قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

فک نکن با این کارات

چرا.

چرا فکر می کنی دیگه کاری از دستت بر نمیاد؟چرا تلاش نمی کنی ؟اينجوری می خوای به کجا برسی؟فکر می کنی برنامه ریزیی که بهش عمل نکنی فایده داره؟مگه حتما باید یکی با باشه بالاسرت که به کارات برسی وزیر برنامه ریزیت نزنی؟تو چرا اينجوریی؟چرا؟  . . .

اشتی

بالاخره حرف زد کلی نصحیت کرد کلی تعریف کرد کلی اخطار داد آخرش هم گفت که خیلی دوستم داره خب پدر گرامی چرا قهر می کنی دو روزه به خاطر اين اشتی یه شیر موز بستنی و یه قاب موبایل هزینه کردی درحالی که هیچ کدومشون رو من ازت نخواسته بودم همین کارات که من رو شیفته خودت کرده راستی از کجا فهمیدی من دلم می خواست قاب موبایلم رو عوض کنم نکنه ما تلپاتی هم داریم خب اين که تموم شد ولی موند غول بزرگ تو رو چی کار کنم .  . . .

کوتوله

دیروز کلی با دوستام مسخره ات کردیم اين پست می ذارم که خاطره ی دیروز رو فراموش نکنم نه اين که چون تو ارزش داری برات یک پست بزارم امیدوارم به اون کسی که می خوای برسی و ما رو ببخش که دیروز کلی جمله پروفایلت که نوشته بودی فرق بین مرگ و عشق چیست وقتی از عشق چیزی جز آه نسیبت نشه رو مسخره کردیم ولی لحظات شادی رو با کارات برامون رقم می زنی کوتوله  . . .

دردو دل

خوش بحال سیسی! یکیو داره که بهش امید و انگیزه بده. بدا به حال من که جز زانوهاش و خدا کسی رو نداره:( فرشته ی به ظاهر مهربون لعنت به تو که همه کارات ظاهریه! باید از روی ظاهر محقرت میفهمیدم که تفکرت هم محقره و هیچ جاذبه ی حرفه ای جز بیچاره کردن آدما نداریباید دوباره برای هزارمین بار دستای خستمو بگیرم به زانوهای خسته ترم و با یک یا خدا بلند شمتربچه به خاطر تو هم که شده تلاش میکنم فقط و فقط نقش خودمو بازی کنم. برام دعا کن. . . .

خسته تر از اونی ام که داری میبینی، کم جون تر از چیزی ام که نشون میدم،بی طاقت تر از ظرفیتمم که از نظر بقیه میگن اصلا نداری.با دونه دونه کارات ازت بیشتر فاصله می گیرم با هر کارت ازت دلسرد تر میشم دده تر میشم. تموم تر میشم.حرمت همه ی زندگیمون رفته.دیشب وقتی گفتی بیشتر حواست بهم باشه وقتی گفتی امشب بیشتر بهم توجه کن حتی نتونستم نقش بازی کنم چون دلم باهات صاف نیست.دیشب متوجه شدم چه برم چه باشم دیگه اون دختر سابق نمیتونم بشم.آرشیو و زیر و رو ک . . .

دلم رو بردار و ببر آقاجان .

بعضی وقتا که بی خوابی به سرم میزند مثل الان، پا میشم و نماز شب می خونم.
اما الان . .
غروبی که داره میاد، شام شهادت پدر بزرگوار امام زمان(عج) است.
محمد جان اين روزا رو به حرمت عزای امامزمانت در عزای پدرشون لطفاً با گناهان و کارات ناراحتشون نکن.
حواست هست؟
پوستر مراسم جمکران رو دیدم. ساعت ۸شب امروز. حاج آقا پناهیان و حاج سعید حدادیان .
ان شاالله عصر بعد کلاس ساعت۴میرم طرف ترمینال جنوب. اتوبوس قم و از اونجا مستقیم جمکران. بعد مراسم هم میایم محضر حض . . .

بسیج میگه ملکوتی باش.

همه میدونیم که برای ما انسانها دو تا عالم وجود داره یکی ملک  دیگری ملکوت. فرق بین انسان با موجودات دیگه همینه که بین اين دو عالم قرار گرفته . پس قدم اول اينه که بر اساس هر دو عالم تمام اهدافمان را پیش ببریم نه فقط  بر اساس یکی . بنابراين هم برای دنیایت کار کن و هم برای آخرتت . و قدم دوم اينه که ببینیم چه کارهایی دنیاییه و چه کارهایی آخرتی. ولی یک راز بزرگ در اين بین وجود داره و اينکه اگه کارهای دنیا را برای خدا انجام بدی می شود آخرتی پس مراقب خودت . . .

2539 : نمیتونم

نمیدونم چمه دستم به کارام نمیره یه فکرم مثل چی تو ذهنم الارم میده و میگه همه کارات بیهودست زندگیتم بیهودست و هیچی اتفاق نمیفته. منتظر هیچی نباش. دلم میخواد بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم. شاید یه بخشی از ذهنم میگه مثل بقیه باش زمانو از دست بده پیر شو بی هیچ هدفی بی هیچ تلاشی و در اخرم بمیر :( شاید فیلم ببینم. شاید درست بشه شاید هنوز امیدی باشه شاید فقط نباید جا بزنم. شاید امروزو باید بیهوده بگذرونم. نمیدونم بیخیال. یه فیلم میبینم. هرچی بود.  فقط . . .

درددل

یهویی و بی مقدمه برام می نویسه: وقتی دلت میگیره چیکار میکنی تو اون غربت و تنهایی؟میگم: یه کار هست که رو من خیلی جواب میده!با کنجکاوی می پرسه: چی؟؟میگم: میزنم بیرون تو هر هوایی که باشه. می پیچم تو اولین فرعی که تو راهم باشه. و بعد تا جاییکه میتونم تند تند راه میرم!میگه: تو همیشه کارات عجیبه! من هیچ وقت اينکارو نمی کنم فقط میخوام با یکی حرف بزنم!میگم: با من حرف بزن!میگه: معاشرت با زن های قوی مثل تو خیلی خوبه. فقط آدم روش نمیشه جلوت غر بزنه و از تن . . .

دلتنگ ِخسته ِعصبی :((

وقتی امشب تو اون هوای سرد داشتیم سر رفتن ندا با صاحبخونه حرف میزدیم،فهمیدم چقد بی حوصله تر از اونیم که وانمود میکنم اونقد که وسط حرفای همشون نسشتم روتاپام و گفتم ای خدااا ودلم میخواست بزنم زیر گریه بگم بسه اينهمه تنهایی کارات درست کردن خسته شدم دیگه از مستقل بودن چون دیگه حوصله ادما رو ندارم،هنوزم دلم گریه میخواد نمیدونم چرا به چه علتی الان باید گریه کنم ولی دلم گریه میخواد.دلم میخواد یکی بیاد بگه اين دختر افسردگی داره و نیاز داره یه مدت ب . . .

تهران از این طرف

همیشه همین میشه. صدات و حرفا و فکرت از ذهنم بیرون نمیره. تو ذهنم هی هی هی حرف می زنی و انگار نه انگار که باید یه کم ساکت باشی که منم برسم کارامو بکنم ولی خود تو؟ خود تو قفلی نشستی سر کارات هر روز پیشرفته تر از دیروز.نمی دونم چرا اينطوری شد.رفته بودی از دلم. یه جوری اومدی که بیای باز تو دلم ولی من نیام هیچ جای زندگیت.چقدر خوب بلدی.من چقدر هنوز بچگانه عاشق می شم٬ درگیر می شم٬ گیر می کنم.هر روز صد بار تو جنگ با خودمم که تمومت کنم یا ادامه بدمت.چ . . .

دقیقه نود

باید از همین الان که خیر سرت جوون هستی برای زمان پیری اندوخته ای داشته باشی.به نظرم تمام تلاش ها باید برای اين باشه که وقتی شصت سالت شد با نگاه به گذشته لبخند بزنی. از الان که حال داری باید عادت به مطالعه و انس با قرآن و انس به سجده های طولانی و نهج البلاغه رو بزاری تو کوله ات. شبات نزاری تباه سپری شه. ی حرکتی بزن جان مادرت. زندگی فوتبال نیست. دقیقه نود -پیری-هیچ گوهی دیگه نمی تونی بخوری. اون موقع هیچ معجزه ای برات رخ نخواهد داد و کار به آخرت هم نمی . . .

ندارد

حالم خوب نیست. واقعا نمیدونم چرا. اصلا تمرکز ندارم. در طول روز شاید کل تمرکزم یه ساعتم نشه که اونم هیچ کدوم از کارامو نمیتونم باهاش پیش ببرم. خوابم خیلییییی بد شده. با خستگی میخوابم شبا اما 3 4 از خواب میپرم و دیگه خوابم نمیبره. عوضش در طول روز یه سره درگرگونم. خیلی وضعیت مزخرفیه و واقعا نمیدونم چ غلطی کنم. اه. بدترین قسمتش اينجاست که میبینی اگه خیلیییی معمولی وقت بذاری به همه کارات میرسی. ولی معمولی هم وقت نمیذاری. وای واقعا نمیدونم باید با خودم . . .

سود از ضرر

مادر خانواده، دیروز که هوا بارونی بود، گیر داد به پدر خانواده که بیا بریم بهشت پدر خانواده که حوصله نداشت گفت نه. مادر خانواده هم در حالی که با خودش می ژکید با خواهر خانواده رفتن که از هوا لذت ببرن و نذارن اين هوای دل انگیز حروم بشه. در اين اثنا تعمیرکار پکیج اومد ببینه چرا رادیاتورا بیشتر از ۴۰ درجه گرم نمیشن. وقتی پکیجو باز کرد و به اين نتیجه رسید که برد سوخته و کاری از دستش بر نمیاد گفت پس ۲۰ تومن پول ایاب و ذهابمو بدین|:
از بالاترین نقطه کوی . . .

مشکل ذهنی

سلام
تو کلیسایی که میرم بعضی وقتا و راحع بهش نوشته بودم، ۱۰ روز آخر ماه غذا میدن به مردم که اکه حقوقشون زود تر تموم شده، یه وعده داشته باشن. چون تو محله ی خیلی جالبی از شهر هم نیست موقعیتش.
رفته بودم کمک و یه آقایی بود تو اون ۲ ۳ ساعتی که اونجا بودیم، یه جا نشسته بود و نقاشی میکرد. چهره اش حدود ۴۰ میخورد شاید. و به طور ظاهری یکم مشکل ذهنی مشخص بود داره. 
اولش دیدم داره خط خطی میکنه و گفتم شاید اين دفترش یه چیزیه که باهاش سرگرمه و درگیر کار خودم بود . . .

من جوابِ کارات و حرفات و دادم , تو نشنیدیچون توی ذهنم بوداينکه حرفارو رودرو یا پشت تلفن یا هرجای دیگه نگفتمبخاطر اين نیست که اعتماد بنفس گفتنشو ندارم یا حوصلشو ندارم یا هزار تا دلیل بیخود که به من نمیچسبهنگفتنش برای اينِ که واقعا به شک افتادم لایق شنیدنش هستی یا نه ! و هنوزم برام سواله :) اين تویی؟! کِی انقد بچه شدی ؟! خیلی چیزا خیلی بیشتر ازون چیزی ک تو ذهنت هست ارزش دارن شاید تصمیم گرفتی که خیلی دیر اين و بفهمی ! زندگی خودتهافکار خودته تا و . . .

درهم

  
  
شرکتهای خودرو سازی هرسال دهه آخر مرداد رو میرن تعطیلات تابستونی. ما هم که با خودرو سازا کار میکنیم از اول مرداد برنامه ریخته بودم که برم مسافرت و یه 10 روزی استراحت کنم. 
تا اينکه رسیدیم به 21 مرداد و هی منتظر بودیم بگن برید واسه خودتون ده دوازده روز عشق و حال کنید  و هیچ خبری از تعطیلی نبود :|
ایام عید قربان بود و آخر هفته فقط چهارشنبه روز کاری بود و افتاده بود بین دو تا تعطیلی، همکارا یکی دو تاشون یک روز قبل از عید رو مرخصی گرفتن تا شنبه . م . . .

سال تحصیلی جدید -_-

 سرعتی کهاين تابستون و تعطیلات داشتنمرحوم میگ میگ نداشتخیلی زود رسیدیم به آخرین جمعه تابستونهعی .بلاخره گذشت و من به لیست کار های تابستونیم پایانی ندادماما حسرتشو نمیخورم به سلامتی اين تابستون 98 هم گذروندیممیگم تابستون خوبی بود چرا که:به یکی از ارزوهام رسیدم (قبولی در نمونه دولتی )ترم مقدماتی خوشنویسی هم قبول شدمشیراز گردیگذروندن بیشتر اوقاتم با بهترین هارفتن به باغگذروندن تاپ ناچ 1خیلی کار های دیگم بود که توی دفتر ثبتشون کردمبرای شما . . .

آشنایی

یک روز از خیابونی داشتم رد میشدم و چشمم به یک مغازه خوردآگهی زده بود کسی رو برای کار میخواد منم تو اوج بیکاری بودم و دنبال کار، یک حسی منو کشوند داخل مغازه و طرف هم همون اول که منو دید قبول کرد و گفت از فرداش بیا سرکار،منم گفتم از اول هفته میام و قبول کرد.
اولین بار همونجا دیدمش بهش میخورد آدم مهربونی باشه.از اول هفته رفتم مشغول کار شدم و اوایل خیلی باهام خوش اخلاق بود چون بی تجربه بودم و داشتم کار رو یاد میگرفتم،اونم صبوری میکرد و یکی یکی به . . .

مرد عاشق

یعنیا تا اين عکسو دیدم یاد شما افتادم آقایی.من همیشه و هر لحظه رفتارات رو زیر نظر دارم،زمان هایی که حتی به فکرت هم خطور نمیکنه،زمان هایی که نگاهم یه جاس دیگست،زمان هایی که فکر میکنی حواسم به یه چیز دیگه پرت شده،زمانی که چشمامو میبندم و حتی وقتی خواب آلود میشم.و توی همه اين مواقع دیدم که چقدر مواظبمی و ازم مراقبت میکنی و همه جوره حواست بهم هست؛من میبینم و میفهمم که حتی حاضری خودت اذییت بشی اما من راحت باشم و آب تو دلم ت نخوره،میبینم که چق . . .

فصل پنجاه و سه

هفته بعد درست همون روز پنج شنبه من آماده بودم که برم خونه و بچه ها داشتن غذا می خوردن یکدفعه دیدم ضرغام  اضافی ظرف غذاش رو آورد گذاشت روی میز همون همکار خانوممون و بهش گفت : من دیگه نمیخورم اگر شما میخوای بخور __ نه ممنونم سیر شدم __سیر شدی ؟ چطور هفته گذشته مال رئیس رو خوردی ؟__اون هفته صبحانه  نخورده بودم و ظهر خیلی گرسنه شدم واسه همین اينکار رو کردم __ نه فقط گرسنه گی نبود خودشیرینی بود من اومد وسط حرفاشون و گفتم ضرغام اين چه کاریه زشته غذای . . .

مادر بودن بهترین دلیل برای قوی بودن است

اينکه هر روز صبح خیلی زودتر از اون پاشیوقبل از بیدار شدنش کیف وکتاباشو چک کنی مشقاشو امضا بزنیچاشتشو آماده کنی ناهارشو ظرف کنی و بزاری تو طبقه اول یخچال که راحت دستش برسه لباساشو بزاری کنار بخاری که بیدار میشه نره تو اتاقش که حتی یه ذره سردش نشه اينکه آیه الکرسی اونو جدا بخونی و برای خودت و بقیه ی دارو ندارت همه با هم یه آیه الکرسی بخونی اينکه تمام تلاشتو بکنی کارت جوری بشه که بتونی خودت صبح ها ببریش مدرسه که استرس تنهایی نداشته باشه اين . . .

فرزانه اینم تقصیر توئه :/ هی گفتی گند میزنم :/

همون شبه آخرین پستم  من می خواستم برم مذاکره ولی به توصیه بچه های اينجا نرفتم.دیدم راس میگن فعلا عصبانیه فقط عذرخواهی کنم بهتره واسه همین فقط دیگه کامل مراسم اعتراف به گناه و طلب بخشش رو برگزار کردم. بعد از کلی سرزنش و نصیحتم قبول کرد، بخشید گفت برو قهوه درست کن-_-
:))
کل اين چند روزم تحمل کردم.آخر هفته رم تو سکوت و تنهایی گذروندم چون پنج شنبه که با خیال راحت رفت شرکت تا غروب.جمعه ام واسه خودش رفت باشگاه ،فقط لطف کرد دیگه جمعه ناهار و اومد خونه . . .

فصل پنجاه و چهار

بالاخره روز موعود رسید و رفتیم محضر . اونجا نماينده محمد هم اومده بود و با یه وکالتنامه منتظرمون نشسته بود و خیلی زود همه چیز تموم شد و خطبه طلاق جاری شده . تمام مهریه جمیله هم که ده میلیون پول میشد طی یه چک بهش داد و تمام .اومدیم خونه از اون روز دیگه کار جمیله شده بود غصه خوردن و گریه کردن و می گفت چجوری برگردم شهرستان با چه روئی برم اونجا ؟ بگم چی شده رفتم امریکا نتونستم بمونم و طلاق گرفتم آخه همه بهم می خنده اونم یه شهر کوچیک .بهش گفتیم یه . . .

452

اين اولین پستیه که دارم توی ادرس جدیدمون می نویسم. ادرس رو تغییر دادم به "برای عشق در خون من"، تنها عبارتی که به جای قبلی به ذهنم می رسید. مدتی بود تو فکر نقل مکان بودم تا اين که دیروز یه نفر اومد و برام چیزایی نوشت که تصمیمم قطعی شد.! خیلی دل میخواد که آدم ندونه نویسنده ی اين نوشته ها چی گذرونده و انقدر راحت حرفشو بزنه.! پشت نوشته های اين جا، هزار بار نفسم بند اومده. هزار بار برای خط به خطش اشک ها ریختم. شب زنده داریا. نوشته هایی که اشک اصلا . . .

اخر هفته ما

علیرضا دیشب نیومد تهران و موند تبریز. البته قبلش با من هماهنگ کرد منم گفتم حالا که کارات تموم نشده بمون و امروز کاراتو تموم کن.دیشب مامانم و بابام اومدن خونمون بهم سر زدن. باهم شام خوردیم و هرکاری کردن باهاشون نرفتم. گفتم خونه خودم راحت ترم.دیشب خونه تنها موندم و امروز صبح که بیدار شدم کارامو کردم و برای ناهار رفتم خونه مامانم. قبل از رفتنم به علیرضا پیام دادم مبخوام به مامانت زنگ بزنم حال و احوال کنم (از دوشنبه که از تبریز اومده بودیم زنگ نزد . . .

خشت آخر

تومور مغزی داشت و رد عمیق بخیه ها از بین ابرو هاش تا فرق سرش رفته بود و سرش شبیه زرد آلو به دو قسمت تقسیم شده بود.
می گفت وقتی سیل اومد ، خونه که خراب شد هیچ ، همه ی وسایلمون هم خورد شد.
گفت : میخام پس فردا برم تهران
گفتم : برای چی؟ میری تهران برای کار؟
گفت : ای بابا ، کار کجا بوده ، من بیکارم ، میرم دکتر تا سرمو بزارم زیر برق (نمیدونم منظورش چی بود)
چون تشنج داشت نمی تونست بره سر کار ، حتی موتور هم نمی تونست سوار شه ، چون هر لحظه ممکن بود تشنج بیاد سرا . . .

فصل پنجاه

اوضاع و احوال داشت به همین صورت پیش می رفت و منم  با شرایط جدید و مشکلاتی که داشتم جلو می رفتم . دیگه زندگی برام داشت سخت می شد یا بهتر بگم سخت شده بود . همیشه از اينکه بدهکار باشم یا قسط داشته باسم فرار می کردم دلم میخواست نقد بخرم تا دغدغه اقساط نداشته باشم ولی الان طوری شده بود که چند تا چند تا قسط داشتم باید برنامه ریزی پرداخت براشون در نظر می گرفتم . و فقط فکر می کردم یعنی میشه یه روز دو باره اوضواع من مثل قبل بشه و دوباره به اوج برسم ؟فاطمه ه . . .

خالی تر از خالی!

از حالم اگر بخوام چیزی بنویسم نه خوبم و نه بد.دقیقا مثل یه خط ممتدم که بی انتها میره اما نمیدونه کجا.شبیه ضربان قلب مریضی که ایست قلبی کرده .بدون هیچ علائمی .نه ناراحتم و نه خوشحال.تو بی تفاوت ترین حالتی که از خودم سراغ دارم زندگی میکنم.نه نگران چیزیم و نه منتظر حتی.از آخرین مکالمه ای که یه ماه پیش کردیم و تو بی دلیل توهین آمیز ترین جمله ی تموم قرون رو بهم با خنده گفتی انگار تموم حسی که بهت داشتم خشک شد و هیچی جز خشم توی قلبم نسبت بهت ندار . . .

فصل چهل و هفت

دو سه روزی شمال بودیم و لوازم رو تحویلشون دادیم تخت و کمد هم رسیده بودن و بردیم خونه عروس گذاشتیم و حالا دیگه باید آماده می شده برای 10 روز دیگه که روز عروسیشون بود . تقریبا همه خریدها انجام شده بود و فقط آئینه و شمعدون مونده بود که اونم قرار شد با ما بیان تهران از اونجا بخرن و برگردن شمال و  آماده شده برای روز عروسی و همینطور هم شد روز جمعه با ما اومدن تهران و برای شنیه رفتیم خرید آئینه و شمعدون که خیلی زود انتخاب انجام شد و خرید کردن و همون شب ب . . .

سکوت قسمت 31

از خیس بودن بعد ورزش متنفر بودم.عصبی م می کرد. وقتی با وسایل قرضی بری فوتبال ، دیگه حوله که نمی تونی قرض کنی، مجبوری تحمل کنی. توی خودرو ماه بانو از حس ش تعریف می کرد، که اولین بار بوده رفته تو سالن و فوتبال مردها رو از نزدیک دیده. اينکه فوتبالم چقد خوب بود و خوشش اومده وسکوتی شد. من : ماه بانو خیلی دلم میخواد طرح اقتصادی م جواب بده. خیلی. اگه بشه چندین خانواده از قِبَل اين طرح نون می خورن. برای چند تا از دوستانم کار ایجاد میشه.ماه بانو : من حمایت . . .

شهروز براری صیقلانی اثر وارونگی هویت

همواره پاییز برای افسردگان ِ اين شهر ، غم انگیزتر ورق میخورد ، با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته نشاط و طراوت از درختان توت درون باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان به دو نیم قرینه گشت ، تاریکیِ شب شهر را در آغوش کشید ، در دل شهر سکوتی معنادار حاکم گشت، گربه ی سیاه و پیر نگاهش به آسمان چسبید ، قدم های طوفان همیشه بی صداست ، چنین سکوت سردی برای پاسبان پیر آشناست. اين سکوت بمنزله ی نهیب و عربده ایست که . . .

رمان عاشقانه ، عشق در جنگ قسمت ٤

 
 
خیلی نگران حامد بودم نمی دونستم چه بلایی سرش اوردن رفتم یک گوشه ای دراز کشیدم کل بدنم درد می کرد اصلا نمی تونستم بخوابم تا چشمام روی هم رفت خواب وحشتناکی را دیدم خواب می دیدیدم که حامد را دارن تیر باران می کنند من هم هرچی التماس می کردم کسی به حرفم گوش نمی داد با صدای باز شدن دربیدار شدم دو تا سرباز بودن که یکیشون به من گفت:
‏_بلند شو همراه ما بیا
امدند به طرف من و از جام بلندم کردند و بردن منو بیرون می ترسیدم که شاید یک بلایی سرم در بیاورند
. . .

اپیزود فرمالیسم هنری


  
پارت دوم از رمان پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی             خزان همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر  رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ،  با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته   نشاط و طراوت از درختان توت درون  باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان به دو نیم قرینه گشت   ، تاریکیِ شب شهر را در آغوش کشید ، در دل شهر سکوتی معنادار حاکم گشت، گربه ی سیاه و پیر نگاهش به آسمان  چسبید ، قدم های طوفان همیشه بی صد . . .

رمان دخترک پسرنما 2

               

 
         . کسی با صدای خشن به مردی که روم آب ریخته بود به عربی گفت که بره بیرون و خودش صندلی رو با صدای وحشتناکی رو زمین کشید و روبروی من نشست و به عربی گفت:
_اسم فرمانده؟
سرمو ت دادم،یعنی که نمیخوام بگم.سیلی محکمی بهم زد و گفت:
_کیه؟
چیزی نگفتم.نمیذاشتن اين گونه لعنتی یه کم خوب شه!از درد داشتم میمردم که خیسی ای رو روی صورتم حس کردم.با یکم انرژی ای که واسم مونده بود سرمو برگردندم و توی صورت فرمانده که شاید در دو سانتی متری من بود، . . .

دخترک پسر نما 4

   
-حالا چی کار کنیم؟
یکی از شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-من چه می دونم منم تازه بهم خبر دادن حالا تا شب خبرت می کنم من برم یکم کار دارم میخواستم اين خبرو بهت بدم
از روی صندلی بلند شد
-خب فعلا خداحافظ
با صدای ارومی خداحافظی کردم نمیدونم چرا دلشوره بدی به جونم افتاده بود حس می کردم میخواد یه اتفاق بدی بیفته ولی چه اتفاقی خدا عالمه
با صدای هاجر به خودم اومدم
-خانم اتفاقی افتاده؟
با تعجب می گم:
-نه چرا ؟
-اخه دیدم رنگتون بدجوری پریده
-نه چیزی نیست تو . . .

رمان نگین قسمت۲

رمان نگین پارت دوم . 
.نویسنده اثر؛ شهروز براری صیقلانی
پست بانک رمان
نگین که صدای آرش را شنیده بود نمی دانست چه عکس العملی از خود نشان دهد. به همین دلیل ترجیح داد همان طور خونسرد روی مبل بنشیند در همین افکار بود که ناگهان با صدای آرش رشته ی افکارش پاره شد.آرش: اجازه هست؟نگین: اختیار دارید خونه ی شماست من اجازه بدم.آرش: نه خوشم اومد با ادب و فرهنگم هستی و بر روی مبل کنار نگین نشست.نگین: جای دیگه ای برای نشستن نبود؟آرش: آخه من به اين قسمت خونمون خ . . .

رمان نگین قسمت۲

رمان نگین پارت دوم . 
.نویسنده اثر؛ شهروز براری صیقلانی
پست بانک رمان
نگین که صدای آرش را شنیده بود نمی دانست چه عکس العملی از خود نشان دهد. به همین دلیل ترجیح داد همان طور خونسرد روی مبل بنشیند در همین افکار بود که ناگهان با صدای آرش رشته ی افکارش پاره شد.آرش: اجازه هست؟نگین: اختیار دارید خونه ی شماست من اجازه بدم.آرش: نه خوشم اومد با ادب و فرهنگم هستی و بر روی مبل کنار نگین نشست.نگین: جای دیگه ای برای نشستن نبود؟آرش: آخه من به اين قسمت خونمون خ . . .

رمان عاشقانه نگین پارت دوم

رمانسرا  .                        کلیک نمایید.    .                    دخترونه سانسور نشده.           نویسنده اثر؛ شهروز براری صیقلانیپست بانک رماننگین که صدای آرش را شنیده بود نمی دانست چه عکس العملی از خود نشان دهد. به همین دلیل ترجیح داد همان طور خونسرد روی مبل بنشیند در همین افکار بود که ناگهان با صدای آرش رشته ی افکارش پاره شد.آرش: اجازه هست؟نگین: اختیار دارید خونه ی شماست من اجازه بدم.آرش: نه خوشم اومد با ادب و فرهنگم هستی و بر روی مبل کنار نگین ن . . .

رمان آتش و آب ۱

     رمان آتش و آب ۱  ماشین رو جلوی خونه ی شمیم نگه داشتمشمیم :خب کاری نداری؟-از اول هم کاری نداشتم--اونو که می دونمتو هر وقت کارت به من گیرمی کنه اينورا پیدات میشهبا لبخند نگاهش کردم و گفتم :خوبه اينو میدونی وبازم باهام میای--چه کنین دیگه خرابه رفاقتیم-پس بپا خونه خرابمون نکنی  خندید وگفت :نه دیگه در اون حدولی باشه تمام سعیمو می کنم. .-نمی خوای بری؟خیر سرم امشب قراره برام خواستگار بیاداونوقت نشستم اينجا و دارم با تو کل کل می کنمد . . .

رمان آب و آتش ٤

 رمان آتش و آب ٤.     پارت پایانی.  آخر .         .      پارت چهارم از رمان اب و اتش بقلم شین براری نشر چشمه صفحه 285. پاراگراف دوم  سر درد امانم را بریده بود .تو راه برگشت از خونه ی نگین بودیماصلا حال و هوام رو به راه نبودیه لحظه از فکر اهورا و اينکه امشب میره خواستگاری بیرون نمی اومدمشمیم صدام زدگنگ نگاش کردمابروشو انداخت بالا و گفت:هیچ معلوم هست چه مرگته تو؟درست از همون موقع که ماشین خواست زیرت کنه اخلاقت تغییر کردهمه ش گرفته ایچی شد . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)