن شعبان- هنرستان حجاب نحیه ی 2 خرم آبادفاطمه کوشکی- هنرستان فیض بروجردمهتاب گودرزی- هنرستان فیض بروجرد  با آرزوی موفقیت- صدیقه جوانمرد

خانه ارواح قسمت دوم

حامد تمام جملات دکترراباعبارت بعیدمیدانم در ذهن خود یکی کرده بود.گویی فائزه اولین زنی نبود که به خاطر زندگی عاشقانه به قتل می رسید.چون حامدبشکلی به صورت خیره شده بود که انگارمنتظرمرگ آنی او هست. درهمین حین پیامی مبنی بر بردن یک جایزه میلیاردی دریکی از مسابقات اتومبیلرانی برایش آمد.شوکه بوددیگربه فکر فروش اعضای بدن همسرش نبود.گویی پول باروح اوبیشترتماس می گرفت. مداوم قلیان میکشیدودودش رادراتاق خانه درحدی رسانده بود که همسرش سمت بیماریهای تنفسی و مرگ بروداوبامرگ ناشی ازدودهم مواجه بود.

ی شهادت حضرت فاطمه (س)

یا فاطمه من عقده دل وا نکردم/ گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردمچشم انتظارم مهدی بیاید/ تا تربتت را پیدا نمایدای قبر نا پیدای تو شمع دل ما / ای با تولّایت عجین آب و گل ماتا کی به یادت دلها پریشان / تا کی مزارت از دیده پنهانکی گفته تو در دامنِ صحرا بسوزی / در بیت الاحزان یکّه و تنها بسوزیجای تو نبوَد در دشت و صحرا / مظلومه زهرا مظلومه زهرا

یوم رحلت حضرت فاطمه معصومه علیهم السلام

السلام علیک یا فاطمه معصومه! 10 ربیع الثانی سال201 قمری وفات شهادت گونه کریمه اهل بیت حضرت معصومه سلام الله علیها را تسلیت می گوییم.      روایت امام صادق علیه السلام:            إِنَّ لِلَّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَکةُ وَ لِرَسُولِهِ حَرَماً وَ هُوَ الْمَدِینَةُ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ حَرَماً وَ هُوَ الْکوفَةُ وَ لَنَا حَرَماً وَ هُوَ قُمُّ وَ سَتُدْفَنُ فِیهِ امْرَأَةٌ مِنْ وُلْدِی تُسَمَّی فَاطِمَةَ مَنْ زَارَهَا وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ؛خدا را حرمی است و آن مکه است، پیامبر را حرمی است و آن مدینه است، امیرالمومنین را حرمی است و آن کوفه است و برای ما حرمی است و آن قم است و در آن خانمی از فرزندان من به نام فاطمه دفن خواهد شد، هرکس وی را زیارت کند پاداشش بهشت خواهد بود.

متن ادبی برتر از شهروز براری صیقلانی رمان نیلیا نشر چشمه

متن برتر ، از رمان نیلیا بقلم توانمند نویسنده ی مدرنیته شین.      شهروز براری صیقلانی رمان نویس محبوب ایرانیان    اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم‌. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش.    مـــــادرش؛ دختره دیگه کیه؟ کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچه‌ی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم در عقلت شک میکنم ، حتما با اسب هم حرف زدی !؟ پس با این اوصاف دیشب پرخوری کردی و خوابهای پریشان دیدی  {کَمی‌‌سُکوت} داوود: میگفتش که نیلیاست .من داشتم توی یه مسیر باریک روی ابرها راه میرفتم ، که یهو ، دیدم یه دختر بچه با یه عروسک ، جلوم ایستاده ، و سریع یاد بچگیامون افتادم ، چون شبیه آیلین بودش ، اون نگام کرد و از کنارم رد شد. بالاتر یه پنجره بدون دیوار با پرده‌ی سفید و یه رادیو مثل رادیوی ما بود. اون رفت پنجره رو بازکرد، بعد. موهاشو باز کرد. پرده رو بست. و رفت. من تعقیبش کردم. دیدم از کنار یه درخت بید بزرگ ولی خشکیده و سوخته عبور کرد و  رفته کنار یه چشمه‌ی آب زلال و تمیز ، و خم شده داره خودشو توی آب چشمه نگاه میکنه ، بعد صدای قهقهه‌ی خنده‌ی کودکانه‌اش پیچید توی آسمون ، و یهو پاشد شروع کرد کنار چشمه ، راه رفتن ، تا لبه‌ی آبشار رفت، بعد کل مسیر رو برگشت،  اون رسید به یه اسب بالدار . عروسکشو بوسید و انداخت کنار جاده روی ابرها ، بعد آیلین یهو تبدیل به یه دختر جوان شد. من رفتم سمتش ، ازش سراغ آیلین رو گرفتم ، اون میگفت خودشه ولی الان توی اون دنیاست و  نیلیا صداش میکنه مادربزرگش . _میگفت که فقط جسمش از قید حیات رفته ولی خودش همچنان زنده‌ست. و بزرگش ، ته کوچه میهن ، بغل خونه‌ی شهریار اینا ، زندگی میکنه! آخه چرا بعد این همه سال یهو بی مقدمه اون دختربچه ، باید به خوابم بیاد؟ و جالبش اینجاست که شهریار هم دقیقا توی هَمون خونه ی مَتروکه خودکُشی کرده. هَمون خونه‌ای که دخترک توی خوابم گفتش.  _مادرش؛  نمیدونم والا! از حَرفات سردَر نمِیارَم. حَتما اون خونه‌ِی متروکه سنَگینه ، خب تو غروب رفتی داخلش، شهریار رو توی اون شرایِط پیدا‌ کردی, و باعث شدش ناراحت بشی ، و چنِین خواب آشُفتِه و پَریشانی ببینی. انشالله که خیر باشه.   داوود: چرا هَمه میگَن اون خونه سَنگینه؟ سنگینه ،یعَنی چی خُب?       —درمقابل نیلیا نیز از پرواز کردن درون آسمانی بیکران ، و قدم زدن بر ابرهایی از جنس مرغوب خیال ، خسته میشود و همزمان با طلوع خورشید در آسمان ابری شهر ، بیدار میشود ، و ـمـادربــزرگش را در حال نماز خواندن میبیند ، او خَــــــــــــمیازه ای به وسعت سجده‌ی مادربزرگش میکشد . و از جایش برمیخیزد ، قبل از هرچیز  به فکر فرو میرود که طی شبی که گذشت ،در خواب و در عالم رویا ، چه خوابی دیده ! اما چیزی در یادش نمانده ، و هر چه فکر میکند ، رُبـــــان صـــــورتی رنگش را پیدا نمیکند . از مادربزرگش سراغ رُب‍ــــــان صورتیش را میگیرد و مادربزرگـ ، حین خواندن نماز ، به رسم همیشگی ، اَلْلّٰهُ‌اَکـــــــــــبَرٌ  را دو پهلو و به کِــــنایه بلندتـــــَر میگوید. نیلیا بخاطر دارد که شب قبل از خواب ، موهایش را با رُبان صورتی محبوب و همیشگی اش بسته بوده . ولی اینک موهایش پریشان است و خبری از رُبان صورتی رنگ نیست ، لحظاتی بعد  نیلیا طبق عادت ، سرش را بروی پای مادربزرگ گذاشته تا که موهایش را برایش ببافد . مادربزرگـ نیز صبورانه در حال گیس نمودن موهای پریشان نوه‌اش است.     نیلی میپرسد از او؛ خدا کجاست؟ بهم بگو مادرژون جونی ، خدا چیه؟ چجوری میتونم ببینمش؟ چجوری حرفمو و سوالمو ازش بپرسم تا بهم جوابه‍ای راست راستکی بده.‌   _مادرب‍ـ‌زرگـ ; خدا بی نهایت نزدیکه بهت . اما با چشم بصری قابل مشاهد نیست ، اون مثل ادما محدود نیست و لا مکان و بی زمان همیشه وجودش جاری‌ست . اون بی نهایت بزرگه‌ ، اما بقدر فهم تو کوچیک میشه . خدا رو با چشم دل باید ببینی عزیزدلم‌ ‌. اون بقدر نیاز تو فرود میاد و بقدر آرزوی تو گسترده میشه و بقدر ایمان تو کارگشا میشه. و به قدر نخ پیر زنی دوزنده باریک میشه.  (نیلی: یعنی عین شما که دوزنده ه‍ستی ،و هربار میخوائ نخ رو سوزن کنی ، با چشمای خسته ات، و منو صدا میکنی تا برات نخ رو سوزن کنم ، اما من پشت پنجره دارم کوچه رو دید میزنم  ، و نمیام کمکت کنم؟ یعنی اون وقت همیشه خدا میاد بجای من برات نخ رو سوزن میکنه؟)   _م‌+بزر‌گ؛ نخ رو که سوزن نمیکنن. عزیز دلم باید بگی ، سوزن رو نخ  میکنه.  [نیلیا از شیطنت واژه ها را اشتباه تلفظ میکند!] نیلیا:: مادرژون ژون ‌جونی برام توضیح بده که خدا میتونه تبدیل به چه چیزایی بشه ؟ یعنی مثلا میتونه به یه گل تبدیل بشه؟ پروانـــــِه چطور؟ .(+م‌بـ‌زرگ; مه‍ربونی خدا همه جا هست ، و به قدر دل امیدواران گرم میشه . واسه یتیما پدر و مادر میشه‌، بی برادران رو برادر میشه، بی همسرماندگان رو همسر میشه ،واسه عقیمان فرزند میشه‌.  ناامیدان رو امید میشه. گمشده هارو رو راه میشه. واسه تاریک ماندگان نور میشه. رزمنده ها رو شمشیر میشه. واسه پیرها عصا میشه ، و به قلب ، محتاجان به عشق ، عشق هدیه میده. خداوند همه چیز میشه ، همه کس رو میبینه . و همه کار میکنه اما به شرط اعتقاد  -به شرط پاکی دل ، به شرط طَهارت روح ، و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.)  نیلیا:: ابلیس دیگه چیه؟ چه موجودی هستش؟ چرا میخواد معامله کنه؟ مادرژونی من اینایی که میگی رو اصلا نمیفهمم که چی هستند. و آخه میدونی چیه ! من راستش یه چیزی میخوام از خدا ، و فقط خدا میتونه برام انجام بده و شما الان گفتید خداجون ه‍مه کار میکنه اما به شرت انتقام؟  م‌+ب‌: نه عزیزم ، بشرط اعتقاد    نیلیا؛؛ خب بعدشم گفتید .  توالت نوح! خب اینا چی هستند؟  [م‌+ب‌: من گفتم طهارت روح و پاکی دل.  عزیزدلم یادته دیشب برام از هاجـر رفیق شفیقت تعریف کردی؟ یادته همش مسخره اش میکردی که کلمات رو ابشبابا میگه! حالا ببین چوب خدا صدا نداره . و خودت هم شدی بدتر از هاجــَـــــر ، و همه چیز رو إبشبابا میگی.] نیلیا:: نه مادرژونی ، من الکی اشتباهی گفتم تا کاری کنم شما مجبور بشی از واژه‌ی (اشتباه) استفاده کنید و اون رو تلفظ کنید . خخخخ آخه خیلی خوشگل اشتباهی کلمه‌ی اشتباه  رو میگید. خواهش میکنم یه بار دیگه بگید .م+‌ب‌؛؛ من ابشباباه رو درست میگم  إبشباباهی نمیگم. (درهمین حال نیلیا از خنده ریسه میرود ، و آنچنان صدای خنده‌اش بلند میشود که باران بند می‌آید و گربه سیاه رنگ  به آسمان شک میکند  نیلی؛ مادرژونی من یه تصمیم جدید گرفتم. تصمیم گرفتم دیگه برای زندگیم تصمیم جدیدی نگیرم. جدی میگم. چون انگاری که من نقشی در زندگیم ندارم. شایدم که اصلا زنده نیستم.  نمیدونم!  من به خواب هرکه میرم انکار عزراییلم. چون فرداش میمیره.  مادربزرگ با تعجب: چی؟ چی‌چی میگی واسه خودت؟  چرا غنچه ای حرف میزنی؟ واضح حرف بزن ببینم.  نیلیا: اخه راستش رو بخوای  من چند شب پیش بخواب شهریار رفته بودم . یعنی تصادفی اونو توی خواب دیدم. و توی خواب بهش گفتم که برات یه پیغام اوردم از طرف سقاخونه.  شهریار فقط منو نگاه میکردش و بعد مادرش یعنی شوکت خانم رو دیدیم که یهویی بیست سال جوان شده بود و انگاری باردار بودش. بیتوجه به ما اومد و رفت یه شمع روشن کردش توی سقاخونه. و منم روبان صورتی رنگی رو دادم به شهریار               ★داستان‌پانزدهم★             (جنون_مرگ)    __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت    ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑ ﺑﻮﺩ ﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺶ ﺭﻭﺶ ﻓﺮ ﻣ ﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟! هــــان؟ به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شدی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای! ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه ‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج آ إم» موج اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟ واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما! اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی. ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما. جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟ یعنی من الان باید چیکار کنم؟ میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟ چه کمکی؟ نمیدونم خب! ولی اون. حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره   ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.  ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟ چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟ خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا     ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود ♪: دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.   نسیم کاکلش جونی به من داد،   لب خندونش از دینم بدر‌کرد.  فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،   غم‌عالم نصیب جون ماکرد.   غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫     فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و داد بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد.     __در محله‌ی ضرب، درون باغ هلو، هاجر برای فرار از افکاری که واقعیت را به او یادآور میشود، به حاشیه پناه برده تا سرگرم مسایل روزمره بشود. صبح از راه رسیده و خورشید، با نورِ خفیفی که از پشتِ کوه ها می پراکند، روز را با سفیدی صبح، اعلام می کند. آنگاه سکوتِ شبانگاهی ، جایش را به صدای نوای بلبل ها و گنجشکها میدهد ،  و سحرگاه به آرامی تمامیِ افکار منزجر کننده از روح و روان هاجر پاک شده و در تاریکو روشنِ صبح گُم می شوند . هاجر سحرخیز است و هردم از عالم سیاهه خواب به روشنای بیداری سلام گفته و ابتدا اشکشهای شب پیشش را پاک می کند و خود را برای کارهای روزانه آماده می کند ، او با هزار و یک امید و انگیزه تمام لحظات روزهایش را قدمن به غروب میرساند تا راس ساعت هفت، سرکوچه‌ی میهن، نیلیا را ملاقات کند، و مانند روزهای اول آشنایی ، تا به صف نانوایی حرف بزنند، شوخی کنند و زمان را با هم بگذرانند، از نظر هاجر، نیلیا پاکترین و معصوم ترین فردی‌ست که از آمدنش به شهر، تاکنون او دیده. اما چند صباحی‌ست که تمام لحظات مشترکشان، وقف حرفهایی میشود که نیلیا راجع به شنیده‌هایش مطرح و عنوان میکند‌. همان چیزهایی که از جانب دوست جدید و غریبشان (آمنه) بیان گردیده، و به مزاج نیلیا خوش نشسته. ازاین رو، نیلیا میل دارد، تمامی حرفهایی که شنیده را برای او نیز تعریف کند، اما هاجر حس حسادت و یا حتی مقداری رقابت نسبت به آمنه دارد. زیرا جمع دونفره‌ی دوستانه‌ی‌شان را برهم زده. شخصیت و نوع پوششی که آمنه دارد ، کاملا متفاوت است با هاجر. آمنه همواره حرفهای عجیب غریب و متفاوتی میزند که حس کنجکاوی هر شنونده‌ای را برمی‌انگیزد. درمقابل اما هاجر بی‌ادعا و ساده‌لوح بنظر می‌آید. او همواره لباسی سفید و محلی مخصوص شهرشرقیِ ٫رودِلنگ٬ را به تن دارد، و اکثرا شور و شوق خاص و دونفره‌ای (،همراه نیلیا،) برای کنجکاوی و کنکاش در ناشناخته‌ها را در سر میپروراند او بهمراه نیلی چند صباحی‌ست هدف مشترک و مشخصی را دنبال میکنند. و در حال کشف اسرار و راز و رمزهای پنهان در باغ هلو هستند‌. چند شب پیش نیز، او به پیشنهاد نیلیا ، با چراغ روشنایی با ترس و لرز ، مخفیانه به گوشه‌ی تاریک و مرموز باغ رفته و پس از دقایقی پر التهاب ، توانسته بود تا هجم برگهای خشکی که روی یکدیگر تلنبار شده بود را به کناری بریزد و در نهایت مطابق آنچه انتظارش را داشت، به سطح سفید سنگ قبری برسد‌. با دیدن سنگ قبر و اطمینان از وجود چنین آرامگاهی ، به فکر خواندن نام مُت‍َوَفیٰ افتاد که در همان لحظه از شنیدن صدای پارس سگهای درون باغ ، مضطرب میشود و از ترس لو رفتن، و بیدار شدن خانم دیبا از صدای سگها، سریعا آنجا را ترک میکند، آن شب او توانسته بود که به لطف نور ماه‌تاب (مهتاب) اسم روی سنگ قبر را بخواند، اما با توجه به اتفاقی که لحظات پس از آن ، حین عبور از سالن پذیرایی ، بقصد رفتن به اتاق زیر شیربانی، برایش رخ داد ، فعلا از ادامه کنجکاوی و کنکاش ، دست کشیده . در عوض به دنبال یافتن راهی برای بهبود بخشیدن به رابطه‌ی دوستانه‌اش با نیلیاست.  _اینک نیز هاجر زیرکانه و نامحسوس ، پشت قفسه‌های پر از کتاب ، درون سالن پذیرایی، ایستاده و کتاب قطوری که از آمنه قرض گرفته است را در دست دارد و مخفیانه ، و رومه‌وار میخواند ، و هر ازگاهی موزیانه نگاهی از لابه‌لای کتابها ، به درب اتاق خانم دیبا میکند. گویی که در حال انجام کار خلافی‌ست و حرکات رفتارش مملوء از پنهانکاری و ترس و اضطراب است.   لحظاتی بعد درب اتاق باز میشود، هاجر از ترس ، نفسش بند امده و بی‌حرکت ،خشکش میزند.  خانم دیبا از پشتِ هاله‌ای پُـر از ابهام ظهور کرده و شروع به قُرقُر زدن میکند، راجع به چیز ثابت و مشخصی حرف نمیزند ، بلکه در خصوص آسمان و ابرهای سمج و همیشگی‌ ان ، شِکِوِه و گِــلایه دارد. هـاجر از پشت قفسه‌ی کتابها، به صدای دیبا گوش میدهد، گویی خانم دیبا ، متوجه‌ی حضورش در سالن نشده، هاجر سولفه‌ای نمایشی میکند تا حضورش را اعلام کند، گوشهای خانم به حـَـدی سـَنگین است که به هیچ وجه متوجه‌ی سولفه‌ی نمایشی هاجــَر نمیشود. هاجر آرام و بیصدا ، از پشت قفسه‌ی کتابها بیرون می‌آید ، و پشت سر دیبا ، راست و ســیخ می‌ایستد، دیبا که مشغول قـــُرقُر  زدن است ، ناگاه برمیگردد و از دیدن هاجر شوکه میشود ٬ _هاجــَر با دلهره و استرس آب دهانش را قورت میدهد و با دستپاچگی میگوید؛  واای ببخـشیدآ خانوم‌جان، ترسوندمتون‌آ؟ بخودا ، والا ، خنوم جان(خانم‌) اصلا قصد ترسوندن شما رو نداشتم‌آ. فقط یهویی عمدی بودآ.   ®خانم دیبا نگاهی تلخ و از بالای عینکش به سرتاپای هاجرمیکند؛♪ یعنی چی که قصدی نداشتم، عمدی بود؟ بازم که شروع کردی به پرتو پلا گفتن. باید بگی قصد بدی نداشتم. یا که از عمد نبود. _ه‍ٰ‌ج؛ آهاا ، یعنی بله. همینی که شوما(شما) میگی دورسته (درسته). خنوم‌جان با من امری ندارین؟   دیبا؛ نه ، عرض خاصی نیست، بفرمایید برید به کارهای روزمره‌تون برسید.   _هٰ‍ ج؛ هاٰ؟  چی فرمودین؟. روزنمه؟ کدوم روزنمه؟ من که رومه ندارم والا بخوداا!   دیبا؛ رومه نه. بلکه› روزمره، یعنی روالِ معمولِ رایج در طی یک روز.  _هٰ‍‌ج؛ ه‍ی خانوم جان کدام کارای روزمنره؟ (روزمره) والا از خودا که پنهون نیستا، از خلق خودا چه پنهون، من  مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشم‌آ‌ نه از رفتن کسی دلگیر.  والا بیکسی هم عالمی داره‌آ .خدایا اونقدرآ تو خودم ریختم‌آ که از سرمم گذشت‌آ. خوداجان (خدا) دارم غرق میشما ٬ دستت کجاستا؟ هی روزگار، من به درک!،، -خودت خسته نشدیا ، از دیدن تصویر تکراریِ درد کشیدنِ من؟ حرف دلم رو اگه امروز بزنما، اسمش میشه› "حرف دل". _اگه نگما فردا میشه"حسرتا". پس بزارید بگما. اصلا خانم جان می دونی چیا؟   ®دیبا با کمی مکث و نگاهی عاقل اندر صفی میگوید :♪آاااوو هاجر چقدر دلت پُر بودش دخترجون. حالا من یه کلمه حرف زدم ، تو دیگه بیست خط مقدمه چینی نکن برام. تازه ازم میپرسی که چیه!  خب باشد میشنوم بگو. چیه؟   _ه‍ٰ ج؛ این دوختره ، نیلیا از وختی(وقتی) که با اون دوغتره(دختره) که اسمش آمنه هستا، دوست شد‌ا ، رفتار کردارش تغییر کردا. دیگه حتیٰ یه خبری از احوالم نمیگیرا.  _دیبا؛ آهان!.پس بگو! از دست رفیقت ناراحتی!؟ خب تعریف کن تا بشنوم چی‌شده و چه اتفاقی تو رو آز‍ُرده‌خاطر  و پریشان‌حال کرده؟!   {کمی سکـــوت}. دیبا؛ هاجر مگه با شما دارم حرف نمیزنم؟ پس چرا لال شدی داری دیوار رو نگاه میکنی. داشتی میگفتی، چرا یهو ماتت برده؟.  -ـ®هاجر‌ که چهره‌ی حق‌بجانب و رنجیده خاطرش براَفروخته‌ و غضب‌آلود گشته ، أبروی چپش را با غیض کمی بالاتر داده و چشم راستش را با حالتی موزیانه ریز نموده و به سمت خالیه اتاق خیره گشته ، گویی در حال خیال پردازی و تجسم لحظه‌ی انتقام‌گرفتن از آمنه است ، او که مـَحو افکاری مجهول شده ، در تصوراتش غرق است و هیچ عکس‌العملی بروز نمیدهد، زیرا اصلا صدا خانم دیبا را نمیشنود و کاملا گوش به صدا و نَجوایِ درونش سپرده  ، او حتی پلک هم نمیزند  و ظاهرا نفسهایش را نیز جایی میانِ قفسه‌های کتاب و یا اتاق زیر شیروانی جا گذاشته.   دیبا اینبار با عصای چوبی و بُرّاقش به نرمی و آرامی ضربه‌ای به پشت پای هاجر میزند ، هاجر به یکباره سراسیمه بخودش آمده و در پاسخ با حرص و لجاجت میگوید??؛ خنوم‌جان آمنه یه حرفهای دروغ و چرت پرتی میگه‌آ ، که اون سرش ناپیدا. میگه با یه پسری که مُطرِب و خواننده‌ست‌آ ، توی داخلِ، اینترپت(اینترنت) آشنا شده‌آ و با هم ازدواج کردن‌آ. بعدش که ازش میپرسیم اینترپت چی هَست‍ ‍ـ‍‌‍آ؟ میگه که چون از آینده اومده‌آ ، یه چیزایی و یه جاهایی بَلَـده که ما بـَلَد نیستیم‌آ. این طفل معصوم، نیلیا، ازبسی که ساده‌ست‌آ، حرفاشو باور میکنه‌آ.  _دیبا؛ خب تو هم اگه دلت میخواد که توجه‌ی نیلیا رو بدست بیاری ، باید با حرفهات و رفتارت کاری کنی که اون بهت جذب بشه و یه چیزی ازت یاد بگیره و یا از تجربه‌هات بهره‌مند بشه. نیلیآ دختری نوجوان و بی‌تجربه‌ست و بطور غریزی سمت افرادی کشش پیدا میکنه که حرفای نو و تازه‌ای برای گفتن دارند.  _ه‍ٰ‌ج؛  خب آخه. من مثلا چی‌آ باید بگم‌آ تا اون نشنیده باشه‌آ و براش تازگی داشته باشه‌آ؟ _دیبا؛ نمیدونم ، من که جای تو نیستم تا بدونم چه چیزایی رو میدونی و چه چیزایی رو نمیدونی.   _هٰ‍‍ ج؛  مثلا میتونم براش از خاطرات سالهای قحطی بزرگ بگم‌آ. اینکه سال ۱۳۲۰ انگلیسا از قصد تمام غلات‌ و گندما و حبوبات ذخیره شده و آذوقه ‌ی ما رو خریدن‌آ  تا برای سربازاشون که درحال جنگیدن توی جنگ جهانی دوم بودن‌آ بفرستن‌آ.  انگلیسا توی اوج قحطی ، حتی از دریافت کمکهای کشورهای همسایه به ما، جلوگیری میکردآ به این بهونه که تمام تجهیزات حمل نقل آبی خاکی ، در اون روزها ، باید در اختیار جنگ باشه‌آ . در حالی که تا به الان همه خیال میکردن اون قحطی بخاطر خشکسالی بوده‌آ اما در اصل نقشه‌ی پلید واسه نسل کشی ایرانیا ، توسط روباهه مکار بوده‌آ ، و اون سالها هشت تا ده ملعون از ادمای این دیار از گرسنگی تلف شدن‌آ.   .®دیبا که ابروهایش را بالاتر از حد معمول داده  و با دهانی که از شدت تعجب نیمه باز مانده  ،در حالتی متحیر و شوکه ، از بالای عینکش به هاجر خیره شد ، کمی با مکث و استخاره پرسید؛ گفتی که هشت تا ده ،چی؟    _ه‍ٰ‌ج؛  هشت تا ده مَلعون نفر ایرانیا از قحطی فوت کردن‌آ.   _دیبا؛ ملعون دیگه چیه! میلیون باید بگی. هشت تا ده میلیون نفر. درضمن اینا که به سن و سالت نمیخوره ، پس از کجا چنین چیزای قلنبه سولنبه‌ای بلدی؟. مامان‌بزرگت برات تعریف کرده؟.   _ه‍ٰ‌ج؛ والا از خودا که پنهون نیست‌آ از شوما چه پنهون ، من خودمم مثل اون دوخترکِ دماغی، (آمنه) ، از زمان خودم یهو بیست ، سی سالی جلوتر تبعید شدم‌آ.  (®دیبا با اخمی معنادار٬  نگاه تلخی به هاجر انداخت که هاجر سریع دستوپایش را گُم کرد و با خنده‌ای مصنوعی و از روی ترس ادامه داد که.)    _ه‍‌ٓ·ٰج؛  ببخشید شوخی کردم‌آ بخودا.  داشتم تمرین میکردم‌آ که اگه نیلیا ازم پرسید‌آ که اینارو از کوجا میدونم‌آ ، بهش الکی بگم‌آ که منم عین اون دوختره، مسافر زمانم‌آ. ولی چون اون از آینده اومده‌آ ، من بجاش از قدیم قدیما اومدم‌آ. همین .  بخودا داشتم شوخی میکردمااا    _دیبا؛ خب حالا بگو ببینم اینارو کی برات تعریف کرده؟  (®ه‍ٰ‍اجر به ارامی و شرمندگی سرش را پایین می‌اندازد و زیرلب چیزهای نامفهومی زمزمه میکند ، انگار که برای خودش قُــرقر میزند، سپس دستانش را که پشت خود پنهان کرده بود ، بیرون می‌آورد و بواسطه‌ی کتاب قطوری که در دستانش است، منبع و مأخذ حرفهایی که زده بود افشا میشود.  دیبا با کمی دقت ، ابروهایش را پایین می‌آورد و چشمانش را بروی کتاب ریز میکند ، عینکش را کمی بالا میدهد ، سپس به هاجر خیره میشود و میپرسد) _دیبا؛♪خب حالا این چی هستش؟  _ه‍‌ج؛ کتاب هستش‌آ.  _دیبا؛ میدونم که کتابه. از کجا اومده؟    _ه‍‌ج؛ بخودا از توی کابینت کتابدان بر نداشتمش‌آ.   _دیبا؛ خودمم میدونم که از قفسه‌ی کتابخونه بر نداشتیش. چون خودم اولین باره که چشمم بهش افتاده.  اسمش چیه؟ نویسنده‌اش کیه؟  _ه‍‌ج؛ اسمش ، یتیم‌خانه‌ی ایران  هست‌آ. راجع به قحطی بزرگ‌و هولوکاست نسل کشی ایرانیاست‌آ       (®دیبا با تعجب جلو میرود و کتاب را از دستان هاجر گرفته و نگاهی به جلدش میکند ، آنگاه صفحاتش را ورق میزند و با تعجب نگاهی به هاجر سپس به تاریخ انتشار کتاب میکند، آنگاه سمت دیوار و تقویم چهاربرگش میرود. سرش را تکانی میدهد ، و کتاب را به هاجر پس میدهد.)  از هاجر میپرسد♪؛  بهم بگو ببینم که این کتاب رو از دست همون دختره که گفته بودش توی زمان گُم شده و بیست سالی یهو به عقب برگشته،  یعنی، آمنه، گرفتی! درسته؟   _ه‍ٰ‌ج؛ آره. درسته خنوم‌جان . _دییا؛  یه سوالی ازت میکنم ، خودم پاسخش رو میدونم، اما میخوام بدونم راجع بهش خودت چه فکری میکنی.  _ه‍‌ج؛ راجع به چی خنوم‌جان؟؟  _دیبا؛ تو چند لحظه‌ی پیش که وارد اتاق شدم ، برگشتی گفتی، حرف دل رو اگه نزنی ، حسرت میشه. ولی حرف دلت رو نزدی، و الکی وانمود کردی که منظورت به دوستت نیلیا و بی‌محلی هاش بوده، اما من میدونم که تو همه چیز رو در مورد حقیقت ماجرا فهمیدی، ولی سکوت میکنی. حالا برام راجع به  ماهیَّت و نَــفْسِ وجودت بگو؟          _هٰ‍‌ج (با بُغض)؛ والا چی بگم‌آ خنوم جان! از روز اولی که اومدم‌آ پیش شوما. یعنی شوما لوطف کردین و پناهم دادین‌آ، من متوجه‌ی یه چیزایی شده بودم‌آ.    _دیبا با نگاهی برقدار و مهربان ، به هاجر زل میزند و با خونسردی و لحنی خوش میپرسد؛♪چه چیزایی؟!     _هاجــَـــــر (اشک در چشمانش حلقه زده، بُغض راه گلویش را بسته) ♪؛  من خیال میکردم‌آ که شوما از باغ خارج نمیشید، و خودتون رو در زمان و مکان حبس کردین‌آ. یواش یواش‌آ فهمیدم توی این باغ و توی این خونه ، هیچ ساعتی کار نمیکنه و زمان توی این فضا و مکان متوقف میشه‌آ. من همش از صدای جُغد زیر شیروانی میترسیدم ، ولی بعدش کم کم از سگهای درون باغ وحشت داشتم‌آ. من همون اوایل فهمیدم که حضور و رفت و آمدم رو سگهای نگهبان باغ حس میکنن ولی انگار منو نمیبینند ، انگار اصلا وجود ندارم. درعوضش ولی تمام گربه‌ها منو میبینند‌آ  -®دیبا سر صندلی چوبی‌اش مینشیند ، گویی لبخند ریزی به لب دارد ، عصایش را به کنار شومینه تکیه میدهد ، سیگار باریک ”موررا به چوب سیگاری‌اش وصل کرده ، طبق عادت ،خاموش بروی لب میگذارد. صفحه‌ی گرام را با اشاره‌ای به چرخش در می‌آورد و سوزنش را پایین اورده و بر سطح صفحه میگذارد. صدای بانوی آوازه‌خوان فضا را تصائب میکند. هاجر که اشک از چشمش سرریز شده ، بینی‌اش سرخ گشته و انگشتانش را به هم گره کرده و گاه با لبه‌ی چین دار ، لباسش بازی میکند، نگاهش به فرش زیر پا چسبیده، و هراز گاهی آب دماغش را بالا میکشد، دیبا با خونسردی و باوقار نگاهی به هاجر میکند ، لبخندی از رضایت گوشه‌ی لبش جا خوش کرده، سرش را به معنای تایید تکان میدهد و میگوید ♪؛ خب!. پس بالاخره فهمیدی؟! میدونستم دیر یا زود متوجه میشی. اما روز اولی که اومده بودی پیشم ، برام سخت بود تا بعد از اون اتفاقاتی که برات پیش اومده بود ، حقیقت رو برات شرح بدم. تو میدونستی که یه اتفاقی توی کلیّت روزگارت رویداده اما هنوز درک درستی از این مرحله از زندگانی نداشتی. تو زندگی رو به زنده بودن جسم و کالبدت تعبیر میکردی و هرگز انتظار تجربه‌ی چنین حالتی از مفهومِ زندگی رو نداشتی. حالا که به ماهیّت خودت پی بردی، برام از شب حادثه و احساست بگو٬٫   _هاجر؛ بخودا چیز زیادی یادم نمونده، امااما چرا! یه چیزایی‌آ یادمه‌آ. روز آفتابی ای بودآ، پنج‌شنبه‌ی غمناک و جلفی بودآ ، از اون روزا که دلت میگیره.ها.  خایلی حس بدی داشتم‌آ،    مانقولی یجوری بهم نگاه میکردآ، انگار حرفی توش بود. یعنی حرفی‌ توی نیگاش بود. اون رو بردم توی تلنبار (طویله) بستم‌آ  _دیبا با نگاهی متعجب ، سوی هاجر خیره میشود و میپرسد♪؛ مانقولی؟ مانقولی دیگه کیه؟  _هاجر؛ اسم گاو کلاش‌ملاشیِ من بود‌آ.  _دیبا؛ کلاشملاشی دیگه چیه؟  هاجر؛ یانی(یعنی) رنگش‌آ سیاه سفیدی بود . بعد از اینکه اونو توی تلنبار بستم‌آ ، رفتم تا مَــجِـد (مسجد) گلدسته‌ی روستامون ، سَرِ مَزارِ مادَرِ مشت کریم و بعدشم‌آ که سر خاک مشت کریم یه فاتحه دادم‌آ،  برگشتم‌آ خونه. شب به ستاره‌چین نشسته بود‌آ که بی‌خبر صدای مانقولی رو شنیدم‌آ، خیلی عجیب بود انگاری‌آ داشت زایمان میکرد، از بسی که مٰــِا‍ع مـا‍ِٰع سر داده بود‌آ، فانوس رو برداشتم رفتم‌آ توی تلنبار درب رو که باز کردم‌آ ، دیدم که وای کار از کار گذشته‌آ. گوفتم که واای یا ‘٫قَـلَـمِ بَنـی‌‌ٖهٰآشـِم٬‘ خودت به فریــٓادم برس ، یا ٫ظآهِـــرِ‌ آهو٬  دستم به دامنت ،  من، حالا چه خاکی به سرم بریزم‌آ  _دیبا (با هیجان پرسید)؛ چی شده بودش مگه! گوساله‌اش بدنیا اومده بود؟  _هاجر؛ چی؟ گوساله؟ کدوم گوساله ، خنوم جان؟ مانقولی که اصلا شکم نداشتش‌آ.  درضمن مانقولی اصلا نمیتونست گوساله بدنیا بیاره. من رفتم توی تلنبار و دیدم که مانقولی غیبش زده.  _دیبا؛ چرا منقولی نمیتونست بچه بیاره؟    _هاجر؛ خنوم‌جان من همش میگم مانقولی نمیتونست حامله بشه ، اما شوما همش اصرار کن‌آ. مانقولی نر بودش‌آ. خلاصه با کلی هول و بلا  تند تند اطراف خانه را با چراغ فانوس و نور کمش ، کورمال کورمال با چشام شخم زدم و همش اسمشو صدا کردم‌آ.  که یهو جوابم‌آ داد ، منم رفتم سمت صدا،  آما باز دیدم مانقولی صداش میآد از تویِ تلنبار  آما تصویرش نیست.  بعدش یهویی دیدم که صدا از توی آب‌أنبار قدیمی و نیمه مخروبه‌مان میادا ، من از بچگی از آب‌أنبار میترسیدما ، خلاصه رفتم یه چاقو لااقل بردارم و یا یه سنجاق قُلفی (قفلی) به لباسم بزنم که یه وقت‌آ منو جن نزنه و یا بی‌بختی نشه‌ها .  رفتم سنجاق قلفی گیر نیاوردم ولی در تکاپو بودم که صدای زنگوله‌ی مانقولی در اومدش‌آ . و همش نزدیک و نزدیک تر شدش‌آ . من گوش دادم‌آ و شنیدم که صدای حرف زدنِ یه دختر بچه میاد ، ترسیدم   _دیبا؛ از چی ترسیدی  مگه یه دختر بچه‌ ترسناک میشه که تو بخوای بترسی.  _ه‍.ج؛ آخه خنوم‌جان اونجا که من زندگی میکردم مثل توی شهر نبودش‌آ که.  تا صد فرسخی من ، هیچ آدمیزادی ساکن نبودش‌آ ، تازه بر فرض مثال اگرهم بودا ، جرأت خروج از خانه را نیمه شبا نداشتا . حالا چه برسه به اینکه یه دختر بچه باشه‌ها!.    _دیبا:  هاجر نکنه که همه‌ی اینا رو توی یه کتاب و یا فیلم وحشتناک دیدی و حالا داری منو سرکار میزاری !؟  _ه،ج؛ نه خنوم ‌جان ، بعدش رفتم و دیدم گاوم رفته و توی طویله‌ست. با خودم گفتم حتما لافَندشو (طنابشو) خوب نبستم و اونم رفته از تلنبار به طویله.  آما نزدیک که شودم  دیدم طنابش بسته ‌ست به ستون . ولی پس چطوری‌ا رفته آب‌انبار و یا خارج شده از تلنبار؟،،، دقت که کردم دیدم یه تکه روبان صورتی رنگ به زنگوله‌اش پاپیون زده‌ هست‌آ ، منم بازش کردما و سریع از ترس برگشتم خونه و واسه اینکه اون روبان رو گم نکنم‌آ  برداشتم و بستم دور مچ دستم . و خوابیدم‌آ.     _دیبا؛  چرا اونو برداشتی و بستی به دستت تا گم نکنی؟    هاجر؛  تصمیم داشتم اونو نگه دارم و فردایی ببرم پیش رمال و یا دوعا کن تا یه سرکتابی یا چی‌میدونم یه س‍ِحری ، وِردی یاکه مثلا دعایی بده‌آ به من تا کسی منو جادو جنبل نکنه‌ها. اماا الان‌آ که خوب فکر میکنم.آ، اصلا به یادم نمیاد‌آ که فانوس را کوجا(کجا) گوذاشتم‌آ! آما فکر کنم احتمالا اخرین بار روی زمین کنارِ کلوش (کاه) گذاشته بودم‌آ. حتمی مانقولی لگد زده‌آ و فانوس افتاده زمین ،که سبب اتشسوزی شده‌ بودش‌آ.  منم فقط یادمه که چشام سنگین شده بود، اما دود همه جا رو پر کرده بود ، هیچ صدایی بگوش نمیرسید‌آ، فقط پیچا(گربه) میئو میئو میکرد‌آ و کشکرت(کلاغ) غارغار. البته خب گاهی هم جیرجیرک، جیر جیر.  من احساس کردم‌آ از نوک پاهام یه چیزی کشیده شد سمت بالا، تا به سرم رسیدآ، احساس گرماش رو لمس میکردمآ، نوک انگشتام گِز گِز میکرد، یهو انگار یه چیزی منو از درون کالبدم ، از داخل کشید‌آ و از تن و جسمم آزاد کردآ، واااای خنوووم جان چنان احساس سبکی و راحتی میکردم که نگو و نپرس. انگار تمام زندگیم‌آ داشتم زیر فشارِ مهلک و کشنده‌ی جسمم لــِه میشدم‌آ. اون لحظه برای اولین بار آزاد و رها شده بودم. از خودم پرسیدم که چرا زودتر از اینها ، از قید و بند این جسمِ سنگین ، رها نشده بودم‌آ. اصلا دلم نمیخواست به اون جسم بی جان که اونجا خواب رفته بود برگردم‌آ، احساس غریبگی میکردم باهاش. بعد که به خودم اومدم دیدم دارم از بالای سقف به همه چیز نگاه میکنم، چقدر سخت بود تا بتونم خودمو روی زمین بند کنم‌آ. بعدش فقط یادمه که  مادر مشت کریم‌آ ، اومد پیشوازم، تا چشمم‌آ خورد بهش‌آ ، و لبخندش رو دیدم فهمیدم‌آ که لو رفتم و اون فهمیده که کار من بوده، از خجالت آب شدم‌آ اون هیچی بهم نگفت‌آ، اما از لبخندش معلوم بود که دستم رو شده و فهمیده که من چیکار کردم‌آ.   _دیبا؛  اون چی رو فهمیده بود؟ چی کارِ تو بوده؟ واضح تر بگو تا منم بفهمم .  _هاجر؛ اخه جونم واست بگه که من که کوچیک بودم ، یه بار زده بودم‌آ با سنگ‌انداز ، و سنگ خورده بودآ به کله‌ی شَلَختِش(اُردَک) و اون  اُردک‌آ بیچاره هم یه مدت گیج بود و ضبدری راه میرفت‌آ، تا که سرشو بریدن و فسنجان درست کردن‌آ  دیبا با خنده؛♪ عجبا پس تو خیلی شیطون بودیا.  -®هاجر سرش را با شرمندگی پایین می‌اندازد ولی لبخندی از سر رضایت به لب دارد.   /√/_ ®سوی دیگر قصه، مهربانو همچون دیوانه‌ای سرگشته و بی‌خانمان در شهر راه میرود .ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻪ ﺪﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﺰ ﺭﻭ ﻣ ﻓﻬﻤﺪ ﺩﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺴﺖ . مهری ،ﺗﺤﻤﻞ ﺍﻦ ﺭﺳﻮﺍ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺁﻥ ﻫﻢ ﺪﺭ ﻪ مهری با چهل و چهارسال سن برایش هنوز  دختربچه‌ای کودک و بیعقل محسوب میشد. ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺰ ﻧﻔﻬﻤﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟ ﻣ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻪ ﻧﺒﺎﺪ ﻨﻦ ﺸﺎﻣﺪ ﺭﺥ ﻣ ﺩﺍﺩ. ﺧﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻪ ﻫﺎ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥﺳﺨﺘ ﻭ ﺯﺷﺘ ﺩﻧﺎ ﺶ ﺭﻭﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣ ﻧﻤﺎﺎﻧﺪ.  ﺍﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺸﺘﺮ ﺑﺰﺭ ﻣ ﺷﺪ ﻭ ﻣ ﺗﺮﺳﺪ.  ﻫﻞ ریزش ﺳﻨﺶ ﺭﺍ کمتر ﺍﺯ ﺁﻥ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣ ﺩﺍﺩ . ﺩﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻪ ﺣﺘ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺗﺮﺐ ﻮﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻭ ﺣﺎﻻ ﺣﻘﻘﺘﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑ ﺩﺭ ﻭ ﺮﺷﺎﻥ ﻢ ﻨﺪ . ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﺶ ﻣ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺟﻎ ﺑﺸﺪ تا شهلابلنده ﺑﻪ ﻓﺮﺎﺩﺵ ﺑﺮﺳﺪ . ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫ ﺎﻩ ﺗﺎ ﺍﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﻭ ﺗﺎﺭ ﻫﻮﺍ ﺑﺮﻭﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ؟او بی‌رَمَق و پریشان پیش بسوی ناکجا میرود. ★(عاقبت) آسمان شب‌هنگام ٫ به تن کرده تـــنپوشی از جنسِ اضطراب به رنگ سیاه‌.  ساکت و آرام, شهر خلوت و خالی گشت از رنگ و ریاح. _نفسهای لرزان و قدمهای رسوای مهربانو ٬ در نقش یک عاشقِ شکست‌خورده‌ ، مجنون وار ٬ رسید به محله‌ی خشتی و قدیمی ساغر.   با قدمهای کوچک و آرام و اندام نحیف و حالو‌ روزی نالان ٬ بی هدف و ناخواسته رفت سوی کوچه‌ی باریک و بن‌بست حُرمت پوش.   مهربانو رودرروی  بن‌بستی که خانه‌های نیمه‌مخروبه و بسیار کهن و قدیمی در آن بصورت دست نخورده و پابرجا باقی مانده ، ایستاد.  او صدای زنگ دوچرخه‌ای قدیمی را از پشت سرش شنید و بطور غریزی خودش را پَــس کشید تا راه را برای عبور دوچرخه باز کند . اما با حیرت به پشت سرش خیره ماند و در عجب شد که چرا پس دوچرخه‌ای در امتداد کوچه نیست. سپس نگاهش به پیچک هایی که از تنه‌ی دیوار بالا رفته بود گره خورد.   و خیره ماند به نیم‌تنه‌ی عیان و آشکار درخت بید که در حیاط خانه ای با درب چوبی سفید قرار داشت.  بعد از مدتی مهربانو باآن چشمان درشت و جادویی دقیق شد در یأس و ناامیدی.  فقط یک ثانیه برایش کافی بود تا از شدت فشارهای روحی و روانی  درهم بریزد. آنگاه به تصویر زیبای خاطرات کودکی پوزخندی بزند و جای خالیه چادرش را حس کند. همان چادری که در ابتدای مسیر بیخبر به دست سرد باد سپرده بودش. در چشم برهم زدنی ٬ خیسیِ ریزشِ اولین قطره‌ی باران را بروی گردنش حس کرد. سرش را بالا اورد و نگاهی به آسمان بالای سرش انداخت. آنجا بود که آرزو کرد که ای کاش خودش قربانی میشد ولی بلایی سر شهریار نمی آمد. او به آخر قصه‌ای تلخ رسیده بود ولی نمیتوانست به نفسهای شرمنده‌ و ناامیدش خاتمه دهد. پس به ناچار مجبور به ادامه بود. او خسته و ناامید شده از بغض های پی در پی. پس اینبار بی دلیل خندید. جوجه‌ کلاغ که ترس از گربه را فراموش کرده  تماشاگر تمام صحنه‌هاست ، بی انگیزه گوشه‌ای سمت اوارگیِ این روزگارِ عجیب، ایستاده.  مهربانو بزرگتر از آنی بود که خودش را در شهر گُــم کند ٬٫ اما از انجایی که روزگارش دستخوش یک فرجام تلخ گردیده بود  او از حقیقت خویش در فرار بود. یأس و ناامیدی بروی افکارش سایه افکنده بود. جوجه کلاغ قصه‌ی ما نیز در افکارش به شباهت‌ها و یا نکات مشترک بین خود و مهربانو به اندیشه نشسته بود .  و از خودش میپرسید که یعنی مهربانو همانند خودش گم کرده مسیرِ آشیانه‌اش را؟ _یا که شاید چادرش را باد برده همانند آشیانه‌اش که زمانی بر نوک درخت کاج بلند قرار داشت؟      __ناگه در ســــکوت شب و زوزه‌ی باد, در  خیالات و توهمات  مهربانو ،هیاهوی گنجشکها بلند شد و مهری نگاهش را از سویی به سوی دیگر در هوا چرخاند. گویی به خیالش گنجشکهایی پرهیاهو در برابر نگاهه نگرانش از شاخه‌ای سبز برخواسته و سپس کمی آنسوتر بروی شاخه‌ای خشکیده و نشسته باشند!  چشمان بانو از خستگی رو به سیاهی میرود . او اسیر تَوَهُماتی غیر ارادی میشود. گوشه‌ای خلوت درون بن بست خاکی به زمین مینشیند. چشمانش بی اختیار بسته میشود. گویی از فرط خستگی خوابش برده. جوجه کلاغ هم یک قدم به حاشیه ‌ی دیوار آجرپوش نزدیک میشود و خودش را در قالب خواب فرو میبرد.  صبحدم به آرامی رسید . خورشید زیر لکه‌ی درشت ابری پنهان شد. ابر روی شهر سایه انداخت. پیاده رو ها دوباره شلوغ شده بود.  پیر دختری شکست خورده  به  اسم مهربانو بدونِ چادر با لباسهای خاکی از خوابی آشفته درون کوچه به بیداری رسید . خواست تا از کوچه خارج شود که نگاهش به چرت جوجه کلاغ گره خورد. لحظاتی مبهوت به نظاره‌ی جوجه کلاغ ایستاد. باخودش گفت ؛ هرچه زشتی‌ست خدا به تو داده,  ای جوجه کلاغه صد ساله.    سپس آنرا از روی زمین و کنج دالانی گوشه‌ی طاقی هشتی سردری خانه برداشت  جوجه کلاغ بیدار گشت و نگران  به لحظات خیره ماند.  مهربانو با خودش پنداشت که جوجه کلاغ از درخت سر کوچه افتاده  و آنرا بالای اولین شاخه‌ی شکسته نهاد . جوجه کلاغ پس از مدتها توانست باز تصویر زندگیش را از ارتفاع ببیند .  جوجه کلاغ تصمیم گرفت تا از چنین موقعیتی استفاده کرده  و به زندگی خویش خاتمه دهد.  بنابراین خواست با پرت کردن خود بسوی زمین  خودش را از ادامه‌ی این زندگیه سیاه نجات دهد تا که شاید از تحمل این کابوسِ هر روزه و همیشگی رهایی یابد. در آن لحظه که تمام افکار منفی و انرژی های ناخوشایند در وجودش انباشته شده بود ، مصمم‌تر از پیش گشت ، بنابراین عزمش را جزم نمود چشمانش را بست  کمی به صدای محیط گوش داد و (در همان لحظات ،کمی آنسوتر مهری از عرض خیابان می گذشت , در میانه‌ی راه نسیمی سوار بر موج زلف سفیدش گشت و پیش چشمانش تاب خورد  ,او بیخبر از دست تقدیر ، ناگه پیمانه‌ی عمرش لبریز گشت، آنگاه بی‌دلیل لبخندی مَــحو بر لبش شکفت.)   بروی شاخه‌ی درخت ، جوجه کلاغ خودش را رها کرد از قید و بندها و سوی زمین سقوط نمود.   در میانه‌ ی راه پیش از برخورد با زمین,   بطور غریزی آغاز به بال زدن نمود اما بالهایش ضعیف‌تر از آن بودند که بتواند اوج بگیرد ، و از طرفی هم جوجه‌کلاغِ نگون بخت ، بی‌تجربه‌تر از این حرفها بود  و در اوج تخیلاتش نیز به پرواز  نیاندیشیده بود ، در نهایت از سرعت سقوطش کاسته گشت و با فرودی ناموفق و شرم‌آور پیش پای مهربانو به زمین اصابت کرد و در اثر شتاب اولیه از مسیر کوتاهی که ناخواسته در هوا پیموده بود ، چند پُشتَــک بشکل مضحک و تَرَحُـم‌انگیز نیز زد. مهری با دلسوزی او را برداشت و به سوی آسمان با رهایش نمود تا بلکه اینبار اوج بگیرد. جوجــه‌کلاغ  و بالهای کوچک و ضعیفش با تمام توان شروع به پر کشیدن نمود و از پیش چشمان درشت و نافض مهربانو به آسمان صعود نمود  در لحظه‌ای شوم و از پیش تعیین شده  , مهربانو در میانه‌ی راه  در عرض خیابان توقف و مکثی غیر منتظره نمود. نگاهش بی روح و خیره به اوج آسمان بود که جیغ ترمز شدیدی  خیابان را فراگرفت ,.    مهربانو در لحظه‌ای به وسعت یک مژه برهم زدن,  نقش بر سنگفرش گشت    خون از دل شکسته و عاشقش منشع گرفت ، جوشید و از بینی و گوشهایش بر سطح سنگفرش سرد و خیسِ خیابان جاری گشت.  مهری نگاهش به روبان صورتی رنگی که به دور مچ دستش پیچیده بود ختم شد , لبخندش بر چهره‌اش یخ بست ، او  وارد مسیر بازگشتش شد،  سوی نور پر کشید.    جوجه کلاغ با خودش تکرار کرد: مهربانو باکره از دنیا رفت.   لحظاتی بعد.   دل آسمان گرفت   صدای غُ‍ــرِشِ مهیب صاعقه از رأس آسمان ، دل ابرها را  کَند ،  بعدشم باران  و بویِ خاک و نم.   مهربانویی عاشق ، با عشقی از جنسِ قـــو،  از شهر کلاغها پرکشید، جوجــه‌کلاغِ صدساله و خانه‌بدوشِ قصه‌ها ، از نوک کاج بلند، بی‌وقفه قارقــار میکرد،  بیشک مرگ مهربانو رو خبر میداد درون محله‌ی ضرب ،در شب قبل داوود به صدای کلاغهای سمت باغِ سیاه ، و هق‌هقِ مرغ حَــق  مشکوک شده بود، او بیخبر و غافل از آشیانه‌ی جدیدی بود که از سال پیش در فصل گرمِ تقویم ، بالای خروجیِ دودکش سیمانیِ شومینه توسط کلاغ‌ها ساخته شده و مسیر خروج گاز و دود حاصل از اشتعال شومینه رو مسدود کرده.  شبِ پیش داوود پس از تلاش‌های پی‌در‌پی و متعدد در نهایت امر موفق به روشن نمودن شومینه شده و خوابیده است، او به حدی سربه هواست که حتی روبان صورتی‌ رنگی که به پایه‌ی تخت خوابش بسته شده  توجهش را جلب نکرده!. اکنون که شب سپری گشته و صبح رسیده ، بی وقفه صدای عبور ماشین‌های آتش نشانی بگوش میرسد که پرشمار به سوی کلبه‌ی چوبیِ انتهای باغ توسکا میروند و از صدها متر دورتر نیز میتوان تاج شعله‌های آتش را دید که از اتاق بالایی کلبه زبانه کشیده و خط دودی را سوی آسمان کشیده و بالای اتاقک پدر مهری تا به جهنم ، همچون ستونی برپا و استوار کرده. در ابتدای باغ نیز شهلابلنده در حالی که بچه‌گربه‌ی مهربانو (آپوچی‌جانه) را در آغوش کشیده ، به رقص شعله‌های سرکش درباد خیره گشته ، به مفهوم و معنای این زندگانی و پیچیدگیِ بازیهایِ روزگار  می‌اندیشد                                 ٬٫ ٬٫ ٬٫ ٬٫                                       

keyboard_arrow_up