قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

قسمن اول عشق تجملاتی

دانلود سریال عشق تجملاتی Afili Ask

سریال ترکی عشق تجملاتی – Afili Aski محصول ATV | دانلود رایگان با لینک مستقیم | » زیرنویس چسبیده قسمت 19  اضافه شد |مشخصات سریال : عنوان ها : عشق نمایشی – عشق تجملاتی – Afili Ask منتشر کننده : بیا تو سریال ژانر : عاشقانه ، کمدی سال انتشار : ۲۰۱۹ کارگردان Serdar Gözelekli بازیگران : Caglar Ertugrul ،Burcu Ozberk ، Zeynep Tugce Bayat ، Asena Tugal کیفیت تصویر :  3 کیفیت مختلف شبکه پخش : Kanal D وضعیت : در حال پخش | خلاصه داستان:  کرم پسر چشم چرون و خوشتیپ یک خانواده استانبولی است که از قدیمی ترین ها در سکتور منسوجات هستن. با ایده های خلاقانه ی خودش با یه استارتاپ کارخونه قدیمی خانواده اش رو که به مرور زمان داشت از رده خارج میشد رو به نامبر وان این سکتور تبدیل کرد ولی در چشم پدرش هنوز مرد نشده بود چون همیشه دنبال خوشگذرونی و هوسرانی بود … ادامه مطلب

لوله بازکنی در کرج

رفع نم و رطوبت ساختمان بدون هیچ تخریبی انجام می شود. اکثر کارهای رفع نم با ضمانت و با استفاده از مواد مخصوص نانو به منظور آب بندی انجام می گردد.لوله بازکنی در کرجلوله بازکنی شبانه روزیلوله بازکنی ارزانلوله بازکنی فوریلوله بازکنی در تهرانتخلیه چاه در تهرانحفر چاه در تهرانبیشترین علت ایجاد نم و یا رطوبت از سمت سرویس‌های بهداشتی به دیوار، کف ساختمان و یا سقف طبقه پایین می‌باشد.یکی از مشکلات ساختمان که امروزه بسیاری از ساکنان آپارتمان‌ها با آن دست و پنجه نرم می‌کنند بوی نم در ساختمان و یا زرد شدن و تغییر رنگ گچ به علت نم و رطوبت کف سرویس و یا نشتی لوله آب و یا فاضلاب می‌باشد.علت این امر آن است که برخی از این ساختمان‌ها که گاها غیر اصولی ساخته می‌شوند بعد از گذشت مدت زمان کمی دچار نم و رطوبت دیوار و سقف می‌شوند.تعدادی از عللی که باعث به وجود آمدن نم و رطوبت می گردد:• نامرغوب بودن کیفیت مصالح ساختمان و همچنین ساخت و سازهای غیر اصولی یکی از مهمترین علل در این رابطه می باشد.• انجام نشدن درست و اصولی اتصالات لوله های فاضلاب• بعد از لوله کشی کارگران ساختمان بدون دقت به نشتی لوله ها و بررسی نبود نم و رطوبت شروع به انجام کارهایی مانند: گچ کاری، سرامیک کاری و یا خرده کارهای ساختمان می کنند این امر خود باعث به وجود آمدن خساراتی در آینده ای نزدیک خواهد بود.مشخصه های وجود نم و رطوبتاز واضح ترین نشانه‌های نم و رطوبت تبله کردن، پوست پوست شدن رنگ روی دیوارها و سقف، باد کردن و یا افتادن کاشی و سرامیک کف، دیوارها و یا حتی سقف می‌باشد.خدمات شرکت آریا پارسی به منظور رفع نم• لوله کشی آب و فاضلاب و جایگزین کردن لوله های جدید فشار قوی هفت لایه آلمانی به جای لوله های قدیمی فی و …• تعویض درب و پنجره های قدیمی به همراه نصب آنها• انجام ایزوگام با بهتربن کیفیت (درجه ۱) با ضمانت، قیرگونی، آسفالت کاری محله، پشت بام و …• پیدا نمودن علت به وجود آمدن نم و رطوبت در تمامی قسمن های ساختمان• تشخیص درست و دقیق محلی که دارای نشتی است• رفع نم و رطوبت ناشی از نشتی فاضلاب، خرابی توالت، و یا خرابی کف حمام، ترکیدگی لوله و …• عایق بندی• تشخیص ترکیدگی لوله، پیدا کردن محل و رفع آن• لکه گیری کلی و جزئی گچ و رنگ دیوار بعد از رفع نمو …

(اقدام ارزشمند یک بانوی نیگنانی)

(اقدام ارزشمند یک بانوی نیگنانی)الباقیات الصالحات خیر عند ربک.در حالی که در دنیای امروزی هستند افرادی  که مدام  نگران وضعیت نا مطلوب  اقتصادی و گرفتار زندگی های رنگارنگ تجملاتی می شو ند،  و  برای رسیدن به امیال و هواهای نفسانی زود گذر دنیوی در یک چشم و همچشمی نابرابر قرار  گرفته و زندگی زیبای خود را به جهنمی از اتش تبدیل می کننددر این بین هستند کسانیکه که وقتی نور ایمان و معنویت وعشق به ائمه اطهار علیه السلام در دلهای انها زبانه می کشد سراز پا نمی شناسند. و  و حتی مهریه خود راکه تنها مالمیک یادگار دوران جوانی خویش می باشد در طبق اخلاص گذاشته تقدیم می کنند. درود خدا براین شیر نی که با گذشت و گذر از هیاهوی دنیای فانی مال خود را با دستان و اراده خود و در زمان حیات خویش می بخشند.و انفاق می کنند.مرحبا به شماحاج حسن نیازی

راهنمای تبلیغات کلیکی گوگل برای محصولات (قسمت دوم)

در قسمت قبل با فواید تبلیغات محصولات و آموزش دو مرحله اول تبلیغ اشنا شدیم در این قسمن مراحل ادوردز تبلیغ را خواهیم گفت. مرحله 3: یک کمپین نامگذاری کنید و تنظیمات فروشگاه را تنظیم کنیداین شما را به صفحه تنظیمات کمپین می برد ، در آنجا نامی از کمپین ایجاد می کنید که به راحتی می توان آن را به خاطر آورد درک این نکته مهم است که می توانید در آینده به بسیاری از کارزارهای تبلیغاتی محصول پایان دهید ، بنابراین باید بین همه آنها تفاوت قائل شوید. نوع خرید قبلاً برای شما انتخاب شده است ، اما گزینه ای برای بارگیری تنظیمات از کمپین فعلی نیز وجود دارد. این روند در آینده سرعت می بخشد ، اما در حال حاضر ضروری نیست. شناسه Merchant همچنین بارگیری شده است زیرا ما قبلاً یک حساب Google Merchant Center را پیوند داده ایم. حتما کشور فروش خود را انتخاب کنید. پس از آن ، برخی از تنظیمات خرید پیشرفته را مشاهده خواهید کرد. این ابزار دارای اولویت های تبلیغاتی ، فیلتر کردن موجودی های محلی است. اگر فقط یک کمپین را انجام می دهید ، هیچکدام از آنها مرتبط نیستند ، اما وقتی چندین کمپین در حال اجرا هستید ، اولویت تبلیغات بسیار عالی است. به عنوان مثال ، یک فروشگاه ممکن است چندین دسته را برای یک دسته از محصولات اجرا کند. در این حالت ، ممکن است فروشگاه بخواهد یکی از دیگری را اجرا کند یا شاید تست کند که کدام یک بهتر عمل می کند. بنابراین ، می توانید آن را طوری تنظیم کنید که یکی بر دیگری اولویت داشته باشد مرحله 4: پیش فرض را طی کنیداین قسمت از صفحه تنظیمات برای شما بسیار تنظیم شده است. قسمت شبکه ، شبکه جستجوی Google را بررسی می کند و شامل شرکای جستجو است. این بیشترین میزان مواجهه را به شما می دهد. در بخش دستگاهها مشخص شده است که تمام دستگاههای سازگار که تبلیغات شما را نشان می دهند. بنابراین ، حتی اگر کسی جستجوی Google را در تلفن هوشمند یا رایانه لوحی انجام دهد ، باز هم قادر به دیدن تبلیغات شما خواهد بود. بخش مکان یکی از مهمترین است زیرا فرصتی وجود دارد که شما به افرادی که در خارج از کشور خود نیستید بفروشید. برای این مثال ، من فقط مشتریان در ایالات متحده و کانادا را هدف قرار می دهم. با این حال ، یک تجارت جهانی آنلاین می تواند همه کشورها و مناطق را انتخاب کند ، یا می توانید نوع دیگری را برای هدف قرار دادن در کشور خود نیز تایپ کنید. همچنین یک بخش گزینه Advanced Advanced Options (مکان موقعیت مکانی) را پیدا خواهید کرد ، جایی که براساس تنظیمات مکان از پیش تعریف شده موقعیت مکانی شما را می خواهد که می خواهید هدف گذاری کنید. به عنوان مثال ، شرکت داستانی من فقط به افرادی که در ایالات متحده و کانادا زندگی می کنند ، می فروشد. بنابراین ، من احتمالاً آن را به "افراد در محل مورد نظرم" تغییر می دهم. مرحله 5: پیشنهاد و بودجه خود را تنظیم کنیددر بیشتر مواقع گزینه CPC دستی را انتخاب خواهید کرد و در حال حاضر شما را ترک می کند. این بدان معنی است که پیشنهادات خود را به صورت دستی تنظیم کرده و به آنها اجازه می دهید تا زمانی که می خواهید اجرا شوند. نسخه اتوماسیون بیشتری وجود دارد که Google ارائه می دهد ، اما وقتی که بودجه دارید ، فریب می خورد. بنابراین ، به قسمت Default Bid بروید و ببینید که چقدر می خواهید برای هر تبلیغ پیشنهاد دهید. وقتی "؟" اما وقتی به پایین می پردازیم ، با جزئیات بسیار توضیح داده می شود. با توجه به بودجه ، این همه بستگی به این دارد که چقدر می خواهید هزینه کنید. با یک برنامه ریزی برنامه ریزی شده ، من با بودجه 10 دلار در روز شروع می کنم. فقط بخاطر داشته باشید که اگر متوجه شود که در آن مرحله تبلیغات خوب انجام می شود ، گوگل می تواند 20٪ از آن بودجه را دریافت کند. پس از اتمام ، دکمه ذخیره و ادامه را بزنید مرحله ششم: گروه محصولات را تنظیم کنیددر صفحه بعد این سؤال مطرح می شود که آیا می خواهید بر اساس ویژگی های کالایی که انتخاب می کنید ، چندین گروه محصول ایجاد کنید یا خیر. شما آن گزینه را دارید ، اما اکثر افراد ساده شروع می کنند و با یک پیشنهاد محصولات برای همه محصولات با یک گروه محصولات می روند. پس از آن می توانید همه چیز را در گروه های مختلف تقسیم کنید. مرحله 7:مشاهده تبلیغ  پس از اجرا تمامی مراحل میتوانید تبیلغ خود را مشاهده کنید.  این را بخاطر بسپارید که اگر در مرکز بازرگانان Google Bigcommerce به حساب خود پیوند نداده اید ، یا خوراک داده های محصول خود را برای سایر سیستم عامل های تجارت الکترونیکی تنظیم نکرده اید ، کمپین شروع نخواهد شد. با شروع کمپین ، شما می توانید معیارهای کلیدی مانند کلیک ، برداشت ، CTR ، متوسط ​​CPC و کل هزینه کمپین را مشاهده کنید. بس! آیا آماده برای ساخت لیست تبلیغاتی محصولات هستید؟تبلیغات خرید Google بسیار مرعوب تر از آنچه به نظر می رسد است. در حقیقت ، پس از بدست آوردن داده های محصول وارد شده به سیستم ساده است. شما معمولاً نباید در Google AdWords آگهی های تبلیغاتی مانند خود را طراحی کنید ، و تشخیص این بودجه را که می خواهید تنظیم کنید کاملاً بر عهده شماست. برای رسیدگی به تبلیغات Google Shopping خود ، توصیه می کنیم فقط با یک گروه محصول شروع کنید ، اما پس از آن ، شما مایل به گسترش و آزمایش کدام گروه و دسته بندی محصولات هستید. تمام آمارها برای مقایسه در داشبورد در دسترس است ، بنابراین کاملاً مشخص است که کدام محصولات بهترین عملکرد را دارند. برای افزایش تبدیل با استفاده از تبلیغات در لیست محصولات آماده باشید! بینش خود را با گذاشتن نظری در زیر به اشتراک بگذارید. اگر در مورد چگونگی تنظیم آگهی های لیست کردن محصولات یا هرگونه توصیه ای برای قرار دادن یادداشت های جدید در رابط خرید گوگل سؤالی دارید ، احساس راحتی کنید  

خیابان محمودیه

[contact_info title= "خیابان محمودیه "]درباره ی خیابان محمودیهمحمودیه یکی ازمرتفع و خیابان های واقع در شمال تهران می باشد که نزدیک به خیابان تجریش می باشد همچنین محمودیه از اولین مناطق شمیران بود . این محله از شمال به محله زعفرانیه، ، از شرق به خیابان ولی‌عصر و از غرب به محله اوین سعادت آباد از جنوب به بزرگراه چمران و چهارراه پارک وی محدود می‌شود. می توان گفت یکی از محلات ثروتمند تهران نیز می باشد و رهبران ی و ثروتمندان تهران در این محله ساک هستند . جالب است بدانید از دیرباز این محله مختص افراد ثروتمند و ی بوده است . این افراد هیچ دخالتی در بافت این محله نکردند و همچنان به ست در اینت بافت های قدیمی ست داشته اند و سرمایه گذاری راه جامعه و خانواده خود برنامه ریزی کرده اند و بر این تصور بوده اند که خانه های وسیع و با باغ‌هایی زیبا، آمیخته با معماریِ غنی و گذشته را همچنان داشته باشند . این محله همچون محله های مرفه نشین می باشد و تنها اختلافی که با سایر مناطق ثروتمند نشین دارد این است که خانه و ملک های مدرن و لوکس کمتر به چشم می خورد و از ساخت و سازهای بی‌رویه و گران‌قیمت در شمال تهرانکم‌تر آسیب دیده‌است و جزو محله های تجملاتی نمی باشد و اگر کسی بخواهد در فضای قدیمی و آرم برورد می تواند مخله محمودیه تهران را انتخاب کند زیرا همچنان عمارت‌های باغ‌ مانند و سرسبز در این محله پابرجاست .خیابان‌های مهماز خیابان‌های مهم این محله می‌توان به خیابان محمودیه، خیابان مقدس اردبیلی ، الف، ب و جیم نام برد.

سهم ما، در چرخشِ چرخ روزگار

 در جمع دوستان؛جمع خوبی بود هرکس به راحتی طرح پرسش می کرد ظرفیت دانش حاضرین محدود و معلوم بود پاسخگو  هم به قدر فهم و دانشی که داشت جواب می داد و مورد تمسخر قرار نمی گرفت.یکی پرسید:: چرخ روزگار چطور چرخی است و چگونه می چرخد و  ما چه مقدار و چقدر در چرخش آن نقش داریم؟دیگری پرسید؛: می خواهم بدانم آن نقطه پرگاری که می گویند من کجایش هستم و چقدر حق انتخاب نقطه را دارم؟آن یکی گفت؛: چرا شعرهای شعرای نو خاسته حسرتی شده اند منظورم این است که همیشه گذشته را باغ سرسبز و پر طراوت جلوه می دهند؟آیا این نوع نگاه به لذت بردن از حال و آینده مان لطمه نمی زند؟این شعر رو ملاحظه کنید؛روزگاری خانه هامان سرد بودبردن نفت زمستان درد بود یک چراغ والور و یک گرد سوززیرکرسی با لحافی دست دوز خانواده دور هم بودن همهدر کنار هم می آسودن همهروی سفره لقمه نانی تازه بودروی خوش درخانه بی اندازه بود گر برای مرد  زن نامرد بودصد تفاوت بین زن تا مرد بودآن قدیما عاشقی یادش بخیر عطر و بوی رازقی یادش بخیرعصر پست و تلگراف و نامه بودروزگار خواندن شه نامه بود تبلت و لپ تاپ و همراهی نبودعصر دلتنگی و بی تابی نبودگفتم:من هم به آن همه سادگی و صفای قلب و رفت و آمدها و از خد گذشتگی ها و ساده زیستی و خیلی از خوبی های دیگری که وجود داشت و شعرا با سوز و گداز از آن می گویند احترام می گذارم ولی  باید بپذیریم ما  راه را کج کرده  و بد رفته ایم نه روزگار، ما به بهانه تجدد تجملاتی شدیم و از خویشتن خویش عبور کردیم.بدی ها و پلشتی ها در هر دوره و برای هر فرهنگ و ملتی بد بوده و خواهد بود ابر و باد و مه و خورشید و فلک نیز همان بوده که هست این وسط ما بد شده ایم پس نباید گله کرد و یا بهتر است از خویش گله کنیم که چرا با آنکه می دانیم بار کج به منزل نمی رسد ولی به کج رفتن اصرار می ورزیم!

اجاره روزانه سوئیت در شهرزیبا تهران – ایران ماوا

مشخصات کد T.W.AP.55 برای اجاره سوئیت در تهران با ایران ماوا در تماس باشید. یکی از واحدهایی که در این مجال قصد معرفی آن به شما عزیزان را داریم واحدی است که در محله ی شهران واقع شده و با کد T.W.AP.55 به ثبت رسیده است. این واحد که دارای یک اتاق خواب می باشد بسیار زیبا طراحی شده است.اتاق پذیرایی مبله بوده و شما می توانید در کنار خانواده به تماشای تلوزیون بپردازید.در اتاق خواب  نیز امکانات مورد نیاز برای یک استراحت آرام فراهم شده است.از دیگر ویژگی های این واحد می توان به آشپزخانه ی مجهز آن اشاره نمود. در آشپزخانه کلیه ی لوازم آشپزی و شستشو فراهم شده است.این مجتمع مجهز به آسانسور می باشد و همچنین با یک پارکینگ اختصاصی در اختیار شما قرار خواهد گرفت. موقعیت قرار گیری کد T.W.AP.55 شهر زیبا نام محله‌ای واقع در شمال غرب تهران  است. در سال‌های گذشته شهر زیبا را با بلوک‌های انتهای بلوار آیت‌الله کاشانی، سازمان آب، بلوار تعاون و باغ‌های فراوان توت می‌شناختند اما از سال ۱۳۸۰ به بعد با ورود انبوه سازان و تخریب باغ‌ها و ساختمان‌های قدیمی و همچنین ساخت و سازهای فراوان و پر سرعت این محله به شدت تغییر کرده‌است. یکی از بخش‌های این محله که تغییر چندانی نکرده‌است بازارچه شهر زیبا است که تقریباً مرکز این منطقه و یکی از بخش‌های پر رفت و آمد می‌باشد. خیابان‌های نیلوفر-سرو-آلاله-کیهان از خیابان‌های مرفه‌نشین شهرزیبا است که به سرعت در حال پیشروی در ساخت ساختمان‌های تجملاتی است.برای اجاره سوئیت در تهران با ما در تماس باشید. ادامه مطلب

میخوام راجع به سه تا سریال کاملا بی ربط بهم حرف بزنم.پس حالشو نداشتین نخونین.تنها هیجانات این روزای من فعلا همین سریالهاست. اولی سریال دل.همین دیروز پخش شد.از آقای منوچهر هادی.مثل بقیه کارهای این آقای کارگردان.همه چیز تجملاتی و به قول امروزی ها لاکچری.آرایشهای غلیظ و لباس های آن چنانی.بازیگران معروف و داستان تکراری عشق و خیانت.داستانی که تو سریال عاشقانه ها به بدترین شکل ممکن نشونش داد و اینجا داره با تمی احساسی تر مثلا ادامه اش میده.با دیالوگایی کاملا تکراری و قابل پیش بینی.بازی افتضاح ساره بیات.و دیگه همین.خب چرا دارم میبینمش.چون بازیگر مورد علاقه ام متاسفانه داره تو این سریال بازی میکنه.و منم از اون طرفدارام که باید کارای بازیگر مورد علاقمو حتما ببینم.چه خوب باشن چه بد. بعد از این سریال مسخره.میریم سراغ سریال زیبایwhen the devil calls your name سریال کره ای هست.و داستان جالب و غیر تکراری با ایده ای خاص داره.حاضری با شیطان معامله کنی و ده سال از عمرتو طوری زندگی کنی که هرچی میخوای داشته باشی ولی بعد ده سال شیطان روحتو ازت بگیره.واقعا نویسنده چطور به چنین موضوعی فکر کرده.من وقتی بهش فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم.تصمیم سختیه.دیالوگهای شیطان با اون آدم عالیه.حرفایی میزنن که میتونی ساعتها بهشون فکر کنی.و در کنارش از موسیقی که حاشیه ی داستان هست لذت ببری.و آخرین سریال see.فعلا فقط یک قسمت ازش دیدم ولی بخاطر موضوع داستان میشه به نویسنده اش اسکار داد حتی.تخیل آدمی تا کجا پیش میره که دنیایی میسازه که هیچکس بینا نیست و دارن با حس های دیگه اشون زندگی میکنن.دیدن و حرف زدن راجع به دیدنو کفر میدونن.بین اون آدما بچه هایی به دنیا میان که قدرت دیدن دارن.و حالا خیلیها میخوان اون بچه ها نباشن.حتی تصورش هم جالبه که سریالی ببینی که نقشهای اصلیش هیچی نمیبینن.مگه میشه.!!بله.اونی هم که قصد داره کنکور ارشد بده و باید درس بخونه.من نیستم.!!

کاش من پسر بودم

کاش من پسر بودم .کاش پسر بودم تا نشون میدادم چطور باید با یه دختر با کسی که عاشقشی رفتار کنی براش شعر میگفتم .تو چشماش نگاه میگردم و مولانا میخوندم.دستشو بی ترس از هیچکس محکم میگرفتم،فکر نمی‌کردم ک الان فلان رفیقم میبینه ،دستاشو محکممیگرفتم تا همه دنیا بدونن اون مال منهو بی توجه به آدما تو خیابون وایمیستادم یهو جلوش موهاشو کنار میزدم و میگفتم تو چرا انقد نازی اخه؟از موهاش تعریف میکردم .از دستاش .از برق چشماش .از خط منحنی زیبای لبخندش .انقدر از زیباییاش میگفتم تا دیگه محتاج شنیدن تعریف و تمجید از هیچکس دیگه ای نباشه .شب ها پشت گوشی اونقدر باهاش حرف میزدم و قربون صدقش میرفتم تا آرومش کنم تا بعد از خوابیدنمن غصه نیاد سراغش بعد خودم میخوابیدم .صبح بی خبر میرفتم سر راهشهول هولکی یه شاخه گل میدادم بهشصورتشو میبوسیدم و فرار میکردم .فدای صدای خنده هاش از دور میشدماگه بهش شک میکردم اگه بدبین میشدم .اگه اشتباه میکرد. فراریش نمیدادم .تنها ولش نمیکردمترکش نمیکردم .در عوض سرشو میبوسیدم و با مهربونی ته تو قضیه رو درمیاوردم بهش توجه میکردم .براش کتاب میخریدم . یا لاک . یا یه روسری اون رنگ که دوس دارم خودم .یا یه شاخه گل ،بدون مناسبت ،بدون دلیل همون گلی ک دوست داره بعد وایمیستادم و ذوق کردن وعاشقی رو تو چشماش میدیدمبا این چیزای کوچیک سوپرایزش میکردم ،همه چیز ک همیشه نباید تجملاتی باشه ،یا همیشه کنمیشه فقط عشقتو با یه جمله دوستت دارم نشون بدی .هیچوقت نمیزدم تو ذوقش حتی اگه خسته بودم بی حوصله بودم عصبی بودم .هیچ وقت واسه دیدنش مکث نمیکردم هر وقت ک میشد میدوییدم پیشش منتظر نمیشدم تا اون ب زبونبیاره یا کارو خستگی رو بهونه نمی کردماز سر تا پاش ایراد نمیگرفتم ، تغییرش نمیدادم .نمیکوبیدم از نو بسازمش .همونجور که بود با همون قیافه فداش میشدم .به درد و دلاش گوش میکردم ،ب بهونه گیریاش،ب غر زدناش .میفهمیدم چقدر حساسه و مرد میشدم واسه غمهاش .فدای لوس شدناشو بی طاقتیاش میشدم .از اون دختری میساختم که دیگه نه اون کسی غیر من رو بخواد .نه من کسی مثل اون به چشمم بیاد.کاش من پسر بودم

2019 PGBA U Miss JC Throwdown BossCast 720P Sport Event Sky Sp

2019 PGBA U Miss JC Throwdown Score NESN Sony LIV Longhorn AT&T TV Torrent  ↓↓↓↓↓↓↓↓?? https://mlnkor.com/sport????????  2019 PGBA 16U Miss JC Throwdown Bat Restrictions, Perfect. 2019 PGBA U Miss JC Throwdown. 2019 pgba u miss jc throwdown club. 2019 pgba u miss jc throwdown 3. 2019 fall atlantic coast showcase without paying; Full MLB TV NESN 2019 PGBA Fall Nationals; ATT TV MamaHD TNT Online Philo 2019 PGBA U Miss JC Throwdown; 2019 pgba u miss jc throwdown mlb tv sky sports bosscast fox g; 11 ماده غذایی که بر پوست شما تأثیر فوق­العاده دارند. 2019 PGBA 16U Cardinal Classic.2019 PGBA 16U Nac Attack Fall ClassicThe 2019 World Para Athletics Championships is an upcoming Paralympic track and field meet organized by the World Para Athletics subcommittee of the International Paralympic Committee. It will be held in Dubai, United Arab Emirates on 7-15 November, 2019. World Para-Athletics Championships. 2019 Fall Atlantic Coast Showcase. 2019 PGBA U HTX Fall Classic. 2019 PGBA 16U Miss JC Throwdown Event Schedule, Perfect Game. 2019 PG Fall Deep South Premier Championships. 2019 PGBA U LA Fall Championships. 2019 pgba u miss jc throwdown online. 2019 pgba u miss jc throwdown baseball.2019 PGBA U Miss JC Throwdown TBS Now TV Without Membership. 2019 pgba u miss jc throwdown tv.October 10QZQfallQZPGRUOFYCGUBFHDI64LC9722482019 pgba337South Florida2019-11-11T06:51:26.9307939+04:006037122019-10-06T13:51:26.9307939+06:00U LAاقسامWIF410XMB671927582597774511JG3662019 pgba u miss jc throwdown results. فیلم ترکی yanimda kal با زیرنویس فارسی. 2019 PGBA U Miss JC Throwdown Live ESPN+ Without Registering; without membership vipbox bleacher report 2019 pg fall deep south premier champ; 2019 PGBA U Miss JC Throwdown Baseball Fox Sports Altitude November Live Olym; 2019 FALL ATLANTIC COAST SHOWCASE NFL GAME PASS ESPN+ HIGH QUALITY NO BUFFERING; 2019 PG Sunday Series #9 Cricfree Fox.2019 pgba u miss jc throwdown center2019 California Prospect Showcase. 2019 pgba u miss jc throwdown 2016. 2019 PGBA 16U I-10 Fall Classic. 2019 pgba u miss jc throwdown store. دانلود بازی Resident Evil - Code - Veronica X برای ps2. 2019 PG 13U South Fall Championship.HCGAME PASSACG12/24/2019ENآزمایش نمودهQWCardinalPGBA85797311944SAP892Championships is836474811Throwdown Bat721190MNLLRK36609574057283611/28/2019 06:512019-11-09T02:51:26.9297907+00:00233914832Q806آخرین وبلاگ های لوکس بلاگ.OPthrowdown classic 2019 pgbaPMEXThrowdown Event Schedule, Perfect GameYBتوان.October 05subcommittee of the International170632683158O29بر پوست شما تأثیر12/22/2019 04:51مستقیم 2019 pgba u810682XRXI2019-11-04T22:51:2683November 15374J835752019-12-14T06:51:26134176767PGBA U LA Fall ChampionshipsUEB 2019 pgba u miss jc throwdown lyrics. 2019 pgba u miss jc throwdown season. 2019 pgba u miss jc throwdown classic. احتمالا شما هم از آن دسته افرادی هستید که برای تناسب اندام خود و یا لاغر شدن انواع و اقسام رژیم های لاغری یا قرص و داروهای مختلف را آزمایش نموده اید شاید بعضی از آنها تا اندازه ای تاثیر گذار بوده اند اما به جرعت می توان. 2019 pgba u miss jc throwdown 20.2019 pgba u miss jc throwdown softball2019 PGBA South Florida Fall Invitational. دانلود دوبله فارسی سریال عشق تجملاتی با لینک مستقیم. 2019 PGBA U Miss JC Throwdown Event Rosters. Attention coaches: Visit your team page to enter probable pitcher(s) for each game. 2019 PG Winston Salem Dash Fall Championship. 2019 pgba u miss jc throwdown 2.   

کادو براي آقايان

کادو برای آقایانکادو برای آقایان: آیا می دانید که سبک هایی از کادو برای آقایان آن ها را خوشحال و شگفت انگیز می کند؟ اگر شما هم همانند بقیه این احساس را دارید که خرید کادو برای آقایان بسیار سخت و یک معمای حل نشدنی است و نمی دانید بهترین هدیه برای آنان در مناسبت های مختلف چیست پیشنهاد می کنیم این مقاله ما را حتماً مطالعه کنید تا بدون تردید و دودلی و در کمترین زمان ممکن بهترین نوع کادو را برای آنان تهیه کنید.بهترین کادو برای آقایان چیست؟درست است که در بسیاری مواقع خرید کادو مردانه به مناسبت های مختلف، خانم ها را به چالش می اندازد اما می توان گفت هدیه دادن یکی از لذت بخش ترین کارهایی است که می تواند آن ها را خوشحال کند.شاید در نگاه اول این گونه به نظر برسد که آقایان از موضوع دریافت کادو واکنش بسیار ساده و معمولی نشان می دهند اما اگر در بطن ماجرا وارد شویم آنگاه متوجه می شویم که واقعیت چیز دیگری است.در واقع هدیه دادن به آقایان نه تنها آن ها را بسیار خوشحال و شگفت زده می کند بلکه می توان به این شیوه از زحمات آنان در موقعیت های مختلف قدردانی کرد. به شرطی که بتوانیم کادویی کاربردی و درخور نیازی را برایشان تهیه کنیم.بهترین کادو برای آقایان خجالتیآیا می دانید بهترین کادو برای آقایان خجالتی کدام است؟ آیا از تأثیرات خرید کادو برای آقایان خجالتی مطلع هستید؟ شاید گفتن این جمله که هیچ کادویی در بازار وجود ندارد که بتوان با آن آقایان مشکل پسند را راضی نگه داشت اندکی تعجب برانگیز باشد اما واقعیت دارد.شاید به همین دلیل که همه خانم ها بر این باور هستند که یکی از مشکل ترین کارهای دنیا خرید هدیه برای آقایان است. اما آیا این جمله میتواند در مورد آقایان خجالتی و کم رو نیز صدق کند؟فرقی نمی کند هدیه گیرنده و کسی که قرار است به مناسب های مختلف برایش کادویی خریداری کنید آقا باشد یا خانم. در هر صورت افراد کم رو و خجالتی بسیار کمتر از دیگران حرف می زنند.از آنجایی که این افراد دارای اعتماد به نفس کمتری هستند پس فهمیدن این موضوع که آن ها چه سلیقه ای دارند و از چه هدایایی بیشتر خوششان می آید تا حدودی سخت و غیر قابل درک باشد.پس بهتر است با چنین ذهنیتی نسبت به خرید بهترین کادو برای آقایان خجالتی اقدام کنید و به این باشید که چگونه می توانید معمای چه هدیه ای را می توانید به آن ها تقدیم کنید که دوستش داشته باشند را حل کنید.اگر می خواهید با دادن هدیه ای به آقایان خجالتی، حسی خوب و متفاوت را در آن ها ایجاد کنید به طوری که نامتان را برای همیشه در ذهنشان به ثبت برسانید پیشنهاد می کنیم کتاب و موزیک پلیر را در لیست هدایای انتخابی تان قرار دهید.زیرا این دسته از افراد معمولاً زمان تنهایی بیشتری دارند و این مدت زمان را بیشتر به مطالعه کتاب و گوش دادن به موسیقی می گذرانند.بهترین کادو برای آقایان سخت گیر و جدی کدام است؟زمانی که صحبت از خرید هدیه سخت گیر و جدی به میان می آید این تصور بر ذهنمان حاکم می گردد که هیچ چیزی نمی تواند آن ها را خوشحال و راضی کند.شاید دلیل اصلی این طرز فکر این باشد که آقایان جدی به هیچ وجه نمی توانند احساسات خود را به اطرافیان خود ابراز کنند. از طرفی هم چون در زندگی شان خط مشی و هدف ثابتی دارند بنابراین ایده های محدودی برای خرید کادو برایشان وجود دارد.پس بهترین کار برای خرید هدیه برای آقایان سخت گیر و جدی این است که در وهله اول با شخصیت و احساسات درونی شان نفوذ کنید.به عبارتی ساده تر سعی کنید شیوه های راه یابی به سلیقه و علاقه شان را پیدا کنید و بدانید از چه چیزهایی خوششان می آید. مثلاً دقت کنید که اگر اهل ورزش کردن هستندبرایشان یک وسیله ورزشی خوب و کارآمد تهیه کنید. یا اگر به حوزه های هنری مختلف علاقه مند است می توانید ایده های جذاب و متنوعی را برای خرید هدیه مورد علاقه اش در نظر بگیرید.بهترین کادو برای آقایان ولخرج کدام است؟از آنجایی که ولخرج ها (فرقی نمی کند آقا باشد یا خانم) افرادی هستند که در نهایت خوش بین بودن، بدون هیچ حساب و کتابی خرید می کنند و به هیچ امنیت و مدیریتی به هنگام خرج کردن پول هایشان اعتقادی ندارند لذا تا حدودی می توان گفت خرید بهترین کادو برای آنان راحت و بی دردسر تر است.فقط کافی است برای خرید هدیه مناسب و مورد علاقه شان کمی سر کیسه را شل کنید. زیرا این دسته از افراد بیشتر به هدایای گران قیمت و تجملاتی علاقه دارند و تنها این دسته از هدایا است که می تواند آن ها را غافلگیر و هیجان زده سازد.ایده های جالب و جذابی که می توانید برای خرید بهترین کادو برای آقایان ولخرج در نظر بگیرد خرید یک تابلو هنری شیک و لاکچری گران قیمت و یا یک ساعت گران قیمت با دستبند چرمی اصل است. چنین هدایایی می توانند فرد هدیه گیرنده را به شدت خوشحال و هیجان زده کند.برای آقایان حساب گرباید گفت برای خرید کادو برای آقایان حساب گر دستتان برای هدایای متنوع و جذاب باز است. چرا که این دسته از آقایان به دلیل حسابگر بودنشان و اینکه زیاد اهل خرج کردن نیستند هر نوع هدیه کاربردی را می پسندند. اما اگر نمی خواهید با کادویی که تقدیمشان می کنید آن ها را رنجیده خاطر کنید پیشنهاد می کنیم لوازم غیر قابل استفاده و به نوعی تزئینی را انتخاب نکنیدشما عزیزان جهت خرید هدیه برای آقایان میتوانید به لینک مراجعه کنید و یا با شماره تلفن 02122623980 تماس حاصل فرمائید.

چرا هر مردی باید کت اسپرت در کمد لباسش داشته باشد

برای اینکه آقایان با نحوه ست کردن کت تک آشنا شوند ابتدا لازم است درباره کت تک و فرق آن ها با کت و شوارها مطالبی را بدانند. در زمان قبل کت تک پوشیدن کت تک نشان دهنده تجملاتی بودن آن ها است.   به مرور زمان کت تک وارد عرصه مد و فشن شد و مدل های مختلف از کت تک وارد دنیای مد و فشن مردانه شد. این کت تک از انواع پارچه ها و الگوهای مختلف دوخته شده اند. این کت های تک در هر موقعیتی قابل استفاده هستند. آن ها در مدل های کلاسیک و اسپرت و رسمی در بازار موجود هستند که آقایان می توانند از آن ها استفاده کنند.   اما در حالت کلی همیشه در نظر داشته باشید که کت های تک اسپرت جز آن دسته از مدل هایی هستند که شما همیشه می توانید از آن ها به راحتی استفاده کنید زیرا آن ها بسیار راحت هستند.   یکی از خصوصیت های کت تک این است که نسبت به کت و شلوارها کمی سبک تر هستند و آقایان در روزمره خود می توانند از آن ها راحت تر استفاده کنند به همین دلیل است که دانستن درباره نحوه ست کردن آن ها بسیار حائز اهمیت است. یکی دیگر از نشانه و خصوصیات بارز این کت ها تکه دوزی است که پشت آرنج ها قرار دارد.   به دلیل راحتی کت تک و خصوصیات آن ها این کت ها در بین آقایان بسیار محبوبیت دارند. به همین دلیل آقایان باید بدانند چطور می توانند آن ها با سایر لباس هایشان ست کنند ؟ دانستن این موضوع به آقایان کمک خواهد کرد تا از استایل بهتری برخوردار باشند.   پنج نکته مهم در مورد ست کردن کت تک با تی شرت :   1.      همیشه دقت کنید که کت های تک و تی شرت شما سایز بدن شما باشد و به اصطلاح فیت تن شما باشند.   2.      دقت کنید که همیشه در ست کردن کت های تک با سایر لباس هایتان بیشتر از دو رنگ جسورانه استفاده نکنید.   3.      برای ست کردن کت تک با تی شرت ها حتما به نکته توجه کنید که بی هیچ وجه از تی شرت هایی که دارای لوگو و طرح های چاپی هستند استفاده نکنید.   4.      هنگامی که از کت های تک استفاده می کنید سعی کنید از شلوارهای گشاد یا شلوارهای که بد شکل هستند استفاده نکنید.   5.      در ست کردن شلوارها با کت های تک تان به این نکته توجه کنید که همیشه از شلوارهای تک رنگ استفاده کنید.   به توضیح بیشتر درباره ست کردن تی شرت ها با کت های تک می پردازیم :   ست کردن تی شرت با کت تک :   ست کردن تی شرت ها با کت های تک معمولا بیشتر در استایل های اسپرت استفاده می شوند. اما در حالت کلی برای پوشیدن تی شرت ها در زیر کت ها باید اصولی را رعایت کنید زیرا پوشیدن تی شرت در زیر کت ها باعث می شود شما در عین سادگی دارای استایل بسیار جذابی را داشته باشید.   همان گونه که می دانید تی شرت ها یکی از پرطرفدارترین پوشاک آقایان هستند زیرا آن ها یکی از راحت ترین لباس های مردانه محسوب می شوند و نسبت به پیراهن ها قیمت مناسب تری دارند.   در دنیای مد و فشن امروزی اینکه چطور لباس بپوشیم بسیار مهم است. زیرا با پوشیدن و نپوشیدن یک جز از لباس ها استایل شما از استایل رسمی به استایل های غیر رسمی تغییر می کند. شما همیشه می توانید با ست کردن کت تک خود با یک تی شرت یک مرز بین استایل رسمی و غیر رسمی خود ایجاد کنید.   ست کردن کت تک سفید، طوسی و آبی نفتی :   انتخاب و خریدن این سه رنگ کت همیشه معمولا به آقایان توصیه می شود زیرا به راحتی می توانید انواع رنگ های تی شرت را با آن ست کنید و در کنار این ست جذاب یک استایل فوق العاده جذاب با کت تک خود داشته باشید.   بعضی از آقایان همیشه می خواهند در انتخاب تی شرت های خود برای کت های تک شان محدودیت نداشته باشند به همین دلیل بهتر است از رنگ های کت تک سفید و طوسی و آبی نفتی استفاده کنید. به دلیل اینکه ترکیب شدن رنگ های دیگر با این سه نوع رنگ راحت تر است و می توانید با تی شرت های کمدتان ترکیب کنید. شما در این صورت می توانید هرروز برای خود یک استایل جذاب داشته باشید.   ست کت تک با تی شرت های طرح دار :   شاید شما جز آن دسته از آقایانی باشید که به دنبال تی شرت های طرح دار باشید. باید بگویم شما این تی شرت ها را نیز می توانید با کت های تک خود ست کنید و هیچ مانعی وجود ندارد.   پوشیدن یک تی شرت طرح دار به همراه کت تک البته با در نظر گرفتن طرح تی شرت و مدل یقه کت تک هیچ مانعی ندارد و با این کار می توانید سطح استایل اسپرت خود را بالا ببرید. اما بهتر است که برای انتخاب تی شرت طرح دار برای زیر کت از مدل هایی استفاده که طرح آن ها با رنگ سیاه و سفید ترکیب شده اند تا ظاهری جذاب تر به استایل مردانه خود ببخشید.   اگر آقایان کت تک خود را از بین رنگ های خنثی انتخاب می کنند می توانند از تی شرت های چند رنگی و یا تی شرت های طرح داری که مورد پسندشان است استفاده کنند زیرا با این کار استایل خود را از سردی خنثی بودن بیرون می آورید.   اما گاهی آقایان به دنبال یک استایل خاص و منحصر به فرد برای خود هستند برای این آقایان ما یک پیشنهاد ویژه داریم.   آن هایی که به دنبال یک استایل منحصر به فرد برای خود هستند پیشنهاد ما برای شما ترکیب تی شرت راه راه سفید و آبی به همراه یک کت تک متناسب وشلوار جین است که شما برای تکمیل این استایل خاص خود می توانید یک کفش کالجی نیز همراه کنید و این باعث می شود ظاهر شما هوشمندانه تر به نظر برسد.   در حالت کلی نحوه ست کردن رنگ های مختلف کت تک :   کت آبی و شلوار بژ :   رنگ بژ دارای رنگی خنثی است و می تواند به راحتی با رنگی مانند آبی که گرم است جور در بیاید. و به قول خارجی ها نان و پنیر باهم به خوبی جور هستند.   کت تک خاکستری و شلوار جین آبی :   این ترکیب برای زمان هایی مناسب است که می خواهید یک تیپ غیر رسمی بزنید. بهترین انتخاب برای کت تک خاکستری شلوارهای جین آبی و سرکه ای هستند.   کت قهوه ای و شلوار آبی :   این ترکیب رنگ به دلیل اینکه کاملا یک رنگ نیستند به استایل شما یک جذابیت فوق العاده میخشد ترکیب این دور رنگ با هم لباسی رسمی و در عین حال مناسب با مد روز برایتان دست و پا می کند.    کت تک مشکی و شلوار خاکستری :   همیشه آقایان باید به خاطر داشته باشند که این دو رنگ سازگارترین رنگ ها با یکدیگر هستند و یک استایل فوق العاده همراه خود می آورند.              مجله استایل شناسی آقایان

سبک زندگی خود را به دیگران تحمیل نکنیم

در چند روز اخیر و به خصوص دیروز اتفاقاتی رخ داد که باعث شد این مقاله رو بنویسم تا هم برای شما توضیح داده باشم و هم این که این اتفاقات رو برای همیشه به یاد داشته باشم . اول باید بگم که واقعا این درسته که آدم ها وقتی پولدار میشن یا شایدم وقتی احساس کاذب پولدار بودن بهشون دست میده ، رفتار و گفتارشون تغییر پیدا میکنه . حالا ممکنه این برای همه ی آدم ها صادق نباشه ولی برای خیلی ها صادق هست . موضوع از این قرار هست که یک شخصی میخواد شیوه تفکرات خودش و نحوه زندگی کردنش رو به من تحمیل کنه ! شاید باور نکنید ولی این واقعیه .  اما من میخوام این موضوع رو روشن کنم . به نظر من هر شخصی یک سری تفکرات و اعتقاداتی داره . مثلا یک عده پول جمع می کنند و علاقه اشون به زمین و خونه خریدن هست . یعنی پول جمع می کنند که زمین و خونه بخرند . یک عده پول جمع می کنند و دنبال جنبه های تجملاتی هستند . یعنی پول جمع می کنند که زر و زیور و ماشین های شاسی بلند و لوازم گرون قیمت بخرند و اون ها رو نمایش بدن . ی عده پولشونو خرج شکمشون می کنند . یعنی هر چی پول جمع می کنند خرج بخور و بخواب و خوشی های موقت و اینجور چیزا می کنند . ی عده پول جمع می کنند که صرفا حساب بانکیشونو پُر کنند . یعنی بالا رفتن صفر های حساب بانکیشون شون می کنه . ی عده پول جمع می کنند که باهاش برن دنبال تفریحاتشون . برن مسافرت . اینور اونور . خارج کشور . و خیلی موارد دیگه . به نظر من همه ی این افراد باید به طرز تفکر و سبک زندگی همدیگه احترام بذارند . مثلا یک شخصی که دنبال زر و زیور و ماشین گرون قیمت خریدنه نباید بیاد به کسی که دنبال زمین و خونه خریدنه بگه که : بابا دنیا دو روزه . تو این زمین و ملک و خونه رو میخوای چیکار ؟ پول برای خرج کردنه دیگه . تو باید از این پولت فیض ببری . حالا اگر ده تا خونه و زمین هم داشته باشی ، وقتی نمی تونی ازش فیض ببری چه فایده داره ؟ در جوابش مثلا اون شخص میگه : این زرو زیور و ماشین های گرون قیمت ، توی چشم من ارزش نداره . این چیزا ارزش افزوده نداره و توی چند سال مستعمل و کهنه و قدیمی میشن . من دنبال خونه و زمین هستم که بتونم خونه مستقل خودمو داشته باشم . یا اگر خودم هم فیضشو نبرم ، بچه هام فیضشو ببرند . یا اینکه مثلا الان ی تیکه زمین می خرم که چند سال دیگه که گرون شد به قیمت مناسب بفروشم و از این تجارت سود ببرم و بعدا از پولش فیض ببرم . با مقایسه این دو دیدگاه می خواستم بگم که هر کسی تفکرات مخصوص خودشو داره و نباید دیدگاه خود را به دیگران تحمیل کنیم . برخی افراد هستند که پیش خودشون فکر می کنند تنها اون ها هستند که دارای عقل و هوش هستند و مسائل زندگی رو می فهمند و بقیه افراد دارای درک و شعور نیستند . پس وظیفه خودشون می دونند که در نحوه زندگی کردن دیگران دخالت کنند . این افراد باید بدونند که مردم دیگه هم دارای عقل و درک و شعور هستند و خودشون به این مواردی که شما برای قبولوندن نحوه زندگی تون به دیگران میارید ( توجیهاتتون ) اگر نه هزاران بار ، حتما ده ها بار فکر کردند و تحلیل کردند و بررسی کردند و نحوه زندگی کردن شما رو نپسندیدند . بلکه نحوه زندگی کردن خودشونو پسندیدند .  ی مطلب دیگه این که شرایط و اقتضاء های هر شخصی با شخص دیگه فرق می کنه . مثلا شخصی که دارای درامد ثابت و آینده ای تقریبا تضمین شده هست با شخصی که دارای درامدی ثابت نیست و آینده ای مبهم پیش رو داره ، شرایطشون فرق میکنه . همین باعث میشه که طرز تفکر این دو شخص ، مثل هم نباشه . یعنی کسی که دارای درامد ثابت و مطمئنی نیست ، اگر هم بخواد ، نمی تونه مثل شخصی که دارای درامد ثابت و تضمین شده هست ، زندگی کنه . طبیعتا شخصی که دارای درامد ثابت نیست ، بخشی از پولی رو که در میاره ، پس انداز می کنه برای روز مبادا و نمی تونه مثل اون شخصی که درامد ثابت داره ، اکثر پولشو خرج زندگیش بکنه . در کل میخواستم بگم جبر زمانه روی نحوه زندگی افراد تاثیر گذار هست . تا اینجاش مشکلی نیست . مشکل من با اون افرادی هست که میخوان نحوه زندگی کردن خودشونو بدون در نظر گرفتن شرایط دیگران ، به دیگران تحمیل کنند . بیائید باور کنیم که عده ای افراد هستند که نخواسته باشند به شیوه ای که دیگران می اندیشند ، بیاندیشند . مثلا نخواسته باشند ازدواج کنند یا نخواسته باشند ماشین های گران قیمت داشته باشند یا نخواسته باشند اصلا ماشین داشته باشند . قبلا که دانشجو بودم ، یک درس اختیاری بود که همه ی افراد سال های بالاتر ، این درس رو انتخاب می کردند و اون درس جوری بود که خیلی وقت و انرژی ادم رو می گرفت . مثلا اکثر وقتتو توی خونه باید می گذاشتی که روی کاغذ کالکت نقشه بکشی . من وقتی رسیدم به سالی که باید درس اختیاری می گرفتم ، اکثر بچه های کلاس رفتند اون درس اختیاری که نقشه کشیدن داشت رو انتخاب کردند و جالب اینجا بود که من رو هم می خواستند مجبور کنند که این درس رو بگیرم . مثلا بهم می گفتند این درس درسته که اختیاری هست ولی اگر نگیریش ، آخر کار برای فارغ التحصیلیت مشکل پیش میاد و نمی ذارند فارغ التحصیل بشی ! ولی من بهشون گفتم : مگه این درس اختیاری نیست ؟ گفتند چرا هست . گفتم پس من این درس رو نمی گیرم و به جاش میرم ی درس دیگه رو که این مسخره بازی نقشه کشی رو نداره و نمره بهتری هم میشه ازش گرفت ، برای درس اختیاریم می گیرم . خلاصه ما فارغ التحصیل شدیم و کسی هم نگفت که چرا فلان درس رو نگرفتی . کلا حرفم اینه که توی زندگی دیگران دخالت نکنید . خود مردم از قبل به همه ی این چیزهایی که شما در قالب نصیحت یا قالب های دیگه میخواهید به زور به خورد دیگران بدهید ، فکر کردند و نظرات شما رو دوست نداشته اند . بیائید به سبک زندگی یکدیگر احترام بگذاریم و سبک زندگی خود را به دیگران تحمیل نکنیم .

پائیز تلخ و خونبار 598 خورشیدی

پائیز تلخ و خونبار 598 خورشیدیدر سال 597 خورشیدی، سلطان محمد خوارزم‌شاه  با سه نفر از سفیران چنگیزخان، رهبر امپراطوری مغول، دیدار کرد. فرستاده‌ها هدایایی بسیار ارزشمند پیش‌کش کردند و مهم‌تر از همه، پیشنهاد معاهده‌ای بین دو قدرت را دادند که امکان باز شدن جاده‌ی پرمنفعت ابریشم را برای چین و اروپا فراهم کند. امپراطوری خوارزم‌‌شاه  بسیار گسترده بود و ایران، افغانستان، تاجیکستان و ازبکستان امروزی را در برمی‌گرفت. پایتخت پادشاهی، سمرقند، ثروتی افسانه‌ای داشت که نمادی از قدرت پادشاده بود و تجارت پررونق جاده‌ی ابریشم، به ثروت خوارزم‌شاه می‌افزود. از آنجا که هدف مغول ها مشخص بود، شاه نیز در این تجارت شریک شد و معاهده را امضاء کرد.چند ماه بعد کاروانی از تاجران مغول به شهر اُترار، در شمال شرقی امپراطوری، با هدف خرید وسایل تجملاتی برای دربار مغول وارد شد. فرماندار اُترار به حضور جاسوسان در کاروان شک کرد، آن ها را کشت و تمام کالاهایی را که خریداری کرده بودند، تصاحب کرد. با شنیدن این سرپیچی از معاهده و هتک حرمت به کاروان، چنگیزخان سفیری را به همراه دو سرباز فرستاد تا مراتب عذرخواهی شاه را بشنوند و یادآوری کنند که طبق معاهده بین دو امپراطوری، آنها از این تجارت سودی یکسان می‌برند. پادشاه سر سفیر را جدا کرد و برای چنگیزخان فرستاد که البته این دیگر به معنای جنگ بود.شاه نترسید. ارتش او شامل چهارصدهزار نفر از سواره نظامان ورزیده و دست کم دو برابر تعداد نفرات دشمن بود. شاه از شکست دادن مغولان مطمئن بود و تصور می‌کرد آنها به قسمت به ماوراء النهر در قسمت شرقی پادشاهی حمله کنند. ماوراء النهر سرزمینی به پهنای 800 کیلومتر است که از شرق به رود سیحون(سیردریا) و از غرب به رود جیحون(آمودریا) احاطه می‌شود که از شمال به کویر پهناور قزل‌قوم منتهی می‌گردد و دو شهر مهم پادشاهی یعنی سمرقند و بخارا را در خود جای داده بود. شاه تصمیم گرفت که یک کمربند محافظتی در کنار رودخانه سیحون مستقر کند، یعنی جاییکه مغول ها برای حمله به پایتخت مجبور به عبور از آن بودند. آنها نمی‌توانستند از بخش شمالی عبور کنند، زیرا کویر پهناور صعب العبور در مسیرشان قرار داشت و در جنوب هم موانع طبیعی کوهستانی مانع عبور آنها می‌شد. او با استقرار ارتش خود در ماوراء النهر، موقعیت دفاعی رسوخ ناپذیری داشت و برتری نیروهایش نسبت به سربازان دشمن قابل توجه بود. از این رو منتظر ورود مغول ها بود تا آنها را در هم شکند.در تابستان 598 خورشیدی، دیده‌بانان گزارش دادند که مغول ها از مسیر جنوبی سیحون و از راه دره فرغانه نزدیک می‌شوند. شاه یک نیروی بزرگ به فرماندهی فرزندش جلال الدین برای نابودی دشمن فرستاد. مغول ها پس از نبردی شدید، عقب نشینی کردند و جلال الدین به پدرش گزارش داد که ارتش مغول برخلاف آوازه‌اش چندان ترسناک نیست. سربازانشان ضعیف و رنگ پریده و اسب هایشان لاغر و رنجور بودند و به نظر می‌رسد هیچ کدام اشتیاقی به ادامه جنگ ندارند. به اعتقاد شاه، مغول ها توانایی مقابله با ارتش او را نداشتند. در نتیجه، سربازان بیشتری را در انتهای جنوبی کمربندی قرار داد و منتظر ماند.چند ماه بعد یک گردان مغول به شهر اُترار شبیخون زده و فرماندار را دستگیر کردند. همان مردی که به بازرگانان مغول هتک حرمت کرده بود، او را کشتند و نقره‌ی مذاب در چشم و گوش هایش ریختند. شاه از راهی غیرمنتظره سربازان را به سوی شمال تغییر مسیر داد؛ به زعم او شاید مغول ها سریع حرکت کنند ولی نخواهند توانست بر یک ارتش قوی با نفرات بسیار چیره شوند.با وجود این، اندکی بعد دو ارتش مغول، از جنوب اُترار به موازات سیحون عبور کردند. یکی از ارتش ها، به فرماندهی، جوجی خان، به شهرهای مهم در امتداد رودخانه حمله کرد، در حالیکه ارتش دیگر به فرماندهی جبه نویان، در جنوب ناپدید شد. ارتش جوجی خان مانند ملخ به تپه‌ها و دشت های نزدیک رودخانه هجوم آورند. شاه بخش بزرگی از ارتش خود را به رودخانه منتقل و نیروهای ذخیره‌ی خود را در سمرقند حفظ کرد. ارتش جوجی خان نسبتا کوچک بود، در حدود بیست هزار سرباز، با این حال بسیار تهاجمی بود و یکی پس از دیگری، بدون هشدار قلعه‌ها را سوزانده و ویرانی به بار می‌آوردند.در همین حال، گزارش‌های رسیده از خط مقدم به شاه، ورود جنگجویان عجیب و غریبی را از شرق اعلام می‌کرد که همه سواره نظام بودند. هر مغول نه تنها سوار بر اسب بود، بلکه چندین اسب بی سوار را به دنبال خود می‌کشید، همه‌ی اسب‌ها مادیان بودند و هنگامی که یکی از آنها خسته می‌شد، سرباز، سوار بر اسبی تازه نفس می‌شد. مغول ها با ارابه‌های سبک آذوقه خود را حمل کردند، شیر و خون مادیان را نوشیدند و اسب‌های ضعیف و زخمی را کشته و خوردند. آنها می‌توانستند دوبرابر سریعتر از دشمن خود حرکت کنند، تیراندازی‌شان فوق‌العاده بود. می‌توانستند هنگام پیش‌روی یا عقب نشینی تیرهای آتشین را با مهارت و چالاکی بیندازند و حملاتشان به مراتب مهلک‌تر از آن چیزی باشد که ارتش شاه تاکنون دیده است. دسته‌های آنها در فاصله‌های زیاد با پرچم‌ها و مشعل ارتباط برقرار می‌کردند و مانورهایشان هماهنگ و تقریبا پیش‌بینی‌ناپذیر بود.با این آزار و اذیت‌های فرسایشی، نیروهای شاه بیش از پیش خسته می‌شدند. اینک به طور ناگهانی، ارتشی که به فرماندهی جبه نویان، در جنوب ناپدید شده بود، از شمال غرب به سمت ماوراء النهر سرازیر شد. شاه آخرین نیروهای کمکی خود را که ارتشی با پنجاه هزار سرباز بود، به جنگ با جبه نویان فرستاد. شاه چندان هم نگران نبود، زیرا مردانش برتری خود را در نبرد دره فرغانه اثبات کرده بود.اما این بار شرایط متفاوت بود. مغول ها سلاح های عجیب و غریبی داشتند: تیرهای آغشته به قیر گداخته که پشت سرشان دود بلند می‌کرد و سواران سبک و سریعی که رعدآسا می‌تاختند، خطوط ارتش شاه را می‌شکافتند و راه را برای سواره نظام مسلح می‌گشودند. ارابه‌ها در پس و پیش خطوط مغول ها به سرعت حرکت می‌کردند و تجهیزات به آنها می‌رساندند. نیزه‌های مغول ها آسمان را پوشانده بود و فشار بی‌امان و بی رحمانه وارد می‌کرد. آنها پیراهن ابریشمی سنگینی بر تن داشتند که اگر تیری پیراهن را می‌شکافت، به گوشت نمی‌رسید و به سرعت لباس خود را عوض می‌کردند. ارتش جبه نویان، نیروهای شاه را نابود کرد.شاه تنها یک راه داشت: عقب نشینی و بازسازی تدریجی ارتش. او شروع به آماده سازی کرد، اما در این میان، اتفاقی باورنکردنی افتاد: یک ارتش به فرماندهی چنگیزخان ناگهان بیرون دروازه های شهر بخارا واقع در غرب سمرقند اردو زدند.آنها از کجا آمده بودند؟ آنها نمی‌توانستند از کویر قزل‌قوم در شمال عبور کرده باشند. ظاهرا از کویر گذشته بودند؛ ولی غیرممکن بود؛ مگر اینکه شیطان آنها را جادو کرده باشد. بخارا خیلی زود سقوط کرد و چند روز بعد سمرقند تسلیم شد. سربازان فرار کردند و فرماندهان نگران بودند. شاه، بیمناک برای زندگی‌اش، با تعداد انگشت شماری از سربازان فرار کرد و مغول ها سرسختانه او را تعقیب کردند. چندماه بعد در جزیره‌ای کوچک در دریای خزر، تنها کسی که جان سالم به در برده بود، با لباسی ژنده، غذا گدایی می‌کرد. او کسی نبود جز حاکم پیشین ثروتمندترین امپراطوری شرق که سرانجام از بیماری و گرسنگی درگذشت.در مورد استراتژی برتر نظامی چنگیزخان در مقابل پادشاهی ایران در کتاب 33 استراتژی جنگ، رابرت گرین.صفحه 406 بیشتر بخوانید.اگر می‌خواهید در مورد این تاریخ عبرت آموز و خونبار بیشتر بخوانید به صفحه حمله مغول به ایران در ویکپدیا مراجعه کنید.

راهنمای کامل خرید مبلمان راحتی برای دکوراسیون داخلی منازل

مبل راحتی به نوعی از کاناپه گفته می شود که به صورت دو نفره ، سه‌ نفره و بیشتر ساخته می شود. در بدنه این مبلمان معمولا از چوب استفاده نمی شود و دارای پایه‌های کوتاه و دسته‌های پهن می‌باشد و نسبت به مبل استیل قیمت مناسب تری دارد. همچنین ابعاد این مبلمان نسبت به مبلمان استیل کوچک تر می‌باشد.   دکوراسیون       دکوراسیون داخلی منزل      دکوراسیون پذیرایی       راهنمای کامل خرید مبلمان راحتی برای دکوراسیون داخلی منازل                       انواع مبل راحتی انواع مبل راحتی شامل " ال "، " ال‌یو "، " شانو " و غیره است. همانطور که خود شما نیز حس کرده اید مبلمان مناسب می‌تواند حس و حال خانه شما را عوض کند و به محیط اتاق شما روح تازه‌ای ببخشد. برای دستیابی به این زیبایی و آرامش باید نکاتی را مد نظر قرار دهیم تا بتوانیم با بهترین انتخاب از خریدمان نهایت رضایت را داشته باشیم.  از آن جا که مبل راحتی تنوع بسیار زیادی دارد در بیشتر خانه ها در قسمت پذیرایی از این مبل ها استفاده می شود و افراد با توجه به متراژ خانه خود و دکوراسیونی که مد نظر دارند مبلمان مخصوص و مناسب منزل خود را خریداری می کنند مبل های راحتی برخلاف مبل های سلطنتی و کلاسیک مربوط به مهمانی های تجملاتی نیست و برای نشیمن روزانه و دورهمی های خودمانی گزینه مناسب تری خواهد بود.                 انتخاب مبل بهتر با توجه به هدف و میزان راحتی مبل اگر به دنبال راحتی کامل برای استراحت و تماشای تلویزیون هستید انتخاب متفاوت تری نسبت به زمانی که قصد پذیرایی از مهمان را دارید خواهید داشت. برای این منظور باید مبل نیمه راحت که کمی رسمی تر است را خریداری کنید که در طراحی آن سعی شده هر دو منظور راحتی و رسمی بود رعایت شود. فضایی که مبل برای آن در نظر گرفته می شود در انتخاب مبل بسیار اهمیت دارد به طور مثال برای فضاهای بزرگ تر راحتی های اِل مانند مناسب است، راحتی های کوچک تر یا مدرن جای کمتری می گیرد، انواع مبل که در اصلاح زرق وبرقدار دار هستند این روزها دیگر طرفداری ندارد.      متریالی که در ساخت مبل ها استفاده شده است یکی از مهمترین فاکتورهای ساخت یک مبل است و هنگامی که میخواهید مبلی را خریداری کنید سعی کنید حتما از فروشنده بخواهید در مورد موادی که در ساخت این مبل به کار رفته است برای شما توضیح دهد. با راهنمایی هایی که در این مقاله برای شما در نظر داریم در زمان خرید مبلمان می توانید انتخاب آگاهانه تر و تصمیم درست تری داشته باشید.   فاکتورهای مهم در انتخاب مبل راحتی انواع فوم مبل راحتی یکی از مواردی که در انتخاب مبل راحتی از اهمیت زیادی برخوردار است فوم آن است. با داشتن آگاهی نسبت به انواع فوم ها و انتخاب نوع فوم مناسب با هدفتان می توانید در انتخاب نوع مبل راحتی موفق تر عمل کنید. دو نوع فوم وجود دارد که یکی فوم سرد و دیگری فوم گرم است. اما چگونه این دو نوع را از یکدیگر تشخیص دهیم؟ یکی از ساده ترین راه‌های تشخیص این است که بعد از فشار وارد کردن به فوم سرد، فوم خیلی زود به حالت طبیعی اولیه خود بازمی‌گردد اما فوم گرم بعد از تحمل فشار با اندکی تأخیر به حالت طبیعی خود برمی‌گردد. که فوم نوع سرد از کیفیت مناسب تری برخوردار است. اما خوب است بدانیم که فوم گرم نهایتا 3 ماه دوام می آورد و بعد از آن فرم اصلی خود را از دست می دهد. همچنین در صورتی که مبل انتخابی شما دارای اسفنج است دقت داشته باشید که وزن اسفنج 30 یا 35 کیلویی باشد. این نوع اسفنج‌ها سفت و قابل شست‌و‌شو هستند و با گذشت مدت زمانی از خرید مبل، شکل و فرم خود را از دست نمی‌دهند. به طور معمول از تشک‌های دبل در ساخت مبل های راحتی استفاده می شود زیرا به راحتی قابل شست‌و‌شو هستند.     شستشو مبل در منزل در ارتباط با نظافت انواع روکش های مبلمان، خوب است بدانید که روکش های کتانی با شامپوهای مبل، مبل های چرمی با بخار بدون مواد شوینده تمیز می شوند. مبل های نانوسرتکس نیز در برابر نفوذ مایعات مقاوم هستند و با کشیدن دستمالی خیس تمیز می شوند. یکی دیگر از موارد مورد توجه باید بررسی دوخت مبلمان باشد، اجزای رویه باید طوری محکم دوخته شده باشد که پس از مدتی از هم باز نشود. به استحکام کلاف و چارچوب توجه بیشتری کنید. دقت کنید فاصله و استحکام فنرها آن قدر باشد که پس از مدتی به تشک یا نشیمنگاه مبل فشار نیاورده، آنها را پاره نکند یا از شکل نیندازد.     مبل راحتی چوبی اگر در ساختار مبلی که شما قصد خرید آن را دارید چوب به کار رفته است بهتر است بدانید که جنس گردو مرغوب تر، محکم تر و سبک تر است. یک مورد دیگر که هنگام خرید باید به آن توجه شود اندازه و همتراز بودن پایه ها است. مبل راحتی مناسب نباید لبه های تیز یا پایه هایی جلوآمده داشته باشد زیرا در این صورت امکان اصابت پا به آنها هنگام رفت و آمد به پایه های مبل زیاد خواهد بود که موجب صدمه دیدن انگشتان پایتان می شود.                 انتخاب رنگ مبلمان راحتی تاثیررنگ ها همیشه غیر قابل انکار بوده و حسی که حضور یک رنگ در محیط ایجاد می‌کند از فاکتورهای خیلی مهم در خرید وسایل مختلف است. در مورد مبل راحتی هم این مطلب کاملا صادق است که رنگ مبل باید به گونه ای انتخاب شود که حس و حال جذاب و منحصر به فردی در خانه به وجود بیاورد و با فرش، پرده ها و سایر وسایل خانه هماهنگی مشخصی داشته باشد.  شاید با خود بگویید که به اندازه کافی رنگ ها را نمی شناسید که بتوانید ترکیب رنگی درستی را برای مبل ها انتخاب کنید، لازم است به شما بگوییم که در این مورد جای هیچگونه نگرانی نیست زیرا لیست تمام رنگ هایی که به عنوان مکمل و متضاد می‌توانید کنار هم داشته باشید و باعث زیباتر شدن فضای منزل شما می شود در همین سایت وجود دارد و شما می توانید با نگاهی به آنها با آسودگی خاطر بیشتری تصمیم به ترکیب رنگ ها و انتخاب مبل مناسب کنید.  انتخاب رنگ برای مبل های راحتی یک امر کاملا سلیقه ای است و خیلی از افراد یک تم کلی رنگی برای دکوراسیون اتاق نشیمن در نظر میگیرند و سعی می کنند با رنگ هایی که مکمل هم هستند و یا با هم هارمونی دارند به انتخاب قطعات مختلف مبلمان و رنگ های آن بپردازند. اما خیلی از افراد برای انتخاب رنگ دچار سردرگمی می شوند و همیشه مردد هستند که چه رنگی برای منزل آنها بهتر است و یا اینکه کدام رنگ ها کنار همدیگر قرار بگیرند ظاهر زیباتری را در دکوراسیون به وجود می آورند و استفاده از مبل های رنگی مناسب چه نوع خانه هایی است و یا اینکه مبل های سفید بهتر است در اتاقی با چه دیوارهای قرار بگیرد؟  مثلا اگر از مبل هایی استفاده کردید که رنگ اصلی آنها تیره رنگ هست مثل مبل سرمه ای یا قهوه ای رنگ می توانید برای ن های آنها از رنگ های سفید استفاده کنید زیرا این ترکیب، شکل خیلی زیبایی را در محیط شما به وجود می آورد و ترکیب رنگ های تیره و روشن جلوه جذابی دارد. در صورتی که در دکوراسیون از مبل های ساده استفاده می کنید بهتر است که از ن هایی که طرح های پر زرق و برق بیشتری دارد استفاده کنید و یا از ن های پولکی پولکی و چند رنگ در کنار مبل های ساده استفاده کنید که ساده بودن و سرد بودن فضا را بشکنید.  اگر جزو آن دسته از افرادی هستید که تمایل دارید در دکوراسیون منزل از رنگ های خاص هم استفاده کنید می توانید از سرویس مبل روشن و تیره در کنار هم استفاده کنید. مثلا رنگ های هم خانواده را کنار هم قرار دهید. به طور مثال ترکیب رنگ آبی روشن و سرمه ای تیره در یک قاب خیلی زیبا میشود و همچنین رنگ های طلایی و سفید هم در کنار هم جلوه زیبایی خواهد داشت.  شما قادر هستید از هر رنگی که می خواهید در خرید مبل های راحتی استفاده کنید اما در نظر داشته باشید که هنگام خرید مبل های راحتی اگر یک رنگ به خصوص مد نظر شما است سعی نکنید همه ی قسمت های مختلف مبل دقیقا رنگ یکسان داشته باشند زیرا طرح هایی که برای مبلمان زده می‌شود با ترکیب رنگ و یا ترکیب تناژ رنگ است که خود را نشان می دهد و اگر همه قسمت های مبل و ن دقیقا هم رنگ هم باشند یکنواختی به وجود می آید.             ابعاد استاندارد برای مبل های راحتی وقتی که می خواهید مبل راحتی خریداری کنید سعی کنید به این نکته دقت کنید که طول، عرض و ارتفاع مبل از اندازه های استاندارد برخوردار باشد زیرا قرار است شما برای راحتی و استراحت های روزانه از آن استفاده کنید و اگر راحتی و آسایش شما را فراهم نکنند و برعکس به فیزیک بدنی شما آسیب برساند به هیچ وجه گزینه مناسبی برای خرید نخواهد بود پس سعی کنید مبل راحتی را طوری انتخاب کنید که گودی کمر شما را پوشش دهد و ارتفاع آن از زمین طوری باشد که پای شما آویزان نماند و یا آسیبی به آن وارد نشود. نشیمن مبل راحتی باید طوری باشد که نه آنقدر سفت باشد که شما احساس راحتی نداشته باشید یا آنقدر نرم باشد که وقتی می‌خواهید روی آن بنشینید برای بلند شدن دچار مشکل شوید. همچنین پارچه ای که به عنوان روکش روی مبل راحتی قرار می گیرد باید جنس مناسبی داشته باشد که مدت زمانی که دوام می آورد و خراب نمی شود طولانی باشد تا هزینه ای که بابت خرید این مبل‌ها پرداختید هدر نرود. ارتفاع مبل های راحتی برای خانه های ایرانی  وقتی که تصمیم به خرید مبل راحتی برای منزل خود می گیرید سعی کنید حتما به اندازه و ارتفاع مبل توجه داشته باشید و ارتفاع باید طوری باشد که شما خیلی راحت روی آن نشست و برخاست کنید و برای نشست و برخاست به خود فشار نیاورید. اگر پای شما از زمین فاصله می گیرد و یا روی زمین کشیده می شود ارتفاع مبل شما مناسب نیست و بهتر است مبلی انتخاب کنید که از نظر فیزیکی برای شما مناسب باشد.             دسته ها و پایه های مناسب مبل راحتی  یکی دیگر از مواردی که بهتر است موقع خرید مبل راحتی به آن توجه کنید دسته و پایه های مبلی است که مد نظر دارید. بهتر است که این قسمت های مبل دارای استاندارد مشخصی باشند یعنی پایه ها آنقدر محکم باشند که بعد از این که یک مدت از آن استفاده کردید و نشست و برخاست کردید دچار شکستگی نشوند، لق نزنند و هیچ مشکلی برای ساختار آنها پیش نیاید. در مورد دسته های مبل هم خرید شما کاملا بستگی به سلیقه شما دارد و بعضی ها هستند که دسته های راحت را ترجیح می دهند و یا بعضی ها دستی چوبی را ترجیح میدهند. اگر در ساختار مبل راحتی چوب به کار رفته باشد بهتر است بدانید که جنس گردو مرغوب تر، محکم تر و سبک تر است.   از دیگر موارد مهمی که لازم است حتما هنگام خرید مبل راحتی به آن توجه کنید این است که قرار است چه مقدار فضا در اختیار این مبل قرار گیرد و در کجای خانه قرار است این مبل را بگذارید؟ آیا مبلی که انتخاب کرده‌اید اندازه اش طوری هست که از راه پله و در ورودی منزل شما عبور کند؟ زیرا بعضی ها ممکن است به این موارد توجه نکنند و مبلمانی را بخرند و وقتی که می‌خواهند آن را داخل خانه بگذارند ببینند که حتی از در خانه عبور نمی کند و هیچ راهی برای گذاشتن آن در داخل خانه وجود ندارد!  همچنین توجه کنید که چه افرادی قرار است از این مبل های راحتی استفاده کنند و برای چه نیازهایی قرار است این مبل خریداری شود چون ممکن است که مبل های راحتی تخت خواب شو برای شما گزینه مناسبی باشد و استفاده از آن ها برای شما راحت تر باشد.   بهترین پارچه رو مبلی از مهمترین مواردی که در انتخاب یک مبل راحتی مناسب باید مد نظر قرار گیرد نوع پارچه به‌کار رفته در آن است، زیرا پارچه مبل نیز به میزان فوم و اسفنج قابل توجه است و اگر ماندگاری و مقاومت کافی را نداشته باشد، خیلی زود فرسوده می‌شود و شما مجبور به تعویض و خرید مجدد مبل خواهید شد. پس لازم است هنگام انتخاب و خرید مبلمان نهایت دقت و توجه خود را به کار گیرید تا بهترین و مناسب‌ترین پارچه را برای مبل خود انتخاب کنید. پارچه ای که شما انتخاب می کنید نباید کشی باشد و پرز بدهد، پس لازم است از مرغوب بودن پارچه با پرسیدن این موارد از فروشنده اطمینان حاصل کنید و درخواست ضمانت کالا را داشته باشید.                 انواع مختلف پارچه شامل شانل، مخمل نانومیکرو، سلطنتی و…که مربوط به چین و ترکیه و ایران است در بازار موجود می باشد. با نگاهی به مراکز خرید مبلمان متوجه می شوید که غالبا برای مبلمان سلطنتی از پارچه‌های سلطنتی، برای مبلمان راحتی از مخمل و برای مبلمان در اصطلاح ال» از پارچه‌های چرم استفاده می‌شود. انتخاب نوع پارچه کاملا بستگی به سلیقه ی خریدار دارد اما خوب است بدانید که معمولا پارچه مخمل براق بهترین پارچه برای مبل است. باید در نظر داشت که تراکم پارچه اهمیت زیادی در انتخاب آن دارد و باید وقتی دست می‌کشید یک دست باشد و فشردگی آن را بتوانید با لمس کردن احساس کنید. راه‌ مناسب دیگر برای تشخیص پارچه ی مرغوب و متراکم این است که آن را جلوی نور بگیرید. در نهایت پیشنهاد ما به شما برای خرید مبلمان راحتی این است که اگر انگشت دست تان را مبنای قضاوت در خرید قرار بدهید، سه انگشت را باید به کیفیت، استحکام و استانداردهای سلامت، یک انگشت را به زیبایی و طرح و یک انگشت را به قیمت اختصاص دهید. مبل های راحتی انواع مختلفی دارند و ممکن است هر خانواده ای با توجه به نیاز خود و فضایی که در اختیار دارد نوع خاصی از مبل راحتی را برای خرید انتخاب کند و یا مد نظر داشته باشد که در مورد انواع مبل راحتی به طور مفصل در مقاله جدا صحبت کرده ایم که با خواندن آن کاملا با مبل های راحتی و انواع آن آشنا می شوید و می توانید بهترین انتخاب را برای نشیمن و یا پذیرایی منزل خود داشته باشید.

راهنمای کامل خرید مبلمان راحتی برای دکوراسیون داخلی منازل

مبل راحتی به نوعی از کاناپه گفته می شود که به صورت دو نفره ، سه‌ نفره و بیشتر ساخته می شود. در بدنه این مبلمان معمولا از چوب استفاده نمی شود و دارای پایه‌های کوتاه و دسته‌های پهن می‌باشد و نسبت به مبل استیل قیمت مناسب تری دارد. همچنین ابعاد این مبلمان نسبت به مبلمان استیل کوچک تر می‌باشد.   دکوراسیون       دکوراسیون داخلی منزل      دکوراسیون پذیرایی       راهنمای کامل خرید مبلمان راحتی برای دکوراسیون داخلی منازل                       انواع مبل راحتی انواع مبل راحتی شامل " ال "، " ال‌یو "، " شانو " و غیره است. همانطور که خود شما نیز حس کرده اید مبلمان مناسب می‌تواند حس و حال خانه شما را عوض کند و به محیط اتاق شما روح تازه‌ای ببخشد. برای دستیابی به این زیبایی و آرامش باید نکاتی را مد نظر قرار دهیم تا بتوانیم با بهترین انتخاب از خریدمان نهایت رضایت را داشته باشیم.  از آن جا که مبل راحتی تنوع بسیار زیادی دارد در بیشتر خانه ها در قسمت پذیرایی از این مبل ها استفاده می شود و افراد با توجه به متراژ خانه خود و دکوراسیونی که مد نظر دارند مبلمان مخصوص و مناسب منزل خود را خریداری می کنند مبل های راحتی برخلاف مبل های سلطنتی و کلاسیک مربوط به مهمانی های تجملاتی نیست و برای نشیمن روزانه و دورهمی های خودمانی گزینه مناسب تری خواهد بود.                 انتخاب مبل بهتر با توجه به هدف و میزان راحتی مبل اگر به دنبال راحتی کامل برای استراحت و تماشای تلویزیون هستید انتخاب متفاوت تری نسبت به زمانی که قصد پذیرایی از مهمان را دارید خواهید داشت. برای این منظور باید مبل نیمه راحت که کمی رسمی تر است را خریداری کنید که در طراحی آن سعی شده هر دو منظور راحتی و رسمی بود رعایت شود. فضایی که مبل برای آن در نظر گرفته می شود در انتخاب مبل بسیار اهمیت دارد به طور مثال برای فضاهای بزرگ تر راحتی های اِل مانند مناسب است، راحتی های کوچک تر یا مدرن جای کمتری می گیرد، انواع مبل که در اصلاح زرق وبرقدار دار هستند این روزها دیگر طرفداری ندارد.      متریالی که در ساخت مبل ها استفاده شده است یکی از مهمترین فاکتورهای ساخت یک مبل است و هنگامی که میخواهید مبلی را خریداری کنید سعی کنید حتما از فروشنده بخواهید در مورد موادی که در ساخت این مبل به کار رفته است برای شما توضیح دهد. با راهنمایی هایی که در این مقاله برای شما در نظر داریم در زمان خرید مبلمان می توانید انتخاب آگاهانه تر و تصمیم درست تری داشته باشید.   فاکتورهای مهم در انتخاب مبل راحتی انواع فوم مبل راحتی یکی از مواردی که در انتخاب مبل راحتی از اهمیت زیادی برخوردار است فوم آن است. با داشتن آگاهی نسبت به انواع فوم ها و انتخاب نوع فوم مناسب با هدفتان می توانید در انتخاب نوع مبل راحتی موفق تر عمل کنید. دو نوع فوم وجود دارد که یکی فوم سرد و دیگری فوم گرم است. اما چگونه این دو نوع را از یکدیگر تشخیص دهیم؟ یکی از ساده ترین راه‌های تشخیص این است که بعد از فشار وارد کردن به فوم سرد، فوم خیلی زود به حالت طبیعی اولیه خود بازمی‌گردد اما فوم گرم بعد از تحمل فشار با اندکی تأخیر به حالت طبیعی خود برمی‌گردد. که فوم نوع سرد از کیفیت مناسب تری برخوردار است. اما خوب است بدانیم که فوم گرم نهایتا 3 ماه دوام می آورد و بعد از آن فرم اصلی خود را از دست می دهد. همچنین در صورتی که مبل انتخابی شما دارای اسفنج است دقت داشته باشید که وزن اسفنج 30 یا 35 کیلویی باشد. این نوع اسفنج‌ها سفت و قابل شست‌و‌شو هستند و با گذشت مدت زمانی از خرید مبل، شکل و فرم خود را از دست نمی‌دهند. به طور معمول از تشک‌های دبل در ساخت مبل های راحتی استفاده می شود زیرا به راحتی قابل شست‌و‌شو هستند.     شستشو مبل در منزل در ارتباط با نظافت انواع روکش های مبلمان، خوب است بدانید که روکش های کتانی با شامپوهای مبل، مبل های چرمی با بخار بدون مواد شوینده تمیز می شوند. مبل های نانوسرتکس نیز در برابر نفوذ مایعات مقاوم هستند و با کشیدن دستمالی خیس تمیز می شوند. یکی دیگر از موارد مورد توجه باید بررسی دوخت مبلمان باشد، اجزای رویه باید طوری محکم دوخته شده باشد که پس از مدتی از هم باز نشود. به استحکام کلاف و چارچوب توجه بیشتری کنید. دقت کنید فاصله و استحکام فنرها آن قدر باشد که پس از مدتی به تشک یا نشیمنگاه مبل فشار نیاورده، آنها را پاره نکند یا از شکل نیندازد.     مبل راحتی چوبی اگر در ساختار مبلی که شما قصد خرید آن را دارید چوب به کار رفته است بهتر است بدانید که جنس گردو مرغوب تر، محکم تر و سبک تر است. یک مورد دیگر که هنگام خرید باید به آن توجه شود اندازه و همتراز بودن پایه ها است. مبل راحتی مناسب نباید لبه های تیز یا پایه هایی جلوآمده داشته باشد زیرا در این صورت امکان اصابت پا به آنها هنگام رفت و آمد به پایه های مبل زیاد خواهد بود که موجب صدمه دیدن انگشتان پایتان می شود.                 انتخاب رنگ مبلمان راحتی تاثیررنگ ها همیشه غیر قابل انکار بوده و حسی که حضور یک رنگ در محیط ایجاد می‌کند از فاکتورهای خیلی مهم در خرید وسایل مختلف است. در مورد مبل راحتی هم این مطلب کاملا صادق است که رنگ مبل باید به گونه ای انتخاب شود که حس و حال جذاب و منحصر به فردی در خانه به وجود بیاورد و با فرش، پرده ها و سایر وسایل خانه هماهنگی مشخصی داشته باشد.  شاید با خود بگویید که به اندازه کافی رنگ ها را نمی شناسید که بتوانید ترکیب رنگی درستی را برای مبل ها انتخاب کنید، لازم است به شما بگوییم که در این مورد جای هیچگونه نگرانی نیست زیرا لیست تمام رنگ هایی که به عنوان مکمل و متضاد می‌توانید کنار هم داشته باشید و باعث زیباتر شدن فضای منزل شما می شود در همین سایت وجود دارد و شما می توانید با نگاهی به آنها با آسودگی خاطر بیشتری تصمیم به ترکیب رنگ ها و انتخاب مبل مناسب کنید.  انتخاب رنگ برای مبل های راحتی یک امر کاملا سلیقه ای است و خیلی از افراد یک تم کلی رنگی برای دکوراسیون اتاق نشیمن در نظر میگیرند و سعی می کنند با رنگ هایی که مکمل هم هستند و یا با هم هارمونی دارند به انتخاب قطعات مختلف مبلمان و رنگ های آن بپردازند. اما خیلی از افراد برای انتخاب رنگ دچار سردرگمی می شوند و همیشه مردد هستند که چه رنگی برای منزل آنها بهتر است و یا اینکه کدام رنگ ها کنار همدیگر قرار بگیرند ظاهر زیباتری را در دکوراسیون به وجود می آورند و استفاده از مبل های رنگی مناسب چه نوع خانه هایی است و یا اینکه مبل های سفید بهتر است در اتاقی با چه دیوارهای قرار بگیرد؟  مثلا اگر از مبل هایی استفاده کردید که رنگ اصلی آنها تیره رنگ هست مثل مبل سرمه ای یا قهوه ای رنگ می توانید برای ن های آنها از رنگ های سفید استفاده کنید زیرا این ترکیب، شکل خیلی زیبایی را در محیط شما به وجود می آورد و ترکیب رنگ های تیره و روشن جلوه جذابی دارد. در صورتی که در دکوراسیون از مبل های ساده استفاده می کنید بهتر است که از ن هایی که طرح های پر زرق و برق بیشتری دارد استفاده کنید و یا از ن های پولکی پولکی و چند رنگ در کنار مبل های ساده استفاده کنید که ساده بودن و سرد بودن فضا را بشکنید.  اگر جزو آن دسته از افرادی هستید که تمایل دارید در دکوراسیون منزل از رنگ های خاص هم استفاده کنید می توانید از سرویس مبل روشن و تیره در کنار هم استفاده کنید. مثلا رنگ های هم خانواده را کنار هم قرار دهید. به طور مثال ترکیب رنگ آبی روشن و سرمه ای تیره در یک قاب خیلی زیبا میشود و همچنین رنگ های طلایی و سفید هم در کنار هم جلوه زیبایی خواهد داشت.  شما قادر هستید از هر رنگی که می خواهید در خرید مبل های راحتی استفاده کنید اما در نظر داشته باشید که هنگام خرید مبل های راحتی اگر یک رنگ به خصوص مد نظر شما است سعی نکنید همه ی قسمت های مختلف مبل دقیقا رنگ یکسان داشته باشند زیرا طرح هایی که برای مبلمان زده می‌شود با ترکیب رنگ و یا ترکیب تناژ رنگ است که خود را نشان می دهد و اگر همه قسمت های مبل و ن دقیقا هم رنگ هم باشند یکنواختی به وجود می آید.             ابعاد استاندارد برای مبل های راحتی وقتی که می خواهید مبل راحتی خریداری کنید سعی کنید به این نکته دقت کنید که طول، عرض و ارتفاع مبل از اندازه های استاندارد برخوردار باشد زیرا قرار است شما برای راحتی و استراحت های روزانه از آن استفاده کنید و اگر راحتی و آسایش شما را فراهم نکنند و برعکس به فیزیک بدنی شما آسیب برساند به هیچ وجه گزینه مناسبی برای خرید نخواهد بود پس سعی کنید مبل راحتی را طوری انتخاب کنید که گودی کمر شما را پوشش دهد و ارتفاع آن از زمین طوری باشد که پای شما آویزان نماند و یا آسیبی به آن وارد نشود. نشیمن مبل راحتی باید طوری باشد که نه آنقدر سفت باشد که شما احساس راحتی نداشته باشید یا آنقدر نرم باشد که وقتی می‌خواهید روی آن بنشینید برای بلند شدن دچار مشکل شوید. همچنین پارچه ای که به عنوان روکش روی مبل راحتی قرار می گیرد باید جنس مناسبی داشته باشد که مدت زمانی که دوام می آورد و خراب نمی شود طولانی باشد تا هزینه ای که بابت خرید این مبل‌ها پرداختید هدر نرود. ارتفاع مبل های راحتی برای خانه های ایرانی  وقتی که تصمیم به خرید مبل راحتی برای منزل خود می گیرید سعی کنید حتما به اندازه و ارتفاع مبل توجه داشته باشید و ارتفاع باید طوری باشد که شما خیلی راحت روی آن نشست و برخاست کنید و برای نشست و برخاست به خود فشار نیاورید. اگر پای شما از زمین فاصله می گیرد و یا روی زمین کشیده می شود ارتفاع مبل شما مناسب نیست و بهتر است مبلی انتخاب کنید که از نظر فیزیکی برای شما مناسب باشد.             دسته ها و پایه های مناسب مبل راحتی  یکی دیگر از مواردی که بهتر است موقع خرید مبل راحتی به آن توجه کنید دسته و پایه های مبلی است که مد نظر دارید. بهتر است که این قسمت های مبل دارای استاندارد مشخصی باشند یعنی پایه ها آنقدر محکم باشند که بعد از این که یک مدت از آن استفاده کردید و نشست و برخاست کردید دچار شکستگی نشوند، لق نزنند و هیچ مشکلی برای ساختار آنها پیش نیاید. در مورد دسته های مبل هم خرید شما کاملا بستگی به سلیقه شما دارد و بعضی ها هستند که دسته های راحت را ترجیح می دهند و یا بعضی ها دستی چوبی را ترجیح میدهند. اگر در ساختار مبل راحتی چوب به کار رفته باشد بهتر است بدانید که جنس گردو مرغوب تر، محکم تر و سبک تر است.   از دیگر موارد مهمی که لازم است حتما هنگام خرید مبل راحتی به آن توجه کنید این است که قرار است چه مقدار فضا در اختیار این مبل قرار گیرد و در کجای خانه قرار است این مبل را بگذارید؟ آیا مبلی که انتخاب کرده‌اید اندازه اش طوری هست که از راه پله و در ورودی منزل شما عبور کند؟ زیرا بعضی ها ممکن است به این موارد توجه نکنند و مبلمانی را بخرند و وقتی که می‌خواهند آن را داخل خانه بگذارند ببینند که حتی از در خانه عبور نمی کند و هیچ راهی برای گذاشتن آن در داخل خانه وجود ندارد!  همچنین توجه کنید که چه افرادی قرار است از این مبل های راحتی استفاده کنند و برای چه نیازهایی قرار است این مبل خریداری شود چون ممکن است که مبل های راحتی تخت خواب شو برای شما گزینه مناسبی باشد و استفاده از آن ها برای شما راحت تر باشد.   بهترین پارچه رو مبلی از مهمترین مواردی که در انتخاب یک مبل راحتی مناسب باید مد نظر قرار گیرد نوع پارچه به‌کار رفته در آن است، زیرا پارچه مبل نیز به میزان فوم و اسفنج قابل توجه است و اگر ماندگاری و مقاومت کافی را نداشته باشد، خیلی زود فرسوده می‌شود و شما مجبور به تعویض و خرید مجدد مبل خواهید شد. پس لازم است هنگام انتخاب و خرید مبلمان نهایت دقت و توجه خود را به کار گیرید تا بهترین و مناسب‌ترین پارچه را برای مبل خود انتخاب کنید. پارچه ای که شما انتخاب می کنید نباید کشی باشد و پرز بدهد، پس لازم است از مرغوب بودن پارچه با پرسیدن این موارد از فروشنده اطمینان حاصل کنید و درخواست ضمانت کالا را داشته باشید.                 انواع مختلف پارچه شامل شانل، مخمل نانومیکرو، سلطنتی و…که مربوط به چین و ترکیه و ایران است در بازار موجود می باشد. با نگاهی به مراکز خرید مبلمان متوجه می شوید که غالبا برای مبلمان سلطنتی از پارچه‌های سلطنتی، برای مبلمان راحتی از مخمل و برای مبلمان در اصطلاح «ال» از پارچه‌های چرم استفاده می‌شود. انتخاب نوع پارچه کاملا بستگی به سلیقه ی خریدار دارد اما خوب است بدانید که معمولا پارچه مخمل براق بهترین پارچه برای مبل است. باید در نظر داشت که تراکم پارچه اهمیت زیادی در انتخاب آن دارد و باید وقتی دست می‌کشید یک دست باشد و فشردگی آن را بتوانید با لمس کردن احساس کنید. راه‌ مناسب دیگر برای تشخیص پارچه ی مرغوب و متراکم این است که آن را جلوی نور بگیرید. در نهایت پیشنهاد ما به شما برای خرید مبلمان راحتی این است که اگر انگشت دست تان را مبنای قضاوت در خرید قرار بدهید، سه انگشت را باید به کیفیت، استحکام و استانداردهای سلامت، یک انگشت را به زیبایی و طرح و یک انگشت را به قیمت اختصاص دهید. مبل های راحتی انواع مختلفی دارند و ممکن است هر خانواده ای با توجه به نیاز خود و فضایی که در اختیار دارد نوع خاصی از مبل راحتی را برای خرید انتخاب کند و یا مد نظر داشته باشد که در مورد انواع مبل راحتی به طور مفصل در مقاله جدا صحبت کرده ایم که با خواندن آن کاملا با مبل های راحتی و انواع آن آشنا می شوید و می توانید بهترین انتخاب را برای نشیمن و یا پذیرایی منزل خود داشته باشید.chideman24

رمان آتش و آب ۳

رمان آتش و آب ۳.       پارت سوم از رمان آب و اتش بقلم شین براری نشر چشمه /صفحه 285. پاراگراف دوم  یه بطری مشروب شیشه ای سبز رنگ توی دستش ، و نوشته ی روی شیشه که با حروف روسی نوشته بود. ساکی ویسکی 70درصد. جلوم زانو زدفهمیده بودم قصدش چیهمی خواست مستم کنهمن هیچ وقت مست نمی کردم اگر هم می کردم بدجور مست می شدمبه طوری که نمی فهمیدم دارم چکار می کنمبرای همین تقلا می کردم تا به هدفش نرسهولی دست وپام بسته بودجز تقلا و فریاد کار دیگه ای از دستم ساخته نبود--تقلا نکن عزیــزماتفاقا دوست دارم مست بشیحتما وقتی نگاهت خمار بشه جذاب تر میشیبخورسرمو به چپ و راست ت دادم و گفتم :نمی خورمنمی تونی مجبورم کنیدختره ی اشغال.عصبانی شدنگاه تیز و برنده ش رو بهم دوخت با یه حرکت چونه م رو گرفت تو دستش سرمو ت دادم ولی ولم نکردسر بطری رو گذاشت تو دهانم و همه ی مشروبه داخلش رو خالی کرد تو دهنمهر چی می خوردم تمومی نداشتگلوم می سوختاشک تو چشمام جمع شدمی خواستم سرمو بکشم عقب ولی محکم منو چسبیده بودچشمام داشت تار می شد که شیشه رو کشید کنارنفس نفس می زدمنفسم بالا نمی اومدبه سرفه افتادمهنوز حالم جا نیومده بود که شونه م رو گرفت و هولم دادبه پشت رو زمین افتادمچندبار چشمامو باز وبسته کردم تا دیدم واضح بشهنشست رو شکممروم خم شدمشروب تاثیر کرده بودمست شده بودمسرم داغ بودماریا رو لارا می دیدمزیر لب قربون صدقه ش می رفتماون عوضی بهم سیلی می زد و با شهوت باهام حرف می زدیه دفعه در به صدا در اومدسرم داغ بودتنم گر می دادعرق کرده بودماز روم بلند شدداد زد :کیه؟حتی تو حالت مستی هم صداشو تشخیص دادملارا بود--ماریا درو باز کنپدر گفته زندانی رو با خودم ببرمدرو باز کردلارا اومد توبا تعجب یه نگاه به سرتاپای ماریا و یه نگاه به من که پخش زمین شده بودم انداختبا اخم رو به ماریا گفت :این چه سر و وضعیه؟!زندانی چرا افتاده رو زمین؟!ماریا بدون اینکه جوابشو بده گفت :واسه چی می خوای ببریش؟--دستور باباستگفت ببرمش تو یه سلول دیگهفردا صبح هم کارشو تموم کنیمتو هم باید باشیماریا نیم نگاهی به من انداخت و شنیدم که با حرص گفت :اهلعنتیبعد هم یه تنه به لارا زد و از در رفت بیروننفسمو دادم بیرون و سرمو گذاشتم رو زمینمستی داغم کرده بوددمای بدنمحرارت شهوتمحس نیازمهمه و همه رفته بود بالالارا کنارم نشستبوی عطرش حالمو دگرگون کردبازومو گرفت و بلندم کردسریع دست و پامو باز کرداز جام بلند شدمتلو تلو می خوردم--مستی؟!بریده بریده گفتم :اونخواهــر--خیلی خبفهمیدممی شناسمش چجور ادمیهبیا بریمبا لحن کشداری گفتم :کجـــــا؟!بازومو کشید و گفت :بیا بعد بهت میگمهمراهش رفتممنو دنبال خودش می کشید وگرنه به خودم بود نمی تونستم قدم از قدم بردارمانگار دنیا داشت دور سرم می چرخیدوای مستی هم عالمی داشتولی من ازش بدم می اومداز اینکه از خود بیخود بشم متنفر بودمواسه ی همین هیچ وقت مست نمی کردم--کجـــاداریــــممیریــــ م؟!--می خوام فراریت بدمفقط دنبالم بیاچون دختر رییس باند بود خیلی راحت منو دنبال خودش می کشیدبدون اینکه کسی بهش شک کنهیه نگهبان داشت اون اطراف کشیک می دادلارا کمی صبر کردنگهبان که رد شد شروع به دویدن کردپشت سرش بودمسوار قایق شدیمکفش دراز کشیدمپرید تو و موتور قایق رو روشن کردیه کوله هم پرت کرد تو قایقنمی دونستم چیه حالم هم انقدر رو به راه نبود که بخوام چیزی بپرسمموتورو روشن کردنمی دونم چقدر گذشته بود که قایق خاموش شدلای چشمامو باز کردمنگاهمتنمهمه و همه تبدار بودداغ و اتشین--کجـــاییــــم؟!کنارم نشست و گفت :ازشون خیلی دور شدیمتاریکهنمی دونم کجا باید برمفعلا پشت این صخره قایق رو خاموش کردمسپیده که بزنه حرکت می کنیمیه پتو از اون طرف قایق برداشت و انداخت رومدستشو کشید عقب که گرفتمشکشیدمش طرف خودمداغ بودمهم می دونستم دارم چکار می کنم هم می تونستم بگم بعضی کارهام غیرارادی بودلارا رو دوست داشتمنمی تونستم ازش بگذرممخصوصا که مست هم بودمشوکه شده بودولی تو نگاهش می خوندم که اونم نسبت به من بی میل نیستهر دو عاشق هم بودیممانعی نداشتیماگر هم من می خواستم دوری کنم مستی نمی ذاشتخوابوندمش کف قایق وافتادم روشلبامون تو هم قفل شدچشمای هر دوی ما خمار شده بودبلوزشو از تنش در اوردمتن هر دوی ما گلوله ی اتیش بودحس نیاز در هر دوی ما غوغا می کرداون شب با هم بودیمبا اینکه مست بودم ولی از ته دلم خواهانش بودم*******سپیده ی صبح حرکت کردنمی دونستم داره کجا میره ولی کم کم داشتم از مستی در می اومدم--وقتی واسه کشتنت بیان سروقتت همه چیزو می فهمنباید مخفی بشیم-تو هم با من فرار کردی؟!سرشو ت داد و گفت :ارهدیگه نمی تونستم اون اوضاع رو تحمل کنممن دوستت دارمتنهات نمیذارمتا هر کجا که تو بری منم باهات میاملبخند زدماز خدام بود که لارا رو در کنارم داشته باشمتصمیم گرفتیم مدتی رو تو خونه ی من بگذرونیم لارا هم با تصمیم من موافق بود.وقتی برگشتیم خونه پدر و مادرم خیلی خوشحال بودن که سالم از این عملیات برگشتم اما با دیدن لارا از تعجب دهانشان باز ماند و من هم لبخند مرموزی بهشان زدم!لارا هم سرخ شده بود از خجالت و سرش رو زیر انداخته بود. پدر و مادر هم با خوشحالی به ما خیره شده بودند چون به شدت اصرار داشتند که من با یک دختر خوب ازدواج کنم و انگار لارا به دلشون نشسته بود!اولش کمی مخالفت کردن ولی من روی ازدواج با لارا تاکید داشتم و اون ها هم کوتاه اومدنترس اینو داشتم که پدرش ما رو پیدا کنه***چند وقته از ازدواج من و لارا می گذره و من بیشتر و بیشتر عاشق اون میشم امروز صبح وقتی داشتیم صبحانه میخوردیم شروع کرد به عق زدن با سرعت به سمت دستشویی رفتخیلی سریع در دستشویی رو بست و امان حرف زدن رو از من گرفت! پشت در منتظرش بودم که در رو اهسته باز کرد و بی بی چک رو به طرفم گرفت و خودش روی زمین نشست.ناباورانه بهش خیره شدم ما یه بچه داریم؟ دارم بابا میشم؟ دارم بابا میشم؟کنار لارا زانو زدم و گفتم: عزیزم چیزی که نشده-- چیزی نشده؟!؟! منمن حامله م-خوب باید خوشحال باشیم من دارم بابای یه بچه میشم که مادرش عشقمه-- اما ما هنوز خیلی زود بودمشکوک نگاش کردم : تو این بچه رو نمیخوای؟لبخند زد :میخوامش بیشتر از جونم اما.اما ما هنوز.دستمو گذاشتم رو لباهاش و گفتم: خوشحال باش لارااین بچه از من و تو ِدیگه نمیشه جلویش رو گرفت! لب هاش به خنده باز شد اما می شد تردید رو توی چشماش خوند. پس از چند ثانیه همون تردید هم از چشماش پاک شد و به سرعت جاشو به خوشحالی و شئف داد. وقتی پدر و مادرم فهمیدن از زور شادی نمی دونستند چی کار کنند.!خدا رو شکر تو این مدت خبری از پدر و اعضای خانواده ش نشده بودخوشحال بودیم***بالاخره بهترین روز زندگیم فرا رسید تولد دخترم. تمام زندگیم. ثمره عشق و محبتم.اولین نفری بودم که بغلش کردم. خیلی کوچولو بود میترسیدم به خودم فشارش بدم یه وقت له بشه. آهسته چشماش رو باز کرد. خدای من چشماش کپی چشمای مادرش بود. آبی همون رنگی که همیشه بهم آرامش می داد. چشمای این دختر هم همون حس رو بهم میداد.به سختی ازش دل کندم و دادمش به پرستار تا بهش برسه. خودم هم رفتم پیش لارا. خیلی بدن ضعیفی داشت اما از پسش بر اومده بود!بر اثر داروهای آرامبخش به خوابی عمیق فرو رفته بود همین قیافه معصومش منو شیفته خودش کرده!آهسته چشم هاشو باز کرد و گفت: آببه سرعت براش یه لیوان آب ریختم و دادم تا بخوره وقتی حالش جا اومد آهسته گفت: کجاست؟-بیارمش؟سرش رو ت داد و منم به سرعت از اتاق رفتم بیرون و به سمت اتاقی که نگهشون می داشتند رفتم و به پرستار گفتم: مادر بچه میخواد ببیندش-- حتما. بچه هم گرسنه اس. خیلی دختر نازیه لبخندی از سر شادی زدم و پشت سر پرستار به سمت اتاق لارا رفتیم.پرستار بچه رو داد دست لارا و بهش یاد داد که چطوری بهش شیر بده بعد از چند بار بالاخره یاد گرفت و پرستار ما رو تنها گذاشت.-- اسمشو چی بذاریم.-نمیدونم اما دوست دارم یه اسم ایرانی باشه.-- مهسا خوبه؟-نه میخوام باستانی و با معنی باشه-- مانیا چطوره؟-معنیش چیه؟--یعنی خونه به ایرانی باستان و اسم زن بزرگ ایران در زمان اردشیر دوم هخامنشی هم بوده و یه معنی یونانی هم داره که میشه الهه جنون و شیفتگی! چطوره؟با رضایت لبخند زدم و نگاش کردم:هر چی خانومم بگه.!خندید :یعنی میشه مانیای مامان؟ قربون دختر کوچولوم برم!-نیومده چه عزیز شده.! اصلا! مانیای بابا. تو هم لارای رایان. باید منو بیشتر دوس داشته باشی!بینیم رو محکم کشید و گفت: حسود !- آره حسودم.! و بوسه ای گرم و کوتاه از لباش گرفتم.مانیا کوچولو 1 سالش شده و شده رقیب باباش. اینقدر که لارا مانیا رو دوست داشت منو دوست نداشت. همه چیز خوب بود زندگیمون عالی بود. من بعنوان سرگرد کار می کردم تمام سعیم رو میکردم تا کارم و خانوادم با هم قاطی نشن اما یک روز سایمون گفت: رایان وسایلت رو جمع کن!-چرا؟ چی شده؟-- زندگیت در خطر باید بری پدر لارا تو این چند سال دنبالتون می گشت اما نتونست پیداتون کنه اما تو ماموریت آخری به خاطر ندونم کاری یکی از سربازا لو رفتیم و مکان تو هم لو رفت!از بین دندان های کلید شده ام گفتم: واقعا که! ممنون سرگرد از این همه محافظه کاریتون.-- الان وقت این حرفا نیست خانوادت در خطرِ پاشو بیا پایگاه تا بفرستیمت نیرو هوایی. باید بری افغانستان.-باشه یه ساعت دیگه اونجامبه سرعت رفتم پیش لارا که داشت با مانیا بازی می کرد کل جریان رو براش تعریف کردم با دقت گوش داد و بعد سریع بلند شد تا وسایل مانیا رو جمع و جور کنه.من هم وسایل خودمون رو جمع کردم. سریع از خونه زدیم بیرونتو پایگاه منتظرمون بودن سریع با ماشین به سمت پایگاه نیرو هوایی رفتیم. یک هواپیمای اختصاصی ارتشی منتظر ما بود برای آخرین بار بهترین دوستم سایمون رو در آغوش گرفتم و ازش خواستم به پدر و مادرم خبر بده اما. با چشم هایی که غم توشون موج میزد گفت: پدر و مادرت رو اون نامردا.دیگه ادامه نداد لازم نبود که ادامه بده چون خودم فهمیدم. اشک به چشم هایم هجوم آورد اما سریع پسشان زدم و سوار هواپیما شدم و چشمانم را بستم.داشتم به اونا فکر می کردمپدرممادرمقلبم اتیش گرفته بودبی گناه مجازات شدنگرمای دست های لارا رو دور کمرم حس کردم. خودم رو تو آغوشش کشیدم و سرم رو روی شانه اش فشار دادم خوش بحالش چه آزادنه گریه میکرد!با صدای گریه مانیا خودم رو از بغلش کشیدم بیرون و مانیا رو از آغوش لارا گرفتم. لارا سرش رو روی شونه ام گذاشت و آهسته آهسته با چشمهای اشکی به خواب رفت.!از پنجره به بیرون نگاه کردم چند ساعتی بود تو راه بودیم. لارا هنوز هم خواب بود و من تو گذشته ام در کنار پدر و مادر غوطه ور بودم هوا خاک بود و ما بر فراز کوه ها جلو میرفتیم.خلبان لحظه ای خم شد تا سیگارش را روشن کند و در همان لحظه کنترل هواپیما از دستش خارج شد. برای اینکه به کوه نخوریم مجبور شد هواپیما را به سمت زمین هدایت کند صدای فریاد لارا توی سرم پیچید سرش به پنجره خورد و فریاد خفه ای کشید. و در همان لحظه هواپیما محکم با زمین برخورد کرد و خلبان هم که کمربندش پاره شده بود و در کنارش واژگون شده بود از هواپیما پرت شد بیرون و . .لارای عزیزم آهسته ناله می کرد. نمیتونستم مانیا رو از خودم جدا کنم. شونه و سرم و پام درد می کردبه طرف لارا خیز برداشتم. چشمهاش نیمه باز بود و لب های سرخش باز و بسته میشد و ناله سر می داد.--رایـــــان. از مانیا. موا.ظبتکن بدون دوس تت دارم.عش.دیگه نتونست جملشو کامل کنه. عشقم، زندگیم، عمرم، روحم، نفسم، در یک لحظه رفت!بهترین اتفاق زندگیم رفت.!مانیا رو بیشتر به خودم فشردم نباید دیگه اونو از دست می دادم. از زور گریه داشت حلق خودشو پاره میکرد چطور نفهمیده بودم؟ به خودم فشارش دادم تا آروم گرفت.نگاه مات و خشک شده م به لارا بوداز نقاط کوهستانی تقریبا خارج شده بودیم و به مناطق کویری رسیده بودیم. نمی دونستم چی کار کنم. جسد عشقم رو نمیتونستم تو بیابون ول کنم تا خوراک گرگ ها بشه. دوست هم نداشتم اینجا دفنش کنم. از تو هواپیما بیرون اومدم. بدنم بدجور کوفته شده بود و یه خراش هم زانوم برداشته بود مانیا رو گذاشتم روی زمین و لارا رو برای آخرین بار در آغوش کشیدم دستهاش آغوشش. همه و همه سرد بودند. باورم نمی شد کسی که به خونه ام گرما می بخشید دیگه وجود نداشته باشهاشکام جاری شدعشقم مرده بود و تن بی جونش تو بغلم بودقلبم اتیش گرفته بود ولی این تقدیر بود.بعد از چند دقیقه از آغوشم بیرون کشیدمش و اون رو به دست خاک سپردم. اما نتونستم همراه با اون خاطراتم رو هم چال کنم. مانیا یکی از همون خاطرات بود!خلبان را هم دفن کردم چند دقیقه سر مزار لارا گریه کردم. غرورم برای اولین بار شکست! رایان تا به حال گریه نکرده بود! تمام وجودم در هم شکست. اشک هام رو پاک کردم و مانیا رو در آغوش کشیدم به سمتی حرکت کردم به این امید که به جاده ای ختم بشه.شل می زدممانیا گریه می کردگرسنه بودتقریبا دو ساعتی راه رفته بودم. مانیا تو بغلم خوابش برده بود. خودمم خیلی خسته شدم. اصلا نمیدونستم اینجا کجاست. ایرانه یا افغانستان.!خسته کنار جاده نشستم. تنها چیزی که سالم مونده بود ساک مانیا بود. برای اینکه گریه اش رو بند بیارم خواستم بهش شیرخشک بدم اما آب جوش همراهم نبود! هیچ کس از این جاده رد نمیشه؟!؟! هیچ کس؟!؟!مانیا رو بیشتر به خودم فشردم. باید پوشکش رو هم عوض میکردم. باید برسم به جایی اما کجا؟!حس کردم حالا حالا ها باید اینجا بمونم اما انگار حدسم غلط بود!یه ماشین رو از دور دیدم. تنها راهی که داشتم این بود که برم وسط جاده تا مجبور بشن توقف کنن. وقتی اومدن نزدیک تونستم ببینم چندتا سر نشین داره. یه مرد مسن و یه دختر جوون کنارم ایستادن از قیافه هاشون تعجب رو می شد خواند.اون مرد مسن از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و به فارسی گفت: مشکلی پیش اومده آقا؟پس تو ایران بودیم! بهتر از افغانستانه. حداقل زبونشون رو از مادرم یاد گرفته بودم!نمیدونستم چی بگم. چی داشتم بگم!تصمیم گرفتم واقعیت رو با یکم تغییرات براش بگم-با همسرم میخواستیم ماه عسل بیایم ایران.چند دقیقه مکث کردم و با بغض ادامه دادم: هواپیما شخصیمون سقوط کرد. همسرم فوت. شد. و من و بچم آواره شدیم.یک نگاه کرد به مانیا و گفت: ماه عسل چه موقع؟-بعد ازعروسی نتونستم با همسرم بیام حالا باهم اومده بودیم دسته جمعی که این اتفاق.ادامه دادم: میتونید ما رو تا جایی.--تسلیت میگم. سوار شو تا یه جایی می رسونمت.بدون هیچ حرفی سوار شدم. دخترش داشت بر اندازم میکرد. اخم غلیظی کردم و از مرد پرسیدم: ببخشید آب جوش دارید؟مرد به دخترش اشاره کرد و دخترش یه فلاکس که توش آب جوش بود داد دستم.به سرعت شروع کردم به درست کردن شیر برای مانیا وقتی گذاشتمش تو دهنش با ولع شروع کرد به خوردن.چقدر خوبه حداقل مانیا پیشمه. بخاطر ت های ماشین و غذایی که خورده بود به خواب رفت. در اولین فرصت که تنها شدیم باید پوشکش رو عوض کنم!سرم رو بلند کردم و متوجه نگاه اون مرد شدم. گفتم: ببخشید افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟-- من احمد کریمی هستم و ایشون هم دختر گلم یاسمن کریمی هستن.-خوشبختم. واقعا دیدن شما اونم اینجا برام یه معجزه بود!-- ما هم بخاطر کارهای شرکت مجبور شدیم از اینجا عبور کنیم واقعا شانس آوردید. شاید از این جاده روزانه دو یا سه ماشین رد شه!سرم رو به نشونه فهمیدن ت دادم و حرف دیگه ای نزدم.بعد از چند ساعت رسیدیم به یکی از شهر های اون حوالی.-اقای کریمی میتونید من رو جلوی یه هتل پیاده کنید؟--نه پسرم فعلا بیا خونه ما مگر تو پول همراهت هست؟ اگر هم چیزی باشه به دلاره و الان هم کسی نیست تا پول رو تبدیل کنه!راست میگفت!ادامه داد: امروز رو بیا خونه من. مزاحمم نیستیسرم رو به نشونه باشه ت دادم من سر چه حسابی میخواستم با هاشون برم خونشون؟ ازشون شناختی داشتم؟ فقط میدونستم تنها کاریه که میتونم بکنم.!ماشینش رو جلوی یه خونه ویلایی نگه داشت نمای خوبی داشت سنگ های قهوه ای و کرم. با یه در کرم چیز خاصی نداشت اما زیبا بود و توی یه محله نسبتا خوب!همه پیاده شدیم مانیا خواب بود آقای کریمی در رو باز کرد و ما رو به داخل دعوت کرد. برعکس ظاهر بیرونی ویلا که ساده و زیبا بود درونش پر بود از وسایل تجملاتی و تابلوهای گران قیمت!به سالن بزرگ و مبله. یه گرامافون شیک و قدیمی و صفحه های آهنگ کنار یه گوشه سالن بود. یه میز و چند میز کوچک برای راحتی مهمان ها.یک سالن کوچک هم کنار آشپزخانه قرار داشت که همان سالن غذا خوری بود و شامل میز غذاخوری و یک مینی بار بود. البته فقط شامل انواع آب میوه و نوشیدنی های غیر الکی بود!آقای کریمی با دست به سمت راه پله اشاره کرد و گفت: برید طبقه بالا تمام اتاق های سمت چپ مخصوص مهمان ها هستند.-خیلی ممنون واقعا شرمنده ام!-- شرمندگی نداره پسرم!به سمت راه پله رفتم. مانیا دیگه واقعا تحملش سخت بود. وقتی بالا رسید خودم رو توی اولین اتاق انداختم و سریع دست به کار شدم و شروع کردم به شستن مانیا و تمیز کردنش. از خواب بیدار شده بود. آهسته گفت: بــــــَ بــــــَاتا چند دقیقه توی شک بودم اما وقتی به خودم اومدم سریع بغلش کردم و به خودم فشردمش و شروع کردم به بوسیدنش بوی لارا رو می داد!بیشتر به خودم فشارش دادم که شروع کرد به گریه کردن من هم همراه با اون گریه کردم. چرا لارا حداقل یک روز بیشتر زنده نمونده بود تا صدای دختر کوچولوش رو بشنوه؟!؟!دوباره به مانیا شیر دادم و گذاشتم تا بخوابه. خدایا چقدر شبیه مادرشه!سومین روزیه که خونه آقای کریمی بودم دختر آقای کریمی یاسمن خانم بدجور شیفته ی مانیا شده بود هر طوری که میتونست بهش محبت میکرد. مانیا هم خیلی دوستش داشت.قرار بود فردا صبح حرکت کنند به سمت تهران و من واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم!مقدار پولی که داشتم برای خرید یک خونه کم بود و حتی نمی تونستم برم دنبال کار! حتی بعنوان یک پلیسم نمی شد چون اگر هویت اصلیم افشا میشد دنبال من و مانیا می اومدن.آقای کریمی و یاسمن خانم توی پذیرایی نشسته بودند. به سمتشون رفتم و مانیا رو روی زمین نشوندم تا اگه خواست بلند شه و برای خودش راه بره اما همین که گذاشتمش روی زمین رفت سمت یاسمن.واقعا متعجب شدم! مانیا خیلی دوستش داشت تو این مدت کم وابستگی عمیقی بینشون ایجاد شده بود.مانیا نشست روی پاهای یاسمن و آروم آروم از آبمیوه ای که یاسمن براش گرفته بود میخورد لبخندی زدم تمام رفتارهای مانیا مثل لارا بود.یاسمن با شوق زیادی به مانیا نگاه میکرد انگار دختر خودش بود! نه حتی فکرش هم دیوانه کننده است! وقتی آبمیوه تموم شد مانیا خمیازه ای کشید و یاسمن اون رو به اتاق برد و خوابوند و وقتی برگشت یک استکان چای دستش بود مشغول حرف زدن با آقای کریمی بودم و بی تفاوت به یاسمن که داشت چایی رو جلوی من میگذاشت نگاه کردم.قندان رو هم کنارش گذاشت و رفت کنار پدرش نشست.وقتی جریان سرکار رفتنم رو برای آقای کریمی گفتم پیشنهاد داد تا توی شرکتش حسابدار باشم چون کاردانی حسابداری داشتم خدا رو شکر مدرک ها توی ساک مانیا بودند.***خسته شدم تو این یه مدت که اومدیم تهران به درخواست آقای کریمی رفتم خونشون واقعا شرمنده این خانواده ام اگر ندیده بودمشون الان وضعیتم واقعا معلوم نبود. آواره بودم.!با تمام این حرفا نمیشد محبتی که یاسمن بهم میکرد رو نادیده گرفت خیلی خالصانه و عاشقانه نگاهم میکرد جوری که خجالت میکشیدم نگاهش کنم. مرکز توجهش من بودم و مانیا. اما دیگه یه روز صبرم تمام شد که مانیا توجمع به یاسمن گفت مامان!طاقت از کف دادم و مانیا رو بغل کردم و تموم وسایلمون رو جمع کرد و سریع از خونه خارج شدم.تو این مدتی که تو شرکت کار میکردم تونسته بودم یه مقدار پول پس انداز کنم. شش ماه گذشته بود از اون جریان. و مانیا تقریبا داشت 2ساله میشد و تمام محبت های یاسمن رو محبت مادرانه برداشت کرده بود!تاکسی گرفتم و رفتم هتل.***پیشنهاد آقای کریمی بد جور روی اعصابم بود! مرد بیچاره آخرهای عمرش بود و میخواست یک نفر مراقب دخترش باشه و یه کسی از نظر او از من بهتر!واقعا گیج شدم. میان یک دوراهی.دلم نمیخواست از خاطرات لارا دل بکنم اما مانیا یه مادر میخواست. و یاسمن لازم داشت یکی ازش مواظبت کنه و من هم یه شغل میخواستم تا بتونم از پس زندگی بر بیام آقای کریمی گفته بود اگر تن به خواسته اش بدم کل سهامشو به نامم می کنه!واقعا گیجم!***بالاخره تمام شد! مجبور شدم تن به این ازدواج بدم!تن به ازدواجی که بیشتر بخاطر مانیا و یاسمن بود نه خودم!آقای کریمی سهام هاش رو به نام من کرد و خودش فوت کرد. بعد از عقدمون. امسال یک سال از اون موقع میگذره عروسی نگرفتیم چون واقعا دلیلی نداشت اما خانواده یاسمن رو جمع کردیم و یه شب بیرون بردیم.یاسمن واقعا از من شاکی بود چون حتی جلوی خانوادش هم خود داری نمیکردم وقتی عشقی نبود چرا باید تظاهر میکردم؟!؟!یک روز توی اتاق نشسته بودم و داشتم به عکس شناسنامه لارا نگاه میکردم که یاسمن من رو دید و کشیده ای هواله صورتم کرد و با گریه از اتاق خارج شد. اما من پوزخندی زدم و دوباره مشغول تماشای عکسی لارا شدم. بانوی من! زنم. زندگیم.!17 سال گذشته. 17 ساله که لارا نیست. 17 ساله که یاسمن اومده و الان مانیا 19 سالشه.رفته بودم بیرون تا ورزش صبحگاهیم رو انجام بدم که متوجه یک سایه شدم.به دویدنم سرعت دادم اما اونم سرعتشو با من هماهنگ کرد. سریع رفتم سمت خلوت پارک، وقتی به یه جای کاملا خلوت رسیدم تو یه حرکت غافل گیرانه برگشتم و مچش رو گرفتموقتی به صورتش نگاه کردم یه ته چهره آشنا دیدم. محکم به بازوم زد و گفت: ای بی شعور! نشناختی؟آهسته گفتم: ســـ. ایمون.-- چرا به تته پته افتادی پسر خوب؟ دلم برات تنگ شده بود.همدیگه رو بغل کردیمبا خوشحالی گفتم :منم همینطور! چطوری پیدام کردی؟--پیدات نکردم بابا. امروز هوس کردم برم یه پارک دیگه بجز اون پارک همیشگی ورزش کنم که تو رو دیدم. باوم نشد اما وقتی دیدم مشکوک شدی بهم فهمیدم هنوز همون ادمی که بودی هستی!به شوخی اخم کردم و گفتم :تو اصلا تو ایران چه کار میکنی؟-- اومدم هواخوری! خوب زندگی میکنم!- زندگی می کنی؟ چطور؟ چی شد اوضاع اون ور؟ چرا اومدی ایران؟ بعد از رفتنم چی شد؟--ای بابا یکی یکی بپرس!هیچی بعد از رفتن تو هیچ صفایی نداشت اونجا منم زد به سرم و استعفا دادم. بعد از رفتنت خیلی این در و اون در زدن تا ردی ازت پیدا کنن اما نشد! راستی لارا چطوره؟ مانیا عمویی خیلی بزرگ شده؟ ای جانم!-مگه نفهمیدین؟--نه چی رو؟ راستی از خلبانه خبری نشد! اونم با شما ایران مستقره؟-هواپیما سقوط کرد! لارا و خلبانه همادامه ندادم چون میتونست حدس بزنه چی شده!-- متاسفم. مانیا چی؟- مانیا 19 سالشه.لبخند کمذنگی زد :پس خانمی شده واسه خودش عمرمونه که گذشته. کجا کار میکنی؟ چی شد تو این مدت؟تمام جریانات رو براش تعریف کردم.وقتی تمام شد با بهت نگاهم کرد و گفت: چرا به یاسمن ظلم میکنی؟ مثل خودت عاشق شده!- اما من عاشق اون نیستم بفهم!--همیشه خودت رو در نظر می گیری!-بس کن!-- باشه بابا. شرکت رفتن تو مرام تو نبود! چی شده؟- مجبور بودم باید یه طوری خرجمو در میاوردم!--دلت میخواد بیای دوباره ارتش؟-فکر کنم آره! چرا که نه!--پس بیا!-چی؟-- با ارتش! بقیه اش با من!-پس شرکت چی؟-- فقط تو یکی از ماموریت ها شرکت کن! شرکت هم مگه معاون نداره؟-اما.--اما و شکر خوردی! میریم!آدرس رو روی یه کاغذ نوشت واسم و داد دستم و منم با قدم های نرم به سمت خونه راه افتادم.***مدتی طول کشیدولی بازم وارد ارتش شدمسابقه م در اختیارشون بودقرار بود تو یه ماموریت خیلی مهم شرکت کنیم. من سرهنگ شده بودم و همینطور هم فرمانده گروه. به آرزوی چندین و چند ساله ام رسیده بودم.!یک پسر جوان توجه ام رو جلب کرد شبیه جوونی های خودم بود!رشید. محکم.استوار.مغرور.!کاش میشد مانیا هم. سایمون رشته ی افکارم رو پاره کرد و گفت: آقای خوش فکر فردا ساعت 9 بیا اینجا تا با هم راه بیافتم! فعلا خداحافظ. یادت نره ها!سایمون هنوز فکر میکرد من زیر حرفم میزنم اما نمی دونست این سرهنگ بودن بدجور به مذاقم خوش اومده بود!سر ساعت تو پایگاه بودم. همه برای رفتن آماده بودند. رفتم طرف سایمون. با ناباوری اومد سمتم و گفت: اومدی پسر؟- میخواستی نیام؟!؟!-- آره. فکر نمیکردم بیای!-پس خوشحالم ضایع شدی!-- میدونی که.؟!؟!-چی رو؟-- امروز قرار بریم یعنی تو که میدونی میخوایم جلوی یه گروه که قاچاق انسان می کنن رو بگیریم!-خوب اره اینومیدونم !--این گروه همون گروه!- کدوم گروه؟ چرا رمزی حرف میزنی؟-- همون باندِ . چیزه. باند ققنوس- نه! مگه جلوشون رو تگرفتین؟ مگه پدر لارا نمرده بود؟ تو رومه خونده بودم. همیشه خبرشون میرسید! این آخرین خبر بود!-- مرده اما ماریا دست بردار نیست! میدونی که تو رو دوست داشت. بعد که با لارا رفتی خیلی تو کارش جدی تر شد و تصمیم گرفت نابودت کنه. هر کجا که باشی!پوزخندی زدم و گفتم: ههعمرا بتونه!سایمون شون هش رو انداخت بالا و -راستی تو چطور اومدی ایران؟و توی ارتش؟--راستش بعد از ناپدید شدن تو از ارتش اونجا استعفا دادمدوست نداشتم بمونمم اومدیم اینجاتو هم که نبودی گفتم شاید اینجا ردی ازت پیدا کنمولی همینجا عاشق شدم و ازدواج کردمبا یه دختر ایرانیخواهرم هم با یه مرد ایرانی ازدواج کردبعد هم خواستم وارد ارتش ایران بشم که بهم این اجازه رو ندادنولی منم از رو نرفتم و انقدر اصرار کردم و ازمایش پس دادم تا تونستم راه پیدا کنمناگفته نمونه که سابقه ی درخشانم تو ارتش خیلی کمکم کرددیگه اینکه الان اینجا در خدمت شمامبا لبخند سرمو ت دادکه اینطوربعد از چند دقیقه که همه تو ماشین ها سوار شدن، حرکت کردیم.باید می رفتیم مرز مرز ایران و عراق. قرار بود یک سری دختر رو از ایران قاچاق کنن. متاسفم براش از کشور خودش مایه نمی ذاره.! اما. ایرانم کشورشه!تو فکر و خیال بودم تا رسیدیم به مکانی که اونا توش مستقر بودند یه ویلا بود. من و سایمون و چندتا از بچه ها سریع از ماشین پیاده شدیم. لباس های مبدل پوشیده بودیم. قرار بود یک مهمونی بگیرند بعد وقتی همه سرگرم بودند، دخترانی که قبلا یده بودند و دخترانی که توی مجلس بودند رو قاچاق کنند. یک سری دختر ساده لوح را که به هوای مواد مجانی و . اومده بودند!کارت دعوت رو نشون دادیم و وارد شدیم. دود سیگار همه جا رو گرفته بود. بوی الکل بی داد می کرد. با انزجار رفتیم و یک جا نشستیم.بعد از یک مدت همون پسره که همیشه می گفتم شبیه جوونیای منه بلند شد و به بهونه دیدن یکی از دوستاش رفت بالا. دوستی در کار نبود فقط میخواست سرک بکشه و همین طور دخترهای دور و برش رو از خودش دور کنه.من هم چند دقیقه بعد بلند شدم و دنبالش رفتم و بقیه بچه ها هم به بهونه خوراکی و دستشویی بلند شدن و توی کل ویلا پخش شدن. تو طبقه بالا سروان راد داشت مکالمه بین ماریا و یک مرد رو ضبط میکرد:-خوب؟-- خانم تو نوشیدنی ها دارو خواب آور ریختیم. تو مواد ها هم همینطور- خوبه! حواستون باشه. باید خیلی مراقب باشید!--چشم خانم.در مورد مکانی که میخواستن دخترا رو ببرن شروع کردند به حرف زدن. وقتی مکالمشون تمام شد، خواستیم سریع از پشت دیوار بریم اما انگار سرعت عملمون خیلی پایین بود!--به به! آقای محبی. بجا آوردید؟-برو گورتو از جلو چشمام گم کن!-- خواهر عزیزمو بردی.یک کشیده زدم تو صورتش و گفتم: اسم لارا رو نیار!با خشم نگام کرد : خواهرمه- اگه خواهرت بود حداقل کاری میکردی که نمیره! نمی افتادی دنبالمون تا مجبور بشیم فرار کنیم!-- مجبور نبودین فرار کنید!- می موندیم تا تو بکشیمون؟ پوزخند زد : چه فرقی کرد؟ فقط به خودت سختی دادی! لارا که مرد. تو هم الان میمیری. مانیا هم به وقتش!-من رو میخوای بکشی ؟اونم تو؟ماریا امون نداد. سریع ماشه رو کشید. خشکم زده بود فکرش رو هم نمی کردم اینکارو بکنه پاهام به زمین چسبیده بودن و قدرت تحرک رو نداشتن. همونطور زل زده بودم بهش. انگار دنیا ایستاده بود.سروان راد داد بلندی زدفقط فهمیدم خودش رو سپر من کرد. و بعد رادارش را به کار انداخت تا نیرو های کمکی بیایند. ماریا گفت: فکر نکن قصر در رفتی! منتظرم باش!چند دقیقه بعد صدای پلیس پلیس هوا را شکافت. سریع وارد شدن و همه را دستگیر کردن و یک گروه را هم به محلی که قرار بود دختر ها را ببرند فرستادند.سروان راد دستش زخمی شده بود. اون رو سریع به بیمارستان منتقل کردنسایمون نزدیک اومد و گفت: کارت عالی بود!-کار سروان راد عالی بود نه من!-- آره! ارتقاع درجه تو شاخشه!-حقشه. سایمون سری تکان داد و گفت: پایه ای که هنوز تو ارتش.- نه-- چرا؟-ماریا تهدیدمون کرد.-- پس یعنی.؟!؟!سرمو ت دادم :آره دورشو خط می کشم. همون شرکتمو بچرخونم خیلیه-- درک میکنم. مانیا رو از طرف من ببوس بهم حتما سر بزن!-چشم. خداحافظ.***واژها تموم شدن اما احساس می کردم داستان زندگی پدرم نباید اینجا تموم بشه!من نمیذارم. به هیچ وجه! پس مادر واقعی من لارا بود؟ولی یاسمناون به بهترین نحو منو بزرگ کردهمیشه اون رو مادرم می دیدمالان هم باورش برام سختهولی نهنباید عکس العملی نشون بدمنباید ناراحتش کنماون می دونستپدرم هم می دونستولی الان با دونستنش مگه چی شده؟مادرم زنده نیستمادر واقعیم اینجاستیاسمن مادر منهمگه حتما باید من رو به دنیا می اورد تا بشه مادر تنی؟اون همینجوری هم همه چیزم بودمادر واقعیم2ماه از مرگ پدرم گذشته بود امروز می خواستم برگردم پایگاهمامان اصرار داشت که دیگه نرمولی من تصمیم مهمتری توی زندگیم گرفته بودمباید می رفتمبرنامه های زیادی توی سرم داشتم که باید عملیشون می کردمعزیزجونمادربزرگ شمیم اصرار داشت مدتی که مامان تو خونه تنهاست و من پیشش نیستم پیش اون زندگی کنهمامان مخالف بود ولی من موافقتش رو جلب کردمبا این اوصاف صحیح نبود تو خونه تنها بمونهو حالا مامان خونه ی عزیزجون بود ومن و شمیم هم تو راه پایگاه بودیمشمیم :وای بعد از این مدت طولانی می خوایم برگردیمدلم تنگ شده بودنیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :واسه کی دلت تنگ شده بود؟چپ چپ نگام کرد و گفت :واسه در و دیوارای بهداریهمینجوری گفتم دیگه تو هماروم خندیدم و چیزی نگفتمرسیدیم پایگاهاز جلوی دژبانی رد شدیم و به طرف دفتر فرمانده رفتیمهر دو مشغول حرف زدن بودیم همین که دستم رفت سمت دستگیره در یهو به طرفم با شدت باز شد وواااااای خدا جــــوندماغـــــمدلم ضعف رفتوای وایدستمو گرفتم به دماغم و خم شدماز زور درد ناله می کردم و به روحه باعث و بانیش صلوات می فرستادم-ای تو روحتوند اخه این در لامصب چرا به طرف بیرون باز میشه؟دماغ نازنینم ناکار شدد اخه اگه قوزی بشه من چه خاکی تو سرم بریزم؟وای خدااخ ای تو روح باعث و بانیش صلواتای خدا بگم چکارت کنهالهی بهبا شنیدن صداش سیخ وایسادم ولی دستم هنوز رو دماغم بود--اگر دعاهای خیرتون تموم شده برو کنار تا رد شمعجب رویی داشتمات و مبهوت داشتم نگاش می کردماز این همه پررویی در عجبـــم خداااااادستمو از روی دماغم برداشتمدیگه درد نمی کرد ولی قرمز شده بوددست به کمر جلوش ایستادم و مثل طلبکارا گفتم : عجب رویی داری شمازدی دماغمو ناقص کردی تازه خیلی راحت می خوای رد شی؟پوزخند زد و صورتشو اورد جلوزل زد تو چشمام و گفت :پس می خوای وایسم پلیس بیاد کروکی بکشه؟خسارتش چقدر میشه خانم دکتــــر؟داشت مسخره م می کرد؟وای که اتیشم زدبا صدای نسبتا بلندی گفتم :اقای به ظاهرمحترم به جای مسخره کردن دیگران برو روش صحیح باز کردنِ در رو یاد بگیر که هر بار نزنی دماغ یکی رو ناقص کنیشاید یکی پشتش باشه فکر اتفاقات بعدش هم نیستی؟ابروشو انداخت بالا و حق به جانب گفت :اتفاق خاصی نمی افتهفوقش یه دخترِ لج باز و فضول پشتشه که بازم چیزِ مهمی نیستعین شیر رفتم تو سینه ش و گفتم :منظور؟--منظوری نداشتمکلی گفتم بدونیانگشتمو گرفتم جلوی صورتش نگاهش به نوک انگشتم بود گفتم :پس منم یه چیزی رو کلی میگم شما اویزه ی گوشت کنهیچ خوشم نمیاد باهات رو به رو بشمیا اصلا چشمم بهت بیافتهمن اومدم اینجا که به وظایفم عمل کنمچون تعهد دادمپس مطمئن باش مدتش تموم بشه میرمدوست ندارم توی این مدت باهات برخوردی داشته باشمشنیدی؟دستمو پس زد و با لحن خاصی گفت :شنیدن که اره شنیدمولی خب اگر برخوردامون اتفاقی باشه و حتی بیش از حد تصورت چی؟با تعجب گفتم :یعنی چی؟!دستشو زد زیر چونه ش و یه جوری نگام کرد که یه حالی شدممنظورشو نمی فهمیدمبا پوزخند گفت :از زور خوش شانسی جفتمون که چشم دیدن همو نداریم باید تو یه مانور عملیاتی باهم باشیمدهانم باز موندشمیم هم همینطوروای خدابازم؟!--فردا حرکت می کنیماینبار تعدادمون بیشتره و باید بریم مناطق کوهستانیتو و خانم پرستار هم باید با ما بیایدبا همون پوزخند از کنارم رد شد ولی یه قدم به عقب برداشت و صورتشو کج کردخیره شد تو صورتمو گفت :راستی یادم رفت بگماین یه دستوره از جانب فرمانده و سرپیچی از اون عواقب خودشو داره خانــــم دکتـــــربعد هم اروم خندید و از اونجا رفتحالا من و شمیم عین مونگلا خیره شده بودیم تو چشمای همدیگههمزمان گفتیم :نـــــهشمیم :وای مانیا حالا چکار کنیم؟اب دهانمو قورت دادم و جدی گفتم :من چه می دونممگه کاری هم میشه کرد؟فعلا بریم دفتر فرمانده بگیم برگشتیم تا بعد ببینیم چی میشههر دو رفتیم تو دفترکارمونو که انجام دادیم خواستیم بیایم بیرون فرمانده موضوع مانور رو بهمون یاداور شدوای خدا حالاا ینو کجای دلم بذارم؟مانــــور؟!اونم تو کوهستان؟!اخه من که کوهنوردیم خوب نیستخیر سرم فقط رزمی یه نمه بلدم نه کوهنوردی اونم تو کوهستاناخه اینم شانسه من دارم؟!*******به مامان زنگ زدم و موضوع مانور رو بهش گفتمبه هیچ عنوان قبول نمی کردنزدیک به 1 ساعت رو مخش کار کردم تا راضی شداونم با تردیدگوشی تلفن تو دستم داغ کرده بود بس که حرف زده بودمگوشی رو که گذاشتم نفسمو با فوت دادم بیرونخب این از اینحاضر و اماده تو حیاط پایگاه به صف ایستاده بودیم تا سوار ماشین بشیم وبه محل مانور اعزام بشیماینبار فرمانده ی گروه 2 نفر بودندیکیش که خدای غرور و تکبر سرگرد اهورا راد اون یکی هم سرگرد رهام واحدییه مرد خوش قیافه و قد بلندچهارشونه چشم قهوه ای تیرهپوست گندمیبینی قلمیمثل اهورا هم بد عنق و اخمو نبودلبخند می زدبا من شمیم هم با احترام و متانت برخورد می کرد نه مثل اهورا با اخم و تخم که انگار همیشه در حال خوردن ارثیه ش هستیمبالاخره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیماینبار خسته نشدماز طرفی شمیم کنارم بود هی حرف می زد که اینجوری عمرا خوابم می برداز طرف دیگه این استرس لعنتی ولم نمی کردترس نهفقط استرسخاطراته مانور سری قبل رو هنوز فراموش نکرده بودمراه طولانی بود ولی بالاخره رسیدیمهمگی پیاده شدیمافراد گروه به سرعت وسایل و لوازم مانور رو می اوردن پایینمن و شمیم کناری ایستاده بودیمبه اطرافم نگاه کردمقسمتی که ما بودیم زمینش صاف بود ولی اطرافمون سنگلاخی و هموار بوددور تا دورمون تا چشم کار می کرد کوه دیده می شدخیر سرمون تو کوهستان بودیم دیگهطبیعی بوداب دهانمو قورت دادموای خدا یعنی من باید از این کوه برم بالا؟د اخه بلد نیستـــمصدای شمیم رو زیرگوشم شنیدم:مانیا من که کوهنوردی بلد نیستمبرم اون بالا بگم چی اخه؟-من وضعم از تو بدترهرفتم رو ویبره هنوز هیچی نشده--میگم نمیشه بهشون بگیم همینجا مانورشونو بدن و بعدم برگردیم؟اون بالا که خبری نیست-منم نمیگم اون بالا اش نذری میدن که اینا می خوان برن اونجاولی برم بهشون بگم چی؟بگم جون عزیزانتون به خاطر ما دوتا که تا حالا پامونو تو کوه نذاشتیم بیاید از خیرش بگذرید؟--چه می دونم یه کاریش بکن دیگهمنو چه به کوهنوردی؟-کاریش نمیشه کردمخصوصا اهورا منتظره من یه اتو بدم دستش دیگه تا کچلم نکنه ول کن نیستمگه نمی بینی باهام پدرکشتگی داره؟!--ولی اخه بریم اون بالا پدرمون درمیاداگه پرت شیم پایین چی؟وای مانیانگاش کردم و گفتم :می ترسی؟خودشو گرفت و گفت :واترس چیه؟خب من کوهنوردیم تو کوهستان خوب نیست وگرنه-خیلی خب منم عین خودتمبه یکی بگو نشناستتمی دونم تو هم ترسیدیولی کاری از دست هیچ کدوممون بر نمیادمجبوریمبا ناله گفت :خدا ازت نگذره مانیامن و اوردی اینجا بدبختم کردیلبمو کج کردم و گفتم :هه ههبه من میگی اینا رو؟کی بود می گفت وای مانیا دلم برای پایگاه تنگ شده؟از گوشه ی چشم نگام کرد وبا حرص گفت :غلط کردم راضی شدی؟-نه بیشتر بگوهنوز کامل راضی نشدماروم زد به بازوم که خندیدماهورا :باز شما دوتا یه گوشه وایسادین به حرف؟بیاید کمک کنیداومدید اینجا کمک رسانی کنید نه اینکه حرفای خاله زنک تحویل هم بدیدبر خرمگس معرکه لعنتبازاین پیداش شد2 دقیقه از دستش ارامش نداریماای بابااخمامو کشیدم تو هم و گفتم :حرفامون خاله زنک نبودبه شما هم مربوط نمیشه که چی میگیم و چکار می کنیموظیفه ی ما امداد رسانی و کمک به بیماران و مجروحینهشما که ماشاالله سر و مور و گنده اینجا وایسادیکمک می خوای؟چپ چپ نگام کرد وگفت :زیاد حرف نزن خانم دکتربیا کوله پشتیاتون رو برداریدمی خوایم حرکت کنیمبا استرس نگاش کردم ولی به روی خودم نیاوردم به کوه اشاره کردم و گفتم :می خواین برید بالا کوه مانور بدید؟لبخند کجی تحویلم داد و گفت :نخیـــرمی خوام ببرمتون درکه اش رشته بخوریدمانور اون بالا انجام میشهباز شیر شدمسینه ستبر کردم و بی خیال ادب مدب شدم گفتم :چرا هی مسخره می کنی؟مثلا خیر سرت سرگردیخواست جوابمو بده که صدای سرگرد واحدی رو شنیدم-- جناب سرگرد لطفا زیادی به خانما سخت نگیریدبعد هم کوله ی من و شمیم رو داد دستمون و گفت :بفرماییداینم کوله های شمابهتره زودتر راه بیافتیم تا از گروه عقب نمونیمهم من و هم شمیم ازش تشکرکردیمبه رومون لبخند زدمرد با فهم و شعوری بودبرعکس این جناب سرگرد یخچالیسرگرد واحدی رفتشمیم داشت کوله ش رو درست می کردپشت چشم نازک کردم و تو چشمای اهورا زل زدماخم غلیظی رو پیشونیش بود و چشماش هم وحشی شده بود-بعضیا یاد بگیرن با دوتا خانم چطور باید رفتار کردواقعا کهخواستم از کنارش رد شم که صداشو شنیدم- بعضیایی نشونت بدم خودت حض کنیبی خیال از کنارش گذشتممال این حرفا نبودبچه پرروکوله م رو روی پشتم جابه جا کردممحکم بسته بودمششیب کوه زیاد نبودمی شد راحت رفت بالاولی از اونجا به بعدش چی؟وای خدامن و شمیم دست همو محکم گرفته بودیم و عین دوتا بچه مدرسه ای شونه به شونه ی هم راه می رفتیماصلا اوضاعی بود دیدنییه بار سنگ زیر پای من سر می خورد من جیغ می کشیدمیه بار شمیم سکندری می رفت اون جیغ می کشیددرکل ادم کوهنوردی بکنهاز بلندی هم بترسهخب دیگهقبلش باید اشهدشو هم بخونهما نخونده اوضاعمون این بودنه می شد چشمامونو ببندیم نه می تونستین ادامه بدیملحظه به لحظه هم از سطح زمین دورترمی شدیم و به وسطای کوه نزدیکترشمیم اروم و زیر لب گفت :ای تو روح اونی که گفت مانور باید بالای کوه اجرا بشهد اخه ننه ی من کوهنورد بوده یا بابام؟شاید هم ننجونممن کجام شبیه کوهنوردا و صخره نورداست؟منو چه به کوهستـــان؟-بسه شمیمکم غرغر کنبذار حواسمو جمع کنمپرت می شیم پایینادستمو محکمتر گرفت وگفت :خفه شو مانیاسقت ت الان پرت می شیمدو دقیقه ببندخنده م گرفته بودرنگش پریده بود-اصلا پایینو نگاه نکنوضعت بدتر میشهنگام کرد وگفت :تو که از من بدتریرنگت شده عینهو میّتبعدش هم چشمه خوکاریش نمیشه کردیهو منحرف میشهبه شوخی گفتم :اشکال نداره بذار منحرف بشه ولی یه سمت دیگهبا تعجب گفت :کدوم سمت؟!با چشم به روبه رو اشاره کردمسرگرد واحدی جلوی ما بودشمیم گوشه ی لبشو گزید وگفت :اوا خاک تو گورت من و این؟-پ نه پ من و ایناخم کرد و گفت :غلط می کنی تو و ایناصلا شاید زن داره-نه ندارهچون هم حلقه دستش نیستهم اینکه اگر زن داشت سه سوت بچه های بهداری می رسوندند--اره خبراست میگیولی عجب جیگریه هاچشماش سگ داره لامصبسرگرد راد رو که دیگه نگوخندیدم و گفتم :خیر سرت خانم پرستاریاین چه طرز حرف زدنه؟خواست جوابمو بده که سرگرد واحدی و اهورا برگشتن عقبسیخ سرجامون وایسادیمنمی دونم چرا ولی کارمون غیر ارادی بودشاید چون داشتیم در موردشون حرف می زدیم این عکس العمل رو نشون دادیمدستشونو گرفته بودن به دیواره ی کوه و اروم به طرفمون می اومدنجلومون ایستادناهورا با اخم نگام کرد وگفت :تو با من بیابه شمیم اشاره کرد وگفت :ایشون هم با سرگرد واحدیبا تعجب گفتم :چرا؟!لباشو جمع کرد و انگار کسی زورش کرده اینو بگه گفت :چون حرفه ای نیستید یهو کار دستمون می دیدینزود باش وگرنه از گروه عقب میافتیمبه شمیم نگاه کردمیه لبخند پت و پهن رو لباش بودهه هه خوشش اومدهمنه بدبختو بگو با این اقای یخچالی می خوام تنها باشممار از پونه بدش میاد راست جلوی خونه ش سبز میشهسرگرد واحدی حلقه ی طناب رو از دور کمرمش برداشتیه سرشو داد به شمیم تا ببنده به دور کمرشسر طنابا قفل داشت و به راحتی بسته می شداون سرشو هم سرگرد واحدی بست به کمر خودشاروم حرکت کردنسرگرد بهش می گفت چکار کنهاهورا:به چی نگاه می کنی؟طنابتو ببنداخم کردم و طنابو ازش گرفتمانگار طلبکاره مرتیکهمحکم بستم دور کمرمیه راهه باریک و هموار و مارپیچ مانند بودباید دستمونو می گرفتیم به لبه ی صخره ها و دیواره ی کوه تا رد می شدیماهورا هم سر طناب رو بست دور کمرشنیم نگاهی به من انداخت و گفت :محکم بستیش؟فقط سرمو ت دادمبی معطلی اومد جلو تا به خودم بیام دیدم داره طنابمو امتحان می کنهبا حرص گفتم :گفتم که محکمهولش کنهمونطور که چکش می کرد گفت :من صدایی از تو نشنیدم که بخوای بگی محکمه یا نهچیزی نگفتمفقط از اون همه نزدیکی یه جوری شده بودمولی قبل از اینکه بفهمم چمه خودشو کشید کنار--تو جلو برومنم از پشت مراقبتمدستتو بذار لبه اهان خوبهاروم حرکت کننترسمن پشتتمهمه ی اینا رو با ارامش می گفتنه صدایی که توش غرور باشه و نه لحنی که ازارم بدهبه روبه روم نگاه کردمسرگرد واحدی و شمیم پیداشون نبودظاهرا رد شده بودنباید از پیچ می گذشتیم و هنوز مونده بود بهش برسیمطبق دستورات اهورا حرکت می کردم ولی نمی دونم یهو چی شد حس کردم زیر پام خالی شدیه جیغ خفیف از روی ترس کشیدم عزرائیل رو هم به وضوح دیدموای خدا تموم شدمردمولی نهقبل از اینکه پرت بشم پایین دست اهورا رو دور کمرم حس کردمبه سرعت منو کشید سمت خودش و اون تیکه سنگ که از زیر پام در رفته بود پرت شد پاییننمی دونستم الان تو چه موقعیتی هستیم ولی جای من که خوب بودیه جای گرم و نرم و باحالسرمو بیشتر فرو کردموای چه خوبهحس کردم دست اهورا هم محکمتر دورم حلقه شداروم سرمو بلند کردم تا ببینم کجا افتادم که انقدر داره بهم خوش می گذره ولی تا سرمو بلند کردم نگام به دوتا چشم نافذ و خندون افتادچشمام داشت می زد بیروننگامو اوردم پایینوایمن تو بغل این چکار می کنم؟سرم روی سینه ش بودباز نگامو اوردم بالا و اینبار قفل کردم تو چشماشلباش هم می خندیدابروشو انداخت بالا و با صدای شوخ و پر از خنده ای گفت :جات خوبه خانم دکتر؟اول یه کم عین خنگا نگاش کردمبعد که فهمیدم موقعیت و اطرافم چطوریاست اخمامو کشیدم تو همخودمو کشیدم عقب که از حصار دستش رها بشم ولی وضع بدتر شد دستشو کمی شل کرد و منم با خیال راحت خودمو کشیدم کنار که یهو دیدم باز زیر پام خالی شد اونم محکمتر از قبل منو کشید سمت خودشوای اینبار از ترس نفس نفس می زدمهر دوتا دستامو محکم دور کمرش حلقه کردماگه ولش می کردم دیگه فاتحه م خونده بود--اینجور که تو اویزونه من شدی به چند ثانیه نمی کشه هر دوتامون شوت می شیم پاییندیدم راست میگه اینبار با احتیاط خودمو کشیدم کنار و دستمو گرفتم لبه دیواره ی کوه و خودمو کشیدم جلوتمام مدت دست اهورا روی کمرم بودمثل حفاظ عمل می کردهیچ کدوم حرفی نمی زدیم ولی اهورا گاهی کمکم می کرد ومی گفت چطور برم جلوبالاخره از پیچ رد شدیم و گروه رو دیدیمدستشو از رو کمرم برداشتباز خوبه جلوی بچه های گروه یه کم مراعات میکنهسر جمع 20 نفر بودیماز این 20 نفر 4 نفر زن بودن 3 تا پرستار و یکی هم که خودم بودمکنار شمیم ایستادمصورتش گل انداخته بود و روی لباش لبخند بودنگاهی به اطرافم انداختمتا چشم کار می کرد کوه بود و صخرهاز همونجا که به پایین نگاه کردم یکه خوردممن این همه راه رو از کوه اومده بودم بالا؟!اصلا متوجه نشده بودمبیشتر راه رو که با شمیم حرف می زدمبقیه ش هم که در جوار جناب سرگرد و اغوش گرم و نرمش بودمهنوزم که یادش میافتم یه جوری میشمدلم قیلی ویلی میرهولی غلط کرده بخواد قیلی ویلی برهوالااونم واسه اهورااااااخدای غرورهنوز که قحطی ادم نیومده من اینو بچسبماهورا رو به همگیمون گفت :همینجا چادرها رو بزنیدامروز و امشب رو همینجا هستیمهمگی اطاعت کردن و چادرارو در اوردنهمه مشغول بودنمن و شمیم هم درگیر چادر تجهیزات خودمون بودیم که مثلا داشتیم بازش می کردیمولی سخت بودما که از پسش بر نمی اومدیملااقل یکی از مردا هم نمی اومدن کمکموناهورا هم می دید ما تنهایی نمی تونیم هی با بدجنسی لبخند تحویلمون می دادای که اتیشت می زنم صبر کنبعد ببینم بازم واسه من دهنتو گشاد می کنی؟شمیم با حرص گفت :بی خیال بیا خودمون یه کاریش می کنیم-چی چی رو بی خیال؟مگه چادر مسافرتیه؟تنهایی نمی تونیم باید یکی از این مردان غیور و الحق خوش غیرت بیاد جلو کمک کنهشمیم با لبخند سرشو چرخوند وقتی مسیر نگاهش رو دنبال کردیم مستقیم رسیدم به جناب سرگرد واحدیبله بله؟چشمم روشنشمیم پر؟!اروم زدم به بازوش که 6 متر و نیم پرید بالا-به بهمی بینم که دیگه چشمات می دونن باید کدوم وری چپ بشنشما هم بله؟!لباشو جمع کرد وگفت :نخیـــرفکر بد نکنفقط جذابهبعد هم با حسرت گفت :ای کاش اون بیاد کمکموناداشو در اوردمو وگفتم :جذابه جذابه راه انداختی؟حالا چرا واحدی؟--درست صداش کنرهام ابرومو انداختم بالا و گفتم :واسه من واحدیهحالا واسه تو رهام شده؟لابد فردا هم یه جون می چسبونی تنگش بشه رهام جووووووناره؟--فردا رو بی خیال الان رو دریاب که داره میاد اینطرررررررررفنگاش کردمراست می گفتسرگرد واحدی داشت می اومد سمت ما--کمک لازم دارید؟دهنمو باز کردم بگم قربون دستت بیا چادرمونو بزن راحت شیم که شمیم زودتر از من گفت :بله اگر زحمتی نیست --نه چه زحمتی؟حتماوظیفمه خانمشمیم یه نمه عشوه اومد و گفت :مرسیبا ارنجم زدم تو پهلوش که یواش گفت اخزیر لب گفتم :مرضو اخدختر خودتو جمع کنیارو رو خوردیاین عشوه خرکیا رو از کجا یاد گرفتی؟با حرص روشو برگردوندنگام افتاد به اهورا که داشت میخ چادرشون رو با چکش محکم می کرد ناخداگاه لبخند زدمیه فکری به سرم زد که الان وقتش بود تا عملیش کنمبی توجه به شمیم رفتم طرفشدرست رو به روش پشت چادر ایستادمچادر هنوز کامل بنا نشده بود و نصفش رو زمین بودبرای همین می تونست منو ببینهداشت چکش رو می کوبید رو میخ در همون حال سرشو بلند کردولی همچنان می کوبیدیه نمه عشوه اومدم و تو چشمام ناز ریختمهی نگامو مینداختم پایین باز می اوردم بالا و زوم می کردم رو صورتشدهانش باز مونده بودولی هنوز با چکشش به میخ می کوبیدانگار کاراش غیر ارادی بوداز حالتش خنده م گرفته بوددست راستمو کشیدم به بازوی چپم و یه لبخند ژده مامانی و نـــاز تحویلش دادم مونده بودم من این همه عشوه خرکی تحویلش می دادم اون چرا هی دهنش بازتر می شد؟انگار حسابی رفته بود تو شوکبه طرفش رفتمبا همون لبخند روی لبمیه دفعه صدای دادش بلند شد و از زور درد نالیدبلــــههمونی که می خواستم شدچکش مبارکو کوبیده بود رو دستشسریع رفتم کنارش و مثلا وانمود کردم نگرانشمحالا تو دلم چیز دیگه ای بود و کارخونه قندو با جاش اب می کردندوست داشتم حالشو بگیرم-وای جناب سرگرد چی شد؟اخ اخ دستتونهیچی نمی گفتدستشو سفت چسبیده بود و چشماشو روی هم فشار می دادصدامو ظریف کردم و با ناز گفتم :وای شرمنده چادرمون هنوز اماده نیست وسایل رو هم نچیدیمخب حالا اشکال ندارهمیگم شما یه چند ساعتی درد بکش تا ایشاالله فرجی شد و زودتر چادرو برپا کردیمبعد اگر کاری نداشتم و مجروحی نبود به دستتون یه نگاهی میندازمچطوره؟چشماشو بازکرده بود و تمام مدت با خشم نگام می کردولی تو نگاه من پیروزی بود که موج می زد از جام بلند شدمنگاه پر از خشم و عصبانیتشو کشید بالا روی صورتمدستمو به کمرم گرفتم وبا لبخند گفتم :فقط امیدوارم زیاد درد نکشید جنـــاب سرگـــرد اهـــورا رادبا اجازهابرومو براش انداختم بالا و اومدم سمت چادرنگاهش به من مثل نگاه یه شیر وحشی و درنده به طعمه ش بودبدون شک اگر تنها بودیم زنده م نمی ذاشتولی منم بیدی نیستم با این فوتا بلرزمجوابه "های" "هویهِ"والااخماش هنوز هم تو همه پسری سه نقطه یه خورده از این واحدی یاد بگیر. حداقل یه ذره جنم داره تو وجودش!شمیم هی چشم و ابرو می اومد واسم رفتم طرفش و گفتم: چته؟!؟--فکر کردی نفهمیدم با بدبخت چیکار کردی؟-حقش بود. میخواست بیاد کمک!-- وظیفش بود؟ساکت شدم حق با شمیم بود. اما خب.شمیم زد و به بازومو گفت: شوخی کردم اتفاقا خوب حالشو گرفتی! به قول خودت من نمیدونم این عشوه خرکیارو از کی یاد گرفتی؟- از تو!چشماشو گشاد کرده بود و دنبالم می اومدمنم با یه لبخند پت و پهن عقب عقب می رفتمسرعتمو بیشتر کردم و دیگه داشتم می دومیدم کهخوردم به یه چیزی و همین که برگشتم تا ببینم اون چیز چیه از شدت تعجب خشکم زد!اهورا یه سنگ رو گرفته بود تو دستش صد در صد خوردم تو اون سنگه.!صدای داد اهورا رفت هوا: دختر سر به هوا! اینجا مانوره نه ماراتون. کی گفته یه همیچین جایی بدوی؟ هان؟صداش داشت کم کم ضعیف تر میشد دستشو گذاشتم رو شقیقه ام. خون رو دستاش بود!- خانم متین چرا ایستادید ما رو نگاه می کنید؟!؟! بیاید دوستتون رو ببرید من که نمیتونم بغلشون کنمفکر خبیثانه ای زد به سرم یه آی خفبفی کشیدم و خودم رو انداختم زمین و زدم به غش.! سرگرد داشت سر شمیم داد میزد و شمیم هم هی عذر می آورد تا منو بلند نکنه.صدای سرگرد واحدی تو فضا پیچید: خودم میبرمش تو چادر-- نه لازم نیستخودم میبرمش و دستشو دور بدنم حلقه کرد و سمت خودش کشید.ناخداآگاه دستم رو عضله هاش خورد چقدر سفت و محکم بودن. خاک بر سرت مانا بگیر نقشتو بازی کن یه وقت لو نری!-- نیازی نیست نقش بازی کنی من خودم از اول میدونستم تو خودتو از عمد زدی به بی هوشی!لای یه چشممو باز کردمو وبا لبخند بزرگی گفتم :واقعا؟!؟ پس چرا بغلم کردی؟-- اخم های رو پیشونی خانم متین رو که ندیدی. خیلی عصبی بود.-وا. چرا؟-- من فهمیدم چه برسه به تو که دوستشی.اومدم چیزی بگم که حضور یکی رو کنارمون حس کردم سریع چشمامو بستم و دوباره خودم زدم به غش. منو محکم پرت کرد روی یک چیز نرم. فکر کنم شمیم یه تشت بادی گذاشته بود واسم صدای قدم هاش رو شنیدم که از چادر زد بیرون-- چرا نتونسی عین آدم نقش بازی کنی خوب؟ فهمید الاغ!- میدونم-- به روت آورد؟- آره-- پس چرا از بغلش نیامدی بیرون؟-آخه میخواستیم واسه تو و واحدی .حرفم رو برید و گفت: الاغ ما هر دومون می دونستیم!پوزخندی زد و گفتم: آره خیلی! تلف شدم بی شورر بیا این سرمو یه نگاه بکن.اومد بالا سرش و یکم معاینه اش کرد و گفت: نترس! چیزی نشده. یه خراش سطحیه!-پس چرا سرم اینقدر درد میکنه؟-- نمیدونم! بیا این قرصو بخور بعد از خوردن قرص به خواب عمیقی رفتم!-- همه بر پااااااااااااابا ترس از جام پریدم. صبح بود.- شمیم. شمیم. کجایی؟صدای اهورا رو از بیرون شنیدم. --یه چیزی بپوش بیا بیرون باید باشید. امروز مانور داریم مثلا! دوستت مثل تو تنبل نیست و نخوابید. اولین روز مخصوص صخره نوردیه!با تعجب گفتم : چــــــــی؟ صخره نوردی؟یه کم نگام کردبعد هم صدای قهقه شو رو شنیدم!--نترس خانم دکترتو رو که نمی بریماین کار مخصوص افراد گروههبعد هم رفت بیرونسریع از جام بلند شدم و رفتم سراغ لباس هام سریع یه مانتو مشکی جمع و جور پوشیدم و با شلوار ورزشیم تیپم رو کامل کردم و کلمو که فکر کنم شمیم آمادش کرده بود رو برداشتم.همه به دو گروه تقسیم شده بودند.وقتی اومدم بیرون دیدم همه یک طوری نگاه میکنن. با یه حالت مسخره. رفتم طرف شمیم و گفتم: تو چرا آماده نیستی؟ میگه نباید بریم؟-- کشته مرده هوشتم! فکر کردی ما هم باید بریم؟-پس مگه تو این کوله رو آماده نکرده بودی؟--نه چطور؟- آخه این اونا بود با تمام وسایل.-- نکنه.- کار اون سرگرد راد گرامیه! منو مسخره میکنه؟!؟ یه آشی بپزم واست که یه وجب روغن جامد روش باشه! حالا ببین نگاه کن چه لبخند ژدی میزنه با دوستاش!!! نشونت میدم! پررو!یه نگاه بهش انداختم هنوز کفشای اسپرتش پاش بود و کفش های مخصوصشو نپوشیده بود. میریم که داشته باشیم حال گیری از اهورا خان رو.!با اینکه خودم گیج میزدم اما اون میخواست ثابت کنه بهم که عقلم سر جاش نیست! واقعا که از سرگرد جماعت بعیده.به هر حال آماده کردن اون کوله واسه چی بوده؟!؟!؟!قاعدتا فقط قصدش چلوندن من بود! منم مانیام. وقتی یکی منو چلوند منم تا نچلونمش ول کن نیستم.به سمت چادرش راه افتادم. کفشاش دقیقا جلوی چادر بودن. برشونداشتم و کفیشون رو با یک حرکت عسلی کردم. حالا راه رفتن برات مشکل میشه اهوراخان. چسب چسبی میشه کف کفش بعدشم کل گل ها بهش میچسبن.سریع از اون جا دورشدم و خودمو گم و گور کردم تا منو نبینه. رفتم پشت یکی از چادر ها قایمشدم.- شمیم من.جان؟!؟! این که واحدیِ. چرا بهش میگه شمیم؟!؟وای خدا جونم داستان داریم پس!شمیم لپ هاش گل انداخته بود و بدجور سوژه خندهشده بود. جلوی خودمو گرفتم و خیره خیره نگاهشون کردم.--شمیم میخواستمبگم.اهورا صداش زد :رهام چیکار میکنی؟!؟ جا موندی بدو.واحدی در حالی کهداشت سمت اهورا میرفت به شمیم گفت : دوستت دارم.شمیم هم سرخ شده هم دلشمیخواست از خوشی قهقهه بزنه همین که رفتن شروع کرد به دویدن و خندیدن. وا. دختر خل و چل!حالا یکی یه چیزی گفت. تو چرا باور میکنی؟ اصلا خیلی هم خشکگفت یکم احساسات. هیچی؟!؟ اصلا کلش تقصیر اهوراس!زمین نا هموار بود و اینشمیمم عین چی میدوید و اصلا جلوی پاشم نگاه نمیکرد، بالاخره سکندری خورد و افتاداما باز عین خل و جلا داشت هرهر می خندید!خدا یه عقلی به این بده یه پولیبه ما.رفتم طرفش و کمکش کردم بلند شه--وایییییی نمیدونی چیشد!-ای وای چی شد؟!؟ شاهکار کرد آقا؟ یه دوستت دارم خشک و خالی؟ چقدر تو سادهای!-- وای خدا رو شکر دیر رسیدی برای دیدن شاهکار ما.-چیکار کردینندیدم؟!؟-- هیچی- با همه بله با ما هم بله؟-- چه گیری تودادی به ما. برو خودت و سرگردتو جمع کن!- چیکارش کردم مگه؟با یادآوری دیروز که تو بغلش جا خوش کرده بودم داغ شدم! خوش به حال شمیم! واحدی بهش گفت وخدا میدونه قبل از اینکه من سر برسم چیکارا می کردن!نزدیک غروب بود که برگشتن. به کفش اهورا حدودا یک کیلو گل چسبیده بود سرخ شده بودم اما نمیتونستم بخندم این رهام بدمصبم بدجور زل زده بود به این شمیم شمیم ندید بدید هم هی خوش خدمتی میکرد! خدا رو شکر دیگه من پشت چادرا ندیدمشون تنهایی ای اهورا رو هم از وقتی اومده نمیشه با یه من عسلم خوردش واقعا که. اما عجیب بود! به فکر تلافی نیافتاد! بالاخره فهمید مانیا خانوم چقدر قدرت داره!***روز آخر اردو بود.رفتم تو چادر تا بخوابم. شمیم تو چادر کناری مشغول جمع و جور کردن وسایل پزشکی بود. دست به آب داشتم باید میرفتم اما شب بود کسی هم نبود تا همراهم بیاد. چراغ قوه هم دست شمیم بود و همه جا تاریک.یه نگاه به گوشیم انداختم . چراغ قوه داشت. با همین میرم! مجبورم. خدا کنه شارژش تموم نشهچون خارج از پادگان بودیم اجازه داشتیم موبایل با خودمون بیاریمظاهرا این مقرارت سفت و سختشون فقط واسه تو پادگان بودنور رو گرفتم جلوم و رفتم سمت دستشویی. سریع کارمو کردم و زدم بیرون اما همون لحظه گوشیم خاموش شد. نزدیک بود بزنم زیر گریه. چی کار باید میکردم؟!؟همون جا نشستم رو زمین و چشمامو بستم. باید چیکار کنم؟ کجا برم؟بلند شدم و کورمال کورمال یه راه رو پیش گرفتم.دستام رو جلوم گرفته بودم تا به چیزی نخورم.حدودا میتونم تخمین بزنم نیم ساعت راه رفتم اما به هیچی نرسیدم. نا امید روی زمین نشستم. خــــــدایا. باید از بین این همه آدم فقط منه بدبخت شب کوری داشته باشم؟سرم رو گذاشتم روی پاهام و شروع کردن به فکر کردن تا یه راه حل برای فرار از اینجا پیدا کنم.یکم گذشت. همونطور که فکر میکردم صدای پا شنیدم. داشتم سکته میکردم خودم رو جمع کرده بودم تا بهم نزدیک نشه. با صدای خفه ای گفتم: کاریم نداشته باش!-- بدتر از گرگ ها که نیستم!وای گرگا.راست میگفت. اما اون اینجا چی میخواست؟ یعنی تعقبیم کرده بود؟خوشحال شدم. نمیدونم از اومدن اهورا بود یا از اینکه بالاخره از این وضعیت نجات پیدا میکنم!اهورا _ پاشو دخترِ لوس. من نمیدونم از کابین دستشویی تا چقدر راهه که تو گم شدی! پاشو بریم.-نمیشه.--چرا نمیشه؟-آخه من.--تو چی؟-شب کوری دارم!کمی سکوت کرد و گفت : چرا چراغ قوه نبردی پس؟ چطوری رسیدی تا کابین؟-آقای باهوش از چراغ قوه گوشیم استفاده کردم بعدشم شارژش تموم شد و خاموش شد!-- منم چراغ قوه ندارم. کیفمو بگیر و دنبالم بیا- کیفتو؟ کیف چرا آوردی؟ مثل بچه دبستانیا که میترسن کیفشون رو ببرن دنبال خودت میکشیش؟-- قابل توجه خانم قرار بود برم تو چادر اونطرف بخوابم. اصلا من چرا دارم واسه تو توضیح میدم؟ دنبالم بیا.- تو چرا دنبال من اومدی؟شونه ش رو بالا انداخت :گفتم شاید گم بشی. چشمات که بسته بود و معلوم نبود کجا میری. برای همین دنبالت اومدم تا یه وقت کار ندی دستمون!من کار میدم دستتون؟ واقعا که! چند جا سکندری خوردم و نزدیک بود بیافتم دیگه اعصاب نمونده بود واسم آخه حداقل تا الان میرسیدم. خیلی دیر شده-کجاییم؟به اطرافش نگاه کردتاریک بود : ظاهر قضیه گم شدیم.چشمام گرد شد: چی؟صدام بین کوه ها انعکاس پیدا کرد یه لحظه ترسیدم و خودم رو بهش نزدیک کردم و گفتم: حالا که میدونی گم شدیم نمیشه شب رو بمونیم بعد حرکت کنیم؟-- چاره ی دیگه ای نداریم.-میشه یه آتشی چیزی روشن کنی؟ من هیچ جا رو.اهورا حرفم رو قطع کرد و گفت: باشه.نشستم روی زمین بعد از چند دقیقه که یکم چوب جمع کرد شروع کرد به روشن کردن آتیش. همین که روشن شد انگار دنیا رو بهم دادن. وای خدای من. چقدر اینکه بتونی اطرافت رو ببینی حس خوبیه!اهورا با خنده گفت: منو می بینی؟- بله کور که نیستم!به چوب بزرگی هم که روش نشسته بود اشاره کرد و گفت: اینم میبینی؟دوست داشتم یکی بزنم تو سرش پسره جلف رو! رفتم نشستم رو چوبه.با حداکثر فاصله و گفتم: قراره چطور بخوابیم؟ اصلا چطور شد که تو راه رو گم کردی؟ چطور بخوابیم که از حمله گرگا در امان باشیم؟-- یکی یکی من که نگهبان اینجا نیستم که عین کف دستم اینجا رو بشناسم. یه غاری رو موقع اومدن دیدم. میرم اونجا.- خوب پس چرا یه راست نرفتیم توش؟--باید یه آتیشی تو دستمون باشه که اگه یه حیون پرید جلومون دورش کنیم و شما هم عینه کنه نچسبی بهم.ناراحت شدمخواستم بلند شم برم که یادم اومد اگه از پیش آتیش برم اون ور تر هچی رو دیگه نمی بینم. تسلیم شدم و نشستم سر جام. یه لبخند محو رو صورتش بود. روم رو برگردوندم اصلا دلم نمی خواست نگاهش کنم.رو بهش گفتم: بریم دیگه چرا نشستی؟ اگه گرگا بیان؟-- بریم.یه چوب که مثل مشعل بود رو داد دستم تا بتونم ببینم جلو پام رو ببینم و خودش هم یه مقدار دیگه چوب آورد تا اونجا هم آتیش روشن کنیم.وارد غار کوچیک شدیم. برای پناه گرفتن خوب بود فقط یه خورده تار عنکبوت هاش زیاد بود که اونا رو هم تا جایی که شد تمیز کردم. واقعا برای خودمم جای تعجب داشت که چرا دیگه باهاش کل کل نمی کنم!البته هر کسی هم تو موقعیت ما بود کل کل نمی کرد!خدا کنه یکی پیدامون کنه یا یه قبله نمایی چیزی داشته باشیم.قبله نماخودشه!رو به اهورا با ذوق گفتم: یه پیشنهادی دارم!-- چی؟- تمام کوله های کوه نوردی قبله نما یا قطب نما دارن. مال تو هم داره؟-- آره داره. از الان که گذشت نمیشه بریم فردا صبح راه می افتیم.سری ت دادم و کنار آتش نشستم و پاهام رو توی شکمم جمع کردم و خیره خیره آتش رو نگاه کردم. سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم اما هیچ تغییری تو پزیشنم ندادم و همون طور موندم.چند دقیقه همون طوری به آتش خیره شدم که صدای قار و قور شکمم بلند شد سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین.اهورا با خنده گفت: مگه شام نخوردی؟با اخم گفتم: نه خیلی بد بود! مثل اون دفعه. دیگه نخوردم تا مجبور نشم برم تو چادر و دوباره اون اتفاقا بیفته.با تعجب گفت: یعنی تموم این مدت رو هیچی نخوردی؟-هیچی هیچی که نه. فقط نون و پنیر و چیزای سر پایی.--کوله ام رو بده.کوله اش رو بهش دادم و با کنجکاویی بهش خیره شدم یه کنسرو لوبیا از توش در آورد و یک ظرف کوچیک با یه بطری آب وای من تشنه امه!-من تشنمه. میشه اون بطری رو بهم بدید؟-- نه صبر کن.آب بطری رو ریخت تو ظرف و لوبیا رو انداخت توش و گذاشت تا جوش بیاد بعد یک بطری دیگه بهم داد تا بخورم. بعد خودش از همون جا دهنی من خورد.ناخداگاه نیشم شل شدوقتی کنسرو کاملا جوشید بازش کرد و یه قاشق بهم داد تا بخورم. عجب بهم چشبید. اما صدای زوزه گرگ ها کوفتم کردنش!زوزه اشون خیلی نزدیک بود و من رو هم ناخداگاه به اهورا نزدیک تر می شدم.-گرگه؟--نه گوسفندهنترس با تو کاری ندارهبا اخم نگاش کردم و گفتم :بی مزه--منم محض بامزه بودن نگفتمخواستم روشن بشی؟-از چه نظر؟همون موقع صدای زوزه ی گرگ رو خیلی واضح شنیدماهورا با انگشت به پشت سرش اشاره کرد و گفت :از این نظربدون اینکه وقتو ازدست بدم سریع از جام بلند شدم و رفتم کنارش نشستمبا تعجب نگام می کرد ولی واسه من مهم نبودغذای گرگا نشمبقیه ش بی خیالی بود--تا وقتی اتیش روشنه گرگ اینورا افتابی نمیشه-اگر شد چی؟تجربه ثابت کرده من کم شانسم--خب رو حساب تجاربه منمیگم که گرگا فعلا پیداشون نمیشهصدایی از پشت سر باعث شد هر دو برگردیم و پشتمونو نگاه کنیمبا دیدن یک جفت شیء براق بازوی اهورا رو محکم چسبیدمگرگ بودکه با چشمای براق و وحشیش زل زده بود به ما-ددیدی گفتم من شانس نندارم؟گرگه پیداش شدتو هم با اون تجاربت--خب اینبار استثنا شد وگرنه همیشه درست از اب در می اومد-اینم از شانسه منهحالا چکارککنیم؟بد نگامون می کنه--تو نمی خواد کاری کنیبسپرش به من-پس چی فکر کردی؟خودت باید کارشو تموم کنیبه من چه؟چپ چپ نگام کردیه چوپ که سرش مثل مشعل اتیش گرفته بود رو برداشتخواست بلند بشه که منم باهاش پاشدمبازوشو به هیچ عنوان ول نمی کردم--دستمو ول کن بذار تمرکز کنمهر حرکت ما باعث میشه گرگ تحریک بشه-ننه نمیذارم نمی خوام--چی میگی؟-از کنارت جم نمی خورمهر کار می خوای بکنی بکنولی من ولت نمی کنم.با این حرفم چند لحظه زل زد تو صورتمولی تمام حواس من به اون یه جفت چشم براق بودگرگ از چپ می رفت راست از راست می رفت چپتمام مدت هم نگاهش به من و اهورا بودیه کم اومد جلو که منم یه جیغ خفیف کشیدم--جیغ نزن تحریکش می کنی-بباشهباشهولی دست خودم نیستترسناکه-نترسچیزی نمیشهمن که اینجا وایسادم بوق نیستمتو دلم گفتم :اگر بوق نیستی پس چی هستی؟والایه کم رفت جلوتیکه چوب رو که سرش اتیش گرفته بودو به طرف گرگ پرت کردسریع یه تیکه دیگه از تو اتیش برداشتتو هوا تش دادگرگ از اتیش فاصله می گرفتولی هنوز همونجا وایساده بود-پس چرا نمیره؟--خب معلومهگرسنه ستتا من و تو رو نخوره که بی خیال نمیشهبا ترس به بازوش چنگ انداختم و گفتم:اینارو نگومن همینجوریش تا مرز سکته ی ناقص رفتمخندید و چیزی نگفت-اسلحه نداری؟--دارمولی نمیشه اینجا ازش استفاده کردروی کوهها برفهامکان داره در اثر شلیک ریزش کنه و اونوقت دیگه واویلا-پس چی؟می خوای خفه ش کنی؟--نهباید یه جوری از خودمون دورش کنیمتا هوا روشن نشده اینجا هستمطمئنمیه چیز دیگه هم اینکه باید خدا خدا کنی اتیش خاموش نشه که دیگه نمیشه کاریش کرد-نمی تونیم بریم چوب جمع کنیمولی به نظرت همین اتیش تا صبح دووم میاره؟--ارهیعنی شایددستمو ول کنهمینجا وایسا-می خوای چچکار کنی؟--نترس می خوام فراریش بدمفقط تو ت نخورباشه؟جدی نگام می کردنمی تونستم کاری بکنمباید فراریش می دادبنابراین اروم بازوشو ول کردمانگار منتظره همین بود که سریع رفت جلواون تیکه چوب تو دستش بودگرگ نگاه گرسنه ای به اهورا انداختزوزه ی خفیفی کشیداهورا چوب رو ت دادشعله ی سرش رو به طرف گرگ گرفتگرگ عقب عقب می رفتولی کمی بعد ایستاداماده ی حمله بودولی اهورا جلو می رفتگرگ زوزه ی بدی کشید و اومد جلو که حمله کنه اهورا با چوب زدشگرگ کشید کنارسر چوب می سوخت و گرگ از همین می ترسید و جلو نمی اومداهورا به طرفش خیز برداشت و چوب رو گرفت جلوش که گرگ هم فرار کردمی دونستم کامل دور نشده و کمین کردهولی همین که جلوی چشممون نبود خودش خیلی بودفقط خدا کنه اتیش خاموش نشهاهورا کنارم نشستاینبار منم کنارش نشستمکنار اهورا امنیت داشتمهر دو سکوت کرده بودیمچهارچشمی اطراف رو می پاییدم که یه وقت گرگ غافل گیرمون نکنهاز سرما به خودم می لرزیدمشاید هم از ترس و هیجانولی لرزش بدی بودانگار تنم داشت قندیل می بستحلقه ی دستاشو دورم حس کردمنگاهش نکردمفقط خودمو کشیدم کنارصداشو اروم شنیدم:کاریت ندارم-دستتو بکش--سردته؟-ارهخیلی--پس اروم باشمطمئن باش کاریت ندارمدوباره دستاشو دورم حلقه کرداروم منو کشید سمت خودشمی خواستم ببینم چکار می خواد بکنهیه دستشو دور شونه م حلقه کرد و یه دست دیگه هم از روی سینه م رد کرده بود و اینجوری کامل تو بغلش بودماز شرم بود یا از گرمای اغوششنمی دونمولی هر چی بود گرم بودباعث می شد سرما از تنم بیرون بره و جاشو به گرمای لذتبخشی بده--گرم شدی؟-ارهحالا می تونی دستتو برداریحلقه ی دستاشو محکمتر کرد و گفت :نهولت کنم باز سردت میشه-تا صبح که نمی تونیم اینجوری باشیم--چرا نتونیم؟کسی این اطراف نیست که بخواد ببینه و برامون بد بشهاز اینکه فکرمو خونده بود خنده م گرفتهمیشه من فکر اینو اونو می خوندماینبار برعکس شده بودفکر اهورا رو نمی تونستم بخونمبرام جالب بودهیچ کار این مرد قابل پیش بینی نبودنفس های گرمش زیر گوشم می پیچیدپشتم بهش بود و نمی دیدمشولی اینکه سرشو گذاشته بود رو شونه م رو حس می کردمخوابم برده بودوقتی چشمامو باز کردم دیدم هنوز تو بغلشمت که خوردم صداش در اومد--بیدار شدی؟-ارهولم کندستاشو از هم باز کردخودمو کشیدم بیرونبرگشتم و نگاش کردمچشماش سرخ بود و نگاهش خواب الود- تو نخوابیدی؟--نهتموم شب رو بیدار بودم که یه وقت اتیش خاموش نشه و گرگ نیاد سراغمونفقط سرمو ت دادمحتی دلم نیومد تشکرکنماز جام بلند شدمتن و بدنم خشک شده بودتازه هوا روشن شده بوداهورا هم از جاش بلند شد و گفت :الان بهتر راهو پیدا می کنیمدیشب تو تاریکی نمی شدسرمو ت دادماون جلو می رفت منم پشت سرش بودمشاید نیم ساعت یا بیشتر طول کشید تا تونستیم چادرا رو ببینیمبا خوشحالی دستامو زدم به هم و گفتم :وای خداجون پیداشون کردیماوناهاشن--ارهولی فکر نکنم متوجه غیبتمون شده باشن-چطور؟!--خب همه دیشب خواب بودنوقتی ما گم شدیم کسی بیدارنبود بفهمهاره خباینم حرفی بودیک راست رفتم تو چادر خودمونشمیم عین خرس خوابیده بودانگار نه انگار من دیشب تو اون اوضاع و احوال خوابیده بودم و اونوقت این اینجا راحت کَپیدهسریع خزیدم زیر پتوم و بشمار سه خوابم برداینبار با صدای سوت ازخواب پریدم-ای تو روحتون که دو دقیقه خواب به منه بدبخت نمی بینیداهانگار اسیری اوردنشمیم:چی زیر لب غرغر می کنی؟بسه چقدر می خوابی؟حرصم گرفت و گفتم:تو یکی خفه لطفاتازه 2 ساعته چشم گذاشتم رو هم--مگه دیشب نخوابیدی؟-نهیه دفعه یاد اغوش گرم اهورا افتادموای چه خوب بودانخیر این حرفا چیه؟والاخوب بود دیگهگرمنرملذتبخشاوممم مممتو حال خودم بودم که شمیم با پاش زد به پام درجا پریدم-چه مرگته جفتک میندازی؟--پر رو هر چی صدات می کنم جوابمو نمیدی-چیه؟--پاشو صبحونه ت رو بخوربچه ها می خوان حرکت کنن-اِِِِداریم بر می گردیمخدارو هزاران مرتبه شکربریم از این جهنم دره راحت شیم--بهت بد گذشته؟باز یاد اغوش اهورا افتادمنه بابا خوش گذشتهنخیراین حرفا نیست مانیا خانم- تو چه کار داری؟وسایلتو جمع کردی؟--ارههمه چیز اماده ستفقط مونده چادرا که بچه ها دارن جمع می کننتو هم زود باشبا غرغر از جام بلند شدمدوتا لقمه عسل و مربا خوردم که البته در حد همون 2 لقمه بودعسل بسته ای کوچیک و اماده بود بیشتر که به ادم نمیدن خسیسافکر شکم گشنه ی ما هم نیستنبالاخره بار و بندیلمون رو بستیم و حرکت کردیماوه اوه حالا چجوری بر گردیم؟مخصوصا از اون راه باریکهبا یاداوری سری قبل قند تو دلم اب شدوای بازم؟دقیقا حدسم درست بوداینبار هم سرگرد واحدی رفت سمت شمیم اونم با نیش باز دنبالش رفتاهورا هم که انگار از خداش بود با لبخند اومد سمت من و گفت :سری قبل یاد گرفتی دیگهطنابت رو محکم ببند-اره بلدمباشه صبر کناِِِِِ لامصب بسته شو دیگهنمی دونم از هیجان بود یا چیز دیگه که دستام می لرزید قفلش بسته نمی شدداشتم باهاش کشتی می گرفتم که دستی نشست رو دستمسرمو بلند کردم اهورا خم شده بود سمت منوای این چرا انقدر به من نزدیکــه؟نمیگه قلبم میاد تو دهنــم؟جنبه دارماولی جلوی این جنبه منبه رو از دست میدماصلا جنبه کیلویی چند؟ولی باید خوددار باشمخدا کنه بتونمقفل رو محکم بستحالا چرا لفتش می داد الله و اعلمافتادم جلواونم پشتم بوداینبار نزدیک تر به من حرکت می کردعین گربه چارچنگولی چسبیده بودم به دیواره ی کوهاروم اروم می رفتم جلودستام می لرزیدمی ترسیدم از دیوار ول بشه پرت شم پایینچشمامو باز و بسته کردمهمه ش به اسمون نگاه می کردمکی جرات داشت زیر پاشو نگاه کنه؟خیلی بلند بودیه لحظه حس کردم اهورا خیلی بهم نزدیکهارهانقدر نزدیک که نفس گرمش می خورد به صورتمهمینو کم داشتمدرجه ی هیجان سنجم ترد خودشودستم ول شدولی سریع به خودم اومدم باز چسبیدم به دیواره ی کوه-مواظب باش مانیاوای گفت مانیاخب نگو لامصب من خودم حال و روزم خراب هست-مواظبم--معلومهدختر خودتو به کشتن میدیاناخداگاه گفتم:تو خودتو بکش کنار من مواظب خودم هستمبا تعجب گفت :چی؟!ای وای داشتم سوتی می دادمهمین اتو کم بود بدم دستش-هیچیراهتو بروخندید و گفت :چشــماز روی عادت گفتم :بی بلاسنگینی نگاهشو حس کردمسرمو چرخوندمنگاهمون تو هم گره خوردسیخ سرجام وایسادمنهدیگه پاهام منو نمی کشهنمی تونماروم گفت: پس چرا وایسادی؟صادقانه گفتم :نمیرهبا تعجب گفت :چی؟-پاهامهنوز با تعجب نگام می کرد.واسه ماست مالی گفتم :از بلندی می ترسمپاهام می لرزهنمی تونم حرکتش بدمبا این حرف پیش خودم گفتم تموم شد ولی وضع بدتر شدچون بی هوا دستشو حلقه کرد دورم و منو کشید تو بغلشدستام که هیچهمه ی هیکلم از کوه جدا شد رفت تو بغل اهورا-چکار می کنی؟--مگه نمیگی می ترسی؟خب اینجوری خطرناکهدر اینصورت سالم می رسی اونطرف-ولی جلوی دیگران که--هیسسسسبقیه الان از ما جلو افتادندیگه چیزی نگفتمازقدیم گفتن کور از خدا چی می خوادیه جفت چشم بیناحالا که منه کور بینا شده بودم دیگه مرگم چیه؟کجا از اینجا بهتر؟وای که مانیا بی حیا شدی اساسیدستاشو سفت دورم حلقه کرده بودمنم از اونطرف دستامو محکم دور گردنش انداخته بودمدرکل اویزونش شده بودمهیچی نمی گفتحتی نگام نمی کردتموم حواس و تمرکزش رو کوه و راهی بود که در پیش داشتیمولی من که کاری نمی کردم همه ی حواسم تو صورت اهورا و بغلش بودیعنی دوستش دارم؟نهاگر نه پس چرا انقدر بی قرارش میشم؟از بس خرم خبد اخه ادم قحط بود عاشق این بستنی یخی شدم؟مگه چشه؟چش نیست همه جاش گوشهاینو دیگه کجای دلم بذارم؟یکی تو کل وجودم فریاد زد:این ادم همه ی دلتو تصاحب کردهلازم نیست جاش بدیناخداگاه گفتم :واقــعا؟!با تعجب نگام کرد و گفت :چی واقعا؟!وای باز بلند فکرکردم-هیچیبا خودم بودمنگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت که یعنی خل شدی؟اره خل شده بودمحقیقته دیگه-- ازت خوشم میادعین برق گرفته ها چشمام از حدقه زد بیرونهمه ی وجودم شد چشم و گوش-چــی؟!--گفتم ازت خوشم میاداخلاقت خاصهنگام کرد و با خنده گفت :یه جوراییسرشو ت دادجوری که بفهمم تعطیلمبا حرص گفتم :منظور؟!--در کل میگمدختر با دل و جراتی هستیو اگر هم دل و جرات نداشته باشی هیچ رقمه کم نمیاریاز این جور ادما خوشم میاداروم شدمنه بابا بنده خدا داشت تعریف می کردمنم یهو اتیشی میشمابه صورتم نقاب بی تفاوتی زدم که یعنی خب اینو گفتی دستت درد نکنه ولی به من چه؟دیگه چیزی نگفتبه سلامت رسیدیم اونورازش جدا شدم و دیگه حتی نگاهش هم نکردمچون می ترسیدمالان که حسی بهش دارم نمی خوام فاش بشهنهاز طرف من نهاون روز به هر بدبختی بود رسیدیم پایگاهولی عجب کوهنوردی پر خاطره ای بودادر خونه رو با سر و صدا باز کردم و گفتم: مامی جونم. مامان یاسی خانوم خوشگلم.از دیوار صدا می اومد اما از مامان عمرا.به سمت اتاق خواب مامان راه افتادم. بعدش اتاق خودم.آشپزخونه. همه جا رو گشتم اما نبود! راهم رو به سمت اتاق بابا تنها جایی رو که نگشتم کج کردم و قدم ن رفتم تو اتاق.مامان روی زمین پخش شده بود. به سمتش رفتم و با دستم تش دادم-ممامانمامان جونم با صدای گرفته گفت :دختر حالم خوبه اینقدر تم نده. .زنده ام.-مامان چرا گریه میکنی عزیزم؟--برای هزارمین بار دفترچه پدرتو خوندم و تازه نامه داخلش رو پیدا کردم!با تعجب گفتم :نامه؟ چه نامه ای؟اشکاشو پاک کرد و گفت :یه نامه خودش نوشته بود ازم طلب مغفرت کرد و خواست حلالش کنم حق داشت! اون هم مثل من عاشق بود اما تو گذشته زندگی می کرد نمیگم باید عاشقم می بود نه اصلا اما نباید اینقدر سرد رفتار می کرد خودش فکر می کرد مثل یه دوست بود اما مثل یک دشمنم نبود! حتی بی روح و سرد مثل یه آدم رفتار میکرد. من حلالش کردم. باید می کردم اصلا مگه می تونستم؟- مامان خودتو عذاب نده عزیزم.با چشمای نمناکش نگام کرد و گفت: تو خیلی خوبی هر کس دیگه ای می فهمید این قضیه رونفس عمیقی کشید و ادامه داد: من رو تنها میذاشت شروع کردم به خندیدن و در همین حین اشک های مامان رو پاک کردم و گفتم: آخه مامان من چرا باید شما رو تنها بذارم؟ تو همه جوونیت رو پای من گذاشتی. تموم عشقتو!دستش رو دورم محکم تر کرد و منو کشید تو بغلش سرش رو کرد تو موهام و گفت: مامان فدات شه الهی-خدا نکنه مامان جونم. اون نامه رو بهم میدی مامان؟!؟دادش دستم. شروع کردم به خوندنش. یه نامه بود که بابا برای مامان نوشته بود فقط توش ازش طلب مغفرت کرده بود و جای وصیت نامه رو مشخص کرده بودنامه رو گرفتم تو بغلم و بوش کردم بوی عطر بابا رو می داد. مامان منو کشد تو بغلش و گذاشت خودمو برای چندمین بار خالـی کنم خالــی خالـــی!_ میدونی یک بار فقط یک بار موند تو دلم از سر دل سوزی منو بغل کنه و دل داریـم بده اما نداد! هیچ وقت!حواسم رفت سمـت اهورا میشـه بغل کردن هاش از سر عشـق باشه؟نه مانیا خانـم نه! اما تـو واقعا اینـو میخوای؟عشقش رو؟!؟سرم رو ت دادم سرم رو گذاشتم روی پاهام مامان و گفتم: مـامـان میشه برام لالایی بخونی؟ همون که وقتی بچه بودم میخوندی.سکوت کوتاهی کرد و بعد از چند لحظه صدای گرم و مهربونش تو گوشم پیچید*لالالالا گل نازم* تویی سرو سرافرازم* تویی سرو و تویی کاجم* تویی افسر، تویی تاجم* لالالالا گل نرگس* نباشم دور، ِز تو هرگز* همیشه در برم باشی* چو تاجی بر سرم باشی*لالالالا گل مریم* چه گویم از غم و دردم*غم من در دلم پنهان* بیا اینجا بشو مهمان* لالالالا گل مینا* بخواب آروم ،گل بابا* بابا رفته ، سفر کرده* الهی زودی برگرده* لالالالا گل شب بو* نگاهت می کند جادو* ببینم چشم شهلایت* به زیر آن کمان ابروصبح به طرف پادگان راه افتادم مرخصی 2 روزه بدجور بهم ساخته بود و حسابی آب زیر پوستم رفته بود.تا رسیدم شمیم دستمو کشید برد سمت دستشویی ها و با صدای بلند گفت: رهام بهم گفت. دوستم داره.- این که خبر جدیدی نیست!--خرِ. خواستگاری هم کرد-بــــرو!--به جون اهورا-وا چرا جون اهورا رو قسم میخوری؟چشمک زد:چون جدیدا خیلی مهم شده. فکر کردی نفهمیدم تو کوه شما دو تا رو؟ درسته حواسم به رهام بود اما از گوشه چشمم دیدم چطور داشتی حال میکردی!_ نیست که تو حال نمیکردی! جواب جناب سرگرد رو چی دادی؟قری به گردنش داد که صدای ترقش بلند شد. من قهقه ن گفتم: عشوه هاتم خرکیه! یه راست برو سر اصل مطلب!در حالی که سرشو از زیر مقنعه میمالوند گفت: یه خورده ناز کردم بعد گفتم یه هفته دیگه بهتون میگم- چه عجب از هلت نگفتی همین الان بریم عقد کنیم!--بـــرو بینـم! من کـی عجول بودم؟با صدایی بم و متفکر گفتم: اوم هیــچ وقت!--این هیچ وقتی که تو میگی یعنی همیشه. بریم که باید به یه تازه کار آموزش بدی!-تازه کار؟!؟ کیــه؟-- نمیـشناسم والا فقط میدونم بجای نگین بیچاره که تصادف کرد اومده. بی چــاره نـگین! پایه ای امروز بعد از ظهر بریم خونشون عیادت؟!؟-باشه پایتم بدجور! فعلا بریم به این تازه وارد طرز کار رو یاد بدیم.-- چیزِ مانی این تازه واردِ مردِ زیاد باهاش حرف نمیزنیاااا که اهورا غیرتی میشه!- وا مگه اهورا اونجاس؟!؟--آره بابا با چند نفر درگیر شد. بیچاره!-چی شدِ بود؟ابرو انداخت بالا و گفت: مشتولوق میخوام!زیر لب زمزمه کردم: کوفت مشتولوق میخوام.-حیف. یه پیتزا دعوت من.--کمه!- ای بابا یه آیس پک هم میدم بگو!-- اوممم باشه قبوله. هیچی . یکی خط خطیش کرده بود!-کی؟!؟ مثل آدم بگو--تو یکی از عملیاتای مواد و اینا. تیر خورده! الانم لنگر پهن کرده تا تو بری و اون تیر رو در بیاریبا نگرانی گفتم :وای الان حالش خوبه؟-- چرا رنگت پرید؟ نمیدونی به همه گفت صبر میکنه تا توبیای. گفت شما ها بلد نیستید! حالا دروغ. داشت میمرد از درد هاااا. _پس چرا ایستادی؟!؟ بعدا به اون پسرِ آموزش میدم اول اهورا بعد اون!به شمیم فرصت ندادم و به سمت بهداری پرواز کردم.معنی حرکاتم رو خودمم نمیفهمیدم چه برسه به شمیم. شاید هم هر دو میدونستیم اما خودمون رو به ندونستن زدیم؟ نمیدونم!وقتی وارد بهداری شدم سریع به سمت اهورا که روی تختی که پارچه هاش خونی بود رفتم. آخه چرا این کارو با خودش میکنه؟سرم رو از روی تاسف ت دادم و رفتم لباس هام رو عوض کردم و اومدم مشغول به کار شدم. با ابروهایی در هم بهم خیره شده بود- میشه خیره نشی؟--دارم به اون خونی که از لبت میاد پایین نگاه می کنم! چرا پوست لبتو میجویی دختر؟دستشو برد سمت پنبه ها و آوردش تا بذارش رو لبم. دلم نمیخواست اینجا این کار رو بکنه برای همین هم بدون اطلاع قبلی سریع الکل رو دور زخمش محکم کشیدمصورتش از درد جمع شد و گفت: چته بابا؟ میخواستم این پنبه رو بنداز تو اون سینی کنارت. خون رو نمیبینی روش؟با اخم گفتم: مگه اون دستتم زخمیه؟--یه زخم سطیه فکر نمیکردم اینقدر محکم باشم!-تمام بیمارام واسم مهمن. هچ فرقی با هم ندارن!اخماش تو هم رفت و به یه گوشه خیره شد. گوشی اش زنگ زد . به شماره خیره شد و زیر لب گفت: اَه!چطور گذاشته بودن گوشیش رو بیاره تو پادگان؟!ولی بعد پیش خودم گفتم خب وقتی زخمی اوردنش اینجا کی به گوشی این توجه کرده؟مطمئنا نجات جونش واجب تر بودهدکمه اتصال رو زد.تمام وجودم گوش شد و شروع کردم به گوش دادن به مکالمشون نمیشد صدای طرف مقابل رو شنید اما همین که صدای اهورا رو میشنیدم کافی بود!اهورا: نمیخوام. گفتم که نمیام. نمیتونم.--اهورا: نه دل به کسی نبستم.-- اهورا : نه مادرمن. نه!--اهورا: باشه. باشه! من که میدونم قبول نمیکنه. باشه.میام. خدانگهدارزخم رو سریع پانسمان کردم و رفتم تا به کار همکار جدیدمون برسم. یه پسر 28 ساله میزد با موهای قهوه ای و چشم های مشکی با بی تفاوتی همه چیز رو بهش توضیح دادم و رفتم تا به کارهای دیگم برسم که اهورا جلوم سبز شد.اروم ولی با صدایی که حرص تو مشهود بود گفت :خوب به بهونه آموزش حال میکنی!تو دلم میخواستم بگم نیست که تو به بهونه مانور حال نمیکنی! اما خیلی ریلکس گفتم: رفتار و کارای هر کسی مربوط به خودشه! مگه نه؟با حالتی مسخره گفت: بله بله! درست میگی! اما اینجا جای اون کارا نیست!با تعجب گفتم :چه کارایی؟لباشو کج گرد وگفت :پچ پچ با با چشم به اون پسره اشاره کرد- کی من؟!-- پس کی تو اتاق تزریقات با اون پسر .قهقه من جلوی ادامه حرفشو گرفت.-جناب سرگرد راد اگه از چیزی خبر ندارید الکی الکی قضاوت نکنید! برید بپرسید که چرا من و اون پسر تو اتاق تزریقات بودیم!ته دلم مالش میرفت! از حرفش خون تو رگ هام با شدت بیشتری جریان گرفت و پر انرژی تر به کارهام ادامه دادم.بالاخره تمام کارهام تموم شد و با خیال راحت با شمیم رفتم از سرهنگ مرخصی ساعتی گرفتیم تا اجازه بده برای عیادت نگین بریم و گفتیم که شب هم برمی گردیم مامانم تو این مدت خونه خاله مامانش میموند تا هم از اون مراقبت کنه و خودش تنها نمونه من هم اینجوری از بابت مامانم خیالم راحت بود.قرار شد شمیم بره و از قنادی شیرینی بگیره و من هم این سمت خیابون منتظرش بمونم.دقیقا یک ربعه که رفته و نیومده. نمیدونم برم دنبالش یانه!با پاهام رو زمین خط های فرضی میکشیدم اما چند دقیقه گذشته و هنوز نیومده!پاهام رو گذاشتم رو اولین خط عابر پیاده تا برم دنبالش ولی.صدای نـــــه گفتن اهورا میاد با وحشت سرم رو بر میگردونم.اما در همون لحظه از زمین کنده میشم ! ماشین با صدای مهیبی میرونه و میره.صدای اهورا رو می شنوم که داد میزنه: کسی پلاکشو دید؟واو. چقدر آدم اینجا جمع شده!قلبم تو دهنم می زدیارو داشت زیرم می گرفتاوای خدا-- صد بار بهت گفتم حواستو جمع کن! چرا گوش نمیدی دختر سر به هوا؟ و آرام تر ادامه داد: اگر به موقع نرسیده بودم. چرا یک بار هواستو جمع نمی کنی؟جواب همه رو با یک خوبم دادم و از جام بلند شدم.تازه شمیم رو دیدم که داره میدوه! خواستم از جام ت بخورم و برم سمت شمیم.اما نتونستم! انگار اسیر شده بودم!نه اسیر هر چیزی!اسیر دستای اهوراسریع خودم رو کشیدم کنار.یکی از گفت: شانس آوردی شوهرت گرفتت وگرنه.همه با سر حرفشو تایید کردن تو اون هاگیر واگیر سرخ شده بودمیه تشکر کوتاه از اهورا کردم تا بالاخره جمعیت راضی شدن متفرق شن.از جام پاشدم. اگر اهورا نبود من الان اشک تو چشمام جمع شد. انگار تازه عمق فاجعه رو درک کردم!دو قطره اشک چکید از گوشه چشمام اما سریع پسشون زدم.شمیم اومد طرفم و بغلم کرد و منم مثل یه دختر کوچولو که تازه مادرشو پیدا کرده رفتم تو بغلش آهسته گفت: ببخشید تقصیر من بود! رهام رو تو شیرینی فروشی دیدم و گرفتمش به حرف! اونم میخواسته برای اهورا شیرینی بخره. ببخشبد-بیخیال این حرفا شمیم! تقصیر تو نبود!--چرا بود!-میگم نبود یعنی نبود دیگهسرشو ت دادیه دستمال در آورد و داد دستم.سریع صورتم رو پاک کردم سرش رو آورد نزدیک صورتم و آهسته گفت: میدونی اهورا کجا میخواد بره؟-نه کجا؟--میاد با مامانش اینا بره.-بره؟نگام کرد : خواستگاری! عروسی افتادیمتندی عکس العمل نشون دادم و با اخم گفتم:ای درد. خوشحالی داره؟--چرا خوشحال نباشم؟ مافوقمون داره داماد میشه!با همون اخم گفتم:از کجا معلوم عروس قبول کنه؟اصلا کیه؟مشکوک نگام کرد و گفت: من چه می دونم مثل اینکه دوست نداری سرگرد راد عروسی کنه!-خوب خوب خوب اهورا.--جونم! اهورا هم صداش میکنی؟اخم کردم :خوب چه مشکلی داره؟--یعنی اینقدر صمیمی هستید؟ چرا به من چیزی نگفتی ای بدجنس! ظاهرا بدجورم روش غیرت داری! چه شود!جوابشو ندادمبه اهورا نگاه کردمکنارم ایستاده بود و حالتش گرفته بودنه حرفی میزد نه میخندیدبی هوا برگشت و نگام رو غافلگیر کرددیگه دیر شده بودنمی تونستم چشم ازش بردارمنگاهش گرم و گیرا بودذوبم میکردشمیم اروم زد به بازومبه خودم اومدم و نگامو گرفتمبا صدای لرزونی رو به شمیم گفتم: بریم دیگه--باشه بریمخیلی سریع خداحافظی کردیم و به راه افتادیم  ادامه دارد.  

keyboard_arrow_up