قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

پرهام داداشی

برف نو،یار قدیمی

دیشب اولین برف پاییزی باریوغروب با پرهام از خواب بلند شدیم رفتیم لب پنجره و به تماشای یرف نشستیمبعدش شال و کلاه کردیم و رفتی کافه ی جدیدی که پایین خیابونمون زدن کیک خیس شکلاتی با هات چاکلت و کیف و کیف و خوشحالیالهی شکرتچقدر دیروز غروب حالم جالب و خوب بود :)

خواب حامله.سقط اه اه بچع!!!

خدایا مرسی که خواب دیشبم فقط خواب بودخواب دیدم حامله ام و انقدر تو خواب ناراحت بودم،میخواستم سقطش کنم پرهام نمیذاشتانققققدر غصه خوردمصب بیدار شدم دیدم همش یه کابوس بود از تهههه دل خداروشکر کردم و سرکار که بودم پرید شدمممممنو این همه خوشبختی محاله لالای لای لالالالایییی :)

پری و نوه اش

عروس پری بارداره و درباره  اسم بچش هر بار ازش میپرسیدن گفته بود هر چیزی به وقتش اون دفعه که ما شمال بودیم من گفتم خب الان 9 ماهشه دیگه اسم بچه رو اعلام نکردن؟ گفت والا یه روز پسرم اینجا بود و ما برای بچش اسم انتخاب کردیم منظورش از ما خودش و برادرشوهر کوچیکه که 7 سالش رو میگفت و گفت که ما عاشق اسم آسو هستیم و گفتیم حتما اسم بچه رو آسو بزارید اونم گفته مامان جان من حتما اسم بچمو همونی که تو و داداشم دوست دارید میزارم یه روزی که پری اینها اونجا بودن حرف اسم میفته عروسش میگه من چند تا اسم توی ذهنمه ولی نمیدونم کدومو بزارم حالا پری اینها هم ساکت نگاه میکنن پسرش میگه بیا اسم پیشنهادیمونو بنویسیم و قرعه کشی کنیم قرعه به نام آسو درمیاد یهو پسره ساده ذق میکنه و میگه دیدی همونی شد که پرهام میگفت خب برای عروسه سنگین بوده برادرشوهر ناتنی 7 سالش اسم بچشو انتخاب کنه یهو بهم میریزه و میگه وا مگه خودت اینو انتخاب نکردی پسره هم هر چی ماست مالی میکنه موفق نمیشه پری هم کلا پیش همه گفته بود که اسم بچه رو ما انتخاب کردیم و اسمش رو اعلام کرده بود تا اینکه دیروز نوه جان بدنیا اومد و عروسش به احترام پری و برادرشوهر کوچیکش  اسمشو گذاشت آورینا که هم با آ شروع بشه هم هم اوا با اسم پدرش باشه والا بقول شوشو  حقشه این پری خب چرا باید درد و بدبختی و شب بیداریشو یکی دیگه بکشه خرجشو یکی دیگه بده اسمشو پرهام انتخاب کنه والا زور داره  

دانلود رایگان دوبله فارسی فیلم دلداده Dilwale 2015

  نام فیلم: دلداده – Dilwaleکارگردان: Rohit Shettyستارگان: Shah Rukh Khan, Kajol, Kriti Sanonمحصول کشور: هندسال انتشار: 2015امتیاز: 5.4 از 10مدت زمان: 2:33:46خلاصه داستان: فرزندان دو خانواده مخالف و رقیب هم، پس از جدایی 15 ساله دوباره یکدیگر را ملاقات می کنند و…گویندگان: مهد پهلوان، مهسا مجرد، رهام آفتاب، مهسا رجال، سهلا راد، عل ذوالفقار، شهرار شورن، سامان اصلان، پمان ازد، پرهام بادره و … ادامه مطلب

برترینهای زبان

برترینهای هفته هفتم زبانخانم ذوالفقاری: محمد امین علیزاده ، رضا نویدیخانم امینی: عسل حکم آبادی ، فاطمه شگفتیخانم راسخ: فاطمه سلیمی ، محمدحسین بنهری ، علی اکبر هرندی ، آرتین صالحی ، حدیثه رحمانی ، برهان مولایی ، پرهام علیمرادیخانم تاجیک: ساجده حبیبی والا ، ستایش شفاعتخانم علوی: محمدمهدی رستمیخانم تهرانی: علیرضا سیدشیرازی ، امیررضا خیری پور ، محمدصادق منصوری ، امین زرندی خانم : فاطمه ، یاس ابراهیمیان

انصافشونوشکر

داداشی میدونی دارم به چی فک میکنم به اینکه تو ای دنیایییییییییی به ای بزرگی فقد همین یه صفحه و چن سطر نوشته رومیتونمباهات باشم تو ای دنیای به ای گندگی سهممون همین یهصفحه س خخخ

9.آقای برادر

+مینا؟؟-جانم داداشی؟؟+امسال خوب خوندی یا نه؟؟-یا نه+خوب بخونیا-به تو چه؟؟+به من چه؟؟-بلی+اوکی-داداش؟؟+-داری فحش میدی؟؟+به تو چه-داری به من فحش میدی+به تو چه-به من چه؟؟+به تو چه-شکر خوردم :/+توله سگ *یدونه از این داداشا واستون ارزومندم*توله سگ تیکه کلامشه کسی رو خیلی دوست داشته باشه بهش میگه 

نامه شماره 1

سلام داداشی گلم  این روزهای آخر ماه صفر بیشتر بهم نزدیک شدیم و دلیلش همچنان برای من در پرده ای از ابهامه . 5 سال گذشت و ما همچنان کنار هم هستیم و برای خوشحال کردن هم تلاش می کنیم. در برابر اشتباهات هم کوتاه می آییم و با تذکری از روی محبت مشکلات را حل می کنیم. در این مدت شما مهربانتر، با وفاتر، دلسوزتر و با معرفت تر از من بودی. از روزی که توی ماشین همین دیگه رو به شوخی کتک کاری کردیم و من آن مشت جانانه رو بهت زدم وضعم تغییر کرده و شاید باورش سخت باشه که از همون روز بیشتر دلتنگ می شم و بیشتر دوست دارم کنارم باشی. حال و هوای پیام دادن ها و حرف زدن هام باهات عوض شده و دوست دارم باهات مهربانتر از چیزی که الان هستم باشم.  داداشی گلم چندتا سفارش دارم! سفارش اول ادامه همین روند و بهبود اونه که با چند تا کار ساده ای که خودت می دونی قابل اجراست. سفارش دومم معطل نبودنه یعنی کاری که قصد کردی رو انجام بده. سفارش سومم خیلی برام مهمه و اون هیاته و باید حواست رو بیشتر برای هیات جمع کنی و برای بهبود شرایط هیات کمک کنی.  حرف آخر  خیلی دوست دارم و خیلی خیلی خیلی دلم برات تنگ میشه////

بیوگرافی آیدا نوری بازیگر + عکس و زندگی شخصی هنری

  بیوگرافی آیدا نوری     آیدا نوری متولد 10 فروردین 1377 در ساری، بازیگر است   فارغ التحصیل لیسانس رشته علوم قضایی از دانشگاه آزاد ساری می باشد، فعالیت خود را با تله فیلم شروع کرد سپس وارد تئاتر، سینما و تلویزیون شد     خانواده و شروع   تنها یک برادر کوچک تر از خود دارد، پدرش فوت کرده و مادرش پزشک زیبایی می باشد، فعالیت هنری اش را با حضور در ورکشاپ های مختلفی بازیگری شروع کرد   اولین تجربه جلوی دوربین   اولین بار در سال 1395 وقتی ساله بود با تله فیلم بازگشته به کارگردانی حسین قاسمی جامی و تهیه کنندگی روح الله خوشکام جلوی دوربین رفت   سپس با فیلم اینجا کجاست حسین قاسمی در سال 96 تجربه سینمایی خود را بدست آورد   عکس های آیدا نوری بازیگر   از تئاتر تا تلویزیون   سال 98 را با حضور در تئاتر جادوی موی طلایی به کارگردانی پرهام اخلاقی شروع کرد سپس با سریال حکایت های کمال وارد قاب تلویزیون شد   این سریال اقتباسی از کتاب برگزیده سال 1376 بنام حکایتهای کمال می باشد درون مایه طنز دارد و موقعیت آن در دهه 40 می گذرند و قهرمان داستان یک نوجوان به نام کمال است   فراغت با کتاب تا بدنسازی   خانم بازیگر اوقات فراغت خود را با خواندن کتاب و دیدن فیلم پر می کند   از کودکی در رشته ووشو کار می کرد و حتی تجربه حضور در مسابقات را هم دارد که بعلت آسیب دیدگی نتوانست ادامه بدهد، اما در حال حاضر بدنسازی کار می کند     ازدواج   آیدا نوری هنوز ازدواج نکرده و مجرد است   هدف   آرزو و هدفم اینست که بتوانم در حرفه خود موفق بشم   دوست دارم بتوانم با کارهای هنری در ذهن مردم بمانم، برای این هدفم تلاش می کنم چون سالی که کنکور دادم پزشکی یزد قبول شدم اما بخاطر علاقه زیاد به بازیگری، پزشکی رو ادامه ندادم     الگو ندارم   الگویی ندارم چون فقط روی بازی خودم تمرکز کردم تا بتوانم در این حرفه بهترین باشم

نذر کربلا

مدتهاست این فکر توی سرمه .و به هیچ کس نگفتمش و فقط بین منو خدامهاما بالاخره باید یه جا ثبت بشههیچ جایی بهتر از اینجا نیست .خدایا ایشالله اگه منو بیژن قسمت هم بودیم و بهم رسیدیم .دلم میخاد توی دوره ی نامزدیمونتوان اینو پیدا کنم بتونم ۶ نفر از مهمترین های زندگیم رو ببرم‌کربلامادر و پدر خودمپوران و آقا داریوش و همچنین حاج مسلم داداشی رو .و همچنین خودم و بیژن باشیمیه سفر ۱ هفته ای .و بعدش ک از کربلا اومدیم بریم‌مشهد حتی شده ۱ روزه .

173. بالینی

درووووودددسلاااااااام + آی مهربونا. روز جهانی مهربونیه امروز مهربووونییییی کنیم. به همه. بی دریغ  بی چشم داشت. حالتون خوب باشه.   + سعی کنیم روزای خوب داشته باشیم ؟ آرهههه   + یه روز خیلی خیلی عااااالی داشتم !! :)   + جشن روپوش سفیدمون خیلی عالی برگزار شد و من در کنار هم روتیشنی هام خوش گذشت بهم. :)   + سوگند نامه خوندیم. ( ذوق خرکی) :))   + سر درد مرا رها نمیکند.    + 13 ساعت بیرون از خونه بودم امروز. گاهی فک میکنم چجوری دووم میارم واقعا؟:))   + داداشی. ممنون ک باهامی. بمونی با من. :*:*

شب عید امامت.

سلام خدا جونم. سلام دنیای قشنگم.امشب شب ولایت آقا امام زمان(عج) هست. غروب پاشدم کیک درست کردم. شب هم داداشی با یه جعبه شیرینی اومد. گفتم شیرینی برای چی خریدی؟! گفت برای امام زمان دیگه. با تعجب گفتم جدی؟! آخه فکر نمی کردم مهم باشه براش. گفت آره ما امام زمان رو دوست داریم امام زمان ما رو دوست نداره.در هر صورت چه جدی گفته چه شوخی کرده دعا می کنم آقا خودشون نگاه لطف و محبتشون رو به داداشی و دلش بندازن. الهی عاقبت به خیر بشه و موفق و سلامت. خدا برای ما و زن و بچه اش نگهش داره.آقا جان آغاز ولایتتون مبارک. مبارکمون باشه. وجود نازنینتون  و دل مهربونتون راضی باشه ازمون الهی. آقا دعامون کنید لطفا. ولی و سروری به جز شما نداریم. پیش خدا شفاعتمون کنید. اللهم صل علی محمد(ص) و آل محمد(ص).اللهم عجل لولیک الفرج.یکی دو روزه (امشب بیشتر) همش یادش می افتم، همش میاد به فکرم. یاد روزا و شبایی که با هم حرف میزدیم. یادم نیست اصلا چند وقته چند ماهه چند ساله با هم حرف نزدیم. مهم هم نیست البته. فقط نمی دونم چرا یادش می افتم این روزا.  چرا نمی شه یه سری آدما رو فراموش کرد؟؟!! کمرنگ میشن اما فراموش نه. و چقدر خوب بود اگر میتونستم یه سری ها رو کلا ازگذشته زندگی و فکرم پاک کنم. که متاسفانه نمی شه. آدم بدی نبود، فقط آدم زندگی من نبود. حتی برای دوستی با من خوب نبود. البته بد هم نیست که نمی تونم فراموشش کنم. تجربه ی بسیااار خوبی بود برام. ولی هر جا هست خودش و خانواده ش سلامت باشن. جالبه که یهو یه حجم زیاد خاطراتش حجوم آورده به ذهنم. یه عمری کنار هم و دور از هم‌ گذروندیم. شکر خدا اصلا هم به دلم نیست پیامی چیزی بهش بدم. این همه قدرت رو از کجا آوردم نمی دونم. خدایا شکرت، وگرنه بازم خودم رو خار و خفیف می کردم واسه کسی که بودنم ارزشی براش نداشت.خدایا هزاران بار شکرت برای اینکه هوامو داری. 

سوتی دادم فجیح

الان تو اتاقم بودم که دیدم برادر زادم یونس داره میاد تو اتاق دیدم روسری سرم نیست پشت در قایم شدم وقتی کتشو از روی تختم برداشت منو دید آب شدم از خجالت از در که داشت میرفت بیرون گفت خجالت بکش میخواستم بگم بیشتر از این یعنی من جلوی یونس بدون چادر نمیرفتم الان بدون روسری جلوش وایسادم جلو داداشی مسعود شوهر خواهرمم همین اتفاق افتاد ولی اون موقع حواسم نبود هیچی همینو که نگفت خجالت بکش داد زدمو گفتم -عمت خجالت بکشه پر رو سرشو از در اورد اینور و گفت -عمم خودتی و در رفت یعنی رسما کوبیدم تو سرم از خجالتحالا جالبیش اینجا بود آهنگ مسخره بازی از تتلو رو هم گذاشته بودم و روی تختم پر دفتر و کتاب و پوست تخمه بود آبروی دخترا رو بردم

باید درستش کنم.

سلام خدا جونم. سلام دنیای قشنگم.امروز از صبح داداشی و مامانی رفتن حیاط پشتی که گردو بچینن. میخواستم برم کمک مامانی اما کسی خونه نبود و اگر کسی می اومد و زنگ می زد کسی نبود در رو باز کنه. واسه همین موندم و ناهار درست کردم تا بیان ناهار بخوریم .بعد از ناهار با مامان رفتم کمکش. از یکشنبه شب پیش -دقیقا وقتی از پیش خانم‌ محمدی برگشته بودم - که مامانی یهو صورتمو بوسید فهمیدم می خواد رابطه مون درست شه. مطمئنم خواهری باهاش حرف زده. حتما سر بحث هفته ی قبلمون پیش خواهری گله کرده و خواهری هم از حرف حال بد دلم بهش گفته. وگرنه مامانی متوجه نمی شد حال بد دلمو و اونجوری نمی بوسید منو. نمی دونم شایدم خودش یهویی تصمیم گرفت. خدا می دونه. در هر صورت من اون لحظه توی بهشت بودم. خدایا شکرت. شکرت که مامانی رو دارم و می تونم ببوسمش. خدایا کمکم کن رابطه ام باهاش هر روز بهتر بشه. هر دوشون رو دوست دارم، اما جوری رفتار کردن که ابراز احساست پیششون سخته، برای بابایی که خیلی سخت تره. کاش می تونستم یهویی بپرم بابایی رو هم ببوسم. بابایی، مامانی، دوستتون دارم. خدایا هر دوشون رو برام حفظ کن. خدایااا شکرت شکرت شکرت.تمام قلب من اینجاست باورش اما زمان میخواستهر کسی که بین ما بود هرچقدر کم اشتباه بودعاشقم موندی حتی تو درد هر کی جز تو ادعا کرداز یه روزی هر چی خوب یا بد قلب من جز تو همه رو خط زدهر کسی راهش سمت من افتاد قلب من عمدا اسمتو لو دادراهشو بستم اگه حسی داشت پای تو موندن بیشتر ارزش داشتنشستم به تکرار گوش میدم ترانه ی سلطان رو.  حالم باهاش خوب میشه. داداش کوچیکه طبق معمول نشسته بود بلند بلند فکرهاش رو میریخت توی فضای اتاق و در واقع غر میزد. برای اینکه صداش رو نشنوم هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و صدا رو زیاد کردم، برخلاف عا‌دتمکه اصلا دوست ندارم با صدای خیلی بلند ترانه گوش کنم.مامانی نشستن دارن یه چیزایی میدوزن، شبیه ملافه ی بالشت.شب سرد پاییزی من داره اینجوری میگذره.داداشی و زنش و پسرش رفتن بیرون بعدش هم می خوان برن حنابندون خواهزاده زن داداش، اصرار کردن بیا من اما حوصله نداشتم برم. مامانی هم گفتن پاشو حاضر شو برو، گفتم نه.شاید بد نبود قبول می کردم اما ترجیح دادم بمونم خونه.  ببینم می تونم با خوندن زبان کاری پیش ببرم؟! اللهم صل علی محمد(ص) و آل محمد(ص).اللهم عجل لولیک الفرج.

شعر زیبای دو داداش از عبدالملکی

از قدیم گفتن داداش پشت داداشهمگه میشه یکیشون باشه یکی دیگه نباشه                            مگه میشه یکی تشنه بره تنها لب دریا                           وقتی میرسی ببینی خون رو ساحله لباشهخیلی سخته داداشت صدات کنه نتونی پاشیخیلی سخته که ازت چیزی بخواد شرمنده باشیخیلی سخته دیگه جونی به تنت نمونده باشهداداشت صدات کنه پاشو بریم پاشو داداشی خیلی سخته ببینی چشم داداشت نمیبینهببینی حتی نمیتونه روی پاهاش بشینهخیلی سخته برسی وقتی دیگه دیر شده باشهببینی یه مشک خالی با دوتا دست رو زمینهخیلی وقتا دلم از غصه‌ها هوای گریه دارهمثه عباس که واسه بغض داداشش بیقرارهخیلی وقتا دوست دارم تشنه بمونم خیلی تشنهبشینیم دعا کنم بارون بباره عباس مثه((به یاد داداش خوبم حبیب عزیزم))

ایستر ایلند

هر وقت به این فکر میکنم که من کشورمو دوست دارم یه روزی شاید برگردم و توش برای هیمشه زندگی کنم یا برم یونان یا ترکیه یا ارمنستان یا اذربایجان زندگی کنم (اذریبایجان و ارمنستان تا حدی مستثنی میشن در ادامه) یا حتی برم اروپا مدتی زندگی کنم یا بریم خونه بخریم و بمونیم اون نژادپرستی مردم به کنار تفاوت فرهنگی به کنار زنوفوبیای مردم به کنار اینکه قراره دم به ساعت به من بگن آر یو راشن به کنار اینکه ما نهایتا توی کشورهای بیگانه پناهنده محسوب میشیم به کنار،   اینها همه قبول و به کنار،   اینکه    ایرانیایی مثل دختر خاله من، که با بیکینی توی این هواد سرد، توی استانبول توی کنسرت شهرام شب پره حاضر شده، و یا اون دختر خانم ناظممون که تنهایی داره خفه ش میکنه یا اون عسل طاهریان یا دنیا نگون بخت یا اون پسره فرزام فرزین، دیدن اینها باعث میشه من یه تجدید نظر اساسی بکنم   و بگم بابا همه جای دنیا یه رنگه ولش کن.   یعنی اگه دختر خاله من توی کنسرت شهرام شب پره به جای بیکینی مثلا شلوارک و میپوشید من مشکلی نداشتم   ولی با بیکینی بریو اصرار کنی که داداشی شهرام منو بکش بالا من برقصم،   من رو بیشتر از بفرمایید شام شیوا72 در نکست پرشین استار و اون کسایی که تفریحی میومدن تو مسابقات محمد خردادیان میرقصیدن توی دبی (کشور دبی به قول مریم مقتدری) و استانبول و انتالیا،   من رو وادار میکنه که در محدوده قاره امریکا بمونم.   حالا شاید برم Easter Island زندگی کنم. یه جاییه دوره حداقل خرابکاری ایرانیا رو نمیبینیم.

قصه های یک پدر برای فرزندش.

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود. توی یه جنگل سبز. پشت یک کوه بلند. توی یک مزرعه سبز و قشنگ. که یک رودخونه زلال و پر آب، خیلی آروم از کنارش رد میشد     فرزندم : این شروع تمام قصه هایی بود که هر شب برایت میگفتم. تا تصویری از بهشت را در دلت بیندازم و تو را نسبت به آن متمایل کنم. و در بیش از نود درصد قصه هایم اگر برادری محور قصه بود اسم شخصیت ها حسن و حسین بود. یا حسین و عباس بود. مثلا میگفتم: "حسین همینطور که بازی میکرد افتاد توی یک چاله ی کوچولو. و پاش گیر کرد. و داد میزد یکی بیاد کمکم کنه. کسی نیست که کمکم کنه؟ بعد داداش کوچولوش عباس صداش رو شنید و بدو بدو بدو رفت پیش داداش حسینش گفت چی شده داداشی!!!. چی شده داداش حسینم!!!. الان کمکت میکنم." یا اگر بحث معلم و شاگرد بود اسم شخصیت های من محمد و علی بود. یا اگر بحث خواهر و برادری بود اسم شخصیت های حسین و زینب بود. یا عباس و زینب بود. اگر موضوع قصه ام پدر و فرزندی بود اسم شخصیت های من رضا و جواد بود. یا علی و زینب بود. اگر موضوع قصه های من دوری مادر و فرزندی بود اسم شخصیت های داستانم فاطمه و مهدی بود.   فرزندم من برایت قصه ای نگفتم که شخصیت های داستان چند انسان باشند و من نخواسته باشم به صورت غیر مستقیم حب اهل بیت را در دلت نهادینه کنم. و الان بعد از چندین ماه که برایت قصه میگویم تا شروع میکنم به: یکی بود یکی نبود. آنقدر ابتهاج در چهره ات نمایان میشود که انگار خواب از چشمانت میپرد. وقتی به ترسیم بهشت میپردازم: توی یک جنگل سبز. خودت هم با من تکرارش میکنی و حتی اگر نگویم این توصیف را انگار قصه ای برایت نگفتم. . . میگویند حق متعال انسان را با آرزوهایش امتحان میکند. از خدا میخواهم هیچ وقت اینطوری امتحان نشوم که فرزندانم در مسیری غیر از مسیر اهل بیت گام بردارند.

کلاس یازدهم (203)-جدول نمرات مستمر هفتگی و ماهیانه نیمسال اوّل 99-1398

به نام ایزد یکتا کاربرگ کلاس یازدهم (203) نیمسال اول سال تحصیلی 99-1398 (+3بسیارخوب / +1خوب / -1ضعیف / -3بسیارضعیف / -6غیبت غیرموجه در امتحان / -9تقلب در امتحان) نام خانوادگی و  نام کلاسی و انضباطی 7/ 7 14/ 7 21/ 7 مهر 28/ 7 5/ 8 12/ 8 19/ 8 آبان 26/ 8 3/ 9 10/ 9 17/ 9 آذر جامع مستمر اخلاصی پور مبین   -1 -1 -1 8 -3 +3 +3 -1 10 -1           افضلی محمد حسین   +3 +3 -1 16 -1 +1 +3 +1 12 -1           اکبری امیرحسین   +3 +3 -1 16 +1 +1 +3 +3 16 +3           امیرزاده علی   +3 -3 -1 10 +1 -1 +3 +1 12 -1           ایرانپور محمدرضا   -3 -1 +1 8 -1 +1 +1 -1 8 -1           بلوچی محمد مهدی   +1 -3 +3 12 +3 +3 -1 +3 16 -1           پورغفاری محمدسالار   -3 -1 +1 8 +1 -1 +3 -1 10 -3           جامی محمد عرفان   +3 +1 -3 12 +1 +3 +3 +3 +1           جاویدی شروین   +3 +3 -3 14 +1 +3 +3 +3 +1           جعفری سید مرتضی   +1 -1 -1 10 +3 +3 +3 +1 +1           سید امیرحسام   +1 +3 -1 14 +1 +1 +3 +1 14 +1           داداشی امیر مهدی   +1 +3 +1 16 +3 -1 +3 +3 16 +3           دریجانی محمدعرفان   -3 -1 -3 4 +1 +3 +3 +1 16 +3           سلیمانی ایلیا   -3 -1 -3 4 +1 -1 -1 -1 6 -3           شادمان یاسین   +3 -1 +1 14 +1 +1 +1 +1 12 +1           شکوه عارف   -3 +1 -1 8 +3 +3 +3 +3 20 +1           شهنازی علیرضا   +3 -1 -1 12 +3 +3 +3 +1 +1           شیخ عبدالسلامی محمدشهریار   +3 +3 +1 +3 +3 +3 -1 16 +3           صابری نیا امیرعلی   +3 +3 -3 14 -3 +1 +3 -3 6 -3           صالحی محمد مهدی   +3 +1 +1 16 +3 +3 +3 +1 +1           صفاپور امیرمحمد   -3 +1 -3 6 +1 +1 +3 -1 12 -1           عامری محمد   +3 -1 -3 10 -1 +1 +3 +1 12 +1           عبدالرشیدی امیرعباس   -3 +1 -3 6 -3 -1 +1 -1 4 +1           فردوسی پارسا   -3 -1 +1 8 +3 +1 +3 +1 16 +1           قاضی زاده محمد   -6 -6 -6 1 -6 -6 -6 -6 1 -6           متین محمدجواد   -3 -1 -3 4 +3 +1 +3 -1 14 -3           محمدخانی متین   +3 +3 +3 20 +1 +3 +3 +1 16 +1           ملک پور اشکان   -1 -1 -1 8 +3 +3 +1 -1 14 +1           مهدوی امیرحسین   +1 -3 -1 8 -1 +1 +1 -1 8 -1           هاشمی آرمان   +3 +3 +1 +3 +3 +3 +1 +3          

حرف‌های بهتر

خیلی پیش‌تر باید یه بخشی به اینجا اضافه می‌کردم و می‌گفتم که نوشته‌های کدوم عزیزان رو می‌خونم؛ اما خب هی عقب می‌افتاد تا اینکه نوشتۀ چند تا از دوستان باعث شد زودتر دست بجنبونم. بدون مقدمه برم سر اصل مطلب. لیست زیر اسم و آدرس وبلاگ‌هایی که می‌خونم به ترتیب حروف الفباست؛ بلاگرهایی که از نوشته‌هاشون یاد می‌گیرم و لذت می‌برم. توی صفحۀ اصلی هم یه زبانۀ جدید اضافه کردم و این مطلب رو اون‌جا هم نوشتم؛ البته پر واضحه که صفحۀ مزبور به‌مرور زمان تغییر می‌کنه. امیدرضا شکور امیرمحمد قربانی امین آرامش امین هاشمی آبلوموف آزاده نجفیان آقاگل آقای جیم بهروز حیدربکی پریا تی‌رکس جوجه کروکودیل متفکر چارلی حریر حمید واشقانی خورشید دکتر سین دل‌آرام سپهرداد سید طه شاهین کلانتری شیل صبا عارفه عطیه میرزاامیری علیرضا علیرضا داداشی فائلا کروکدیل بانو لنی محمدرضا شعبانعلی محمدصادق رسولی محمدمهدی آغاسی مرد بارانی مشغول خودم مسیریکا مهدی صالح‌پور میرزا مهدی نرگس سبز هالی هیمنه هانی راستی این رو هم بگم که زین پس همۀ وبلاگ‌ها رو با اینوریدر می‌خونم و با بیان هیچ عزیزی رو دنبال نمی‌کنم؛ راستش از اینکه چندجا نوتیفیکیش ببینم اذیت می‌شم.

بی نام خانم معلم میشود :)

هنوز گیج خواب بودم که گوشی رو چک کردم ببینم چند شنبه س گفتم وای چرا دوشنبه نمیااد ( روز اعلام نتایج ) که صدای داداش اومد که به بابا میگفت مژدگاانی بده  ماماان بلند گفت بییی نااام قبول شده؟؟؟ گفت نه اونو هنوز اعلام نکردن که مربوط به باباعه بابا گفت چی میخوای  گفت بابا صدبده پول باشگاه رو هنوز ندادم بعد بابا گفت باشه داداش گفت بی ناااام قبول شدددد منو میگین چنان از رو تخت پریدم پایین و دویدم گفتم چییییشددد زدم زیر گریه اما این بار گریه و اشک شوق بابا بغلم کرد گفت دیدی گفتم قبولی بابا کسی بود که از همون ابتدا امید میداد وقتی بابا سجده شکر رفت  توی اسمون بودم مامان با خوشحالی قران اورد داداش و اینا اون داداشی اینا زن داداش فامیلا دوستان همه تبریک گفتن و خوشحال بودن زن داداش گفت ای کاش فیلم می گرفتم خیلی باحااال بود فیلم هندی بود چی میتونه به اندازه این خبر که خانوم معلم شدم خوشحالم کنه خدایاشکرت امیدوارم معلم خوبی بشم وقتی روز مصاحبه خانومه گفت ما به آدمایی مثل تو احتیاج داریم برای معلمی چقد ذوق کردم ممنونم از همه شماها دعاهاتون انرژی مثبت هاتون اونایی که قبل کنکور هم خانم معلم صدا میزدن منو خدایا شکرت انشاءالله که توی این راه موفق باشم و معلم خوبی بشم مامان گفت بی نامم راه جدیدی در پیش داری مواظب خودت باش همون بی نام همیشگی خودم بمون :) و زن داداش گفت خودش عاقله مواظبه :)) نگرانی هاشو میفهمم درک میکنم:)) خداجونم راه جدیدی که در پیش دارم رویایی بود که امروز واقعی شده منو در این راه یاری کن و دستمو رها نکن و مواظبم باش توکل به خودت :)) لبــــــخـــــنـــــ :)ـــــد این عکس رو خیلی دوس دارم انرژی مثبت میده بهم قیافه الان من

آخ دلم چرا دق نمیکنی 23پاییز ابان

سلام نزدیک سحره و صب بخیر و شروع دوباره تمام دلتنگی ها و ازار اذیتای زندگی. شبی که پلک رو هم نذاشتم مثل شبای قبل و قبل تر و آب از آب ت نخورد و به هیچ جای دل و دنیای کسی برنخورد. بزور سرفه های لعنتیم کم شده بودن که دوباره با این سوز سرمای شب و چندساعت قدم زنهای اجباری تو دل شب حالم و وخیم ترکرد. بماند ولی از درونم نگو که یک تکه آتش بود میسوختم و اروم اروم گدازه هاش از گوشه چشمام سر میخورد چه توداری دختر چه قوای سرسختی داری چرا دق نمیکنی لعنتی اخه منتظر کی و چی هستی. مگه اب از اب تو دل کسی ت میخوره چه خونواده ای چه رفبقی چه عشقی حتی گوشه چشمشمشونم به حالت تر نمیشه. حالت تهوع گرفتم از این همه عشق و علاقه اطرافیانت. آه که چقد این سرما میچسبه ریه مو پره هوای تازه میکنم آخه که خدا چرا دق نمیکنم. همه از ناله هام فراری شدن حتی عشقم حق دارن خب یه ادم مگه تا کی میتونه گرفتارباشه غمگین باشه کوه بدبختی باشه. همه دنبال ادمای اماده و حاضری ان. توحالا هی بگو دلم همرنگ خداست واسه این ادما ارزشی نداره. دورنگ باشی بیشترمیخوانت. این ادما حال درست کردن زندگی و حال خراب کسی رو ندارن همه چی رو اماده و تمام میحان. اون وقت چه توقع بی جایی دارم بیان برام دستمو بگیرن. روح زخمی مو چسب بزنن تن رجورمو مرهم بذارن. رو لبای بی جونم لبخند بکارن. هرکی ام اومده با نمک هایی که زده نمک گیرم کرده اخ دلم چرا دق نمیکنی اخهانگار پاهام مال خودم نیستن سرکه سربه هوا باشد همینه پا خستگی ناپذیرمیشه تازه که رسیدم خونه متوجه زخم انگشتم شدم ازشذت سرمای بیرون بی حس شده بود و دردش و حس نمیکردم. گوشیمو باز کردم هیچ پیامی هیچ تماسی هیچ دلی برام نتپیده. اخ دلم تو کی اینقد بی بها شدی چه بی صدا بی ارزش شدی چه غریبانه فراموش. کوشن اون همه دوستت دارم ها مراقب خودت باشم ها کو اون همه داداشم خواهرم ها کو کو. چه برسر شما اومده؟ کی فرصت کردین این همه بی تفاوت باشید کی اینهمه دلسرد شدید. یخ زدم از این همه سردی تون بی انصافا. یخ زدم لعنتی ها. منکه جونم برا تک تک تون در میره کدوم خری گفته دل به دل راه داره. دل من اینهمه بیمار و دل اون حتی خبرنداره. راه کحابود چاه کحابود اعتبار دویت داشتنا چقد کم اعتبار بود یخ زدم لعنتی ها ولی نه از سرمای بیرون. از سرمای حضورتون. فردا که زمستونم به پایان رسید سمت بهارم بیایید آنیش تون میزنم. یخ زدم داداشی یخ. یخ زدم بابایی. مثل دخترک کبریت فروش اخرین کبریت و کشیدم و یخ زدم . اخ دلم چرا دق نمیکنی.؟ 

هفتمین خواب

زهرای بابا سلام برگردیم به بیشتر از یک سال قبل. به روز عید غدیر. مثل هر سال می خواستیم برویم  پیش بی بی تا این روز را پیش بی بی باشیم. ماما حوصله شلوغی و میهمانی را نداشت برای همین صبح طوری به جاده زدیم که درست 2 ظهر وقتی آخریم میهمانها رفته بودند به مقصد رسیدیم. این طوری هم  هم روز عید پیش بی بی می بودیم و هم مجبور نبودیم به ابراز همدردیهای تکراری جواب بدهیم و قصه چگونه از دست دادنت را برای همه تکرار کنیم. فردایش زن عمو از غیبت عمو استفاده کرد و خواب-بیداری عمو را درست لحظاتی که در جاده بودیم برایمان تعریف کرد. دلداریمان می داد که هر کس این لیاقت را ندارد. خدا به شما خیلی لطف کرده است بچه ای داده است که این طوری است و سبب خیررسانی به مردم و رفع حاجتشان در نبودش می شود.  خوابی که از عمو تعریف کرد را بعدا عمو در تنهایی برایم تعریف کرد و برایم مسجل شدکه نه داستان می بافته و نه خیال. عمو تعریف می کرد:صبح عید بود شاید حدود 7 صبح .بعد نماز خوابم برده بود و روز شده بود. قصد داشتم شیرینی بخرم ولی فرصت نشده بود که روز قبلش بخرم. خواب بودم . یک دفعه دیدم زهرا با لباس توری سفیدی از در بسته واردخانه شد. وقتی وارد شد بال داشت ولی بعد انگار بالهایش جمع شدند. همراهش یک زن و مرد حدود 30 ساله بودند با لباسهای سفید به غایت زیبا که این جنس لباس را هیچ جا ندیده بودم هم وارد خانه شدند. زهرا آمد پیشم و گفت:عمو جان امروز عیده چرا شیرینی نخریدی؟ می گفت:تو را می دیده که توی خانه اش راه می روی و در همان حالت خواب-بیداری همان مرد همراهش به عمو گفته:پسرم امروز عیده چرا شیرینی نخریدی؟ زن همراهش هم رفته و سر زن عمو را بوسیده است. زن عمو می گفت: عمو دیوانه شده بود می گفت:زهرا اینجاست چطور نمی بینیش  داره اینجا راه می ره. این زن سرتو بوسید.سرت بوی عطر میده چطور نمی فهمی؟ خونه بوی عطر گرفته. ببینن اینها الان اینجاند.  عمو می گفت: در همین حین همه سیدهای بزرگ ما که قبلا فوت شده بودند یک دفعه وارد خانه شدند. می دیدم دارند حرف می زنند ولی یک کلمه از حرفهایشان را نمی شنیدم. بابا آقا(بابای بی بی) نگاهم می کرد و لبخند می زد اما صورتش را به وضوح نمی توانستم ببینم ولی می دانستم بابا آقاست.عمو می گفت: زهرا گفت من هر روز به داداشی سر می زنم و میرم پیشش.بابا مامان غصه نخورند چهار سوره از قران (؟-؟-؟-؟) را بخونند خودم بهشون سر می زنم و میرم پیششون. اسم سوره ها را هم به هیچ کس جز بابا مامان نگید. عمو می گفت:موقع رفتن دوباره زهرا بال درآورد و همراه اون زن و مرد از همان جایی که آمده بود رفت.زن عمو می گفت: عمو بعدش تشنه شده بود و یک کاسه بزرگ آب خورد. می گفت این دختر چه بلایی سرم آورد. خواب-بیداریش را هم با اکره برای زن عمو تعریف کرده بود و قول گرفته بود به کسی نگوید که زن عمو نتوانست طاقت بیاورد و فردایش قصه روز عید غدیر را برای من و ماما تعریف کرد. باباجان نمی دانم چه حکایتی است که شب اول پیش عمو رفتی و این طوری خبر دادی که کجایی و بعدش هم این طوری به عمو سر زدی.شاید جدای از پاکی باطن عمو  به خاطر این است که اولین کسی بود که خبر  رفتن همیشگیت را شنید و صدای هق هق گریه اش بود از پشت تلفن می شنیدم.نمی دانم. باباجان نمی شود سری هم به ما بزنی؟ آن سوره ها را خواندیم و خواندم ولی نه چیزی دیدم و نه یادم می آید خوابی دیده باشم.شاید زمانی همین جا اسم آن سوره ها را بنویسم.شاید گره از کار بنده دیگری باز کند! دلتنگتبابادی

هفتمین خواب

زهرای بابا سلام   برگردیم به بیشتر از یک سال قبل. به روز عید غدیر. مثل هر سال می خواستیم برویم  پیش بی بی تا این روز را پیش بی بی باشیم. ماما حوصله شلوغی و میهمانی را نداشت برای همین صبح طوری به جاده زدیم که درست 2 ظهر وقتی آخریم میهمانها رفته بودند به مقصد رسیدیم. این طوری هم  هم روز عید پیش بی بی می بودیم و هم مجبور نبودیم به ابراز همدردیهای تکراری جواب بدهیم و قصه چگونه از دست دادنت را برای همه تکرار کنیم. فردایش زن عمو از غیبت عمو استفاده کرد و خواب-بیداری عمو را درست لحظاتی که در جاده بودیم برایمان تعریف کرد. دلداریمان می داد که هر کس این لیاقت را ندارد. خدا به شما خیلی لطف کرده است بچه ای داده است که این طوری است و سبب خیررسانی به مردم و رفع حاجتشان در نبودش می شود.  خوابی که از عمو تعریف کرد را بعدا عمو در تنهایی برایم تعریف کرد و برایم مسجل شدکه نه داستان می بافته و نه خیال.   عمو تعریف می کرد: صبح عید بود شاید حدود 7 صبح .بعد نماز خوابم برده بود و روز شده بود. قصد داشتم شیرینی بخرم ولی فرصت نشده بود که روز قبلش بخرم. خواب بودم . یک دفعه دیدم زهرا با لباس توری سفیدی از در بسته واردخانه شد. وقتی وارد شد بال داشت ولی بعد انگار بالهایش جمع شدند. همراهش یک زن و مرد حدود 30 ساله بودند با لباسهای سفید به غایت زیبا که این جنس لباس را هیچ جا ندیده بودم هم وارد خانه شدند. زهرا آمد پیشم و گفت:عمو جان امروز عیده چرا شیرینی نخریدی؟ می گفت:تو را می دیده که توی خانه اش راه می روی و در همان حالت خواب-بیداری همان مرد همراهش به عمو گفته:پسرم امروز عیده چرا شیرینی نخریدی؟ زن همراهش هم رفته و سر زن عمو را بوسیده است. زن عمو می گفت: عمو دیوانه شده بود می گفت:زهرا اینجاست چطور نمی بینیش  داره اینجا راه می ره. این زن سرتو بوسید.سرت بوی عطر میده چطور نمی فهمی؟ خونه بوی عطر گرفته. ببینن اینها الان اینجاند.  عمو می گفت: در همین حین همه سیدهای بزرگ ما که قبلا فوت شده بودند یک دفعه وارد خانه شدند. می دیدم دارند حرف می زنند ولی یک کلمه از حرفهایشان را نمی شنیدم. بابا آقا(بابای بی بی) نگاهم می کرد و لبخند می زد اما صورتش را به وضوح نمی توانستم ببینم ولی می دانستم بابا آقاست. عمو می گفت: زهرا گفت من هر روز به داداشی سر می زنم و میرم پیشش.بابا مامان غصه نخورند چهار سوره از قران (؟-؟-؟-؟) را بخونند خودم بهشون سر می زنم و میرم پیششون. اسم سوره ها را هم به هیچ کس جز بابا مامان نگید.   عمو می گفت:موقع رفتن دوباره زهرا بال درآورد و همراه اون زن و مرد از همان جایی که آمده بود رفت. زن عمو می گفت: عمو بعدش تشنه شده بود و یک کاسه بزرگ آب خورد. می گفت این دختر چه بلایی سرم آورد.  خواب-بیداریش را هم با اکره برای زن عمو تعریف کرده بود و قول گرفته بود به کسی نگوید که زن عمو نتوانست طاقت بیاورد و فردایش قصه روز عید غدیر را برای من و ماما تعریف کرد.   باباجان نمی دانم چه حکایتی است که شب اول پیش عمو رفتی و این طوری خبر دادی که کجایی و بعدش هم این طوری به عمو سر زدی.شاید جدای از پاکی باطن عمو  به خاطر این است که اولین کسی بود که خبر  رفتن همیشگیت را شنید و صدای هق هق گریه اش بود از پشت تلفن می شنیدم.نمی دانم.   باباجان نمی شود سری هم به ما بزنی؟ آن سوره ها را خواندیم و خواندم ولی نه چیزی دیدم و نه یادم می آید خوابی دیده باشم.شاید زمانی همین جا اسم آن سوره ها را بنویسم.شاید گره از کار بنده دیگری باز کند!   دلتنگت بابادی

رمان محكوم به عشق

#پارت ششماوووو حالا چقدرم از خودش تعریف میكنهمنم شاگرد زرنگ بودم تو دبیرستان والا.زهرا رفته اول چایی بكارهبكاره؟ مگه چایی رو میكارن؟ چمیدونم رفته بسازه بخره الان خبر مرگش یه ساعته رفته دوتا چایی بیاره. در كلاس باز شدو مهرداد اومد بیرون.تا چشمش به من خورد با لبخند به سمتم اومد وگفت: سلام خوبی بهتری؟سنگینی نگاه اون دو نفر رو رو خودم حس میكردم.-سلام عشقم ممنون تو خوبی؟صدای ایلیا باعث شد مهرداد تا سه متر بالا بپره.-ایلیا: ملكی اومدی بیرون چكار؟-مهرداد: ببببخشید استاد میخواستم بگم بچه ها اعتراض میكنن كه وقت داره میره و چرا نمیایین!!!نگاهم به كسری افتاد كه با پوزخند رو مخی نگاهم میكرد.چشم غره ای بهش رفتمو سرمو برگردوندمایلیا با جذبه و اخم قشنگی كه داشت گفت:تو برو منم الان میام.كسری سریع بلند شد و همونطور كه اخماش توهم بود با ایلیا دست داد و سرسری خداحافظی كرد و رفت.حتی به ایلیا كه خواست بدرقه اش كنه توجهی نكرد.بعد از رفتنش ایلیا خواست به كلاس برگرده كه سریع از جا بلند شدم وگفتم:اقای نصیری؟با تعجب برگشت و گفت : بفرماییدواای حالا چی بگم.فقط میخواستم باهاش هم كلام شم.نمیدونم چرا ابهتش رو اینقدر دستدارم.زبونمو تر كردم و گفتم: درس مهرداد خوبه؟پووووف ضایع تر از من خودمم.حس مادرایی كه تو جلسه اولیامربی شركت میكنن بهم دست دادایلیا لبخند مریم كشی زد كه من دلم یه دور رفت و برگشت.-ایلیا: شما خواهرشی؟بزور خودمو كنترل كردم كه تیكه نندازم و بگم نه ننه بزرگشم-بلهایلیا: درس مهرداد خیلی خوبه با وضعیتی كه من دارم میبینم حتما رتبه اش تك رقمی یا نهایتا دو رقمی بشهسری تكون دادم كه گفت: دیگه با بنده امری نیست؟هول شدم میخواست برهخب باید بره دیگه كلاس داره چرا بیاد با من حرف بزنه؟؟-نه عرضی نیست فقط من از امروز یعنی از دوشنبه به جای اوجی یعنی خانوم اوجانی میامایلیا سری تكون داد و گفت: اره اره  گفته بودن قراره یكی از دوستانشون بیادخب پس قراره تا یك ماهه دیگه در خدمت شما باشیم از الان خسته نباشید-سلامت باشیددوباره لبخندی زد و رفت .كه اگه من دستمو به لبه میز نگرفته بودم الان پس میفتادم.بعداز چند دقیقه زهرا با لبی چه بسا لبخند كه نه داشت دهنش از خنده جر میخورد،اومد و نشست كنار من-چه عجب -زهرا: محمد زنگ زد-محمد؟-زهرا : نامزدم.اهانی گفتم نگاهمو دوختم به بخار لیوان.یه نامزدم نداریم.نامزد چیه دوست پسرم ندارمكلا ارتباط عاشقانه من بامذكر جماعت همون یه شاخه گلی بود كه برای بابای مدرسه بردم اونم چون یبار از مدرسه فرار كردم و اونم به مدیر چیزی نگفتاز بس محدودم كردننرو اینجا نرو اونجا یعنی الان من یه دختر افتاب مهتاب ندیدم با رسم شكل.زهرا كلی از مسولیت ها و كار با كامپیوترو ساعت رفت وامد و ساعت استراحت و ناهار گفت و یه دسته كلید داد دستمروزایی كه باید میومدم اموزشگاه شنبه تا پنجشنبه بود به جز یكشنبه هااز ساعت 12 تا 6 عصر.یه ساعتی از توضیحات زهرا گذشته بود من بهش اطمینان خاطر دادم كه فردا سر ساعت میامو كارارو درست انجام میدم. بیكار نشسته بودم كه اقای (همون اقایی كه میزش ته سالن بود) اومد بیرون و دم در كلاس ایستاد.در كلاس باز شد و یكی یكی پسرا میومدن بیرون و برگه ای رو به دست اقای میدادن و میرفتن بیرونتقریبا همه اومده بودن بیرون ولی خبری از مهرداد نبود.اقای هم سرشو داخل كلاس كرد و بعد رفت تو.چرامهرداد نیومد؟؟یهو صدای داد اومد.بعد شكستن چیزی.با زهرا سریع به طرف كلاس رفتیم كه دیدم مهرداد رو زمین نشسته و دوتا دستشو روی هم گذاشته و فشار میده.ایلیا هم ی پسریو گرفته و به عقب هدایتش میكنه.با نگرانی به سمت مهرداد رفتم كه دیدم از دستش خون میاد. بین انگشت شصت و اشاره اش بریده بودبد جایی بریده بود.بااسترس گفتم:خوبی داداشی؟.به چهره درهمش نگاه كردم.معلوم بود حالش بده ولی لبخند بی جونی زد و گفت: خوبم بریم.-معلومه اینجا چخبره؟ اقای نصیری.ایلیا فقط نگاهم كرد و بعد همراه اقای و اون پسره كه هنوز با خشم به مهرداد نگاه میكرد بیرون رفتن.زهرا به طرفمون اومد وگفت: پاشو پاشو ببرش دكتر تا بیشتر از این خون نرفته ازش و زخمش عفونت نكرده واای پوست دستش كنده شدهبی توجه به زهرا رو به مهرداد گفتم: میگی چیشده یا نه؟؟ با این پسره دعوا كردی؟ اون اینجوریت كرده؟-زهرا: بابا ول كن اینارو الان پاشو اینو ببر درمانگاهی جایی من بعدا برات توضیح میدم این پسره همیشه ی شری درست میكنه-خب من باید بدونم چیشده یا ن.-مهرداد: چیزی نیست ابجی.سعید با كاتر طرف استاد رفت خواستم جلوشو بگیرم كه اینجوری شداتفاقی بودسریع با زهرا وسایل مهردادو جمع كردیمو كوله اش رو روی دوش خودم انداختم.ازكلاس بیرون رفتیمخبری از اون پسره  واقای نبود فقط ایلیا جلوی میز شبنم پشت به ما وایساده بود و به یه چیزی نگاه میكردبا صدای ما برگشت و روبه مهرداد گفت: خوبی؟ یه لحظه صیر كن وسایلمو بردارم بریم درمانگاه-مهرداد: نه استاد نیاز.-ایلیا: سوال نكردم ازت حالا هم صبر كن سریع برم و بیام.زهرا هم به سمتش وسایلش رفت و مشغول جمع كردن شد. ایلیا اومد و كمك كرد كه مهرداد از پله ها پایین بره.منم دسته كلیدارو از زهرا گرفتم و با خداحافظی سرسری از اموزشگاه بیرون اومدم.ماشین ایلیا یه النود مشكی بود. با مهرداد عقب نشسته بودیم و ایلیا با سرعت بالا حركت میكرد.به نزدیك ترین درمانگاه رفت و حتی هزینه درمانم خودش پرداخت كرد و قبل از اعتراض ما گفت: بخواطر من اینجوری شد پس دیگه حرفی نمیمونه.یك ساعتی زمان برد و منم به خونه اطلاع دادم كه با مهردادبیرون اومدیم چیزی بخوریماگه میگفتم درمانگاه اومدیم زن بابام خودش بیمارستان لازم میشد.از درمانگاه بیرون اومدیم كه رو به ایلیا گفتم: ببخشید دیگه اقای نصیری خیلی زحمت دادیم خودمون اژانس میگیریم میریمایلیا باز از اون خنده قشنگاش كرد وگفت: نه چه زحمتی اخهدرضمن ادم كارشو تااخر باید انجام بده برای همین خودم میرسونمتون خونه بفرمایید. نمیدونم جلوی این ادم چرا ینقدر حرف گوش كن و ساكت بودم.شك ندارم هركی دیگه جای این بود برای لجبازی هم كه شده به سمت خیابون میرفتم و سوار تاكسی میشدم.

اسم پسر جدید خاص

اسم پسر جدید و امروزی 98 اسم ایرانی پدر مادر های جوان که این روزها صاحب فرزند می شوند به دنبال اسم امروزی و شیک و جدید هستند. اسمی که کم باشد و خیلی خاص و متناسب با این دوره و زمانه باشد تا شیک باشد و موجب تمسخر دیگران نباشد. در ادامه لیست برخی نام ها را قرار داده ایم. خیلی نام ها در واقع اسامی جدیدی نیستند و اسمشان اسم جدید است چون اسم های فارسی (اسم پارسی) اصیل هستند و مربوط به تمدن 2500 ساله ایران هستند اما به دلیل اینکه خیلی کم استفاده شده اند به خصوص در سالهای اخیر، الان به گوش خیلی از ایرانی ها اسم جدید محسوب می شوند. اسم پسر جدید از آ آبتین یا آتبین: نام پدر فریدون پادشاه پیشدادیآبدوس: نام یکی از درباریان اردوان سوم اشکانیآبستا: اوستا: اسم زردشتی زیبا؛آترین: نام پسر اوپدرم در زمان داریوش بزرگآدرین: اسم ایرانی با تلفظ Adarin، و اسم خارجی پسرانه با تلفظ Adrian. آراد: اسم زیبا و بسیار محبوب؛آریوآدُر: آذر، آتشآدُرباد: نام موبد موبدان دوران شاپورآذر بُرزین: نام موبدی بودهآذر بُرزین: نام موبدی بودهآذرآیین: نام پسر آذرساسانآذرافروز: نام پسر مهرنوش پسر اسفندیارآذرباد: نام موبد موبدان روزگار شاپور دومآذربُد: نام پسر هومت که نوشتن نامه دینکرد را به انجام رساندآذربود: موبدی در زمان یزدگردآذرپَژوه: پسر آذرآیین پسر گستهم نویسنده کتاب گلستان دانشآذرپناه: نام یکی از ساتراپ آذرآبادگانآذرخش: صاعقه، برق*** اسم دخترانه است در حال حاضر؛آذرفر: در اوستا به دارنده فرآذرآذرکیوان: از موبدان بزرگ شیراز در روزگار حافظآراستی: نام عموی اشوزرتشت و پدر میدیوماهآرتین: نام هفتمین پادشاه مادآرش: پهلوان و یکی از بهترین تیراندازان ایرانیآرمان: آرزو، خواستهآرمین: آرامش، آسودگیآریا: اصیل و آزاد ، فرمانده ارتش ایران در روزگار کورشآریامن: نام فرمانده ناوگان خشایار شاهآریامنش: نام پسر داریوشآریامهر: دارنده مهر ایران؛ مورد تایید ثبت احوال نیست.آرتاباز:از نامهای برگزیدهآریوبَرزَن: دلاور و پهلوان. داریوش سومآزاد: نام بهدینی که در فروردین یشت ستوده شدهآزاد منش: راد، جوانمرد، دارنده خوی آزادگیآزادمهر: از نام های برگزیدهآژمان: بی زمانآسا: نام پدر بهمن که در چکامه از او یاد شدهآستیاک: نام چهارمین و آخرین پادشاه مادآونگ: آویخته، نگهدارندهآویز: آویختن، نگهداریآیریک: نام نیای یازدهم اشوزرتشتاَبدَه: بی آغازاَبیش: بی رنجاپرنگ: نام پسر ساماَپروَند: دارنده بلندی و شکوه یا فرهمنداَپروَیژ: پیروزمند و شکست ناپذیر . نام خسرو دوم پادشاه ساسانیاَپیوه: نام پسر کیقباد نخستین پادشاه کیانیاَترس: دلیر، بی ترساَرتان: راستگو. نام پسر ویشتاسبارج: ارزنده. نام یکی از نیاکان اشوزرتشتارجاسب: اوستایی آن یعنی دارای اسبان پرارزشارجمند: با ارزشارد: نام سیزدهمین پادشاه اشکانیاردشیر: نام پادشاه هخامنشی و ساسانیاردلان: از واژه ارد ایرانی استاردوان: در اوستا ، پشتیبان راستی و درستی استارژنگ: نام سالار مازندرانارشا: راست و درستارشاسب: دارنده اسبهای نرhttp://newname.blog.ir/اَرشام: پسر عموی داریوش بزرگاَرشان: نام نیای داریوش بزرگارشک: نام نخستین پادشاه اشکانیاَرشَن: نام برادر کاووساروتَدنر: نام پسر میانی اشوزرتشت. فرمان گذاراروَند: شریف، نجیب. نام پدر لهراسباُزیرن: گاه پسیناسپاد: دارنده نیرومنداسپنتمان: نام خانوادگی و یکی از نیاکان اشوزرتشتاسپهبُد: نام پدر بزرگ خسرو انوشیرواناسفندیار: نام پسر کی گشتاسب کیانی و برادر پشوتناشا: راستی ، درستی ، راه خوشبختیاشاداد: داده پاکی و پارساییاشتاد: راستیاشکان: نام سومین نیای پاکراُشهن: گاه سپیده دم، آغاز روشناییاَشوداد: نام برادر هوشنگ پیشدادیاشوفْرَوَهَر: پاکرواناشومنش: پاک منشافروغ: روشنایی و فروغ. از مفسران اوستا در زمان ساسانیانافشین: نام ایرانیاقاقیا: درختی با گل های سپیداَگومان: بی گمانالبرز: کوه بلند. نام پهلوانی استالوند: توانا و تیزپاامید: نام پدر آذرپات، از نویسندگان نامه دینکردامیدوار: نام پسر خواستان دیلمی از ان مازیاراندریمان: کسی که اندیشه اش در پی شهرت و ستایش استاَنوش: بی مرگ. جاویدانانوشیروان: پاکروان، پادشاه ساسانیاَهنَوَد: رهبری و فرمانداری . نخستین بخش از سروده گات هااهورا: هستی بخش، خداونداوتانا: نام یکی از یاران داریوشاَوَخشیا: بخشایندهاَوَرداد: از ان کورش بزرگاَوَرکام: نام پسر داریوش هخامنشیاورمزدیار: خدایار، یاور اهورااُورنگ: تخت پادشاهی . نام فرستاده پادشاه کشمیر به یمناُوژن: زننده و شکست دهنده دشمناوس: در اوستا به چم دارنده چشمه هااوستا: دانش، کتاب دینیاوستانَه: نام سغد در زمان هخامنشیاوشَه: بامداد و سپیده در اوشهین گاهاوشیدر: پروراننده قانون مقدسایدون: اینچنین، اینگونهایران پناه: از نام های برگزیدهایرانپور: از نام های برگزیدهایرانشاه: نام یکی از بزرگان ایرانایرانمهر: روشنایی ایرانایرج: یاری دهنده آریایی هاایزد: ستایش و ستودنایزدیار: یاور ستودنیایسَدواستَر: خواستار کشتزار و آبادکننده. بزرگترین پسر اشوزرتشت  اسم پسر جدید از ب بابک: نام پسر ساسان در زمان اشکانیانباتیس: نام دژبان غزه در هنگام داریوش سومبادرام: کشاورزباربُد: نام نوازنده و رامشگر نامی زمان خسرو پرویزبامداد: نام پدر مزدکبامشاد: نام نوازنده. نامی در روزگار ساسانیانبامگاه: هنگام بامدادبایگان: نگهدارندهبخت آفرین: نام پدر هیربد شهریاربَختیار: از فرزندان رستم در روزگار خسرو پرویزبَخشا: از نام های روزگار هخامنشیانبَدخشان: لعلبدره: بهره. نام یکی از ان خشایار شاهبَرازمان: بلند اندیشهبَردیا: نام پسر کوچک کورشبُرزو: بلندبالا. نام پسر سهراببُرزویه: نام رییس پزشکان شاهی در روزگار خسروبَرسام: نام یکی از ان یزدگرد ساسانیبَرَسم: شاخه های گیاهیبَرِشنوم: پاک و تمیزبَرمک: نام وزیر شیروی ساسانیبُزرگمهر: نام مهین دستور انوشیروان دادگربَگاداد: نام یکی از ان ایرانی روزگار هخامنشیبَگاش: نام یکی از ان هخامنشیبلاش: نام نوزدهمین پادشاه ساسانیبُندار: دارنده اصل و بنیادبُنشاد: شاد بنیادبَهاوند: در اوستا به چم وهوونت دارنده نیکیبِهراد: نیکی بخشبهرام: فتح و پیروزی است. نام پهلوانی در شاهنامهبَهرامشاه: نام یکی از دانشمندان و عارفان زرتشتیبِهروز: روزگار نیک و خوشبِهزاد: نام یکی از پهلوانان ایران پسر پیل زوربِهمرد: از نام های برگزیدهبهمن: نیک منش. نام پسر اسفندیاربهنام: نیک نامبوبار: دارنده زمین. نام کشاورزی در زمان خشایاربوجه: رهایی یافته. نام یکی از بزرگان هخامنشیبوخشا: رستگاربیژن: نام پسر گیو  اسم پسر جدید با حرف پ پارسا: پرهیزکارپاساک: نام برادر زاده داریوش بزرگپاکدین: دین درست، دین پاکپاکروان: پاک باطن، نیک نفسپاکزاد: پاک نژاد، نجیبپاکمهر: از نام های برگزیدهپالیز: کشتزارپدرام: نام نبیره سام. درود، شادباشپرچم: درفشپَرنگ: نام پسر سامپرهام: از نام های برگزیدهپَریبُرز: بلند بالا، نام پسر کیکاووسپژدو: نام نیای اشوزرتشت، بهرام پژدو از چکامه سرایان نامی زرتشتیپژمان: از نام های برگزیدهپَشَنگ: نام برادر زاده فریدون پیشدادیپشوتَن: پیشکش کننده تن یا فداکارپوروشسب: دارنده اسبان زیاد پدر اشوزرتشتپوریا: نام یکی از پهلوانان ایران؛ به معنی دارنده خوبی ها؛پولاد: نام پسر آزادمرد پسر رستمپویا: جویندهپویان: پوییدن؛ مشابه اسم پویا؛پیروز: پادشاه ساسانی؛ اسم فارسیپیروزگر: پیروز، کامیابپیشداد: نخستین قانون گذار، بنیانگذار عدل و دادگریپیلتَن: پهلوانی بوده از فرزندان رستم زالپیمان: مهر، عهد اسم پسر جدید با حرف ت تاژ: برادر هوشنگ پیشدادیتخشا: کوشندهتَسو: واحد زمانتکاپو: جستجوتَنسِر: نام موبد موبدان روزگار اردشیر بابکانتَهماسب: از بزرگان ملک داراپادشاه ایرانتَهمتَن: بزرگ پیکرتهمورس: دلیر و پهلوان. نام دومین پادشاه پیشدادیتوانا: نیرومند، زورمندتور: نام پسر شاه فریدونتورج: دلیر و پهلوانتوس: نام پسر نوذر یکی از پهلوانان نامی ایرانتیرداد: بخشنده تیر. نام دومین پادشاه اشکانیانتیس: نام درختی استتیگران: نام یکی از ان خشایار شاه اسم پسر جدید با حرف ج جان پرور: نشاط انگیزجانان: دلیرو زیباجاوید: نام پدر اردشیر یکی از بهدینان خراسانجم: مخفف جمشیدجمشید: از پادشاهان پیشدادیجهانگیر: نام پسر رستم زال پهلوان نامی ایران اسم پسر جدید با حرف چ چالش: با ناز و غرورچالیک: از بازی های کودکانچلیپا: گردونه مهرچوگان: ابزار بازی قدیمیچینوَد: چگونه زیستن  اسم پسر جدید با حرف خ خدایار: از نام های برگزیدهخدیو: بلند جایگاه، سرورخردمند: نام یکی از پیروان دستور آذرکیوانخرم: شادمان، خوشخسرو: نیک آواز. نام پادشاه ساسانیخشاشه: از ان ایرانی در دوره پادشاهی شاه گشتاسبخشایار: شاه دلیر و مردمنشخشنود: شاد، شادمان، خوشحالخورسند: راضیخوش منش: نیک نهادخوشنام: درستکار، نیکنامخُونیرِث: نام یکی از هفت کشور زمین  اسم پسر جدید با حرف د داتَه: دادگری، قانوندادار: دادگر، عادلدادبان: نگهبان قانوندادبه: قانون خوبدادبه: قانون خوب.پسر دادگشنسب که نامه تنسر را به تازی برگرداندهدادپویه: از شاگردان موبد کیخسرو پور آذرکیواندادجو: جوینده عدل و داددادخواه: خواستار عدل و داددادرس: دادرسندهدادفر: از نام های برگزیدهدادمهر: از نام های برگزیدهدادنام: از نام های برگزیدهدادوَر: دادگر، عادلدارا: دارنده، نام نهمین پادشاه کیانیداراب: نام پسر بهمن، هشتمین پادشاه کیانیداریوش: نام سومین شاهنشاه هخامنشیداژو: سوخته، داغدانا: هوشیار، آگاهداور: نام موبدی استدَریز: نام داماد داریوش بزرگدَسَم: فرمانده ده تن سربازدلاور: دلیر، قهرماندماوند: نام ی درزمان ساسانیاندهناد: از نام های برگزیدهدینشاه: یاور و سرور دیندینیار: یاری دهنده دیندیهیم: کلاه پادشاهی داتَه: دادگری، قانوندادار: دادگر، عادلدادبان: نگهبان قانوندادبه: قانون خوبدادبه: قانون خوب.پسر دادگشنسب که نامه تنسر را به تازی برگرداندهدادپویه: از شاگردان موبد کیخسرو پور آذرکیواندادجو: جوینده عدل و داددادخواه: خواستار عدل و داددادرس: دادرسندهدادفر: از نام های برگزیدهدادمهر: از نام های برگزیدهدادنام: از نام های برگزیدهدادوَر: دادگر، عادلدارا: دارنده، نام نهمین پادشاه کیانیداراب: نام پسر بهمن، هشتمین پادشاه کیانیداریوش: نام سومین شاهنشاه هخامنشیداژو: سوخته، داغدانا: هوشیار، آگاهداور: نام موبدی استدَریز: نام داماد داریوش بزرگدَسَم: فرمانده ده تن سربازدلاور: دلیر، قهرماندماوند: نام ی درزمان ساسانیاندهناد: از نام های برگزیدهدینشاه: یاور و سرور دیندینیار: یاری دهنده دیندیهیم: کلاه پادشاهی اسم پسر جدید با حرف ز زادان: نام پدر شهریار از زرتشتیان کازرونزال: نام پدر رستمزامیاد: نگهبان زمینزروان: نام خوانسالار انوشیروان ساسانیزَریر: دارنده جوشن زرینزَم: نام یکی از پسران غباد ساسانیزنگه: از پهلوانان ایرانی در دوره کاووس شاه کیانیزَهیر: نام یکی از ان شاه کیخسرو کیانیزَواره: پهلوانی ایرانی. نام پسر زال و برادر رستمزوپیر: یکی از همدستان داریوش بزرگ در جنگ بابیار: نام پدر مردآویچ  اسم پسر جدید با حرف ژ ژاماسب: نام شوهر پورچیستا جوانترین دختر اشوزرتشتژوپین: نام پسر کیکاووسژیان: از نام های برگزیده اسم پسر جدید با حرف س ساسان: نام پدر بزرگ اردشیر بابکانسالار: پدر زال، پسر نریمانسام: بهدینی از خاندان گرشاسبسامان: نام بزرگ زاده بلخسَپْرَنگ: نام پسر سامسِپنتا: مقدس، ورجاوندسپند: ورجاوند و مقدس. اسفندسِپِهر: آسمانسپهرداد: داده یا آفریده آسمانسپیدار: درخت بلند و راستستایش: خوب گفتنستُرگ: قوی هیکل، نیرومند سماتک: تک و بی همتا در آسمان سرافراز: سربلند، با افتخارسُرایش: سرودنسُرخاب: نام پنجمین پادشاه باوندیسُروش: گوش دادن به صدای وجدان و فرمانبردارسزاوار: شایستهسَلم: نام یکی از سه پسران شاه فریدون پیشدادیسهراب: تابش سرخ. نام پسر زالسورن: دلیر و پهلوان ، تواناسوشیانت: برگزیده دینیسیامک: نام پسر کیومرس در شاهنامهسیاوخش: سیاوش، پسر کیکاووسسیاوش: نام پسر کیکاووسسیروس: نام کورش به پیکره دیگرسینا: یکی از نخستین پیروان اشوزرتشت  اسم پسر جدید با حرف ف فاتک: نام پدر مانی نقاش دوران ساسانیفراز: بالا، بلندیفرازمان: از نام های برگزیدهفرازمند: از نام های برگزیدهفرامرز: نام پسر رستم زالفربُد: نگهبان و نگهدار فرفربود: راست و درستفرخ: بزرگی و شوکت. از مفسران اوستا در زمان ساسانیفرداد: از نام های برگزیدهفردین: پیشرو در دینفرزاد: از نام های برگزیدهفرزام: از نام های برگزیدهفرزین: از نام های برگزیدهفرشاد: شادبخت و شادمانفرشوشتر: یکی از وزیران کی گشتاسبفرشید: نورانی ترفرمنش: از نام های برگزیدهفرنام: نام یکی از ان شاپورفرنوش: از نام های برگزیدهفرهاد: پیشرو قانون .نام پهلوانی در شاهنامه . نام چند پادشاه اشکانیفَرََهمند: از نام های برگزیدهفَرهود: از نام های برگزیدهفرهومند: باشکوه و بزرگفُرود: نام پسر سیاوشفْرَََوَرِتیش: نام دومین پادشاه مادفَرَوَشی: فَرَوَهَر، نیروی اهوراییفَرَوَهَر: نیروی اهورایی درون انسانفریان: خاندانی از دوستان اشو زرتشتفریبرز: نام پسر کیکاووسفریدون: از پادشاهان پیشدادی، نجات دهنده قوم آریافوکا: نوعی درخت بیدفوگان: نوشیدنی از دانه جوفولاد: از نام های برگزیدهفیروز: نام هجدهمین پادشاه ساسانی  اسم پسر جدید از گ گالوس: نام پسر فارناک پادشاه کپاد و کیه و هوتیسگرامی: ارجمند، مقدمگرانمایه: پرارزش، پر ارجگرایش: گرویدن، پیرویگَرشاسب: در اوستا به چم پهلوان نامی ، همانند رستم شاهنامهگرگین: نام پهلوان نامی ایرانگژدهم: از جنگجویان و ان کیانی و پدر گردآفریدگژگین: از نام های برگزیدهگشتاسب: نام پنجمین پادشاه کیانیگشواد: نام پهلوانی در شاهنامهگوارا: خوش آیند، با مزهگودرز: نام پسر گیو، از پهلوانان نامی لشکر کیکاووسگیل: گرد و پهلوانگیو: پهلوان ایرانی  اسم پسر جدید با حرف ل لهراسب: دارنده اسب تیزرو . پدر گشتاسب اسم پسر جدید با حرف م مازار: یکی از ان مادی کورشمازنه: مازندران در اوستامازیار: نام پسر غارن. از اسپهبدان تبرستانماکان: نام پسر کاکی یکی از فرمانروایان ایرانیماندگار: پایدار، ماندنیمانوش: نام پسر کی پشین و پدربزرگ لهراسبمانی: نام پیکر نگار نامی در دوران شاپورماهان: نام پسر کیخسرو پسر اردشیر پسر غبادماهر: زبر دستماهوار: از گوشه های موسیقیماونداد: نام یکی از مفسران اوستا در زمان ساسانیانمزدا: دانای بزرگ، پروردگارمزدک: نام پسر بامداد در دوران ساسانیمشیا: نام نخستین مرد در اوستامنوچهر: پهلوان نژاد. نام نیای سیزدهم اشوزرتشت. نام ششمین پادشاه پیشدادیمنوشفر: نام پدر منوچهر شاه پیشدادیمه زاد: از نام های برگزیدهمِهراب: نام پادشاه کابل و پدر رودابهمهران: یکی از هفت خاندان نامی دوران ساسانیمهربان: نگهبان روشنایی و مهرمهربُرزین: دارنده برترین مهر. نام پسر فرهاد در دوره بهرام پنجرپرور: از نام های برگزیدهمهرپوی: از نام های برگزیدهمهرپیکر: از نام های برگزیدهمهرجو: از نام های برگزیدهمهرداد: نام چوپانی که کوروش را پرورش دادمهرزاد: زاده مهرمهرگان: جشن ملی ایرانمهرمَس: مهر بزرگ یا بزرگ مهر. نام نیای ششم اردشیر بابکانمهرنوش: نام یکی از چهار پسران اسفندیارمهریار: از نام های برگزیدهمِهرین: از نام های برگزیدهمهیار: از نام های برگزیدهمویز: دانه خشک انگور  اسم پسر جدید با حرف ن نارون: نام درختی تنومندناشا: دادگرنامجو: جوینده نامنامدار: دارنده نامنامور: از نام های برگزیدهناوَرز: سرباز دریایی. از نام های دوران هخامنشینریمان: دلیر و پهلوان. دارای اندیشه بلند و مردانهنَستور: نام پسر زریر، برادر شاه گشتاسبنکیسا: نام نوازنده نامی دوران خسرو پرویزنمایان: آشکار، هویدانوبخت: از نام های برگزیده دوران ساسانینوبهار: نام نویسنده دساتیرنوتریکا: نام سومین برادر اشوزرتشتنوذر: یکی از سه پسران منوچهرنوش: شهد، عسل ، انگبیننوش آذر: نام پسر آذرافروزنوشی: نوشیرواننوشیروان: انوشیروان. از نام های برگزیدهنوید: مژده شادمانینیسان: نی زار، محل روییدن نینیک پی: خجسته ، خوش قدمنیکدل: از نام های برگزیدهنیکروز: سعادتمند، خوشبختنیکزاد: از نام های برگزیدهنیکنام: نیام، خوشنامنیکو: خوب، زیبا، نیکو کارنیما: نام یکی از شاعران ایرانینیو: پهلوان و دلیرنیوتیش: نام کوچکترین برادر اشوزرتشت  اسم پسر جدید با حرف و واته: ایزد آب در اوستاوخش: روشنایی یا رویش. نام چهاردهمین نیای آدرباد مهر اسپندوخش داد: آفریده روشنایی، نام یکی از ان هخامنشیوخشور: پیام آورورجاوند: مقدس و نورانی . از نیاکان شاه بهرامورزم: شعله آتش، گرمی آتشورساز: جوان آراسته و زیباوَرَهرام: نماد پیروزیوَسپار: بخشندهوَسنه: نام کوهی در اوستاوفادار: از نام های برگزیدهوَلخش: بلاش، پادشاه اشکانیوهامان: نام پدر سلمان فارسیوَهمنش: خوش منش، نیک منشوُهومن: ریشه اصلی بهمن امروزیویسپرد: از بخش های اوستاویشتاسب: نخستین پادشاه همزمان با اشوزرتشت اسم پسر جدید با حرف ه هارپارک: نام وزیر استیاک آخرین پادشاه مادهامان: یکی از درباریان خشایار شاههامرز: نام سپهسالار خسروپرویز ساسانیهامون: از نام های ایرانیهامین: تابستان در اوستاهاون: گاه بامدادیهاونی: ایزد نگهبان بامدادهَخامنش: دوست منش. نام سردودمان هخامنشیانهَردار: نام هشتمین نیای اشوزرتشتهُرمز: نام سومین پادشاه ساسانیهرمزدیار: یار خداهُزوارش: شرح و تفسیرهُژبر: دلیر و نامجوهَژیر: خوو پسندیده، از پهلوانان دوره کیانی پسر گودرزهمتا: مانند، شریکهمگون: همرنگ، همانندهنگام: زمان، گاههوبَر: دربردارنده نیکیهوتَخش: سازنده خو. پیشه ورهوتن: فرماندار ساحلی در روزگار داریوشهوداد: نیک آفریدهودین: نام سومین نیای آدرباد مهر اسپنتمانهوشنگ: پسر سیامک پسر کیومرس، دومین پادشاه پیشدادیهوشیدر: از نام های برگزیدههوکَرپ: واژه ای پهلوی خوش اندامهوم: گیاه مقدسهومان: از نام های برگزیدههومَت: اندیشه نیکهومن: خوب منشهیمه: نام داماد داریوش و از ان بزرگ پارسی  اسم پسر جدید با حرف ی یادگار: اثر و نشان که کسی از خود باقی بگذاردیزدان داد: موبدی در سده نهم که در کرمان می زیستهیزدان مهر: از نام های برگزیدهیزدان یار: از نام های برگزیده مشاوره اسم اگر دنبال نام های خاص تر هستید برای این کار دوستان من از مشاوره اسم هم استفاده می کنند که در پست بعدی وبلاگ اسم جدید کامل توضیح می دهیم. توضیح درباره مشاوره اسم: https://www.pinterest.com/pin/648307308834505269/?lp=true

20 سالش شد

سخته بعد 15 سال یهو دیگه نداشته باشیش. سخته توی 20 سالگی چیزیو که از خودت برات عزیزتره از دست بدی. واسه چی؟؟ بخاطر یه ماست؟؟ چند ساله هیچکدوممون ماست نمیخوریم سخته مامانت وقتی ماست ببینه بزنه زیر گریه و خودتم حالت بد بشه ولی با این حال سعی کنی حال مادرتو خوب کنی. سخته نتونی حقتو بگیری و یکی راست راست بچرخه تو شهر (با خودم میگم شاید عذاب وجدان داره، تو از کجا میدونی؟؟) با این افکار آروم میگیرم. امشب نشسته بودم رو به روی کیک که دو تا شمع روش بود(20) آره 5 سال گذشت دلی. 5 سال بی تو گذشت و روز به روزش برام جهنم بود. میدونی با نبودت چی به روزمون آوردی. بابا هنوز نیومده خونه. مامانم تو اتاقشه، هممون از صب تا حالا دپ شدیم. 5 سال پیش درست همینجا رو به روم نشسته بودی، میخندیدی، شمعو فوت کردی و گفتی: آرزوی بلندم: اول سلامتی همه خصوصا مامان، بابا و محمد. بعدش از خدا میخوام هیچکس بی پدر و مادر نمونه و همینطور بدون یه داداش قشنگ و خوشتیپ و مهربون یادمه ازت پرسیدم آرزوی از ته دلت چی بود. گفتی نمیگم. دلی ببخشید ولی دفترتو خوندم خدایا بزرگترین آرزوم اینه داداشیم موفق بشه. سربازی نره و دامادم نشه. خدایا محمدو اذیت نکن. راستی خدا حواست به منم هست میدونی چقدر ر**** رو دوست دارم یه کاری کن اونم منو بخواد» دلی من نرفتم سربازی. دامادم نشدم حالا برگرد دلی بدون تو دارم اذیت میشم، دیگه نمیتونم. چرا رفتی؟ تو که بی معرفت نبودی. چرا کنارم نموندی؟ چرا نیستی وقتی ناراحتم بپری بغلم و با لوس بازیایی که همشونم شیرینه شادم کنی؟ چرا مهندس شدنمو ندیدی؟؟ چرا موفق شدنمو ندیدی؟ دلی تو که نامرد نبودی پس چرا تنهام گذاشتی؟؟ شمعا رو خودم فوت کردم و کیکو هم همونجا تو الاچیق پارک ولش کردم.   دلم برات تنگ شده، واسه خودت، واسه وجودت، واسه اون عطرت واسه حس شدنت تو خونه واسه غر زدنت واسه داداشی گفتنات واسه اون شادی دلم میخواد باز بیای تو اتاقم و بگی: محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمد!!!!!!! وای که تو چقدر شه ای لباسامو جمع کنی بندازیشون تو لباسشویی، لباسای کمدمو تا کنی بزاری توش و اتاقمو برق بندازی. کجایی ببینی اتاقم مرتب مرتبه کجایی؟؟ کجایی ببینی بعد تو چی تو دستم گرفتم ببین چی دستمه. آره فندکه.میخوام باهاش چیکار کنم؟؟ نخ سیگارو پرت کردم تو جوب. تو داری میبینی مگه نه؟؟ چطور میتونم سیگار بکشم؟؟ سیگار بکشم نفست میگیره، مثه وقتی سالم بود سیگارو تو دستم دیدی چقدر گریه کردی الانم ناراحت میشی. نمیکشم. دیگه با عین» هم حرف نمیزنم خب تو فقط بیا و دنیامو عوض کن. چقدر الکی بخندم. مامان چقدر الکی بگه چیزیم نیست. بابا چقدر غصه بریزه تو خودش میدونی چند ساله صدای خندت تو خونه نپیچیده. میدونی من و بابا بزور تونستیم مامانو راضی کنیم در اتاقت قفل باش؟؟ میدونی با نبودت هممون فقط داریم حرکت میکنیم. دلی ر» بهم گفت درست اونم یه روز بعد چهلمت گفت. آره گفت که دوست داشته و حاضر بوده برات بمیره و تو میگفتی اون منو نمیخواد. نه اون میخوادت، امروز دیدمش اونم بی تاب بود حالش بد بود بهم گفت هنوز فراموشت نکرده هنوز نمیتونه خودشو راضی کنه با کس دیگه ای باشه. باید میزدم تو دهنش ولی نزدم چون دوسش داشتی. هیچی بهش نگفتم دید حالم بده بزور جلوی خودشو گرفت و رفت. مگه همینو نمیخواستی. مگه نمیگفتی اگه اون واسه من نشد حق نداره واسه کس دیگه ای بشه بیا ببین ر» فقط تورو میخواد دوستتو چند وقت پیش دیدم تا منو دید زد زیر گریه و گفت: باید باهات میومد. نباید تنهایی میفرستادتت بری ماست بخری. گفت چیپس بدون ماست با تو خیلی بهتر از چیپس با ماست بدون توئه 9 ماه پیش حمید میزد تو صورتم و میگفت اون دیگه رفته بلند شو. ولی من میدونم تو هنوزم اینجایی مگه نه تو ماشین نشستم آخرین جایی که دیدمت رو صندلی همین ماشین بود، خودم رسوندمت موسسه زبان، گونمو بوسیدی و رفتی دستمو میذارم رو گونم. آره هنوز گرماشو حس میکنم، هنوز ماشینو عوض نکردم. آخه بوی تورو میده. سپرش رنگ خورده ولی من عوضش نمیکنم. هیچوقت این کارو نمیکنم. بدون تو نمیتونم. یادمه وقتی میخواستم این ماشینو بخرم خودت باهام اومدی نمایشگاه. چشات با دیدن ماشین برق زد، دوتایی سوار ماشین شدیم، تو هی روی صندلی بالا پایین میپریدی و میگفتی: نرمه نرمه میون همه اشکام لبخند زدم. لبخند زدم؟ آره لبخند زدم. الان بودی انگشتاتو فرو میکردی تو چالای گونم. انگشتاتو کم دارم دلی دلی میدونم مامان رفته تو اتاقت میدونم هر وقت تنها میشه این کارو میکنه بهت قول داده بودم سالت شد واست لپ تاپ بخرم دوساله خریدمش و گذاشتمش تو اتاقت بیا ببین واسه تو خریدم سر قولم بودم بیا بازش کن و ازون ذوقای قشنگتو براش بکن. میدونی با پول خودم خریدمش هیچی از بابا نگرفتم. بهت قول داده بودم. به نبودت عادت نکردم نمیتونم. عزیز گفت باهات شوخی کرده که گفته تو و حمید بهم میاین. گفت شوخی کرده. برگرد. حمید گفت تو خواهرش بودی اصلا حمید غلط میکنه تو رو بخواد. تو فقط واسه منی. باشه یذره هم واسه اون ر» بی معرفت. خب خب با معرفت. خواهرم چه زود عاشق شد. دلی میدونی نمیتونم. تو که حاضر نبودی حتی یه خارم تو پام بره. حالا بیا ببین چجوری دارم بخاطرت زار میزنم. امشبو چجوری تموم کنم؟ چجوری سرش کنم؟   بعدا نوشت: دارم تو حیاط واسه خودم میچرخم بابا 15 دقیقه پیش اومد سعی میکرد لبخند بزنه ولی همش الکی بود، چشای قرمزش همه چیو میگفت. بابام قوی تر از این حرفا بود که. سخته خورد شدن باباتو ببینی. نمیخوام برم تو خونه. اونجا خیلی جوش سنگینه امروز تولد خواهرمه 20 سالش شده. دلم واسش تنگه شده. یعنی میشه همه این 5 سال خواب باشه میشه بیدار بشم ببینم ساعت هشته و باید برم موسسه دنبالش

30."و ما گریه نکردیم"

من یک پلی لیست در ذهنم دارم.آهنگ هایی که وقتی غمگینم به گوش دادنشان تمایل پیدا می کنم.زیاد هم نیستند و مدام تکرار می شوند,حتی شده برای چند ماه تا از آن حالت گذر کنم یا آن حالت از من بگذرد."حال من خوبه عرفان","Fuck you از آرشیو", "نفس نفس روزبه نعمت الهی","changes",چند آهنگ از میوز و. .این آهنگ ها برای ترکیدن بغض,ابراز تنفر و نشانه ی خستگی و واماندگی است و صادق باشم تاثیری در تغییر شرایط و بهبود حالم ندارد.فقط وقتی که حالم بد است به سمتشان می روم.و اما یک آهنگ دیگرامشب وقتی که ناراحت و عصبانی روی نیمکتی بر سکویی نشسته بودم و منتظر آمدن اتوبوس تایپ کردم که "من از دستت ناراحتم" و آماده می شدم که طوری به هم بریزم که جمع کردنش زمان بر باشد,شالم,تقریبا مثل همیشه دور گردنم افتاده بود و صدای مردی آمد که سرت کن و بعد از به تو مربوط نیست ها و ساکت شو های من کار او به فحش مادر و پدر سگ و کار من به خفه شو و سرت تو خودت باشه حرومزاده و مادرت است که تو الان اینجایی کشید.جمعیت زیادی دورمان بود ولی من تنها بودم.هیچ انسانی به دفاع از من که حق با من بود جلوی او را نگرفت.من ایستاده بودم و تنها چیزی که من را عقب نگه می داشت دستان زنی قدرتمند تر از من بود که با تمام وجود داشت من را به عقب می کشید.و من یک مرتبه تمام مرزهای ناراحتی شخصی و مشکلات ثانیه پیش, بی حوصلگی برای دعوا با کسی در حدم نیست,خستگی و نگرانی و غم را کنار گذاشتم,وسط دعوایی بودم که اگر گریه می کردم,اگر پا پس می کشیدم,اگر جوابش را طبق عرف دختر دهن پاک نمی دادم و از همه بدتر اگر به خاطر ترس این انسان وحشی شالم را بر سر می کشیدم باخته بودم.و باختن آخرین چیزیست که من می خواهم.من ناخواسته در وسط میدان بودم.باید می جنگیدمایستادم و جنگیدم.و بردم.مرد به انتهای اتوبوس رفت.من به فحش هایم ادامه دادم.شالم از گردنم بالاتر نیامد.و در لحظه.وقتی که نذاشتم ذره ای از حقم پایمال شود,اندکی احساس آرامش لذت و خوشحالی کردم.نبردی بود که به آن نیاز داشتم.نبردی که آن را نمی خواستم ولی مرا از دنیای درونی خود بیرون کشید و به وسط میدان راند و گفت بجنگ.و من به نظر ناخواسته و البته عجیب اما واقعا در لحظه دچار شور زندگی ای شدم که علتش "هیچ چیز به غیر از پاره کردن نفر روبروییم اهمیت ندارد و من این کار را به نحو احسن انجام خواهم داد." بود.آن مطهره که سر هر دعوا آدرنالین خونش بالا می زند و به جای پاره کردن و نابود کردن خودش کسی دیگر-کسی که نا حق اعصابش را بهم می ریزد-را با خاک یکسان می کند دوباره بیدار شد و تازاند و من حس کردم آتشی که در چشمم چند وقتی می شد که خاموش بود دوباره شعله ور شد.و اما هر بردی هزینه دارد.برای من,پایین آمدن انرژی,افت قند,میل به گوشه نشینی و آرام در کنجی روی دو پا خم شدن و های های گریستن است.و این که طرف مقابل به چیزی که حقش بود نرسید.هیچ انسانی به خاطر فضولی و بی ادبی اش با او دست به یقه نشد و من  به دیدن خون او که روی صورتش ریخته محتاج بودم.که می خواستم به پدر و برادرم زنگ بزنم که بیایند و او را به چیزی که لیاقتش بود برسانند.که قسمت منطقی و نگران مغزم به جانم افتاد که تو از پسش برآمدی و اگر ادامه پیدا کند باز هم برخواهی آمد,کسی که این کار را کرده بدتر هم می تواند بکند و به فکر هادی و بابا باش که آسیبی که نباید را ببینند,که نگرانشان کنی و رگ غیرتشان طوری بالا بزند که هزینه ای برایشان داشته باشد.پس به گوشی خیره شدم و به نتیجه حاصله وا دادم.حال وقت هزینه دادن بود.وارد مرحله پسا دعوایی شدم و آرام فرود آمدم."گریه نکن مطهره.جلوی مردم گریه نکن.بذار برسیم خونه."شماره اش را گرفتم.عجیب است که اولین و تنها کسی که برای آرام کردنم به ذهنم آمد همان کسی بود که برایش نوشتم که "از دستت ناراحتم".و اشغال بود.سه بار شماره اش را گرفتم.و هر سه بار اشغال بود.و من این را پذیرفتم که تنهایم.و اما این جمله حالم را بد نکرد.دیگر بد نکرد.از اتوبوس که پیاده شدم هوای شب و پیاده روی تا خانه حالم را بهتر کرد.زنگ را زدم و با همه سلام و احوال پرسی گرمی کردم.و بعد نتوانستم.خانه و خانواده کار خودش را کرده بود:مامان من حالم خوب نیست.به من آب قند می دی؟و ماجرا را تعریف کردم.هادی گفت:"به من زنگ می زدی یا اس ام اس می دادی تا یارو رو می کردم.فحش بده.حرص نخور و آرام دور شو و فقط به من بگو.تو شکم یارو نرو.خطرناکه.حرص نخور داداشی.من تو رو تو چمدون می کنم و می فرستمت خارج حتی اگه نخوای.شورای سه نفره خانوادگی تشکیل می دهیم و تو می ری خارج حتی اگه نخوای.چون جوگیری"مامان گفت:"می گفتی باشه من می کشم سرم ولی مشکلات شما و مملکت با این کار درست می شه؟"دایی گفت:"اعصاب خودت خرد می شه دایی جان.تو تنهایی.و هیچ کسی پشتت نیست.حتی قانون"بابا گفت:"شال سرت نبود؟به حال بد الانت می ارزید؟"من به داخل اتاق رفتم.بغض کرده و آماده گریستن."گریه نکن مطهره.گریه نکن"مامان و بابا به داخل اتاق آمدند."تو که حقت را گرفتی.جوابش را هم دادی.بالا و پایینش را هم یکی کردی.بغضت برای چیست؟""چون هیچ کسی نمی فهمد هزینه دادن یعنی چه.من این هزینه را می دهم.پیش بیاید باز هم می دهم و شدید تر هم می دهم.تمام حرف من این است که چرا من فقط آماده ام که بمانم بایستم و هزینه چیزی که می خواهم را بدهم.چرا بقیه این فکر را نمی کنند؟چرا بقیه مثل من نیستند؟چرا یک مشت ترسو؟"و نگذاشتم حرفشان را بزنند.حرفی باقی نمانده نبود.جوراب هایم را پوشیدم.چراغ را خاموش کردم.و از بین پدر و مادرم رد شدم و از اتاق بیرون آمدم و به سمت تردمیل رفتم.تمام شد.من تنها بودم.اشک بیرون نیامده خشک شده بود."و ما گریه نکردیم"خسته بودم.هشت و نیم شب با چنان وضعی به خانه رسیده بودم.و با چنان موقعیتی مواجه شده بودم.اما یک ساعت تمام روی تردمیل دویدم.چون در اهدافم بود,می توانستم عملیش کنم و باید عملی می شد.من آن دخترک ضعیفی نیستم که هر کسی هر طور که دلش خواست بتواند با من رفتار کند.شاید چیزی را در من بیدار کند,همانطور که قبلا کرده,که هوای خودش را به قدری دارد که اگر حتی لحظه ای مانع شوی خاکسترت کند.این تنهایی.این ناراحتی از آن دستی نبود که مرا از خود براند و متنفر کند.این جا جایی است که من برای خودم احترام قائل می شوم.این جا جایی است که من از درونی که عقب نشینی کردم حتی برای لحظه ای به بیرون می روم و به نشانه افتخار عزیز ترین آهنگم را پخش می کنم.آن یک آهنگ دیگر که درست است غمگینم و در لحظات آغشته به ناراحتی به سر می برم.اما امید هست.خوشحالی هست و لیاقتی هست که من برای گوش دادن به آن قطعه کسب کرده ام.پس با خیال راحت پخشش می کنم و از شنیدن جملاتی که هر بار مو را بر تنم راست می کند لذت می برم:"که گامی محکم بر می دارد نور از هر گامش می باردجانش در ظلمت می سوزدشهری نو را می افروزد."هر چند کوچک اما من آن را کسب کردم.ِو برای اولین بار بود که بعد از تخلیه خودم با اشک ریختن دوباره به درون خود پناه نبردم.ماندم و گریه نکردم.ماندم.تنهایی را با تک تک سلول هایم حس کردم و آن را پذیرفتم.طوفانی که آمد.مرا به لرزه در آورد و رفت.ِو من اینجایم.سالم.خوب.من آن را کسب کرده ام و بعد از مدت هاست که برای کسب چیزی واقعا به خودم افتخار می کنم.می تواند و امیدوارم که شروع مسیری باشد.من ضعیف بودم.اما من توانستم چیزی را که می خواستم-هر چند ناچیز- به دست بیاورم.و اما بعد.من آغوشی برای آرام شدن نداشتم.و حرفی برای تسلای دل.من تنها بودم.من با تمام وجود آن را حس کردم.اما"من" گریه نکردم.و من بی آن که کسی بگوید بابتش به خود افتخار می کنم.

#عشق_پاییزی

#عشق_پاییزیپارت_#6_______#اتناوقتی امیر ویس رو پلی کردفقط نگاهم به اتنا بودبدبخت خودشم هاج واج بودانگاری نمیدونستبعد چند پانیه که فقط همو نگاه میکردیم انیتا دستمو کشیدبرد توی اتاقاین دختره هم اعصاب درست حصابی نداره هازیر سارافون مشکیم با شال مشکیو شلوار لی(همونایی که توی عکسشه)که با موهای چتریم ست میشد.بالاخره از اینه دل کندمو رفتیم بیرونهمین که پامونو از در گذاشتیم بیرون مامان بابا رسیدن.بعد کلی سوال جواب بالاخره رضایت دادن.اونم با خواهش مامان.به سوی ویلا لواساننننن.به خواهش من منو رهام جلو نشستیم اون دوتا مرغ عشقم عقبولی خب من خعلی جلوی رهام معذب بودمچون بالاخره نمیشناختمش نامحرم بودبرای همین به خودم زحمت ندادمو از پنچره به بیرون نگاه کردمبارون خیابونارو جلا میدادخب معلومه بارون یه چیز طبیعیه.+اوووووففف کی میرسیم.-میرسیم حالااز منظره بیرون لذت ببر.+من منظره داخل ماشینو به زور تحمل میکنم دیگه منظره بیرونم باید بینمخدایا عدالتت را شکر-عه!مگه کسی مجبورت کرده که بیای.+اگه اراده کنم میتونم برگردم خونه-یعنی انیتا اگه نیووردمت خونم الان اینجا نبودی+صد سال سیاه هم نمیخواستم بیام خونه ی تو با اون حرکت قشنگت.نتونستم جلوی خودمو بگیرم پقی زدم زیر خنده.+کوفت خنده دارهمثلا اگه رهام با تو اینکارو بکنه تو بازم میخندی؟بیشعور؟.#عه عه خاک بر سرت شه بیشعور*اقا جریان چیه به منم بگید مثلا با باهم دوستیم بابا.-اولندشمنو انیتا+منو انیتا چی؟منو انیتاچییی؟؟؟-منظورم اینکه نامزدیم.+هییینننن چقدرتو پرروئی هیچی بهش نمیگم هی میگه هی میگه.*وای که چقدر شما بهم میاین+اصلا هم اینطور نیست عه عه#منم گوشام مخملیشما دوتا تا دیروز داشتین بال بال میزدین؟+کی؟من؟خاک بر سرم*اغاعهباشه هی میگهاصلا شما هم  دیگرو دوست ندارینننختم جلصهههه.+نه خیر اصلا هم اینطورنیست.-بیاخودش میگه دوسم ندارهبعد بهش میگیم میگه نهعجب+اغا اصلا من گ#عه فهش نده بی ادب+اغا اینارو بیخیمامان بابام چی؟اصلا من راضی اونارو چجوری میخواین راضی کنین؟.-سکوت میکنم که این سکوت منطقی تره*اغا اصلا من بحثو عوض میکنمامیر بهم 500 تومن میدی من سیبلامو میزنم#به خدا اگه هم چین کاری کنی خودم کلتو میکنم.-اوووووووه اتنا غیرتی میشود چند تا دوسش داری؟.#خفه+چپه درست صحبت کن*اغا اصلا من خیلی اشتباه کردم که همیچین حرفی رو زدم والا-هیچی نگو این بخاری رو روشن کن یخ زدم.-اغا اصلا فانتزی هاتون رو بگید یه ذره بخندیم.#اغا منیکی از فانتزیهام اینه که برم کافه بگم اغا ببخشید موهیتو دارین؟*لابد بعدشم میخوای یگی دوتا موهیتو لطفا؟#عه نهبگم یه موهیتو بعد توی افق محو بشم.-نوبت منهیکی از فانتزی هام اینکه وسط کنسرت میکروفون رو بندازم بعد از سالن برم بیرونخدایی خیلی باحاله*یکی از فانتزی هی منم اینه که وقتی دختره منو میبینه غش کنه.+منم فانتزیم اینه که،یه نفر ازم بپرسه شارژر داری؟منم با صدای لوتی بگم چی میخوای/بعد بهم نگاه بگه نوکیامنم بگم نوکیا؟*خدا وکیلی اینارو از کجاتون میسازین؟.-یه عوض بدن به نام مغزاین بزرگ وار تمام کارای مربوط به بدن رو انجام میده.*یعنی اطلاعات عمومیت توی حلقمچند ساعت توی راه بودیم که بالاخره رسیدیم.از تابستون توی ویلا نرفته بودیمولی تمیز بودو البته گرماخه نگهبان داره.اقا علی که نگهبان باشن با  عجله اومد سمتمون.$سلام خوش اومدید+ممنونماقا علی ویلا گرمه دیگه؟$بله گرمه+ممنونرهام ماشینو بزن همینجا کنار در باشه اگه چیزی خواستیم بخریم.*باشپیاده شدیم رهام ماشینو پارک کرد.قراره سه چهر روز بمونیمبرای همین یه عالمه لباس همراه خودمون بر داشتیمداخل ویلا شدیمخداروشکر تمیز بود زیاد شلوغ پلوغ نبود+بچه ها هرکسی برای خودش یه اتاق انتخاب کنه-خب چندتا اتاقه ؟#سه تا.-خب منو انیتا تویه یه اتاق.رهام و اتنا هم اتاقاشون جدا از هم.#فکر خوبیه.+چی چیو فکر خوبیه نه خیر دوتا برادر توی یه اتاق منو شبنم هم اتاقامون جدااووکی؟.#نهه خیررهمین که گفتماگه قبول نداری میتونی بری توی حیاط بخوابی.-حالا بعدا یه فکری میکنیم الان بگین چی بخورین من گشنمه*امیر تو الان صبحانه خوردی.-منظورم ناهاره.یه دفعه همه نگاه کردیم به رهام*چیه؟نگین که من باید ناهار درست کنم.-زحمتش مال خودته برادراوه اوه یاشارهووهیسسس ساکت.الوو سلام بر سالار تهرون.چه خبرخوبی؟.امممم.مننناها برای رهام یه کاری پیش اومد که رفتیم اراک.بیا گوشی میدم بهش.عه پس باییی.به خیر گذشت.میشه شومینه رو زیاد کنی سرده هوا.-تو با این موهای بلندت بازم سردت میشه.*امیر نه که اینکه موهای خودت کوتاهه.-اخخخ دلم واسه  موهای کوتام تنگ شده یه لحظه ههمون رومون با تعجب بردیم سمت امیر.-چیههه به خدا شوخی کردم.+یه لحظه فکر کردم راست میگیامیر موهاتو کوتاه نکنی.-نه بابا مگه اسکلماتنا رو کشدم یه جای خلوت#اتنا زود یخت اب شد خیلی راتیا.+منظور؟#منظورم اینکه خیلی زوئد با امیر صمیمی شدیدستشو گرفتیمن نمیدونم بابا جچوری اجازه داد ما بیایم اینجا+من میفهمم چی میگی درست حرف بزن حاشیه نرو.#تو چجوری میتونی اینجوری حرف میزنیهرکی تا حالا این اتفاق براش افتاده بود از ذوق تا حالا صد بار مرده بود+خودت میدونی از این دخترا فینگیلی نیستمپرو ام میفهمی پر رو.#این پر رو ای یه بر کار دستد میده ها.یادت نیست؟پارسال؟نزدیک بود دختررو بزنی بکشی؟.+کی؟.#ترم اخر دانشکاه الاغ+هاااا همون ترمی که اوفتادم.یادن اومد.#راستی نمیخوای اون ترمی که اوفتادی رو بری تموم کنی مدرکت رو بگیری+شوهرم دیپلم داره منم دیپلم دارم.#دیپلمت بخوره توی سررتتتلبخند چندشی زدو بعدش رفتمعلوم نبود دختره چشهمسته انگاریوالااا#رهامویلا سرد بود ولی با نسیم خکی که میومد مثل چی میلرزیدیم ناموسا خیلی سردهاز اینکه احساسات اتنا رو به مسخره گی گرفته بودم از خودم متنفر شده بودمولی هیچ کدوممون به روی خودمون نمیوردیمبعد نمیدونم چرا؟بچه ها خیلی مشکوکنانگاری ی اتفاقی برای امیر اتنا اوفتاده قبل از این ماجرا هاولی خدایی اگه امیر عاشق بشه.ها عاش شدهووعشقش الکی نیستعشقش بازیچه نیستعشقه عشقالبته دختره خیلی با ید خوش شانس باشه که امیر عاشقش شدهولی اگه عشق یه طزفه باشه امیر داغون میشهچون تحمل نمیارهاصلا.اه ان فکرا چیه میکنی تو؟مثل روان پزشکاکتابمو از توی چمدونم بر داشتمو شروع کردم به خوندندست خودم نبود اعصبی میشدم کتاب میخوندم.خوشحال بودم کتاب میخوندمناراحت بودنکتاب میخوندم.خره کتاب بودمم.این روزاروزای سختی برای بودمخصوصا این دوروزی که اتنا انیتا اومدن توی زندگیموناز وقتی خوب شد کهخب راستشدروغ چرا؟خوشحالم که  یه دختر وارد زندگیمون شدهخب البتهامم.شچجور بگم والا.مثل اینکه خل شدم با خودم حرف میزنمبلند شو چ نچ نشستی اینجا بریا زندگی بقیه فکر میکنی.-_-والا به خداکلی کار داریمخیر سرم اومدم دو سه روز مسافرت.-سردههه.*هههخدا بگم چیکارت کنه ترسیدم-من مثل این جنام میام میرم.*رفتی قاطی مرغا دیوونه شدیا-توهم قراره به زودیا بری قاطی مرغااا*من  لا به لای خروسا بمونم کافیه برام عزیز دلم-من عزیز دلتم؟.*برو اونطرفعه نکنبا کیف میزنمتا._-من برم کمک تو هم اگهه تی به خودت بدی کمک کنی بد نیستخاک گرفتی*لاه لاه لاه برو بچه پر رو برو بزار باد بیاد.امیر رفت منم پشت بندش رفتم سمت ماشین تا چمدون هارو بیارمنمیدونم این دخترا چه موجوداتین؟دوروز میرن یه جا اندازه یک ماه لباس همراه خودشون میارنچرا مثل ما مردا سبک نیستن والا به خدا.#جیییغغغغغغ.با شتاب رفتم سمت اتاق دختراخدا خدا میکردم اتافاقی نیوفتاده باشهتا اینکه رسیدم توی اتاق.*چی شده؟ چه تفاقی اوفتاده اومده؟.+نفسسس بکششش#اااقاااا رهامممم مننن غشششش من ضعففف.*چی شده؟-تیک ابی گرفتی برادر.ده ثانیه مکس کردمبالاخرههه.بعد نیشم تا بنا  گوش باز شد.*دروغ میگی-نه بیا الان رفتم توی پیچت.گوشیو ازتوی دست امیر گرفتماصلا باورم نمیشداز خوشحالی گوشیو پرت کردم توی هوا.-عه عه.رهام برادر من گوشیهگرونهعه*یه لحظه هیچی نگو.از ذوق نفس نفس میزدمخوشحال بودم شدیددددد.*یک دو سه چهار  پنچ یک دو.#چیکار میکنی؟.-ذوق میکنه این کارو میکنه به قو خودش ارامش میارهبا ارنجم زدم توی پهلو امیر*الانه از ذوق بمیرم.#عه اقا یه دور از جونی چیزی.-عجب.خودمو جمعو جور کردم.*بچه ها دیگه بسهیه فکری برای ناهار کنین-اونو که شما اید درست کنین.*خب برادر چی بپزمهمه رفتیم توی فکر.+هاانه ولش کن#اغا قرمه سبزی*نه الان ماکارونی میچسبه.+ارههه افریننن.-خوبه*خیله خب امیرو اتنا بید که وسایل ماکارانی بگیرین-من پایتم.+منم به خواطر گل روس رهام میام باهات#منو اقا رهام هم اشپزی میکنیم.+بابا تموم کن این بزیه کثیفو.اقا رهام؟راحت باش رهاممم#من مثل تو بی چشم رو نیستم+اسکل پلشت#خودتییی.-بیا دیگه بریمعه.+عه اینجوریا من باهات هیچ جا نمیامم.-ببخشید+خیله خب بریم.اونا رفنو من موندمو اتنا#خوشحالین؟*برای تیک؟اره خیلی زیاد#کبارکتون باشهلبخندی زدمو با گفتن مرسی به مکالمه ی کوچیکمون خاتمه دادم.#ببخشید الان چیکار کنیم؟.*ظرفی چیزی هست؟+اره هست.*خب خدا  رو شکرالانم بریم یه سرو گوشی اب بدیمتمیز کنیم گرد گیری کنیم تا اونا بیان.#چشم هرچی شما بگیدلبخندی زدماتاقارو هنوز تقسیم بندی نکرده بودیم برای همین یه اتاق کوچیک که کتابخونه داشت رو برای خودم بر داشتم دوش یک دقیقه ای گرفتمو لباس عوض کردم و مشغول کار با اتنا شدم.کار کردن با هاش لذت بخش بودهر از چند گاهی شوخی میکرد اهنگ میخوندو خب ناگفته نماند منم باهاش شوخی میکردموقتی که پیشش بودم احساسا میکردم.احساس میکردم که.که خوشبخت ترین ادم دنیام.نمیدونم چرافکر کنم باید باهاش طرح دوستی رو بچینم.#اقا رهام اقاا رهام.رهامممم.به خودم اومدم*بله#دوساعته دارم صداتون میکنم چرا جواب نمیدین؟.*ببخشید داشتم فکرمی کردمجانم بفرما#میشه اون شیشه پاک کن رو بدید به من*بله بله بفرمایید#مرسیچقدر دیر کردن ایناووصبر کنین بهشون زنگ بزنمالو الو.کجایین؟انیتاااقطع شد*هرجا باشن میرسن به امید خدا.#امید وارم#ای خدا اقا رهام حوصلم سر رفت هی الکی داریم اینجا رو میسابیمخسته شدم بابا*خب دیگه چیکارکنیم ماشین هم که اونا بر داشتن#بریم توی حیاط یه ذره قدم بزنیم؟*بریم.دست کشارو از توی دستم در وردن*چقدر خسته شدیم.#اهوم*چرا اینقدر با من رسمی صحبت میکنی؟#چون که.نمیدونم.*راحت باش.#نمیتونم چون توی ذاتم نیست.و باز هم لبخند زدمدختر خیلی با ادب و البته فوق با شخصیت بودکش و قوسی به خودم دادم و وارد حیاط شدیمنصبتا بزرگ بود.چند.تا د رخت انار پرتقال چند تاسرو مجنون به خوشکلیشو زیاد کرده بود.یه تاب  بین دوتا درخت سرو مجنون بود.*میخوای سوار تاب بشی؟.#خیلی وقته سوار تاب نشدم نمیدونم*میخوای سوار شی دیگه؟سرشو به شونه باشه ت دادبه سمت تاب راهنماییم کرد*بشیننشست روی تاباروم حولش میداد.*خیلی جای قشنگیه#شما خودتون قشنگ تریعه عه نه منظورم اینه که چشماتون قشنگه.عهه چرا دارن چرت پرت میگمچشماتون قشنگ میبینه.اروم خندیدم.وای که چقدر با نمک بود#ببخشید منظوری نذاشتم*اشکالی نداره*اممم هنوز درس میخونی؟#نه دانشکاهمو تموم کردم.*عه!رشتت چیه؟.#کارشناس ارشد زبان*چه جالب.شونه بالا انداخت و دیگ حرف نزد#میشه تمومش کنین سرم داره گیج میره*باشهتابمو گرفتم و وایساد#مرسی بابات تاب .*قابلی نداشت امممم میتونم یه سوال بپرسم؟.#بل بفرمایید*شما مجردی؟.#چطور؟*ههمین جوری#بله مجردم.*اها مرسی.داشتیم وارد خونه میشدیم که صدای بوق ماشین مانع رفتنمون شد.رومو برگردوندم و دیدم که امیر و اتنان#اومدن*اوهومرفتیم سمتشون و خریدارو ازشون گرفتیم.#چرا اینقدر دیر اومدین؟.+ترافیک+بسه حالا نمیخواد توضیح بدی دارم غش میکنم از کشنگی.#منو اقا رهام ترتیبشو میدیم+زود فقط لطفاااا.به طرف اشپر خونه حرکت کردیم که در ویلا به صدا در اومد.+کیه این موقع؟همینطور که دستامو به هم میزدم و خاکاشونو پاک میکردم درو باز کردمعهههههه.مامان  اتنا انیتا اینجا چیکار میکنه؟؟*سسلسلام.

پارت چهار

سرشو اورد بالا و گفت:_میخوام بهت بگم_چی رو بگی!!_فرانک.من!!!_وای تو منو جون به لب کردی!!_دوست دارم!!!خشکم زد!!! امکان نداره!!!_چچییی؟!؟!پوزخندی زد و ادامه داد_میدونستم نه میاری!!_رهاممن واقعا متوجه نشدم الان!!_نشنیدی؟! گفتم دوست دارم!! میخوام باهات ازدواج کنم!!_بابام میدونه؟!روبه روم ایستاد!!! نگاشو به چشمام دوخت و لب زد:_هیچکس نمیدونه!! تو نمیفهمی من 10 ساله دوست دارم؟!!!!!!!!جوابی نداشتم که بدم!! میخواستم برم که دستمو کشید!!!! زیر لب غریدم:_دستمو ول کن!!_فران!! من بهت احتیاج دارم!!! چرا نمیفهمی؟!چرا همه چیزو به بازی گرفتی؟!دلت جای دیگه ایه؟!!!!!!!!چییییییی؟! اصلا به تو چه!!!!جوابی نداشتم بهش بدم!!! یعنی نمیتونستم جواب بدم!!+باتوام!!! کسی رو به غیر من دوست داری؟!؟!_عصبانی گفت_چرا حرف نمیزنی!!!!_من باید برمباید برم رهام!!!!دستمو روبه خیابون دراز کردم و گفتم_تاکسی!!دستمو کشید و صداشو برد بالا و گفت:_هرجا بری با خودم میری فران!!پاهام سست شده بودن!! نمیتونستم بایستم!!نشستم روی زمین!!+پاشو فرانک!!! چرا نشستی!!! مگه چی گفتم!!!یه کلمه فقط ازت جواب خواستم عزیزم!!!!!!!!!عزیزم!!!!!! چه اسمی!!!همون موقع گوشیم زنگ خورد!!!با دیدن اسم بردیا از جام پریدم!!!!!!!!!+کیه؟!؟!_هیچکس!!!_میگم کیه!!!!!تحکم تو صداش باعث شد جوابشو بدم!!_بردیا!!_کی؟! بردیا همون یاروئه؟!!! اینقدر اهمیت داره که!!!_رهام چی میگی!!!!_نه!!! نه!!!!ایندفعه داد زد:_بهت میگم بردیا کیه!!!!!!!!!!!!!اشکم دراومد!!! با دست اشکامو پس زدم و گفتم:_باید زودترازینا بهت میگفتم!!_چی رو میگفتی؟!_اومده خواستگاریبابا هم داره رو پیشنهادش فکر میکنهظاهرا نظرش مثبته!!!_وااای.وااااای.وااای فران!!!! دستم بهش برسه زنده‌ش نمیزارم!!!!!!_رهام یه دیقه بشین و گوش کن دارم باهات حرف میزنم!!!! من دارم ازدواج میکنم!!!! حالا نمیدونم دربارم چه فکرایی میکنی!!! ولی امیدوارم درکم کنی!!!ناراحتیو میشد تو چشماش خوند!!چیکارش کردم!!!!+به همین راحتی میگی میرم؟!؟! هه.منو بگو10ساله واسه کی دارم میسوزم!!!!! میخوای چی رو ثابت کنی؟!!!_رهام!!!_برونمیخوام ببینمت!!!!!!_رهام!!!!!!!!!!!!سرم داد زد_گفتم برو نمیخوام ببینمت!!!!!!!!!!!!!موندن رو جایز ندونستم.تا تونستم از اونجا دور شدمرهام:تنهایی توی پارک قدم میزدم.کسی هم نبود بهم بگه خرت به چند من؟!عشقم رفته بود.این عادلانه نبود!!!!چطور تونستی!!!!!!!!!چطور تونستی فرانک!!!!دوسِت داشتم!!! به خدا دوسِت داشتم عوضییی!!!!!سوار ماشینم شدم.رفتم خونه.کلید رو انداختم توی در.فرانک تو اتاقش نبود!!!!!!!چمدونشم نبود!!!!لعنتیخیلی بی رحمی!!!!!عشقمو ندید گرفتی.خواستی بری با اون.!!!من که بهت گفتم عاشقتم!!!چرا گذاشتی رفتی!!!!از تهِ دلم جیغ زدم:_چطوری دلت اومد آخه لعنتیییییییییییییی!!!!دستمو به دیوار گرفتم که نیوفتم!!!انقدر برام مهم بود!!!انقدر میخواستمش!!بازم تلفنم زنگ خورد!!بازم.مثل همیشه!! امیرِ شوخ و شنگول!!!تلفنمو خاموش کردم!!!!از توی یخچال ترامادولِ قوی برداشتم.دیگه هیچی واسم مهم نبود!!باید تموم میشدم!!! من دوسش داشتم ولی اون هیچوقت ندیدم!!!خواستم قرص رو بخورم.تلفن خونه زنگ خورد!!تلفنو از برق کشیدم!!!!!دلم واسه امیر میسوزه.چشمامو بستم و قرص و با آب سر کشیدم.هفت هشتای دیگه خوردم!!بی حسی اومد سراغم!!!!!!روی تختم دراز کشیدم تا خوابم ببره!!! نفسم داشت میگرفت!!!داشتم بیهوش میشدم!!!!!!امیر:استدیو بودم.از صبحم رهامو ندیدم!!!یاشار سراغشو گرفت گفتم بهش زنگ میزنم ببینم کجاست!!شماره شو گرفتمچند تا بوق خورد و بعد یهو گفت:_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد!!!!نگرانش شدم!!!!!روبه یاشار گفتم_جواب نمیده!!! خاموش کرده!!!+ای بابا!!! هرجوری میتونی پیداش کن!!!_اوکی!تلفنِ خونه شو گرفتم!!!اونم چند تا بوق خورد و بعد بوقِ یه طرفه زد!!!!!!دیگه کم‌کم داشتم نگرانش میشدم!!_یاشار،همه تلفن هارو خاموش کرده!!!_واای!!!_من میرم خونش!!_باشه!!سوار ماشین شدم و گازشو گرفتم تا خونه‌ی رهام.جلوی در رسیدم.چند بار زنگ زدم!!! ولی کسی نبود!!!محکم کوبیدم به در!!کسی درو باز نکرد!!!کلیدِ یدکو اوردم و انداختم توی در.در باز شد!!دویدم داخل!!!درو باز کردمخونه بهم ریخته بود!!!گوشیش روی میز ناهارخوری بود و البته خاموش!!!تلفن خونه رو از برق کشیده بود!!!!!چشمم افتاد به دوسه ورق قرص!!!ترامادول!!!!!!!ولی آخه چرا!!!!ترسیدم!!! نکنه بلایی سرِ خودش آورده؟!؟!؟!دویدم سمت اتاقش!!!!از چیزی که میدیدم چشمام از حدقه دراومد!!!رهامخوابیده بود!!!!کنار تختشم دوسه تا دونه قرص!!!!دویدم سمتش!!!+رهااام!!!رهااام!! چیشدی؟!!!!!بدنش یخ کرده بود!!!دستمو گذاشتم روی پیشونیش و دوباره صداش زدم!!!+رهام بهت میگم بیدار شو!!!! داداشی!!! چیشدی تو!!!!!!زنگ زدم اورژانسخدا‌خدا میکردم زود برسن!!هنوز نبضش میزد و این نشونه‌ی خوبی بود!!.یه ربع گذشت که بالاخره اورژانس اومد!!!خودمم همراهشون رفتمرهام:چشمامو باز کردم.همه جا سفید بود!!!من کجام؟!؟!کم‌کم داشت یادم میومد!!!فرانک.بردیا!!!زنگ خوردن تلفن.امیر!!!قرص!!!کی منو اورد بیمارستان؟!؟! من میخواستم بمیرم!!!!چطور میتونم زنده باشم و ببینم عشقم دستش تو دست یکی دیگست.!!!یهو داد زدم+نههههههههههههههههههه!!!!در بشدت باز شد و امیر اومد داخل!!!!_رهام چیشد؟!؟! خوبی؟!؟!_رفترفت‌رفت.!!!!!_چی رفت؟!!!!.کی رفت.!!!!!!!!!!!_همه چیو باختم.‌همه چیو!!!!!!!_از چی حرف میزنی؟!؟!_منو به اون عوضی فروخت!!!!!!!!_نکنه از فرانک حرف میزنی؟!!!!!!_._بهش گفتی همه چی رو؟!_._درست حرف بزن ببینم چی میگی آخه!!!!!!!_اون بهم گفت کسِ دیگه ای رو دوست داره!!!!!!گفت پدرو مادرشم راضی انمن باختم امیربد باختمامیر که تا اون موقع ساکت شده بود گفت:_فکر کردی با خودکشی چیزی درست میشه؟!!!!_نهولی دیگه نمیتونستم بدون اون حتی یه لحظه زندگی کنم!!!!!!امیر با لحن تمسخرانه ای گفت_نه که تو 10 ساله داری باهاش زندگی میکنی که الان نمیتونی بدون اون زندگی کنی!!!!_با خودش نهولی با یادش زندگی میکردم.الان نمیتونم حتی بهش فکر کنمامیر:حتی فکرشم آزارم میداد!!!! چطور ممکنه!!!!آدم باید خیلی پست باشه!!!!دختره‌ی عوضی اون عاشقت بود!!!!!بخاطرت خودکشی کرد!!!!!چند دقیقه هردومون سکوت کرده بودیم و رهامم بیصدا اشک میریخت.!!!!!در باز شد و پرستار به همراه دکتر وارد اتاق شدیه سینی دست پرستار بود که توش یه مقدار غذا بود.دکتره چندتا سوال ازش پرسید و بعد رو کرد به منو گفت:_مشکل جدی ندارن خداروشکرتا عصری میتونید مرخصش کنید!!و با گفتن ببخشیدی همراه پرستار رفت بیرونقاشق رو گرفتم جلوی دهنش!!+بخور!!_نمیتونم!!_رهام اعصابمو خورد نکن میگم بگیر کوفت کن هیچی ازت نمونده میفهمی!!!!!!به زور چند قاشق خوردچند لحظه بعد شروع کرد به حرف زدن:_میدونی چقدر میخواستمش؟!!!!!!!با تعجب نگاهش کردم!!!_هه.ولی اون که ندید!!!! همش خودشو میدید!!!!مگه دستم به اون بردیای بی همه چیز نرسه!!!!_رهام الکی شَر به پا نکن!!! این تصمیم خودش بود!!!دلیل نمیشه که بگی دوست نداشت!!!اره.تو یه علاقه‌ای بهش داشتی!!!به فرضا قبول نکرده!!!چون اون از اول بهت تعلق نداشت،میفهمی؟!؟!_امیر.!!!_جونِ امیر!!!لبخندی زد و_حق با توئه!! فراموشش میکنم!!! اما هیچوقت ازش نمیگذرم!!!!!!!!صدای هقهقش بلند شد و_به خدا ازش نمیگذرمممممم!!!!!دستشو گرفتمو تو دستم فشردمکم مونده بود اشک خودمم در بیاد.‌******در باز شد و میلاد و یاشار اومدن داخل!!!!پووف اینا دیگه کجا بودن!!!!رهام با لبخند بی جونی جواب همشونو داد‌.دلم واسش میسوخت!! اگه سرشو با موزیک گرم کنه آروم میشه!!! همه چیرو فراموش میکنه!!!یاشار روی صندلیِ کنار تختش نشست و گفت:+انقدر از دستت عصبانی بودم که امیرو فرستادم دنبالت!!!! خدارو شکر که فرستادمش وگرنه.!!!لبمو آروم گاز گرفتم!!!!فکرشم حالمو بد میکرد!!!تصمیم گرفتم حالا که یاشار و میلاد هستن جَو رو شاد کنم تا رهام از فکرو خیال در بیاد:)#ادامه دارد#

رمان نگین قسمت۲

رمان نگین پارت دوم .  .نویسنده اثر؛ شهروز براری صیقلانی پست بانک رمان نگین که صدای آرش را شنیده بود نمی دانست چه عکس العملی از خود نشان دهد. به همین دلیل ترجیح داد همان طور خونسرد روی مبل بنشیند در همین افکار بود که ناگهان با صدای آرش رشته ی افکارش پاره شد.آرش: اجازه هست؟نگین: اختیار دارید خونه ی شماست من اجازه بدم.آرش: نه خوشم اومد با ادب و فرهنگم هستی و بر روی مبل کنار نگین نشست.نگین: جای دیگه ای برای نشستن نبود؟آرش: آخه من به این قسمت خونمون خیلی علاقه دارم مخصوصا الان دیگه نمیتونم ازش دل بکنم.نگین: خوب اینم یکی از بد شانسیای منه.آرش: تو چرا همش میخوای حال منو بگیری اون از دیشب که از دست تو خوابم نبرد اینم از الان.نگین خود را به بی اطلاعی زد و با تعجب پرسید: از دست من؟!چرا؟!آرش: خوشم میاد خوب خودتو میزنی به اون راه. از من خوشگلتره؟نگین: کی؟آرش: بسه دیگه نگین خانم برا من فیلم بازی نکن من خودم باهاش حرف زدم.نگین: اگه منظورتون سیاوشه که باید بگم. . .آرش: پس اسم این رقیب سر سخت ما سیاوشه.نگین: بهتره شما پاتونو از زندگی من بکشین بیرون چون ما قرار ازدواج داریم. نگین خودش هم نمی دانست که چگونه می تواند به این راحتی دروغ بگوید.آرش: خوب تو با هر کی میخوای ازدواج کن من فقط .نگین حرف آرش را قطع کرد و با عصبانیت گفت: شما راجع به من چی فکر کردین؟!!در همین حال نیما وارد اتاق شد و گفت: فیلمش خیلی قشنگه آرش خان! فقط حیف که تلویزیون خاموشه نمی تونیم ببینیم.آرش که تازه متوجه خاموش بودن تلویزیون شده بود با دست پاچگی گفت: اون فیلم برای فردا شبه من اشتباه کردم.نیما: بعد الان داشتی چی کار میکردی؟آرش: داشتم راجع به دانشگاه با نگین خانم حرف می زدم آخه منو نگین خانم هم دانشگاهی شدیم.نیما: ااا جدا نگین تو چرا چیزی به من نگفتی؟نگین: آخه فکر نمی کردم مسئله ی مهمی باشه.نیما: چرا مهم نیست حداقل اینجوری خیال من راحت تره.نگین: از چه بابت ؟نیما: از بابت مزاحمی که می گفتی تو دانشگاه داری .قلب نگین به تپش افتاد دیگر نمی شنید که نیما چه می گوید، فقط ناگهان فکری در مغزش جرقه زد و گفت: آقا نیما قرار بود مسئله خواهر برادری باشه، نه؟نیما: ای بابا، آرش که از خودمونه. اون پسره که من دیشب باهاش حرف زدم هم تو دانشگاتونه دیگه نه.نگین: نیما اگه من دیگه چیزی به تو گفتم.نیما: فعلا مسئله مردونس آرش خان دیشب جات خالی یک آرتیس بازی در آوردیم.آرش که کم کم داشت شک می کرد گفت: مگه چی کار کردین؟نیما: هیچی بابا من به جای رفیق نگین با پسره حرف زدم.نگین دیگر از خجالت نمی توانست سرش را بلند کند.آرش به ناخود آگاه گفت: پس تو بودی !نیما: چی کی بود؟آرش: هیچی هیچی داشتی میگفتی.صدای مادر که نگین را برای کمک صدا می کرد انگار تیر روشنی در افکار پریشان نگین بود او از خدا خواسته به آشپزخانه رفت . وقتی نگین وارد آشپزخانه شد مادرش به سمت او برگشت وگفت: ای وای نگین چرا رنگت پریده؟نگین: هیچی فقط یه ذره سردرد دارم .مادر نگین: همش به خاطر اینه که این خانم دکتر ما همش سرش تو درس و کتابه .مهوش: خوش به حالت مریم جون به خدا من آرزو به دلم مونده که یک دفعه یه دونه کتاب دست آرش ببینم.مریم: خوب پسرن دیگه نیمام همین جوریه.مهوش: نگین جون شما با آرزو جان برو تو اتاق آرزو استراحت کنید.نگین: اخه من اصلا کمکتون نکردم تو سفره انداختن که نذاشتین کمکتون کنم حداقل بذارید تو ظرف شستن کمکتون کنم.آرزو: بابا تو کار نکرده عزیزی بیا بریم بالا. و دست نگین را گرفت نگین نیز از خدا خواسته ارزو را همراهی کرد زیرا اصلا حوصله ی کار کردن نداشت. فقط در این فکر بود که هر چه سریع تر مسئله را با نازنین در میان بگذارد.وارد اتاق آرزو شدند روی در و دیوار اتاق آرزو پر بود از اشکال نوتهای موسیقی .آرزو: خب اینم از اتاق من به نظرت چه جوریه البته می دونم به پای اتاق تو نمی رسه. ببخشید نگین جان اگه از نظر شما اشکالی نداره به جای دوم شخص جمع از دوم شخص مفرد استفاده کنم.نگین: اوه آرزو جون چقدر سخت می گیری راحت باش .درهمین موقع صدا در آمد و آرش وارد شد و گفت: بیاین تو پذیرایی بشینیم گفتم جوونا دور هم جمع شیم یه خورده به این نیما بخندیم.نیما: دست شما درد نکنه دیگه یعنی من انقدر خنده دارم.آرش: نه بابا انقدر که نه یه خورده بیشتر. بعد رو به دخترا کرد و گفت: خانم ها بالاخره افتخار میدین یا نه.آرزو: برو الان میایم.نگین متوجه این شد که آرش رفتارش نسبت به اول مهمانی خیلی عوض شده و خراب شدن نقشه هایش را زیر سر نیما می دانست. آرزو بلند شد و نگین نیز بلند شد و هر دو به همراه هم از اتاق بیرون آمدند.آرش و نیما روی کاناپه های راحتی در میان حال نشسته بودند که آرزو و نگین از اتاق خارج شدند. به محض ورود آرزو و نگین به حال آرش از جایش بلند شد وگفت: آق نیما پاشو اول خانم ها باید بشینن .نیما: حالت خوب نیستا اون برای ورود به جاییه که میگن اول خانم ها برن. تازه اونم واسه اینه که اگه خطری آقایونو تهدید می کرد اول سر خانمها بیاد.آرش: من این چیزا سرم نیست از بچه گی دارم به این آرزو خانم سواری میدم چرا چون دختره.آرزو: وظیفه ات بوده.آرش: نگین خانم خیلی ساکتن بابا مجلس زنونه مردونس راحت باشید خانم.نگین که خون خونش را می خورد و به شدت از دست آرش و بیشتر از دست نیما عصبانی بود گفت: اگه اومدن ما باعث دعوا شده خوب ما میریم تو اتاق و بعد گفت: نظر تو چیه آرزو جون؟که آرش فورا گفت: حالا که فکر میکنم می بینم نیما داره راست میگه و فکر میکنم این کارا مال قدیما بوده حالا که مرد و زن برابرند. حالام نیما رو بلند می کنیم و من تا 3 می شمارم همه با هم می شینیم .بعد که نیما بلند شد آرش گفت: خب حالا حواساتونو خوب جمع کنید که نابرابری به وجود نیاد، و برعکس شروع به شمردن کرد و با گفتن اولین شماره که 3 بود به سرعت نشست و زد زیر خنده.نیما: مسخره این کارا چی بود کردی تو امشب یه چیزیت میشه ها.آرش: آخ گفتی. و در حالی که سرش را تکان می داد به نگین نگاه کرد و نگین که خون خونش را می خورد به سرعت طوری بغل نیما نشست که نه او و نه آرش هیچ دیدی نسبت به یکدیگر نداشنتد.آرش: نگین خانم اونجا بغل شومینه گرمتون میشه مخصوصا این جوری که شما خودتونو بسته بندی کردین یه ربع دیگه بشینین پخته شدین.نگین با دست به پهلوی نیما زد و گفت: غیرتت منو کشته خیر سرت داداشمی.نیما: غیرت برای کی؟نگین: بغل دستیت.نیما: اون که بابا جان از مخ آزاده بذار راحت باشه.آرش: دست شما درد نکنه مرسی آقا نیما.نیما: نوش جان خواهش آرش خان. خوب چه خبر از دانشگاه؟! خوش میگذره؟!آرش در حالی که بلند شد و در مقابل نگین نشست گفت: معلومه که خوش میگذره چرا که نه.نگین: شما که گرمتون بود.آرش: چه عجب!! بالاخره شما هم وارد بحث شدین راستش برای هم دردی با شما اومدم این ور.آرزو: وای میدونی الان بغل این آتیش گرم چی حال میده؟آرش: چهار تا سیب زمینی. البته قبلش باید چوب مامانو قایم کنید.با این شوخی آرش حتی نگین هم خندید و آرش که از خنده ی نگین خوشش آمده بود گفت:تازه اینکه چیزی نسیت خدا رو چه دیدی شایدم ما جای سیب زمینی تو شومینه باشیم.آرزو: خب بابا بسه نمک دون نه منظورم این که اگه بری ویالونتو بیاری بزنی خیلی خوب میشه.آرش: اِاِ جدا رودر وایستی نکنا می خوای بعدشم براتون برقصم.نیما: مگه بده دل 4 تا جوونم شاد میشه.نگین فکر نمی کرد که قیافه ی آرش به این کارهای هنری و کلاسیک بخوره برای همین ناگهان به طوری که خودش هم نفهید چطور بلند گفت: مگه بلده؟آرزو که فکر میکرد روی صحبت نگین با اوست گفت: بله تازه کجاشو دیدی؟!!آرش از اینکه بالاخره نگین از صحبت کردن رسمی در آمده بود گفت: یعنی قیافم اینقدر در به داغونه؟نگین: نه به خدا منظور بدی نداشتم.آرش: بسه دیگه نمی خواد ماست مالیش کنی الان که آوردم و برات زدم می فهمی.و بعد به سوی اتاق رفت و ویالونش را آورد و موسیقی ملایمی را شروع به نواختن کرد. نگین واقعا تعجب کرده بود آرش خیلی زیبا ویالون می زد و نگین سرتا پا گوش شده بود و با تمام وجود گوش می داد نمی دانست چرا با اینکه بسیار از دست آرش و نیما عصبانی بود اما دلش نمی خواست آرش ویالون را زمین بگذارد. برای همین چشمهایش را بست تا برای شنیدن تمرکز بیشتری داشته باشد پس از تمام شدن موسیقی نگین شروع به دست زدن برای آرش کرد و آرزو و نیما را هم مجبور به دست زدن کرد.آرش هم که از این عکس العمل نگین خوشش آمده بود برای خود شیرینی گفت: دیگه ببخشید اگه بد بود.نگین: نه واقعا عالی بود.خیلی قشنگ میزنید.آرش: مرسی فکر نمی کردم انقدر خوشتون بیاد.نگین که فهمید زیاده روی کرده است بهتر دید موضوع صحبت را عوض کند برای همین گفت: ولی فکر می کنم صدای بارون قشنگتر باشه اگه اجازه بدین گوش کنیم.نیما که انگار داغ دلش تازه شده بود گفت: بله دیگه دارم به حرفای آرش میرسم دخترا تا بارون میاد میگن وای خدا ما عاشق بوی بارونیم صداشو که دیگه نگو وای نمیدونی که چه کیفی داره وقتی زیر بارون راه میری. ولی پاش که برسه میگن وای ما و بارون؟!آرش: انگار خیلی دلت پره ها نیما: آره بابا این خواهر دست گل ما بعداز ظهر که داشته از دانشگاه برمیگشته پنچر می کنه و زنگ میزنه به من بدبخت منو دوستم هم رفتیم دنبالشون و تازه نگین خانم می گفت تا پنچری شو نگرفتی خونه نمیای ها.آرش تازه فهمید آن ماشینی که بعدازظهر به دنبال نگین و نازنین رفته بود ماشین دوست نیما بوده نه نامزد نازنین.آرزو: من بگم چطوره تو این شب بارونی یه مشاعره هم راه بندازیم.آرش: آفرین بالاخره کله ی توام کار کردها من که پایه ام.آرزو: یعنی چی بالاخره کله ی توام کار کرد؟آرش در حالی که مثلا ترسیده بود بود با من من گفت: یعنی همیشه فکرای خوب خوب به ذهن تو میاد.آرزو: آهان این شد.نگین و نیما هم موافقت خودشان را اعلام کردند و آرزو مشاعره را شروع کرد.آرزو:شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است / روز ستاره تا سحرتیره به آه کردن است آرش:تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم/ مگذارید که بی باده سرآید نفسمنگین:مستان خرابات ، زخود بی خبرند/ جمع اند و زبوی گل ، پراکنده ترندنیما:دوستی شد دشمن جان وتنم/ خوی گرمم گشت برق خرمنمآرزو:مارا چو گردباد ، ز راحت نصیب نیست/ راحت کجا و خاطر نا آرمیده ییآرش:متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان/ حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن استنگین:تو مگر کاری نداری جز از این/ که می پیچی به پایه من چو مارنیما:رفتی اما دلتو باز، توی دستام جا گذاشتی / وقتی هیچ گلی نخندید، توی جاده پا گذاشتی آرزو:یک عمر وفا کردم و عمری به جفا / بر گور صداقت و وفا می گریمآرش:من آن بلبل نغمه خوان توام/ که با صد زبان هم زبان توامنگین:من شناسم آه آتشناک را/ بانگ مستان گریبان چاک رابعد از شعر نگین پدر و مادر نیما و نگین که قصد رفتن کرده بودند نگین و نیما را نیز برای رفتن صدا کردند.آرش: اه، حیف شد تازه داشت کیف میداد.نیما: ان شاءالله دفعه ی دیگه .و بعد از حاضر شدن نگین، جوان ها به طبقه ی پایین آمدند و پس از خداحافظی مفصلی نگین و خانواده اش راهی خانه شدند. پس از رفتن آنها آرش که خیالش از بابت نگین راحت شده بود بعد از گفتن شب بخیر به بقیه به اتاقش رفت تا پس از یک روز پر تلاطم خواب راحتی داشته باشد.نگین نیز در حال تحلیل حوادث امشب بود؛ زیرا همه ی نقشه هایش بدون آمادگی قبلی و خیلی ناگهانی نقش بر آب شده بود. او حالا نمی دانست برای در رفتن از دست آرش باید چه شیوه ای را به کار گیرد خصوصا حالا که فهمیده بود قصد آرش از برقراری رابطه ازدواج نیست.صبح روز بعد نگین با زنگ تلفن همراهش از خواب بیدار شد ولی تا به خود امد که به تلفن جواب بدهد تماس قطع شد به شماره نگاه کرد اما شماره را نشناخت و همانطور که داشت به صاحب شماره بد و بیراه میگفت که اورا از خواب بیدار کرده است به ساعت نگاه کرد حدود 6:30 دقیقه بود با خود گفت: یه امروز که کلاس نداریم هم این مردم آزارا نمی زارن بخوابیم.پتو را روی سرش کشید و سعی کرد تا دوباره بخوابد اما خوابش نمی برد برای همین بلند شد و پس از گرفتن دوش آب سرد خواب کاملا از سرش پرید و با خود گفت من که خوابم نمی بره بذار بقیه رو هم بیدار کنم. و بلافاصله شماره گوشی نازنین را گرفت. نازنین حوصله ی جواب دادن به گوشی را نداشت با خود گفت: هر کی هست بذار انقدر زنگ بزنه تا جونش درآد.اما نگین ول کن نبود آنقدر شماره را گرفت تا بالاخره نازنین با آن صدای خواب آلودش گفت: بله مردم ازار.نگین: هه هه هه خواب بودی.نازنین: هه هه و زهرمار تو خواب نداری سر صبحی مردم آزاری میکنی مردم آزار.نگین: نه دیگه حوصلم سر رفته بود دنبال تفریحات سالم بودم گفتم یه زنگ بزنم با هم بریم دنبالش. نازنین: سرصبحی خوشیا خجسته. نگین: اِاِاِ جدا از پشت تلفنم معلوم میشه.نازنین: خیلی بی مزه ایا !! میدونستی؟نگین: پس یادم باشه از این به بعد صبحا بهت زنگ بزنم تا بیشتر حقایقو برام آشکار کنی.نازنین: حالا چی کار داری؟نگین: هیچی گفتم که دنبال تفریحات سالمم.نازنین: حیف که حسش نیست وگرنه همچین تفریحات سالمی بهت نشون میدادم که فکت بخوره زمین. ناگهان نگین با صدایی جدی گفت: نه واقعا کارت دارم.نازنین: چی شدی نگرانم کردی خواب از سرم پرید بگو ببینم چی شده.نگین: تا حالا شده که . . . آخه نمیدونم چه جوری بگم.نازنین: جون به سرم کردی بگو دیگه.نگین: مطمئن باشم که قشنگ بیداری و دری وری بارم نمی کنی.نازنین: آره دیگه بگو.نگین: تا حالا شده که بتونی در عرض که 5 دقیقه خوابو از سر یکی بپرونی.نازنین: دارم برا شما خانم رکورد شکن.نگین: خوب دیگه چطوری؟در همین موقع بود که نگین صدای بوق پشت خطی را از گوشی خودش شنید. برای همین نازنین گفت: نازی جان پشت خطی دارم. بعدا بهت زنگ میزنم، فعلا کاری نداری؟نازنین: سر صبحی حتما یه دیوونه ی دیگست مثل تو. نه کاری ندارم فعلا خداحافظ.نگین به شماره ی پشت خطی نگاه کرد ولی آنرا نشناخت آخه آن شماره همانی بود که صبح به او زنگ زده بود و از خواب بیدارش کرده بود. برای همین تلفن را وصل کرد اما حرفی نزد. این شیوه را از نازنین یاد گرفته بود که تلفن را وصل کند ولی حرف نزند تا طرف مقابل حرف بزند و اگر صدا را می شناخت صحبت کند. به قول نازنین یه دختر خانم با شخصیت نمیذاره همه صداشو بشنون. پس از وصل کردن تلفن صدایی را شنید که گفت: آرش بیا بیا برداشت. و بعد صدای آرش که گفت: سلام. ولی نگین بازم حرفی نزد.آرش گفت: الو نگین. انگار قطع شد. و پس از گفتن این حرف تلفن را قطع کرد و نگین را با دریایی از فکر و خیال رها کرد.نگین پس از قطع کردن ارتباط، تلفن همراهش را به روی تخت پرتاب کرد. نمی دانست چه کار کند آرش را یک مزاحم واقعی می دانست سرش را به سمت بالا گرفت خدایا این بابامو دوستش که 20سال از هم خبر نداشتند آخه چرا اینجوری شد؟! من چی کار کنم؟ چه جوری از دست این دیوونه در برم؟ فکر می کنم این بشر اصلا عقل تو سرش نباشه، به آبروی من فکر نمی کنه انگار واقعا کمر به بد بخت کردن من بسته ، ایکاش الان از خواب بیدار می شدم می دیدم همش خواب بوده، اصلا همش تقصیر این نیما روانیه، یکی نبود دیشب به این پسره بگه آقا نیما آرش بعد از دوبار دید و بازدید از خود شد که همه چی رو بهش گفتی و تازه گفتی خیالم راحتر شد، آرهآره خیالت راحت شد و منو بد بخت کردی وای خدا چی کارکنم؟ناگهان صدای مادرش را شنید که در را باز کرد وگفت: وا !! تو بیداری و هیچی نمیگی دو ساعته دارم صدات میکنم.نگین تازه به خودش آمد و گفت: چی مامان؟مریم: حالت خوبه 2 ساعته دارم صدات میکنم میگم بیا صبحونه کجایی؟نگین: تو اتاقم.مریم: جدا؟!! من فکر کردم تو آشپزخونه ای پاشو بیا خوش مزه بازیم بسه. و در را بستو رفت. ولی نگین شوخی نکرده بود یعنی در حالی نبود که حوصله ی شوخی را داشته باشد.سررسید خاطراتش را از درون قفسه کتابهایش برداشت و در آن نوشت:چهارشنبه 23/2/89امروز از صبح شروع شد خدا خودش بقیه اشو بخیر کنه چی کار کنم؟ سوال جالبیه!! تا حالا پیش نیومده بود که فکر کردن به جواب این سوال انقدر سخت و جوابش انقدر دست نیافتنی باشه. نمیدونم این چه حسیه که داره دیوونه ام میکنه ازش متنفرم و دلم می خواد حالشو بگیرم اما نمیتونم، چرا، خودمم نمی دونم.و با صدای مادر که دو باره از آشپزخانه نگین را صدا می کرد دفتر را بست و آن را بین کتاب ها قرار داد و و گوشی موبایش را در جیب شلوارش گذاشت و به پایین رفت. وارد آشپزخانه شد میز صبحانه پر بود از انواع خوردنی ها با این وجود نیما در یخچال دنبال خوراکی می گشت و طبق معمول غر میزد: هیچ وقتهیچی تو این خونه واسه خوردن پیدا نمیشه، و بعد به سمت نگین برگشت وگفت :بَه قیافه رو، انگار یه تریلی چرخ از رو صورتت رد شده .نگین که اصلا حوصله ی سر و کله زدن با نیما را نداشت سلام و صبح بخیری به همه گفت و سر میز صبحانه نشست یه تکه نان برداشت پنیر را روی آن گذاشت و تا خواست لقمه را در دهانش بگذارد نیما لقمه را قاپید و خورد ونیما توقع داشت با این کارش نگین مثل همیشه در لقمه ی بعدی فلفل بریزد و آنرا به زور در دهان نیما بگزارد اما نگین هیچ عکس العملی نشان نداد و مشغول درست کردن لقمه ی بعدی شد. نیما دوباره در یخچال را باز کرد وگفت: بله حدسم درست بود نگین خانم همه ی ماستا رو خورده و با این شوخی او مادر وپدر خندیدند. اما نگین که در فضای دیگری سیر میکرد اصلا متوجه شوخی نیما نشد ونیما که واقعا شوکه شده بود گفت: نگین خودتی یا روحته ؟در همین موقع تلفن همراه نگین شروع به زنگ زدن کرد که نگین یهو آنچنان از جایش پرید که چای روی پایش ریخت. نیما گفت: پس بگو منتظر تلفن بودی طبق معمول قراره راجع به وقایع 2 ثانیه ی قبل با نازنین صحبت کنی!!نگین اصلا به نیما توجهی نکرد و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت گوشی را از جیبش بیرون آورد و دوباره آن شماره ی ناشناس را دید سریع رد تماس را زد و بلافاصله برایش پیام آمد:مجبورم نکن به خونتون زنگ بزنم من دیوونه تر از این حرفام.نگین هم برایش پیام زد:اون که مصلمه و لی منم عاقلتر از این حرفام که جواب تلفن تو رو بدم.و 5دقیقه بعد از ارسال پیام تلفن خانه به صدا در آمد نگین با آنکه خون خونش را می خورد قیافه ی خونسردی به خود گرفت و وارد آشپزخانه شد نیما گفت: کجا؟ کجا؟ بدو تلفنو جواب بده که خودشو کشت.نگین به اجبار تلفن را برداشت و گفت: بله .آرش: دیدی زنگ زدم خونتون.نگین: سلام آقای سهرابی خانواده خوب هستن؟آرش: حال خودمو نپرسیدی.نگین آرام گفت: چون اصلا برام مهم نیست.آرش؟ تند نرو، بد میبینیا.نگین: بله نیما خونست گوشی حضورتون. و بعد گفت: نیما آقا آرش تلفن.آرش: انگار اشتباه شده من نیما کار دارم.نیما: چی آرش ؟!آرش: هان هیچی سلام.تا بعد از ظهر خبری از مزاحم نبود برای همین حال نگین نسبتا بهتر بود.بعد از ظهر نگین پس از پوشیدن لباس برای رفتن به کافی شاپ و دیدن ملیکا به دنبال نازنین رفت. همین که نازنین سوار ماشین شد گفت: کجا بودی پس؟ 2 ساعته منتظرم قرمزی دماغم رنگ شالم شد .نگین : تا حاضر شم طول کشید دیگه.نازنین: چته؟ دمغی، بابا میخوایم بریم دوستمونو بعد 2سال ببینیم.نگین: میدونم بابا مگه یه سری آدمیزاد برای آدم اعصاب میزارن؟نازنین: دوباره چی شده؟نگین: آرش.نازنین: اَه خیلی به این یارو رو دادیا.نگین: دیوونه است داره منم دیوونه میکنه.نازنین: میگی چی شده یا نه؟نگین: از صبح برام اعصاب نذاشته همش زنگ میزنه به گوشیم مزاحم میشه، بهشم که محل ندادم زنگ زد خونه.نازنین: زنگ زد خونه؟ عجب بچه پررویی ها !! اصلا مگه تو اون دفعه با کلی آرتیس بازی دکش نکردی؟نگین: میگن داداش خنگم نعمته همینه. نیما خان با لودگی تمام دیشب همه چیرو لو داد .و بعد جریان شب گذشته را برای نازنین تعریف کرد.نازنین: به نیما نمی خوره انقدر داغون باشه.نگین: حالا که هست وحسابیم کار دستم داده.نازنین: حالا میخوای چی کار کنی.نگین: چه می دونم .نازنین: فکر خوبیه حتما عملی میشه.نگین ماشین را پارک کرد و به همراه نازنین به طرف کافی شاپ حرکت سر میزی که با ملیکا قرار گذاشته بودن نشستند و بعد از 5 دقیقه انتظار بالاخره ملیکا آمد. آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند و بعد از چاق سلامتی طولانی سفارش 3بستنی میوه ای دادند ملیکا دختری نسبتا چاق و نمکی بود پوستی گندمگون داشت و دماغی به شکل یک کوفته قلقلی ولی چشمانی نافذ و گیرا داشت.ملیکا: خوب دیگه چطورین چه خبرا درس مرس چی میخونین .نگین: من دارم روانشناسی می خونم.نازنین: منم که حقوق، خبر که داری.ملیکا:آره راستی خودت بهم گفته بودی خوبه خوبه از تشکیل خانواده و زندگی آینده و بادابادا مبارک بادا چه خبر؟نازنین: بله بله، سامان، میشناسیش دیگه.ملیکا: آره آره یادم اومد پسر عموت بالاخره بهم رسیدید.تو چی نگین ؟نگین: نوچ بابا چقدر سوال میپرسی حالا نوبت ماست.ملیکا: هنوز بستنی نخورده میخوای سفارش ماست بدی.هر سه خندیدند که صدای تلفن همراه نگین بلند شد.نگین: آخ آخ حتما مامانمه یادم رفت بهش زنگ بزنم بگم رسیدیم.با سرعت گوشی را بیرون آورد و بدون نگاه کردن به شماره آن را وصل کرد و گفت: جانم.آرش: جانت بی بلا منتظر تلفن بودی؟نگین: بازم شما؟!!!!!!!!!آرش: تو ذوقم نزن دیگه.نازنین گفت:آرشه؟ و نگین با سر تایید کردنازنین: گوشیو بده ببینم.نازنین: ببین آقای به ظاهر محترم دفعه ی دیگه مزاحم دوست من بشی با من طرفی من مثل نگین مظلوم نیستم بلدم باهات چی کار کنم . و بعد تلفن رو قطع کرد و گفت: خنده هم به ما نیومده .ملیکا: تو که گفتی خبری نیست.آرش کیه.نازنین: یک فرد انسان نما.نگین: یه دیوونه ی به تمام معنا.نازنین: و یک احمق روانی.ملیکا: با این تعریفایی که ازش میکنید باید خیلی آنتیک باشه نه.نگین پوز خندی زد و گفت: بیشتر از خیلی، یه مزاحم داغون.ملیکا: آهان حالا دو زاریم افتاد، مزاحم، خوب یه چند وقتی بهش محل نده خودش خسته میشه.نگین: آخه نمیشه.ملیکا: آخه نمیشه و کوفته قلقلی پس خودتم گیری !نگین: وا مگه دیوونم .پسر دوست بابامه.ملیکا: احسنت.نازنین: احسنت و کوفت میبینی این بد بخت اعصاب نداره هی سر به سرش میزاری.ملیکا: خوب یکیتون مثل آدم حرف بزنه ببینم قضیه از چه قراره.نگین همه ی جریان را به طور خلاصه برای ملیکا تعریف کرد ودر آخر گفت خوب حالا تو جای من بودی چی کار میکردی؟ملیکا: 2تا میزدم تو سر خودم که دارم این موقعیت خوبو از دست میدم خیلی دوست دارم ببینمش.نازنین: همچین تحفه ایم نیست.ملیکا: پس حتما تحفه ست .و دوباره گوشی زنگ خورد نازنین گفت:گوشی رو بده من ببینم چی میگه. و گوشی را گرفت ولی شماره ی خونه را دید و رو به نگین گفت این دفعه واقعا مامانته بیا وگرنه الان کل تهرونو خبر میکنه. نگین گوشی را گرفت و چون می دانست صحبتشان زیاد طول می کشد به بیرون از کافی شاپ رفت.ملیکا به نازنین گفت: آخه طفلی خیلی سخته اونم با این عقاید و روحیات نگین .نازنین: آره بابا بد بخت واقعا بد شانسه میدونی پسره کیه.ملیکا: میشناسمش؟نازنین: آره بابا همون دیوونه که هر روز می افتاد دنبال نگین.ملیکا کمی فکر کرد و گفت: جدی؟!! این چیزایی که تعریف می کنید اصلا به اون قیافه نمی خوره.نازنین: بله چون کلا به صورت 360درجه تغییر کرده.ملیکا: جدا پس باید دیدنی باشه.در این موقع نگین سر میز آمد و گفت: آره خیلیم دیدنیه پاشین بریم دیر شد.ملیکا همانجا با آن دو خداحافظی کرد و رفت. نازنین در راه مشغول نصیحت کردن نگین بود،که اگر زنگ زد اصلا جواب نده اگرم به خونه زنگ بزنه که جرات حرف اضافه نداره نترس اصلا هر چی شد با من.نگین: خوب مادر بزرگ.نازنین د رحال پیاده شدن گفت:خیالم راحت باشه دیگه.نگین: مطمئن مطمئن .نگین بعد از پارک کردن ماشین در پارکینگ گوشی موبایلش را خاموش کرد و بعداز سلام به همه برای تعویض لباس به اتاقش رفت. بعد از عوض کردن لباسهایش یکی از کتابهایش را از کتابخانه اش بیرون آورد تا با خواندن آن حواسش پرت شود که همراه با کتاب متن کوچکی که قبلا از جایی یادداشت کرده بود از میان کتاب بیرون افتاد آنرا برداشت و با خواندن آن به فکری عمیق فرو رفت. متن نوشته این بود:حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما خوش آن روزی که در یابیم جادوی حضور یکدیگر را.سوالهای زیادی به ذهنش هجوم آورد که چرا من آنروز این متن را نوشتم یا چرا الان باید این متن را پیدا کنم یا کتاب را باز کرد ولی نمی توانست حواسش را روی متن کتاب متمرکز کند فقط چشمانش از روی نوشته ها میگذشت. تمام حواسش پیش آن متن بود و خودش هم نمی دانست چرا ولی در ذهنش آن متن را به آرش نسبت داده بود و دوباره هجوم سوالات، حضور آرش برای تکامل من است یا عذابم ؟ آزمایشی است از جانب خدا؟ یاکتاب را بست ،تلفن همراهش را روشن کرد و بلافاصله 4 پیام کوتاه دریافت کرد.ناشناس: آخه تو چرا با من اینجوری میکنی چرا انقدر اذیتم میکنی .ناشناس: امیدوارم از حرفای قبلیم ناراحت نشده باشی باور کن از هیچ کدومشون منظوری نداشتم من از اون دسته آدمهام که معمولا بعد از حرف زدن به حرفی که زدن فکر میکنن در هر صورت اگه حرف نا مربوطی زدم معذرت می خوام.ناشناس- یعنی دیگه لایق مزاحم نشو هم نیستم.نازنین- دختره ی پررو توکه دوباره گوشیتو روشن کردی خودتم تنت میخواره ها نگی نگفتی.نگین دوباره و دوباره پیامهای شماره ی ناشناس را خواند در قلبش دیگر آن احساس تنفر را نسبت به آرش نداشت. نمی دانست این احساس چرا به وجود آمد ولی دیگر به اون شدت از آرش بدش نمی آمد. یا حداقل از او متنفر نبود شاید هم کمیولی اصلا این روش آرش را برای ابراز علاقه مناسب نمی دید.بنابراین تصمیم گرفت کمی بیشتر در مورد آرش فکر کند و کمی هم در برخوردش با او ملایمت بیشتری نشان دهد .به طبقه پایین رفت ولی متوجه قطع شدن حرف پدر و مادرش شد ولی به روی خودش نیاورد و به آشپزخانه رفت و دوباره حرف پدر و مادرش شروع شد فضولیش گل کرد و یهو دوید تو پذیرایی و مادرش در حال گفتن حالا چی کار کنم بود. نگین گفت: به من بگین چی شده راهنماییتون میکنم ؟مادر: دوباره تو مچ گرفتی؟نگین: اختیار دارید نگین مچ گیر معروفه همه برا امضا دنبال منن بعد مامانم جدیم نمیگیره همین میشه فرار مغزا.نیما: اوه اوه مگه چه کار شاقی کردی که انقدر خودتو جدی گرفتی.منم میدونم چه خبره فقط تو نمیدونی حالا برو کشکتو بساب عزیزم.نگین: مامان نیمام میدونه ؟مادر: بابا چیز خواستی نیست فقط فقط.نیما: مامان چقدر کشش میدی آقای سبحانی به همراه خانواده آخر این هفته برای خواستگاری تشریف میارن.نگین احساس کرد از خجالت قرمز شده برای همین سرش را پایین انداخت و گفت: مامان میشه بیاین تو اتاق کارتون دارم.نیما: اگه می دونستم انقدر ساکت میشی سریع تر میگفتم.پدر که متوجه خجالت نگین شده بود گفت: بسه دیگه نیما.مادر بلند شد وبه همراه نگین به اتاقش رفت.نگین: مامان این نیما کی میخواد بزرگ شه کی میخواد بفهمه که جلوی بابا نباید از این حرفا بزنه.مادر: مگه چی گفت که تو اینجوری میکنی.نگین: نمی دونم چرا ولی خوب خجالت میکشم دیگه.مادر: می فهمم خصوصیت همه ی دختراست.نگین: حالا درست میگه؟مادر: آره.نگین: مامان بدون هماهنگی.مادر: ای بابا تو چرا انقدر سخت میگیری برای هر دختری تو این سن و سال خواستگارمیاد. می دونستم اگه به تو بگم میگی لازم نکرده بیان الانم کار خلاف که نکرده بنده خدا می خواد بیاد خواستگاری.نگین: حالا نمیشه قرار و بندازین عقب.مادر: نه عزیزم ما به خاطر اینا قرار که قرار بود با آقای سهرابی اینا بریم بیرون رو لغو کردم .نگین با خودش گفت: پس حتما آرش هم می فهمه و به ناگاه بلند گفت: خدا به داد آقای سبحانی برسه.مادر: دوباره که شروع کردی میخوای چی کارش کنی بنده خدارو.نگین: هیچی مامان فقط بلند فکر کردم همین.مادر: برای خودت دردسر درست نکن بزار پسره بیاد ببینش باهاش حرف بزن فوقش نخواستی بگو نه زوری که نیست عزیزم.نگین: چشم ایندفعه هم به خاطر شما ولی لطفا دیگه بدون هماهنگی از این کارا نکنین.مادر از اتاق بیرون رفت و نگین را با دریایی از فکر و خیال تنها گذاشت نگین دفتر چه ی خاطراتش را بیرون آورد و نوشت:باید اسم امروز رو بزارم روز پر دردسر آخه هر خبر داغونی که بود امروز دریافت کردم هم از قلبم هم از اطرافیانم اون از حرفهای آرش اون از خبر دست اول نیما و اون از احساس عجیبی که نسبت به آرش پیدا کردم که نمیدونم خوبه یا بد وای خدایا فقط تو فقط تویی که میدونی تو دلم چه خبره پس کمکم کن.دفتر را بست و سر جایش گذاشت گوشی موبایلش را برداشت و بازم پیام جدید.ناشناس: همین که دیگه گوشیتو خاموش نکردی خیلی بهم لطف کردی خیلی ممنونم ولی یه خواهش به حرفای دیشبم اصلا فکر نکن. باور کن اونم از اون دسته حرفایی بود که بعد از گفتنشون خیلی خودمو سرزنش کردم .نگین سعی کرد حرفای دیشب آرش را به خاطر آورد: تو با هرکی میخوای ازدواج کن من فقط.نه انگار واقعا نباید بهشون فکر می کرد. پیام بعدی را باز کرد.ناشناس: باور کن من تا حالا به هیچ دختری انقدر التماس نکردم.اذیتم نکن.نگین ناگهان مثل یک گلوله ی آتش شد.یعنی این پیامها قبل از من به دخترای دیگم زده شده ؟گوشی را روی تخت پرت کرد خیلی آشقته بود نمی دانست چرا این مسئله انقدر برایش مهم شده چشمانش را بست و سه نفس عمیق کشید با خودش گفت: نگین مگه دیوونه شدی؟ تو مگه این جور پسرا رو نمی شناسی ؟نگین گولشو نخوری. نگین تو یه دختر پانزده ، شانزده ساله نیستی که با چهار تا حرف الکی خام شی. نگین داری چی کار میکنی؟ اصلا برای تو چه اهمیتی داره که این پیامها به دخترای دیگه ایم ارسال شده باشه یا نه؟ مگه اصلا آرش برای تو مهمه؟ تو الان باید به فکر خواستگاری آقای سبحانی باشی. اگه آرشم واقعا قصد بدی نداشت مادرشو می فرستاد جلو نه اینکه با این بچه بازیا جلب توجه کنه یا به قول خودش ابراز احساسات، نگین به خودت قول بده دیگه بهش فکر نکنی، قول بده پیاماشو پاک کنی و دوباره به عنوان پسردوست بابات یا شایدم یه مزاحم بهش نگاه کنی، نگین به خودت قول بده.نگین بلافاصله تلفن همراهش را برداشت و تمام پیام های دریافتی از طرف آرش را پاک کرد. گوشی را روی حالت بی صدا قرار داد و آن را جلوی آینه گذاشت روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت. داشت به آخر هفته فکر می کرد که ناگهان یادش افتاد امروز چهار شنبه است با خودش گفت وای یعنی آقای سبحانی فردا شب میاد آخ فردا دانشگام که کلاس دارم دوباره باید آرشو ببینم ولی خدا رو شکر فردا کلاس مشترک نداریم. مادر، نگین را برای شام صدا کرد اما نگین گفت: میلی به شام ندارد و خسته است و برای فرار از فکر و خیالهای تکراری چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد.صبح فردا طبق معمول با ساعت گوشی از خواب بیدار شد صدای گوشی راقطع کرد و اصلا به پیامهای دریافتی توجهی نکرد طبق معمول برای سر حال شدن به حمام رفت و پس از پوشیدن لباس برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین رفت نیما کلاسش دیرتر شروع می شد و هنوز خواب بود ولی پدر و مادر مشغول صبحانه خوردن بودند. نگین هم که از صبح سعی کرده بود دیگر نسبت به آن قضیه فکر نکند و بیشتر مراقب برخورد و جوابهایش باشد، بعد از صبحانه خوردن با پدر و مادرش خداحافظی کرد و بعد از بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به سمت دانشگاه حرکت کرد در راه با خود گفت: نازنین هم که امروز کلاس نداره باید تنها تا دانشگاه برم فقط خدا کنه مشکلی پیش نیاد.و همچنین خدا را شکر میکرد که از صبح به جز پیامی که از نازنین دریافت کرده بود که نازنین به او سفارش کرده بود که بیشتر حواسش را جمع کند پیام دیگری دریافت نکرده بود ماشین را جای همیشگی پارک کرد و به سمت دانشگاه رفت. هوا خیلی سرد بود به همین دلیل برای خرید یک نوشیدنی گرم به سمت بوفه ی دانشگاه حرکت کرد و پس از خرید یک قهوه آقای سبحانی را دید .سبحانی: سلام خانم سپهری، حالتون خوبه؟ خانواده محترم خوب هستن؟نگین: ممنون بفرمایید کاری داشتید آقای سبحانی؟سبحانی: فقط . مادرتون راجع به امشب با شما صحبت کردند.نگین سرش را پایین انداخت و گفت: بله در جریان هستم.سبحانی که انگار پر در آورده بود گفت: بله بله پس شب می بینمتون و همین طور عقب عقب شروع به رفتن کرد که به آرش برخورد کرد .آرش: حواستون کجاست آقای سبحانی مراقب باشید.سبحانی: بله بله با اجازه. و رفت.آرش: سلام.نگین: سلام.آرش: حالت خوبه؟نگین: ممنون بفرمایید کاری داشتید آقای سهرابی؟آرش: همین کارات حرصم میده آقای سهرابی یعنی چی؟ اسم من آرشه. من اونجوری راحت ترم.نگین: ولی من فقط راحتی خودم برام مهمه .کلاسم هم شروع شد من دیگه باید برم.آرش: باشه شب میبینمت.نگین با خودش فکر کرد پس هنوز نمی دونه خدا رو شکر. نگین پس از اتمام کلاسش دوباره آرش را دید ولی هیچ مکالمه ای نکرد. نگین پس از سوار شدن ماشین با سرعت به سمت خانه حرکت کرد چون به نظر خودش خیلی کار داشت حدود ساعت یک ظهر بود که نگین به خانه رسید و همراه مادر مشغول مرتب کردن خانه شد حدود ساعت سه بود که نیما و پدر هم به خانه آمدند. بلافاصله پس از ورود نیما، مادر لیست خریدی را دست او داد نیما گفت: ای بابا خواستگاری یکی دیگست ما باید تو این سرما بریم خرید. مادر گفت: مگه میخوای بیستون بکنی خدارو شکر ماشینت بخاریم داره برو برو بدو ببینم.ونیما رفت و نگین هم برای آماده شدن به اتاقش رفت حدود ساعت 4:30 بود که همه آماده ی پذیرش مهمانها بودند ساعت 5 مهمانها آمدند مادر به نگین گفته بود در آشپزخانه بمون و هر وقت صدات کردم بیا تو. نگین در آشپزخانه نشسته بود. استرس زیادی داشت در همین هنگام بود که برایش پیام کوتاهی آمد با خود گفت حتما نازنینه. ولی گفت: راستی نازنین که هنوز چیزی نمیدونه گوشی موبالش را بیرون آورد پیام از طرف آرش بود پیام را باز کرد متن آن این بود:شب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد! آفتابگردان سرش را به زیر افکند و گفت: گلها خیانت نمیکنند.به شدت آشفته شد. ومی خواست به آرش فکر نکند اما نمی شد به ناگاه ذهنش به طرف او رفت و به مقایسه ی سبحانی و آرش پرداخت. سبحانی از نظر اخلاق و برخورد در دانشگاه 20 بود همه استادا و حتی دانشجوها قبولش داشتند اما آرش نه ولی از لحاظ ظاهر و شوخ طبعی اصلا با آرش قابل قیاس نبود به نظر خودش آرش واقعا سر بود. دوباره پیام کوتاهی از طرف آرش از خیالات بیرون کشیدش: آقا دوماد تشریف آوردن؟ نگین دلش نمی خواست حرف قلبش را بپذیرد اما عاشق شده بود عاشق آرش. به نظر خودش واقعا خنده دار بود اون کسی بود که همیشه همه رو نصیحت میکرد برای همین دوستاش لقب مادر بزرگ رو بهش داده بودن حالا خودش به این مسخره ای اونم عاشق کی؟ پسری که تا دیروز فقط قصد دوست بودن با نگین را داشت و نگین هنوز از قصد واقعی آرش خبر نداشت با خود گفت: چیکار کنم دیوونه نشم خیلیه مگه عاشق شدن انقدر کشکشیه و انگار صدایی ازدرون بهش میگفت کشکی تر از این حرفاست کجای کاری ؟نگین دلش می خواست با پیامی به آرش بفهماند که مطمئن باش کسی جای تو رو نمی گیره اما تا خواست شروع به نوشتن پیام بکند صدای مادر از درون اتاق بلند شد: نگین جان بیا داخل.نگین بلند شد، گوشی موبایلش را روی حالت بی صدا قرار داد یک لیوان آب سرد خورد احساس می کرد خیلی قرمز شده است صورتش را هم با آب سرد شست و بعد وارد حال شد با نگاهی اجمالی همه را از نظر گذراند همه حضور داشتند مادر و سبحانی و همچنین خواهر سبحانی که چهار سال از نگین کوچکتر بود کنار مادر یک مبل خالی بود نگین روی آن مبل نشست که دقیقا مقابل مادر سهرابی بود مادر سهرابی هم با نگاهی به نگین گفت : ماشاءالله خدا دخترتون رو حفظ کنه و تعریفهایی که به نظر نگین بیشترشان اضافی بود. حسی که نگین داشت اورا به یاد شعری انداخت و آرام آنرا در ذهنش تکرار کرد:هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر استو دوباره صدای مادرسهرابی که به مادر میگفت ما که کاره ای نیستیم مهم دو تا جوون هستن اگه شما و آقای سپهری اجازه بدین این دو تا جوون برن با همدیگه حرفاشونو بزنن از فکر بیرون اومد. مادر نگین به پدرش نگاه کرد و بعد از اجازه ی پدر نگین به همراه سبحانی وارد قسمت پشتی پذیرایی شدند و بعد از کلی من ومن کردن، بالاخره سبحانی گفت: اگه اجازه می فرمایید من شروع کنم.نگین: خواهش میکنم بفرمایید.سبحانی: خوب فکر کنم تو این جور مراسم ها اول خودشونو معرفی می کنن چون من اولین تجربم هست میگم.نگین: منم همینطور.سبحانی: خوب من علی سبحانی هستم دانشجوی سال آخر وکالت تو یه اداره مسئول فعالیتهای حقوقی هستم و نگین اصلا حرفهای سبحانی را نمی شنید یعنی اصلا حواسش جمع حرفهای او نبود هنوز هم داشت به مقایسه ی آرش و سبحانی می پرداخت. فقط هر چند وقت یک بار سرش را به علامت تایید تکان می داد که وانمود کند دارد به حرفهای سبحانی گوش می دهد وقتی حرفهای سبحانی تمام شد گفت: خانم سپهری شما صحبتی ندارید؟نگین به خود آمد و گفت: اگه اجازه بدید من باید فکر کنم.سبحانی: درسته، این حق مسلم شماست فقط اگه میشه بفرمایید من به مادرم بگم کی برای گرفتن جواب تماس بگیرن.نگین: آخر هفته ی دیگه.با این حرف نگین، هر دو بلند شدند و وارد پذیرایی شدند و پس از گذشت حدودا ده دقیقه خانواده ی سبحانی آماده ی رفتن شدند. نگین پس از رفتن آنها برای فرار از سوالهای مادر به اتاقش رفت هنوز آشفته بود فکر نمیکرد یک پیام دریافتی از طرف شخصی که تا دیروز صبح یک مزاحم بود او را تا این اندازه به هم بریزد دوباره تلفن همراهش را بیرون آورد و باز هم پیامی از طرف آرش : ازت خواهش میکنم عجولانه تصمیم نگیر باور کن من دیگه اون آرش دو روز پیش نیستم خیلی عوض شدم حتی دوستام هم به خاطر این تغییر ناگهانی خیلی اذیتم میکنن باور کن حاضرم هر آزمونی رو که بگی پس بدم یه حس جدیدی بهم میگه عاشق شدم لطفا بهم نخند باور کن عاشقت شدم.با خواندن آخرین جمله ی پیام اشکهای نگین سرازیر شد و زیر لب زمزمه کرد من هم عاشقم ولی چه جوری بهت بگم.بعد از یه گریه ی مفصل با نازنین تماس گرفت.نازنین: سلام خانم، حال شما؟نگین که صدایش به خاطر گریه هایی که کرده بود حسابی گرفته بود گفت: سلام، مرسی خوبم تو چطوری؟نازنین: نگین چی شده چرا صدات اینجوری شده.نگین: چه جوری شده؟نازنین: حسابی دو رگه توروخدا بگو چی شده نگران شدم گریه کردی نه؟نگین: یعنی انقدر تابلو؟نازنین: میگی یا نه؟نگین: نازنین یه چیزی میخوام بهت بگم ولی قول بده بهم نخندی.نازنین: تو گریه کردی من بخندم !!ولی اگه خنده دار باشه میخندما نمیتونم خودمو نگه دارم.نگین کل اتفاقات دیروز و امروز رو برای نازنین تعریف کرد و تمام پیام های آرش را برای نازنین خواند.نازنین: تو واقعا حالت خوبه ؟می فهمی چی داری میگی ؟تو و آرش مثل زمین و آسمونید هیچ نقطه ی مشترکی ندارید.نگین: نه اون عوض شده خودش بهم گفت.نازنین: توام باور کردی؟نگین: آره خوب.نازنین: تو در عرض دو روز چت شد نگین واقعا میفهمی چی داری میگی.نگین: میشه به جای سرزنش یه ذره دل داریم بدی .نازنین: من که فعلا خودم تو شوکم واقعا نمیدونم چی باید بگم خودت باید بشینی خوب فکر کنی.بعد از یه سری نصیحت نازنین و درد دل های نگین بالاخره مکالمه تموم شد.نگین بعد از قطع کردن تلفن سراغ فال حافظش رفت با خود گفت شاید حافظ حرف دلمو بفهمه بعد از خواندن فاتحه برای حافظ نیت کرد و کتاب را باز کرد متن شعری که برایش آمده بود این بود:الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها _____ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلهابه بوی نافه‏ای کاخر صبا زان طره بگشاید _____ ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلهامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم _____ جرس فریاد می‏دارد که بر بندید محملهابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید _____ که سالک بی‏خبر نبود ز راه و رسم منزلهاشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل _____ کجا دانند حال ما سبکباران ساحلهاهمه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر _____ نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلهاحضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ _____ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها کتاب رو بست و تصمیم گرفت جواب پیام آرش را بدهد و شروع به نوشتن پیام کرد :عشق گنج با ارزشیست به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود.بعد از نوشتن پیام هنوز در فرستادن آن تردید داشت ولی دکمه ی ارسال را فشار داد ولی بلافاصله پشیمان شد و تا خواست پیام را پاک کند گزارش تحویل پیام برایش آمد. برای همین شروع کرد به بد وبیراه گفتن به خودش که انقدر هول بازی در آورده ولی جواب پیام از طرف آرش آمد :باور کن صاحب این شماره صاحب تنها کلید قلب منه شیطنت نگین گل کرد و جواب داد: خطم به نام بابامه آرشم جواب داد :ای بابا منظورم دختر صاحب خط بود.نگین جواب داد:ولی من باید به پیشنهاد آقای سبحانی فکر کنم هرچی باشه ایشون الان یه قدم از شما جلوترن.و آرش جواب داد:آرش نیستم اگه فردا مامانمو نفرستم خواستگاری.و نگین جواب داد: ببینیمو تعریف کنیم وبا جواب آرش که گفت:پس خوب ببین که بتونی خوب خوب برای دوستات تعریف کنی، صحبتهای آندو به پایان رسید.نگین خیلی خوشحال بود و خودش فکر می کرد بیشتر خوشحالیش برای پیامی است که آرش در آن ثابت کرده بود واقعا خواستار نگین است، دوباره پیام را خواند: آرش نیستم اگه فردا مامانمو نفرستم خواستگاری. گوشی موبایلش را در جیب شلوارش گذاشت وبا خوشحالی از پله ها پایین دوید. نیما با دیدن خوشحالی نگین گفت: نگین باور کن تو یه چیزیت میشه ها، نه اینکه با اون قیافه از پله ها رفتی بالا نه الان که بپربپر میکنی .نگین: تا کور شود هرآنکه نتواند دید.تا نیما خواست جواب نگین را بدهد تلفن شروع به زنگ زدن کرد.نیما گفت: بدو نازنینه نگین: محض اطلاع شما تازه با نازی حرف زدم حتما دوستای بیکار تو ان.پدر از روی مبل بلند شد و گفت: دوباره شروع نکنین اصلا خودم جواب میدم، و تلفن را برداشت.پدر: الو سلام بفرمایید.سهرابی: سلام حال شما خوبه؟ خانواده خوبن؟پدر: مرسی شما چطورین؟ آرش جان و دختر گلت خوبن؟قلب نگین مانند گلوله ای نخی شروع به بالا پایین پریدن کرد یعنی آرش واقعا میخواست فردا برای خواستگاری مادر و پدرش را بفرستد. برای همین حواسش را خوب جمع کرد تا متن مکالمه را کاملا بشنود.سهرابی: قرض از مزاحمت این آرش خان خیلی اصرار داره فردا یه مسافرت یه روزه بریم ویلای ما تو فشم میگه هواش خیلی خوبه و از این حرفا.پدر: نمی دونم والا اگه اجازه بدین یه م با خانم بچه ها بکنیم بهت زنگ میزنم .سهرابی: اختیار دارید اجازه ی مام دست شماست پس من منتظرم.بعد از قطع کردن تلفن پدر موضوع صحبت را برای خانواده اش مطرح کرد و همه قبول کردند، بعد از این که همه موافقت خودشون رو اعلام کردند، پدر با آقای سهرابی تماس گرفت و برای مکان و ساعت حرکت با هم قرار گذاشتند. قرار بر این شد که فردا ساعت هشت صبح دو خانواده مقابل خانه ی آقا سپهری یکدیگر را ببینند. بعد از قطع شدن تماس برای نگین پیام آمد. پیام از طرف آرش بود: بفرما نگین خانم اینم مقدمات خواستگاری دیگه چی میگی.نگین- تو دیوونه ای .آرش - کو تا دیوونه بازیای منو ببینی تا فردا بای.نگین- به امید دیدار.نگین آن شب با وجود خسته ای زیاد به همراه مادرش وسایل مورد نیاز فردا را جمع و جور کرد و بعد به اتاقش رفت ساعتش را برای پنج صبح کوک کرد خودش هم خنده اش گرفت که میخواهد انقدر زود از خواب بیدار شود بار دیگر دفتر خاطراتش را باز کرد و در آن این بیت شعر را نوشت:فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادمبنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادمدفتر را بست و آن را سرجایش گذاشت به نظر خودش این بیت شعر گویای همه چیز بود. بعد به سمت کمد لباس هایش رفت و آن ها را یکی یکی بیرون آورد. ولی هیچ کدام را مناسب فردا نمی دید دلش می خواست فردا بهترین باشد. آنقدر کمد را گشت، تا بالاخره لباس دلخواهش را پیدا کرد. سارافون عسلی رنگش به همراه بلوزی نسکافه ای رنگ و شالی به همان رنگ. بعد از اینکه همه چیز به نظرش مناسب آمد برای خوابیدن به سمت تختش رفت. هنگامی که روی تختش دراز کشید سعی کرد صحنه ی خواستگاری فردا را در ذهنش مجسم کند و با رویای شیرین خواستگاری فردا به خواب رفت.دفتر را بست و آن را سرجایش گذاشت اما هنوز هم خوابش نمی آمد خواست برای آرش پیام بزند اما با خود گفت: از صبح داشته رانندگی می کرده حتما اونم خسته است، و کتابی را برداشت و مشغول خواندن آن شد تا خوابش برد. صبح کلاس نداشت. پس ساعت هشت بود که از خواب بیدار شد. صبحانه اش راخورد و باقی مانده ی کتابی که دیشب خوانده بود را خواند وقتی کتاب تمام شد ساعت حدودا یازده بود. با نازنین تماس گرفت نازنین خودش گوشی را برداشت.نازنین: الو.بفرمایید.نگین: سلام نازی جونم، خوبی؟نازنین: قربان شما لیلی خانم، شما خوبی؟ از آقا مجنون چه خبر؟نگین: آقا مجنونم خوبه .نازنین: ای بابا عجب بد شانسی بزرگی.نگین: دیگه به آرش توهین نکنیا وگرنه منم به سامان چیزی میگم.نازنین: سامان نامزد منه.نگین: خوب آرشم نامزد منه.نازنین: ایول بابا شماها mp3 کار می کنید.نگین خندید و گفت: من همیشه متفاوتم.نازنین: آخه چقدر متفاوت؟ اول خواستگاری، بعد فکر کردن دختر که خودش یه مدت طویل طول می کشه. ببینم نکنه تا آرش پیشنهاد داد توام هول بازی در آوردی و گفتی آره.نگین: نه بابا اونقدرهام هول نیستم فعلا قلبم جواب مثبت داده هنوز زبونم مونده.نازنین: اوق. نگین اینجوری حرف نزن که اصلا بهت نمیاد.نگین: امر دیگه؟نازنین: نه فعلا ماجرا رو تعریف کن که دارم از فضولی میترکم.نگین: که این طور، اول به خاطر توهینی که به آرش کردی معذرت خواهی کن، تا تعریف کنم.نازنین: نگین کار از این سخت تر نبود .خلاصه با کلی شوخی و خنده نگین اتفاقات دیروز را به طور خلاصه برای نازنین تعریف کرد.نازنین: اَه پس جای من حسابی خالی بوده .نگین: نخیر اصلا خالی نبود.نازنین: ولی نگین من هنوز نمیتونم باور کنم نیما انقدر شوت باشه.نگین: راستشو بخوای من خودمم تازه این ویژگی شو پیدا کردم.نازنین: میخوام ببینمت.نگین: اما من نمیخوام.نازنین: لوس نشو دیگه ملیکام میخواد ببینتمون.نگین برای اذیت کردن نازنین با شیطنت گفت: اول باید از آرش اجازه بگیرم.نازنین: شانس آوردی الان دم دستم نیستی، وگرنه فکتو مورد عنایت قرار میدادم.نگین: از مادر زاده نشو، ولی دیگه بیرون نریم بیاین خونه ی ما.نازنین: باشه فقط باید با ملیکام هماهنگ کنم.نگین: خوب تو چه خبرا؟در همین موقع پیامی از طرف آرش برای نگین آمد.نگین: نازنین، آرش الان پیام داد کاری نداری؟نازنین: بعد میگی من هول نیستم. گوشی تو حلقته که تا پیام زد سریع جوابشو بدی!!! دیوونه باید کمِ کم نیم ساعت بعد جوابشو بدی.نگین: بله مادر بزرگ، دیگه چه تجربیاتی رو میخواین در اختیار ما بزارین.نازنین: فعلا شما هزینه ی نیم ساعت مشاوره رو بده.خلاصه که نگین جواب آرش را نداد بعد از تمام شدن مکالمه ی نازنین و نگین، نگین پیش مادرش رفت. مادر نگین در آشپزخانه مشغول تهیه ی نهار بود و جدول همیشگی اش هم روی میز. مادر نگین به حل جدول علاقه ی بسیاری داشت و همیشه یک جدول در آشپزخانه و پذیرایی داشت. نگین که وارد آشپزخانه شد مادر را در حال حل جدول دید و با شیطنت گفت: دوباره حواس مامان خانم جمع جدول شد و ماباید غذای سوخته بخوریم.مادر: خدا نکشتت دختر تا حالا کی غذای سوخته خوردی؟نگین: ای مادر جان بگو کی نخوردی.مادر: خوب کی نخوردی؟نگین: هیچ وقت.مادر: بذار بری خونه ی خودت ببینیم تو چه جوری غذا درست میکنی خدا رو شکر نیمرو هم که بلد نیستی.نگین: این چیزا که مهم نیست. مهم ترین چیز برای یه خانم داشتن اطلاعات عمومی بالا برای حل درست جدوله.مادر: تیکه میندازی نگین خانم باشه باشه.نگین: من ؟!!!مادر: نگین یه چیزی می خوام بگم که مطمئنم اگه بشنوی از خنده غش میکنی.نگین: دوباره نیما خرابکاری کرده؟مادر: نه بچم.نگین: نه بچم؟!! مامان به خدا بیست و سه سالشه دیگه بزرگ شده انقدر لوسش نکن.مادر: بعد میگی بزرگ شدم، تو هنوز داری به نیما حسودی میکنی. نمی دونم تو با این بچه بازیات چه جوری سه تا خواستگار پشت سر هم پیدا کردی!نگین: مامان خواستگار!!!!!مادر: بله.نگین: خوب بگین نیان، حالا کی هست؟مادر: عموت.نگین: عمو برای کی؟مادر: سعید.نگین: وای خدا خبر از این بدتر نبود، سعید هنوز بچه است.مادر: من چی کار میتونم بکنم.نگین: هیچی بگین نیان من تصمیم خودمو گرفتم و انتخابمم کردم.مادر: کی؟نگین: آرش .مادر: بله از همون اول معلوم بود. فکر کردی من نمی فهمم چرا چند وقته تو خودتی. بله نگین خانم آدم عاشق از دو متریشم که رد بشی داد میزنه که من عاشق شدم.نگین با خجالت سرشو پایین انداخت و گفت: باور کنید دست خودم نبود.مادر: چه خجالتی بودی من نمی دونستم، و دستش را زیر چانه ی نگین برد و سر نگین را بالا آورد و گفت: خوب حالا انقدر خجالت نداره که دختر.نگین: مامان.مادر: حالا من عموت اینا رو چی کار کنم؟نگین: باشه خودم درستش می کنم ولی شما بابارو آماده کن.مادر: باباتم از انتخاب تو خبر داره.نگین با شوخی گفت: خواجه چی میدونه؟مادر: خواجه حافظو میگی آره بابا اصلا خود اون به ما خبر داد.نگین و مادر هردو خندیدند . نگین پرسید: حالا کی قراره بیان؟مادر: پس فردا شب.نگین بعد از این که به غذا ناخنک زد به اتاقش رفت و تلفن همراهشو برداشت، و طبق معمول پیام جدیدی از طرف آرش.آرش: سلام .حال شما؟نگین: سلام. حال من که خوبه باید حال تو رو بعد ازگفتن یه خبر دست اول بپرسم.آرش: چی شده نگرانم کردی.نگین: هیچی دیشب که داشتم از پله ها می رفتم بالا از پله ها افتادم و پام شکست.آرش: وای جدی؟نگین: مگه من شوخی دارم تو این وضعیتم.آرش: آخه خیلی درد میکنه.نگین: سوالای عجیب غریب میپرسیا خوب معلومه که درد میکنه.آرش: امشب میام دیدنت.نگین: دیگه چی میخوای از این تابلو تر شیم ؟به چه بهونه ای.آرش: به بهونه ی کاری که با نیما دارم.نگین: باشه من حرفی ندارم فقط دردسراش گردن خودته ها.آرش: باشه قبول تو واقعا فکر کردی من تو رو میندازم تو دردسر.نگین: نه.آرش: مگه نگفته بودم مواظب خودت باش از الان نخوای حرف گوش کنی دو روز دیگه چی کارت کنم؟نگین: اگه ناراحتی خداحافظ.آرش: وای چقدر نازک نارنجی! شوخی کردم بابا.نگین: چون اذیتم کردی یه خبر بد دیگه هم بهت میدم.آرش: ماشاءالله منبع اخباریا، دو باره چی شده؟نگین: یه رقیب جدید.آرش: بازم خواستگار؟نگین: ب ل ه .آرش: مثل اینکه همه کمر به نابودی من بستن.نگین: شاید.آرش: خوب حالا کی هست؟نگین: پسر عموم . تو که توقع نداری من بهش فکر نکنم.آرش: دست شما درد نکنه.شب که غیرتی شدم و زدم اون یکی پاتم شدم منو میشناسی.نگین: پس بگو هنوز قیافه ی واقعیتو ندیدم.آرش: بله بالاخره مردی گفتن زنی گفتی.نگین: پس باید تورو از بین اونایی که دارم رو انتخابشون فکر میکنم بیرون کنم.آرش: و بعد ؟نگین: و بعد بذارم اولین نفر.آرش: آهان حالا شدی نگین خودم. خوب دیگه اگه کاری نداری شب میبینمت.نگین: حالا نمیخواد زحمت بکشی.آرش: خوب حالا تعارف تیکه تیکه نکن.به امید دیدار.نگین: میبینمت.نگین بعد از اینکه آخرین پیام را برای آرش زد، کلی خندید. دروغی که گفته بود ناگهان به سرش زده بود و داشت چهره ی آرش را شب بعد از دیدن نگینِ سالم تصور میکرد، و میخندید. در همین موقع نیما در اتاق نگین را باز کرد و با تعجب به نگین نگاه کرد و گفت: نه انگار واقعا دیوونه شدی! نگین با بی خیالی تمام گفت: چرا؟نیما: چرا؟!!! کسی که همین جوری تنها بشینه تو اتاقشو از خنده غش کنه تو در موردش چی فکر میکنی؟نگین دوباره موضوع برایش یاد آوری شد و دوباره شروع به خندیدن کرد .نیما: نه انگار واقعا داری از دست میری.نگین: نه باور کن یه اتفاق باحال افتاده که اگه توهم جای من بودی همین جوری میشدی.نیما: خوب به ماهم بگو مام بهره مند شیم.نگین: به جون خودت نمیشه وگرنه میگفتم.نیما: باشه فقط مطمئن باشم که سالمی.نگین: بله .مطمئنِ مطمئن.نیما: راستی یه خبر خوب.نگین: چی؟نیما: اِاِاِ مگه تو به من گفتی چی شده که من بگم.نگین: داداشی بگو دیگه.نیما: آهان حالا شدم داداشی.نگین: تو داداشی بودی.نیما: باشه باشه تا گوشا م در نیومده میگم .شب آرش میخواد بیاد اینجا.نگین: بابا ماشاءالله سرعت عمل.نیما: سرعت عمل تو زیر زبون منو کشیدن.نگین: آره دیگه پس چی؟نیما: من میرم درس بخونم دوباره شاد بازی در نیاری که دیگه به حرفت گوش نمیدم یه راست میبرمت امین آباد. میگن روانشناسا دیوونن همینه دیگه. این را گفت و رفت.نگین هم پای کامپیوتر نشست و مشغول سرچ کردن و گشت زدن تو اینترنت شد. حدود یک ساعت وقتش را همین طور گذراند تا مادر برای نهار صدایش کرد و نگین هم برای خوردن غذا به طبقه ی پایین رفت.سر میز نگین یواشکی از نیما پرسید: آرش ساعت چند میاد؟نیما: به به چشمم روشن، یادش بخیر قدیما دخترا حجب و حیا داشتن از این حرفا میشد رنگین کمون میشدن. خصوصا جلوی داداشای بزرگتر.نگین: خیلی خودتو جدی گرفتیا.نیما: وقتی با کمربند سیاه و کبودت کردم و پای آرشم شدم میفهمی.نگین: تو فعلا دماغتو بکش بالا ، و بعد با حالتی معصومانه گفت : داداشی جونم بگو دیگه.نیما: این کارا دیگه قدیمی شده آبجی جونم.نگین: نیما اذیتم نکن دیگه.نیما: باشه باشه، تسلیم ولی بدون چون دلم برات سوخت میگما. ساعت چهار.نگین: مرسی داداشی .بعد از خوردن نهار، نگین به اتاقش رفت. سر ساعت چهار نگین آماده در پذیرایی نشسته بود و منتظر آرش بود و نیما هر دفعه که از جلوی نگین رد میشد میگفت: وای وای از الان بد قولی.نگین هم با خشم می گفت: خوب حالا توام دست گرفتی.نگین تا ساعت شش در پذیرایی نشست اما خبری از آرش نشد کم کم نگران شد به نیما گفت: نمیخوای یه زنگ بزنی ببینی کجاست ؟خیلی دیر کرده.نیما: نه هنوز خیلیم دیر نکرده.نگین: مگه نگفتی ساعت چهار میاد.نیما: کی من گفتم ؟من که گفتم آرش گفته ساعت شش و نیم میام.نگین خیلی از دست نیما عصبانی شد و گفت: خیلی شوخی لوس و مسخره ای بود.نیما: برا من که خیلی جالب بود.نگین گفت: من میرم بالا اومد صدام کن.نیما: قول نمیدم.نگین: دوباره لوس بازی در نیاریا که من میدونم و تو. و رفت بالا در اتاقش را بست و مشغول کتاب خواندن شد نگین اگر واقعا تمام حواسش را موقع کتاب خواندن جمع میکرد متوجه هیچ چیز نمیشد و این اخلاقش همیشه مادر را شاکی میکرد که نگین میره تو کتاب. وقتی سرش را از روی کتاب بلند کرد دید ساعت هفت و نیم است و نیما هم به دنبال او نیامده است در اتاق را باز کرد و بالای پله ها وایساد و با دقت گوش داد و صدای آرش را شنید که میگفت: نگین خانم منزل تشریف ندارن خانم سهرابی.نیما: چرا هست ولی خوابه به منم گفت وقتی خوابم سمت اتاقم نیا وگرنه من میدونم و تو.نگین که از این شوخی های بی مزه ی نیماحرصش گرفته بود سریع چادرش را سر کرد و از پله پایین دوید و از همان بالا گفت: سلام آقا آرش.آرش برگشت و گفت: شما سالمید؟نگین تازه یادش افتاد چه دروغی به آرش گفته بوده و با خنده به سمت پایین دوید.نیما:گفتم خواب، آقا آرش نگفتم که چیزیش شده.آرش: آخه.نگین همانطور که با سرعت از پله ها پایین می آمد به آرش و نیما نگاه میکرد، برای همین هم پله ی آخر را ندید و چادرش هم دور پایش پیچید و از پله افتاد.نیما و آرش به سمت پله ها دویدند و نگین جیغ بلندی زد و رو به آرش گفت : فکر کنم پام واقعا شکست.آرش هم یواش به نگین گفت: اینم از عواقب اذیت کردن جوون مردم، و روبه نیما گفت ماشین من بیرونه کمک نگین خانم کن بیان تو ماشین بریم بیمارستان.نیما: بیمارستان؟!!؟ نه بابا الکی شلوغش نکن چیزی نیست که خوب میشه.آرش: خوب ممکنه اتفاقی افتاده باشه اونجوری خیالمون راحت تره.مادر: نیما منم با آرش موافقم تنبلی نکن اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه چی؟!خلاصه مادر لباس های نگین را تنش کرد. نگین با کمک نیمادر حالی که از درد به خود می پیچید. سوار ماشین آرش شد و با آرش و نیما به سمت بیمارستان راه افتاد. مادر هم می خواست همراه آنها برود اما نیما نگذاشت و گفت: بیخودی شلوغش نکنید من قول میدم هیچی نشده.مادر: پس با من تماس بگیر بگو دکتر چی گفت.نیما: چشم مامان جان انقدر این دخترتونو لوس نکنید.بعد از رسیدن به بیمارستان و معاینه ی دکتر و عکس برداری، دکتر تشخیص داد که پای نگین شکسته و باید گچ گرفته شود. نگین هم ناراحت بود ،از اینکه باید حدود دوهفته گچ پایش را تحمل کند و هم خنده اش گرفته بود که یک دروغ چه جوری گرفتارش کرده بود. نیما نسخه پزشک را گرفت و برای تهیه ی دارو به دارو خانه رفت و نگین و آرش تنها ماندند. آرش گفت: تا تو باشی دیگه به من دروغ نگی نگین خانم.نگین: انگار خیلی آه گیرایی داری خدا به داد من برسه.آرش: بله دیگه اگه به حرفم گوش ندی و مراقب خودت نباشی آه میکشم.نگین: تقصیر من چیه یه آقا پسر تو پذیرایی نشسته بود و منم حواسم به جای پله ها به ایشون بود.آرش: خوش به حال این آقا پسر خوشبخت، و در همین موقع نیما گفت: لابد پسره هم آرشه.نگین از اینکه نیما حرفهای آن دو را شنیده بود خجالت کشید و سرش را پایین انداخت، و آرش و نیما هم متوجه این برخورد او شدند و نیما گفت: چه عجب بابا بالاخره خجالت نگین خانمم دیدیم. آرش جان برای شمام متاسفم اگه نگین با پیشنهادت موافقت هم کنه ها شما باید دوهفته و نیم سماق بمکی تا بتونیم بریم محضر.آرش: بله هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد.نیما: اوه اوه چه مهتابی میتری فقط مواظب باش تیکه های مهتابیه تو چشمات نره که من حوصله ی بردن تو یکی رو تا دم ماشین ندارم. نگین با کمک نیما و عصایی که نیما برایش گرفته بود به داخل ماشین رفت. در ماشین نیما راجع به خونه نشینی و بیرون نرفتن تا دو هفته برای نگین روضه خونی میکرد و ناگهان گفت: وای یه چیز بد یادم اومد پس فردا شب که عمو اینا میخوان بیان خواستگاری اگه تو رو با این وضع ببینن که رو دستمون ترشیدی.آرش: زیر لب گفته مگه من مرده باشم.نگین سعی میکرد موضوع بحث را عوض کند اما نیما هیچ سعی در انجام این کار نداشت و دوباره گفت: راستی نگین این دو هفته سحر و جادویی برای خودت گرفتی که یهو راه خونه رو به خواستگارا باز شده هنوز این نرفته اون یکی میاد.نگین: چقدر خیابونا شلوغه .آرش هم که دنبال موقعیت بود تا موضوع صحبت نیما را عوض کند دنباله ی حرف نگین را گرفت و تا خونه راجع به ترافیک و شلوغی خیابونا بحث میکردند.وقتی به منزل رسیدند آرش از آنها خداحافظی کرد و رفت و مادر هم با دیدن پای گچ گرفته ی نگین شروع به قربان صدقه رفتن نگین کرد و با کمک نیما نگین را به اتاقش بردند. نگین هم خوابید و بعد از ساعتی با بوسه ی پدر که روی پیشانیش نشاند از خواب بیدار شد و پدر را دید.نگین: سلام بابا خسته نباشی.پدر: سلام دخترم چی کار کردی با خودت عزیزم.نگین: هیچی باباجون یه پشه برام زیر پا گرفت.نیما وارد اتاق شد و بشقاب داروهای نگین در دستش بود و گفت: پشه!!!نگین با چشم غره ای به نیما فهماند که جلوی پدر نباید از این شوخی های بی مزه بکند.نیما گفت: خوبه والا!! یکی دیگه حواسش پرته من باید جورشو بکشم. فکر کنم باید پای منم گچ بگیرن انقدر که از این پله ها بالا پایین رفتم .نگین: چقدر غر میزنی تو.نیما: آهان بدهکارم شدیم، بفرما بابا چرا انقدر این دخترتونو لوس کردین؟پدر: نگین لوسه یا تو نازک نارنجی؟ دو بار از پله ها بالا پایین رفتی چه شلوغش کردی.نیما: آهان چون مریضه مراعاتشو میکنید. من که میدونم منو خیلی خیلی بیشتر از نگین دوست دارین.پدر چشمکی به نگین زد و گفت: معلومه پسرم اصلا تو به پای نگین میرسی؟نیما: نگین طرف داری میکنی یا.نگین: نه داداشی من خیلیم خوبه.پدر: از دست شما جوونا معلوم نیست کی با هم خوبید کی بد، و بعد گفت : خوب دخترم این دو هفته تا میتونی استراحت کن.نگین: چشم.پدر باز پیشانی نگین را بوسید و بیرون رفت به محض بیرون رفتن پدر نگین دستش را بالا برد و به حالت تهدید برای نیما تکان داد و گفت: مگه من صد دفعه نگفتم جلو بابا از این شوخیا نکن آخه مگه تو بچه ای ؟نیما: بله؟ بله؟ تهدید میکنی؟ راستی بگو ببینم تو این چند وقته با کی انقدر اس ام اس بازی میکنی؟نگین که اصلا انتظار چنین پرسشی را نداشت با من من گفت: خوب معلومه دیگه چیز، آهان نازنین.نیما: آهان نه خواهرم، فکر کنم شماره ی آرشو اشتباهی به جای شماره ی نازنین ذخیره کردی.نگین نمی دانست چرا ولی خیلی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت و گفت: ببخشید.نیما که از این جواب نگین خنده اش گرفته بود گفت: چی !ببخشم مگه من داداش بزرگترت نیستم وقتی دو تا پای اون پسررم مثل تو شدم میفهمی.نگین که حرف نیما را باور کرده بود هول شد و گفت: نه نه مگه با پاش به من پیام میده.نیما ایندفعه دیگه نتونست جلوی خندشو بگیره و گفت: خوب دستشو میشم. نگین مطمئنی فقط پات شکسته ولی من فکر میکنم مغزتم ت خورده آخه دختر مگه فکر کردی من جلادم.نگین: یعنی شوخی کردی؟نیما: خوب معلومه.نگین: ولی نیما باور کن نیما حرفش را قطع کرد و گفت: خوب بابا باور کردم، دختر خوبی هستی. حالام من میرم پایین برات شام بیارم.نگین: مرسی.نیما بلند شد و پایین رفت. مدتی بعد نیما با ظرف غذا وارد اتاق نگین شد و غذا را مقابل نگین گذاشت و خود پایین رفت .نگین بعد از خوردن شام به خاطر خوردن مسکن چشمانش کم کم سنگین شد و به خواب رفت و با نوازش دست مادر بلند شد.مادر: بیدار شدی عزیزم؟ بلند شو، بابات نیما رو فرستاد برات کله پاچه بخره بخور، که اگه خدا بخواد زودتر استخوانات جوش بخوره.از مادر تشکر کرد و مشغول خوردن کله پاچه شد نیما برای بردن ظرف کله پاچه بالا آمد و گفت: دیگه صبحونه هم که شاهزاده ای میخوری.نگین: آخه چرا انفدر تو به من حسودی میکنی؟نیما: رو تو برم، کله سحر منِ بد بختو فرستادن دنبال کله پاچه واسه این خانم اینم جای تشکرشه.نگین: کار خاصی که نکردی وظیفه ات بوده.نیما: اِ پس اینطور؟ و دستش را دراز کرد و گوشی نگین را برداشت و گفت: اوه اوه مثل اینکه نازنین خیلی برات نگرانه 4 تا پیام داده.نگین: لوس نشو.نیما بلند شد و گوشی نگین را روی میز کامپوتر که تقریبا با تخت نگین فاصله داشت گذاشت و گفت: خوب بیا برش دار.نگین: نمکدون با این پام .نیما: آخه الهی!! ولی من دلم نمیسوزه، و بعد به طرف در رفت در را باز کرد و خواست بیرون برود که نگین گفت: خیلی بی مزه ای.نیما شانه هایش را بالا انداخت. نگین خرس پولیشی کنار تختش را برداشت و به طرف نیما پرت کرد که او به سرعت در را بست و خرس به در برخورد کرد.نگین گوشی موبایلش را روی حالت ویبره قرار داده بود و وقتی به گوشی نگاه کرد متوجه لرزش آن شد اما نمی توانست از جایش برخیزد فقط به شدت از دست نیما عصبانی بود. سعی کرد خود را به بی خیالی بزند پس دوباره روی تخت دراز کشید که صدای گوشی موبایل نیما را از کنار تختش شنید خنده ی شیطانی کرد و تلفن را برداشت و با خود گفت: تلافی میکنم آقا نیما.تلفن همراه نیما وقتی که داشته از دست نگین فرار می کرده از جیبش کنار تخت نگین افتاده بود. نگین اسم یکی از دوستان نیما را روی صفحه ی گوشی دید. تلفن را جواب نداد تا خود تماس قطع شد. تلفن را روی حالت بی صدا قرار داد و آنرا زیر بالشتش قایم کرد. کتاب کنار دستش را برداشت و با خیال راحت که کار نیما را جبران کرده مشغول خواندن کتاب شد. حدودا ده صفحه خوانده بود که نیما وارد اتاقش شد. نگین بدون توجه به ورود نیما خواندن کتابش را ادامه داد. نیما وقتی وارد اتاق شد، مشغول گشتن اتاق شد. نگین در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت: دنبال چیزی میگردی؟نیما: آره گوشیم.نگین که تا حالا خودش را کنترل کرده بود فکر کرد الان برای خندیدن مناسب باشد و با خنده گفت: قربون خدا که به ساعت نکشیده داره برات جبران میکنه.نیما: زهرمار منتظر تماسم.نگین: خوب حالا چرا اینجا دنبالش میگردی؟نیما: کل خونه رو گشتم، نیست که نیست گفتم شاید اینجا افتاده باشه .نگین: نه من که صدایی نشنیدم . حالا اون گوشی منو بده که دلم برات بسوزه دعا کنم گوشیت سریع تر پیدا بشه دیدی که آهم چه زود گرفت.نیما گوشی نگین را بهش داد و گفت: آره خداییش تورو خدا دیگه آه نکشیا.نگین با خنده گوشی را گرفت و نیما بیرون رفت. نگین سریع پیامها را باز کرد. یازده پیام از طرف آرش داشت که آرش گفته بود: خواهش می کنم جوابمو بده ،نگرانت شدم، حالت خوبه.نگین هم مشغول نوشتن شد: سلام نگران نباش آقا نیما اذیتم کرده بود گوشیمو برداشته بود نمیدونم اون از کجا فهمیده بود.آرش: وای خدا رو شکر واقعا داشتم نگرانت میشدم. نیما که از جمعه میدونه.نگین: ولش کن خودت خوبی.آرش: مگه میشه تو تو تخت خوابیده باشی و من خوب باشم.نگین: آخی مگه تقصیر تو بوده؟آرش: تقصیر من نبود؟ باور کن از دیروز انقدر زدم تو سر خودم که کاش پای من میشکست و نمیومدم و پای تو اینجوری نمیشد.نگین: خوب راستشو بخوای آره دیگه تو حواسمو پرت کرده بودی ولی اگه نمیومدی دیگه .آرش: اوه اوه خدا بخیر کنه از الان تهدیدا شروع شد.نگین: ناراحتی؟آرش: من غلط بکنم راستی شاید فردا مامان و آرزو بیان دیدنت منم باید برسونمشون دیگه.نگین: مگه تو فردا کلاس نداری؟آرش: پس اونقدرام که فکر میکردم ازم متنفر نبودی آمار کلاسای منو از کجا داری؟نگین: خوب راستش من سعی میکردم از بچه ها بفهمم که تو اون روزها کلاس برندارم.آرش: که اینطور!!!!نگین: چرا بحثو عوض کردی میگم مگه فردا کلاس نداری که میخوای مامانت اینا رو برسونی؟آرش: ای وای مامان و خواهرم رو چی کار کنم؟نگین: آژانس این مشکلو حل کرده.آرش: باشه بابا اعتراف!! میخوام ببینمت.نگین: خوب نمیشد از اول بگی. راستش پسر تو چه شانسی داری با این حالی که من دارم مهمونی فردا شب عموم اینا کنسل میشه.آرش: ایول خداجون قربونت .نیما وارد اتاق شد و گفت: تو که دوباره داری با اون گوشی ور میری.نگین: خوب میگی چی کار کنم.نیما: جدی جدی گوشیم نیست.نگین: همه جا رو خوب گشتی ؟نیما: آره دیگه فقط مونده برم تو کوچه خیابونو بگردم.نگین: خوب حالا پیدا میشه نگران نباش.نیما: چی چی رو نگران نباش میگم منتظر یه تلفن مهمم .نگین: خوب به من چه من تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دیگه آه نکشم.نیما: آره تو روخدا اون موقع دیگه جنازشم گیرم نمیاد.نگین از این حرف نیما خنده اش گرفت و نیما از اتاق بیرون رفت نگین به زحمت دفتر خاطراتش را بیرون آورد و مشغول نوشتن وقایع دیروزش شد، و بعد که دفترش را بست روی تختش دراز کشید احساس بی حوصلگی شدیدی میکرد. نگین واقعا طاقت نداشت که فقط روی تخت بخوابد و هیچ کاری نکند. واقعا کلافه بود تلویزیون اتاقش را روشن کرد و خودش را با دیدن سریالهای تکراری تلویزیونی سرگرم کرد. ساعت حدود یک بود که مادر برایش نهار آورد. با ولع شروع به غذا خوردن کرد طوری که برنجی به گلویش پرید و مادر در حالی که لیوان آب را به دستش میداد گفت: مامان جان چند وقته که غذا نخوردی؟ نگین آب لیوان را سرکشید و گفت: آخه خیلی خوشمزست ،و دوباره شروع به خوردن غذا کرد وقتی غذایش را خورد مادر سینی غذا را برد و نگین دوباره مشغول نگاه کردن به در و دیوار اتاقش شد و شروع به شمردن خطهای مورب کاغذ دیواری اتاقش شد. با این کار می خواست خود را به نوعی سرگرم کند. هنوز یک روز تمام نشده بود ولی نگین از خوردن و خوابیدن حسابی کلافه شده بود و با دقت بیشتر خطهای کاغذ دیواری را شمرد، انگار مهم ترین کار دنیا را انجام میدهد. وقتی شمردن تمام شد آه بلندی کشید و گفت: مگه من تورو نبینم آرش ببین منو تو چه دردسری انداختی؟!در همین موقع نیما در حالی که چادر نماز نگین را به همراه کیسه ای در دست داشت وارد اتاق شد و گفت: تو دوباره بیکار شدی و مثل پیر شروع کردی به نفرین کردنِ آرش بدبخت، و نگین که از صبح دلش برای سر به سر گذاشتن با نیما تنگ شده بود گفت: توام که دوباره بیکار شدی اومدی آمار گیری.نیما: آمارگیری چیه مگه تو نمیخوای نماز بخونی؟نگین با این حرف نیما تازه متوجه چادرنمازش در دست نیما شد و محکم پشت دستش زد و گفت : وای .نیما خنده ای کرد و گفت: خوب حالا هول نکن .کنار تخت نگین آمد و نگین مشغول تیمم شد و با کمک نیما نماز ظهر و عصرش را روی تخت خواند و بعد دوباره نیما رفت و او را تنها گذاشت و نگین دفتر شعرش را برداشت و مشغول خواندن آن شد. او این دفتر را از سال اول دبیرستان تهیه کرده بود و هر شعری که به نظرش زیبا می آمد در آن نوشت و تاریخ دقیق را زیر آن مینوشت. دفتر را باز کرد و شعر مورد علا قه اش را آورد و مشغول خواندن شد:عشق یعنی. ای که می پرسی نشان عشق چیست ؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی کوشش بی ادعاعشق یعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای سرعشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوستعشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتیعشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگیعشق یعنی دشت گلکاری شده ؛ در کویری چشمه ای جاری شدهیک شقایق در میان دشت خار ؛ باور امکان با یک گل بهاردر خزانی برگریز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرین برگ درختعشق یعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستنعشق یعنی زشتی زیبا شده ؛ عشق یعنی گنگی گویا شدهعشق یعنی مهربانی در عمل ؛ خلق کیفیت به زنبور عسلعشق یعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اینهمه دیوار باشعشق یعنی یک نگاه آشنا ؛ دیدن افتادگان زیر پازیر لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگین تبسم کاشتنعشق ، آزادی ، رهایی ، ایمنی ؛ عشق زیبایی ، زلالی ، روشنیعشق یعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق یعنی ماهی راهی شدهعشق یعنی آهویی آرام و رام ؛ عشق صیادی بدون تیر و دامعشق یعنی برگ روی ساقه ها ؛ عشق یعنی گل به روی شاخه هاعشق یعنی از بدی ها اجتناب ؛ بردن پروانه از لای کتاب در میان این همه غوغا و شر ؛ عشق یعنی کاهش رنج بشرای توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باشای دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل کرده باشعشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر ؛ واگذاری آب را بر تشنه ترعشق یعنی ساقی کوثر شدن ؛ بی پر و بی پیکر و بی سر شدنعشق یعنی خدمت بی منتی ؛ عشق یعنی طاعت بی جنتیگاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقامعشق را دیدی خودت را خاک کن ؛ سینه ات را در حضورش چاک کنعشق آمد خویش را گم کن عزیز ؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیزعشق یعنی مشکلی آسان کنی ؛ دردی از درمانده ای درمان کنیعشق یعنی خویشتن را گم کنی ؛ عشق یعنی خویش را گندم کنیعشق یعنی نان ده و از دین مپرس ؛ در مقام بخشش از آیین مپرسهرکسی او را خدایش جان دهد ؛ آدمی باید که او را نان دهددر تنور عاشقی سردی مکن ؛ در مقام عشق نامردی مکنلاف مردی میزنی مردانه باش ؛ در مسیر عاشقی افسانه باشدین نداری مردمی آزاده باش ؛ هرچه بالا میروی افتاده باشدر پناه دین ، دکانداری مکن ؛ چون به خلوت میروی کاری مکنعشق یعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آکنده از نور خداعشق یعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق یعنی بنده ی بی فرقه ایعشق یعنی آنچنان در نیستی ؛ تا که معشوقت نداند کیستی عشق یعنی ذهن زیباآفرین ؛ آسمانی کردن روی زمینعشق گوید مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غیرانگوری ولیهرکه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد یک راه بی بن بست شدکاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق بادهرکجا عشق آید و ساکن شود ؛ هرچه ناممکن بود ممکن شوددر جهان هر کار خوب وماندنیست ؛ رد پای عشق در او دیدنیستشعرهای خوب دیوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان" سالک " آری ، عشق رمزی در دل است ؛ شرح و وصف عشق کاری مشکل استعشق یعنی شور هستی در کلام ؛ عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام از اولین باری که این شعر را از روی دفتر خاطرات یکی از دوستانش نوشته بود هر وقت دلش می گرفت آنرا می خواند. دفتر را بست به ساعت موبایلش نگاه کرد نزدیک شب بود. اشتهایی به خوردن شام نداشت. سعی کرد خودش به تنهایی نمازش را بخواند و بعد خوابید .صبح فردا که از خواب بیدار شد مادر را کنار تخت خود دید و گفت: صبح بخیر. شما از کی اینجایین؟مادر: تازه اومدم ساعت خواب خانم .نگین: باور کنید خودمم از خوردن و خوابیدن و تلویزیون نگاه کردن و کتاب خوندن حسابی خسته شدم ولی چی کار کنم.مادر: آخه دختر جان تو چه جوری چشمت اون پله به اون بزرگی رو ندیدی؟نگین: نمیدونم. حالا شما برای چی اینجا نشسته بودین؟مادر: اومدم صبحونتو بخوری بعد کمکت کنم یه حمومم بری.نگین: قربون مامان مهربونم برم من.مادر: خوب حالا پاشو صبحونتو بخور الان سر و کله ی آرزو و مهوش پیدا میشه.نگین: نه بابا اونا که بعد از ظهر میان.مادر: یادم نمیاد گفته باشم قرار کی بیان؟نگین متوجه شد و سریع گفت: آخه چیزه خب سر صبح که نمیان نه؟مادر: باشه قبول نمیخواد بیشتر ماست مالیش کنی.نگین مشغول خوردن صبحانه شد و بعد به کمک مادر حمام کرد و طبق معمول مشغول تماشای تلویزیون شد. بعد از صرف ناهار چرت کوتاهی زد و حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که آرش و آرزو به همراه مادرشان برای عیادت از نگین آمدند. نگین پیراهن بلندی پوشیده بود شال بلندی را هم روی سرش بسته بود. چون مطمئن بود آرش هم برای عیادت وارد اتاق می شود. منتظر نشسته بود و چشم به در دوخته بود که صدای آرزو را شنید که می گفت: مامان جان تا شما چاق سلامتیاتونو بکنین من برم بالا و آرش که گفت :پس منم میام و صدای آن دو از پشت در اتاق شنیده میشد که آرزو میگفت: یعنی چی منم میام نگین سختشه حجاب داشته باشه. که نگین فوری از اتاق گفت: نه من راحتم تشریف بیارین تو.و آرش خنده ی فاتحانه ای زد و رو به آرزو گفت: بفرما.آن دو وارد اتاق شدند و بعد از مدتی مهوش هم به آنان پیوست. بعد از گذشت یک ساعت علی رغم اصرارهای مکرر نگین و مادرش که از آنها برای شام دعوت می کردند، آماده ی رفتن شدند.روزهای نگین همانطور تکراری سپری میشد. بعداز ظهر روز پنج شنبه آرش در پبامهایش از نگین خواست تا با یکدیگر تماس تلفنی داشته باشند. قرار بر این شد ساعت پنج آرش با نگین تماس بگیرد. نگین نیما را صدا کرد و از او خواست تا کمکش کند و تمام تلفنهای خانه را از پریز بکشد و فقط تلفن اتاق نگین وصل باشد. نگین از ساعت 4:30 مشتاقانه به تلفن خیره شده تا تماس برقرار شود. آن دو حدود یک ساعت با یکدیگر صحبت کردند بعد از پایان مکالمه شان نیما وارد اتاق شد در حالی که پمادی در دست داشت.نگین با تعجب به پمادی که در دستان نیما بود نگاه کرد وگفت: این چیه ؟ نیما: الان عرض می کنم خدمتتون. و بعد به سمت تلفن رفت و با گوشه ی تی شرتش تلفن را گرفت و گفت: برای این بدبخت فلک زدست ببین چقدر داغ شده واقعا تو صدای سوختم سوختمشو نشنیدی؟ نگین به شوخی نیما خندید و گفت: نوبت شمام میرسه آقا نیما فقط باید اینا رو همه رو بنویسم  که تلافیشو یادم باشه. نیما: من هنوز عقلمو نیاز دارم و نمیخوام حالا حالاها از دستش بدم. در همین موقع دوباره تلفن زنگ خورد و نیما گفت: بفرما هنوزم رضایت نداده بیا ببین دوباره چی کار داره حتما آرشه دیگه. نگین در حالی که می خندید گفت: حسود!و گوشی تلفن را برداشت و گفت: ای بابا بیا به داد من  برس که نیما منو تنهایی گیر آورده.که ناگهان خنده روی لبهایش خشک شد و در حالی که از خجالت قرمز شده بود لب زیرینش را به دندان گرفت و گفت: سلام آقای سبحانی، حال شما خوبه؟ خانواده ی محترم خوب هستن؟ و در همین موقع شلیک خنده ی نیما اتاق را پر کرد،  و نگین سعی میکرد که تمام حواسش را جمع صحبتهای آقای سبحانی کند، اما نمی توانست  چون هم از دست خودش عصبانی بود و هم خنده اش گرفته بود و خنده های نیما هم عصبی  ترش کرده بود، ولی با این حال سعی میکرد جواب هایش درست و حسابی باشد. سبحانی: از خانم غفوری شنیدم که دچار کسالت شدید. ان شاءالله که زیاد شدید نبوده باشه. نگین: ممنون شما لطف دارید خیلی چیز مهمی نیست خدا رو شکر بهترم. ممنون که تماس گرفتید. سبحانی: خواهش میکنم انجام وظیفه بود. خدمت خانواده سلام برسونید. نگین: سلامت باشید در ضمن وقتی من تلفن رو جواب دادم منتظر تماس خانم غفوری بودم و فکر کردم ایشون پشت خط هستند در هر صورت متاسفم. سبحانی: خواهش میکنم اختیار دارید خدانگهدار. نگین: شما هم خدمت خانواده سلام برسونید خدانگهدار. وقتی نگین تلفن را روی دستگاه گذاشت بی اختیار شروع به خندیدن کرد و نیما هم همراهیش میکرد که نیما گفت: خانم غفوری تازگیها چقدر صداشون کلفت شده. نگین: اصلا نمی فهمیدم اون چی داره میگه من چی میگم. آن شب هم به خیر و خوشی گذشت و نگین آسوده سر به بالشت گذاشت بی خبر از اینکه سرنوشت از فردا داستان جدیدی را برای او رغم خواهد زد. او صبح جمعه زودتر از معمول از خواب بیدار شد چون آن روز وقت دکتر داشت و بعد از یک هفته میخواست از اتاقش خارج شود و این خیلی برایش هیجان انگیز بود صبح که از خواب بیدار شد با کمک مادر استحمام کرد و لباس هایش را پوشید و و پدر به سمت مطب دکتر به راه افتادند. در راه نگین آنچنان با ذوق و شوق به خیابان و عابران در حال حرکت نگاه می کرد که مادروپدر هم متعجب به او نگاه می کردند چه برسد به عابران پیاده. مطب دکتر در طبقه ی دوم یک ساختمان پنج طبقه بود که نگین و پدر و مادر به وسیله ی آسانسور به طبقه ی دوم رفتند دکتر پس از معاینه ی نگین گفت خدا روشکر وضعیت پای نگین بهتر است و برای باز کردن گچ پایش باید سه شنبه به مطب دکتر برود. نگین با خوشحالی به خانه برگشت و گچ پایش را مانند بند اسارتی میدید که قرار است به زودی از آن رها شود. در راه بازگشت به خانه بودند که شماره ی ناشناسی مرتب با نگین تماس می گرفت و نگین چون شماره را نمی شناخت مرتب رد تماس را میزد و در جواب پیامهای شخص ناشناس که از او میخواست جواب تلفن را بدهد تنها به مزاحم نشید اکتفا میکرد، و شخص ناشناس هر بار جواب میداد باور کنید من مزاحم نیستم خواهش میکنم جواب منو بدین. ولی نگین آنقدر به او بی اعتنایی کرد تا به خیال نگین خسته شد. وقتی به خانه رسید لباس هایش را عوض کرد و بعد نازنین با او تماس گرفت و گفت: میخواهد به همراه ملیکا برای عیادت از او به منزلشان بیایند و به نگین گفته بود سامان هم همراه آنان است نگین تا قبل از این فقط یک بار سامان را در مراسم نامزدی نازنین دیده بود و مثل دفعه ی پیش که آرش به دیدن او می آمد پیراهن بلندی پوشید و شال بلندی را نیز دور سرش بست و با این تفاوت که این دفعه با وجود اینکه پیراهنش بلند بود اما چادری را روی پایش انداخت. ملیکا و نازنین به همراه سامان بعد از احوالپرسی وارد اتاق نگین شدند و سامان فقط پنج دقیقه در اتاق حضور داشت و بعد به همراه نیما به اتاق نیما رفت. آن دو در اولین دیدارشان حسابی با هم جور شده بودند. بعداز رفتن او ملیکا گفت: آخه دختره ی بی عقل حواست کجاست میدونی اگه پات شکسته بود بدبخت بودی. نگین خنده ی ریزی کرد و گفت: ولی بازم ارزششو داشت. ملیکا: چی ارزششو داشت؟ نگین: ای بابا تو که پرت پرتی عزیزم ما گفتیم حتما دوره ی دبیرستان که تموم بشه ملی ملنگ دبیرستان میشه ملی قشنگ ولی انگار اشتباه می کردیم. ملیکا: ببینم اون یکی پاتم اضافیه؟ نکنه خوردن خوابیدن خوش گذشته؟ هرسه تا ساعتی به خنده و شوخی مشغول بودند و وقتی نگین ماجرای تلفن سبحانی را برای آن دو تعریف کرد، نازنین آنقدر خندید که از چشمانش اشک روان شد. این دیدار دوستانه که برای آن سه دوست قدیمی به فاصله زمان کوتاهی گذشت تمام شد و نگین دوباره تنها در اتاق نشست و تلفن همراهش شروع به زنگ زدن کرد. نگین باز هم بی اعتنایی کرد ولی انگار تمام شدنی نبود و خسته شدنی هم در کار نبود، و نگین به ناچار جواب داد و صدای دختری را شنید که گفت: سلام نگین خانم! نگین که صدای دختر اصلا برایش آشنا نبود با تردید جواب داد : بله بفرمایید. -من مهسا هستم . نگین: خوشبختم ولی من هنوزم به جا نیاوردم. مهسا: حق دارید خب من هنوز من خودمو کامل معرفی نکردم من قبل از شما با آرش دوست  بودم. نگین: دوست؟!!! مهسا: بله و الانم می خوام شما رو ببینم و بیشتر شما رو با آرش و گذشتش آشنا کنم. نگین: خانم بزارید من یه چیزی رو برای شما معلوم کنم اینکه آرش قبلا چی کار میکرده و با کی دوست بوده اصلا برای من مهم نیست برای من مهم اینکه آرش به خاطر من همه چیز رو ترک کرده. صدای خنده ی دختر که در گوشید پیچید قلب نگین شروع به تپش کرد. آنقدر تند میزد که نگین فکر کرد امکان دارد قلبش بیرون بیافتد. انگار جواب دختر را حدس زده بود. دختر به لحنی تمسخر آمیز گفت: ترک کرده؟!! و دوباره شروع به خندیدن کرد. نگین که از خنده های دختر واقعا عصبانی شده بود با صدایی تقریبا فریاد گونه گفت: میشه بگی به چی میخندی؟ مهسا: به اینکه آرش تا یک ساعت پیش برای ترک خونه ی ما بود. نگین احساس کرد تشتی پر از آب سرد روی سرش خالی شد، دستانش یخ زد و دیگر صدای دختر را نمی شنید. دستش را روی قلبش گذاشت، انگار میخواست با فشاری که با دستش به آن وارد می کرد آن را آرام کند، اما فایده ای نداشت. با زحمت دهانش را باز کرد و با فریاد گفت: دروغ میگی خواهش می کنم بگو دروغ میگی، و اشکهایش بی اختیار روی گونه هایش سرازیر شد. مهسا: باور کنید منم خیلی دوست داشتم دروغ باشه ببینید من فقط با شما تماس گرفتم که دیگه کسی گرفتار این مار خوش خط و خال نشه کار آرش و اون دوست مسخرش پیام از این چیزا گذشته. منم که الان دارم این حرفها رو میزنم باور کنید برای همشون دلیل دارم حالام حاضرم حرفمو بهتون ثابت کنم من چهارشنبه با آرش قرار دارم، و آدرس را برای نگین گفت. نگین همانطور تلفن را در دستش گرفته بود و به دیوار مقابلش خیره شده بود و اشکهایش بی اختیار سرازیر میشد. با تکان هایی که نیما به شانه اش وارد کرد به خود آمد. نیما با نگرانی به نگین می گفت: تو رو خدا حرف بزن چرا رنگت انقدر پریده چی شده ؟ نویسنده اثر شهروز براری صیقلانی اداادامه در پارت سوم.    http://ShahroozbarariSeyghalani.blogfa.com

رمان نگین قسمت۲

رمان نگین پارت دوم .  .نویسنده اثر؛ شهروز براری صیقلانی پست بانک رمان نگین که صدای آرش را شنیده بود نمی دانست چه عکس العملی از خود نشان دهد. به همین دلیل ترجیح داد همان طور خونسرد روی مبل بنشیند در همین افکار بود که ناگهان با صدای آرش رشته ی افکارش پاره شد.آرش: اجازه هست؟نگین: اختیار دارید خونه ی شماست من اجازه بدم.آرش: نه خوشم اومد با ادب و فرهنگم هستی و بر روی مبل کنار نگین نشست.نگین: جای دیگه ای برای نشستن نبود؟آرش: آخه من به این قسمت خونمون خیلی علاقه دارم مخصوصا الان دیگه نمیتونم ازش دل بکنم.نگین: خوب اینم یکی از بد شانسیای منه.آرش: تو چرا همش میخوای حال منو بگیری اون از دیشب که از دست تو خوابم نبرد اینم از الان.نگین خود را به بی اطلاعی زد و با تعجب پرسید: از دست من؟!چرا؟!آرش: خوشم میاد خوب خودتو میزنی به اون راه. از من خوشگلتره؟نگین: کی؟آرش: بسه دیگه نگین خانم برا من فیلم بازی نکن من خودم باهاش حرف زدم.نگین: اگه منظورتون سیاوشه که باید بگم. . .آرش: پس اسم این رقیب سر سخت ما سیاوشه.نگین: بهتره شما پاتونو از زندگی من بکشین بیرون چون ما قرار ازدواج داریم. نگین خودش هم نمی دانست که چگونه می تواند به این راحتی دروغ بگوید.آرش: خوب تو با هر کی میخوای ازدواج کن من فقط .نگین حرف آرش را قطع کرد و با عصبانیت گفت: شما راجع به من چی فکر کردین؟!!در همین حال نیما وارد اتاق شد و گفت: فیلمش خیلی قشنگه آرش خان! فقط حیف که تلویزیون خاموشه نمی تونیم ببینیم.آرش که تازه متوجه خاموش بودن تلویزیون شده بود با دست پاچگی گفت: اون فیلم برای فردا شبه من اشتباه کردم.نیما: بعد الان داشتی چی کار میکردی؟آرش: داشتم راجع به دانشگاه با نگین خانم حرف می زدم آخه منو نگین خانم هم دانشگاهی شدیم.نیما: ااا جدا نگین تو چرا چیزی به من نگفتی؟نگین: آخه فکر نمی کردم مسئله ی مهمی باشه.نیما: چرا مهم نیست حداقل اینجوری خیال من راحت تره.نگین: از چه بابت ؟نیما: از بابت مزاحمی که می گفتی تو دانشگاه داری .قلب نگین به تپش افتاد دیگر نمی شنید که نیما چه می گوید، فقط ناگهان فکری در مغزش جرقه زد و گفت: آقا نیما قرار بود مسئله خواهر برادری باشه، نه؟نیما: ای بابا، آرش که از خودمونه. اون پسره که من دیشب باهاش حرف زدم هم تو دانشگاتونه دیگه نه.نگین: نیما اگه من دیگه چیزی به تو گفتم.نیما: فعلا مسئله مردونس آرش خان دیشب جات خالی یک آرتیس بازی در آوردیم.آرش که کم کم داشت شک می کرد گفت: مگه چی کار کردین؟نیما: هیچی بابا من به جای رفیق نگین با پسره حرف زدم.نگین دیگر از خجالت نمی توانست سرش را بلند کند.آرش به ناخود آگاه گفت: پس تو بودی !نیما: چی کی بود؟آرش: هیچی هیچی داشتی میگفتی.صدای مادر که نگین را برای کمک صدا می کرد انگار تیر روشنی در افکار پریشان نگین بود او از خدا خواسته به آشپزخانه رفت . وقتی نگین وارد آشپزخانه شد مادرش به سمت او برگشت وگفت: ای وای نگین چرا رنگت پریده؟نگین: هیچی فقط یه ذره سردرد دارم .مادر نگین: همش به خاطر اینه که این خانم دکتر ما همش سرش تو درس و کتابه .مهوش: خوش به حالت مریم جون به خدا من آرزو به دلم مونده که یک دفعه یه دونه کتاب دست آرش ببینم.مریم: خوب پسرن دیگه نیمام همین جوریه.مهوش: نگین جون شما با آرزو جان برو تو اتاق آرزو استراحت کنید.نگین: اخه من اصلا کمکتون نکردم تو سفره انداختن که نذاشتین کمکتون کنم حداقل بذارید تو ظرف شستن کمکتون کنم.آرزو: بابا تو کار نکرده عزیزی بیا بریم بالا. و دست نگین را گرفت نگین نیز از خدا خواسته ارزو را همراهی کرد زیرا اصلا حوصله ی کار کردن نداشت. فقط در این فکر بود که هر چه سریع تر مسئله را با نازنین در میان بگذارد.وارد اتاق آرزو شدند روی در و دیوار اتاق آرزو پر بود از اشکال نوتهای موسیقی .آرزو: خب اینم از اتاق من به نظرت چه جوریه البته می دونم به پای اتاق تو نمی رسه. ببخشید نگین جان اگه از نظر شما اشکالی نداره به جای دوم شخص جمع از دوم شخص مفرد استفاده کنم.نگین: اوه آرزو جون چقدر سخت می گیری راحت باش .درهمین موقع صدا در آمد و آرش وارد شد و گفت: بیاین تو پذیرایی بشینیم گفتم جوونا دور هم جمع شیم یه خورده به این نیما بخندیم.نیما: دست شما درد نکنه دیگه یعنی من انقدر خنده دارم.آرش: نه بابا انقدر که نه یه خورده بیشتر. بعد رو به دخترا کرد و گفت: خانم ها بالاخره افتخار میدین یا نه.آرزو: برو الان میایم.نگین متوجه این شد که آرش رفتارش نسبت به اول مهمانی خیلی عوض شده و خراب شدن نقشه هایش را زیر سر نیما می دانست. آرزو بلند شد و نگین نیز بلند شد و هر دو به همراه هم از اتاق بیرون آمدند.آرش و نیما روی کاناپه های راحتی در میان حال نشسته بودند که آرزو و نگین از اتاق خارج شدند. به محض ورود آرزو و نگین به حال آرش از جایش بلند شد وگفت: آق نیما پاشو اول خانم ها باید بشینن .نیما: حالت خوب نیستا اون برای ورود به جاییه که میگن اول خانم ها برن. تازه اونم واسه اینه که اگه خطری آقایونو تهدید می کرد اول سر خانمها بیاد.آرش: من این چیزا سرم نیست از بچه گی دارم به این آرزو خانم سواری میدم چرا چون دختره.آرزو: وظیفه ات بوده.آرش: نگین خانم خیلی ساکتن بابا مجلس زنونه مردونس راحت باشید خانم.نگین که خون خونش را می خورد و به شدت از دست آرش و بیشتر از دست نیما عصبانی بود گفت: اگه اومدن ما باعث دعوا شده خوب ما میریم تو اتاق و بعد گفت: نظر تو چیه آرزو جون؟که آرش فورا گفت: حالا که فکر میکنم می بینم نیما داره راست میگه و فکر میکنم این کارا مال قدیما بوده حالا که مرد و زن برابرند. حالام نیما رو بلند می کنیم و من تا 3 می شمارم همه با هم می شینیم .بعد که نیما بلند شد آرش گفت: خب حالا حواساتونو خوب جمع کنید که نابرابری به وجود نیاد، و برعکس شروع به شمردن کرد و با گفتن اولین شماره که 3 بود به سرعت نشست و زد زیر خنده.نیما: مسخره این کارا چی بود کردی تو امشب یه چیزیت میشه ها.آرش: آخ گفتی. و در حالی که سرش را تکان می داد به نگین نگاه کرد و نگین که خون خونش را می خورد به سرعت طوری بغل نیما نشست که نه او و نه آرش هیچ دیدی نسبت به یکدیگر نداشنتد.آرش: نگین خانم اونجا بغل شومینه گرمتون میشه مخصوصا این جوری که شما خودتونو بسته بندی کردین یه ربع دیگه بشینین پخته شدین.نگین با دست به پهلوی نیما زد و گفت: غیرتت منو کشته خیر سرت داداشمی.نیما: غیرت برای کی؟نگین: بغل دستیت.نیما: اون که بابا جان از مخ آزاده بذار راحت باشه.آرش: دست شما درد نکنه مرسی آقا نیما.نیما: نوش جان خواهش آرش خان. خوب چه خبر از دانشگاه؟! خوش میگذره؟!آرش در حالی که بلند شد و در مقابل نگین نشست گفت: معلومه که خوش میگذره چرا که نه.نگین: شما که گرمتون بود.آرش: چه عجب!! بالاخره شما هم وارد بحث شدین راستش برای هم دردی با شما اومدم این ور.آرزو: وای میدونی الان بغل این آتیش گرم چی حال میده؟آرش: چهار تا سیب زمینی. البته قبلش باید چوب مامانو قایم کنید.با این شوخی آرش حتی نگین هم خندید و آرش که از خنده ی نگین خوشش آمده بود گفت:تازه اینکه چیزی نسیت خدا رو چه دیدی شایدم ما جای سیب زمینی تو شومینه باشیم.آرزو: خب بابا بسه نمک دون نه منظورم این که اگه بری ویالونتو بیاری بزنی خیلی خوب میشه.آرش: اِاِ جدا رودر وایستی نکنا می خوای بعدشم براتون برقصم.نیما: مگه بده دل 4 تا جوونم شاد میشه.نگین فکر نمی کرد که قیافه ی آرش به این کارهای هنری و کلاسیک بخوره برای همین ناگهان به طوری که خودش هم نفهید چطور بلند گفت: مگه بلده؟آرزو که فکر میکرد روی صحبت نگین با اوست گفت: بله تازه کجاشو دیدی؟!!آرش از اینکه بالاخره نگین از صحبت کردن رسمی در آمده بود گفت: یعنی قیافم اینقدر در به داغونه؟نگین: نه به خدا منظور بدی نداشتم.آرش: بسه دیگه نمی خواد ماست مالیش کنی الان که آوردم و برات زدم می فهمی.و بعد به سوی اتاق رفت و ویالونش را آورد و موسیقی ملایمی را شروع به نواختن کرد. نگین واقعا تعجب کرده بود آرش خیلی زیبا ویالون می زد و نگین سرتا پا گوش شده بود و با تمام وجود گوش می داد نمی دانست چرا با اینکه بسیار از دست آرش و نیما عصبانی بود اما دلش نمی خواست آرش ویالون را زمین بگذارد. برای همین چشمهایش را بست تا برای شنیدن تمرکز بیشتری داشته باشد پس از تمام شدن موسیقی نگین شروع به دست زدن برای آرش کرد و آرزو و نیما را هم مجبور به دست زدن کرد.آرش هم که از این عکس العمل نگین خوشش آمده بود برای خود شیرینی گفت: دیگه ببخشید اگه بد بود.نگین: نه واقعا عالی بود.خیلی قشنگ میزنید.آرش: مرسی فکر نمی کردم انقدر خوشتون بیاد.نگین که فهمید زیاده روی کرده است بهتر دید موضوع صحبت را عوض کند برای همین گفت: ولی فکر می کنم صدای بارون قشنگتر باشه اگه اجازه بدین گوش کنیم.نیما که انگار داغ دلش تازه شده بود گفت: بله دیگه دارم به حرفای آرش میرسم دخترا تا بارون میاد میگن وای خدا ما عاشق بوی بارونیم صداشو که دیگه نگو وای نمیدونی که چه کیفی داره وقتی زیر بارون راه میری. ولی پاش که برسه میگن وای ما و بارون؟!آرش: انگار خیلی دلت پره ها نیما: آره بابا این خواهر دست گل ما بعداز ظهر که داشته از دانشگاه برمیگشته پنچر می کنه و زنگ میزنه به من بدبخت منو دوستم هم رفتیم دنبالشون و تازه نگین خانم می گفت تا پنچری شو نگرفتی خونه نمیای ها.آرش تازه فهمید آن ماشینی که بعدازظهر به دنبال نگین و نازنین رفته بود ماشین دوست نیما بوده نه نامزد نازنین.آرزو: من بگم چطوره تو این شب بارونی یه مشاعره هم راه بندازیم.آرش: آفرین بالاخره کله ی توام کار کردها من که پایه ام.آرزو: یعنی چی بالاخره کله ی توام کار کرد؟آرش در حالی که مثلا ترسیده بود بود با من من گفت: یعنی همیشه فکرای خوب خوب به ذهن تو میاد.آرزو: آهان این شد.نگین و نیما هم موافقت خودشان را اعلام کردند و آرزو مشاعره را شروع کرد.آرزو:شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است / روز ستاره تا سحرتیره به آه کردن است آرش:تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم/ مگذارید که بی باده سرآید نفسمنگین:مستان خرابات ، زخود بی خبرند/ جمع اند و زبوی گل ، پراکنده ترندنیما:دوستی شد دشمن جان وتنم/ خوی گرمم گشت برق خرمنمآرزو:مارا چو گردباد ، ز راحت نصیب نیست/ راحت کجا و خاطر نا آرمیده ییآرش:متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان/ حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن استنگین:تو مگر کاری نداری جز از این/ که می پیچی به پایه من چو مارنیما:رفتی اما دلتو باز، توی دستام جا گذاشتی / وقتی هیچ گلی نخندید، توی جاده پا گذاشتی آرزو:یک عمر وفا کردم و عمری به جفا / بر گور صداقت و وفا می گریمآرش:من آن بلبل نغمه خوان توام/ که با صد زبان هم زبان توامنگین:من شناسم آه آتشناک را/ بانگ مستان گریبان چاک رابعد از شعر نگین پدر و مادر نیما و نگین که قصد رفتن کرده بودند نگین و نیما را نیز برای رفتن صدا کردند.آرش: اه، حیف شد تازه داشت کیف میداد.نیما: ان شاءالله دفعه ی دیگه .و بعد از حاضر شدن نگین، جوان ها به طبقه ی پایین آمدند و پس از خداحافظی مفصلی نگین و خانواده اش راهی خانه شدند. پس از رفتن آنها آرش که خیالش از بابت نگین راحت شده بود بعد از گفتن شب بخیر به بقیه به اتاقش رفت تا پس از یک روز پر تلاطم خواب راحتی داشته باشد.نگین نیز در حال تحلیل حوادث امشب بود؛ زیرا همه ی نقشه هایش بدون آمادگی قبلی و خیلی ناگهانی نقش بر آب شده بود. او حالا نمی دانست برای در رفتن از دست آرش باید چه شیوه ای را به کار گیرد خصوصا حالا که فهمیده بود قصد آرش از برقراری رابطه ازدواج نیست.صبح روز بعد نگین با زنگ تلفن همراهش از خواب بیدار شد ولی تا به خود امد که به تلفن جواب بدهد تماس قطع شد به شماره نگاه کرد اما شماره را نشناخت و همانطور که داشت به صاحب شماره بد و بیراه میگفت که اورا از خواب بیدار کرده است به ساعت نگاه کرد حدود 6:30 دقیقه بود با خود گفت: یه امروز که کلاس نداریم هم این مردم آزارا نمی زارن بخوابیم.پتو را روی سرش کشید و سعی کرد تا دوباره بخوابد اما خوابش نمی برد برای همین بلند شد و پس از گرفتن دوش آب سرد خواب کاملا از سرش پرید و با خود گفت من که خوابم نمی بره بذار بقیه رو هم بیدار کنم. و بلافاصله شماره گوشی نازنین را گرفت. نازنین حوصله ی جواب دادن به گوشی را نداشت با خود گفت: هر کی هست بذار انقدر زنگ بزنه تا جونش درآد.اما نگین ول کن نبود آنقدر شماره را گرفت تا بالاخره نازنین با آن صدای خواب آلودش گفت: بله مردم ازار.نگین: هه هه هه خواب بودی.نازنین: هه هه و زهرمار تو خواب نداری سر صبحی مردم آزاری میکنی مردم آزار.نگین: نه دیگه حوصلم سر رفته بود دنبال تفریحات سالم بودم گفتم یه زنگ بزنم با هم بریم دنبالش. نازنین: سرصبحی خوشیا خجسته. نگین: اِاِاِ جدا از پشت تلفنم معلوم میشه.نازنین: خیلی بی مزه ایا !! میدونستی؟نگین: پس یادم باشه از این به بعد صبحا بهت زنگ بزنم تا بیشتر حقایقو برام آشکار کنی.نازنین: حالا چی کار داری؟نگین: هیچی گفتم که دنبال تفریحات سالمم.نازنین: حیف که حسش نیست وگرنه همچین تفریحات سالمی بهت نشون میدادم که فکت بخوره زمین. ناگهان نگین با صدایی جدی گفت: نه واقعا کارت دارم.نازنین: چی شدی نگرانم کردی خواب از سرم پرید بگو ببینم چی شده.نگین: تا حالا شده که . . . آخه نمیدونم چه جوری بگم.نازنین: جون به سرم کردی بگو دیگه.نگین: مطمئن باشم که قشنگ بیداری و دری وری بارم نمی کنی.نازنین: آره دیگه بگو.نگین: تا حالا شده که بتونی در عرض که 5 دقیقه خوابو از سر یکی بپرونی.نازنین: دارم برا شما خانم رکورد شکن.نگین: خوب دیگه چطوری؟در همین موقع بود که نگین صدای بوق پشت خطی را از گوشی خودش شنید. برای همین نازنین گفت: نازی جان پشت خطی دارم. بعدا بهت زنگ میزنم، فعلا کاری نداری؟نازنین: سر صبحی حتما یه دیوونه ی دیگست مثل تو. نه کاری ندارم فعلا خداحافظ.نگین به شماره ی پشت خطی نگاه کرد ولی آنرا نشناخت آخه آن شماره همانی بود که صبح به او زنگ زده بود و از خواب بیدارش کرده بود. برای همین تلفن را وصل کرد اما حرفی نزد. این شیوه را از نازنین یاد گرفته بود که تلفن را وصل کند ولی حرف نزند تا طرف مقابل حرف بزند و اگر صدا را می شناخت صحبت کند. به قول نازنین یه دختر خانم با شخصیت نمیذاره همه صداشو بشنون. پس از وصل کردن تلفن صدایی را شنید که گفت: آرش بیا بیا برداشت. و بعد صدای آرش که گفت: سلام. ولی نگین بازم حرفی نزد.آرش گفت: الو نگین. انگار قطع شد. و پس از گفتن این حرف تلفن را قطع کرد و نگین را با دریایی از فکر و خیال رها کرد.نگین پس از قطع کردن ارتباط، تلفن همراهش را به روی تخت پرتاب کرد. نمی دانست چه کار کند آرش را یک مزاحم واقعی می دانست سرش را به سمت بالا گرفت خدایا این بابامو دوستش که 20سال از هم خبر نداشتند آخه چرا اینجوری شد؟! من چی کار کنم؟ چه جوری از دست این دیوونه در برم؟ فکر می کنم این بشر اصلا عقل تو سرش نباشه، به آبروی من فکر نمی کنه انگار واقعا کمر به بد بخت کردن من بسته ، ایکاش الان از خواب بیدار می شدم می دیدم همش خواب بوده، اصلا همش تقصیر این نیما روانیه، یکی نبود دیشب به این پسره بگه آقا نیما آرش بعد از دوبار دید و بازدید از خود شد که همه چی رو بهش گفتی و تازه گفتی خیالم راحتر شد، آرهآره خیالت راحت شد و منو بد بخت کردی وای خدا چی کارکنم؟ناگهان صدای مادرش را شنید که در را باز کرد وگفت: وا !! تو بیداری و هیچی نمیگی دو ساعته دارم صدات میکنم.نگین تازه به خودش آمد و گفت: چی مامان؟مریم: حالت خوبه 2 ساعته دارم صدات میکنم میگم بیا صبحونه کجایی؟نگین: تو اتاقم.مریم: جدا؟!! من فکر کردم تو آشپزخونه ای پاشو بیا خوش مزه بازیم بسه. و در را بستو رفت. ولی نگین شوخی نکرده بود یعنی در حالی نبود که حوصله ی شوخی را داشته باشد.سررسید خاطراتش را از درون قفسه کتابهایش برداشت و در آن نوشت:چهارشنبه 23/2/89امروز از صبح شروع شد خدا خودش بقیه اشو بخیر کنه چی کار کنم؟ سوال جالبیه!! تا حالا پیش نیومده بود که فکر کردن به جواب این سوال انقدر سخت و جوابش انقدر دست نیافتنی باشه. نمیدونم این چه حسیه که داره دیوونه ام میکنه ازش متنفرم و دلم می خواد حالشو بگیرم اما نمیتونم، چرا، خودمم نمی دونم.و با صدای مادر که دو باره از آشپزخانه نگین را صدا می کرد دفتر را بست و آن را بین کتاب ها قرار داد و و گوشی موبایش را در جیب شلوارش گذاشت و به پایین رفت. وارد آشپزخانه شد میز صبحانه پر بود از انواع خوردنی ها با این وجود نیما در یخچال دنبال خوراکی می گشت و طبق معمول غر میزد: هیچ وقتهیچی تو این خونه واسه خوردن پیدا نمیشه، و بعد به سمت نگین برگشت وگفت :بَه قیافه رو، انگار یه تریلی چرخ از رو صورتت رد شده .نگین که اصلا حوصله ی سر و کله زدن با نیما را نداشت سلام و صبح بخیری به همه گفت و سر میز صبحانه نشست یه تکه نان برداشت پنیر را روی آن گذاشت و تا خواست لقمه را در دهانش بگذارد نیما لقمه را قاپید و خورد ونیما توقع داشت با این کارش نگین مثل همیشه در لقمه ی بعدی فلفل بریزد و آنرا به زور در دهان نیما بگزارد اما نگین هیچ عکس العملی نشان نداد و مشغول درست کردن لقمه ی بعدی شد. نیما دوباره در یخچال را باز کرد وگفت: بله حدسم درست بود نگین خانم همه ی ماستا رو خورده و با این شوخی او مادر وپدر خندیدند. اما نگین که در فضای دیگری سیر میکرد اصلا متوجه شوخی نیما نشد ونیما که واقعا شوکه شده بود گفت: نگین خودتی یا روحته ؟در همین موقع تلفن همراه نگین شروع به زنگ زدن کرد که نگین یهو آنچنان از جایش پرید که چای روی پایش ریخت. نیما گفت: پس بگو منتظر تلفن بودی طبق معمول قراره راجع به وقایع 2 ثانیه ی قبل با نازنین صحبت کنی!!نگین اصلا به نیما توجهی نکرد و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت گوشی را از جیبش بیرون آورد و دوباره آن شماره ی ناشناس را دید سریع رد تماس را زد و بلافاصله برایش پیام آمد:مجبورم نکن به خونتون زنگ بزنم من دیوونه تر از این حرفام.نگین هم برایش پیام زد:اون که مصلمه و لی منم عاقلتر از این حرفام که جواب تلفن تو رو بدم.و 5دقیقه بعد از ارسال پیام تلفن خانه به صدا در آمد نگین با آنکه خون خونش را می خورد قیافه ی خونسردی به خود گرفت و وارد آشپزخانه شد نیما گفت: کجا؟ کجا؟ بدو تلفنو جواب بده که خودشو کشت.نگین به اجبار تلفن را برداشت و گفت: بله .آرش: دیدی زنگ زدم خونتون.نگین: سلام آقای سهرابی خانواده خوب هستن؟آرش: حال خودمو نپرسیدی.نگین آرام گفت: چون اصلا برام مهم نیست.آرش؟ تند نرو، بد میبینیا.نگین: بله نیما خونست گوشی حضورتون. و بعد گفت: نیما آقا آرش تلفن.آرش: انگار اشتباه شده من نیما کار دارم.نیما: چی آرش ؟!آرش: هان هیچی سلام.تا بعد از ظهر خبری از مزاحم نبود برای همین حال نگین نسبتا بهتر بود.بعد از ظهر نگین پس از پوشیدن لباس برای رفتن به کافی شاپ و دیدن ملیکا به دنبال نازنین رفت. همین که نازنین سوار ماشین شد گفت: کجا بودی پس؟ 2 ساعته منتظرم قرمزی دماغم رنگ شالم شد .نگین : تا حاضر شم طول کشید دیگه.نازنین: چته؟ دمغی، بابا میخوایم بریم دوستمونو بعد 2سال ببینیم.نگین: میدونم بابا مگه یه سری آدمیزاد برای آدم اعصاب میزارن؟نازنین: دوباره چی شده؟نگین: آرش.نازنین: اَه خیلی به این یارو رو دادیا.نگین: دیوونه است داره منم دیوونه میکنه.نازنین: میگی چی شده یا نه؟نگین: از صبح برام اعصاب نذاشته همش زنگ میزنه به گوشیم مزاحم میشه، بهشم که محل ندادم زنگ زد خونه.نازنین: زنگ زد خونه؟ عجب بچه پررویی ها !! اصلا مگه تو اون دفعه با کلی آرتیس بازی دکش نکردی؟نگین: میگن داداش خنگم نعمته همینه. نیما خان با لودگی تمام دیشب همه چیرو لو داد .و بعد جریان شب گذشته را برای نازنین تعریف کرد.نازنین: به نیما نمی خوره انقدر داغون باشه.نگین: حالا که هست وحسابیم کار دستم داده.نازنین: حالا میخوای چی کار کنی.نگین: چه می دونم .نازنین: فکر خوبیه حتما عملی میشه.نگین ماشین را پارک کرد و به همراه نازنین به طرف کافی شاپ حرکت سر میزی که با ملیکا قرار گذاشته بودن نشستند و بعد از 5 دقیقه انتظار بالاخره ملیکا آمد. آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند و بعد از چاق سلامتی طولانی سفارش 3بستنی میوه ای دادند ملیکا دختری نسبتا چاق و نمکی بود پوستی گندمگون داشت و دماغی به شکل یک کوفته قلقلی ولی چشمانی نافذ و گیرا داشت.ملیکا: خوب دیگه چطورین چه خبرا درس مرس چی میخونین .نگین: من دارم روانشناسی می خونم.نازنین: منم که حقوق، خبر که داری.ملیکا:آره راستی خودت بهم گفته بودی خوبه خوبه از تشکیل خانواده و زندگی آینده و بادابادا مبارک بادا چه خبر؟نازنین: بله بله، سامان، میشناسیش دیگه.ملیکا: آره آره یادم اومد پسر عموت بالاخره بهم رسیدید.تو چی نگین ؟نگین: نوچ بابا چقدر سوال میپرسی حالا نوبت ماست.ملیکا: هنوز بستنی نخورده میخوای سفارش ماست بدی.هر سه خندیدند که صدای تلفن همراه نگین بلند شد.نگین: آخ آخ حتما مامانمه یادم رفت بهش زنگ بزنم بگم رسیدیم.با سرعت گوشی را بیرون آورد و بدون نگاه کردن به شماره آن را وصل کرد و گفت: جانم.آرش: جانت بی بلا منتظر تلفن بودی؟نگین: بازم شما؟!!!!!!!!!آرش: تو ذوقم نزن دیگه.نازنین گفت:آرشه؟ و نگین با سر تایید کردنازنین: گوشیو بده ببینم.نازنین: ببین آقای به ظاهر محترم دفعه ی دیگه مزاحم دوست من بشی با من طرفی من مثل نگین مظلوم نیستم بلدم باهات چی کار کنم . و بعد تلفن رو قطع کرد و گفت: خنده هم به ما نیومده .ملیکا: تو که گفتی خبری نیست.آرش کیه.نازنین: یک فرد انسان نما.نگین: یه دیوونه ی به تمام معنا.نازنین: و یک احمق روانی.ملیکا: با این تعریفایی که ازش میکنید باید خیلی آنتیک باشه نه.نگین پوز خندی زد و گفت: بیشتر از خیلی، یه مزاحم داغون.ملیکا: آهان حالا دو زاریم افتاد، مزاحم، خوب یه چند وقتی بهش محل نده خودش خسته میشه.نگین: آخه نمیشه.ملیکا: آخه نمیشه و کوفته قلقلی پس خودتم گیری !نگین: وا مگه دیوونم .پسر دوست بابامه.ملیکا: احسنت.نازنین: احسنت و کوفت میبینی این بد بخت اعصاب نداره هی سر به سرش میزاری.ملیکا: خوب یکیتون مثل آدم حرف بزنه ببینم قضیه از چه قراره.نگین همه ی جریان را به طور خلاصه برای ملیکا تعریف کرد ودر آخر گفت خوب حالا تو جای من بودی چی کار میکردی؟ملیکا: 2تا میزدم تو سر خودم که دارم این موقعیت خوبو از دست میدم خیلی دوست دارم ببینمش.نازنین: همچین تحفه ایم نیست.ملیکا: پس حتما تحفه ست .و دوباره گوشی زنگ خورد نازنین گفت:گوشی رو بده من ببینم چی میگه. و گوشی را گرفت ولی شماره ی خونه را دید و رو به نگین گفت این دفعه واقعا مامانته بیا وگرنه الان کل تهرونو خبر میکنه. نگین گوشی را گرفت و چون می دانست صحبتشان زیاد طول می کشد به بیرون از کافی شاپ رفت.ملیکا به نازنین گفت: آخه طفلی خیلی سخته اونم با این عقاید و روحیات نگین .نازنین: آره بابا بد بخت واقعا بد شانسه میدونی پسره کیه.ملیکا: میشناسمش؟نازنین: آره بابا همون دیوونه که هر روز می افتاد دنبال نگین.ملیکا کمی فکر کرد و گفت: جدی؟!! این چیزایی که تعریف می کنید اصلا به اون قیافه نمی خوره.نازنین: بله چون کلا به صورت 360درجه تغییر کرده.ملیکا: جدا پس باید دیدنی باشه.در این موقع نگین سر میز آمد و گفت: آره خیلیم دیدنیه پاشین بریم دیر شد.ملیکا همانجا با آن دو خداحافظی کرد و رفت. نازنین در راه مشغول نصیحت کردن نگین بود،که اگر زنگ زد اصلا جواب نده اگرم به خونه زنگ بزنه که جرات حرف اضافه نداره نترس اصلا هر چی شد با من.نگین: خوب مادر بزرگ.نازنین د رحال پیاده شدن گفت:خیالم راحت باشه دیگه.نگین: مطمئن مطمئن .نگین بعد از پارک کردن ماشین در پارکینگ گوشی موبایلش را خاموش کرد و بعداز سلام به همه برای تعویض لباس به اتاقش رفت. بعد از عوض کردن لباسهایش یکی از کتابهایش را از کتابخانه اش بیرون آورد تا با خواندن آن حواسش پرت شود که همراه با کتاب متن کوچکی که قبلا از جایی یادداشت کرده بود از میان کتاب بیرون افتاد آنرا برداشت و با خواندن آن به فکری عمیق فرو رفت. متن نوشته این بود:حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما خوش آن روزی که در یابیم جادوی حضور یکدیگر را.سوالهای زیادی به ذهنش هجوم آورد که چرا من آنروز این متن را نوشتم یا چرا الان باید این متن را پیدا کنم یا کتاب را باز کرد ولی نمی توانست حواسش را روی متن کتاب متمرکز کند فقط چشمانش از روی نوشته ها میگذشت. تمام حواسش پیش آن متن بود و خودش هم نمی دانست چرا ولی در ذهنش آن متن را به آرش نسبت داده بود و دوباره هجوم سوالات، حضور آرش برای تکامل من است یا عذابم ؟ آزمایشی است از جانب خدا؟ یاکتاب را بست ،تلفن همراهش را روشن کرد و بلافاصله 4 پیام کوتاه دریافت کرد.ناشناس: آخه تو چرا با من اینجوری میکنی چرا انقدر اذیتم میکنی .ناشناس: امیدوارم از حرفای قبلیم ناراحت نشده باشی باور کن از هیچ کدومشون منظوری نداشتم من از اون دسته آدمهام که معمولا بعد از حرف زدن به حرفی که زدن فکر میکنن در هر صورت اگه حرف نا مربوطی زدم معذرت می خوام.ناشناس- یعنی دیگه لایق مزاحم نشو هم نیستم.نازنین- دختره ی پررو توکه دوباره گوشیتو روشن کردی خودتم تنت میخواره ها نگی نگفتی.نگین دوباره و دوباره پیامهای شماره ی ناشناس را خواند در قلبش دیگر آن احساس تنفر را نسبت به آرش نداشت. نمی دانست این احساس چرا به وجود آمد ولی دیگر به اون شدت از آرش بدش نمی آمد. یا حداقل از او متنفر نبود شاید هم کمیولی اصلا این روش آرش را برای ابراز علاقه مناسب نمی دید.بنابراین تصمیم گرفت کمی بیشتر در مورد آرش فکر کند و کمی هم در برخوردش با او ملایمت بیشتری نشان دهد .به طبقه پایین رفت ولی متوجه قطع شدن حرف پدر و مادرش شد ولی به روی خودش نیاورد و به آشپزخانه رفت و دوباره حرف پدر و مادرش شروع شد فضولیش گل کرد و یهو دوید تو پذیرایی و مادرش در حال گفتن حالا چی کار کنم بود. نگین گفت: به من بگین چی شده راهنماییتون میکنم ؟مادر: دوباره تو مچ گرفتی؟نگین: اختیار دارید نگین مچ گیر معروفه همه برا امضا دنبال منن بعد مامانم جدیم نمیگیره همین میشه فرار مغزا.نیما: اوه اوه مگه چه کار شاقی کردی که انقدر خودتو جدی گرفتی.منم میدونم چه خبره فقط تو نمیدونی حالا برو کشکتو بساب عزیزم.نگین: مامان نیمام میدونه ؟مادر: بابا چیز خواستی نیست فقط فقط.نیما: مامان چقدر کشش میدی آقای سبحانی به همراه خانواده آخر این هفته برای خواستگاری تشریف میارن.نگین احساس کرد از خجالت قرمز شده برای همین سرش را پایین انداخت و گفت: مامان میشه بیاین تو اتاق کارتون دارم.نیما: اگه می دونستم انقدر ساکت میشی سریع تر میگفتم.پدر که متوجه خجالت نگین شده بود گفت: بسه دیگه نیما.مادر بلند شد وبه همراه نگین به اتاقش رفت.نگین: مامان این نیما کی میخواد بزرگ شه کی میخواد بفهمه که جلوی بابا نباید از این حرفا بزنه.مادر: مگه چی گفت که تو اینجوری میکنی.نگین: نمی دونم چرا ولی خوب خجالت میکشم دیگه.مادر: می فهمم خصوصیت همه ی دختراست.نگین: حالا درست میگه؟مادر: آره.نگین: مامان بدون هماهنگی.مادر: ای بابا تو چرا انقدر سخت میگیری برای هر دختری تو این سن و سال خواستگارمیاد. می دونستم اگه به تو بگم میگی لازم نکرده بیان الانم کار خلاف که نکرده بنده خدا می خواد بیاد خواستگاری.نگین: حالا نمیشه قرار و بندازین عقب.مادر: نه عزیزم ما به خاطر اینا قرار که قرار بود با آقای سهرابی اینا بریم بیرون رو لغو کردم .نگین با خودش گفت: پس حتما آرش هم می فهمه و به ناگاه بلند گفت: خدا به داد آقای سبحانی برسه.مادر: دوباره که شروع کردی میخوای چی کارش کنی بنده خدارو.نگین: هیچی مامان فقط بلند فکر کردم همین.مادر: برای خودت دردسر درست نکن بزار پسره بیاد ببینش باهاش حرف بزن فوقش نخواستی بگو نه زوری که نیست عزیزم.نگین: چشم ایندفعه هم به خاطر شما ولی لطفا دیگه بدون هماهنگی از این کارا نکنین.مادر از اتاق بیرون رفت و نگین را با دریایی از فکر و خیال تنها گذاشت نگین دفتر چه ی خاطراتش را بیرون آورد و نوشت:باید اسم امروز رو بزارم روز پر دردسر آخه هر خبر داغونی که بود امروز دریافت کردم هم از قلبم هم از اطرافیانم اون از حرفهای آرش اون از خبر دست اول نیما و اون از احساس عجیبی که نسبت به آرش پیدا کردم که نمیدونم خوبه یا بد وای خدایا فقط تو فقط تویی که میدونی تو دلم چه خبره پس کمکم کن.دفتر را بست و سر جایش گذاشت گوشی موبایلش را برداشت و بازم پیام جدید.ناشناس: همین که دیگه گوشیتو خاموش نکردی خیلی بهم لطف کردی خیلی ممنونم ولی یه خواهش به حرفای دیشبم اصلا فکر نکن. باور کن اونم از اون دسته حرفایی بود که بعد از گفتنشون خیلی خودمو سرزنش کردم .نگین سعی کرد حرفای دیشب آرش را به خاطر آورد: تو با هرکی میخوای ازدواج کن من فقط.نه انگار واقعا نباید بهشون فکر می کرد. پیام بعدی را باز کرد.ناشناس: باور کن من تا حالا به هیچ دختری انقدر التماس نکردم.اذیتم نکن.نگین ناگهان مثل یک گلوله ی آتش شد.یعنی این پیامها قبل از من به دخترای دیگم زده شده ؟گوشی را روی تخت پرت کرد خیلی آشقته بود نمی دانست چرا این مسئله انقدر برایش مهم شده چشمانش را بست و سه نفس عمیق کشید با خودش گفت: نگین مگه دیوونه شدی؟ تو مگه این جور پسرا رو نمی شناسی ؟نگین گولشو نخوری. نگین تو یه دختر پانزده ، شانزده ساله نیستی که با چهار تا حرف الکی خام شی. نگین داری چی کار میکنی؟ اصلا برای تو چه اهمیتی داره که این پیامها به دخترای دیگه ایم ارسال شده باشه یا نه؟ مگه اصلا آرش برای تو مهمه؟ تو الان باید به فکر خواستگاری آقای سبحانی باشی. اگه آرشم واقعا قصد بدی نداشت مادرشو می فرستاد جلو نه اینکه با این بچه بازیا جلب توجه کنه یا به قول خودش ابراز احساسات، نگین به خودت قول بده دیگه بهش فکر نکنی، قول بده پیاماشو پاک کنی و دوباره به عنوان پسردوست بابات یا شایدم یه مزاحم بهش نگاه کنی، نگین به خودت قول بده.نگین بلافاصله تلفن همراهش را برداشت و تمام پیام های دریافتی از طرف آرش را پاک کرد. گوشی را روی حالت بی صدا قرار داد و آن را جلوی آینه گذاشت روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت. داشت به آخر هفته فکر می کرد که ناگهان یادش افتاد امروز چهار شنبه است با خودش گفت وای یعنی آقای سبحانی فردا شب میاد آخ فردا دانشگام که کلاس دارم دوباره باید آرشو ببینم ولی خدا رو شکر فردا کلاس مشترک نداریم. مادر، نگین را برای شام صدا کرد اما نگین گفت: میلی به شام ندارد و خسته است و برای فرار از فکر و خیالهای تکراری چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد.صبح فردا طبق معمول با ساعت گوشی از خواب بیدار شد صدای گوشی راقطع کرد و اصلا به پیامهای دریافتی توجهی نکرد طبق معمول برای سر حال شدن به حمام رفت و پس از پوشیدن لباس برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین رفت نیما کلاسش دیرتر شروع می شد و هنوز خواب بود ولی پدر و مادر مشغول صبحانه خوردن بودند. نگین هم که از صبح سعی کرده بود دیگر نسبت به آن قضیه فکر نکند و بیشتر مراقب برخورد و جوابهایش باشد، بعد از صبحانه خوردن با پدر و مادرش خداحافظی کرد و بعد از بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به سمت دانشگاه حرکت کرد در راه با خود گفت: نازنین هم که امروز کلاس نداره باید تنها تا دانشگاه برم فقط خدا کنه مشکلی پیش نیاد.و همچنین خدا را شکر میکرد که از صبح به جز پیامی که از نازنین دریافت کرده بود که نازنین به او سفارش کرده بود که بیشتر حواسش را جمع کند پیام دیگری دریافت نکرده بود ماشین را جای همیشگی پارک کرد و به سمت دانشگاه رفت. هوا خیلی سرد بود به همین دلیل برای خرید یک نوشیدنی گرم به سمت بوفه ی دانشگاه حرکت کرد و پس از خرید یک قهوه آقای سبحانی را دید .سبحانی: سلام خانم سپهری، حالتون خوبه؟ خانواده محترم خوب هستن؟نگین: ممنون بفرمایید کاری داشتید آقای سبحانی؟سبحانی: فقط . مادرتون راجع به امشب با شما صحبت کردند.نگین سرش را پایین انداخت و گفت: بله در جریان هستم.سبحانی که انگار پر در آورده بود گفت: بله بله پس شب می بینمتون و همین طور عقب عقب شروع به رفتن کرد که به آرش برخورد کرد .آرش: حواستون کجاست آقای سبحانی مراقب باشید.سبحانی: بله بله با اجازه. و رفت.آرش: سلام.نگین: سلام.آرش: حالت خوبه؟نگین: ممنون بفرمایید کاری داشتید آقای سهرابی؟آرش: همین کارات حرصم میده آقای سهرابی یعنی چی؟ اسم من آرشه. من اونجوری راحت ترم.نگین: ولی من فقط راحتی خودم برام مهمه .کلاسم هم شروع شد من دیگه باید برم.آرش: باشه شب میبینمت.نگین با خودش فکر کرد پس هنوز نمی دونه خدا رو شکر. نگین پس از اتمام کلاسش دوباره آرش را دید ولی هیچ مکالمه ای نکرد. نگین پس از سوار شدن ماشین با سرعت به سمت خانه حرکت کرد چون به نظر خودش خیلی کار داشت حدود ساعت یک ظهر بود که نگین به خانه رسید و همراه مادر مشغول مرتب کردن خانه شد حدود ساعت سه بود که نیما و پدر هم به خانه آمدند. بلافاصله پس از ورود نیما، مادر لیست خریدی را دست او داد نیما گفت: ای بابا خواستگاری یکی دیگست ما باید تو این سرما بریم خرید. مادر گفت: مگه میخوای بیستون بکنی خدارو شکر ماشینت بخاریم داره برو برو بدو ببینم.ونیما رفت و نگین هم برای آماده شدن به اتاقش رفت حدود ساعت 4:30 بود که همه آماده ی پذیرش مهمانها بودند ساعت 5 مهمانها آمدند مادر به نگین گفته بود در آشپزخانه بمون و هر وقت صدات کردم بیا تو. نگین در آشپزخانه نشسته بود. استرس زیادی داشت در همین هنگام بود که برایش پیام کوتاهی آمد با خود گفت حتما نازنینه. ولی گفت: راستی نازنین که هنوز چیزی نمیدونه گوشی موبالش را بیرون آورد پیام از طرف آرش بود پیام را باز کرد متن آن این بود:شب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد! آفتابگردان سرش را به زیر افکند و گفت: گلها خیانت نمیکنند.به شدت آشفته شد. ومی خواست به آرش فکر نکند اما نمی شد به ناگاه ذهنش به طرف او رفت و به مقایسه ی سبحانی و آرش پرداخت. سبحانی از نظر اخلاق و برخورد در دانشگاه 20 بود همه استادا و حتی دانشجوها قبولش داشتند اما آرش نه ولی از لحاظ ظاهر و شوخ طبعی اصلا با آرش قابل قیاس نبود به نظر خودش آرش واقعا سر بود. دوباره پیام کوتاهی از طرف آرش از خیالات بیرون کشیدش: آقا دوماد تشریف آوردن؟ نگین دلش نمی خواست حرف قلبش را بپذیرد اما عاشق شده بود عاشق آرش. به نظر خودش واقعا خنده دار بود اون کسی بود که همیشه همه رو نصیحت میکرد برای همین دوستاش لقب مادر بزرگ رو بهش داده بودن حالا خودش به این مسخره ای اونم عاشق کی؟ پسری که تا دیروز فقط قصد دوست بودن با نگین را داشت و نگین هنوز از قصد واقعی آرش خبر نداشت با خود گفت: چیکار کنم دیوونه نشم خیلیه مگه عاشق شدن انقدر کشکشیه و انگار صدایی ازدرون بهش میگفت کشکی تر از این حرفاست کجای کاری ؟نگین دلش می خواست با پیامی به آرش بفهماند که مطمئن باش کسی جای تو رو نمی گیره اما تا خواست شروع به نوشتن پیام بکند صدای مادر از درون اتاق بلند شد: نگین جان بیا داخل.نگین بلند شد، گوشی موبایلش را روی حالت بی صدا قرار داد یک لیوان آب سرد خورد احساس می کرد خیلی قرمز شده است صورتش را هم با آب سرد شست و بعد وارد حال شد با نگاهی اجمالی همه را از نظر گذراند همه حضور داشتند مادر و سبحانی و همچنین خواهر سبحانی که چهار سال از نگین کوچکتر بود کنار مادر یک مبل خالی بود نگین روی آن مبل نشست که دقیقا مقابل مادر سهرابی بود مادر سهرابی هم با نگاهی به نگین گفت : ماشاءالله خدا دخترتون رو حفظ کنه و تعریفهایی که به نظر نگین بیشترشان اضافی بود. حسی که نگین داشت اورا به یاد شعری انداخت و آرام آنرا در ذهنش تکرار کرد:هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر استو دوباره صدای مادرسهرابی که به مادر میگفت ما که کاره ای نیستیم مهم دو تا جوون هستن اگه شما و آقای سپهری اجازه بدین این دو تا جوون برن با همدیگه حرفاشونو بزنن از فکر بیرون اومد. مادر نگین به پدرش نگاه کرد و بعد از اجازه ی پدر نگین به همراه سبحانی وارد قسمت پشتی پذیرایی شدند و بعد از کلی من ومن کردن، بالاخره سبحانی گفت: اگه اجازه می فرمایید من شروع کنم.نگین: خواهش میکنم بفرمایید.سبحانی: خوب فکر کنم تو این جور مراسم ها اول خودشونو معرفی می کنن چون من اولین تجربم هست میگم.نگین: منم همینطور.سبحانی: خوب من علی سبحانی هستم دانشجوی سال آخر وکالت تو یه اداره مسئول فعالیتهای حقوقی هستم و نگین اصلا حرفهای سبحانی را نمی شنید یعنی اصلا حواسش جمع حرفهای او نبود هنوز هم داشت به مقایسه ی آرش و سبحانی می پرداخت. فقط هر چند وقت یک بار سرش را به علامت تایید تکان می داد که وانمود کند دارد به حرفهای سبحانی گوش می دهد وقتی حرفهای سبحانی تمام شد گفت: خانم سپهری شما صحبتی ندارید؟نگین به خود آمد و گفت: اگه اجازه بدید من باید فکر کنم.سبحانی: درسته، این حق مسلم شماست فقط اگه میشه بفرمایید من به مادرم بگم کی برای گرفتن جواب تماس بگیرن.نگین: آخر هفته ی دیگه.با این حرف نگین، هر دو بلند شدند و وارد پذیرایی شدند و پس از گذشت حدودا ده دقیقه خانواده ی سبحانی آماده ی رفتن شدند. نگین پس از رفتن آنها برای فرار از سوالهای مادر به اتاقش رفت هنوز آشفته بود فکر نمیکرد یک پیام دریافتی از طرف شخصی که تا دیروز صبح یک مزاحم بود او را تا این اندازه به هم بریزد دوباره تلفن همراهش را بیرون آورد و باز هم پیامی از طرف آرش : ازت خواهش میکنم عجولانه تصمیم نگیر باور کن من دیگه اون آرش دو روز پیش نیستم خیلی عوض شدم حتی دوستام هم به خاطر این تغییر ناگهانی خیلی اذیتم میکنن باور کن حاضرم هر آزمونی رو که بگی پس بدم یه حس جدیدی بهم میگه عاشق شدم لطفا بهم نخند باور کن عاشقت شدم.با خواندن آخرین جمله ی پیام اشکهای نگین سرازیر شد و زیر لب زمزمه کرد من هم عاشقم ولی چه جوری بهت بگم.بعد از یه گریه ی مفصل با نازنین تماس گرفت.نازنین: سلام خانم، حال شما؟نگین که صدایش به خاطر گریه هایی که کرده بود حسابی گرفته بود گفت: سلام، مرسی خوبم تو چطوری؟نازنین: نگین چی شده چرا صدات اینجوری شده.نگین: چه جوری شده؟نازنین: حسابی دو رگه توروخدا بگو چی شده نگران شدم گریه کردی نه؟نگین: یعنی انقدر تابلو؟نازنین: میگی یا نه؟نگین: نازنین یه چیزی میخوام بهت بگم ولی قول بده بهم نخندی.نازنین: تو گریه کردی من بخندم !!ولی اگه خنده دار باشه میخندما نمیتونم خودمو نگه دارم.نگین کل اتفاقات دیروز و امروز رو برای نازنین تعریف کرد و تمام پیام های آرش را برای نازنین خواند.نازنین: تو واقعا حالت خوبه ؟می فهمی چی داری میگی ؟تو و آرش مثل زمین و آسمونید هیچ نقطه ی مشترکی ندارید.نگین: نه اون عوض شده خودش بهم گفت.نازنین: توام باور کردی؟نگین: آره خوب.نازنین: تو در عرض دو روز چت شد نگین واقعا میفهمی چی داری میگی.نگین: میشه به جای سرزنش یه ذره دل داریم بدی .نازنین: من که فعلا خودم تو شوکم واقعا نمیدونم چی باید بگم خودت باید بشینی خوب فکر کنی.بعد از یه سری نصیحت نازنین و درد دل های نگین بالاخره مکالمه تموم شد.نگین بعد از قطع کردن تلفن سراغ فال حافظش رفت با خود گفت شاید حافظ حرف دلمو بفهمه بعد از خواندن فاتحه برای حافظ نیت کرد و کتاب را باز کرد متن شعری که برایش آمده بود این بود:الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها _____ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلهابه بوی نافه‏ای کاخر صبا زان طره بگشاید _____ ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلهامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم _____ جرس فریاد می‏دارد که بر بندید محملهابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید _____ که سالک بی‏خبر نبود ز راه و رسم منزلهاشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل _____ کجا دانند حال ما سبکباران ساحلهاهمه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر _____ نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلهاحضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ _____ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها کتاب رو بست و تصمیم گرفت جواب پیام آرش را بدهد و شروع به نوشتن پیام کرد :عشق گنج با ارزشیست به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود.بعد از نوشتن پیام هنوز در فرستادن آن تردید داشت ولی دکمه ی ارسال را فشار داد ولی بلافاصله پشیمان شد و تا خواست پیام را پاک کند گزارش تحویل پیام برایش آمد. برای همین شروع کرد به بد وبیراه گفتن به خودش که انقدر هول بازی در آورده ولی جواب پیام از طرف آرش آمد :باور کن صاحب این شماره صاحب تنها کلید قلب منه شیطنت نگین گل کرد و جواب داد: خطم به نام بابامه آرشم جواب داد :ای بابا منظورم دختر صاحب خط بود.نگین جواب داد:ولی من باید به پیشنهاد آقای سبحانی فکر کنم هرچی باشه ایشون الان یه قدم از شما جلوترن.و آرش جواب داد:آرش نیستم اگه فردا مامانمو نفرستم خواستگاری.و نگین جواب داد: ببینیمو تعریف کنیم وبا جواب آرش که گفت:پس خوب ببین که بتونی خوب خوب برای دوستات تعریف کنی، صحبتهای آندو به پایان رسید.نگین خیلی خوشحال بود و خودش فکر می کرد بیشتر خوشحالیش برای پیامی است که آرش در آن ثابت کرده بود واقعا خواستار نگین است، دوباره پیام را خواند: آرش نیستم اگه فردا مامانمو نفرستم خواستگاری. گوشی موبایلش را در جیب شلوارش گذاشت وبا خوشحالی از پله ها پایین دوید. نیما با دیدن خوشحالی نگین گفت: نگین باور کن تو یه چیزیت میشه ها، نه اینکه با اون قیافه از پله ها رفتی بالا نه الان که بپربپر میکنی .نگین: تا کور شود هرآنکه نتواند دید.تا نیما خواست جواب نگین را بدهد تلفن شروع به زنگ زدن کرد.نیما گفت: بدو نازنینه نگین: محض اطلاع شما تازه با نازی حرف زدم حتما دوستای بیکار تو ان.پدر از روی مبل بلند شد و گفت: دوباره شروع نکنین اصلا خودم جواب میدم، و تلفن را برداشت.پدر: الو سلام بفرمایید.سهرابی: سلام حال شما خوبه؟ خانواده خوبن؟پدر: مرسی شما چطورین؟ آرش جان و دختر گلت خوبن؟قلب نگین مانند گلوله ای نخی شروع به بالا پایین پریدن کرد یعنی آرش واقعا میخواست فردا برای خواستگاری مادر و پدرش را بفرستد. برای همین حواسش را خوب جمع کرد تا متن مکالمه را کاملا بشنود.سهرابی: قرض از مزاحمت این آرش خان خیلی اصرار داره فردا یه مسافرت یه روزه بریم ویلای ما تو فشم میگه هواش خیلی خوبه و از این حرفا.پدر: نمی دونم والا اگه اجازه بدین یه م با خانم بچه ها بکنیم بهت زنگ میزنم .سهرابی: اختیار دارید اجازه ی مام دست شماست پس من منتظرم.بعد از قطع کردن تلفن پدر موضوع صحبت را برای خانواده اش مطرح کرد و همه قبول کردند، بعد از این که همه موافقت خودشون رو اعلام کردند، پدر با آقای سهرابی تماس گرفت و برای مکان و ساعت حرکت با هم قرار گذاشتند. قرار بر این شد که فردا ساعت هشت صبح دو خانواده مقابل خانه ی آقا سپهری یکدیگر را ببینند. بعد از قطع شدن تماس برای نگین پیام آمد. پیام از طرف آرش بود: بفرما نگین خانم اینم مقدمات خواستگاری دیگه چی میگی.نگین- تو دیوونه ای .آرش - کو تا دیوونه بازیای منو ببینی تا فردا بای.نگین- به امید دیدار.نگین آن شب با وجود خسته ای زیاد به همراه مادرش وسایل مورد نیاز فردا را جمع و جور کرد و بعد به اتاقش رفت ساعتش را برای پنج صبح کوک کرد خودش هم خنده اش گرفت که میخواهد انقدر زود از خواب بیدار شود بار دیگر دفتر خاطراتش را باز کرد و در آن این بیت شعر را نوشت:فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادمبنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادمدفتر را بست و آن را سرجایش گذاشت به نظر خودش این بیت شعر گویای همه چیز بود. بعد به سمت کمد لباس هایش رفت و آن ها را یکی یکی بیرون آورد. ولی هیچ کدام را مناسب فردا نمی دید دلش می خواست فردا بهترین باشد. آنقدر کمد را گشت، تا بالاخره لباس دلخواهش را پیدا کرد. سارافون عسلی رنگش به همراه بلوزی نسکافه ای رنگ و شالی به همان رنگ. بعد از اینکه همه چیز به نظرش مناسب آمد برای خوابیدن به سمت تختش رفت. هنگامی که روی تختش دراز کشید سعی کرد صحنه ی خواستگاری فردا را در ذهنش مجسم کند و با رویای شیرین خواستگاری فردا به خواب رفت.دفتر را بست و آن را سرجایش گذاشت اما هنوز هم خوابش نمی آمد خواست برای آرش پیام بزند اما با خود گفت: از صبح داشته رانندگی می کرده حتما اونم خسته است، و کتابی را برداشت و مشغول خواندن آن شد تا خوابش برد. صبح کلاس نداشت. پس ساعت هشت بود که از خواب بیدار شد. صبحانه اش راخورد و باقی مانده ی کتابی که دیشب خوانده بود را خواند وقتی کتاب تمام شد ساعت حدودا یازده بود. با نازنین تماس گرفت نازنین خودش گوشی را برداشت.نازنین: الو.بفرمایید.نگین: سلام نازی جونم، خوبی؟نازنین: قربان شما لیلی خانم، شما خوبی؟ از آقا مجنون چه خبر؟نگین: آقا مجنونم خوبه .نازنین: ای بابا عجب بد شانسی بزرگی.نگین: دیگه به آرش توهین نکنیا وگرنه منم به سامان چیزی میگم.نازنین: سامان نامزد منه.نگین: خوب آرشم نامزد منه.نازنین: ایول بابا شماها mp3 کار می کنید.نگین خندید و گفت: من همیشه متفاوتم.نازنین: آخه چقدر متفاوت؟ اول خواستگاری، بعد فکر کردن دختر که خودش یه مدت طویل طول می کشه. ببینم نکنه تا آرش پیشنهاد داد توام هول بازی در آوردی و گفتی آره.نگین: نه بابا اونقدرهام هول نیستم فعلا قلبم جواب مثبت داده هنوز زبونم مونده.نازنین: اوق. نگین اینجوری حرف نزن که اصلا بهت نمیاد.نگین: امر دیگه؟نازنین: نه فعلا ماجرا رو تعریف کن که دارم از فضولی میترکم.نگین: که این طور، اول به خاطر توهینی که به آرش کردی معذرت خواهی کن، تا تعریف کنم.نازنین: نگین کار از این سخت تر نبود .خلاصه با کلی شوخی و خنده نگین اتفاقات دیروز را به طور خلاصه برای نازنین تعریف کرد.نازنین: اَه پس جای من حسابی خالی بوده .نگین: نخیر اصلا خالی نبود.نازنین: ولی نگین من هنوز نمیتونم باور کنم نیما انقدر شوت باشه.نگین: راستشو بخوای من خودمم تازه این ویژگی شو پیدا کردم.نازنین: میخوام ببینمت.نگین: اما من نمیخوام.نازنین: لوس نشو دیگه ملیکام میخواد ببینتمون.نگین برای اذیت کردن نازنین با شیطنت گفت: اول باید از آرش اجازه بگیرم.نازنین: شانس آوردی الان دم دستم نیستی، وگرنه فکتو مورد عنایت قرار میدادم.نگین: از مادر زاده نشو، ولی دیگه بیرون نریم بیاین خونه ی ما.نازنین: باشه فقط باید با ملیکام هماهنگ کنم.نگین: خوب تو چه خبرا؟در همین موقع پیامی از طرف آرش برای نگین آمد.نگین: نازنین، آرش الان پیام داد کاری نداری؟نازنین: بعد میگی من هول نیستم. گوشی تو حلقته که تا پیام زد سریع جوابشو بدی!!! دیوونه باید کمِ کم نیم ساعت بعد جوابشو بدی.نگین: بله مادر بزرگ، دیگه چه تجربیاتی رو میخواین در اختیار ما بزارین.نازنین: فعلا شما هزینه ی نیم ساعت مشاوره رو بده.خلاصه که نگین جواب آرش را نداد بعد از تمام شدن مکالمه ی نازنین و نگین، نگین پیش مادرش رفت. مادر نگین در آشپزخانه مشغول تهیه ی نهار بود و جدول همیشگی اش هم روی میز. مادر نگین به حل جدول علاقه ی بسیاری داشت و همیشه یک جدول در آشپزخانه و پذیرایی داشت. نگین که وارد آشپزخانه شد مادر را در حال حل جدول دید و با شیطنت گفت: دوباره حواس مامان خانم جمع جدول شد و ماباید غذای سوخته بخوریم.مادر: خدا نکشتت دختر تا حالا کی غذای سوخته خوردی؟نگین: ای مادر جان بگو کی نخوردی.مادر: خوب کی نخوردی؟نگین: هیچ وقت.مادر: بذار بری خونه ی خودت ببینیم تو چه جوری غذا درست میکنی خدا رو شکر نیمرو هم که بلد نیستی.نگین: این چیزا که مهم نیست. مهم ترین چیز برای یه خانم داشتن اطلاعات عمومی بالا برای حل درست جدوله.مادر: تیکه میندازی نگین خانم باشه باشه.نگین: من ؟!!!مادر: نگین یه چیزی می خوام بگم که مطمئنم اگه بشنوی از خنده غش میکنی.نگین: دوباره نیما خرابکاری کرده؟مادر: نه بچم.نگین: نه بچم؟!! مامان به خدا بیست و سه سالشه دیگه بزرگ شده انقدر لوسش نکن.مادر: بعد میگی بزرگ شدم، تو هنوز داری به نیما حسودی میکنی. نمی دونم تو با این بچه بازیات چه جوری سه تا خواستگار پشت سر هم پیدا کردی!نگین: مامان خواستگار!!!!!مادر: بله.نگین: خوب بگین نیان، حالا کی هست؟مادر: عموت.نگین: عمو برای کی؟مادر: سعید.نگین: وای خدا خبر از این بدتر نبود، سعید هنوز بچه است.مادر: من چی کار میتونم بکنم.نگین: هیچی بگین نیان من تصمیم خودمو گرفتم و انتخابمم کردم.مادر: کی؟نگین: آرش .مادر: بله از همون اول معلوم بود. فکر کردی من نمی فهمم چرا چند وقته تو خودتی. بله نگین خانم آدم عاشق از دو متریشم که رد بشی داد میزنه که من عاشق شدم.نگین با خجالت سرشو پایین انداخت و گفت: باور کنید دست خودم نبود.مادر: چه خجالتی بودی من نمی دونستم، و دستش را زیر چانه ی نگین برد و سر نگین را بالا آورد و گفت: خوب حالا انقدر خجالت نداره که دختر.نگین: مامان.مادر: حالا من عموت اینا رو چی کار کنم؟نگین: باشه خودم درستش می کنم ولی شما بابارو آماده کن.مادر: باباتم از انتخاب تو خبر داره.نگین با شوخی گفت: خواجه چی میدونه؟مادر: خواجه حافظو میگی آره بابا اصلا خود اون به ما خبر داد.نگین و مادر هردو خندیدند . نگین پرسید: حالا کی قراره بیان؟مادر: پس فردا شب.نگین بعد از این که به غذا ناخنک زد به اتاقش رفت و تلفن همراهشو برداشت، و طبق معمول پیام جدیدی از طرف آرش.آرش: سلام .حال شما؟نگین: سلام. حال من که خوبه باید حال تو رو بعد ازگفتن یه خبر دست اول بپرسم.آرش: چی شده نگرانم کردی.نگین: هیچی دیشب که داشتم از پله ها می رفتم بالا از پله ها افتادم و پام شکست.آرش: وای جدی؟نگین: مگه من شوخی دارم تو این وضعیتم.آرش: آخه خیلی درد میکنه.نگین: سوالای عجیب غریب میپرسیا خوب معلومه که درد میکنه.آرش: امشب میام دیدنت.نگین: دیگه چی میخوای از این تابلو تر شیم ؟به چه بهونه ای.آرش: به بهونه ی کاری که با نیما دارم.نگین: باشه من حرفی ندارم فقط دردسراش گردن خودته ها.آرش: باشه قبول تو واقعا فکر کردی من تو رو میندازم تو دردسر.نگین: نه.آرش: مگه نگفته بودم مواظب خودت باش از الان نخوای حرف گوش کنی دو روز دیگه چی کارت کنم؟نگین: اگه ناراحتی خداحافظ.آرش: وای چقدر نازک نارنجی! شوخی کردم بابا.نگین: چون اذیتم کردی یه خبر بد دیگه هم بهت میدم.آرش: ماشاءالله منبع اخباریا، دو باره چی شده؟نگین: یه رقیب جدید.آرش: بازم خواستگار؟نگین: ب ل ه .آرش: مثل اینکه همه کمر به نابودی من بستن.نگین: شاید.آرش: خوب حالا کی هست؟نگین: پسر عموم . تو که توقع نداری من بهش فکر نکنم.آرش: دست شما درد نکنه.شب که غیرتی شدم و زدم اون یکی پاتم شدم منو میشناسی.نگین: پس بگو هنوز قیافه ی واقعیتو ندیدم.آرش: بله بالاخره مردی گفتن زنی گفتی.نگین: پس باید تورو از بین اونایی که دارم رو انتخابشون فکر میکنم بیرون کنم.آرش: و بعد ؟نگین: و بعد بذارم اولین نفر.آرش: آهان حالا شدی نگین خودم. خوب دیگه اگه کاری نداری شب میبینمت.نگین: حالا نمیخواد زحمت بکشی.آرش: خوب حالا تعارف تیکه تیکه نکن.به امید دیدار.نگین: میبینمت.نگین بعد از اینکه آخرین پیام را برای آرش زد، کلی خندید. دروغی که گفته بود ناگهان به سرش زده بود و داشت چهره ی آرش را شب بعد از دیدن نگینِ سالم تصور میکرد، و میخندید. در همین موقع نیما در اتاق نگین را باز کرد و با تعجب به نگین نگاه کرد و گفت: نه انگار واقعا دیوونه شدی! نگین با بی خیالی تمام گفت: چرا؟نیما: چرا؟!!! کسی که همین جوری تنها بشینه تو اتاقشو از خنده غش کنه تو در موردش چی فکر میکنی؟نگین دوباره موضوع برایش یاد آوری شد و دوباره شروع به خندیدن کرد .نیما: نه انگار واقعا داری از دست میری.نگین: نه باور کن یه اتفاق باحال افتاده که اگه توهم جای من بودی همین جوری میشدی.نیما: خوب به ماهم بگو مام بهره مند شیم.نگین: به جون خودت نمیشه وگرنه میگفتم.نیما: باشه فقط مطمئن باشم که سالمی.نگین: بله .مطمئنِ مطمئن.نیما: راستی یه خبر خوب.نگین: چی؟نیما: اِاِاِ مگه تو به من گفتی چی شده که من بگم.نگین: داداشی بگو دیگه.نیما: آهان حالا شدم داداشی.نگین: تو داداشی بودی.نیما: باشه باشه تا گوشا م در نیومده میگم .شب آرش میخواد بیاد اینجا.نگین: بابا ماشاءالله سرعت عمل.نیما: سرعت عمل تو زیر زبون منو کشیدن.نگین: آره دیگه پس چی؟نیما: من میرم درس بخونم دوباره شاد بازی در نیاری که دیگه به حرفت گوش نمیدم یه راست میبرمت امین آباد. میگن روانشناسا دیوونن همینه دیگه. این را گفت و رفت.نگین هم پای کامپیوتر نشست و مشغول سرچ کردن و گشت زدن تو اینترنت شد. حدود یک ساعت وقتش را همین طور گذراند تا مادر برای نهار صدایش کرد و نگین هم برای خوردن غذا به طبقه ی پایین رفت.سر میز نگین یواشکی از نیما پرسید: آرش ساعت چند میاد؟نیما: به به چشمم روشن، یادش بخیر قدیما دخترا حجب و حیا داشتن از این حرفا میشد رنگین کمون میشدن. خصوصا جلوی داداشای بزرگتر.نگین: خیلی خودتو جدی گرفتیا.نیما: وقتی با کمربند سیاه و کبودت کردم و پای آرشم شدم میفهمی.نگین: تو فعلا دماغتو بکش بالا ، و بعد با حالتی معصومانه گفت : داداشی جونم بگو دیگه.نیما: این کارا دیگه قدیمی شده آبجی جونم.نگین: نیما اذیتم نکن دیگه.نیما: باشه باشه، تسلیم ولی بدون چون دلم برات سوخت میگما. ساعت چهار.نگین: مرسی داداشی .بعد از خوردن نهار، نگین به اتاقش رفت. سر ساعت چهار نگین آماده در پذیرایی نشسته بود و منتظر آرش بود و نیما هر دفعه که از جلوی نگین رد میشد میگفت: وای وای از الان بد قولی.نگین هم با خشم می گفت: خوب حالا توام دست گرفتی.نگین تا ساعت شش در پذیرایی نشست اما خبری از آرش نشد کم کم نگران شد به نیما گفت: نمیخوای یه زنگ بزنی ببینی کجاست ؟خیلی دیر کرده.نیما: نه هنوز خیلیم دیر نکرده.نگین: مگه نگفتی ساعت چهار میاد.نیما: کی من گفتم ؟من که گفتم آرش گفته ساعت شش و نیم میام.نگین خیلی از دست نیما عصبانی شد و گفت: خیلی شوخی لوس و مسخره ای بود.نیما: برا من که خیلی جالب بود.نگین گفت: من میرم بالا اومد صدام کن.نیما: قول نمیدم.نگین: دوباره لوس بازی در نیاریا که من میدونم و تو. و رفت بالا در اتاقش را بست و مشغول کتاب خواندن شد نگین اگر واقعا تمام حواسش را موقع کتاب خواندن جمع میکرد متوجه هیچ چیز نمیشد و این اخلاقش همیشه مادر را شاکی میکرد که نگین میره تو کتاب. وقتی سرش را از روی کتاب بلند کرد دید ساعت هفت و نیم است و نیما هم به دنبال او نیامده است در اتاق را باز کرد و بالای پله ها وایساد و با دقت گوش داد و صدای آرش را شنید که میگفت: نگین خانم منزل تشریف ندارن خانم سهرابی.نیما: چرا هست ولی خوابه به منم گفت وقتی خوابم سمت اتاقم نیا وگرنه من میدونم و تو.نگین که از این شوخی های بی مزه ی نیماحرصش گرفته بود سریع چادرش را سر کرد و از پله پایین دوید و از همان بالا گفت: سلام آقا آرش.آرش برگشت و گفت: شما سالمید؟نگین تازه یادش افتاد چه دروغی به آرش گفته بوده و با خنده به سمت پایین دوید.نیما:گفتم خواب، آقا آرش نگفتم که چیزیش شده.آرش: آخه.نگین همانطور که با سرعت از پله ها پایین می آمد به آرش و نیما نگاه میکرد، برای همین هم پله ی آخر را ندید و چادرش هم دور پایش پیچید و از پله افتاد.نیما و آرش به سمت پله ها دویدند و نگین جیغ بلندی زد و رو به آرش گفت : فکر کنم پام واقعا شکست.آرش هم یواش به نگین گفت: اینم از عواقب اذیت کردن جوون مردم، و روبه نیما گفت ماشین من بیرونه کمک نگین خانم کن بیان تو ماشین بریم بیمارستان.نیما: بیمارستان؟!!؟ نه بابا الکی شلوغش نکن چیزی نیست که خوب میشه.آرش: خوب ممکنه اتفاقی افتاده باشه اونجوری خیالمون راحت تره.مادر: نیما منم با آرش موافقم تنبلی نکن اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه چی؟!خلاصه مادر لباس های نگین را تنش کرد. نگین با کمک نیمادر حالی که از درد به خود می پیچید. سوار ماشین آرش شد و با آرش و نیما به سمت بیمارستان راه افتاد. مادر هم می خواست همراه آنها برود اما نیما نگذاشت و گفت: بیخودی شلوغش نکنید من قول میدم هیچی نشده.مادر: پس با من تماس بگیر بگو دکتر چی گفت.نیما: چشم مامان جان انقدر این دخترتونو لوس نکنید.بعد از رسیدن به بیمارستان و معاینه ی دکتر و عکس برداری، دکتر تشخیص داد که پای نگین شکسته و باید گچ گرفته شود. نگین هم ناراحت بود ،از اینکه باید حدود دوهفته گچ پایش را تحمل کند و هم خنده اش گرفته بود که یک دروغ چه جوری گرفتارش کرده بود. نیما نسخه پزشک را گرفت و برای تهیه ی دارو به دارو خانه رفت و نگین و آرش تنها ماندند. آرش گفت: تا تو باشی دیگه به من دروغ نگی نگین خانم.نگین: انگار خیلی آه گیرایی داری خدا به داد من برسه.آرش: بله دیگه اگه به حرفم گوش ندی و مراقب خودت نباشی آه میکشم.نگین: تقصیر من چیه یه آقا پسر تو پذیرایی نشسته بود و منم حواسم به جای پله ها به ایشون بود.آرش: خوش به حال این آقا پسر خوشبخت، و در همین موقع نیما گفت: لابد پسره هم آرشه.نگین از اینکه نیما حرفهای آن دو را شنیده بود خجالت کشید و سرش را پایین انداخت، و آرش و نیما هم متوجه این برخورد او شدند و نیما گفت: چه عجب بابا بالاخره خجالت نگین خانمم دیدیم. آرش جان برای شمام متاسفم اگه نگین با پیشنهادت موافقت هم کنه ها شما باید دوهفته و نیم سماق بمکی تا بتونیم بریم محضر.آرش: بله هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد.نیما: اوه اوه چه مهتابی میتری فقط مواظب باش تیکه های مهتابیه تو چشمات نره که من حوصله ی بردن تو یکی رو تا دم ماشین ندارم. نگین با کمک نیما و عصایی که نیما برایش گرفته بود به داخل ماشین رفت. در ماشین نیما راجع به خونه نشینی و بیرون نرفتن تا دو هفته برای نگین روضه خونی میکرد و ناگهان گفت: وای یه چیز بد یادم اومد پس فردا شب که عمو اینا میخوان بیان خواستگاری اگه تو رو با این وضع ببینن که رو دستمون ترشیدی.آرش: زیر لب گفته مگه من مرده باشم.نگین سعی میکرد موضوع بحث را عوض کند اما نیما هیچ سعی در انجام این کار نداشت و دوباره گفت: راستی نگین این دو هفته سحر و جادویی برای خودت گرفتی که یهو راه خونه رو به خواستگارا باز شده هنوز این نرفته اون یکی میاد.نگین: چقدر خیابونا شلوغه .آرش هم که دنبال موقعیت بود تا موضوع صحبت نیما را عوض کند دنباله ی حرف نگین را گرفت و تا خونه راجع به ترافیک و شلوغی خیابونا بحث میکردند.وقتی به منزل رسیدند آرش از آنها خداحافظی کرد و رفت و مادر هم با دیدن پای گچ گرفته ی نگین شروع به قربان صدقه رفتن نگین کرد و با کمک نیما نگین را به اتاقش بردند. نگین هم خوابید و بعد از ساعتی با بوسه ی پدر که روی پیشانیش نشاند از خواب بیدار شد و پدر را دید.نگین: سلام بابا خسته نباشی.پدر: سلام دخترم چی کار کردی با خودت عزیزم.نگین: هیچی باباجون یه پشه برام زیر پا گرفت.نیما وارد اتاق شد و بشقاب داروهای نگین در دستش بود و گفت: پشه!!!نگین با چشم غره ای به نیما فهماند که جلوی پدر نباید از این شوخی های بی مزه بکند.نیما گفت: خوبه والا!! یکی دیگه حواسش پرته من باید جورشو بکشم. فکر کنم باید پای منم گچ بگیرن انقدر که از این پله ها بالا پایین رفتم .نگین: چقدر غر میزنی تو.نیما: آهان بدهکارم شدیم، بفرما بابا چرا انقدر این دخترتونو لوس کردین؟پدر: نگین لوسه یا تو نازک نارنجی؟ دو بار از پله ها بالا پایین رفتی چه شلوغش کردی.نیما: آهان چون مریضه مراعاتشو میکنید. من که میدونم منو خیلی خیلی بیشتر از نگین دوست دارین.پدر چشمکی به نگین زد و گفت: معلومه پسرم اصلا تو به پای نگین میرسی؟نیما: نگین طرف داری میکنی یا.نگین: نه داداشی من خیلیم خوبه.پدر: از دست شما جوونا معلوم نیست کی با هم خوبید کی بد، و بعد گفت : خوب دخترم این دو هفته تا میتونی استراحت کن.نگین: چشم.پدر باز پیشانی نگین را بوسید و بیرون رفت به محض بیرون رفتن پدر نگین دستش را بالا برد و به حالت تهدید برای نیما تکان داد و گفت: مگه من صد دفعه نگفتم جلو بابا از این شوخیا نکن آخه مگه تو بچه ای ؟نیما: بله؟ بله؟ تهدید میکنی؟ راستی بگو ببینم تو این چند وقته با کی انقدر اس ام اس بازی میکنی؟نگین که اصلا انتظار چنین پرسشی را نداشت با من من گفت: خوب معلومه دیگه چیز، آهان نازنین.نیما: آهان نه خواهرم، فکر کنم شماره ی آرشو اشتباهی به جای شماره ی نازنین ذخیره کردی.نگین نمی دانست چرا ولی خیلی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت و گفت: ببخشید.نیما که از این جواب نگین خنده اش گرفته بود گفت: چی !ببخشم مگه من داداش بزرگترت نیستم وقتی دو تا پای اون پسررم مثل تو شدم میفهمی.نگین که حرف نیما را باور کرده بود هول شد و گفت: نه نه مگه با پاش به من پیام میده.نیما ایندفعه دیگه نتونست جلوی خندشو بگیره و گفت: خوب دستشو میشم. نگین مطمئنی فقط پات شکسته ولی من فکر میکنم مغزتم ت خورده آخه دختر مگه فکر کردی من جلادم.نگین: یعنی شوخی کردی؟نیما: خوب معلومه.نگین: ولی نیما باور کن نیما حرفش را قطع کرد و گفت: خوب بابا باور کردم، دختر خوبی هستی. حالام من میرم پایین برات شام بیارم.نگین: مرسی.نیما بلند شد و پایین رفت. مدتی بعد نیما با ظرف غذا وارد اتاق نگین شد و غذا را مقابل نگین گذاشت و خود پایین رفت .نگین بعد از خوردن شام به خاطر خوردن مسکن چشمانش کم کم سنگین شد و به خواب رفت و با نوازش دست مادر بلند شد.مادر: بیدار شدی عزیزم؟ بلند شو، بابات نیما رو فرستاد برات کله پاچه بخره بخور، که اگه خدا بخواد زودتر استخوانات جوش بخوره.از مادر تشکر کرد و مشغول خوردن کله پاچه شد نیما برای بردن ظرف کله پاچه بالا آمد و گفت: دیگه صبحونه هم که شاهزاده ای میخوری.نگین: آخه چرا انفدر تو به من حسودی میکنی؟نیما: رو تو برم، کله سحر منِ بد بختو فرستادن دنبال کله پاچه واسه این خانم اینم جای تشکرشه.نگین: کار خاصی که نکردی وظیفه ات بوده.نیما: اِ پس اینطور؟ و دستش را دراز کرد و گوشی نگین را برداشت و گفت: اوه اوه مثل اینکه نازنین خیلی برات نگرانه 4 تا پیام داده.نگین: لوس نشو.نیما بلند شد و گوشی نگین را روی میز کامپوتر که تقریبا با تخت نگین فاصله داشت گذاشت و گفت: خوب بیا برش دار.نگین: نمکدون با این پام .نیما: آخه الهی!! ولی من دلم نمیسوزه، و بعد به طرف در رفت در را باز کرد و خواست بیرون برود که نگین گفت: خیلی بی مزه ای.نیما شانه هایش را بالا انداخت. نگین خرس پولیشی کنار تختش را برداشت و به طرف نیما پرت کرد که او به سرعت در را بست و خرس به در برخورد کرد.نگین گوشی موبایلش را روی حالت ویبره قرار داده بود و وقتی به گوشی نگاه کرد متوجه لرزش آن شد اما نمی توانست از جایش برخیزد فقط به شدت از دست نیما عصبانی بود. سعی کرد خود را به بی خیالی بزند پس دوباره روی تخت دراز کشید که صدای گوشی موبایل نیما را از کنار تختش شنید خنده ی شیطانی کرد و تلفن را برداشت و با خود گفت: تلافی میکنم آقا نیما.تلفن همراه نیما وقتی که داشته از دست نگین فرار می کرده از جیبش کنار تخت نگین افتاده بود. نگین اسم یکی از دوستان نیما را روی صفحه ی گوشی دید. تلفن را جواب نداد تا خود تماس قطع شد. تلفن را روی حالت بی صدا قرار داد و آنرا زیر بالشتش قایم کرد. کتاب کنار دستش را برداشت و با خیال راحت که کار نیما را جبران کرده مشغول خواندن کتاب شد. حدودا ده صفحه خوانده بود که نیما وارد اتاقش شد. نگین بدون توجه به ورود نیما خواندن کتابش را ادامه داد. نیما وقتی وارد اتاق شد، مشغول گشتن اتاق شد. نگین در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت: دنبال چیزی میگردی؟نیما: آره گوشیم.نگین که تا حالا خودش را کنترل کرده بود فکر کرد الان برای خندیدن مناسب باشد و با خنده گفت: قربون خدا که به ساعت نکشیده داره برات جبران میکنه.نیما: زهرمار منتظر تماسم.نگین: خوب حالا چرا اینجا دنبالش میگردی؟نیما: کل خونه رو گشتم، نیست که نیست گفتم شاید اینجا افتاده باشه .نگین: نه من که صدایی نشنیدم . حالا اون گوشی منو بده که دلم برات بسوزه دعا کنم گوشیت سریع تر پیدا بشه دیدی که آهم چه زود گرفت.نیما گوشی نگین را بهش داد و گفت: آره خداییش تورو خدا دیگه آه نکشیا.نگین با خنده گوشی را گرفت و نیما بیرون رفت. نگین سریع پیامها را باز کرد. یازده پیام از طرف آرش داشت که آرش گفته بود: خواهش می کنم جوابمو بده ،نگرانت شدم، حالت خوبه.نگین هم مشغول نوشتن شد: سلام نگران نباش آقا نیما اذیتم کرده بود گوشیمو برداشته بود نمیدونم اون از کجا فهمیده بود.آرش: وای خدا رو شکر واقعا داشتم نگرانت میشدم. نیما که از جمعه میدونه.نگین: ولش کن خودت خوبی.آرش: مگه میشه تو تو تخت خوابیده باشی و من خوب باشم.نگین: آخی مگه تقصیر تو بوده؟آرش: تقصیر من نبود؟ باور کن از دیروز انقدر زدم تو سر خودم که کاش پای من میشکست و نمیومدم و پای تو اینجوری نمیشد.نگین: خوب راستشو بخوای آره دیگه تو حواسمو پرت کرده بودی ولی اگه نمیومدی دیگه .آرش: اوه اوه خدا بخیر کنه از الان تهدیدا شروع شد.نگین: ناراحتی؟آرش: من غلط بکنم راستی شاید فردا مامان و آرزو بیان دیدنت منم باید برسونمشون دیگه.نگین: مگه تو فردا کلاس نداری؟آرش: پس اونقدرام که فکر میکردم ازم متنفر نبودی آمار کلاسای منو از کجا داری؟نگین: خوب راستش من سعی میکردم از بچه ها بفهمم که تو اون روزها کلاس برندارم.آرش: که اینطور!!!!نگین: چرا بحثو عوض کردی میگم مگه فردا کلاس نداری که میخوای مامانت اینا رو برسونی؟آرش: ای وای مامان و خواهرم رو چی کار کنم؟نگین: آژانس این مشکلو حل کرده.آرش: باشه بابا اعتراف!! میخوام ببینمت.نگین: خوب نمیشد از اول بگی. راستش پسر تو چه شانسی داری با این حالی که من دارم مهمونی فردا شب عموم اینا کنسل میشه.آرش: ایول خداجون قربونت .نیما وارد اتاق شد و گفت: تو که دوباره داری با اون گوشی ور میری.نگین: خوب میگی چی کار کنم.نیما: جدی جدی گوشیم نیست.نگین: همه جا رو خوب گشتی ؟نیما: آره دیگه فقط مونده برم تو کوچه خیابونو بگردم.نگین: خوب حالا پیدا میشه نگران نباش.نیما: چی چی رو نگران نباش میگم منتظر یه تلفن مهمم .نگین: خوب به من چه من تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دیگه آه نکشم.نیما: آره تو روخدا اون موقع دیگه جنازشم گیرم نمیاد.نگین از این حرف نیما خنده اش گرفت و نیما از اتاق بیرون رفت نگین به زحمت دفتر خاطراتش را بیرون آورد و مشغول نوشتن وقایع دیروزش شد، و بعد که دفترش را بست روی تختش دراز کشید احساس بی حوصلگی شدیدی میکرد. نگین واقعا طاقت نداشت که فقط روی تخت بخوابد و هیچ کاری نکند. واقعا کلافه بود تلویزیون اتاقش را روشن کرد و خودش را با دیدن سریالهای تکراری تلویزیونی سرگرم کرد. ساعت حدود یک بود که مادر برایش نهار آورد. با ولع شروع به غذا خوردن کرد طوری که برنجی به گلویش پرید و مادر در حالی که لیوان آب را به دستش میداد گفت: مامان جان چند وقته که غذا نخوردی؟ نگین آب لیوان را سرکشید و گفت: آخه خیلی خوشمزست ،و دوباره شروع به خوردن غذا کرد وقتی غذایش را خورد مادر سینی غذا را برد و نگین دوباره مشغول نگاه کردن به در و دیوار اتاقش شد و شروع به شمردن خطهای مورب کاغذ دیواری اتاقش شد. با این کار می خواست خود را به نوعی سرگرم کند. هنوز یک روز تمام نشده بود ولی نگین از خوردن و خوابیدن حسابی کلافه شده بود و با دقت بیشتر خطهای کاغذ دیواری را شمرد، انگار مهم ترین کار دنیا را انجام میدهد. وقتی شمردن تمام شد آه بلندی کشید و گفت: مگه من تورو نبینم آرش ببین منو تو چه دردسری انداختی؟!در همین موقع نیما در حالی که چادر نماز نگین را به همراه کیسه ای در دست داشت وارد اتاق شد و گفت: تو دوباره بیکار شدی و مثل پیر شروع کردی به نفرین کردنِ آرش بدبخت، و نگین که از صبح دلش برای سر به سر گذاشتن با نیما تنگ شده بود گفت: توام که دوباره بیکار شدی اومدی آمار گیری.نیما: آمارگیری چیه مگه تو نمیخوای نماز بخونی؟نگین با این حرف نیما تازه متوجه چادرنمازش در دست نیما شد و محکم پشت دستش زد و گفت : وای .نیما خنده ای کرد و گفت: خوب حالا هول نکن .کنار تخت نگین آمد و نگین مشغول تیمم شد و با کمک نیما نماز ظهر و عصرش را روی تخت خواند و بعد دوباره نیما رفت و او را تنها گذاشت و نگین دفتر شعرش را برداشت و مشغول خواندن آن شد. او این دفتر را از سال اول دبیرستان تهیه کرده بود و هر شعری که به نظرش زیبا می آمد در آن نوشت و تاریخ دقیق را زیر آن مینوشت. دفتر را باز کرد و شعر مورد علا قه اش را آورد و مشغول خواندن شد:عشق یعنی. ای که می پرسی نشان عشق چیست ؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی کوشش بی ادعاعشق یعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای سرعشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوستعشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتیعشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگیعشق یعنی دشت گلکاری شده ؛ در کویری چشمه ای جاری شدهیک شقایق در میان دشت خار ؛ باور امکان با یک گل بهاردر خزانی برگریز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرین برگ درختعشق یعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستنعشق یعنی زشتی زیبا شده ؛ عشق یعنی گنگی گویا شدهعشق یعنی مهربانی در عمل ؛ خلق کیفیت به زنبور عسلعشق یعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اینهمه دیوار باشعشق یعنی یک نگاه آشنا ؛ دیدن افتادگان زیر پازیر لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگین تبسم کاشتنعشق ، آزادی ، رهایی ، ایمنی ؛ عشق زیبایی ، زلالی ، روشنیعشق یعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق یعنی ماهی راهی شدهعشق یعنی آهویی آرام و رام ؛ عشق صیادی بدون تیر و دامعشق یعنی برگ روی ساقه ها ؛ عشق یعنی گل به روی شاخه هاعشق یعنی از بدی ها اجتناب ؛ بردن پروانه از لای کتاب در میان این همه غوغا و شر ؛ عشق یعنی کاهش رنج بشرای توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باشای دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل کرده باشعشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر ؛ واگذاری آب را بر تشنه ترعشق یعنی ساقی کوثر شدن ؛ بی پر و بی پیکر و بی سر شدنعشق یعنی خدمت بی منتی ؛ عشق یعنی طاعت بی جنتیگاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقامعشق را دیدی خودت را خاک کن ؛ سینه ات را در حضورش چاک کنعشق آمد خویش را گم کن عزیز ؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیزعشق یعنی مشکلی آسان کنی ؛ دردی از درمانده ای درمان کنیعشق یعنی خویشتن را گم کنی ؛ عشق یعنی خویش را گندم کنیعشق یعنی نان ده و از دین مپرس ؛ در مقام بخشش از آیین مپرسهرکسی او را خدایش جان دهد ؛ آدمی باید که او را نان دهددر تنور عاشقی سردی مکن ؛ در مقام عشق نامردی مکنلاف مردی میزنی مردانه باش ؛ در مسیر عاشقی افسانه باشدین نداری مردمی آزاده باش ؛ هرچه بالا میروی افتاده باشدر پناه دین ، دکانداری مکن ؛ چون به خلوت میروی کاری مکنعشق یعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آکنده از نور خداعشق یعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق یعنی بنده ی بی فرقه ایعشق یعنی آنچنان در نیستی ؛ تا که معشوقت نداند کیستی عشق یعنی ذهن زیباآفرین ؛ آسمانی کردن روی زمینعشق گوید مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غیرانگوری ولیهرکه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد یک راه بی بن بست شدکاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق بادهرکجا عشق آید و ساکن شود ؛ هرچه ناممکن بود ممکن شوددر جهان هر کار خوب وماندنیست ؛ رد پای عشق در او دیدنیستشعرهای خوب دیوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان" سالک " آری ، عشق رمزی در دل است ؛ شرح و وصف عشق کاری مشکل استعشق یعنی شور هستی در کلام ؛ عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام از اولین باری که این شعر را از روی دفتر خاطرات یکی از دوستانش نوشته بود هر وقت دلش می گرفت آنرا می خواند. دفتر را بست به ساعت موبایلش نگاه کرد نزدیک شب بود. اشتهایی به خوردن شام نداشت. سعی کرد خودش به تنهایی نمازش را بخواند و بعد خوابید .صبح فردا که از خواب بیدار شد مادر را کنار تخت خود دید و گفت: صبح بخیر. شما از کی اینجایین؟مادر: تازه اومدم ساعت خواب خانم .نگین: باور کنید خودمم از خوردن و خوابیدن و تلویزیون نگاه کردن و کتاب خوندن حسابی خسته شدم ولی چی کار کنم.مادر: آخه دختر جان تو چه جوری چشمت اون پله به اون بزرگی رو ندیدی؟نگین: نمیدونم. حالا شما برای چی اینجا نشسته بودین؟مادر: اومدم صبحونتو بخوری بعد کمکت کنم یه حمومم بری.نگین: قربون مامان مهربونم برم من.مادر: خوب حالا پاشو صبحونتو بخور الان سر و کله ی آرزو و مهوش پیدا میشه.نگین: نه بابا اونا که بعد از ظهر میان.مادر: یادم نمیاد گفته باشم قرار کی بیان؟نگین متوجه شد و سریع گفت: آخه چیزه خب سر صبح که نمیان نه؟مادر: باشه قبول نمیخواد بیشتر ماست مالیش کنی.نگین مشغول خوردن صبحانه شد و بعد به کمک مادر حمام کرد و طبق معمول مشغول تماشای تلویزیون شد. بعد از صرف ناهار چرت کوتاهی زد و حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که آرش و آرزو به همراه مادرشان برای عیادت از نگین آمدند. نگین پیراهن بلندی پوشیده بود شال بلندی را هم روی سرش بسته بود. چون مطمئن بود آرش هم برای عیادت وارد اتاق می شود. منتظر نشسته بود و چشم به در دوخته بود که صدای آرزو را شنید که می گفت: مامان جان تا شما چاق سلامتیاتونو بکنین من برم بالا و آرش که گفت :پس منم میام و صدای آن دو از پشت در اتاق شنیده میشد که آرزو میگفت: یعنی چی منم میام نگین سختشه حجاب داشته باشه. که نگین فوری از اتاق گفت: نه من راحتم تشریف بیارین تو.و آرش خنده ی فاتحانه ای زد و رو به آرزو گفت: بفرما.آن دو وارد اتاق شدند و بعد از مدتی مهوش هم به آنان پیوست. بعد از گذشت یک ساعت علی رغم اصرارهای مکرر نگین و مادرش که از آنها برای شام دعوت می کردند، آماده ی رفتن شدند.روزهای نگین همانطور تکراری سپری میشد. بعداز ظهر روز پنج شنبه آرش در پبامهایش از نگین خواست تا با یکدیگر تماس تلفنی داشته باشند. قرار بر این شد ساعت پنج آرش با نگین تماس بگیرد. نگین نیما را صدا کرد و از او خواست تا کمکش کند و تمام تلفنهای خانه را از پریز بکشد و فقط تلفن اتاق نگین وصل باشد. نگین از ساعت 4:30 مشتاقانه به تلفن خیره شده تا تماس برقرار شود. آن دو حدود یک ساعت با یکدیگر صحبت کردند بعد از پایان مکالمه شان نیما وارد اتاق شد در حالی که پمادی در دست داشت.نگین با تعجب به پمادی که در دستان نیما بود نگاه کرد وگفت: این چیه ؟ نیما: الان عرض می کنم خدمتتون. و بعد به سمت تلفن رفت و با گوشه ی تی شرتش تلفن را گرفت و گفت: برای این بدبخت فلک زدست ببین چقدر داغ شده واقعا تو صدای سوختم سوختمشو نشنیدی؟ نگین به شوخی نیما خندید و گفت: نوبت شمام میرسه آقا نیما فقط باید اینا رو همه رو بنویسم  که تلافیشو یادم باشه. نیما: من هنوز عقلمو نیاز دارم و نمیخوام حالا حالاها از دستش بدم. در همین موقع دوباره تلفن زنگ خورد و نیما گفت: بفرما هنوزم رضایت نداده بیا ببین دوباره چی کار داره حتما آرشه دیگه. نگین در حالی که می خندید گفت: حسود!و گوشی تلفن را برداشت و گفت: ای بابا بیا به داد من  برس که نیما منو تنهایی گیر آورده.که ناگهان خنده روی لبهایش خشک شد و در حالی که از خجالت قرمز شده بود لب زیرینش را به دندان گرفت و گفت: سلام آقای سبحانی، حال شما خوبه؟ خانواده ی محترم خوب هستن؟ و در همین موقع شلیک خنده ی نیما اتاق را پر کرد،  و نگین سعی میکرد که تمام حواسش را جمع صحبتهای آقای سبحانی کند، اما نمی توانست  چون هم از دست خودش عصبانی بود و هم خنده اش گرفته بود و خنده های نیما هم عصبی  ترش کرده بود، ولی با این حال سعی میکرد جواب هایش درست و حسابی باشد. سبحانی: از خانم غفوری شنیدم که دچار کسالت شدید. ان شاءالله که زیاد شدید نبوده باشه. نگین: ممنون شما لطف دارید خیلی چیز مهمی نیست خدا رو شکر بهترم. ممنون که تماس گرفتید. سبحانی: خواهش میکنم انجام وظیفه بود. خدمت خانواده سلام برسونید. نگین: سلامت باشید در ضمن وقتی من تلفن رو جواب دادم منتظر تماس خانم غفوری بودم و فکر کردم ایشون پشت خط هستند در هر صورت متاسفم. سبحانی: خواهش میکنم اختیار دارید خدانگهدار. نگین: شما هم خدمت خانواده سلام برسونید خدانگهدار. وقتی نگین تلفن را روی دستگاه گذاشت بی اختیار شروع به خندیدن کرد و نیما هم همراهیش میکرد که نیما گفت: خانم غفوری تازگیها چقدر صداشون کلفت شده. نگین: اصلا نمی فهمیدم اون چی داره میگه من چی میگم. آن شب هم به خیر و خوشی گذشت و نگین آسوده سر به بالشت گذاشت بی خبر از اینکه سرنوشت از فردا داستان جدیدی را برای او رغم خواهد زد. او صبح جمعه زودتر از معمول از خواب بیدار شد چون آن روز وقت دکتر داشت و بعد از یک هفته میخواست از اتاقش خارج شود و این خیلی برایش هیجان انگیز بود صبح که از خواب بیدار شد با کمک مادر استحمام کرد و لباس هایش را پوشید و و پدر به سمت مطب دکتر به راه افتادند. در راه نگین آنچنان با ذوق و شوق به خیابان و عابران در حال حرکت نگاه می کرد که مادروپدر هم متعجب به او نگاه می کردند چه برسد به عابران پیاده. مطب دکتر در طبقه ی دوم یک ساختمان پنج طبقه بود که نگین و پدر و مادر به وسیله ی آسانسور به طبقه ی دوم رفتند دکتر پس از معاینه ی نگین گفت خدا روشکر وضعیت پای نگین بهتر است و برای باز کردن گچ پایش باید سه شنبه به مطب دکتر برود. نگین با خوشحالی به خانه برگشت و گچ پایش را مانند بند اسارتی میدید که قرار است به زودی از آن رها شود. در راه بازگشت به خانه بودند که شماره ی ناشناسی مرتب با نگین تماس می گرفت و نگین چون شماره را نمی شناخت مرتب رد تماس را میزد و در جواب پیامهای شخص ناشناس که از او میخواست جواب تلفن را بدهد تنها به مزاحم نشید اکتفا میکرد، و شخص ناشناس هر بار جواب میداد باور کنید من مزاحم نیستم خواهش میکنم جواب منو بدین. ولی نگین آنقدر به او بی اعتنایی کرد تا به خیال نگین خسته شد. وقتی به خانه رسید لباس هایش را عوض کرد و بعد نازنین با او تماس گرفت و گفت: میخواهد به همراه ملیکا برای عیادت از او به منزلشان بیایند و به نگین گفته بود سامان هم همراه آنان است نگین تا قبل از این فقط یک بار سامان را در مراسم نامزدی نازنین دیده بود و مثل دفعه ی پیش که آرش به دیدن او می آمد پیراهن بلندی پوشید و شال بلندی را نیز دور سرش بست و با این تفاوت که این دفعه با وجود اینکه پیراهنش بلند بود اما چادری را روی پایش انداخت. ملیکا و نازنین به همراه سامان بعد از احوالپرسی وارد اتاق نگین شدند و سامان فقط پنج دقیقه در اتاق حضور داشت و بعد به همراه نیما به اتاق نیما رفت. آن دو در اولین دیدارشان حسابی با هم جور شده بودند. بعداز رفتن او ملیکا گفت: آخه دختره ی بی عقل حواست کجاست میدونی اگه پات شکسته بود بدبخت بودی. نگین خنده ی ریزی کرد و گفت: ولی بازم ارزششو داشت. ملیکا: چی ارزششو داشت؟ نگین: ای بابا تو که پرت پرتی عزیزم ما گفتیم حتما دوره ی دبیرستان که تموم بشه ملی ملنگ دبیرستان میشه ملی قشنگ ولی انگار اشتباه می کردیم. ملیکا: ببینم اون یکی پاتم اضافیه؟ نکنه خوردن خوابیدن خوش گذشته؟ هرسه تا ساعتی به خنده و شوخی مشغول بودند و وقتی نگین ماجرای تلفن سبحانی را برای آن دو تعریف کرد، نازنین آنقدر خندید که از چشمانش اشک روان شد. این دیدار دوستانه که برای آن سه دوست قدیمی به فاصله زمان کوتاهی گذشت تمام شد و نگین دوباره تنها در اتاق نشست و تلفن همراهش شروع به زنگ زدن کرد. نگین باز هم بی اعتنایی کرد ولی انگار تمام شدنی نبود و خسته شدنی هم در کار نبود، و نگین به ناچار جواب داد و صدای دختری را شنید که گفت: سلام نگین خانم! نگین که صدای دختر اصلا برایش آشنا نبود با تردید جواب داد : بله بفرمایید. -من مهسا هستم . نگین: خوشبختم ولی من هنوزم به جا نیاوردم. مهسا: حق دارید خب من هنوز من خودمو کامل معرفی نکردم من قبل از شما با آرش دوست  بودم. نگین: دوست؟!!! مهسا: بله و الانم می خوام شما رو ببینم و بیشتر شما رو با آرش و گذشتش آشنا کنم. نگین: خانم بزارید من یه چیزی رو برای شما معلوم کنم اینکه آرش قبلا چی کار میکرده و با کی دوست بوده اصلا برای من مهم نیست برای من مهم اینکه آرش به خاطر من همه چیز رو ترک کرده. صدای خنده ی دختر که در گوشید پیچید قلب نگین شروع به تپش کرد. آنقدر تند میزد که نگین فکر کرد امکان دارد قلبش بیرون بیافتد. انگار جواب دختر را حدس زده بود. دختر به لحنی تمسخر آمیز گفت: ترک کرده؟!! و دوباره شروع به خندیدن کرد. نگین که از خنده های دختر واقعا عصبانی شده بود با صدایی تقریبا فریاد گونه گفت: میشه بگی به چی میخندی؟ مهسا: به اینکه آرش تا یک ساعت پیش برای ترک خونه ی ما بود. نگین احساس کرد تشتی پر از آب سرد روی سرش خالی شد، دستانش یخ زد و دیگر صدای دختر را نمی شنید. دستش را روی قلبش گذاشت، انگار میخواست با فشاری که با دستش به آن وارد می کرد آن را آرام کند، اما فایده ای نداشت. با زحمت دهانش را باز کرد و با فریاد گفت: دروغ میگی خواهش می کنم بگو دروغ میگی، و اشکهایش بی اختیار روی گونه هایش سرازیر شد. مهسا: باور کنید منم خیلی دوست داشتم دروغ باشه ببینید من فقط با شما تماس گرفتم که دیگه کسی گرفتار این مار خوش خط و خال نشه کار آرش و اون دوست مسخرش پیام از این چیزا گذشته. منم که الان دارم این حرفها رو میزنم باور کنید برای همشون دلیل دارم حالام حاضرم حرفمو بهتون ثابت کنم من چهارشنبه با آرش قرار دارم، و آدرس را برای نگین گفت. نگین همانطور تلفن را در دستش گرفته بود و به دیوار مقابلش خیره شده بود و اشکهایش بی اختیار سرازیر میشد. با تکان هایی که نیما به شانه اش وارد کرد به خود آمد. نیما با نگرانی به نگین می گفت: تو رو خدا حرف بزن چرا رنگت انقدر پریده چی شده ؟ نویسنده اثر شهروز براری صیقلانی اداادامه در پارت سوم.    http://ShahroozbarariSeyghalani.blogfa.com

رمان عاشقانه نگین پارت دوم

رمانسرا  .                        کلیک نمایید.    .                    دخترونه سانسور نشده.           نویسنده اثر؛ شهروز براری صیقلانیپست بانک رماننگین که صدای آرش را شنیده بود نمی دانست چه عکس العملی از خود نشان دهد. به همین دلیل ترجیح داد همان طور خونسرد روی مبل بنشیند در همین افکار بود که ناگهان با صدای آرش رشته ی افکارش پاره شد.آرش: اجازه هست؟نگین: اختیار دارید خونه ی شماست من اجازه بدم.آرش: نه خوشم اومد با ادب و فرهنگم هستی و بر روی مبل کنار نگین نشست.نگین: جای دیگه ای برای نشستن نبود؟آرش: آخه من به این قسمت خونمون خیلی علاقه دارم مخصوصا الان دیگه نمیتونم ازش دل بکنم.نگین: خوب اینم یکی از بد شانسیای منه.آرش: تو چرا همش میخوای حال منو بگیری اون از دیشب که از دست تو خوابم نبرد اینم از الان.نگین خود را به بی اطلاعی زد و با تعجب پرسید: از دست من؟!چرا؟!آرش: خوشم میاد خوب خودتو میزنی به اون راه. از من خوشگلتره؟نگین: کی؟آرش: بسه دیگه نگین خانم برا من فیلم بازی نکن من خودم باهاش حرف زدم.نگین: اگه منظورتون سیاوشه که باید بگم. . .آرش: پس اسم این رقیب سر سخت ما سیاوشه.نگین: بهتره شما پاتونو از زندگی من بکشین بیرون چون ما قرار ازدواج داریم. نگین خودش هم نمی دانست که چگونه می تواند به این راحتی دروغ بگوید.آرش: خوب تو با هر کی میخوای ازدواج کن من فقط .نگین حرف آرش را قطع کرد و با عصبانیت گفت: شما راجع به من چی فکر کردین؟!!در همین حال نیما وارد اتاق شد و گفت: فیلمش خیلی قشنگه آرش خان! فقط حیف که تلویزیون خاموشه نمی تونیم ببینیم.آرش که تازه متوجه خاموش بودن تلویزیون شده بود با دست پاچگی گفت: اون فیلم برای فردا شبه من اشتباه کردم.نیما: بعد الان داشتی چی کار میکردی؟آرش: داشتم راجع به دانشگاه با نگین خانم حرف می زدم آخه منو نگین خانم هم دانشگاهی شدیم.نیما: ااا جدا نگین تو چرا چیزی به من نگفتی؟نگین: آخه فکر نمی کردم مسئله ی مهمی باشه.نیما: چرا مهم نیست حداقل اینجوری خیال من راحت تره.نگین: از چه بابت ؟نیما: از بابت مزاحمی که می گفتی تو دانشگاه داری .قلب نگین به تپش افتاد دیگر نمی شنید که نیما چه می گوید، فقط ناگهان فکری در مغزش جرقه زد و گفت: آقا نیما قرار بود مسئله خواهر برادری باشه، نه؟نیما: ای بابا، آرش که از خودمونه. اون پسره که من دیشب باهاش حرف زدم هم تو دانشگاتونه دیگه نه.نگین: نیما اگه من دیگه چیزی به تو گفتم.نیما: فعلا مسئله مردونس آرش خان دیشب جات خالی یک آرتیس بازی در آوردیم.آرش که کم کم داشت شک می کرد گفت: مگه چی کار کردین؟نیما: هیچی بابا من به جای رفیق نگین با پسره حرف زدم.نگین دیگر از خجالت نمی توانست سرش را بلند کند.آرش به ناخود آگاه گفت: پس تو بودی !نیما: چی کی بود؟آرش: هیچی هیچی داشتی میگفتی.صدای مادر که نگین را برای کمک صدا می کرد انگار تیر روشنی در افکار پریشان نگین بود او از خدا خواسته به آشپزخانه رفت . وقتی نگین وارد آشپزخانه شد مادرش به سمت او برگشت وگفت: ای وای نگین چرا رنگت پریده؟نگین: هیچی فقط یه ذره سردرد دارم .مادر نگین: همش به خاطر اینه که این خانم دکتر ما همش سرش تو درس و کتابه .مهوش: خوش به حالت مریم جون به خدا من آرزو به دلم مونده که یک دفعه یه دونه کتاب دست آرش ببینم.مریم: خوب پسرن دیگه نیمام همین جوریه.مهوش: نگین جون شما با آرزو جان برو تو اتاق آرزو استراحت کنید.نگین: اخه من اصلا کمکتون نکردم تو سفره انداختن که نذاشتین کمکتون کنم حداقل بذارید تو ظرف شستن کمکتون کنم.آرزو: بابا تو کار نکرده عزیزی بیا بریم بالا. و دست نگین را گرفت نگین نیز از خدا خواسته ارزو را همراهی کرد زیرا اصلا حوصله ی کار کردن نداشت. فقط در این فکر بود که هر چه سریع تر مسئله را با نازنین در میان بگذارد.وارد اتاق آرزو شدند روی در و دیوار اتاق آرزو پر بود از اشکال نوتهای موسیقی .آرزو: خب اینم از اتاق من به نظرت چه جوریه البته می دونم به پای اتاق تو نمی رسه. ببخشید نگین جان اگه از نظر شما اشکالی نداره به جای دوم شخص جمع از دوم شخص مفرد استفاده کنم.نگین: اوه آرزو جون چقدر سخت می گیری راحت باش .درهمین موقع صدا در آمد و آرش وارد شد و گفت: بیاین تو پذیرایی بشینیم گفتم جوونا دور هم جمع شیم یه خورده به این نیما بخندیم.نیما: دست شما درد نکنه دیگه یعنی من انقدر خنده دارم.آرش: نه بابا انقدر که نه یه خورده بیشتر. بعد رو به دخترا کرد و گفت: خانم ها بالاخره افتخار میدین یا نه.آرزو: برو الان میایم.نگین متوجه این شد که آرش رفتارش نسبت به اول مهمانی خیلی عوض شده و خراب شدن نقشه هایش را زیر سر نیما می دانست. آرزو بلند شد و نگین نیز بلند شد و هر دو به همراه هم از اتاق بیرون آمدند.آرش و نیما روی کاناپه های راحتی در میان حال نشسته بودند که آرزو و نگین از اتاق خارج شدند. به محض ورود آرزو و نگین به حال آرش از جایش بلند شد وگفت: آق نیما پاشو اول خانم ها باید بشینن .نیما: حالت خوب نیستا اون برای ورود به جاییه که میگن اول خانم ها برن. تازه اونم واسه اینه که اگه خطری آقایونو تهدید می کرد اول سر خانمها بیاد.آرش: من این چیزا سرم نیست از بچه گی دارم به این آرزو خانم سواری میدم چرا چون دختره.آرزو: وظیفه ات بوده.آرش: نگین خانم خیلی ساکتن بابا مجلس زنونه مردونس راحت باشید خانم.نگین که خون خونش را می خورد و به شدت از دست آرش و بیشتر از دست نیما عصبانی بود گفت: اگه اومدن ما باعث دعوا شده خوب ما میریم تو اتاق و بعد گفت: نظر تو چیه آرزو جون؟که آرش فورا گفت: حالا که فکر میکنم می بینم نیما داره راست میگه و فکر میکنم این کارا مال قدیما بوده حالا که مرد و زن برابرند. حالام نیما رو بلند می کنیم و من تا 3 می شمارم همه با هم می شینیم .بعد که نیما بلند شد آرش گفت: خب حالا حواساتونو خوب جمع کنید که نابرابری به وجود نیاد، و برعکس شروع به شمردن کرد و با گفتن اولین شماره که 3 بود به سرعت نشست و زد زیر خنده.نیما: مسخره این کارا چی بود کردی تو امشب یه چیزیت میشه ها.آرش: آخ گفتی. و در حالی که سرش را تکان می داد به نگین نگاه کرد و نگین که خون خونش را می خورد به سرعت طوری بغل نیما نشست که نه او و نه آرش هیچ دیدی نسبت به یکدیگر نداشنتد.آرش: نگین خانم اونجا بغل شومینه گرمتون میشه مخصوصا این جوری که شما خودتونو بسته بندی کردین یه ربع دیگه بشینین پخته شدین.نگین با دست به پهلوی نیما زد و گفت: غیرتت منو کشته خیر سرت داداشمی.نیما: غیرت برای کی؟نگین: بغل دستیت.نیما: اون که بابا جان از مخ آزاده بذار راحت باشه.آرش: دست شما درد نکنه مرسی آقا نیما.نیما: نوش جان خواهش آرش خان. خوب چه خبر از دانشگاه؟! خوش میگذره؟!آرش در حالی که بلند شد و در مقابل نگین نشست گفت: معلومه که خوش میگذره چرا که نه.نگین: شما که گرمتون بود.آرش: چه عجب!! بالاخره شما هم وارد بحث شدین راستش برای هم دردی با شما اومدم این ور.آرزو: وای میدونی الان بغل این آتیش گرم چی حال میده؟آرش: چهار تا سیب زمینی. البته قبلش باید چوب مامانو قایم کنید.با این شوخی آرش حتی نگین هم خندید و آرش که از خنده ی نگین خوشش آمده بود گفت:تازه اینکه چیزی نسیت خدا رو چه دیدی شایدم ما جای سیب زمینی تو شومینه باشیم.آرزو: خب بابا بسه نمک دون نه منظورم این که اگه بری ویالونتو بیاری بزنی خیلی خوب میشه.آرش: اِاِ جدا رودر وایستی نکنا می خوای بعدشم براتون برقصم.نیما: مگه بده دل 4 تا جوونم شاد میشه.نگین فکر نمی کرد که قیافه ی آرش به این کارهای هنری و کلاسیک بخوره برای همین ناگهان به طوری که خودش هم نفهید چطور بلند گفت: مگه بلده؟آرزو که فکر میکرد روی صحبت نگین با اوست گفت: بله تازه کجاشو دیدی؟!!آرش از اینکه بالاخره نگین از صحبت کردن رسمی در آمده بود گفت: یعنی قیافم اینقدر در به داغونه؟نگین: نه به خدا منظور بدی نداشتم.آرش: بسه دیگه نمی خواد ماست مالیش کنی الان که آوردم و برات زدم می فهمی.و بعد به سوی اتاق رفت و ویالونش را آورد و موسیقی ملایمی را شروع به نواختن کرد. نگین واقعا تعجب کرده بود آرش خیلی زیبا ویالون می زد و نگین سرتا پا گوش شده بود و با تمام وجود گوش می داد نمی دانست چرا با اینکه بسیار از دست آرش و نیما عصبانی بود اما دلش نمی خواست آرش ویالون را زمین بگذارد. برای همین چشمهایش را بست تا برای شنیدن تمرکز بیشتری داشته باشد پس از تمام شدن موسیقی نگین شروع به دست زدن برای آرش کرد و آرزو و نیما را هم مجبور به دست زدن کرد.آرش هم که از این عکس العمل نگین خوشش آمده بود برای خود شیرینی گفت: دیگه ببخشید اگه بد بود.نگین: نه واقعا عالی بود.خیلی قشنگ میزنید.آرش: مرسی فکر نمی کردم انقدر خوشتون بیاد.نگین که فهمید زیاده روی کرده است بهتر دید موضوع صحبت را عوض کند برای همین گفت: ولی فکر می کنم صدای بارون قشنگتر باشه اگه اجازه بدین گوش کنیم.نیما که انگار داغ دلش تازه شده بود گفت: بله دیگه دارم به حرفای آرش میرسم دخترا تا بارون میاد میگن وای خدا ما عاشق بوی بارونیم صداشو که دیگه نگو وای نمیدونی که چه کیفی داره وقتی زیر بارون راه میری. ولی پاش که برسه میگن وای ما و بارون؟!آرش: انگار خیلی دلت پره ها نیما: آره بابا این خواهر دست گل ما بعداز ظهر که داشته از دانشگاه برمیگشته پنچر می کنه و زنگ میزنه به من بدبخت منو دوستم هم رفتیم دنبالشون و تازه نگین خانم می گفت تا پنچری شو نگرفتی خونه نمیای ها.آرش تازه فهمید آن ماشینی که بعدازظهر به دنبال نگین و نازنین رفته بود ماشین دوست نیما بوده نه نامزد نازنین.آرزو: من بگم چطوره تو این شب بارونی یه مشاعره هم راه بندازیم.آرش: آفرین بالاخره کله ی توام کار کردها من که پایه ام.آرزو: یعنی چی بالاخره کله ی توام کار کرد؟آرش در حالی که مثلا ترسیده بود بود با من من گفت: یعنی همیشه فکرای خوب خوب به ذهن تو میاد.آرزو: آهان این شد.نگین و نیما هم موافقت خودشان را اعلام کردند و آرزو مشاعره را شروع کرد.آرزو:شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است / روز ستاره تا سحرتیره به آه کردن استآرش:تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم/ مگذارید که بی باده سرآید نفسمنگین:مستان خرابات ، زخود بی خبرند/ جمع اند و زبوی گل ، پراکنده ترندنیما:دوستی شد دشمن جان وتنم/ خوی گرمم گشت برق خرمنمآرزو:مارا چو گردباد ، ز راحت نصیب نیست/ راحت کجا و خاطر نا آرمیده ییآرش:متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان/ حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن استنگین:تو مگر کاری نداری جز از این/ که می پیچی به پایه من چو مارنیما:رفتی اما دلتو باز، توی دستام جا گذاشتی / وقتی هیچ گلی نخندید، توی جاده پا گذاشتیآرزو:یک عمر وفا کردم و عمری به جفا / بر گور صداقت و وفا می گریمآرش:من آن بلبل نغمه خوان توام/ که با صد زبان هم زبان توامنگین:من شناسم آه آتشناک را/ بانگ مستان گریبان چاک رابعد از شعر نگین پدر و مادر نیما و نگین که قصد رفتن کرده بودند نگین و نیما را نیز برای رفتن صدا کردند.آرش: اه، حیف شد تازه داشت کیف میداد.نیما: ان شاءالله دفعه ی دیگه .و بعد از حاضر شدن نگین، جوان ها به طبقه ی پایین آمدند و پس از خداحافظی مفصلی نگین و خانواده اش راهی خانه شدند. پس از رفتن آنها آرش که خیالش از بابت نگین راحت شده بود بعد از گفتن شب بخیر به بقیه به اتاقش رفت تا پس از یک روز پر تلاطم خواب راحتی داشته باشد.نگین نیز در حال تحلیل حوادث امشب بود؛ زیرا همه ی نقشه هایش بدون آمادگی قبلی و خیلی ناگهانی نقش بر آب شده بود. او حالا نمی دانست برای در رفتن از دست آرش باید چه شیوه ای را به کار گیرد خصوصا حالا که فهمیده بود قصد آرش از برقراری رابطه ازدواج نیست.صبح روز بعد نگین با زنگ تلفن همراهش از خواب بیدار شد ولی تا به خود امد که به تلفن جواب بدهد تماس قطع شد به شماره نگاه کرد اما شماره را نشناخت و همانطور که داشت به صاحب شماره بد و بیراه میگفت که اورا از خواب بیدار کرده است به ساعت نگاه کرد حدود 6:30 دقیقه بود با خود گفت: یه امروز که کلاس نداریم هم این مردم آزارا نمی زارن بخوابیم.پتو را روی سرش کشید و سعی کرد تا دوباره بخوابد اما خوابش نمی برد برای همین بلند شد و پس از گرفتن دوش آب سرد خواب کاملا از سرش پرید و با خود گفت من که خوابم نمی بره بذار بقیه رو هم بیدار کنم. و بلافاصله شماره گوشی نازنین را گرفت. نازنین حوصله ی جواب دادن به گوشی را نداشت با خود گفت: هر کی هست بذار انقدر زنگ بزنه تا جونش درآد.اما نگین ول کن نبود آنقدر شماره را گرفت تا بالاخره نازنین با آن صدای خواب آلودش گفت: بله مردم ازار.نگین: هه هه هه خواب بودی.نازنین: هه هه و زهرمار تو خواب نداری سر صبحی مردم آزاری میکنی مردم آزار.نگین: نه دیگه حوصلم سر رفته بود دنبال تفریحات سالم بودم گفتم یه زنگ بزنم با هم بریم دنبالش. نازنین: سرصبحی خوشیا خجسته. نگین: اِاِاِ جدا از پشت تلفنم معلوم میشه.نازنین: خیلی بی مزه ایا !! میدونستی؟نگین: پس یادم باشه از این به بعد صبحا بهت زنگ بزنم تا بیشتر حقایقو برام آشکار کنی.نازنین: حالا چی کار داری؟نگین: هیچی گفتم که دنبال تفریحات سالمم.نازنین: حیف که حسش نیست وگرنه همچین تفریحات سالمی بهت نشون میدادم که فکت بخوره زمین.ناگهان نگین با صدایی جدی گفت: نه واقعا کارت دارم.نازنین: چی شدی نگرانم کردی خواب از سرم پرید بگو ببینم چی شده.نگین: تا حالا شده که . . . آخه نمیدونم چه جوری بگم.نازنین: جون به سرم کردی بگو دیگه.نگین: مطمئن باشم که قشنگ بیداری و دری وری بارم نمی کنی.نازنین: آره دیگه بگو.نگین: تا حالا شده که بتونی در عرض که 5 دقیقه خوابو از سر یکی بپرونی.نازنین: دارم برا شما خانم رکورد شکن.نگین: خوب دیگه چطوری؟در همین موقع بود که نگین صدای بوق پشت خطی را از گوشی خودش شنید. برای همین نازنین گفت: نازی جان پشت خطی دارم. بعدا بهت زنگ میزنم، فعلا کاری نداری؟نازنین: سر صبحی حتما یه دیوونه ی دیگست مثل تو. نه کاری ندارم فعلا خداحافظ.نگین به شماره ی پشت خطی نگاه کرد ولی آنرا نشناخت آخه آن شماره همانی بود که صبح به او زنگ زده بود و از خواب بیدارش کرده بود. برای همین تلفن را وصل کرد اما حرفی نزد. این شیوه را از نازنین یاد گرفته بود که تلفن را وصل کند ولی حرف نزند تا طرف مقابل حرف بزند و اگر صدا را می شناخت صحبت کند. به قول نازنین یه دختر خانم با شخصیت نمیذاره همه صداشو بشنون. پس از وصل کردن تلفن صدایی را شنید که گفت: آرش بیا بیا برداشت. و بعد صدای آرش که گفت: سلام. ولی نگین بازم حرفی نزد.آرش گفت: الو نگین. انگار قطع شد. و پس از گفتن این حرف تلفن را قطع کرد و نگین را با دریایی از فکر و خیال رها کرد.نگین پس از قطع کردن ارتباط، تلفن همراهش را به روی تخت پرتاب کرد. نمی دانست چه کار کند آرش را یک مزاحم واقعی می دانست سرش را به سمت بالا گرفت خدایا این بابامو دوستش که 20سال از هم خبر نداشتند آخه چرا اینجوری شد؟! من چی کار کنم؟ چه جوری از دست این دیوونه در برم؟ فکر می کنم این بشر اصلا عقل تو سرش نباشه، به آبروی من فکر نمی کنه انگار واقعا کمر به بد بخت کردن من بسته ، ایکاش الان از خواب بیدار می شدم می دیدم همش خواب بوده، اصلا همش تقصیر این نیما روانیه، یکی نبود دیشب به این پسره بگه آقا نیما آرش بعد از دوبار دید و بازدید از خود شد که همه چی رو بهش گفتی و تازه گفتی خیالم راحتر شد، آرهآره خیالت راحت شد و منو بد بخت کردی وای خدا چی کارکنم؟ناگهان صدای مادرش را شنید که در را باز کرد وگفت: وا !! تو بیداری و هیچی نمیگی دو ساعته دارم صدات میکنم.نگین تازه به خودش آمد و گفت: چی مامان؟مریم: حالت خوبه 2 ساعته دارم صدات میکنم میگم بیا صبحونه کجایی؟نگین: تو اتاقم.مریم: جدا؟!! من فکر کردم تو آشپزخونه ای پاشو بیا خوش مزه بازیم بسه. و در را بستو رفت. ولی نگین شوخی نکرده بود یعنی در حالی نبود که حوصله ی شوخی را داشته باشد.سررسید خاطراتش را از درون قفسه کتابهایش برداشت و در آن نوشت:چهارشنبه 23/2/89امروز از صبح شروع شد خدا خودش بقیه اشو بخیر کنه چی کار کنم؟ سوال جالبیه!! تا حالا پیش نیومده بود که فکر کردن به جواب این سوال انقدر سخت و جوابش انقدر دست نیافتنی باشه. نمیدونم این چه حسیه که داره دیوونه ام میکنه ازش متنفرم و دلم می خواد حالشو بگیرم اما نمیتونم، چرا، خودمم نمی دونم.و با صدای مادر که دو باره از آشپزخانه نگین را صدا می کرد دفتر را بست و آن را بین کتاب ها قرار داد و و گوشی موبایش را در جیب شلوارش گذاشت و به پایین رفت. وارد آشپزخانه شد میز صبحانه پر بود از انواع خوردنی ها با این وجود نیما در یخچال دنبال خوراکی می گشت و طبق معمول غر میزد: هیچ وقتهیچی تو این خونه واسه خوردن پیدا نمیشه، و بعد به سمت نگین برگشت وگفت :بَه قیافه رو، انگار یه تریلی چرخ از رو صورتت رد شده .نگین که اصلا حوصله ی سر و کله زدن با نیما را نداشت سلام و صبح بخیری به همه گفت و سر میز صبحانه نشست یه تکه نان برداشت پنیر را روی آن گذاشت و تا خواست لقمه را در دهانش بگذارد نیما لقمه را قاپید و خورد ونیما توقع داشت با این کارش نگین مثل همیشه در لقمه ی بعدی فلفل بریزد و آنرا به زور در دهان نیما بگزارد اما نگین هیچ عکس العملی نشان نداد و مشغول درست کردن لقمه ی بعدی شد. نیما دوباره در یخچال را باز کرد وگفت: بله حدسم درست بود نگین خانم همه ی ماستا رو خورده و با این شوخی او مادر وپدر خندیدند. اما نگین که در فضای دیگری سیر میکرد اصلا متوجه شوخی نیما نشد ونیما که واقعا شوکه شده بود گفت: نگین خودتی یا روحته ؟در همین موقع تلفن همراه نگین شروع به زنگ زدن کرد که نگین یهو آنچنان از جایش پرید که چای روی پایش ریخت. نیما گفت: پس بگو منتظر تلفن بودی طبق معمول قراره راجع به وقایع 2 ثانیه ی قبل با نازنین صحبت کنی!!نگین اصلا به نیما توجهی نکرد و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت گوشی را از جیبش بیرون آورد و دوباره آن شماره ی ناشناس را دید سریع رد تماس را زد و بلافاصله برایش پیام آمد:مجبورم نکن به خونتون زنگ بزنم من دیوونه تر از این حرفام.نگین هم برایش پیام زد:اون که مصلمه و لی منم عاقلتر از این حرفام که جواب تلفن تو رو بدم.و 5دقیقه بعد از ارسال پیام تلفن خانه به صدا در آمد نگین با آنکه خون خونش را می خورد قیافه ی خونسردی به خود گرفت و وارد آشپزخانه شد نیما گفت: کجا؟ کجا؟ بدو تلفنو جواب بده که خودشو کشت.نگین به اجبار تلفن را برداشت و گفت: بله .آرش: دیدی زنگ زدم خونتون.نگین: سلام آقای سهرابی خانواده خوب هستن؟آرش: حال خودمو نپرسیدی.نگین آرام گفت: چون اصلا برام مهم نیست.آرش؟ تند نرو، بد میبینیا.نگین: بله نیما خونست گوشی حضورتون. و بعد گفت: نیما آقا آرش تلفن.آرش: انگار اشتباه شده من نیما کار دارم.نیما: چی آرش ؟!آرش: هان هیچی سلام.تا بعد از ظهر خبری از مزاحم نبود برای همین حال نگین نسبتا بهتر بود.بعد از ظهر نگین پس از پوشیدن لباس برای رفتن به کافی شاپ و دیدن ملیکا به دنبال نازنین رفت. همین که نازنین سوار ماشین شد گفت: کجا بودی پس؟ 2 ساعته منتظرم قرمزی دماغم رنگ شالم شد .نگین : تا حاضر شم طول کشید دیگه.نازنین: چته؟ دمغی، بابا میخوایم بریم دوستمونو بعد 2سال ببینیم.نگین: میدونم بابا مگه یه سری آدمیزاد برای آدم اعصاب میزارن؟نازنین: دوباره چی شده؟نگین: آرش.نازنین: اَه خیلی به این یارو رو دادیا.نگین: دیوونه است داره منم دیوونه میکنه.نازنین: میگی چی شده یا نه؟نگین: از صبح برام اعصاب نذاشته همش زنگ میزنه به گوشیم مزاحم میشه، بهشم که محل ندادم زنگ زد خونه.نازنین: زنگ زد خونه؟ عجب بچه پررویی ها !! اصلا مگه تو اون دفعه با کلی آرتیس بازی دکش نکردی؟نگین: میگن داداش خنگم نعمته همینه. نیما خان با لودگی تمام دیشب همه چیرو لو داد .و بعد جریان شب گذشته را برای نازنین تعریف کرد.نازنین: به نیما نمی خوره انقدر داغون باشه.نگین: حالا که هست وحسابیم کار دستم داده.نازنین: حالا میخوای چی کار کنی.نگین: چه می دونم .نازنین: فکر خوبیه حتما عملی میشه.نگین ماشین را پارک کرد و به همراه نازنین به طرف کافی شاپ حرکت سر میزی که با ملیکا قرار گذاشته بودن نشستند و بعد از 5 دقیقه انتظار بالاخره ملیکا آمد. آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند و بعد از چاق سلامتی طولانی سفارش 3بستنی میوه ای دادند ملیکا دختری نسبتا چاق و نمکی بود پوستی گندمگون داشت و دماغی به شکل یک کوفته قلقلی ولی چشمانی نافذ و گیرا داشت.ملیکا: خوب دیگه چطورین چه خبرا درس مرس چی میخونین .نگین: من دارم روانشناسی می خونم.نازنین: منم که حقوق، خبر که داری.ملیکا:آره راستی خودت بهم گفته بودی خوبه خوبه از تشکیل خانواده و زندگی آینده و بادابادا مبارک بادا چه خبر؟نازنین: بله بله، سامان، میشناسیش دیگه.ملیکا: آره آره یادم اومد پسر عموت بالاخره بهم رسیدید.تو چی نگین ؟نگین: نوچ بابا چقدر سوال میپرسی حالا نوبت ماست.ملیکا: هنوز بستنی نخورده میخوای سفارش ماست بدی.هر سه خندیدند که صدای تلفن همراه نگین بلند شد.نگین: آخ آخ حتما مامانمه یادم رفت بهش زنگ بزنم بگم رسیدیم.با سرعت گوشی را بیرون آورد و بدون نگاه کردن به شماره آن را وصل کرد و گفت: جانم.آرش: جانت بی بلا منتظر تلفن بودی؟نگین: بازم شما؟!!!!!!!!!آرش: تو ذوقم نزن دیگه.نازنین گفت:آرشه؟ و نگین با سر تایید کردنازنین: گوشیو بده ببینم.نازنین: ببین آقای به ظاهر محترم دفعه ی دیگه مزاحم دوست من بشی با من طرفی من مثل نگین مظلوم نیستم بلدم باهات چی کار کنم . و بعد تلفن رو قطع کرد و گفت: خنده هم به ما نیومده .ملیکا: تو که گفتی خبری نیست.آرش کیه.نازنین: یک فرد انسان نما.نگین: یه دیوونه ی به تمام معنا.نازنین: و یک احمق روانی.ملیکا: با این تعریفایی که ازش میکنید باید خیلی آنتیک باشه نه.نگین پوز خندی زد و گفت: بیشتر از خیلی، یه مزاحم داغون.ملیکا: آهان حالا دو زاریم افتاد، مزاحم، خوب یه چند وقتی بهش محل نده خودش خسته میشه.نگین: آخه نمیشه.ملیکا: آخه نمیشه و کوفته قلقلی پس خودتم گیری !نگین: وا مگه دیوونم .پسر دوست بابامه.ملیکا: احسنت.نازنین: احسنت و کوفت میبینی این بد بخت اعصاب نداره هی سر به سرش میزاری.ملیکا: خوب یکیتون مثل آدم حرف بزنه ببینم قضیه از چه قراره.نگین همه ی جریان را به طور خلاصه برای ملیکا تعریف کرد ودر آخر گفت خوب حالا تو جای من بودی چی کار میکردی؟ملیکا: 2تا میزدم تو سر خودم که دارم این موقعیت خوبو از دست میدم خیلی دوست دارم ببینمش.نازنین: همچین تحفه ایم نیست.ملیکا: پس حتما تحفه ست .و دوباره گوشی زنگ خورد نازنین گفت:گوشی رو بده من ببینم چی میگه. و گوشی را گرفت ولی شماره ی خونه را دید و رو به نگین گفت این دفعه واقعا مامانته بیا وگرنه الان کل تهرونو خبر میکنه. نگین گوشی را گرفت و چون می دانست صحبتشان زیاد طول می کشد به بیرون از کافی شاپ رفت.ملیکا به نازنین گفت: آخه طفلی خیلی سخته اونم با این عقاید و روحیات نگین .نازنین: آره بابا بد بخت واقعا بد شانسه میدونی پسره کیه.ملیکا: میشناسمش؟نازنین: آره بابا همون دیوونه که هر روز می افتاد دنبال نگین.ملیکا کمی فکر کرد و گفت: جدی؟!! این چیزایی که تعریف می کنید اصلا به اون قیافه نمی خوره.نازنین: بله چون کلا به صورت 360درجه تغییر کرده.ملیکا: جدا پس باید دیدنی باشه.در این موقع نگین سر میز آمد و گفت: آره خیلیم دیدنیه پاشین بریم دیر شد.ملیکا همانجا با آن دو خداحافظی کرد و رفت. نازنین در راه مشغول نصیحت کردن نگین بود،که اگر زنگ زد اصلا جواب نده اگرم به خونه زنگ بزنه که جرات حرف اضافه نداره نترس اصلا هر چی شد با من.نگین: خوب مادر بزرگ.نازنین د رحال پیاده شدن گفت:خیالم راحت باشه دیگه.نگین: مطمئن مطمئن .نگین بعد از پارک کردن ماشین در پارکینگ گوشی موبایلش را خاموش کرد و بعداز سلام به همه برای تعویض لباس به اتاقش رفت. بعد از عوض کردن لباسهایش یکی از کتابهایش را از کتابخانه اش بیرون آورد تا با خواندن آن حواسش پرت شود که همراه با کتاب متن کوچکی که قبلا از جایی یادداشت کرده بود از میان کتاب بیرون افتاد آنرا برداشت و با خواندن آن به فکری عمیق فرو رفت. متن نوشته این بود:حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما خوش آن روزی که در یابیم جادوی حضور یکدیگر را.سوالهای زیادی به ذهنش هجوم آورد که چرا من آنروز این متن را نوشتم یا چرا الان باید این متن را پیدا کنم یا کتاب را باز کرد ولی نمی توانست حواسش را روی متن کتاب متمرکز کند فقط چشمانش از روی نوشته ها میگذشت. تمام حواسش پیش آن متن بود و خودش هم نمی دانست چرا ولی در ذهنش آن متن را به آرش نسبت داده بود و دوباره هجوم سوالات، حضور آرش برای تکامل من است یا عذابم ؟ آزمایشی است از جانب خدا؟ یاکتاب را بست ،تلفن همراهش را روشن کرد و بلافاصله 4 پیام کوتاه دریافت کرد.ناشناس: آخه تو چرا با من اینجوری میکنی چرا انقدر اذیتم میکنی .ناشناس: امیدوارم از حرفای قبلیم ناراحت نشده باشی باور کن از هیچ کدومشون منظوری نداشتم من از اون دسته آدمهام که معمولا بعد از حرف زدن به حرفی که زدن فکر میکنن در هر صورت اگه حرف نا مربوطی زدم معذرت می خوام.ناشناس- یعنی دیگه لایق مزاحم نشو هم نیستم.نازنین- دختره ی پررو توکه دوباره گوشیتو روشن کردی خودتم تنت میخواره ها نگی نگفتی.نگین دوباره و دوباره پیامهای شماره ی ناشناس را خواند در قلبش دیگر آن احساس تنفر را نسبت به آرش نداشت. نمی دانست این احساس چرا به وجود آمد ولی دیگر به اون شدت از آرش بدش نمی آمد. یا حداقل از او متنفر نبود شاید هم کمیولی اصلا این روش آرش را برای ابراز علاقه مناسب نمی دید.بنابراین تصمیم گرفت کمی بیشتر در مورد آرش فکر کند و کمی هم در برخوردش با او ملایمت بیشتری نشان دهد .به طبقه پایین رفت ولی متوجه قطع شدن حرف پدر و مادرش شد ولی به روی خودش نیاورد و به آشپزخانه رفت و دوباره حرف پدر و مادرش شروع شد فضولیش گل کرد و یهو دوید تو پذیرایی و مادرش در حال گفتن حالا چی کار کنم بود. نگین گفت: به من بگین چی شده راهنماییتون میکنم ؟مادر: دوباره تو مچ گرفتی؟نگین: اختیار دارید نگین مچ گیر معروفه همه برا امضا دنبال منن بعد مامانم جدیم نمیگیره همین میشه فرار مغزا.نیما: اوه اوه مگه چه کار شاقی کردی که انقدر خودتو جدی گرفتی.منم میدونم چه خبره فقط تو نمیدونی حالا برو کشکتو بساب عزیزم.نگین: مامان نیمام میدونه ؟مادر: بابا چیز خواستی نیست فقط فقط.نیما: مامان چقدر کشش میدی آقای سبحانی به همراه خانواده آخر این هفته برای خواستگاری تشریف میارن.نگین احساس کرد از خجالت قرمز شده برای همین سرش را پایین انداخت و گفت: مامان میشه بیاین تو اتاق کارتون دارم.نیما: اگه می دونستم انقدر ساکت میشی سریع تر میگفتم.پدر که متوجه خجالت نگین شده بود گفت: بسه دیگه نیما.مادر بلند شد وبه همراه نگین به اتاقش رفت.نگین: مامان این نیما کی میخواد بزرگ شه کی میخواد بفهمه که جلوی بابا نباید از این حرفا بزنه.مادر: مگه چی گفت که تو اینجوری میکنی.نگین: نمی دونم چرا ولی خوب خجالت میکشم دیگه.مادر: می فهمم خصوصیت همه ی دختراست.نگین: حالا درست میگه؟مادر: آره.نگین: مامان بدون هماهنگی.مادر: ای بابا تو چرا انقدر سخت میگیری برای هر دختری تو این سن و سال خواستگارمیاد. می دونستم اگه به تو بگم میگی لازم نکرده بیان الانم کار خلاف که نکرده بنده خدا می خواد بیاد خواستگاری.نگین: حالا نمیشه قرار و بندازین عقب.مادر: نه عزیزم ما به خاطر اینا قرار که قرار بود با آقای سهرابی اینا بریم بیرون رو لغو کردم .نگین با خودش گفت: پس حتما آرش هم می فهمه و به ناگاه بلند گفت: خدا به داد آقای سبحانی برسه.مادر: دوباره که شروع کردی میخوای چی کارش کنی بنده خدارو.نگین: هیچی مامان فقط بلند فکر کردم همین.مادر: برای خودت دردسر درست نکن بزار پسره بیاد ببینش باهاش حرف بزن فوقش نخواستی بگو نه زوری که نیست عزیزم.نگین: چشم ایندفعه هم به خاطر شما ولی لطفا دیگه بدون هماهنگی از این کارا نکنین.مادر از اتاق بیرون رفت و نگین را با دریایی از فکر و خیال تنها گذاشت نگین دفتر چه ی خاطراتش را بیرون آورد و نوشت:باید اسم امروز رو بزارم روز پر دردسر آخه هر خبر داغونی که بود امروز دریافت کردم هم از قلبم هم از اطرافیانم اون از حرفهای آرش اون از خبر دست اول نیما و اون از احساس عجیبی که نسبت به آرش پیدا کردم که نمیدونم خوبه یا بد وای خدایا فقط تو فقط تویی که میدونی تو دلم چه خبره پس کمکم کن.دفتر را بست و سر جایش گذاشت گوشی موبایلش را برداشت و بازم پیام جدید.ناشناس: همین که دیگه گوشیتو خاموش نکردی خیلی بهم لطف کردی خیلی ممنونم ولی یه خواهش به حرفای دیشبم اصلا فکر نکن. باور کن اونم از اون دسته حرفایی بود که بعد از گفتنشون خیلی خودمو سرزنش کردم .نگین سعی کرد حرفای دیشب آرش را به خاطر آورد: تو با هرکی میخوای ازدواج کن من فقط.نه انگار واقعا نباید بهشون فکر می کرد. پیام بعدی را باز کرد.ناشناس: باور کن من تا حالا به هیچ دختری انقدر التماس نکردم.اذیتم نکن.نگین ناگهان مثل یک گلوله ی آتش شد.یعنی این پیامها قبل از من به دخترای دیگم زده شده ؟گوشی را روی تخت پرت کرد خیلی آشقته بود نمی دانست چرا این مسئله انقدر برایش مهم شده چشمانش را بست و سه نفس عمیق کشید با خودش گفت: نگین مگه دیوونه شدی؟ تو مگه این جور پسرا رو نمی شناسی ؟نگین گولشو نخوری. نگین تو یه دختر پانزده ، شانزده ساله نیستی که با چهار تا حرف الکی خام شی. نگین داری چی کار میکنی؟ اصلا برای تو چه اهمیتی داره که این پیامها به دخترای دیگه ایم ارسال شده باشه یا نه؟ مگه اصلا آرش برای تو مهمه؟ تو الان باید به فکر خواستگاری آقای سبحانی باشی. اگه آرشم واقعا قصد بدی نداشت مادرشو می فرستاد جلو نه اینکه با این بچه بازیا جلب توجه کنه یا به قول خودش ابراز احساسات، نگین به خودت قول بده دیگه بهش فکر نکنی، قول بده پیاماشو پاک کنی و دوباره به عنوان پسردوست بابات یا شایدم یه مزاحم بهش نگاه کنی، نگین به خودت قول بده.نگین بلافاصله تلفن همراهش را برداشت و تمام پیام های دریافتی از طرف آرش را پاک کرد. گوشی را روی حالت بی صدا قرار داد و آن را جلوی آینه گذاشت روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت. داشت به آخر هفته فکر می کرد که ناگهان یادش افتاد امروز چهار شنبه است با خودش گفت وای یعنی آقای سبحانی فردا شب میاد آخ فردا دانشگام که کلاس دارم دوباره باید آرشو ببینم ولی خدا رو شکر فردا کلاس مشترک نداریم. مادر، نگین را برای شام صدا کرد اما نگین گفت: میلی به شام ندارد و خسته است و برای فرار از فکر و خیالهای تکراری چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد.صبح فردا طبق معمول با ساعت گوشی از خواب بیدار شد صدای گوشی راقطع کرد و اصلا به پیامهای دریافتی توجهی نکرد طبق معمول برای سر حال شدن به حمام رفت و پس از پوشیدن لباس برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین رفت نیما کلاسش دیرتر شروع می شد و هنوز خواب بود ولی پدر و مادر مشغول صبحانه خوردن بودند. نگین هم که از صبح سعی کرده بود دیگر نسبت به آن قضیه فکر نکند و بیشتر مراقب برخورد و جوابهایش باشد، بعد از صبحانه خوردن با پدر و مادرش خداحافظی کرد و بعد از بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به سمت دانشگاه حرکت کرد در راه با خود گفت: نازنین هم که امروز کلاس نداره باید تنها تا دانشگاه برم فقط خدا کنه مشکلی پیش نیاد.و همچنین خدا را شکر میکرد که از صبح به جز پیامی که از نازنین دریافت کرده بود که نازنین به او سفارش کرده بود که بیشتر حواسش را جمع کند پیام دیگری دریافت نکرده بود ماشین را جای همیشگی پارک کرد و به سمت دانشگاه رفت. هوا خیلی سرد بود به همین دلیل برای خرید یک نوشیدنی گرم به سمت بوفه ی دانشگاه حرکت کرد و پس از خرید یک قهوه آقای سبحانی را دید .سبحانی: سلام خانم سپهری، حالتون خوبه؟ خانواده محترم خوب هستن؟نگین: ممنون بفرمایید کاری داشتید آقای سبحانی؟سبحانی: فقط . مادرتون راجع به امشب با شما صحبت کردند.نگین سرش را پایین انداخت و گفت: بله در جریان هستم.سبحانی که انگار پر در آورده بود گفت: بله بله پس شب می بینمتون و همین طور عقب عقب شروع به رفتن کرد که به آرش برخورد کرد .آرش: حواستون کجاست آقای سبحانی مراقب باشید.سبحانی: بله بله با اجازه. و رفت.آرش: سلام.نگین: سلام.آرش: حالت خوبه؟نگین: ممنون بفرمایید کاری داشتید آقای سهرابی؟آرش: همین کارات حرصم میده آقای سهرابی یعنی چی؟ اسم من آرشه. من اونجوری راحت ترم.نگین: ولی من فقط راحتی خودم برام مهمه .کلاسم هم شروع شد من دیگه باید برم.آرش: باشه شب میبینمت.نگین با خودش فکر کرد پس هنوز نمی دونه خدا رو شکر. نگین پس از اتمام کلاسش دوباره آرش را دید ولی هیچ مکالمه ای نکرد. نگین پس از سوار شدن ماشین با سرعت به سمت خانه حرکت کرد چون به نظر خودش خیلی کار داشت حدود ساعت یک ظهر بود که نگین به خانه رسید و همراه مادر مشغول مرتب کردن خانه شد حدود ساعت سه بود که نیما و پدر هم به خانه آمدند. بلافاصله پس از ورود نیما، مادر لیست خریدی را دست او داد نیما گفت: ای بابا خواستگاری یکی دیگست ما باید تو این سرما بریم خرید. مادر گفت: مگه میخوای بیستون بکنی خدارو شکر ماشینت بخاریم داره برو برو بدو ببینم.ونیما رفت و نگین هم برای آماده شدن به اتاقش رفت حدود ساعت 4:30 بود که همه آماده ی پذیرش مهمانها بودند ساعت 5 مهمانها آمدند مادر به نگین گفته بود در آشپزخانه بمون و هر وقت صدات کردم بیا تو. نگین در آشپزخانه نشسته بود. استرس زیادی داشت در همین هنگام بود که برایش پیام کوتاهی آمد با خود گفت حتما نازنینه. ولی گفت: راستی نازنین که هنوز چیزی نمیدونه گوشی موبالش را بیرون آورد پیام از طرف آرش بود پیام را باز کرد متن آن این بود:شب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد! آفتابگردان سرش را به زیر افکند و گفت: گلها خیانت نمیکنند.به شدت آشفته شد. ومی خواست به آرش فکر نکند اما نمی شد به ناگاه ذهنش به طرف او رفت و به مقایسه ی سبحانی و آرش پرداخت. سبحانی از نظر اخلاق و برخورد در دانشگاه 20 بود همه استادا و حتی دانشجوها قبولش داشتند اما آرش نه ولی از لحاظ ظاهر و شوخ طبعی اصلا با آرش قابل قیاس نبود به نظر خودش آرش واقعا سر بود. دوباره پیام کوتاهی از طرف آرش از خیالات بیرون کشیدش: آقا دوماد تشریف آوردن؟ نگین دلش نمی خواست حرف قلبش را بپذیرد اما عاشق شده بود عاشق آرش. به نظر خودش واقعا خنده دار بود اون کسی بود که همیشه همه رو نصیحت میکرد برای همین دوستاش لقب مادر بزرگ رو بهش داده بودن حالا خودش به این مسخره ای اونم عاشق کی؟ پسری که تا دیروز فقط قصد دوست بودن با نگین را داشت و نگین هنوز از قصد واقعی آرش خبر نداشت با خود گفت: چیکار کنم دیوونه نشم خیلیه مگه عاشق شدن انقدر کشکشیه و انگار صدایی ازدرون بهش میگفت کشکی تر از این حرفاست کجای کاری ؟نگین دلش می خواست با پیامی به آرش بفهماند که مطمئن باش کسی جای تو رو نمی گیره اما تا خواست شروع به نوشتن پیام بکند صدای مادر از درون اتاق بلند شد: نگین جان بیا داخل.نگین بلند شد، گوشی موبایلش را روی حالت بی صدا قرار داد یک لیوان آب سرد خورد احساس می کرد خیلی قرمز شده است صورتش را هم با آب سرد شست و بعد وارد حال شد با نگاهی اجمالی همه را از نظر گذراند همه حضور داشتند مادر و سبحانی و همچنین خواهر سبحانی که چهار سال از نگین کوچکتر بود کنار مادر یک مبل خالی بود نگین روی آن مبل نشست که دقیقا مقابل مادر سهرابی بود مادر سهرابی هم با نگاهی به نگین گفت : ماشاءالله خدا دخترتون رو حفظ کنه و تعریفهایی که به نظر نگین بیشترشان اضافی بود. حسی که نگین داشت اورا به یاد شعری انداخت و آرام آنرا در ذهنش تکرار کرد:هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر استو دوباره صدای مادرسهرابی که به مادر میگفت ما که کاره ای نیستیم مهم دو تا جوون هستن اگه شما و آقای سپهری اجازه بدین این دو تا جوون برن با همدیگه حرفاشونو بزنن از فکر بیرون اومد. مادر نگین به پدرش نگاه کرد و بعد از اجازه ی پدر نگین به همراه سبحانی وارد قسمت پشتی پذیرایی شدند و بعد از کلی من ومن کردن، بالاخره سبحانی گفت: اگه اجازه می فرمایید من شروع کنم.نگین: خواهش میکنم بفرمایید.سبحانی: خوب فکر کنم تو این جور مراسم ها اول خودشونو معرفی می کنن چون من اولین تجربم هست میگم.نگین: منم همینطور.سبحانی: خوب من علی سبحانی هستم دانشجوی سال آخر وکالت تو یه اداره مسئول فعالیتهای حقوقی هستم و نگین اصلا حرفهای سبحانی را نمی شنید یعنی اصلا حواسش جمع حرفهای او نبود هنوز هم داشت به مقایسه ی آرش و سبحانی می پرداخت. فقط هر چند وقت یک بار سرش را به علامت تایید تکان می داد که وانمود کند دارد به حرفهای سبحانی گوش می دهد وقتی حرفهای سبحانی تمام شد گفت: خانم سپهری شما صحبتی ندارید؟نگین به خود آمد و گفت: اگه اجازه بدید من باید فکر کنم.سبحانی: درسته، این حق مسلم شماست فقط اگه میشه بفرمایید من به مادرم بگم کی برای گرفتن جواب تماس بگیرن.نگین: آخر هفته ی دیگه.با این حرف نگین، هر دو بلند شدند و وارد پذیرایی شدند و پس از گذشت حدودا ده دقیقه خانواده ی سبحانی آماده ی رفتن شدند. نگین پس از رفتن آنها برای فرار از سوالهای مادر به اتاقش رفت هنوز آشفته بود فکر نمیکرد یک پیام دریافتی از طرف شخصی که تا دیروز صبح یک مزاحم بود او را تا این اندازه به هم بریزد دوباره تلفن همراهش را بیرون آورد و باز هم پیامی از طرف آرش : ازت خواهش میکنم عجولانه تصمیم نگیر باور کن من دیگه اون آرش دو روز پیش نیستم خیلی عوض شدم حتی دوستام هم به خاطر این تغییر ناگهانی خیلی اذیتم میکنن باور کن حاضرم هر آزمونی رو که بگی پس بدم یه حس جدیدی بهم میگه عاشق شدم لطفا بهم نخند باور کن عاشقت شدم.با خواندن آخرین جمله ی پیام اشکهای نگین سرازیر شد و زیر لب زمزمه کرد من هم عاشقم ولی چه جوری بهت بگم.بعد از یه گریه ی مفصل با نازنین تماس گرفت.نازنین: سلام خانم، حال شما؟نگین که صدایش به خاطر گریه هایی که کرده بود حسابی گرفته بود گفت: سلام، مرسی خوبم تو چطوری؟نازنین: نگین چی شده چرا صدات اینجوری شده.نگین: چه جوری شده؟نازنین: حسابی دو رگه توروخدا بگو چی شده نگران شدم گریه کردی نه؟نگین: یعنی انقدر تابلو؟نازنین: میگی یا نه؟نگین: نازنین یه چیزی میخوام بهت بگم ولی قول بده بهم نخندی.نازنین: تو گریه کردی من بخندم !!ولی اگه خنده دار باشه میخندما نمیتونم خودمو نگه دارم.نگین کل اتفاقات دیروز و امروز رو برای نازنین تعریف کرد و تمام پیام های آرش را برای نازنین خواند.نازنین: تو واقعا حالت خوبه ؟می فهمی چی داری میگی ؟تو و آرش مثل زمین و آسمونید هیچ نقطه ی مشترکی ندارید.نگین: نه اون عوض شده خودش بهم گفت.نازنین: توام باور کردی؟نگین: آره خوب.نازنین: تو در عرض دو روز چت شد نگین واقعا میفهمی چی داری میگی.نگین: میشه به جای سرزنش یه ذره دل داریم بدی .نازنین: من که فعلا خودم تو شوکم واقعا نمیدونم چی باید بگم خودت باید بشینی خوب فکر کنی.بعد از یه سری نصیحت نازنین و درد دل های نگین بالاخره مکالمه تموم شد.نگین بعد از قطع کردن تلفن سراغ فال حافظش رفت با خود گفت شاید حافظ حرف دلمو بفهمه بعد از خواندن فاتحه برای حافظ نیت کرد و کتاب را باز کرد متن شعری که برایش آمده بود این بود:الا یا ایها الساقی ادر كاسا و ناولها _____ كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلهابه بوی نافه‏ای كاخر صبا زان طره بگشاید _____ ز تاب جعد مشكینش چه خون افتاد در دلهامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم _____ جرس فریاد می‏دارد كه بر بندید محملهابه می سجاده رنگین كن گرت پیر مغان گوید _____ كه سالك بی‏خبر نبود ز راه و رسم منزلهاشب تاریك و بیم موج و گردابی چنین هایل _____ كجا دانند حال ما سبكباران ساحلهاهمه كارم ز خودكامی به بدنامی كشید آخر _____ نهان كی ماند آن رازی كزو سازند محفلهاحضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ _____ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملهاکتاب رو بست و تصمیم گرفت جواب پیام آرش را بدهد و شروع به نوشتن پیام کرد :عشق گنج با ارزشیست به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود.بعد از نوشتن پیام هنوز در فرستادن آن تردید داشت ولی دکمه ی ارسال را فشار داد ولی بلافاصله پشیمان شد و تا خواست پیام را پاک کند گزارش تحویل پیام برایش آمد. برای همین شروع کرد به بد وبیراه گفتن به خودش که انقدر هول بازی در آورده ولی جواب پیام از طرف آرش آمد :باور کن صاحب این شماره صاحب تنها کلید قلب منه شیطنت نگین گل کرد و جواب داد: خطم به نام بابامه آرشم جواب داد :ای بابا منظورم دختر صاحب خط بود.نگین جواب داد:ولی من باید به پیشنهاد آقای سبحانی فکر کنم هرچی باشه ایشون الان یه قدم از شما جلوترن.و آرش جواب داد:آرش نیستم اگه فردا مامانمو نفرستم خواستگاری.و نگین جواب داد: ببینیمو تعریف کنیم وبا جواب آرش که گفت:پس خوب ببین که بتونی خوب خوب برای دوستات تعریف کنی، صحبتهای آندو به پایان رسید.نگین خیلی خوشحال بود و خودش فکر می کرد بیشتر خوشحالیش برای پیامی است که آرش در آن ثابت کرده بود واقعا خواستار نگین است، دوباره پیام را خواند: آرش نیستم اگه فردا مامانمو نفرستم خواستگاری. گوشی موبایلش را در جیب شلوارش گذاشت وبا خوشحالی از پله ها پایین دوید. نیما با دیدن خوشحالی نگین گفت: نگین باور کن تو یه چیزیت میشه ها، نه اینکه با اون قیافه از پله ها رفتی بالا نه الان که بپربپر میکنی .نگین: تا کور شود هرآنکه نتواند دید.تا نیما خواست جواب نگین را بدهد تلفن شروع به زنگ زدن کرد.نیما گفت: بدو نازنینه نگین: محض اطلاع شما تازه با نازی حرف زدم حتما دوستای بیکار تو ان.پدر از روی مبل بلند شد و گفت: دوباره شروع نکنین اصلا خودم جواب میدم، و تلفن را برداشت.پدر: الو سلام بفرمایید.سهرابی: سلام حال شما خوبه؟ خانواده خوبن؟پدر: مرسی شما چطورین؟ آرش جان و دختر گلت خوبن؟قلب نگین مانند گلوله ای نخی شروع به بالا پایین پریدن کرد یعنی آرش واقعا میخواست فردا برای خواستگاری مادر و پدرش را بفرستد. برای همین حواسش را خوب جمع کرد تا متن مکالمه را کاملا بشنود.سهرابی: قرض از مزاحمت این آرش خان خیلی اصرار داره فردا یه مسافرت یه روزه بریم ویلای ما تو فشم میگه هواش خیلی خوبه و از این حرفا.پدر: نمی دونم والا اگه اجازه بدین یه م با خانم بچه ها بکنیم بهت زنگ میزنم .سهرابی: اختیار دارید اجازه ی مام دست شماست پس من منتظرم.بعد از قطع کردن تلفن پدر موضوع صحبت را برای خانواده اش مطرح کرد و همه قبول کردند، بعد از این که همه موافقت خودشون رو اعلام کردند، پدر با آقای سهرابی تماس گرفت و برای مکان و ساعت حرکت با هم قرار گذاشتند. قرار بر این شد که فردا ساعت هشت صبح دو خانواده مقابل خانه ی آقا سپهری یکدیگر را ببینند. بعد از قطع شدن تماس برای نگین پیام آمد. پیام از طرف آرش بود: بفرما نگین خانم اینم مقدمات خواستگاری دیگه چی میگی.نگین- تو دیوونه ای .آرش - کو تا دیوونه بازیای منو ببینی تا فردا بای.نگین- به امید دیدار.نگین آن شب با وجود خسته ای زیاد به همراه مادرش وسایل مورد نیاز فردا را جمع و جور کرد و بعد به اتاقش رفت ساعتش را برای پنج صبح کوک کرد خودش هم خنده اش گرفت که میخواهد انقدر زود از خواب بیدار شود بار دیگر دفتر خاطراتش را باز کرد و در آن این بیت شعر را نوشت:فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادمبنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادمدفتر را بست و آن را سرجایش گذاشت به نظر خودش این بیت شعر گویای همه چیز بود. بعد به سمت کمد لباس هایش رفت و آن ها را یکی یکی بیرون آورد. ولی هیچ کدام را مناسب فردا نمی دید دلش می خواست فردا بهترین باشد. آنقدر کمد را گشت، تا بالاخره لباس دلخواهش را پیدا کرد. سارافون عسلی رنگش به همراه بلوزی نسکافه ای رنگ و شالی به همان رنگ. بعد از اینکه همه چیز به نظرش مناسب آمد برای خوابیدن به سمت تختش رفت. هنگامی که روی تختش دراز کشید سعی کرد صحنه ی خواستگاری فردا را در ذهنش مجسم کند و با رویای شیرین خواستگاری فردا به خواب رفت.دفتر را بست و آن را سرجایش گذاشت اما هنوز هم خوابش نمی آمد خواست برای آرش پیام بزند اما با خود گفت: از صبح داشته رانندگی می کرده حتما اونم خسته است، و کتابی را برداشت و مشغول خواندن آن شد تا خوابش برد. صبح کلاس نداشت. پس ساعت هشت بود که از خواب بیدار شد. صبحانه اش راخورد و باقی مانده ی کتابی که دیشب خوانده بود را خواند وقتی کتاب تمام شد ساعت حدودا یازده بود. با نازنین تماس گرفت نازنین خودش گوشی را برداشت.نازنین: الو.بفرمایید.نگین: سلام نازی جونم، خوبی؟نازنین: قربان شما لیلی خانم، شما خوبی؟ از آقا مجنون چه خبر؟نگین: آقا مجنونم خوبه .نازنین: ای بابا عجب بد شانسی بزرگی.نگین: دیگه به آرش توهین نکنیا وگرنه منم به سامان چیزی میگم.نازنین: سامان نامزد منه.نگین: خوب آرشم نامزد منه.نازنین: ایول بابا شماها mp3 کار می کنید.نگین خندید و گفت: من همیشه متفاوتم.نازنین: آخه چقدر متفاوت؟ اول خواستگاری، بعد فکر کردن دختر که خودش یه مدت طویل طول می کشه. ببینم نکنه تا آرش پیشنهاد داد توام هول بازی در آوردی و گفتی آره.نگین: نه بابا اونقدرهام هول نیستم فعلا قلبم جواب مثبت داده هنوز زبونم مونده.نازنین: اوق. نگین اینجوری حرف نزن که اصلا بهت نمیاد.نگین: امر دیگه؟نازنین: نه فعلا ماجرا رو تعریف کن که دارم از فضولی میترکم.نگین: که این طور، اول به خاطر توهینی که به آرش کردی معذرت خواهی کن، تا تعریف کنم.نازنین: نگین کار از این سخت تر نبود .خلاصه با کلی شوخی و خنده نگین اتفاقات دیروز را به طور خلاصه برای نازنین تعریف کرد.نازنین: اَه پس جای من حسابی خالی بوده .نگین: نخیر اصلا خالی نبود.نازنین: ولی نگین من هنوز نمیتونم باور کنم نیما انقدر شوت باشه.نگین: راستشو بخوای من خودمم تازه این ویژگی شو پیدا کردم.نازنین: میخوام ببینمت.نگین: اما من نمیخوام.نازنین: لوس نشو دیگه ملیکام میخواد ببینتمون.نگین برای اذیت کردن نازنین با شیطنت گفت: اول باید از آرش اجازه بگیرم.نازنین: شانس آوردی الان دم دستم نیستی، وگرنه فکتو مورد عنایت قرار میدادم.نگین: از مادر زاده نشو، ولی دیگه بیرون نریم بیاین خونه ی ما.نازنین: باشه فقط باید با ملیکام هماهنگ کنم.نگین: خوب تو چه خبرا؟در همین موقع پیامی از طرف آرش برای نگین آمد.نگین: نازنین، آرش الان پیام داد کاری نداری؟نازنین: بعد میگی من هول نیستم. گوشی تو حلقته که تا پیام زد سریع جوابشو بدی!!! دیوونه باید کمِ کم نیم ساعت بعد جوابشو بدی.نگین: بله مادر بزرگ، دیگه چه تجربیاتی رو میخواین در اختیار ما بزارین.نازنین: فعلا شما هزینه ی نیم ساعت مشاوره رو بده.خلاصه که نگین جواب آرش را نداد بعد از تمام شدن مکالمه ی نازنین و نگین، نگین پیش مادرش رفت. مادر نگین در آشپزخانه مشغول تهیه ی نهار بود و جدول همیشگی اش هم روی میز. مادر نگین به حل جدول علاقه ی بسیاری داشت و همیشه یک جدول در آشپزخانه و پذیرایی داشت. نگین که وارد آشپزخانه شد مادر را در حال حل جدول دید و با شیطنت گفت: دوباره حواس مامان خانم جمع جدول شد و ماباید غذای سوخته بخوریم.مادر: خدا نکشتت دختر تا حالا کی غذای سوخته خوردی؟نگین: ای مادر جان بگو کی نخوردی.مادر: خوب کی نخوردی؟نگین: هیچ وقت.مادر: بذار بری خونه ی خودت ببینیم تو چه جوری غذا درست میکنی خدا رو شکر نیمرو هم که بلد نیستی.نگین: این چیزا که مهم نیست. مهم ترین چیز برای یه خانم داشتن اطلاعات عمومی بالا برای حل درست جدوله.مادر: تیکه میندازی نگین خانم باشه باشه.نگین: من ؟!!!مادر: نگین یه چیزی می خوام بگم که مطمئنم اگه بشنوی از خنده غش میکنی.نگین: دوباره نیما خرابکاری کرده؟مادر: نه بچم.نگین: نه بچم؟!! مامان به خدا بیست و سه سالشه دیگه بزرگ شده انقدر لوسش نکن.مادر: بعد میگی بزرگ شدم، تو هنوز داری به نیما حسودی میکنی. نمی دونم تو با این بچه بازیات چه جوری سه تا خواستگار پشت سر هم پیدا کردی!نگین: مامان خواستگار!!!!!مادر: بله.نگین: خوب بگین نیان، حالا کی هست؟مادر: عموت.نگین: عمو برای کی؟مادر: سعید.نگین: وای خدا خبر از این بدتر نبود، سعید هنوز بچه است.مادر: من چی کار میتونم بکنم.نگین: هیچی بگین نیان من تصمیم خودمو گرفتم و انتخابمم کردم.مادر: کی؟نگین: آرش .مادر: بله از همون اول معلوم بود. فکر کردی من نمی فهمم چرا چند وقته تو خودتی. بله نگین خانم آدم عاشق از دو متریشم که رد بشی داد میزنه که من عاشق شدم.نگین با خجالت سرشو پایین انداخت و گفت: باور کنید دست خودم نبود.مادر: چه خجالتی بودی من نمی دونستم، و دستش را زیر چانه ی نگین برد و سر نگین را بالا آورد و گفت: خوب حالا انقدر خجالت نداره که دختر.نگین: مامان.مادر: حالا من عموت اینا رو چی کار کنم؟نگین: باشه خودم درستش می کنم ولی شما بابارو آماده کن.مادر: باباتم از انتخاب تو خبر داره.نگین با شوخی گفت: خواجه چی میدونه؟مادر: خواجه حافظو میگی آره بابا اصلا خود اون به ما خبر داد.نگین و مادر هردو خندیدند . نگین پرسید: حالا کی قراره بیان؟مادر: پس فردا شب.نگین بعد از این که به غذا ناخنک زد به اتاقش رفت و تلفن همراهشو برداشت، و طبق معمول پیام جدیدی از طرف آرش.آرش: سلام .حال شما؟نگین: سلام. حال من که خوبه باید حال تو رو بعد ازگفتن یه خبر دست اول بپرسم.آرش: چی شده نگرانم کردی.نگین: هیچی دیشب که داشتم از پله ها می رفتم بالا از پله ها افتادم و پام شکست.آرش: وای جدی؟نگین: مگه من شوخی دارم تو این وضعیتم.آرش: آخه خیلی درد میکنه.نگین: سوالای عجیب غریب میپرسیا خوب معلومه که درد میکنه.آرش: امشب میام دیدنت.نگین: دیگه چی میخوای از این تابلو تر شیم ؟به چه بهونه ای.آرش: به بهونه ی کاری که با نیما دارم.نگین: باشه من حرفی ندارم فقط دردسراش گردن خودته ها.آرش: باشه قبول تو واقعا فکر کردی من تو رو میندازم تو دردسر.نگین: نه.آرش: مگه نگفته بودم مواظب خودت باش از الان نخوای حرف گوش کنی دو روز دیگه چی کارت کنم؟نگین: اگه ناراحتی خداحافظ.آرش: وای چقدر نازک نارنجی! شوخی کردم بابا.نگین: چون اذیتم کردی یه خبر بد دیگه هم بهت میدم.آرش: ماشاءالله منبع اخباریا، دو باره چی شده؟نگین: یه رقیب جدید.آرش: بازم خواستگار؟نگین: ب ل ه .آرش: مثل اینکه همه کمر به نابودی من بستن.نگین: شاید.آرش: خوب حالا کی هست؟نگین: پسر عموم . تو که توقع نداری من بهش فکر نکنم.آرش: دست شما درد نکنه.شب که غیرتی شدم و زدم اون یکی پاتم شدم منو میشناسی.نگین: پس بگو هنوز قیافه ی واقعیتو ندیدم.آرش: بله بالاخره مردی گفتن زنی گفتی.نگین: پس باید تورو از بین اونایی که دارم رو انتخابشون فکر میکنم بیرون کنم.آرش: و بعد ؟نگین: و بعد بذارم اولین نفر.آرش: آهان حالا شدی نگین خودم. خوب دیگه اگه کاری نداری شب میبینمت.نگین: حالا نمیخواد زحمت بکشی.آرش: خوب حالا تعارف تیکه تیکه نکن.به امید دیدار.نگین: میبینمت.نگین بعد از اینکه آخرین پیام را برای آرش زد، کلی خندید. دروغی که گفته بود ناگهان به سرش زده بود و داشت چهره ی آرش را شب بعد از دیدن نگینِ سالم تصور میکرد، و میخندید. در همین موقع نیما در اتاق نگین را باز کرد و با تعجب به نگین نگاه کرد و گفت: نه انگار واقعا دیوونه شدی! نگین با بی خیالی تمام گفت: چرا؟نیما: چرا؟!!! کسی که همین جوری تنها بشینه تو اتاقشو از خنده غش کنه تو در موردش چی فکر میکنی؟نگین دوباره موضوع برایش یاد آوری شد و دوباره شروع به خندیدن کرد .نیما: نه انگار واقعا داری از دست میری.نگین: نه باور کن یه اتفاق باحال افتاده که اگه توهم جای من بودی همین جوری میشدی.نیما: خوب به ماهم بگو مام بهره مند شیم.نگین: به جون خودت نمیشه وگرنه میگفتم.نیما: باشه فقط مطمئن باشم که سالمی.نگین: بله .مطمئنِ مطمئن.نیما: راستی یه خبر خوب.نگین: چی؟نیما: اِاِاِ مگه تو به من گفتی چی شده که من بگم.نگین: داداشی بگو دیگه.نیما: آهان حالا شدم داداشی.نگین: تو داداشی بودی.نیما: باشه باشه تا گوشا م در نیومده میگم .شب آرش میخواد بیاد اینجا.نگین: بابا ماشاءالله سرعت عمل.نیما: سرعت عمل تو زیر زبون منو کشیدن.نگین: آره دیگه پس چی؟نیما: من میرم درس بخونم دوباره شاد بازی در نیاری که دیگه به حرفت گوش نمیدم یه راست میبرمت امین آباد. میگن روانشناسا دیوونن همینه دیگه. این را گفت و رفت.نگین هم پای کامپیوتر نشست و مشغول سرچ کردن و گشت زدن تو اینترنت شد. حدود یک ساعت وقتش را همین طور گذراند تا مادر برای نهار صدایش کرد و نگین هم برای خوردن غذا به طبقه ی پایین رفت.سر میز نگین یواشکی از نیما پرسید: آرش ساعت چند میاد؟نیما: به به چشمم روشن، یادش بخیر قدیما دخترا حجب و حیا داشتن از این حرفا میشد رنگین کمون میشدن. خصوصا جلوی داداشای بزرگتر.نگین: خیلی خودتو جدی گرفتیا.نیما: وقتی با کمربند سیاه و کبودت کردم و پای آرشم شدم میفهمی.نگین: تو فعلا دماغتو بکش بالا ، و بعد با حالتی معصومانه گفت : داداشی جونم بگو دیگه.نیما: این کارا دیگه قدیمی شده آبجی جونم.نگین: نیما اذیتم نکن دیگه.نیما: باشه باشه، تسلیم ولی بدون چون دلم برات سوخت میگما. ساعت چهار.نگین: مرسی داداشی .بعد از خوردن نهار، نگین به اتاقش رفت. سر ساعت چهار نگین آماده در پذیرایی نشسته بود و منتظر آرش بود و نیما هر دفعه که از جلوی نگین رد میشد میگفت: وای وای از الان بد قولی.نگین هم با خشم می گفت: خوب حالا توام دست گرفتی.نگین تا ساعت شش در پذیرایی نشست اما خبری از آرش نشد کم کم نگران شد به نیما گفت: نمیخوای یه زنگ بزنی ببینی کجاست ؟خیلی دیر کرده.نیما: نه هنوز خیلیم دیر نکرده.نگین: مگه نگفتی ساعت چهار میاد.نیما: کی من گفتم ؟من که گفتم آرش گفته ساعت شش و نیم میام.نگین خیلی از دست نیما عصبانی شد و گفت: خیلی شوخی لوس و مسخره ای بود.نیما: برا من که خیلی جالب بود.نگین گفت: من میرم بالا اومد صدام کن.نیما: قول نمیدم.نگین: دوباره لوس بازی در نیاریا که من میدونم و تو. و رفت بالا در اتاقش را بست و مشغول کتاب خواندن شد نگین اگر واقعا تمام حواسش را موقع کتاب خواندن جمع میکرد متوجه هیچ چیز نمیشد و این اخلاقش همیشه مادر را شاکی میکرد که نگین میره تو کتاب. وقتی سرش را از روی کتاب بلند کرد دید ساعت هفت و نیم است و نیما هم به دنبال او نیامده است در اتاق را باز کرد و بالای پله ها وایساد و با دقت گوش داد و صدای آرش را شنید که میگفت: نگین خانم منزل تشریف ندارن خانم سهرابی.نیما: چرا هست ولی خوابه به منم گفت وقتی خوابم سمت اتاقم نیا وگرنه من میدونم و تو.نگین که از این شوخی های بی مزه ی نیماحرصش گرفته بود سریع چادرش را سر کرد و از پله پایین دوید و از همان بالا گفت: سلام آقا آرش.آرش برگشت و گفت: شما سالمید؟نگین تازه یادش افتاد چه دروغی به آرش گفته بوده و با خنده به سمت پایین دوید.نیما:گفتم خواب، آقا آرش نگفتم که چیزیش شده.آرش: آخه.نگین همانطور که با سرعت از پله ها پایین می آمد به آرش و نیما نگاه میکرد، برای همین هم پله ی آخر را ندید و چادرش هم دور پایش پیچید و از پله افتاد.نیما و آرش به سمت پله ها دویدند و نگین جیغ بلندی زد و رو به آرش گفت : فکر کنم پام واقعا شکست.آرش هم یواش به نگین گفت: اینم از عواقب اذیت کردن جوون مردم، و روبه نیما گفت ماشین من بیرونه کمک نگین خانم کن بیان تو ماشین بریم بیمارستان.نیما: بیمارستان؟!!؟ نه بابا الکی شلوغش نکن چیزی نیست که خوب میشه.آرش: خوب ممکنه اتفاقی افتاده باشه اونجوری خیالمون راحت تره.مادر: نیما منم با آرش موافقم تنبلی نکن اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه چی؟!خلاصه مادر لباس های نگین را تنش کرد. نگین با کمک نیمادر حالی که از درد به خود می پیچید. سوار ماشین آرش شد و با آرش و نیما به سمت بیمارستان راه افتاد. مادر هم می خواست همراه آنها برود اما نیما نگذاشت و گفت: بیخودی شلوغش نکنید من قول میدم هیچی نشده.مادر: پس با من تماس بگیر بگو دکتر چی گفت.نیما: چشم مامان جان انقدر این دخترتونو لوس نکنید.بعد از رسیدن به بیمارستان و معاینه ی دکتر و عکس برداری، دکتر تشخیص داد که پای نگین شکسته و باید گچ گرفته شود. نگین هم ناراحت بود ،از اینکه باید حدود دوهفته گچ پایش را تحمل کند و هم خنده اش گرفته بود که یک دروغ چه جوری گرفتارش کرده بود. نیما نسخه پزشک را گرفت و برای تهیه ی دارو به دارو خانه رفت و نگین و آرش تنها ماندند. آرش گفت: تا تو باشی دیگه به من دروغ نگی نگین خانم.نگین: انگار خیلی آه گیرایی داری خدا به داد من برسه.آرش: بله دیگه اگه به حرفم گوش ندی و مراقب خودت نباشی آه میکشم.نگین: تقصیر من چیه یه آقا پسر تو پذیرایی نشسته بود و منم حواسم به جای پله ها به ایشون بود.آرش: خوش به حال این آقا پسر خوشبخت، و در همین موقع نیما گفت: لابد پسره هم آرشه.نگین از اینکه نیما حرفهای آن دو را شنیده بود خجالت کشید و سرش را پایین انداخت، و آرش و نیما هم متوجه این برخورد او شدند و نیما گفت: چه عجب بابا بالاخره خجالت نگین خانمم دیدیم. آرش جان برای شمام متاسفم اگه نگین با پیشنهادت موافقت هم کنه ها شما باید دوهفته و نیم سماق بمکی تا بتونیم بریم محضر.آرش: بله هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد.نیما: اوه اوه چه مهتابی میتری فقط مواظب باش تیکه های مهتابیه تو چشمات نره که من حوصله ی بردن تو یکی رو تا دم ماشین ندارم. نگین با کمک نیما و عصایی که نیما برایش گرفته بود به داخل ماشین رفت. در ماشین نیما راجع به خونه نشینی و بیرون نرفتن تا دو هفته برای نگین روضه خونی میکرد و ناگهان گفت: وای یه چیز بد یادم اومد پس فردا شب که عمو اینا میخوان بیان خواستگاری اگه تو رو با این وضع ببینن که رو دستمون ترشیدی.آرش: زیر لب گفته مگه من مرده باشم.نگین سعی میکرد موضوع بحث را عوض کند اما نیما هیچ سعی در انجام این کار نداشت و دوباره گفت: راستی نگین این دو هفته سحر و جادویی برای خودت گرفتی که یهو راه خونه رو به خواستگارا باز شده هنوز این نرفته اون یکی میاد.نگین: چقدر خیابونا شلوغه .آرش هم که دنبال موقعیت بود تا موضوع صحبت نیما را عوض کند دنباله ی حرف نگین را گرفت و تا خونه راجع به ترافیک و شلوغی خیابونا بحث میکردند.وقتی به منزل رسیدند آرش از آنها خداحافظی کرد و رفت و مادر هم با دیدن پای گچ گرفته ی نگین شروع به قربان صدقه رفتن نگین کرد و با کمک نیما نگین را به اتاقش بردند. نگین هم خوابید و بعد از ساعتی با بوسه ی پدر که روی پیشانیش نشاند از خواب بیدار شد و پدر را دید.نگین: سلام بابا خسته نباشی.پدر: سلام دخترم چی کار کردی با خودت عزیزم.نگین: هیچی باباجون یه پشه برام زیر پا گرفت.نیما وارد اتاق شد و بشقاب داروهای نگین در دستش بود و گفت: پشه!!!نگین با چشم غره ای به نیما فهماند که جلوی پدر نباید از این شوخی های بی مزه بکند.نیما گفت: خوبه والا!! یکی دیگه حواسش پرته من باید جورشو بکشم. فکر کنم باید پای منم گچ بگیرن انقدر که از این پله ها بالا پایین رفتم .نگین: چقدر غر میزنی تو.نیما: آهان بدهکارم شدیم، بفرما بابا چرا انقدر این دخترتونو لوس کردین؟پدر: نگین لوسه یا تو نازک نارنجی؟ دو بار از پله ها بالا پایین رفتی چه شلوغش کردی.نیما: آهان چون مریضه مراعاتشو میکنید. من که میدونم منو خیلی خیلی بیشتر از نگین دوست دارین.پدر چشمکی به نگین زد و گفت: معلومه پسرم اصلا تو به پای نگین میرسی؟نیما: نگین طرف داری میکنی یا.نگین: نه داداشی من خیلیم خوبه.پدر: از دست شما جوونا معلوم نیست کی با هم خوبید کی بد، و بعد گفت : خوب دخترم این دو هفته تا میتونی استراحت کن.نگین: چشم.پدر باز پیشانی نگین را بوسید و بیرون رفت به محض بیرون رفتن پدر نگین دستش را بالا برد و به حالت تهدید برای نیما تکان داد و گفت: مگه من صد دفعه نگفتم جلو بابا از این شوخیا نکن آخه مگه تو بچه ای ؟نیما: بله؟ بله؟ تهدید میکنی؟ راستی بگو ببینم تو این چند وقته با کی انقدر اس ام اس بازی میکنی؟نگین که اصلا انتظار چنین پرسشی را نداشت با من من گفت: خوب معلومه دیگه چیز، آهان نازنین.نیما: آهان نه خواهرم، فکر کنم شماره ی آرشو اشتباهی به جای شماره ی نازنین ذخیره کردی.نگین نمی دانست چرا ولی خیلی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت و گفت: ببخشید.نیما که از این جواب نگین خنده اش گرفته بود گفت: چی !ببخشم مگه من داداش بزرگترت نیستم وقتی دو تا پای اون پسررم مثل تو شدم میفهمی.نگین که حرف نیما را باور کرده بود هول شد و گفت: نه نه مگه با پاش به من پیام میده.نیما ایندفعه دیگه نتونست جلوی خندشو بگیره و گفت: خوب دستشو میشم. نگین مطمئنی فقط پات شکسته ولی من فکر میکنم مغزتم ت خورده آخه دختر مگه فکر کردی من جلادم.نگین: یعنی شوخی کردی؟نیما: خوب معلومه.نگین: ولی نیما باور کن نیما حرفش را قطع کرد و گفت: خوب بابا باور کردم، دختر خوبی هستی. حالام من میرم پایین برات شام بیارم.نگین: مرسی.نیما بلند شد و پایین رفت. مدتی بعد نیما با ظرف غذا وارد اتاق نگین شد و غذا را مقابل نگین گذاشت و خود پایین رفت .نگین بعد از خوردن شام به خاطر خوردن مسکن چشمانش کم کم سنگین شد و به خواب رفت و با نوازش دست مادر بلند شد.مادر: بیدار شدی عزیزم؟ بلند شو، بابات نیما رو فرستاد برات کله پاچه بخره بخور، که اگه خدا بخواد زودتر استخوانات جوش بخوره.از مادر تشکر کرد و مشغول خوردن کله پاچه شد نیما برای بردن ظرف کله پاچه بالا آمد و گفت: دیگه صبحونه هم که شاهزاده ای میخوری.نگین: آخه چرا انفدر تو به من حسودی میکنی؟نیما: رو تو برم، کله سحر منِ بد بختو فرستادن دنبال کله پاچه واسه این خانم اینم جای تشکرشه.نگین: کار خاصی که نکردی وظیفه ات بوده.نیما: اِ پس اینطور؟ و دستش را دراز کرد و گوشی نگین را برداشت و گفت: اوه اوه مثل اینکه نازنین خیلی برات نگرانه 4 تا پیام داده.نگین: لوس نشو.نیما بلند شد و گوشی نگین را روی میز کامپوتر که تقریبا با تخت نگین فاصله داشت گذاشت و گفت: خوب بیا برش دار.نگین: نمکدون با این پام .نیما: آخه الهی!! ولی من دلم نمیسوزه، و بعد به طرف در رفت در را باز کرد و خواست بیرون برود که نگین گفت: خیلی بی مزه ای.نیما شانه هایش را بالا انداخت. نگین خرس پولیشی کنار تختش را برداشت و به طرف نیما پرت کرد که او به سرعت در را بست و خرس به در برخورد کرد.نگین گوشی موبایلش را روی حالت ویبره قرار داده بود و وقتی به گوشی نگاه کرد متوجه لرزش آن شد اما نمی توانست از جایش برخیزد فقط به شدت از دست نیما عصبانی بود. سعی کرد خود را به بی خیالی بزند پس دوباره روی تخت دراز کشید که صدای گوشی موبایل نیما را از کنار تختش شنید خنده ی شیطانی کرد و تلفن را برداشت و با خود گفت: تلافی میکنم آقا نیما.تلفن همراه نیما وقتی که داشته از دست نگین فرار می کرده از جیبش کنار تخت نگین افتاده بود. نگین اسم یکی از دوستان نیما را روی صفحه ی گوشی دید. تلفن را جواب نداد تا خود تماس قطع شد. تلفن را روی حالت بی صدا قرار داد و آنرا زیر بالشتش قایم کرد. کتاب کنار دستش را برداشت و با خیال راحت که کار نیما را جبران کرده مشغول خواندن کتاب شد. حدودا ده صفحه خوانده بود که نیما وارد اتاقش شد. نگین بدون توجه به ورود نیما خواندن کتابش را ادامه داد. نیما وقتی وارد اتاق شد، مشغول گشتن اتاق شد. نگین در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت: دنبال چیزی میگردی؟نیما: آره گوشیم.نگین که تا حالا خودش را کنترل کرده بود فکر کرد الان برای خندیدن مناسب باشد و با خنده گفت: قربون خدا که به ساعت نکشیده داره برات جبران میکنه.نیما: زهرمار منتظر تماسم.نگین: خوب حالا چرا اینجا دنبالش میگردی؟نیما: کل خونه رو گشتم، نیست که نیست گفتم شاید اینجا افتاده باشه .نگین: نه من که صدایی نشنیدم . حالا اون گوشی منو بده که دلم برات بسوزه دعا کنم گوشیت سریع تر پیدا بشه دیدی که آهم چه زود گرفت.نیما گوشی نگین را بهش داد و گفت: آره خداییش تورو خدا دیگه آه نکشیا.نگین با خنده گوشی را گرفت و نیما بیرون رفت. نگین سریع پیامها را باز کرد. یازده پیام از طرف آرش داشت که آرش گفته بود: خواهش می کنم جوابمو بده ،نگرانت شدم، حالت خوبه.نگین هم مشغول نوشتن شد: سلام نگران نباش آقا نیما اذیتم کرده بود گوشیمو برداشته بود نمیدونم اون از کجا فهمیده بود.آرش: وای خدا رو شکر واقعا داشتم نگرانت میشدم. نیما که از جمعه میدونه.نگین: ولش کن خودت خوبی.آرش: مگه میشه تو تو تخت خوابیده باشی و من خوب باشم.نگین: آخی مگه تقصیر تو بوده؟آرش: تقصیر من نبود؟ باور کن از دیروز انقدر زدم تو سر خودم که کاش پای من میشکست و نمیومدم و پای تو اینجوری نمیشد.نگین: خوب راستشو بخوای آره دیگه تو حواسمو پرت کرده بودی ولی اگه نمیومدی دیگه .آرش: اوه اوه خدا بخیر کنه از الان تهدیدا شروع شد.نگین: ناراحتی؟آرش: من غلط بکنم راستی شاید فردا مامان و آرزو بیان دیدنت منم باید برسونمشون دیگه.نگین: مگه تو فردا کلاس نداری؟آرش: پس اونقدرام که فکر میکردم ازم متنفر نبودی آمار کلاسای منو از کجا داری؟نگین: خوب راستش من سعی میکردم از بچه ها بفهمم که تو اون روزها کلاس برندارم.آرش: که اینطور!!!!نگین: چرا بحثو عوض کردی میگم مگه فردا کلاس نداری که میخوای مامانت اینا رو برسونی؟آرش: ای وای مامان و خواهرم رو چی کار کنم؟نگین: آژانس این مشکلو حل کرده.آرش: باشه بابا اعتراف!! میخوام ببینمت.نگین: خوب نمیشد از اول بگی. راستش پسر تو چه شانسی داری با این حالی که من دارم مهمونی فردا شب عموم اینا کنسل میشه.آرش: ایول خداجون قربونت .نیما وارد اتاق شد و گفت: تو که دوباره داری با اون گوشی ور میری.نگین: خوب میگی چی کار کنم.نیما: جدی جدی گوشیم نیست.نگین: همه جا رو خوب گشتی ؟نیما: آره دیگه فقط مونده برم تو کوچه خیابونو بگردم.نگین: خوب حالا پیدا میشه نگران نباش.نیما: چی چی رو نگران نباش میگم منتظر یه تلفن مهمم .نگین: خوب به من چه من تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دیگه آه نکشم.نیما: آره تو روخدا اون موقع دیگه جنازشم گیرم نمیاد.نگین از این حرف نیما خنده اش گرفت و نیما از اتاق بیرون رفت نگین به زحمت دفتر خاطراتش را بیرون آورد و مشغول نوشتن وقایع دیروزش شد، و بعد که دفترش را بست روی تختش دراز کشید احساس بی حوصلگی شدیدی میکرد. نگین واقعا طاقت نداشت که فقط روی تخت بخوابد و هیچ کاری نکند. واقعا کلافه بود تلویزیون اتاقش را روشن کرد و خودش را با دیدن سریالهای تکراری تلویزیونی سرگرم کرد. ساعت حدود یک بود که مادر برایش نهار آورد. با ولع شروع به غذا خوردن کرد طوری که برنجی به گلویش پرید و مادر در حالی که لیوان آب را به دستش میداد گفت: مامان جان چند وقته که غذا نخوردی؟ نگین آب لیوان را سرکشید و گفت: آخه خیلی خوشمزست ،و دوباره شروع به خوردن غذا کرد وقتی غذایش را خورد مادر سینی غذا را برد و نگین دوباره مشغول نگاه کردن به در و دیوار اتاقش شد و شروع به شمردن خطهای مورب کاغذ دیواری اتاقش شد. با این کار می خواست خود را به نوعی سرگرم کند. هنوز یک روز تمام نشده بود ولی نگین از خوردن و خوابیدن حسابی کلافه شده بود و با دقت بیشتر خطهای کاغذ دیواری را شمرد، انگار مهم ترین کار دنیا را انجام میدهد. وقتی شمردن تمام شد آه بلندی کشید و گفت: مگه من تورو نبینم آرش ببین منو تو چه دردسری انداختی؟!در همین موقع نیما در حالی که چادر نماز نگین را به همراه کیسه ای در دست داشت وارد اتاق شد و گفت: تو دوباره بیکار شدی و مثل پیر شروع کردی به نفرین کردنِ آرش بدبخت، و نگین که از صبح دلش برای سر به سر گذاشتن با نیما تنگ شده بود گفت: توام که دوباره بیکار شدی اومدی آمار گیری.نیما: آمارگیری چیه مگه تو نمیخوای نماز بخونی؟نگین با این حرف نیما تازه متوجه چادرنمازش در دست نیما شد و محکم پشت دستش زد و گفت : وای .نیما خنده ای کرد و گفت: خوب حالا هول نکن .کنار تخت نگین آمد و نگین مشغول تیمم شد و با کمک نیما نماز ظهر و عصرش را روی تخت خواند و بعد دوباره نیما رفت و او را تنها گذاشت و نگین دفتر شعرش را برداشت و مشغول خواندن آن شد. او این دفتر را از سال اول دبیرستان تهیه کرده بود و هر شعری که به نظرش زیبا می آمد در آن نوشت و تاریخ دقیق را زیر آن مینوشت. دفتر را باز کرد و شعر مورد علا قه اش را آورد و مشغول خواندن شد:عشق یعنی. ای كه می پرسی نشان عشق چیست ؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی كوشش بی ادعاعشق یعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای سرعشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوستعشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتیعشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگیعشق یعنی دشت گلكاری شده ؛ در كویری چشمه ای جاری شدهیك شقایق در میان دشت خار ؛ باور امكان با یك گل بهاردر خزانی برگریز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرین برگ درختعشق یعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستنعشق یعنی زشتی زیبا شده ؛ عشق یعنی گنگی گویا شدهعشق یعنی مهربانی در عمل ؛ خلق كیفیت به زنبور عسلعشق یعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اینهمه دیوار باشعشق یعنی یك نگاه آشنا ؛ دیدن افتادگان زیر پازیر لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگین تبسم كاشتنعشق ، آزادی ، رهایی ، ایمنی ؛ عشق زیبایی ، زلالی ، روشنیعشق یعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق یعنی ماهی راهی شدهعشق یعنی آهویی آرام و رام ؛ عشق صیادی بدون تیر و دامعشق یعنی برگ روی ساقه ها ؛ عشق یعنی گل به روی شاخه هاعشق یعنی از بدی ها اجتناب ؛ بردن پروانه از لای كتاب در میان این همه غوغا و شر ؛ عشق یعنی كاهش رنج بشرای توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باشای دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باشعشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر ؛ واگذاری آب را بر تشنه ترعشق یعنی ساقی كوثر شدن ؛ بی پر و بی پیكر و بی سر شدنعشق یعنی خدمت بی منتی ؛ عشق یعنی طاعت بی جنتیگاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقامعشق را دیدی خودت را خاك كن ؛ سینه ات را در حضورش چاك كنعشق آمد خویش را گم كن عزیز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزیزعشق یعنی مشكلی آسان كنی ؛ دردی از درمانده ای درمان كنیعشق یعنی خویشتن را گم كنی ؛ عشق یعنی خویش را گندم كنیعشق یعنی نان ده و از دین مپرس ؛ در مقام بخشش از آیین مپرسهركسی او را خدایش جان دهد ؛ آدمی باید كه او را نان دهددر تنور عاشقی سردی مكن ؛ در مقام عشق نامردی مكنلاف مردی میزنی مردانه باش ؛ در مسیر عاشقی افسانه باشدین نداری مردمی آزاده باش ؛ هرچه بالا میروی افتاده باشدر پناه دین ، دكانداری مكن ؛ چون به خلوت میروی كاری مكنعشق یعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آكنده از نور خداعشق یعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق یعنی بنده ی بی فرقه ایعشق یعنی آنچنان در نیستی ؛ تا كه معشوقت نداند كیستی عشق یعنی ذهن زیباآفرین ؛ آسمانی كردن روی زمینعشق گوید مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غیرانگوری ولیهركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد یك راه بی بن بست شدكاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق بادهركجا عشق آید و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شوددر جهان هر كار خوب وماندنیست ؛ رد پای عشق در او دیدنیستشعرهای خوب دیوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان" سالك " آری ، عشق رمزی در دل است ؛ شرح و وصف عشق كاری مشكل استعشق یعنی شور هستی در كلام ؛ عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلاماز اولین باری که این شعر را از روی دفتر خاطرات یکی از دوستانش نوشته بود هر وقت دلش می گرفت آنرا می خواند. دفتر را بست به ساعت موبایلش نگاه کرد نزدیک شب بود. اشتهایی به خوردن شام نداشت. سعی کرد خودش به تنهایی نمازش را بخواند و بعد خوابید .صبح فردا که از خواب بیدار شد مادر را کنار تخت خود دید و گفت: صبح بخیر. شما از کی اینجایین؟مادر: تازه اومدم ساعت خواب خانم .نگین: باور کنید خودمم از خوردن و خوابیدن و تلویزیون نگاه کردن و کتاب خوندن حسابی خسته شدم ولی چی کار کنم.مادر: آخه دختر جان تو چه جوری چشمت اون پله به اون بزرگی رو ندیدی؟نگین: نمیدونم. حالا شما برای چی اینجا نشسته بودین؟مادر: اومدم صبحونتو بخوری بعد کمکت کنم یه حمومم بری.نگین: قربون مامان مهربونم برم من.مادر: خوب حالا پاشو صبحونتو بخور الان سر و کله ی آرزو و مهوش پیدا میشه.نگین: نه بابا اونا که بعد از ظهر میان.مادر: یادم نمیاد گفته باشم قرار کی بیان؟نگین متوجه شد و سریع گفت: آخه چیزه خب سر صبح که نمیان نه؟مادر: باشه قبول نمیخواد بیشتر ماست مالیش کنی.نگین مشغول خوردن صبحانه شد و بعد به کمک مادر حمام کرد و طبق معمول مشغول تماشای تلویزیون شد. بعد از صرف ناهار چرت کوتاهی زد و حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که آرش و آرزو به همراه مادرشان برای عیادت از نگین آمدند. نگین پیراهن بلندی پوشیده بود شال بلندی را هم روی سرش بسته بود. چون مطمئن بود آرش هم برای عیادت وارد اتاق می شود. منتظر نشسته بود و چشم به در دوخته بود که صدای آرزو را شنید که می گفت: مامان جان تا شما چاق سلامتیاتونو بکنین من برم بالا و آرش که گفت :پس منم میام و صدای آن دو از پشت در اتاق شنیده میشد که آرزو میگفت: یعنی چی منم میام نگین سختشه حجاب داشته باشه. که نگین فوری از اتاق گفت: نه من راحتم تشریف بیارین تو.و آرش خنده ی فاتحانه ای زد و رو به آرزو گفت: بفرما.آن دو وارد اتاق شدند و بعد از مدتی مهوش هم به آنان پیوست. بعد از گذشت یک ساعت علی رغم اصرارهای مکرر نگین و مادرش که از آنها برای شام دعوت می کردند، آماده ی رفتن شدند.روزهای نگین همانطور تکراری سپری میشد. بعداز ظهر روز پنج شنبه آرش در پبامهایش از نگین خواست تا با یکدیگر تماس تلفنی داشته باشند. قرار بر این شد ساعت پنج آرش با نگین تماس بگیرد. نگین نیما را صدا کرد و از او خواست تا کمکش کند و تمام تلفنهای خانه را از پریز بکشد و فقط تلفن اتاق نگین وصل باشد. نگین از ساعت 4:30 مشتاقانه به تلفن خیره شده تا تماس برقرار شود. آن دو حدود یک ساعت با یکدیگر صحبت کردند بعد از پایان مکالمه شان نیما وارد اتاق شد در حالی که پمادی در دست داشت.نگین با تعجب به پمادی که در دستان نیما بود نگاه کرد وگفت: این چیه ؟نیما: الان عرض می کنم خدمتتون.و بعد به سمت تلفن رفت و با گوشه ی تی شرتش تلفن را گرفت و گفت: برای این بدبخت فلک زدست ببین چقدر داغ شده واقعا تو صدای سوختم سوختمشو نشنیدی؟نگین به شوخی نیما خندید و گفت: نوبت شمام میرسه آقا نیما فقط باید اینا رو همه رو بنویسم که تلافیشو یادم باشه.نیما: من هنوز عقلمو نیاز دارم و نمیخوام حالا حالاها از دستش بدم.در همین موقع دوباره تلفن زنگ خورد و نیما گفت: بفرما هنوزم رضایت نداده بیا ببین دوباره چی کار داره حتما آرشه دیگه.نگین در حالی که می خندید گفت: حسود!و گوشی تلفن را برداشت و گفت: ای بابا بیا به داد من برس که نیما منو تنهایی گیر آورده.که ناگهان خنده روی لبهایش خشک شد و در حالی که از خجالت قرمز شده بود لب زیرینش را به دندان گرفت و گفت: سلام آقای سبحانی، حال شماخوبه؟ خانواده ی محترم خوب هستن؟ و در همین موقع شلیک خنده ی نیما اتاق را پر کرد، و نگین سعی میکرد که تمام حواسش را جمع صحبتهای آقای سبحانی کند، اما نمی توانست چون هم از دست خودش عصبانی بود و هم خنده اش گرفته بود و خنده های نیما هم عصبی ترش کرده بود، ولی با این حال سعی میکرد جواب هایش درست و حسابی باشد.سبحانی: از خانم غفوری شنیدم که دچار کسالت شدید. ان شاءالله که زیاد شدید نبوده باشه.نگین: ممنون شما لطف دارید خیلی چیز مهمی نیست خدا رو شکر بهترم. ممنون که تماس گرفتید.سبحانی: خواهش میکنم انجام وظیفه بود. خدمت خانواده سلام برسونید.نگین: سلامت باشید در ضمن وقتی من تلفن رو جواب دادم منتظر تماس خانم غفوری بودم و فکر کردم ایشون پشت خط هستند در هر صورت متاسفم.سبحانی: خواهش میکنم اختیار دارید خدانگهدار.نگین: شما هم خدمت خانواده سلام برسونید خدانگهدار.وقتی نگین تلفن را روی دستگاه گذاشت بی اختیار شروع به خندیدن کرد و نیما هم همراهیش میکرد که نیما گفت: خانم غفوری تازگیها چقدر صداشون کلفت شده.نگین: اصلا نمی فهمیدم اون چی داره میگه من چی میگم.آن شب هم به خیر و خوشی گذشت و نگین آسوده سر به بالشت گذاشت بی خبر از اینکه سرنوشت از فردا داستان جدیدی را برای او رغم خواهد زد.او صبح جمعه زودتر از معمول از خواب بیدار شد چون آن روز وقت دکتر داشت و بعد از یک هفته میخواست از اتاقش خارج شود و این خیلی برایش هیجان انگیز بود صبح که از خواب بیدار شد با کمک مادر استحمام کرد و لباس هایش را پوشید و و پدر به سمت مطب دکتر به راه افتادند. در راه نگین آنچنان با ذوق و شوق به خیابان و عابران در حال حرکت نگاه می کرد که مادروپدر هم متعجب به او نگاه می کردند چه برسد به عابران پیاده.مطب دکتر در طبقه ی دوم یک ساختمان پنج طبقه بود که نگین و پدر و مادر به وسیله ی آسانسور به طبقه ی دوم رفتند دکتر پس از معاینه ی نگین گفت خدا روشکر وضعیت پای نگین بهتر است و برای باز کردن گچ پایش باید سه شنبه به مطب دکتر برود. نگین با خوشحالی به خانه برگشت و گچ پایش را مانند بند اسارتی میدید که قرار است به زودی از آن رها شود. در راه بازگشت به خانه بودند که شماره ی ناشناسی مرتب با نگین تماس می گرفت و نگین چون شماره را نمی شناخت مرتب رد تماس را میزد و در جواب پیامهای شخص ناشناس که از او میخواست جواب تلفن را بدهد تنها به مزاحم نشید اکتفا میکرد، و شخص ناشناس هر بار جواب میداد باور کنید من مزاحم نیستم خواهش میکنم جواب منو بدین. ولی نگین آنقدر به او بی اعتنایی کرد تا به خیال نگین خسته شد. وقتی به خانه رسید لباس هایش را عوض کرد و بعد نازنین با او تماس گرفت و گفت: میخواهد به همراه ملیکا برای عیادت از او به منزلشان بیایند و به نگین گفته بود سامان هم همراه آنان است نگین تا قبل از این فقط یک بار سامان را در مراسم نامزدی نازنین دیده بود و مثل دفعه ی پیش که آرش به دیدن او می آمد پیراهن بلندی پوشید و شال بلندی را نیز دور سرش بست و با این تفاوت که این دفعه با وجود اینکه پیراهنش بلند بود اما چادری را روی پایش انداخت. ملیکا و نازنین به همراه سامان بعد از احوالپرسی وارد اتاق نگین شدند و سامان فقط پنج دقیقه در اتاق حضور داشت و بعد به همراه نیما به اتاق نیما رفت. آن دو در اولین دیدارشان حسابی با هم جور شده بودند. بعداز رفتن او ملیکا گفت: آخه دختره ی بی عقل حواست کجاست میدونی اگه پات شکسته بود بدبخت بودی.نگین خنده ی ریزی کرد و گفت: ولی بازم ارزششو داشت.ملیکا: چی ارزششو داشت؟نگین: ای بابا تو که پرت پرتی عزیزم ما گفتیم حتما دوره ی دبیرستان که تموم بشه ملی ملنگ دبیرستان میشه ملی قشنگ ولی انگار اشتباه می کردیم.ملیکا: ببینم اون یکی پاتم اضافیه؟ نکنه خوردن خوابیدن خوش گذشته؟هرسه تا ساعتی به خنده و شوخی مشغول بودند و وقتی نگین ماجرای تلفن سبحانی را برای آن دو تعریف کرد، نازنین آنقدر خندید که از چشمانش اشک روان شد. این دیدار دوستانه که برای آن سه دوست قدیمی به فاصله زمان کوتاهی گذشت تمام شد و نگین دوباره تنها در اتاق نشست و تلفن همراهش شروع به زنگ زدن کرد. نگین باز هم بی اعتنایی کرد ولی انگار تمام شدنی نبود و خسته شدنی هم در کار نبود، و نگین به ناچار جواب داد و صدای دختری را شنید که گفت: سلام نگین خانم!نگین که صدای دختر اصلا برایش آشنا نبود با تردید جواب داد : بله بفرمایید.-من مهسا هستم .نگین: خوشبختم ولی من هنوزم به جا نیاوردم.مهسا: حق دارید خب من هنوز من خودمو کامل معرفی نکردم من قبل از شما با آرش دوست بودم.نگین: دوست؟!!!مهسا: بله و الانم می خوام شما رو ببینم و بیشتر شما رو با آرش و گذشتش آشنا کنم.نگین: خانم بزارید من یه چیزی رو برای شما معلوم کنم اینکه آرش قبلا چی کار میکرده و با کی دوست بوده اصلا برای من مهم نیست برای من مهم اینکه آرش به خاطر من همه چیز رو ترک کرده.صدای خنده ی دختر که در گوشید پیچید قلب نگین شروع به تپش کرد. آنقدر تند میزد که نگین فکر کرد امکان دارد قلبش بیرون بیافتد. انگار جواب دختر را حدس زده بود. دختر به لحنی تمسخر آمیز گفت: ترک کرده؟!! و دوباره شروع به خندیدن کرد.نگین که از خنده های دختر واقعا عصبانی شده بود با صدایی تقریبا فریاد گونه گفت: میشه بگی به چی میخندی؟مهسا: به اینکه آرش تا یک ساعت پیش برای ترک خونه ی ما بود.نگین احساس کرد تشتی پر از آب سرد روی سرش خالی شد، دستانش یخ زد و دیگر صدای دختر را نمی شنید. دستش را روی قلبش گذاشت، انگار میخواست با فشاری که با دستش به آن وارد می کرد آن را آرام کند، اما فایده ای نداشت. با زحمت دهانش را باز کرد و با فریاد گفت: دروغ میگی خواهش می کنم بگو دروغ میگی، و اشکهایش بی اختیار روی گونه هایش سرازیر شد.مهسا: باور کنید منم خیلی دوست داشتم دروغ باشه ببینید من فقط با شما تماس گرفتم که دیگه کسی گرفتار این مار خوش خط و خال نشه کار آرش و اون دوست مسخرش پیام از این چیزا گذشته. منم که الان دارم این حرفها رو میزنم باور کنید برای همشون دلیل دارم حالام حاضرم حرفمو بهتون ثابت کنم من چهارشنبه با آرش قرار دارم، و آدرس را برای نگین گفت. نگین همانطور تلفن را در دستش گرفته بود و به دیوار مقابلش خیره شده بود و اشکهایش بی اختیار سرازیر میشد. با تکان هایی که نیما به شانه اش وارد کرد به خود آمد. نیما با نگرانی به نگین می گفت: تو رو خدا حرف بزن چرا رنگت انقدر پریده چی شده ؟نویسنده اثر شهروز براری صیقلانی          .     

رمان نگین قسمت ۴ ، آخرین پارت رمان .

   رمان ماوراءالطبیعه.                 رمان نگین پارت ٤ . قسمت اخر. با شنیدن صدای آرش، دوباره تپش قلب نگین شروع شد و به سرزنش خود پرداخت، که چرا آرش این بلا رو سر خودش و او آورد. چقدر دلش می خواست الان در اتاق آرش و کنارش بود و آرش برای او ویولون می زد و همین طور که در این فکر بود به در بسته ی اتاق آرش زل زده بود. آرزو کنار نگین آمد و گفت: می بینی؟! شده یه دیوونه ی تمام کمال. الان میرم میگم بس کنه میخوام درس بخونم، و نگین بدون هیچ عکس العملی فقط دید که آرزو به سمت اتاق آرش رفت. انگار مسخ شده بود. آرزو در اتاق آرش را باز کرد و گفت:داداشی درس دارم، فعلا کنسرتتو تعطیل کن. آرش: برو بیرون حوصلتو ندارما. آرزو: مگه من چی گفتم بابا دوستم اومده میخوایم با هم درس بخونیم. آرش: به من چه مگه دارم تو اتاق تو میزنم اتاق خودمه . آرزو: تو چت شده دیوونه. آرش: آره دیوونه ام حالام برو بیرون چه میدونم با دوستت برو کتابخونه درس بخون. آرزو: نه بابا!! دوست منو بیرون میکنی؟! کوش اون آرشی که همش دنبال شماره ی دوستای من  بود؟! کوش اون آرش شوخ و شنگ کوش هان؟ صدای آرش آرام تر شد گفت: کشتنش، آرزو اون آرش رو کشتن. خواهش میکنم برو بیرون. بعد نگین با چشمانی اشکبار به سمت دستشویی دوید. آرزو به اتاق خودش رفت و منتظر نگین ماند. ولی حال نگین برای کمک کردن به آرزو در حل تمارین اصلا مساعد نبود، و فقط به این فکر میکرد که چرا آرش این کار را با خودش و او کرده؟! چرا خودش به آرش فرصت دفاع نداده بود؟! ولی الان برای این حرف ها خیلی دیر بود. باید آرش را فراموش می کرد. اما نمی دانست چرا نمی توانست. سعی کرد با کشیدن یک نفس عمیق خودش را آرام کند. صورتش را شست و به سرعت به اتاق آرزو رفت. او حتی به در اتاق آرش هم نگاه نمی کرد. می ترسید، میترسید نتواند و خودش را ببازد. وارد اتاق آرزو شد و لباس هایش را در آورد، که آرزو گفت: ببخشیدا نگین جان، این پسره زده به سرش. نه به اون موقع که مامان و بابای طفلی تا دوازده شب چشمشون به این در خشک میشد، تا آرش خان تشریف بیارن نه به حالا که چسبیده به اتاقش، دانشگاه هم نمیره فقط چهارشنبه ها و شنبه ها میره اونم سر یه کلاس بعد دوباره میاد خونه و خودشو زندانی می کنه. قلب نگین در سینه اش جای نداشت. روزها ی شنبه و چهارشنبه روزهای کلاس مشترکش با آرش بود. سعی می کرد با تمرکز روی مسائل فکرش را راحت کند و تقریبا کمی هم موفق بود. او و آرزو مشغول رفع اشکال بودند که صدای مادر که آنها را برای نهار صدا می کرد، بلند شد. آرزو برای کمک به مادرش رفت و نگین مشغول پوشیدن مانتو و روسریش شد، که صدای آرش را شنید که  می گفت: مامان من چقدر بگم غذا نمی خوام تو رو خدا ولم کنید. مهوش: آخه اینجوری که نمیشه پسر. یه نگاه به خودت تو آینه کردی؟! آرش: آره نگاه کردم تازه دارم میشم اونی که میخوام. نگین از اتاق آرزو بیرون آمد. دلش برای حرف زدن حتی سلام کردن به آرش لک زده بود. آرش همیشه از او فرار می کرد. در حالی که قلبش به شدت به سینه اش می کوبید، به سمت اتاق آرش رفت و رو به مهوش کرد و گفت: چی شده مهوش جون؟! آرش که صدای نگین را شنیده بود سریع بلند شد و گفت: سلام نگین خانم، شما اینجا چه کار می کنید؟ نگین سعی کرد لبخندی بزند و گفت: ببخشید اگه ناراحتید برم!! آرش: نه منظورم اینکه چرا من متوجه اومدنتون نشدم؟! نگین: حتما بازم من باید معذرت بخوام. آرش: نه من اصلا منظورم این نیست. مهوش: آرش میای یا دوباره میخوای اعصاب منو خورد کنی؟ آرش: نه نه شما برید من میام. مهوش: خدا رو شکر، یهو چت شد؟! و با نگین به سمت آشپزخانه رفتند آرزو مشغول ریختن سالاد در ظرف ها بود. مهوش تا وارد آشپزخانه شد، رادیواش را روشن کرد. آرزو خندید و گفت: نگین جون مامان تو و جدولاش، مامان من و اخبار رادیوش.هر سه به این حرف آرزو خندیدن . نگین: مهوش جونو اذیت نکن وگرنه دیگه مسئله ها رو برات حل نمیکنما. آرزو رو به آرش که همان موقع وارد آشپزخانه شده بود گفت: باشه از داداشی سرحالم می پرسم. نگین به سمت کابینت رفت، بشقاب ها را از روی کابینت برداشت تا روی میز بچیند، که صدای  اخبارگوی رادیو بلند شد: اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران، رادیو خبر،در این بخش ازخبرها من و همکارم مشروح اخبار را به اطلاع شما شنوندگان عزیز می رسانیم. در ابتدا خبری ناگوار که تازه به دستمان رسده را به سمع شما میرسانیم.  همه گوش هایشان را تیز کرده بود. نگین بشقاب ها را روی میز گذاشته بود و مشغول چیدنبشقاب ها شد که گوینده دوباره گفت: متاسفانه هواپیمای مسافربری ایران ایر، که ساعت دوازده امروز از تهران به سمت اصفهان پرواز داشت، به علت نقص فنی در فرودگاه مهرآباد، قبل از تیکاف دچار آتش سوزی شد. از تعداد تلفات و مجروحین این حادثه هنوز خبری در دسترس نیست. بشقابی که در دست نگین بود از دستش رها شد، روی زمین افتاد و شکست. حواس همه متوجه نگین شد. نگین همان طور مبهوت ایستاده بود و به رادیو نگاه می کرد. آرش سریع بلند شد به سمت او رفت و گفت: اشکال نداره، مراقب باشید تو پاتون نره.  ولی نگین همانطور مبهوت به رادیو زل زده بود.  آرزو: نگین میشنوی ؟ ولی نگین دوباره بی هیچ عکس العملی مات ایستاده بود، که آرزو جلو آمد و بازوی نگین را گرفت و او را تکان داد. نگین به طرف آرزو برگشت و گفت: علی، و در آغوش آرزو غش کرد. آرش به طرف سینک دوید و گفت: چی شد؟! وای خدا!! خودت کمک کن. لیوانی را پر از آب کرد. مقداری آب از درون لیوان روی دستش ریخت و توی صورت نگین پاشید. نگین کمی پلکهایش را تکان داد. مهوش و آرزو او را به پذیرایی بردند. آرش با نگرانی چشم به نگین دوخته بود و مدام می گفت: آرزو یواش تر مامان مواظب باش. نگین را به پذیرایی بردند و روی مبلی نشاندند. مقداری آب قند به او دادند. نگین فقط گریه می کرد و آرزو و مهوش و آرش که از چیزی خبر نداشتند، فقط با تعجب و نگرانی به این رفتار نگین نگاه می کردند، تا بالاخره آرزو گفت: نگین جون بگو چی شده!! دیگه جونمون به لب مون رسید. نگین در حالی که برای بخت بدش اشک می ریخت فقط گفت: علی امروز ساعت دوازده به اصفهان پرواز داشت. بقیه که تازه متوجه موضوع شده بودند به عمق ناراحتی نگین پی بردند. مهوش و آرزو به دلداری نگین پرداختند که ان شاءالله اتفاقی برای علی نیفتاده و آرش با نیما تماس گرفت و قضیه را برای او تعریف کرد. نیما سریع خودش را به آنجا رساند و از آنجایی که نگین اصلا حال مساعدی نداشت علی رغم اصرارهای مکرر آرزو و مهوش او را به خانه برد. هنگامی که به خانه رسیدند مادر نگین با منزل علی تماس گرفت تا از مادر علی جویای اتفاقات شود و نیما هم مرتب به تلفن همراه علی تماس می گرفت و نگین گفت: نیما گوشیش شارژ تموم کرده بود.وای خدایا این چه مصیبتی بود؟! در مدت زمان کوتاهی همه در منزل نگین حضور پیدا کردند، از جمله آرزو، مهوش، آرش، پدر نگین، آقای سهرابی، مادر علی و الناز. همه نگران بودند و نظاره گر گریه های مکرر مادر علی و الناز و نگین بودند. در این میان گریه ی نگین شدت بیشتری داشت او علاوه بر علی برای بخت خود نیز اشک می ریخت.  آقای سهرابی مرتب می گفت: نگران نباشید من با یکی از دوستام تماس گرفتم گفت:خوشبختانه حادثه تلفات زیادی نداشته. اوضاع تا شب به همین صورت گذشت. نگین لب به غذا نمی زد و نیما و پدر نگین و آرش و پدرش مرتب با جاهای مختلفی که آشنا داشتند، تماس می گرفتند تا شاید خبری پیدا کنند. اما تمام تلاشها بیهوده بود.  اخبار شبانگاهی اعلام کرد که این حادثه ده کشته داده و بقیه افراد مجروح شدند و همکاران من در پی پیدا کردن هویت مصدومان هستند. با این خبر نور امیدی در دل همه روشن شد، که شاید علی جزو مصدومان است. اوضاع خانه تا فردا صبح کمی آرام تر شده بود، که صبح حوالی ساعت ده صبح از شرکت علی با منزل نگین تماس گرفتند، گویا کارت شرکت در کیف علی پیدا شده بوده و آنها با شرکت تماس گرفته بودند و اطلاع داده بودند علی در یکی از بیمارستان های تهران بستری است و وضع مساعدی ندارد. نیما که تلفن را جواب داده بود، سریع آدرس بیمارستان را گرفت و به خاطر خواهشهای نگین مجبور شد او را هم همراه خود ببرد. آن ها به بیمارستان رسیدند و از مسئول پذیرش خواستند آن ها را راهنمایی کند.  مسئول پذیرش به آنها گفت: وضع ایشون بسیار وخیم است و در بخش آی سی یو بستری هستند.  با شنیدن این خبر دوباره گریه های نگین شدت گرفت و نیما که او را با این حال دید، سریع او را به اورژانس بیمارستان برد و دکترِ آن بخش به علت افت فشار شدید نگین، به او سرم وصل کرد و چند آمپول خواب آور نیز در سرم ریخت و نگین بعد از یک شبانه روز گریه و زاری به خواب فرو رفت. نیما که تقریبا خیالش از بابت نگین راحت شده بود با آرش تماس گرفت تا به بیمارستان بیاید و کمک حال او باشد. آرش هم سریع خود را رساند. نیما  کنار نگین نشسته بود، که آرش وارد شد و حال نگین و علی را پرسید. نیما از او خواست تا برود و از حال علی جویا شود، چون او نمی توانست نگین را تنها بگذارد و بهتر بود پیشش بماند.  آرش به بخشی که علی در آن بستری بود، رفت و بعد از کلی پرس و جو توانست دکتر معالج علی را پیدا کند. دکتر در مقابل چشمان حیرت زده ی آرش به او گفت: علی به خاطر ضربه ی سختی که به سرش وارد شده دچار مرگ مغزی شده، و هیچ امیدی به بهبودی او نیست، و بعد از اظهار تاسف از آرش فاصله گرفت. آرش روی صندلی بخش نشست. سرش را میان دو دستش گرفته بود و فشار میداد. چطور میتوانست این خبر را به نیما و از همه مهم تر به نگین بدهد؟! نه نمی توانست. درست بود که از علی دل خوشی نداشت، اما باز هم به عنوان یک دوست، دوستش داشت. از طرف دیگر او نمی توانست شاهد زجر کشیدن نگین در مقابل مرگ همسرش باشد. چه باید میکرد؟! تا کنون در تصمیم گیری انقدر مردد نشده بود. سرش را در میان دستانش فشار می داد. کمی که آرام تر شد، مقابل اتاق سی سی یو رفت. علی مظلومانه روی تخت خوابیده بود و تعداد زیادی دستگاه به بدنش متصل بود. آرش با ناباوری به دامادی که حالا باید با زندگی خداحافظی می کرد چشم دوخت، و قطره های اشک روی صورتش روان شد. اشکهایش را پاک کرد و به سمت اورژانس حرکت کرد            نگین هنوز خواب بود با وارد شدن آرش به اتاق، نیما سریع بلند شد و به سمتش رفت و گفت: چی شد؟ حالش چطور بود؟ آرش در سکوت به چشمان نیما زل زده بود. نمی دانست چطور باید به نیما بگوید، که نیما دوباره گفت: چرا ماتت برده؟ شنیدی چی گفتم؟ چی شد؟ حالش خوب بود؟ آرش نفس عمیقی کشید و در حالی که بغضی در صدایش بود گفت: اون دیگه چشماشو باز نمی کنه. نیما، علی مرگ مغزی شده، و با این حرف دوباره اشکهایش شروع شد و از نیما فاصله گرفت و به سمت در خروجی اورژانس رفت. تحمل هوای بیمارستان را نداشت. نیما بعد از رفتن آرش همان جا روی صندلی نشست. چنگی عصبی به موهایش زد. دلش برای خواهر جوانش می سوخت. او هنوز عروسی نکرده، بیوه می شد. او خوب می دانست که هیچ امیدی به بیمار مرگ مغزی نیست. مرتب انگشتانش را در موهایش فرو می کرد، و متوجه گذر زمان نبود، که ناگهان نگین را مقابل خودش دید، که با چشمانی به گود نشسته به نیما نگاه می کرد و گفت: دیدیش نیما؟ حالش خوب بود ؟ نیما فقط به چهره ی بیمار نگین نگاه می کرد. نمی دانست چه باید بکند. تا کنون هیچ موقع انقدر سر در گم نشده بود. نگین همانطور منتظر به دهان نیما چشم دوخته بود. تا بالاخره نیما زبان باز کرد و گفت: من ندیدمش. نگین با عصبانیت گفت: این همه مدت نشسته بودی بالای سر من که در نرم، و به سمت خروجی بخش شروع به حرکت کرد. نیما سریع دنبالش دوید بازویش را گرفت و گفت: کجا ؟ نگین: از تو که کاری بر نمیاد خودم میرم حالشو بپرسم. نیما: نمیشه. نگین بازویش را از دست نیما بیرون کشید. چادرش را که روی زمین کشیده می شد، جمع کرد و دوباره راه افتاد. نیما: نمیفهمی چی بهت میگم؟! نگین: نه تو نمیفهمی من چی میگم . در همین موقع آرش که کمی حالش بهتر شده بود وارد بخش اورژانس شد، به سمت آن دو رفت. نگین عاجزانه به آرش چشم دوخت و گفت: آرش تو جوابمو بده. تو رو خدا ؟! نیما لال شده تو بگو علی چطوره؟ آرش که تحمل نگاه کردن به چشمان نگین را نداشت، سرش را پایین انداخت و گفت: تو آی  سی یو بستریه. نگین: وای خدای من، و همانجا روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. کمی که حالش بهتر شد، به خاطر اصرارش، نیما و آرش را مجبور کرد تا او را پیش علی ببرند. وارد بخش شدند نگین از پشت شیشه به علی که با آن همه دستگاه روی تخت خوابیده بود چشم دوخته بود و بی اختیار اشک می ریخت. از پرستار بخش خواهش کرد به او اجزه بدهد تا وارد اتاق شود، اما او گفت: این کار خلاف  مقررات است و اصلا امکان ندارد. آرش و نیما هم به نگین پیوستند و با اصرار زیاد آن سه نفر، پرستار اجازه ی یک ملاقات کوتاه را به نگین داد. نگین وارد اتاق شد و روی صندلی کنار تخت علی نشست. اشکهایش روی گونه هایش سرازیر بود. دستان بی روح علی را در دستانش گرفت و مشغول حرف زدن با علی شد. می دانست او نمی شنود، اما می خواست با این کار خودش را خالی کند: علی جان! مگه قرار نبود هیچ وقت تنهام نذاری، این بود وفاداری، علی من با تو می خواستم آرش رو فراموش کنم. اما حالا توام با اون دست به یکی کردی و میخوای منو تنها بذاری، علی خواهش می کنم، من دوستت دارم به اندازه ی یک همسر دوست دارم تنهام نذار، مَن بعد از تو دیگه به کی امید داشته باشم علی . سرش را روی دستان علی گذاشت و گریست. آنقدر گریست که پرستاری وارد اتاق شد و گفت: خانم بیشتر از این نمی تونید داخل اتاق بمانید. لطفا برید بیرون. نگین چشمان اشکبارش را به پرستار دوخت و گفت: خوب میشه نه؟! پرستار با بی خیالی گفت: من که ندیدم تا به حال هیچ بیمار مرگ مغزی خوب بشه مگر معجزه؟! نگین با تعجب به دهان پرستار چشم دوخته بود. حرف پرستار مدام در گوشش تکرار می شد. مرگ مغزی!!!!!!! پس چرا آرش و نیما چیزی به من نگفتند و دوباره احساس کرد اتاق دور سرش می چرخد، و دیگر هیچ نفهمید. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، دوباره سرمی را متصل به دستش دید و همچنین مادر علی که چادرش را روی صورتش کشیده بود و آرام گریه می کرد. نگین از لرزش شانه هایش توانست حال او را درک کند. علی همسر نمونه ای بود، و مطمئنا فرزند نمونه ای. به سختی لب هایش را باز و با صدای آرامی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت: سلام حاج خانم. مادر علی با شنیدن صدای نگین چادر را از روی صورتش کنار زد و نگین توانست چشمان سرخ و ورم کرده اش را ببیند. مادر علی گفت: سلام عزیزم بهتری؟ ولی نگین بدون جواب دادن به سوالش گفت: دیدی حاج خانم دیدی بد بخت شدیم دیدی علی از دستمون رفت. مادر علی با وجود ناراحتی که داشت باز هم سعی می کرد غمش را پنهان کند. سر نگین را در آغوشش گرفت و سعی در آرام کردن او داشت وقتی گریه ی نگین و حاج خانم شدت گرفت. همه وارد اتاق شدند. در چهره های همه غمی بزرگ مشهود بود که هر کسی می توانست آن را به خوبی درک کند. پرستاری وارد اتاق شد و از آن ها خواست سکوت بیمارستان را به هم نزنند. خانم ها بی پروا گریه می کردند اما مردها هرکدام در گوشه ای از اتاق ایستاده بودند، آرام می گریستند. ولی با این حال همه سعی در آرام کردن نگین و مادر علی و الناز داشتند، و طبق معمول سخت ترین کارها به آرش محول شده بود. چون او از بقیه مقاوم تر و کمی آرام تر بود. دکتر علی او را به اتاقش دعوت کرده بود و خواسته بود با او صحبت کند، و آرش هم پذیرفته بود.  دکتر بدون هیچ مقدمه ای و خیلی واضح به آرش گفت: ما نمی توانیم بیمار مرگ مغزی را بیشتر از پنج روز در سی سی یو نگه داریم کنیم. چون اگه اطلاع داشته باشید بیمار مرگ مغزی از نظر ما دکتر ها، مرده ای که فقط نفس میکشه. بنابراین ما اقوام این نوع بیمار ها را رو تشویق به اهدا اعضای عزیزشون می کنیم. البته من قبول دارم که این کار خیلی سخت و دشواره اما یک امر خوب و خدا پسندانست. من خودم الان چند بیمار رو سراغ دارم که به پیوند قرنیه و کلیه وقلب و. نیاز دارند. ولی برای این کار رضایت اقوام درجه یک مثل همسر و پدر مادر لازمه. من از شما خواهش می کنم اگه امکان داره مادر و پدر و اگر متاهل هستند همسر ایشون رو به این کار تشویق کنید. آرش به سختی از اتاق دکتر خارج شد. نمی توانست قدم بردارد. انگار دو وزنه ی سنگین به پاهایش بسته بودند. درست بود که از علی دل خوشی نداشت، اما باز هم به مرگ او و این غم عظیم نگین راضی نبود. او داشت با خودش کلنجار میرفت، که چگونه این حرف را به نگین بزند. او تحمل غم چشمان زیبای نگین را نداشت، مخصوصا وقتی هیچ کاری برای تسلی او از دستش بر نمی آمد و فقط می توانست تماشا گر باشد. نگین زاری می کرد و دل همه را به رحم می آورد. دیگر پرستارها هم برای دل داری نمی آمدند، اما هیچ کس نمی دانست علاوه بر غم بزرگی که به دلیل از دست دادن علی بر دل نگین نشسته بود، فکری بود که او را آزار می داد. حالا او یک بیوه بود، یک زن شوهر مرده!! وای این کلمه هنوز برای آن دختر بیست ساله خیلی زود بود، چه برسد به آنکه بخواهد همراه خود همیشه آن را داشته باشد. او تازه می فهمید که به خاطر یک بچه بازی کودکانه و لجبازی الکی چه بر سر زندگی خود آورده است. این فکرها وقتی برایش عذاب آورنده تر شد که آرش از همه خواست که از اتاق بیرون بروند، چون او می خواهد تنها با نگین صحبت کند و همه بدون کوچک ترین مخالفتی اتاق را ترک کرده بودند و حالا او و آرش در اتاق تنها بودند.  دوباره تپشهای قلب نگین شروع شده بود و آرش فقط آرام در اتاق قدم می زد و نگین از کار او کلافه شده بود. نگین با خود می گفت چه می خواهد به من بگوید به غیر از سرزنش و تحقیر، حتما می خواهد بگوید، دیدی علی ات چه شد، نه نه او هرگز همچین حرفی را نمی زند. حداقل می دانم که او انقدر هم سنگدل نیست. نگین در همین افکار بود، که بالاخره آرش سکوت را شکست و گفت: نگین خانم من واقعا از بابت حادثه پیش اومده خیلی متاسفم، علی به عنوان یک دوست واقعا نمونه بود، و مطمئنا از جهت همی نیز نمونه تر. واقعا غم از دست دادن علی خیلی سخت است. اما شما خوب می دانید که هیچ راه برگشتی برای یک بیمار مرگ مغزی وجود نداره، مگر جان بخشیدن به بیمارهای دیگر. شما خوب می دونید که علی در طول زندگیش از کمک به هیچ کس دریغ نمی کرد، حالا هم اگه شما اجازه بدین با اهدای اعضای علی می شه زندگی تازه ای به چند بیمار نا امید بخشید. نگین سخت در فکر فرو رفته بود و حرفهای آرش را در ذهنش تحلیل می کرد. او راست می گفت دیگر هیچ راه برگشتی برای علی وجود نداشت و یپشنهاد آرش بهترین بود. اما او نمی توانست قبول کند دلش نمی خواست از علی دل بکند. او خیلی به علی عادت کرده بود.کمی فکر کرد و گفت: نه اصلا شاید هنوز امیدی باشد، علی من زنده اس، داره نفس میکشه. من خودم صدای نفساشو می شنیدم. چطوری توی بی رحم همچین حرفی را میزنی؟! ولی وقتی آرش را دید که سرش را به علامت تاسف تکان میدهد، با نا امیدی ولبانی لرزان گفت: مادر علی قبول نمی کنه. آرش: اگه شما قبول کنید من مادرش رو راضی میکنم، حالا نظرتون چیه؟ نگین چشمانش را بست و قطره های اشک شروع به ریختن کرد و گفت: خیلی سخته، دل کندن از علی برایم سخته. آرش در حالی که در وجودش به علی غبطه میخورد گفت: می دونم، اما بگذارید هم عاقبت علی و هم شما به خیر بشه. بگذارید روح علی هم خشنود باشه. نگین که از حرف های آرش تحت تاثیر قرار گرفته بود، فقط توانست با سر رضایتش را اعلام کند و آرش هم خیلی آرام اتاق را ترک کرد، و باز نگین ماند و فکر وخیال های غذاب آور. علی واقعا داشت از دست می رفت و نگین را تنها می گذاشت. آرش که انگار بار سنگینی را از روی دوشش برداشته باشند، وقتی از اتاق نگین بیرون آمد، نفس راحتی کشید. در تمام مدتی که او با نگین صحبت کرده بود، به خودش جرات نگاه کردن به چشمان غمگین نگین را نداده بود. آرش توانست رضایت مادر علی را نیز کسب کند و موافقت را به دکتر اعلام کند. نگین و مادرِعلی هردو رضایت نامه هایی را امضا کردند و نوبت عمل اهدای اعضای علی، برای فردا صبح گذاشته شد. الناز و مادر علی تمام شب را بی قراری می کردند، اما نگین دیگر گریه نمی کرد. انگار شوک بزرگی به او وارد شده بود، چون فقط نشسته بود و به در اتاق عمل زل زده بود. حتی وقتی علی را از اتاق عمل در حالیکه پارچه ای رویش را پوشانده بود بیرون آوردند، او باز هم فقط به او نگاه کرد و تنها کلمه ای زیر لب گفت: خداحافظ. علی را عصر همان روز در بهشت زهرا دفن کردند. جمعیت زیادی برای مراسم خاکسپاری او آمده بودند. همه ی افراد فامیلِ نگین و علی که سه روز پیش به آن دو تبریک می گفتند، حالا فقط به عنوان ابراز همدردی به نگین تسلیت می گفتند. نگین دیگر گریه نمی کرد، و این حالتِ او، همه را نگران کرده بود، بیش از همه آرش را. چون این حالت های نگین خبر از یک افسردگی شدید می داد، و او طاقت این غم بزرگ را نداشت و همه ی سعی خود را می کرد تا نگین گریه کند. حتی چند بار از نیما خواست تا ضرباتی به صورت نگین بزند و او را از شوک خارج کند. اما هیچ فایده ای نداشت. نگین همین وضع را در مراسم سوم و هفتم هم داشت. نگین اصلا حرف نمی زد. یا بهتر است بگویم، جز حرفهای ضروری حرف دیگری بر زبان نمی آورد. آن نگین شاد و سرحال، حالا مثل کبوتر پر شکسته ای فقط گوشه ای می نشست و به یک نقطه خیره می شد. آرش از مادر و پدر نگین اجازه خواسته بود، تا کمی با نگین صحبت کند و تمام تلاش خود را برای بازگرداندن نگین به زندگیش انجام دهد. او روزی سه یا چهار ساعت را با نگین می گذراند و با او صحبت می کرد، و تمام تلاش خود را برای بهبودی نگین انجام می داد. حال خود او نیز چندان تعریفی نداشت. او هر روز بعد از دیدار با نگین غمگین تر از روز قبل می شد و به درگاه خدا التماس می کرد و می گفت: قبلا از این شاکی بودم که چرا نگین برای من نیست. اما حالا راضیم برای کس دیگه ای باشه و من فقط اون نگین سرحال و پر شور و شوق رو ببینم. تمام استادان و دانشجویان جویای احوال نگین از آرش بودند و حتی بعضی از استادان روانشناس، آرش را برای معالجه ی نگین راهنمایی می کردند. بعد از مراسم چهلم حال نگین بهتر شده بود داشت کم کم با حادثه ی پیش آمده کنار می آمد، ولی سعی می کرد کمتر در جمع هایی حضور داشته باشد که دلسوزی های الکی خود را نثار نگین می کردند، و پشت سرش هر چه می خواستند می گفتند.  یک بار نگین خودش از زن عمویش شنیده بود: دختره ی دیوونه خودشو بد بخت کرد مگه سعید من چی از این پسره کم داشت. حالا اون داره راحت زندگیشو میکنه و نگین خانمِ نازدار بیوه شده. نگین مدت ها منتظر این کلمه بود باید به آن عادت می کرد. خواسته یا نا خواسته باید آن را همراه خود می داشت. نگین بیشتر وقت خود را با آرش می گذراند و از این بابت خیلی خوشحال بود. خیلی راحت با او صحبت می کرد و دیگر آن کینه ی قدیمی را فراموش کرده بود و حتی خودش را سرزنش هم می کرد، که چرا آن حماقت را انجام داده. او می توانست به خوبی شعله ی عشق را در چشمان آرش ببیند. کم کم داشت با واقعیت کنار می آمد و به تشویق آرش دوباره به دانشگاه رفت، و با کمک نازنین و تلاش خودش عقب ماندگیهایش را جبران کرد. ملیکا و پیام هم با هم ازدواج کرده بودند. اما نگین حتی نتوانسته بود در مراسم عروسی دوستش شرکت کند، چون اصلا حال خوبی نداشت. بعد از بهبودی نگین، حرفهای قدیمی که زمانی آرزوی شنیدنشان را داشت، از زبان ملیکا می شنید. او همیشه از درد و دل های پیام و آرش برای نگین خبر می آورد. این که آرش واقعا عاشق نگین است و برای رسیدن به او بی قرار. نگین هم داشت نرم می شد و این قضیه همراه شد با پیدا شدن دفتر خاطرات آرش توسط نگین. روزی که آن ها در منزل آقای سهرابی مهمان بودند، آرش و نگین در اتاق آرش بودند و در مورد برنامه های تحصیلی و درسی نگین صحبت می کردند، که آرش مدت کوتاهی برای کاری بیرون رفت و نگین برای سرگرمی مشغول تماشای کتاب های کتابخانه ی آرش شد، که متوجه دفتر خاطرات آرش در میان آن ها شد.     نگین با خوشحالی دفتر را برداشت و صفحه ی اولش را باز کرد. متن زیبای آن را خواند: یا علی گفتیم و عشق آغاز شد   و مشغول خواندن شد : امروز دوباره دیدمش. با دوستش از دبیرستان اومد بیرون. وای خدا!! کاش بدونه من چقدر دوسش دارم و قصد مزاحمت ندارم، ولی نه اون این چیزا رو نمی دونه. چون مرتب به من میگه مزاحم نشید» ولی ای کاش حداقل یکبار این کاغذ رو از دست من بگیره و ببینه توش فقط ازش خواستم آدرس خونشونو بده تا با مامان بابام برم. شایدم اون کار درستی میکنه. چون من هنوز بچه ام. امروز هم دوباره بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه رفت سوار سرویسش شد. هرچی بیشتر میگذره بیشتر بهش علاقه مند میشم. امروز تصمیم گرفتم شروع به نوشتن خاطراتم کنم چون تا امروز هنوز جدیش نگرفته بودم ولی دفعه ی اول خیلی اتفاقی دم دبیرستانشون وایساده بودم. با پیام بودم. منتظر بودم تا کار پیام تو مغازه ی روبه روی اون دبیرستان دخترونه تموم بشه، بریم، که کار پیام خیلی طول کشید و من همان جا ایستاده بودم و بی منظور به دخترها نگاه می کردم، که نمی دونم چه جوری شد که به یکیشون خیره شدم. اون دختر م بود. چشماش خیلی فریبنده بود. دلم می خواست نگاهش کنم. اما اون بی توجه به نگاه خیره ی من با دوستش سوار یه ماشین شدن، که اون روز حدس زدم شاید آژانس باشه. اما وقتی دیدم روزهای بعد هم با اون ماشین میره، فهمیدم سرویس دبیرستان اشه. پیام کارش تموم شد و باهم برگشتیم خونه. اما من هنوز تو فکر اون دختر بودم. می گفتم اگه بخوابم و بیدار شم یادم میره. اما فردا صبحش هنوز تو فکرش بودم. به هر بهونه ای بود دوباره رفتم دم دبیرستان اش، و از اون روز به بعد این برام شده عادت. نمی دونم به پیام فحش بدم یا ازش ممنون باشم. آخه اون با من این کارو کرد، ولی تقصیر اون چیه؟! این دختره اصلا به من نگاهم نمیکنه. فقط یه امیدواری دارم که منو میشناسه. حتی یه روز که دنبالش افتادم، فقط آروم گفت: خواهش می کنم جلوی دبیرستان برای من دردسر درست نکنید. اما من که آدم نمیشم با خودم گفتم، انقدر جلوی دبیرستان اش می ایستم، تا از ترس آبروش باهام راه بیاد. هه چه فکر احمقانه ای. اسمشو می دونم. یک بار از یکی از دوستاش شنیدم، که بهش گفت نگین. از جزوه هایی هم که دستش میگیره فهمیدم پیش دانشگاهیه. مثل پلیسا فقط دنبال اطلاعاتم.  این بود قضیه ی آشنایی ما، یا بهتر بگم من. چون اون اصلا به من نگاه نمی کنه، چه برسه به اینکه بهم فکر کنه. امروز هم تا دم سرویس دنبالش رفتم و بدون هیچ حرفی اون سوار سرویس شد و من برگشتم خونه . در اتاق باز شد و آرش وارد اتاق شد. نگین سریع دفتر را بست، اما آرش آن را دید و با دیدن آن در دست نگین لبخندی بر لب آورد و گفت: بالاخره پیداش کردی. نگین: کار بدی کردم معذرت می خوام. آرش: نه، چرا معذرت؟! تو باید اون دفتر رو بخونی. حالا که همه چیز تموم شده شاید هنوز برای فهمیدن خیلی چیزا دیر نباشه. حالام پاشو بریم پایین می خوایم شام بخوریم. نگین دفتر را در دستش گرفت و به دنبال آرش از پله ها پایین رفت. بعد از خوردن شام و یک شب نشینی کوتاه، خانواده ی نگین منزل آن ها را ترک کردند. نگین برای رسیدن به منزل و خواندن ادامه ی آن دفتر بی قرار بود. بعد از رسیدن، سریع شب بخیری گفت و به اتاقش رفت، و بعد از تعویض لباس هایش روی تخت دراز کشید و مشغول خواندن دفتر شد: امروز هم دیدمش. وقتی از دبیرستان اومد بیرون نفس نفس میزد و می خندید. فکر کنم زنگ آخر ورزش داشته آخه لپای با نمکشم قرمز شده بود. دوباره دنبالش رفتم، اما اون بازم منو بی جواب گذاشت. -----------------------------------------------------------   نمی خواستم از نا امیدی هام بنویسم. برای همین هم یک هفته ای میشه که چیزی ننوشتم اما امروز فرق داشت. با خودم گفتم خرداد داره نزدیک میشه و شاید نتونم کلاس های دانشگامو جوری تنظیم کنم که صبح ها بیام ببینمش برای همین قید سر به زیر بازی رو زدم و با خودم گفتم خاک بر سرت، یعنی چی هر روز یه کاغذ می گیری دستتو، مثل آلو دنبالش راه می افتی؟ خوب برو مثل آدم باهاش حرف بزن. برای همین هم رفتم جلو و گفتم سلام. اون حتی برنگشت نگام کنه. منم که تیرم به سنگ خورده بود، فکری تو ذهنم جرقه زد و یهو گفتم نگین خانم کارتون دارم، لطفا صبر کنید. با تعجب برگشت و چند دقیقه نگام کرد. منم که مسخ نگاهش شده بودم، فقط هاج و واج نگاش کردم، و حرفی نزدم اونم که دید حرفی نمی زنم دوباره راه افتاد. دنبالش رفتم، اسمشو صدا زدم. اما فایده نداشت، دیگه برنگشت. منم رفتم کنار سرویسش داشت، درو می بست وایسادم و گفتم: کارت دارم من اصلا قصد مزاحمت ندارم.  راننده سرویسش برگشت گفت: خانم سهرابی مزاحمه ؟ اما دوستش گفت: خودمون ادبش می کنیم آقای سلیمی، و در رو محکم بست. نزدیک بود دستم لای در بمونه. خودمو کشیدم عقب ولی لباسم به در گیر کرد و پاره شد. وقتی سرویسشون راه افتاد، دوستش سرشو آورد بیرون و گفت: دفعه ی دیگه میگم بلای بدتر سرت بیاره، پس دور و ورش نچرخ. من با لباس پاره اومدم خونه. مامان کلی ترسید، فکر کرد دعوا کردم. منم کلی بهم بر خورد و گفتم: مامان من که دیگه بچه نیستم. شاید نگینم مثل مامان فکر می کنه من بچم که جوابمو نمیده، ولی من باید بهش ثابت کنم بچه نیستم. لباسمو در آوردم و خیلی مرتب آویزون کردم به چوب لباسی و گذاشتم تو کمدم. این اولی یادگاری که از نگین دارم. -----------------------------------------------------------   یک هفته ای میشه که صبح ها نمی تونم برم جلوی دبیرستان. آخه کلاسای دانشگام نمی ذارن. ولی بعد از دانشگاه یک راست میرم جلوی دبیرستان. اما از نگین هیچ خبری نیست. امروز از بابای مدرسه اشون پرسیدم که نگین رو میشناسه، اونم یه کم به سر و وضعم نگاه کرد و گفت: چی کارشی؟ من دیوونه ام نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: از دوستاشم . بابای مدرسه هم قاطی کرد و کلی چیز بهم گفت. اگه یه ذره دیگه هم وایمیستادم مطمئنم کتکم هم میزد، ولی بازم ارزش نگین رو داره. -----------------------------------------------------------   حسابی از دیدنش نا امید شدم. با خودم قرار گذاشتم اگه این دفعه دیدمش با ماشینم سرویسشو تعقیب کنم، که خونشونو پیدا کنم. تو این چند وقته که ندیدمش، قیافم دیدن داره. چیزی نمی خورم، جز متلک های آرزو، که چپ میره راست میاد میگه منکه میدونم تو عاشق شدی. -----------------------------------------------------------   تاریخ و ساعت روزی که نتیجه هاشونو میدن فهمیدم. یعنی پیام کمکم کرد. خودشو جای پسرعموی یکی از شاگردا جا زد و برام پیداش کرد. مطمئنم که اون روز میاد. -----------------------------------------------------------   امروز نتیجه ی نگین رو میدادن. منم صبح یک ساعت زودتر رفتم جلوی دبیرستان. مادرها و گاهی پدرها با بچه هاشون وارد دبیرستان میشدند، اما نگین من نبود! چه سریع هم صاحب شدم، نگین من! ولی خب حق دارم، اون صاحب منه صاحب قلبم. کاش می دیدمش. بابای مدرسه که منو دید شناختم. اومد جلو و با کلی دعوا مجبورم کرد از اونجا برم. منم دست از پا دراز تر برگشتم خونه . ----------------------------------------------------------- دیگه هیچ امیدی به دیدن نگین ندارم یا بهتره بگم هیچ راهی برای دیدن نگین ندارم. می خوام بزنم به در بی خیالی. از فاز بچه مثبتی در بیام. بچه ها قرار گذاشتن بریم شمال. می خوام انقدر خودمو تو خوشی غرق کنم که نگین هم به حالم حسرت بخوره . نگین با شنیدن صدای الله اکبر به ساعتش نگاه کرد. موقع نماز صبح بود و او تمام شب را مشغول خواندن دفتر آرش. دفتر را بست. بلند شد، وضو گرفت و نمازش را خواند، و بعد از نماز به خواب آرامی فرو رفت . صبح با صدای مادر که می گفت: نگین دیرت شد پاشو به کلاس نمی رسیا» هراسان بلند شد و به ساعتش نگاه کرد. تنها نیم ساعت به شروع کلاسش مانده بود. در حالی که مسیر خانه تا دانشگاه هم نیم ساعت بود. به سرعت بلند شد و نگاهی به خودش در آینه انداخت. چشمان قرمز و پف کرده اش خبر از بی خوابی دیشبش می داد. سریع حاضر شد و بدون خوردن صبحانه، خانه را ترک کرد. به سرعت رانندگی می کرد. کلاس خیلی برایش مهم بود. همان کلاس مشترک ادبیات. دیوانه وار و با سرعت سر سام آوری رانندگی می کرد، تا بالاخره توانست پنج دقیقه قبل از کلاس خود را به دانشگاه برساند. آرش با دیدنش گفت: سلام خوبید؟ کجا بودید نگران شدم؟ نگین: خواب موندم. آرش: بله از چشماتون معلومه که کل دیشب مشغول پرده برداشتن از اسرار یه بنده ی مظلوم بودین. نگین: مردم چه خودشونو تحویل میگیرن. اخلاق نگین برگشته بود. دوباره شده بود همان نگین سابق، همان نگین عاشق پیشه. به خصوص از زمانی که مادر علی برای بیرون آوردن لباس مشکی به منزل آنها آمده بود و از نگین خواسته بود تا هر چه سریع تر به فکر ازدواج مجدد باشد، و روح علی را نیز شاد کند، نگین کمی نرم تر با آرش برخورد می کرد و تقریبا جریان آن روز در آن کافی شاپ کذایی، از ذهنش رفته بود. با هم سر کلاس رفتند و طبق معمول گذشته، جاهای همیشگیشان نشستند. آرش هم دیگر در تمام کلاس هایش شرکت می کرد، و تنها به کلاس مشترکش با نگین اکتفا نمی کرد. همه چیز مثل گذشته شده بود، یا شاید هم بهتر. نگین به منزل برگشت و بعد از خوردن نهار دوباره به اتاقش رفت و مشغول خواندن دفتر آرش شد: از امروز دیگه چیزی نمی نویسم. یعنی انگیزه ای واسه نوشتن ندارم. یه روز این خاطره ها رو می نوشتم تا نگینم بخونه و بدونه چه جوری در عشقش می سوزم، اما حالا نگینی نیست. هرجا سراغشو می گیرم، هیچ کس کمکم نمی کنه. انگار مثل یک گل بهاری بود، که حالا فصلش تموم شده و نیست. منم زدم به در بی خیالی. با پیام هر غلطی که دلم می خواد می کنم. می خوام انتقام اونو از بقیه ی دخترا بگیرم. پس دیگه نمی نویسم تا روزی که دوباره نگینمو ببینم، که امیدوارم اون روز هر چی نزدیکتر باشه . . قرار بود ننویسم، اما نتونستم. انگار وقتی این دفتر رو پر می کنم با نگینم حرف می زنم و خالی خالی میشم. امروز با سارا رفته بودم بیرون، حوصله ندارم بگم سارا کیه، مهم اینکه مثل بقیه ی دخترا، جذب پول و قیافه ی عجق وجقم شده. موهای سیخ سیخ و لباس های مسخره. میگم مسخره چون خودمم میدونم، ولی هنوز منتظر نگینم. اگه ببینمش انتقام این همه وقتو ازش می گیرم. اونم باید زجری که من میکشمو بکشه. داشتم از سارا می گفتم. امروز که داشت به جفنگیاتی که من براش تعریف می کردم، می خندید گفت: بذار منم یه خاطره برات تعریف کنم، که از خنده بترکی. اون گفت: سال دوم دبیرستان بودیم یکی از بچه های شر و شور کلاسمون اسمش نگین سهرابی بود، با شنیدن اسم نگین داغ کردم، یهو مهربون شدم نکنه این نگین نگین من بود، و با دقت به حرفهای سارا گوش کردم. اون داشت از شیطنت دوستش تعریف می کرد، که یک بار کفش های معلم هندسه اشونو قایم کرده بوده و من می خندیدم، که یهو یه چیزی تو کله ام جرقه زد گفتم: سارا گفتی فامیل دوستت چی بود؟ گفت:سهرابی.چطور مگه ؟ چند بار برای خودم تکرار کردم، سهرابی خیلی آشنا بود. مطمئن بودم قبلا جایی این اسمو شنیدم. سارا هی حرف میزد و نمی ذاشت درست فکر کنم. مجبور شدم از سر بازش کنم و اومدم خونه. ولی نباید ولش می کردم. شاید اون میتونست دوباره منو به نگینم برسونه. اومدم خونه و فکر کردم و فکر کردم، یهو یاد دفترم افتادم. برداشتم بازش کردم و بالاخره اون چیزی که می خواستمو پیدا کردم. راننده ی سرویس اون روز به نگین گفت خانم سهرابی. پس خودش بود، نگین من بود. ولی باز هم فکر می کنم جایی این اسم رو شنیده باشم.کلی فکر کردم و یادم اومد سهرابی فامیلی یکی از دوستای درجه یک دبیرستان بابا بوده، که بعد از تموم شدن دبیرستان هم دیگه رو گم کرده بودند. نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه نگین یه ربطایی به دوست بابا داره. نمی دونم چرا تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم. حالا باید هم مراقب سارا باشم تا موقعی که نگینم رو پیدا کنم، هم دنبال اون دوست بابا. فقط خدا خدا میکنم که نگین ازدواج نکرده باشه. بذار پیداش کنم انتقام اون همه بی محلی رو ازش می گیرم.   ----------------------------------------------------------   امروز رفتم سراغ سهرابی، اونجوریام که فکر می کردم کار سختی نبود. چون آقای سهرابی خیلی اسم و رسم دار بود و با یه کم پرس و جو تونستم پیداش کنم. حالا باید ترتیب یه ملاقات ردیف رو بدم. وقتی داشتم راجع به آقای سهرابی تحقیق می کردم، فهمیدم که یه پسر و یه دختر داره که هر دو دانشجواند. اسم دانشگاه دخترش و رشته اشو در آوردم، البته دخترش همون نگین خودمه ها. پیام بهم میگه خیلی خرم، از اون قضیه دو سه سالی میگذره و من هنوز امیدوارم. خلاصه که رفتم دنبال کارای انتقالیم، که خدا رو شکر خوب ردیف شد و قراره فردا برم دانشگاه جدید. یه چیز جالب دیگه هم هست. اونم اینه که ما، یعنی من و نگین هم رشته ای هستیم. حالا فقط مونده ترتیب دادن دیدار اتفاقی بابا و آقای سهرابی. باید یه جوری این کارو بکنم که بابا هم شک نکنه. برا خودم شدم یه پا پوآرو. راستی امروز سارا رو پیچوندم. تقریبا تو ترکم، فعلا فقط دارم برای نگین نقشه می ریزم. اول تلافی می کنم بعد بهش تقاضای ازدواج میدم. امروز وقتی سارا زنگ زد، به آرزو گفتم جواب تلفنو بده. اونم وقتی دید دختر گوشیمو برداشته، به اصطلاح خودش قهر کرد، که من برم منت کشی. حالا بشینه تا برم منتشو بکشم. دلم برای این دخترای ساده می سوزه. آخه چرا انقدر ما پسرارو جدی میگیرن؟! راستی یه چیز دیگه هم هست، میخوام همه چی رو بنویسم و وقتی میرم پیش نگین پاک پاک باشم. امروز به مهسا زنگ زدم و گفتم ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم» گفتم عشق قدیمیمو پیدا کردم» و اونم کلی گریه زاری کرد. ولی برای من الان فقط نقشه ای که برای نگین دارم مهمه. نگین با خواندن اسم مهسا دوباره خاطرات آن روز در کافی شاپ به یادش آمد. با اینکه از آن روز یک سال می گذشت و نگین سعی کرده بود فراموشش کند، اما الان خیلی سریع خاطرش در ذهن نگین نقش بست. دفتر را بست و روی میزش انداخت. دوباره بغضی گلویش را فشرد. باید خود را خالی می کرد. آرام آرام اشک ریخت و وقتی کمی آروم شد، چرت کوتاهی زد  وقتی بیدار شد، غروب بود. دوباره حس کنجکاویش برای خواندن ادامه ی خاطرات آرش تحریک می شد. اما از وقتی اسم مهسا را در دفتر دیده بود، دوباره آن خاطره ی قدیمی مانع از تصمیم گیری درستش می شد. کلی با خودش کلنجار رفت و آخر خودش را راضی کرد که حتما مهسای دفتر مهسای کافی شاپ نیست و دوباره دفتر را باز کرد و مشغول خواندن شد: امروز بابا رو کشوندم و بردم جلوی دفتر آقای سهرابی، و گفتم اینجا کار دارم. ماشین رو پارک کردم و به بابا گفتم منتظر بشینه تا من بیام، و اون بنده خدام حرفی نزد. منم رفتم تو شرکت و با یه رویی انقدر وایسادم تا ساعت اداری تموم شد و آقای سهرابی از دفترش اومد بیرون. بر خلاف انتظار من پدر و آقای سهرابی تو اولین نگاه همدیگه رو شناختند، و تریپ رفاقت و از این حرفا، منم خودمو زدم به اون راه و اومدم دم ماشین و پدر، آقای سهرابی و من رو بهم معرفی کرد. من سعی کردم خودمو یه آدم جنتلمن نشون بدم و خیلی متشخص برخورد کنم. انگار آقای سهرابی خواسته ی منو از تو چشمام خوند که به پدر گفت: یه چیزی ازت میخوام نه نگی، امشب باید شام بیای خونه، من که قند تو دلم آب شد. ولی بابا شروع کرد به تعارف، منم که دیدم آقای سهرابی تنهاست به بابا گیر دادم و اونم قبول کرد. فکرشم نمی کردم بتونم به این زودی نگینو ببینم. سریع با بابا رفتیم خونه. داشتم از استرس می مردم. دوش گرفتم، بهترین لباسمو پوشیدم، بهترین ادکلنمو زدم. باید امشب م باشم. کلی ذوق داشتم که وقتی با پیام مسخره حرف زدم همش کور شد.  می گفت: حالا گیریم دختره همون نگین خانم شما باشه، شباهت اسمی و از این چیزا تو کار نباشه، فکر می کنی بشناستت؟ ولی بازم سعی کردم اعتماد به نفسمو داشته باشم. هنوز جمله ی آخرش تو ذهنمه گفت: اگه ببینمت یه بلای بدتر سرت میارم. همه حاضر شدیم. آرزو فهمیده بود خیلی دست پاچم، و مدام بهم گوشزد می کرد. رسیدیم جلوی خونشون. در باز شد و رفتیم تو. سعی کردم قیافه ی خیلی خونسردی به خودم بگیرم. اما فقط خودم و خدام از درونم خبر داشتیم. همه پشت سرهم رفتیم تو خونه اشون. وای خدای من!! دیدمش. نه تنها عوض نشده بود، بلکه خیلی خوشگل ترم شده بود. یه خانم کامل و متشخص. منو شناخت چون وقتی داشت بهم سلام می کرد، اضطراب رو تو چشماش خوندم. وای خدا!! یعنی من به آرزوم رسیدم؟! من سریع به خودم اومدم و به دست چپش نگاه کردم. خدای من حلقه نداشت. از این بهتر نمی شد. با تعارف همه نشستیم و نگین و آرزو و مامان رفتند بالا و من تا شام ندیدمش، سر شام درست جلوش نشستم. زیر نظر داشتمش هر وقت نگاه می کرد، یه لبخند بهش می زدم و اونم با حرص نگاشو می ید. موقع خداحافظی هم حرفمو بهش زدم، اون سرشو انداخت پایین و لپاش قرمز شد. وای کاش بدونه می میرم واسه ی این حیای دخترونه اش. نیما در اتاق را باز کرد و گفت : چیه دوباره تو از این رمانای عشقی مزخرف گرفتی دستتو و رفتی تو کتاب؟! من حنجرم پاره شد. نگین: نشنیدم. نیما: نه بابا پاشو بریم پایین شام همه منتظر شازده خانمن. نگین دفتر را بست و برای صرف شام به دنبال نیما وارد آشپزخانه شد. نگین سریع شامش را خورد و به اتاقش برگشت. برای دانستن ادامه ی ماجرا بسیار کنجکاو بود. خصوصا حالا که اسم مهسا را هم در آن دفتر دیده بود، دلش می خواست بیشتر در مورد دختری که آن روز با آرش در کافی شاپ بود بداند. برای همین دوباره دفتر را باز کرد و مشغول خواندن شد: امروز صبح قیافه ی من دیدن داشت. دیدمش که وارد دانشگاه شد و رفت پیش دوستش، یه ذره منتظر موندم و بعد به طور کاملا اتفاقی سر راهش سبز شدم، دستمو دراز کردم تا باهاش دست بدم، ولی اون همون طور که داشت به قیافه ی هاج و واج منو نگاه می کرد، کیفشو گذاشت تو دستمو گفت ببرم تو کلاس. بهرام یکی از بچه های دانشگاه بود که باهاش آشنا شده بودم. بهم می گفت که نگین به هیچ کس پا نمیده، ولی من گفتم من بلدم چی کار کنم. اما وقتی نگین منو جلوی اون پسره ضایع کرد، دستشو گذاشته بود رو شکمشو و می خندید و به من گفت: بدو استاد تا اربابت ناراحت نشده. منم شمارمو انداختم تو کیف نگین و کیفشو گذاشتم روی یکی از صندلی های نزدیک خودم. اونم شمارمو دید. ولی بر خلاف انتظارم پاره اش نکرد و دوباره گذاشتش تو کیفش. منم پیش خودم گفتم: آقا بهرام کجایی که ببینی چه جوری رامش کردم!! شب بود که به گوشیم زنگ زد. می دونستم شماره ی نگینه، با اعتماد به نفس کامل جواب تلفنو دادم. اما به جای نگین یه پسر باهام حرف زد، ولی من خودمو نباختم. نباید جلوی پسره کم می آوردم، برای همین براش کری خوندم ولی خدا میدونست که چه آشوبی تو دلم بود. وای نکنه دوباره دیر رسیدم.   -----------------------------------------------------   امروز از صبح گیر سه پیچ دادم به نازنین، دوست نگین، که بهم بگه نگین کجاست. ولی همه اش منو پیچوند. منم حرصم گرفت و حرفمو زدم، گفتم حتما نگین خانم قرار داشته که دیر اومده، اونم یه چند لحظه ای چشماشو گرد کرد و به من نگاه کرد. نگین که اومد، نقشه ای که با بهرام ریخته بودیم براش اجرا کردیم. ماشینشو پنچر کردم تا ببینم چی کار می خواد بکنه. تو بزرگراه که بهش گفتم بازم کم نیاورد و گفت خودش از پسش بر میاد. رفتم جلوتر کشیک دادم، که دیدم یه ماشین اومد دنبالشون، که جلوش دو تا پسر بود. وای که همه ی نقشه هام نقشه بر آب شد. اگه دستم به پسره برسه خودم میکشمش.   ------------------------------وای امروز چه روز خوبی بود. نیما هر چی نگین رشته بودو پنبه کرد. آخه امشب نگین و خونوده اش خونه ی ما دعوت داشتند و ما جوون ترا بالا نشسته بودیم، و نیما برام گفت یه پسری تو دانشگاه مزاحم نگین میشه، و حتی نیما به عنوان رفیق نگین با اون حرف زده و از من خواست مراقب نگین باشم و منم با کمال میل قبول کردم.نگین دفتر را ورق زد. یک صفحه بینش خالی بود، ولی صفحه ی بعد دوباره پر بود و نگین مشغول خواندن شد : از امروز دوباره شروع به نوشتن می کنم. چون نگین از دستم رفت. برای همیشه از دستم رفت. نمی دونم چرا اینجوری شد. همه چی خیلی خوب بود، خوب که نه عالی بود. من از نگین خواستگاری کردم و جواب مثبتمو گرفتم. همه چیز عالی عالی بود، تا اینکه این مهسا بالاخره زهر خودشو ریخت. یه روز به من زنگ زد و گفت: آرش مامان بابام میخوان منو به زور شوهر بدن، تو رو خدا کمکم کن، اونا فقط حرف تو رو قبول دارند. منم پرسیدم: که چرا یهویی؟ اونم گفت: باید ببینمتو همه چی رو برات تعریف کنم. منم قبول کردم و رفتم به کافی شاپی که اون گفته بود. قیافه اش مثل همیشه جلب توجه بود. یه لحظه توی ذهنم اونو با نگین مقایسه کردم. ولی بعد سریع پشیمون شدم. نگینِ پاک و معصوم من کجا، و این دختره کجا. رفتم سر میزی که اون نشسته بود، نشستم، و اونم شروع کرد به حرف های چرت و پرت زدن. منم که اصلا حوصله اشو نداشتم، گفتم مهسا برو سر اصل مطلب. خاله و شوهر خاله ی من آدمایی نیستن که دخترشونو به زور شوهر بدن. اونم دختر خاله ی سرکش من که تا الان آزاد آزاد بوده و هرکاری که دلش خواسته کرده. داشتم حرف می زدم که دیدم نگین داره به میز ما نزدیک میشه، با خودم گفتم نگین اینجا چی کار میکنه، که دیدم با پایی که تازه گچشو باز کرده بود و نمی تونست خوب راه بره، اومد سر میز ما. بلند شدم و سریع بهش سلام کردم، ولی اون برگشت و به مهسا نگاه کرد، و بعد هم دوباره زل زد به من. من که تازه متوجه منظورش شدم تا خواستم توضیح بدم، مهسا دهن گشادشو باز کرد و گفت: اینو به من فروختی؟ این که چلاغه!! می خواستم دستمو بلند کنم و بزنم تو دهنش، ولی اون موقع فکری که نگین در موردم می کرد برام از هرچزی مهم تر بود. نگین بدون توجه به من راهشو گرفت و به طرف در رفت و نیما هم رفت دنبالش. دویدم دنبالشون ولی اونا بدون اینکه به من توجه کنن رفتند. شروع کردم به گرفتن شماره گوشی نگین، ولی اون گوشیشو خاموش کرد. همین موقع مهسا از کافی شاپ اومد بیرون و گفت: خوب پسرخاله جون همه ی موانع از سر راهمون برداشته شد.  دستمو بلند کردم و با تمام قدرت توی دهنش کوبیدم. لبش پاره شد و از گوشه اش خون راه افتاد، و خودش هم روی زمین پرت شد، و شروع کرد به جیغ و داد کردن.  مردم دورمون جمع شدند و اونم با وقاحت گفت، من مزاحمش شدم. چند نفر منو نگه داشتند و یکی هم به پلیس زنگ زد و منو بردند کلانتری. اگه پای نگینم در میون نبود حتما مهسا رو کشته بودم. خلاصه یه پرونده برای من درست کرد و بعد هم رضایت داد. وقتی از کلانتری اومدم بیرون، مامانِ نگین باهام تماس گرفت و گفت حال نگین بد شده و بردنش درمونگاه.  وای بمیرم برای عزیزم که چی کشیده، سریع رفتم خونه و ماشینمو برداشتم و رفتم درمونگاه. وقتی رسیدم، نیما پرید و یقمو گرفت، و مامانش هم بهش توپیدکه این چه بر خودیه؟! ولی نیما خیلی عصبانی بود، تا حالا اونجوری ندیده بودمش. البته حقم داشت من جای اون بودم حالم بدتر می شد. رفتم تو اتاق نگین بهم نگاه کرد و چشماش پر اشک شد. ولی تا من خواستم حرف بزنم روشو به سمت دیوار برگردوند و ازم خواست تنهاش بذارم. ازم خواست دیگه نبیمش تا بتونه ترکم کنه. طاقت ناراحتیشو نداشتم. از اتاق بیرون زدم و و سوار ماشین شدم و دیوانه وار به سمت خونه ی خاله رانندگی کردم. رفتم اونجا و مهسا رو چسبوندم گوشه ی دیوار. بهش گفتم: اگه یه مو از سر عزیزم کم بشه خودم دونه دونه موهاتو میکنم. اونم حسابی ترسید و حساب کار اومد دستش. ولی از همه بدتر نگین بود، که هیچ رقمی راضی نمی شد حتی باهام حرف بزنه، چه برسه به اینکه بخواد منو ببینه. ولی من به هر بدبختی بود تونستم قضیه رو برای نیما تعریف کنم. ولی نیما گفت هیچ کاری از دستش بر نمیاد، چون نگین به پیشنهاد علی جواب مثبت داده. وای چه حالی بود، دنیا روی سرم خراب شد. به نیما التماس کردم که بذاره من نگین رو ببینم. ولی اون گفت خودش تمام سعیشو میکنه. اما بی فایده است. آخرین راهی که به نظرم رسید، خود علی بود. باهاش تماس گرفتم. حاضر بودم بهش التماس کنم که دست از نگین بکشه، ولی اون ازم خواهش کرد کاری به نگین نداشته باشم. اون گفت عاشق نگینه و بهم قول میده خوشبختش کنه، خوشبخت تر از اونی که فکرشو بکنم. من عاشق نگین بودم. ولی یه جا خوندم عشق واقعی یعنی گذشتن از عشق برای عشق.» نگینجواب مثبتو داد و من سر گذاشتم به کوه و بیابون. طاقت دیدن نگین رو کنار یه مرد دیگه نداشتم. ولی باید با این مسئله کنار میومدم. برای همین خودمو به مراسم عقدشون رسوندم. تو محضر، نگین به چشمای من زل زد و بله رو گفت. کاش منو می کشت ولی این کارو باهام نمی کرد. همه رفتند بیرون و من آخرین نفر بودم. وقتی داشتم می رفتم پایین، علی رو دیدم که نگین رو بوسید.  فهمیدم نگین به یک عشق واقعی رسیده، چشمامو بستم و از پله ها دویدم به امید اینکه پام به یه پله گیر کنه و بخورم زمین، اما نشد. از شانس خوب یا بد من، من باید عروس و داماد رو می بردم. تو ماشین داشتم از حسادت آتیش می گرفتم، ولی هیچ کاری از دستم ساخته نبود. اونا رو پیاده کردم و خودم رفتم خونه، از اون روز خودمو تو خونه حبس کردم و دور همه چی رو خط کشیدم. فقط روزهایی که با نگین کلاس مشترک داشتیم میرفتم دانشگاه. امشب هم مراسم نامزدیشون بود. واقعا همه چیز تموم شد و این دفتر برای همیشه بسته. جای قطرات اشک آرش روی صفحه های دفترکاملا معلوم بود. نگین هم تمام مدت گریه می کرد و بر خود لعنت می فرستاد، که بهترین روزهای زندگیش را برای خودش و آرش به بدترین خاطره ها تبدیل کرده بود. دفتر رابست. صدای اذان صبح بلند شد. نگین با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و از او طلب کمک کرد و خوابید. صبح که از خواب بیدار شد، اول از هرکاری با آرش تماس گرفت، و گفت: از اونجایی که من دوست دارم منو و تو همیشه تک باشیم، می خوام برای اولین بار یه دختر از یه پسر خواستگاری کنه، و آرش هم رضایت خود را اعلام کرد و آن ها بار دیگر رضایت خود را به خانواده هایشان اعلام کردند و برای گرفتن اجازه به منزل مادر علی رفتند و از او کسب اجازه کردند و عروسی بر پا شد. نگین در آرایشگاه چشم به در دوخته بود و مشتاقانه منتظر آرش بود، تا اینکه او وارد آرایشگاه شد. او برای اولین بار بود که نگین را بی حجاب می دید و مشتاقانه به او نگاه می کرد و گفت: نگین تو بهم بگو خواب نیستم تا باور کنم. نگین: اِ لوس نکنه پشیمون شدی. آرش: من غلط بکنم سرکار علیه. آن دو دوشادوش هم از آرایشگاه بیرون آمدند و به سمت تالار حرکت کردند و یک شب به یاد ماندنی و خاطره انگیز را تجربه کردند. آنشب نگین با آرش دنیای جدیدی را تجربه کرد که هرگز با علی پا به آن نگذاشته بود.     شین براری نشر کتاب سبز  پست بانک رمان    ROMANLOVELY2.blogfa.com    4370_بازدید _4174پسند +• ~ -38 بازخورد منفی #رمان عاشقانه شین براری.      

رمان نگین قسمت ۴ ، آخرین پارت رمان .

   رمان ماوراءالطبیعه.                 رمان نگین پارت ٤ . قسمت اخر. با شنیدن صدای آرش، دوباره تپش قلب نگین شروع شد و به سرزنش خود پرداخت، که چرا آرش این بلا رو سر خودش و او آورد. چقدر دلش می خواست الان در اتاق آرش و کنارش بود و آرش برای او ویولون می زد و همین طور که در این فکر بود به در بسته ی اتاق آرش زل زده بود. آرزو کنار نگین آمد و گفت: می بینی؟! شده یه دیوونه ی تمام کمال. الان میرم میگم بس کنه میخوام درس بخونم، و نگین بدون هیچ عکس العملی فقط دید که آرزو به سمت اتاق آرش رفت. انگار مسخ شده بود. آرزو در اتاق آرش را باز کرد و گفت:داداشی درس دارم، فعلا کنسرتتو تعطیل کن. آرش: برو بیرون حوصلتو ندارما. آرزو: مگه من چی گفتم بابا دوستم اومده میخوایم با هم درس بخونیم. آرش: به من چه مگه دارم تو اتاق تو میزنم اتاق خودمه . آرزو: تو چت شده دیوونه. آرش: آره دیوونه ام حالام برو بیرون چه میدونم با دوستت برو کتابخونه درس بخون. آرزو: نه بابا!! دوست منو بیرون میکنی؟! کوش اون آرشی که همش دنبال شماره ی دوستای من  بود؟! کوش اون آرش شوخ و شنگ کوش هان؟ صدای آرش آرام تر شد گفت: کشتنش، آرزو اون آرش رو کشتن. خواهش میکنم برو بیرون. بعد نگین با چشمانی اشکبار به سمت دستشویی دوید. آرزو به اتاق خودش رفت و منتظر نگین ماند. ولی حال نگین برای کمک کردن به آرزو در حل تمارین اصلا مساعد نبود، و فقط به این فکر میکرد که چرا آرش این کار را با خودش و او کرده؟! چرا خودش به آرش فرصت دفاع نداده بود؟! ولی الان برای این حرف ها خیلی دیر بود. باید آرش را فراموش می کرد. اما نمی دانست چرا نمی توانست. سعی کرد با کشیدن یک نفس عمیق خودش را آرام کند. صورتش را شست و به سرعت به اتاق آرزو رفت. او حتی به در اتاق آرش هم نگاه نمی کرد. می ترسید، میترسید نتواند و خودش را ببازد. وارد اتاق آرزو شد و لباس هایش را در آورد، که آرزو گفت: ببخشیدا نگین جان، این پسره زده به سرش. نه به اون موقع که مامان و بابای طفلی تا دوازده شب چشمشون به این در خشک میشد، تا آرش خان تشریف بیارن نه به حالا که چسبیده به اتاقش، دانشگاه هم نمیره فقط چهارشنبه ها و شنبه ها میره اونم سر یه کلاس بعد دوباره میاد خونه و خودشو زندانی می کنه. قلب نگین در سینه اش جای نداشت. روزها ی شنبه و چهارشنبه روزهای کلاس مشترکش با آرش بود. سعی می کرد با تمرکز روی مسائل فکرش را راحت کند و تقریبا کمی هم موفق بود. او و آرزو مشغول رفع اشکال بودند که صدای مادر که آنها را برای نهار صدا می کرد، بلند شد. آرزو برای کمک به مادرش رفت و نگین مشغول پوشیدن مانتو و روسریش شد، که صدای آرش را شنید که  می گفت: مامان من چقدر بگم غذا نمی خوام تو رو خدا ولم کنید. مهوش: آخه اینجوری که نمیشه پسر. یه نگاه به خودت تو آینه کردی؟! آرش: آره نگاه کردم تازه دارم میشم اونی که میخوام. نگین از اتاق آرزو بیرون آمد. دلش برای حرف زدن حتی سلام کردن به آرش لک زده بود. آرش همیشه از او فرار می کرد. در حالی که قلبش به شدت به سینه اش می کوبید، به سمت اتاق آرش رفت و رو به مهوش کرد و گفت: چی شده مهوش جون؟! آرش که صدای نگین را شنیده بود سریع بلند شد و گفت: سلام نگین خانم، شما اینجا چه کار می کنید؟ نگین سعی کرد لبخندی بزند و گفت: ببخشید اگه ناراحتید برم!! آرش: نه منظورم اینکه چرا من متوجه اومدنتون نشدم؟! نگین: حتما بازم من باید معذرت بخوام. آرش: نه من اصلا منظورم این نیست. مهوش: آرش میای یا دوباره میخوای اعصاب منو خورد کنی؟ آرش: نه نه شما برید من میام. مهوش: خدا رو شکر، یهو چت شد؟! و با نگین به سمت آشپزخانه رفتند آرزو مشغول ریختن سالاد در ظرف ها بود. مهوش تا وارد آشپزخانه شد، رادیواش را روشن کرد. آرزو خندید و گفت: نگین جون مامان تو و جدولاش، مامان من و اخبار رادیوش.هر سه به این حرف آرزو خندیدن . نگین: مهوش جونو اذیت نکن وگرنه دیگه مسئله ها رو برات حل نمیکنما. آرزو رو به آرش که همان موقع وارد آشپزخانه شده بود گفت: باشه از داداشی سرحالم می پرسم. نگین به سمت کابینت رفت، بشقاب ها را از روی کابینت برداشت تا روی میز بچیند، که صدای  اخبارگوی رادیو بلند شد: اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران، رادیو خبر،در این بخش ازخبرها من و همکارم مشروح اخبار را به اطلاع شما شنوندگان عزیز می رسانیم. در ابتدا خبری ناگوار که تازه به دستمان رسده را به سمع شما میرسانیم.  همه گوش هایشان را تیز کرده بود. نگین بشقاب ها را روی میز گذاشته بود و مشغول چیدنبشقاب ها شد که گوینده دوباره گفت: متاسفانه هواپیمای مسافربری ایران ایر، که ساعت دوازده امروز از تهران به سمت اصفهان پرواز داشت، به علت نقص فنی در فرودگاه مهرآباد، قبل از تیکاف دچار آتش سوزی شد. از تعداد تلفات و مجروحین این حادثه هنوز خبری در دسترس نیست. بشقابی که در دست نگین بود از دستش رها شد، روی زمین افتاد و شکست. حواس همه متوجه نگین شد. نگین همان طور مبهوت ایستاده بود و به رادیو نگاه می کرد. آرش سریع بلند شد به سمت او رفت و گفت: اشکال نداره، مراقب باشید تو پاتون نره.  ولی نگین همانطور مبهوت به رادیو زل زده بود.  آرزو: نگین میشنوی ؟ ولی نگین دوباره بی هیچ عکس العملی مات ایستاده بود، که آرزو جلو آمد و بازوی نگین را گرفت و او را تکان داد. نگین به طرف آرزو برگشت و گفت: علی، و در آغوش آرزو غش کرد. آرش به طرف سینک دوید و گفت: چی شد؟! وای خدا!! خودت کمک کن. لیوانی را پر از آب کرد. مقداری آب از درون لیوان روی دستش ریخت و توی صورت نگین پاشید. نگین کمی پلکهایش را تکان داد. مهوش و آرزو او را به پذیرایی بردند. آرش با نگرانی چشم به نگین دوخته بود و مدام می گفت: آرزو یواش تر مامان مواظب باش. نگین را به پذیرایی بردند و روی مبلی نشاندند. مقداری آب قند به او دادند. نگین فقط گریه می کرد و آرزو و مهوش و آرش که از چیزی خبر نداشتند، فقط با تعجب و نگرانی به این رفتار نگین نگاه می کردند، تا بالاخره آرزو گفت: نگین جون بگو چی شده!! دیگه جونمون به لب مون رسید. نگین در حالی که برای بخت بدش اشک می ریخت فقط گفت: علی امروز ساعت دوازده به اصفهان پرواز داشت. بقیه که تازه متوجه موضوع شده بودند به عمق ناراحتی نگین پی بردند. مهوش و آرزو به دلداری نگین پرداختند که ان شاءالله اتفاقی برای علی نیفتاده و آرش با نیما تماس گرفت و قضیه را برای او تعریف کرد. نیما سریع خودش را به آنجا رساند و از آنجایی که نگین اصلا حال مساعدی نداشت علی رغم اصرارهای مکرر آرزو و مهوش او را به خانه برد. هنگامی که به خانه رسیدند مادر نگین با منزل علی تماس گرفت تا از مادر علی جویای اتفاقات شود و نیما هم مرتب به تلفن همراه علی تماس می گرفت و نگین گفت: نیما گوشیش شارژ تموم کرده بود.وای خدایا این چه مصیبتی بود؟! در مدت زمان کوتاهی همه در منزل نگین حضور پیدا کردند، از جمله آرزو، مهوش، آرش، پدر نگین، آقای سهرابی، مادر علی و الناز. همه نگران بودند و نظاره گر گریه های مکرر مادر علی و الناز و نگین بودند. در این میان گریه ی نگین شدت بیشتری داشت او علاوه بر علی برای بخت خود نیز اشک می ریخت.  آقای سهرابی مرتب می گفت: نگران نباشید من با یکی از دوستام تماس گرفتم گفت:خوشبختانه حادثه تلفات زیادی نداشته. اوضاع تا شب به همین صورت گذشت. نگین لب به غذا نمی زد و نیما و پدر نگین و آرش و پدرش مرتب با جاهای مختلفی که آشنا داشتند، تماس می گرفتند تا شاید خبری پیدا کنند. اما تمام تلاشها بیهوده بود.  اخبار شبانگاهی اعلام کرد که این حادثه ده کشته داده و بقیه افراد مجروح شدند و همکاران من در پی پیدا کردن هویت مصدومان هستند. با این خبر نور امیدی در دل همه روشن شد، که شاید علی جزو مصدومان است. اوضاع خانه تا فردا صبح کمی آرام تر شده بود، که صبح حوالی ساعت ده صبح از شرکت علی با منزل نگین تماس گرفتند، گویا کارت شرکت در کیف علی پیدا شده بوده و آنها با شرکت تماس گرفته بودند و اطلاع داده بودند علی در یکی از بیمارستان های تهران بستری است و وضع مساعدی ندارد. نیما که تلفن را جواب داده بود، سریع آدرس بیمارستان را گرفت و به خاطر خواهشهای نگین مجبور شد او را هم همراه خود ببرد. آن ها به بیمارستان رسیدند و از مسئول پذیرش خواستند آن ها را راهنمایی کند.  مسئول پذیرش به آنها گفت: وضع ایشون بسیار وخیم است و در بخش آی سی یو بستری هستند.  با شنیدن این خبر دوباره گریه های نگین شدت گرفت و نیما که او را با این حال دید، سریع او را به اورژانس بیمارستان برد و دکترِ آن بخش به علت افت فشار شدید نگین، به او سرم وصل کرد و چند آمپول خواب آور نیز در سرم ریخت و نگین بعد از یک شبانه روز گریه و زاری به خواب فرو رفت. نیما که تقریبا خیالش از بابت نگین راحت شده بود با آرش تماس گرفت تا به بیمارستان بیاید و کمک حال او باشد. آرش هم سریع خود را رساند. نیما  کنار نگین نشسته بود، که آرش وارد شد و حال نگین و علی را پرسید. نیما از او خواست تا برود و از حال علی جویا شود، چون او نمی توانست نگین را تنها بگذارد و بهتر بود پیشش بماند.  آرش به بخشی که علی در آن بستری بود، رفت و بعد از کلی پرس و جو توانست دکتر معالج علی را پیدا کند. دکتر در مقابل چشمان حیرت زده ی آرش به او گفت: علی به خاطر ضربه ی سختی که به سرش وارد شده دچار مرگ مغزی شده، و هیچ امیدی به بهبودی او نیست، و بعد از اظهار تاسف از آرش فاصله گرفت. آرش روی صندلی بخش نشست. سرش را میان دو دستش گرفته بود و فشار میداد. چطور میتوانست این خبر را به نیما و از همه مهم تر به نگین بدهد؟! نه نمی توانست. درست بود که از علی دل خوشی نداشت، اما باز هم به عنوان یک دوست، دوستش داشت. از طرف دیگر او نمی توانست شاهد زجر کشیدن نگین در مقابل مرگ همسرش باشد. چه باید میکرد؟! تا کنون در تصمیم گیری انقدر مردد نشده بود. سرش را در میان دستانش فشار می داد. کمی که آرام تر شد، مقابل اتاق سی سی یو رفت. علی مظلومانه روی تخت خوابیده بود و تعداد زیادی دستگاه به بدنش متصل بود. آرش با ناباوری به دامادی که حالا باید با زندگی خداحافظی می کرد چشم دوخت، و قطره های اشک روی صورتش روان شد. اشکهایش را پاک کرد و به سمت اورژانس حرکت کرد            نگین هنوز خواب بود با وارد شدن آرش به اتاق، نیما سریع بلند شد و به سمتش رفت و گفت: چی شد؟ حالش چطور بود؟ آرش در سکوت به چشمان نیما زل زده بود. نمی دانست چطور باید به نیما بگوید، که نیما دوباره گفت: چرا ماتت برده؟ شنیدی چی گفتم؟ چی شد؟ حالش خوب بود؟ آرش نفس عمیقی کشید و در حالی که بغضی در صدایش بود گفت: اون دیگه چشماشو باز نمی کنه. نیما، علی مرگ مغزی شده، و با این حرف دوباره اشکهایش شروع شد و از نیما فاصله گرفت و به سمت در خروجی اورژانس رفت. تحمل هوای بیمارستان را نداشت. نیما بعد از رفتن آرش همان جا روی صندلی نشست. چنگی عصبی به موهایش زد. دلش برای خواهر جوانش می سوخت. او هنوز عروسی نکرده، بیوه می شد. او خوب می دانست که هیچ امیدی به بیمار مرگ مغزی نیست. مرتب انگشتانش را در موهایش فرو می کرد، و متوجه گذر زمان نبود، که ناگهان نگین را مقابل خودش دید، که با چشمانی به گود نشسته به نیما نگاه می کرد و گفت: دیدیش نیما؟ حالش خوب بود ؟ نیما فقط به چهره ی بیمار نگین نگاه می کرد. نمی دانست چه باید بکند. تا کنون هیچ موقع انقدر سر در گم نشده بود. نگین همانطور منتظر به دهان نیما چشم دوخته بود. تا بالاخره نیما زبان باز کرد و گفت: من ندیدمش. نگین با عصبانیت گفت: این همه مدت نشسته بودی بالای سر من که در نرم، و به سمت خروجی بخش شروع به حرکت کرد. نیما سریع دنبالش دوید بازویش را گرفت و گفت: کجا ؟ نگین: از تو که کاری بر نمیاد خودم میرم حالشو بپرسم. نیما: نمیشه. نگین بازویش را از دست نیما بیرون کشید. چادرش را که روی زمین کشیده می شد، جمع کرد و دوباره راه افتاد. نیما: نمیفهمی چی بهت میگم؟! نگین: نه تو نمیفهمی من چی میگم . در همین موقع آرش که کمی حالش بهتر شده بود وارد بخش اورژانس شد، به سمت آن دو رفت. نگین عاجزانه به آرش چشم دوخت و گفت: آرش تو جوابمو بده. تو رو خدا ؟! نیما لال شده تو بگو علی چطوره؟ آرش که تحمل نگاه کردن به چشمان نگین را نداشت، سرش را پایین انداخت و گفت: تو آی  سی یو بستریه. نگین: وای خدای من، و همانجا روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. کمی که حالش بهتر شد، به خاطر اصرارش، نیما و آرش را مجبور کرد تا او را پیش علی ببرند. وارد بخش شدند نگین از پشت شیشه به علی که با آن همه دستگاه روی تخت خوابیده بود چشم دوخته بود و بی اختیار اشک می ریخت. از پرستار بخش خواهش کرد به او اجزه بدهد تا وارد اتاق شود، اما او گفت: این کار خلاف  مقررات است و اصلا امکان ندارد. آرش و نیما هم به نگین پیوستند و با اصرار زیاد آن سه نفر، پرستار اجازه ی یک ملاقات کوتاه را به نگین داد. نگین وارد اتاق شد و روی صندلی کنار تخت علی نشست. اشکهایش روی گونه هایش سرازیر بود. دستان بی روح علی را در دستانش گرفت و مشغول حرف زدن با علی شد. می دانست او نمی شنود، اما می خواست با این کار خودش را خالی کند: علی جان! مگه قرار نبود هیچ وقت تنهام نذاری، این بود وفاداری، علی من با تو می خواستم آرش رو فراموش کنم. اما حالا توام با اون دست به یکی کردی و میخوای منو تنها بذاری، علی خواهش می کنم، من دوستت دارم به اندازه ی یک همسر دوست دارم تنهام نذار، مَن بعد از تو دیگه به کی امید داشته باشم علی . سرش را روی دستان علی گذاشت و گریست. آنقدر گریست که پرستاری وارد اتاق شد و گفت: خانم بیشتر از این نمی تونید داخل اتاق بمانید. لطفا برید بیرون. نگین چشمان اشکبارش را به پرستار دوخت و گفت: خوب میشه نه؟! پرستار با بی خیالی گفت: من که ندیدم تا به حال هیچ بیمار مرگ مغزی خوب بشه مگر معجزه؟! نگین با تعجب به دهان پرستار چشم دوخته بود. حرف پرستار مدام در گوشش تکرار می شد. مرگ مغزی!!!!!!! پس چرا آرش و نیما چیزی به من نگفتند و دوباره احساس کرد اتاق دور سرش می چرخد، و دیگر هیچ نفهمید. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، دوباره سرمی را متصل به دستش دید و همچنین مادر علی که چادرش را روی صورتش کشیده بود و آرام گریه می کرد. نگین از لرزش شانه هایش توانست حال او را درک کند. علی همسر نمونه ای بود، و مطمئنا فرزند نمونه ای. به سختی لب هایش را باز و با صدای آرامی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت: سلام حاج خانم. مادر علی با شنیدن صدای نگین چادر را از روی صورتش کنار زد و نگین توانست چشمان سرخ و ورم کرده اش را ببیند. مادر علی گفت: سلام عزیزم بهتری؟ ولی نگین بدون جواب دادن به سوالش گفت: دیدی حاج خانم دیدی بد بخت شدیم دیدی علی از دستمون رفت. مادر علی با وجود ناراحتی که داشت باز هم سعی می کرد غمش را پنهان کند. سر نگین را در آغوشش گرفت و سعی در آرام کردن او داشت وقتی گریه ی نگین و حاج خانم شدت گرفت. همه وارد اتاق شدند. در چهره های همه غمی بزرگ مشهود بود که هر کسی می توانست آن را به خوبی درک کند. پرستاری وارد اتاق شد و از آن ها خواست سکوت بیمارستان را به هم نزنند. خانم ها بی پروا گریه می کردند اما مردها هرکدام در گوشه ای از اتاق ایستاده بودند، آرام می گریستند. ولی با این حال همه سعی در آرام کردن نگین و مادر علی و الناز داشتند، و طبق معمول سخت ترین کارها به آرش محول شده بود. چون او از بقیه مقاوم تر و کمی آرام تر بود. دکتر علی او را به اتاقش دعوت کرده بود و خواسته بود با او صحبت کند، و آرش هم پذیرفته بود.  دکتر بدون هیچ مقدمه ای و خیلی واضح به آرش گفت: ما نمی توانیم بیمار مرگ مغزی را بیشتر از پنج روز در سی سی یو نگه داریم کنیم. چون اگه اطلاع داشته باشید بیمار مرگ مغزی از نظر ما دکتر ها، مرده ای که فقط نفس میکشه. بنابراین ما اقوام این نوع بیمار ها را رو تشویق به اهدا اعضای عزیزشون می کنیم. البته من قبول دارم که این کار خیلی سخت و دشواره اما یک امر خوب و خدا پسندانست. من خودم الان چند بیمار رو سراغ دارم که به پیوند قرنیه و کلیه وقلب و. نیاز دارند. ولی برای این کار رضایت اقوام درجه یک مثل همسر و پدر مادر لازمه. من از شما خواهش می کنم اگه امکان داره مادر و پدر و اگر متاهل هستند همسر ایشون رو به این کار تشویق کنید. آرش به سختی از اتاق دکتر خارج شد. نمی توانست قدم بردارد. انگار دو وزنه ی سنگین به پاهایش بسته بودند. درست بود که از علی دل خوشی نداشت، اما باز هم به مرگ او و این غم عظیم نگین راضی نبود. او داشت با خودش کلنجار میرفت، که چگونه این حرف را به نگین بزند. او تحمل غم چشمان زیبای نگین را نداشت، مخصوصا وقتی هیچ کاری برای تسلی او از دستش بر نمی آمد و فقط می توانست تماشا گر باشد. نگین زاری می کرد و دل همه را به رحم می آورد. دیگر پرستارها هم برای دل داری نمی آمدند، اما هیچ کس نمی دانست علاوه بر غم بزرگی که به دلیل از دست دادن علی بر دل نگین نشسته بود، فکری بود که او را آزار می داد. حالا او یک بیوه بود، یک زن شوهر مرده!! وای این کلمه هنوز برای آن دختر بیست ساله خیلی زود بود، چه برسد به آنکه بخواهد همراه خود همیشه آن را داشته باشد. او تازه می فهمید که به خاطر یک بچه بازی کودکانه و لجبازی الکی چه بر سر زندگی خود آورده است. این فکرها وقتی برایش عذاب آورنده تر شد که آرش از همه خواست که از اتاق بیرون بروند، چون او می خواهد تنها با نگین صحبت کند و همه بدون کوچک ترین مخالفتی اتاق را ترک کرده بودند و حالا او و آرش در اتاق تنها بودند.  دوباره تپشهای قلب نگین شروع شده بود و آرش فقط آرام در اتاق قدم می زد و نگین از کار او کلافه شده بود. نگین با خود می گفت چه می خواهد به من بگوید به غیر از سرزنش و تحقیر، حتما می خواهد بگوید، دیدی علی ات چه شد، نه نه او هرگز همچین حرفی را نمی زند. حداقل می دانم که او انقدر هم سنگدل نیست. نگین در همین افکار بود، که بالاخره آرش سکوت را شکست و گفت: نگین خانم من واقعا از بابت حادثه پیش اومده خیلی متاسفم، علی به عنوان یک دوست واقعا نمونه بود، و مطمئنا از جهت همی نیز نمونه تر. واقعا غم از دست دادن علی خیلی سخت است. اما شما خوب می دانید که هیچ راه برگشتی برای یک بیمار مرگ مغزی وجود نداره، مگر جان بخشیدن به بیمارهای دیگر. شما خوب می دونید که علی در طول زندگیش از کمک به هیچ کس دریغ نمی کرد، حالا هم اگه شما اجازه بدین با اهدای اعضای علی می شه زندگی تازه ای به چند بیمار نا امید بخشید. نگین سخت در فکر فرو رفته بود و حرفهای آرش را در ذهنش تحلیل می کرد. او راست می گفت دیگر هیچ راه برگشتی برای علی وجود نداشت و یپشنهاد آرش بهترین بود. اما او نمی توانست قبول کند دلش نمی خواست از علی دل بکند. او خیلی به علی عادت کرده بود.کمی فکر کرد و گفت: نه اصلا شاید هنوز امیدی باشد، علی من زنده اس، داره نفس میکشه. من خودم صدای نفساشو می شنیدم. چطوری توی بی رحم همچین حرفی را میزنی؟! ولی وقتی آرش را دید که سرش را به علامت تاسف تکان میدهد، با نا امیدی ولبانی لرزان گفت: مادر علی قبول نمی کنه. آرش: اگه شما قبول کنید من مادرش رو راضی میکنم، حالا نظرتون چیه؟ نگین چشمانش را بست و قطره های اشک شروع به ریختن کرد و گفت: خیلی سخته، دل کندن از علی برایم سخته. آرش در حالی که در وجودش به علی غبطه میخورد گفت: می دونم، اما بگذارید هم عاقبت علی و هم شما به خیر بشه. بگذارید روح علی هم خشنود باشه. نگین که از حرف های آرش تحت تاثیر قرار گرفته بود، فقط توانست با سر رضایتش را اعلام کند و آرش هم خیلی آرام اتاق را ترک کرد، و باز نگین ماند و فکر وخیال های غذاب آور. علی واقعا داشت از دست می رفت و نگین را تنها می گذاشت. آرش که انگار بار سنگینی را از روی دوشش برداشته باشند، وقتی از اتاق نگین بیرون آمد، نفس راحتی کشید. در تمام مدتی که او با نگین صحبت کرده بود، به خودش جرات نگاه کردن به چشمان غمگین نگین را نداده بود. آرش توانست رضایت مادر علی را نیز کسب کند و موافقت را به دکتر اعلام کند. نگین و مادرِعلی هردو رضایت نامه هایی را امضا کردند و نوبت عمل اهدای اعضای علی، برای فردا صبح گذاشته شد. الناز و مادر علی تمام شب را بی قراری می کردند، اما نگین دیگر گریه نمی کرد. انگار شوک بزرگی به او وارد شده بود، چون فقط نشسته بود و به در اتاق عمل زل زده بود. حتی وقتی علی را از اتاق عمل در حالیکه پارچه ای رویش را پوشانده بود بیرون آوردند، او باز هم فقط به او نگاه کرد و تنها کلمه ای زیر لب گفت: خداحافظ. علی را عصر همان روز در بهشت زهرا دفن کردند. جمعیت زیادی برای مراسم خاکسپاری او آمده بودند. همه ی افراد فامیلِ نگین و علی که سه روز پیش به آن دو تبریک می گفتند، حالا فقط به عنوان ابراز همدردی به نگین تسلیت می گفتند. نگین دیگر گریه نمی کرد، و این حالتِ او، همه را نگران کرده بود، بیش از همه آرش را. چون این حالت های نگین خبر از یک افسردگی شدید می داد، و او طاقت این غم بزرگ را نداشت و همه ی سعی خود را می کرد تا نگین گریه کند. حتی چند بار از نیما خواست تا ضرباتی به صورت نگین بزند و او را از شوک خارج کند. اما هیچ فایده ای نداشت. نگین همین وضع را در مراسم سوم و هفتم هم داشت. نگین اصلا حرف نمی زد. یا بهتر است بگویم، جز حرفهای ضروری حرف دیگری بر زبان نمی آورد. آن نگین شاد و سرحال، حالا مثل کبوتر پر شکسته ای فقط گوشه ای می نشست و به یک نقطه خیره می شد. آرش از مادر و پدر نگین اجازه خواسته بود، تا کمی با نگین صحبت کند و تمام تلاش خود را برای بازگرداندن نگین به زندگیش انجام دهد. او روزی سه یا چهار ساعت را با نگین می گذراند و با او صحبت می کرد، و تمام تلاش خود را برای بهبودی نگین انجام می داد. حال خود او نیز چندان تعریفی نداشت. او هر روز بعد از دیدار با نگین غمگین تر از روز قبل می شد و به درگاه خدا التماس می کرد و می گفت: قبلا از این شاکی بودم که چرا نگین برای من نیست. اما حالا راضیم برای کس دیگه ای باشه و من فقط اون نگین سرحال و پر شور و شوق رو ببینم. تمام استادان و دانشجویان جویای احوال نگین از آرش بودند و حتی بعضی از استادان روانشناس، آرش را برای معالجه ی نگین راهنمایی می کردند. بعد از مراسم چهلم حال نگین بهتر شده بود داشت کم کم با حادثه ی پیش آمده کنار می آمد، ولی سعی می کرد کمتر در جمع هایی حضور داشته باشد که دلسوزی های الکی خود را نثار نگین می کردند، و پشت سرش هر چه می خواستند می گفتند.  یک بار نگین خودش از زن عمویش شنیده بود: دختره ی دیوونه خودشو بد بخت کرد مگه سعید من چی از این پسره کم داشت. حالا اون داره راحت زندگیشو میکنه و نگین خانمِ نازدار بیوه شده. نگین مدت ها منتظر این کلمه بود باید به آن عادت می کرد. خواسته یا نا خواسته باید آن را همراه خود می داشت. نگین بیشتر وقت خود را با آرش می گذراند و از این بابت خیلی خوشحال بود. خیلی راحت با او صحبت می کرد و دیگر آن کینه ی قدیمی را فراموش کرده بود و حتی خودش را سرزنش هم می کرد، که چرا آن حماقت را انجام داده. او می توانست به خوبی شعله ی عشق را در چشمان آرش ببیند. کم کم داشت با واقعیت کنار می آمد و به تشویق آرش دوباره به دانشگاه رفت، و با کمک نازنین و تلاش خودش عقب ماندگیهایش را جبران کرد. ملیکا و پیام هم با هم ازدواج کرده بودند. اما نگین حتی نتوانسته بود در مراسم عروسی دوستش شرکت کند، چون اصلا حال خوبی نداشت. بعد از بهبودی نگین، حرفهای قدیمی که زمانی آرزوی شنیدنشان را داشت، از زبان ملیکا می شنید. او همیشه از درد و دل های پیام و آرش برای نگین خبر می آورد. این که آرش واقعا عاشق نگین است و برای رسیدن به او بی قرار. نگین هم داشت نرم می شد و این قضیه همراه شد با پیدا شدن دفتر خاطرات آرش توسط نگین. روزی که آن ها در منزل آقای سهرابی مهمان بودند، آرش و نگین در اتاق آرش بودند و در مورد برنامه های تحصیلی و درسی نگین صحبت می کردند، که آرش مدت کوتاهی برای کاری بیرون رفت و نگین برای سرگرمی مشغول تماشای کتاب های کتابخانه ی آرش شد، که متوجه دفتر خاطرات آرش در میان آن ها شد.     نگین با خوشحالی دفتر را برداشت و صفحه ی اولش را باز کرد. متن زیبای آن را خواند: یا علی گفتیم و عشق آغاز شد   و مشغول خواندن شد : امروز دوباره دیدمش. با دوستش از دبیرستان اومد بیرون. وای خدا!! کاش بدونه من چقدر دوسش دارم و قصد مزاحمت ندارم، ولی نه اون این چیزا رو نمی دونه. چون مرتب به من میگه مزاحم نشید» ولی ای کاش حداقل یکبار این کاغذ رو از دست من بگیره و ببینه توش فقط ازش خواستم آدرس خونشونو بده تا با مامان بابام برم. شایدم اون کار درستی میکنه. چون من هنوز بچه ام. امروز هم دوباره بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه رفت سوار سرویسش شد. هرچی بیشتر میگذره بیشتر بهش علاقه مند میشم. امروز تصمیم گرفتم شروع به نوشتن خاطراتم کنم چون تا امروز هنوز جدیش نگرفته بودم ولی دفعه ی اول خیلی اتفاقی دم دبیرستانشون وایساده بودم. با پیام بودم. منتظر بودم تا کار پیام تو مغازه ی روبه روی اون دبیرستان دخترونه تموم بشه، بریم، که کار پیام خیلی طول کشید و من همان جا ایستاده بودم و بی منظور به دخترها نگاه می کردم، که نمی دونم چه جوری شد که به یکیشون خیره شدم. اون دختر م بود. چشماش خیلی فریبنده بود. دلم می خواست نگاهش کنم. اما اون بی توجه به نگاه خیره ی من با دوستش سوار یه ماشین شدن، که اون روز حدس زدم شاید آژانس باشه. اما وقتی دیدم روزهای بعد هم با اون ماشین میره، فهمیدم سرویس دبیرستان اشه. پیام کارش تموم شد و باهم برگشتیم خونه. اما من هنوز تو فکر اون دختر بودم. می گفتم اگه بخوابم و بیدار شم یادم میره. اما فردا صبحش هنوز تو فکرش بودم. به هر بهونه ای بود دوباره رفتم دم دبیرستان اش، و از اون روز به بعد این برام شده عادت. نمی دونم به پیام فحش بدم یا ازش ممنون باشم. آخه اون با من این کارو کرد، ولی تقصیر اون چیه؟! این دختره اصلا به من نگاهم نمیکنه. فقط یه امیدواری دارم که منو میشناسه. حتی یه روز که دنبالش افتادم، فقط آروم گفت: خواهش می کنم جلوی دبیرستان برای من دردسر درست نکنید. اما من که آدم نمیشم با خودم گفتم، انقدر جلوی دبیرستان اش می ایستم، تا از ترس آبروش باهام راه بیاد. هه چه فکر احمقانه ای. اسمشو می دونم. یک بار از یکی از دوستاش شنیدم، که بهش گفت نگین. از جزوه هایی هم که دستش میگیره فهمیدم پیش دانشگاهیه. مثل پلیسا فقط دنبال اطلاعاتم.  این بود قضیه ی آشنایی ما، یا بهتر بگم من. چون اون اصلا به من نگاه نمی کنه، چه برسه به اینکه بهم فکر کنه. امروز هم تا دم سرویس دنبالش رفتم و بدون هیچ حرفی اون سوار سرویس شد و من برگشتم خونه . در اتاق باز شد و آرش وارد اتاق شد. نگین سریع دفتر را بست، اما آرش آن را دید و با دیدن آن در دست نگین لبخندی بر لب آورد و گفت: بالاخره پیداش کردی. نگین: کار بدی کردم معذرت می خوام. آرش: نه، چرا معذرت؟! تو باید اون دفتر رو بخونی. حالا که همه چیز تموم شده شاید هنوز برای فهمیدن خیلی چیزا دیر نباشه. حالام پاشو بریم پایین می خوایم شام بخوریم. نگین دفتر را در دستش گرفت و به دنبال آرش از پله ها پایین رفت. بعد از خوردن شام و یک شب نشینی کوتاه، خانواده ی نگین منزل آن ها را ترک کردند. نگین برای رسیدن به منزل و خواندن ادامه ی آن دفتر بی قرار بود. بعد از رسیدن، سریع شب بخیری گفت و به اتاقش رفت، و بعد از تعویض لباس هایش روی تخت دراز کشید و مشغول خواندن دفتر شد: امروز هم دیدمش. وقتی از دبیرستان اومد بیرون نفس نفس میزد و می خندید. فکر کنم زنگ آخر ورزش داشته آخه لپای با نمکشم قرمز شده بود. دوباره دنبالش رفتم، اما اون بازم منو بی جواب گذاشت. -----------------------------------------------------------   نمی خواستم از نا امیدی هام بنویسم. برای همین هم یک هفته ای میشه که چیزی ننوشتم اما امروز فرق داشت. با خودم گفتم خرداد داره نزدیک میشه و شاید نتونم کلاس های دانشگامو جوری تنظیم کنم که صبح ها بیام ببینمش برای همین قید سر به زیر بازی رو زدم و با خودم گفتم خاک بر سرت، یعنی چی هر روز یه کاغذ می گیری دستتو، مثل آلو دنبالش راه می افتی؟ خوب برو مثل آدم باهاش حرف بزن. برای همین هم رفتم جلو و گفتم سلام. اون حتی برنگشت نگام کنه. منم که تیرم به سنگ خورده بود، فکری تو ذهنم جرقه زد و یهو گفتم نگین خانم کارتون دارم، لطفا صبر کنید. با تعجب برگشت و چند دقیقه نگام کرد. منم که مسخ نگاهش شده بودم، فقط هاج و واج نگاش کردم، و حرفی نزدم اونم که دید حرفی نمی زنم دوباره راه افتاد. دنبالش رفتم، اسمشو صدا زدم. اما فایده نداشت، دیگه برنگشت. منم رفتم کنار سرویسش داشت، درو می بست وایسادم و گفتم: کارت دارم من اصلا قصد مزاحمت ندارم.  راننده سرویسش برگشت گفت: خانم سهرابی مزاحمه ؟ اما دوستش گفت: خودمون ادبش می کنیم آقای سلیمی، و در رو محکم بست. نزدیک بود دستم لای در بمونه. خودمو کشیدم عقب ولی لباسم به در گیر کرد و پاره شد. وقتی سرویسشون راه افتاد، دوستش سرشو آورد بیرون و گفت: دفعه ی دیگه میگم بلای بدتر سرت بیاره، پس دور و ورش نچرخ. من با لباس پاره اومدم خونه. مامان کلی ترسید، فکر کرد دعوا کردم. منم کلی بهم بر خورد و گفتم: مامان من که دیگه بچه نیستم. شاید نگینم مثل مامان فکر می کنه من بچم که جوابمو نمیده، ولی من باید بهش ثابت کنم بچه نیستم. لباسمو در آوردم و خیلی مرتب آویزون کردم به چوب لباسی و گذاشتم تو کمدم. این اولی یادگاری که از نگین دارم. -----------------------------------------------------------   یک هفته ای میشه که صبح ها نمی تونم برم جلوی دبیرستان. آخه کلاسای دانشگام نمی ذارن. ولی بعد از دانشگاه یک راست میرم جلوی دبیرستان. اما از نگین هیچ خبری نیست. امروز از بابای مدرسه اشون پرسیدم که نگین رو میشناسه، اونم یه کم به سر و وضعم نگاه کرد و گفت: چی کارشی؟ من دیوونه ام نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: از دوستاشم . بابای مدرسه هم قاطی کرد و کلی چیز بهم گفت. اگه یه ذره دیگه هم وایمیستادم مطمئنم کتکم هم میزد، ولی بازم ارزش نگین رو داره. -----------------------------------------------------------   حسابی از دیدنش نا امید شدم. با خودم قرار گذاشتم اگه این دفعه دیدمش با ماشینم سرویسشو تعقیب کنم، که خونشونو پیدا کنم. تو این چند وقته که ندیدمش، قیافم دیدن داره. چیزی نمی خورم، جز متلک های آرزو، که چپ میره راست میاد میگه منکه میدونم تو عاشق شدی. -----------------------------------------------------------   تاریخ و ساعت روزی که نتیجه هاشونو میدن فهمیدم. یعنی پیام کمکم کرد. خودشو جای پسرعموی یکی از شاگردا جا زد و برام پیداش کرد. مطمئنم که اون روز میاد. -----------------------------------------------------------   امروز نتیجه ی نگین رو میدادن. منم صبح یک ساعت زودتر رفتم جلوی دبیرستان. مادرها و گاهی پدرها با بچه هاشون وارد دبیرستان میشدند، اما نگین من نبود! چه سریع هم صاحب شدم، نگین من! ولی خب حق دارم، اون صاحب منه صاحب قلبم. کاش می دیدمش. بابای مدرسه که منو دید شناختم. اومد جلو و با کلی دعوا مجبورم کرد از اونجا برم. منم دست از پا دراز تر برگشتم خونه . ----------------------------------------------------------- دیگه هیچ امیدی به دیدن نگین ندارم یا بهتره بگم هیچ راهی برای دیدن نگین ندارم. می خوام بزنم به در بی خیالی. از فاز بچه مثبتی در بیام. بچه ها قرار گذاشتن بریم شمال. می خوام انقدر خودمو تو خوشی غرق کنم که نگین هم به حالم حسرت بخوره . نگین با شنیدن صدای الله اکبر به ساعتش نگاه کرد. موقع نماز صبح بود و او تمام شب را مشغول خواندن دفتر آرش. دفتر را بست. بلند شد، وضو گرفت و نمازش را خواند، و بعد از نماز به خواب آرامی فرو رفت . صبح با صدای مادر که می گفت: نگین دیرت شد پاشو به کلاس نمی رسیا» هراسان بلند شد و به ساعتش نگاه کرد. تنها نیم ساعت به شروع کلاسش مانده بود. در حالی که مسیر خانه تا دانشگاه هم نیم ساعت بود. به سرعت بلند شد و نگاهی به خودش در آینه انداخت. چشمان قرمز و پف کرده اش خبر از بی خوابی دیشبش می داد. سریع حاضر شد و بدون خوردن صبحانه، خانه را ترک کرد. به سرعت رانندگی می کرد. کلاس خیلی برایش مهم بود. همان کلاس مشترک ادبیات. دیوانه وار و با سرعت سر سام آوری رانندگی می کرد، تا بالاخره توانست پنج دقیقه قبل از کلاس خود را به دانشگاه برساند. آرش با دیدنش گفت: سلام خوبید؟ کجا بودید نگران شدم؟ نگین: خواب موندم. آرش: بله از چشماتون معلومه که کل دیشب مشغول پرده برداشتن از اسرار یه بنده ی مظلوم بودین. نگین: مردم چه خودشونو تحویل میگیرن. اخلاق نگین برگشته بود. دوباره شده بود همان نگین سابق، همان نگین عاشق پیشه. به خصوص از زمانی که مادر علی برای بیرون آوردن لباس مشکی به منزل آنها آمده بود و از نگین خواسته بود تا هر چه سریع تر به فکر ازدواج مجدد باشد، و روح علی را نیز شاد کند، نگین کمی نرم تر با آرش برخورد می کرد و تقریبا جریان آن روز در آن کافی شاپ کذایی، از ذهنش رفته بود. با هم سر کلاس رفتند و طبق معمول گذشته، جاهای همیشگیشان نشستند. آرش هم دیگر در تمام کلاس هایش شرکت می کرد، و تنها به کلاس مشترکش با نگین اکتفا نمی کرد. همه چیز مثل گذشته شده بود، یا شاید هم بهتر. نگین به منزل برگشت و بعد از خوردن نهار دوباره به اتاقش رفت و مشغول خواندن دفتر آرش شد: از امروز دیگه چیزی نمی نویسم. یعنی انگیزه ای واسه نوشتن ندارم. یه روز این خاطره ها رو می نوشتم تا نگینم بخونه و بدونه چه جوری در عشقش می سوزم، اما حالا نگینی نیست. هرجا سراغشو می گیرم، هیچ کس کمکم نمی کنه. انگار مثل یک گل بهاری بود، که حالا فصلش تموم شده و نیست. منم زدم به در بی خیالی. با پیام هر غلطی که دلم می خواد می کنم. می خوام انتقام اونو از بقیه ی دخترا بگیرم. پس دیگه نمی نویسم تا روزی که دوباره نگینمو ببینم، که امیدوارم اون روز هر چی نزدیکتر باشه . . قرار بود ننویسم، اما نتونستم. انگار وقتی این دفتر رو پر می کنم با نگینم حرف می زنم و خالی خالی میشم. امروز با سارا رفته بودم بیرون، حوصله ندارم بگم سارا کیه، مهم اینکه مثل بقیه ی دخترا، جذب پول و قیافه ی عجق وجقم شده. موهای سیخ سیخ و لباس های مسخره. میگم مسخره چون خودمم میدونم، ولی هنوز منتظر نگینم. اگه ببینمش انتقام این همه وقتو ازش می گیرم. اونم باید زجری که من میکشمو بکشه. داشتم از سارا می گفتم. امروز که داشت به جفنگیاتی که من براش تعریف می کردم، می خندید گفت: بذار منم یه خاطره برات تعریف کنم، که از خنده بترکی. اون گفت: سال دوم دبیرستان بودیم یکی از بچه های شر و شور کلاسمون اسمش نگین سهرابی بود، با شنیدن اسم نگین داغ کردم، یهو مهربون شدم نکنه این نگین نگین من بود، و با دقت به حرفهای سارا گوش کردم. اون داشت از شیطنت دوستش تعریف می کرد، که یک بار کفش های معلم هندسه اشونو قایم کرده بوده و من می خندیدم، که یهو یه چیزی تو کله ام جرقه زد گفتم: سارا گفتی فامیل دوستت چی بود؟ گفت:سهرابی.چطور مگه ؟ چند بار برای خودم تکرار کردم، سهرابی خیلی آشنا بود. مطمئن بودم قبلا جایی این اسمو شنیدم. سارا هی حرف میزد و نمی ذاشت درست فکر کنم. مجبور شدم از سر بازش کنم و اومدم خونه. ولی نباید ولش می کردم. شاید اون میتونست دوباره منو به نگینم برسونه. اومدم خونه و فکر کردم و فکر کردم، یهو یاد دفترم افتادم. برداشتم بازش کردم و بالاخره اون چیزی که می خواستمو پیدا کردم. راننده ی سرویس اون روز به نگین گفت خانم سهرابی. پس خودش بود، نگین من بود. ولی باز هم فکر می کنم جایی این اسم رو شنیده باشم.کلی فکر کردم و یادم اومد سهرابی فامیلی یکی از دوستای درجه یک دبیرستان بابا بوده، که بعد از تموم شدن دبیرستان هم دیگه رو گم کرده بودند. نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه نگین یه ربطایی به دوست بابا داره. نمی دونم چرا تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم. حالا باید هم مراقب سارا باشم تا موقعی که نگینم رو پیدا کنم، هم دنبال اون دوست بابا. فقط خدا خدا میکنم که نگین ازدواج نکرده باشه. بذار پیداش کنم انتقام اون همه بی محلی رو ازش می گیرم.   ----------------------------------------------------------   امروز رفتم سراغ سهرابی، اونجوریام که فکر می کردم کار سختی نبود. چون آقای سهرابی خیلی اسم و رسم دار بود و با یه کم پرس و جو تونستم پیداش کنم. حالا باید ترتیب یه ملاقات ردیف رو بدم. وقتی داشتم راجع به آقای سهرابی تحقیق می کردم، فهمیدم که یه پسر و یه دختر داره که هر دو دانشجواند. اسم دانشگاه دخترش و رشته اشو در آوردم، البته دخترش همون نگین خودمه ها. پیام بهم میگه خیلی خرم، از اون قضیه دو سه سالی میگذره و من هنوز امیدوارم. خلاصه که رفتم دنبال کارای انتقالیم، که خدا رو شکر خوب ردیف شد و قراره فردا برم دانشگاه جدید. یه چیز جالب دیگه هم هست. اونم اینه که ما، یعنی من و نگین هم رشته ای هستیم. حالا فقط مونده ترتیب دادن دیدار اتفاقی بابا و آقای سهرابی. باید یه جوری این کارو بکنم که بابا هم شک نکنه. برا خودم شدم یه پا پوآرو. راستی امروز سارا رو پیچوندم. تقریبا تو ترکم، فعلا فقط دارم برای نگین نقشه می ریزم. اول تلافی می کنم بعد بهش تقاضای ازدواج میدم. امروز وقتی سارا زنگ زد، به آرزو گفتم جواب تلفنو بده. اونم وقتی دید دختر گوشیمو برداشته، به اصطلاح خودش قهر کرد، که من برم منت کشی. حالا بشینه تا برم منتشو بکشم. دلم برای این دخترای ساده می سوزه. آخه چرا انقدر ما پسرارو جدی میگیرن؟! راستی یه چیز دیگه هم هست، میخوام همه چی رو بنویسم و وقتی میرم پیش نگین پاک پاک باشم. امروز به مهسا زنگ زدم و گفتم ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم» گفتم عشق قدیمیمو پیدا کردم» و اونم کلی گریه زاری کرد. ولی برای من الان فقط نقشه ای که برای نگین دارم مهمه. نگین با خواندن اسم مهسا دوباره خاطرات آن روز در کافی شاپ به یادش آمد. با اینکه از آن روز یک سال می گذشت و نگین سعی کرده بود فراموشش کند، اما الان خیلی سریع خاطرش در ذهن نگین نقش بست. دفتر را بست و روی میزش انداخت. دوباره بغضی گلویش را فشرد. باید خود را خالی می کرد. آرام آرام اشک ریخت و وقتی کمی آروم شد، چرت کوتاهی زد  وقتی بیدار شد، غروب بود. دوباره حس کنجکاویش برای خواندن ادامه ی خاطرات آرش تحریک می شد. اما از وقتی اسم مهسا را در دفتر دیده بود، دوباره آن خاطره ی قدیمی مانع از تصمیم گیری درستش می شد. کلی با خودش کلنجار رفت و آخر خودش را راضی کرد که حتما مهسای دفتر مهسای کافی شاپ نیست و دوباره دفتر را باز کرد و مشغول خواندن شد: امروز بابا رو کشوندم و بردم جلوی دفتر آقای سهرابی، و گفتم اینجا کار دارم. ماشین رو پارک کردم و به بابا گفتم منتظر بشینه تا من بیام، و اون بنده خدام حرفی نزد. منم رفتم تو شرکت و با یه رویی انقدر وایسادم تا ساعت اداری تموم شد و آقای سهرابی از دفترش اومد بیرون. بر خلاف انتظار من پدر و آقای سهرابی تو اولین نگاه همدیگه رو شناختند، و تریپ رفاقت و از این حرفا، منم خودمو زدم به اون راه و اومدم دم ماشین و پدر، آقای سهرابی و من رو بهم معرفی کرد. من سعی کردم خودمو یه آدم جنتلمن نشون بدم و خیلی متشخص برخورد کنم. انگار آقای سهرابی خواسته ی منو از تو چشمام خوند که به پدر گفت: یه چیزی ازت میخوام نه نگی، امشب باید شام بیای خونه، من که قند تو دلم آب شد. ولی بابا شروع کرد به تعارف، منم که دیدم آقای سهرابی تنهاست به بابا گیر دادم و اونم قبول کرد. فکرشم نمی کردم بتونم به این زودی نگینو ببینم. سریع با بابا رفتیم خونه. داشتم از استرس می مردم. دوش گرفتم، بهترین لباسمو پوشیدم، بهترین ادکلنمو زدم. باید امشب م باشم. کلی ذوق داشتم که وقتی با پیام مسخره حرف زدم همش کور شد.  می گفت: حالا گیریم دختره همون نگین خانم شما باشه، شباهت اسمی و از این چیزا تو کار نباشه، فکر می کنی بشناستت؟ ولی بازم سعی کردم اعتماد به نفسمو داشته باشم. هنوز جمله ی آخرش تو ذهنمه گفت: اگه ببینمت یه بلای بدتر سرت میارم. همه حاضر شدیم. آرزو فهمیده بود خیلی دست پاچم، و مدام بهم گوشزد می کرد. رسیدیم جلوی خونشون. در باز شد و رفتیم تو. سعی کردم قیافه ی خیلی خونسردی به خودم بگیرم. اما فقط خودم و خدام از درونم خبر داشتیم. همه پشت سرهم رفتیم تو خونه اشون. وای خدای من!! دیدمش. نه تنها عوض نشده بود، بلکه خیلی خوشگل ترم شده بود. یه خانم کامل و متشخص. منو شناخت چون وقتی داشت بهم سلام می کرد، اضطراب رو تو چشماش خوندم. وای خدا!! یعنی من به آرزوم رسیدم؟! من سریع به خودم اومدم و به دست چپش نگاه کردم. خدای من حلقه نداشت. از این بهتر نمی شد. با تعارف همه نشستیم و نگین و آرزو و مامان رفتند بالا و من تا شام ندیدمش، سر شام درست جلوش نشستم. زیر نظر داشتمش هر وقت نگاه می کرد، یه لبخند بهش می زدم و اونم با حرص نگاشو می ید. موقع خداحافظی هم حرفمو بهش زدم، اون سرشو انداخت پایین و لپاش قرمز شد. وای کاش بدونه می میرم واسه ی این حیای دخترونه اش. نیما در اتاق را باز کرد و گفت : چیه دوباره تو از این رمانای عشقی مزخرف گرفتی دستتو و رفتی تو کتاب؟! من حنجرم پاره شد. نگین: نشنیدم. نیما: نه بابا پاشو بریم پایین شام همه منتظر شازده خانمن. نگین دفتر را بست و برای صرف شام به دنبال نیما وارد آشپزخانه شد. نگین سریع شامش را خورد و به اتاقش برگشت. برای دانستن ادامه ی ماجرا بسیار کنجکاو بود. خصوصا حالا که اسم مهسا را هم در آن دفتر دیده بود، دلش می خواست بیشتر در مورد دختری که آن روز با آرش در کافی شاپ بود بداند. برای همین دوباره دفتر را باز کرد و مشغول خواندن شد: امروز صبح قیافه ی من دیدن داشت. دیدمش که وارد دانشگاه شد و رفت پیش دوستش، یه ذره منتظر موندم و بعد به طور کاملا اتفاقی سر راهش سبز شدم، دستمو دراز کردم تا باهاش دست بدم، ولی اون همون طور که داشت به قیافه ی هاج و واج منو نگاه می کرد، کیفشو گذاشت تو دستمو گفت ببرم تو کلاس. بهرام یکی از بچه های دانشگاه بود که باهاش آشنا شده بودم. بهم می گفت که نگین به هیچ کس پا نمیده، ولی من گفتم من بلدم چی کار کنم. اما وقتی نگین منو جلوی اون پسره ضایع کرد، دستشو گذاشته بود رو شکمشو و می خندید و به من گفت: بدو استاد تا اربابت ناراحت نشده. منم شمارمو انداختم تو کیف نگین و کیفشو گذاشتم روی یکی از صندلی های نزدیک خودم. اونم شمارمو دید. ولی بر خلاف انتظارم پاره اش نکرد و دوباره گذاشتش تو کیفش. منم پیش خودم گفتم: آقا بهرام کجایی که ببینی چه جوری رامش کردم!! شب بود که به گوشیم زنگ زد. می دونستم شماره ی نگینه، با اعتماد به نفس کامل جواب تلفنو دادم. اما به جای نگین یه پسر باهام حرف زد، ولی من خودمو نباختم. نباید جلوی پسره کم می آوردم، برای همین براش کری خوندم ولی خدا میدونست که چه آشوبی تو دلم بود. وای نکنه دوباره دیر رسیدم.   -----------------------------------------------------   امروز از صبح گیر سه پیچ دادم به نازنین، دوست نگین، که بهم بگه نگین کجاست. ولی همه اش منو پیچوند. منم حرصم گرفت و حرفمو زدم، گفتم حتما نگین خانم قرار داشته که دیر اومده، اونم یه چند لحظه ای چشماشو گرد کرد و به من نگاه کرد. نگین که اومد، نقشه ای که با بهرام ریخته بودیم براش اجرا کردیم. ماشینشو پنچر کردم تا ببینم چی کار می خواد بکنه. تو بزرگراه که بهش گفتم بازم کم نیاورد و گفت خودش از پسش بر میاد. رفتم جلوتر کشیک دادم، که دیدم یه ماشین اومد دنبالشون، که جلوش دو تا پسر بود. وای که همه ی نقشه هام نقشه بر آب شد. اگه دستم به پسره برسه خودم میکشمش.   ------------------------------وای امروز چه روز خوبی بود. نیما هر چی نگین رشته بودو پنبه کرد. آخه امشب نگین و خونوده اش خونه ی ما دعوت داشتند و ما جوون ترا بالا نشسته بودیم، و نیما برام گفت یه پسری تو دانشگاه مزاحم نگین میشه، و حتی نیما به عنوان رفیق نگین با اون حرف زده و از من خواست مراقب نگین باشم و منم با کمال میل قبول کردم.نگین دفتر را ورق زد. یک صفحه بینش خالی بود، ولی صفحه ی بعد دوباره پر بود و نگین مشغول خواندن شد : از امروز دوباره شروع به نوشتن می کنم. چون نگین از دستم رفت. برای همیشه از دستم رفت. نمی دونم چرا اینجوری شد. همه چی خیلی خوب بود، خوب که نه عالی بود. من از نگین خواستگاری کردم و جواب مثبتمو گرفتم. همه چیز عالی عالی بود، تا اینکه این مهسا بالاخره زهر خودشو ریخت. یه روز به من زنگ زد و گفت: آرش مامان بابام میخوان منو به زور شوهر بدن، تو رو خدا کمکم کن، اونا فقط حرف تو رو قبول دارند. منم پرسیدم: که چرا یهویی؟ اونم گفت: باید ببینمتو همه چی رو برات تعریف کنم. منم قبول کردم و رفتم به کافی شاپی که اون گفته بود. قیافه اش مثل همیشه جلب توجه بود. یه لحظه توی ذهنم اونو با نگین مقایسه کردم. ولی بعد سریع پشیمون شدم. نگینِ پاک و معصوم من کجا، و این دختره کجا. رفتم سر میزی که اون نشسته بود، نشستم، و اونم شروع کرد به حرف های چرت و پرت زدن. منم که اصلا حوصله اشو نداشتم، گفتم مهسا برو سر اصل مطلب. خاله و شوهر خاله ی من آدمایی نیستن که دخترشونو به زور شوهر بدن. اونم دختر خاله ی سرکش من که تا الان آزاد آزاد بوده و هرکاری که دلش خواسته کرده. داشتم حرف می زدم که دیدم نگین داره به میز ما نزدیک میشه، با خودم گفتم نگین اینجا چی کار میکنه، که دیدم با پایی که تازه گچشو باز کرده بود و نمی تونست خوب راه بره، اومد سر میز ما. بلند شدم و سریع بهش سلام کردم، ولی اون برگشت و به مهسا نگاه کرد، و بعد هم دوباره زل زد به من. من که تازه متوجه منظورش شدم تا خواستم توضیح بدم، مهسا دهن گشادشو باز کرد و گفت: اینو به من فروختی؟ این که چلاغه!! می خواستم دستمو بلند کنم و بزنم تو دهنش، ولی اون موقع فکری که نگین در موردم می کرد برام از هرچزی مهم تر بود. نگین بدون توجه به من راهشو گرفت و به طرف در رفت و نیما هم رفت دنبالش. دویدم دنبالشون ولی اونا بدون اینکه به من توجه کنن رفتند. شروع کردم به گرفتن شماره گوشی نگین، ولی اون گوشیشو خاموش کرد. همین موقع مهسا از کافی شاپ اومد بیرون و گفت: خوب پسرخاله جون همه ی موانع از سر راهمون برداشته شد.  دستمو بلند کردم و با تمام قدرت توی دهنش کوبیدم. لبش پاره شد و از گوشه اش خون راه افتاد، و خودش هم روی زمین پرت شد، و شروع کرد به جیغ و داد کردن.  مردم دورمون جمع شدند و اونم با وقاحت گفت، من مزاحمش شدم. چند نفر منو نگه داشتند و یکی هم به پلیس زنگ زد و منو بردند کلانتری. اگه پای نگینم در میون نبود حتما مهسا رو کشته بودم. خلاصه یه پرونده برای من درست کرد و بعد هم رضایت داد. وقتی از کلانتری اومدم بیرون، مامانِ نگین باهام تماس گرفت و گفت حال نگین بد شده و بردنش درمونگاه.  وای بمیرم برای عزیزم که چی کشیده، سریع رفتم خونه و ماشینمو برداشتم و رفتم درمونگاه. وقتی رسیدم، نیما پرید و یقمو گرفت، و مامانش هم بهش توپیدکه این چه بر خودیه؟! ولی نیما خیلی عصبانی بود، تا حالا اونجوری ندیده بودمش. البته حقم داشت من جای اون بودم حالم بدتر می شد. رفتم تو اتاق نگین بهم نگاه کرد و چشماش پر اشک شد. ولی تا من خواستم حرف بزنم روشو به سمت دیوار برگردوند و ازم خواست تنهاش بذارم. ازم خواست دیگه نبیمش تا بتونه ترکم کنه. طاقت ناراحتیشو نداشتم. از اتاق بیرون زدم و و سوار ماشین شدم و دیوانه وار به سمت خونه ی خاله رانندگی کردم. رفتم اونجا و مهسا رو چسبوندم گوشه ی دیوار. بهش گفتم: اگه یه مو از سر عزیزم کم بشه خودم دونه دونه موهاتو میکنم. اونم حسابی ترسید و حساب کار اومد دستش. ولی از همه بدتر نگین بود، که هیچ رقمی راضی نمی شد حتی باهام حرف بزنه، چه برسه به اینکه بخواد منو ببینه. ولی من به هر بدبختی بود تونستم قضیه رو برای نیما تعریف کنم. ولی نیما گفت هیچ کاری از دستش بر نمیاد، چون نگین به پیشنهاد علی جواب مثبت داده. وای چه حالی بود، دنیا روی سرم خراب شد. به نیما التماس کردم که بذاره من نگین رو ببینم. ولی اون گفت خودش تمام سعیشو میکنه. اما بی فایده است. آخرین راهی که به نظرم رسید، خود علی بود. باهاش تماس گرفتم. حاضر بودم بهش التماس کنم که دست از نگین بکشه، ولی اون ازم خواهش کرد کاری به نگین نداشته باشم. اون گفت عاشق نگینه و بهم قول میده خوشبختش کنه، خوشبخت تر از اونی که فکرشو بکنم. من عاشق نگین بودم. ولی یه جا خوندم عشق واقعی یعنی گذشتن از عشق برای عشق.» نگینجواب مثبتو داد و من سر گذاشتم به کوه و بیابون. طاقت دیدن نگین رو کنار یه مرد دیگه نداشتم. ولی باید با این مسئله کنار میومدم. برای همین خودمو به مراسم عقدشون رسوندم. تو محضر، نگین به چشمای من زل زد و بله رو گفت. کاش منو می کشت ولی این کارو باهام نمی کرد. همه رفتند بیرون و من آخرین نفر بودم. وقتی داشتم می رفتم پایین، علی رو دیدم که نگین رو بوسید.  فهمیدم نگین به یک عشق واقعی رسیده، چشمامو بستم و از پله ها دویدم به امید اینکه پام به یه پله گیر کنه و بخورم زمین، اما نشد. از شانس خوب یا بد من، من باید عروس و داماد رو می بردم. تو ماشین داشتم از حسادت آتیش می گرفتم، ولی هیچ کاری از دستم ساخته نبود. اونا رو پیاده کردم و خودم رفتم خونه، از اون روز خودمو تو خونه حبس کردم و دور همه چی رو خط کشیدم. فقط روزهایی که با نگین کلاس مشترک داشتیم میرفتم دانشگاه. امشب هم مراسم نامزدیشون بود. واقعا همه چیز تموم شد و این دفتر برای همیشه بسته. جای قطرات اشک آرش روی صفحه های دفترکاملا معلوم بود. نگین هم تمام مدت گریه می کرد و بر خود لعنت می فرستاد، که بهترین روزهای زندگیش را برای خودش و آرش به بدترین خاطره ها تبدیل کرده بود. دفتر رابست. صدای اذان صبح بلند شد. نگین با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و از او طلب کمک کرد و خوابید. صبح که از خواب بیدار شد، اول از هرکاری با آرش تماس گرفت، و گفت: از اونجایی که من دوست دارم منو و تو همیشه تک باشیم، می خوام برای اولین بار یه دختر از یه پسر خواستگاری کنه، و آرش هم رضایت خود را اعلام کرد و آن ها بار دیگر رضایت خود را به خانواده هایشان اعلام کردند و برای گرفتن اجازه به منزل مادر علی رفتند و از او کسب اجازه کردند و عروسی بر پا شد. نگین در آرایشگاه چشم به در دوخته بود و مشتاقانه منتظر آرش بود، تا اینکه او وارد آرایشگاه شد. او برای اولین بار بود که نگین را بی حجاب می دید و مشتاقانه به او نگاه می کرد و گفت: نگین تو بهم بگو خواب نیستم تا باور کنم. نگین: اِ لوس نکنه پشیمون شدی. آرش: من غلط بکنم سرکار علیه. آن دو دوشادوش هم از آرایشگاه بیرون آمدند و به سمت تالار حرکت کردند و یک شب به یاد ماندنی و خاطره انگیز را تجربه کردند. آنشب نگین با آرش دنیای جدیدی را تجربه کرد که هرگز با علی پا به آن نگذاشته بود.     شین براری نشر کتاب سبز  پست بانک رمان    ROMANLOVELY2.blogfa.com    4370_بازدید _4174پسند +• ~ -38 بازخورد منفی #رمان عاشقانه شین براری.      

رمان عاشقانه نگین پارت چهارم

     رمانکده اندروید.            رمانسرای مجازی.                        آموزش نویسندگی خلاق.    با شنیدن صدای آرش، دوباره تپش قلب نگین شروع شد و به سرزنش خود پرداخت، که چرا آرش این بلا رو سر خودش و او آورد. چقدر دلش می خواست الان در اتاق آرش و کنارش بود و آرش برای او ویولون می زد و همین طور که در این فکر بود به در بسته ی اتاق آرش زل زده بود. آرزو کنار نگین آمد و گفت: می بینی؟! شده یه دیوونه ی تمام کمال. الان میرم میگم بس کنه میخوام درس بخونم، و نگین بدون هیچ عکس العملی فقط دید که آرزو به سمت اتاق آرش رفت. انگار مسخ شده بود. آرزو در اتاق آرش را باز کرد و گفت:داداشی درس دارم، فعلا کنسرتتو تعطیل کن.آرش: برو بیرون حوصلتو ندارما.آرزو: مگه من چی گفتم بابا دوستم اومده میخوایم با هم درس بخونیم.آرش: به من چه مگه دارم تو اتاق تو میزنم اتاق خودمه .آرزو: تو چت شده دیوونه.آرش: آره دیوونه ام حالام برو بیرون چه میدونم با دوستت برو کتابخونه درس بخون.آرزو: نه بابا!! دوست منو بیرون میکنی؟! کوش اون آرشی که همش دنبال شماره ی دوستای من بود؟! کوش اون آرش شوخ و شنگ کوش هان؟صدای آرش آرام تر شد گفت: کشتنش، آرزو اون آرش رو کشتن. خواهش میکنم برو بیرون.بعد نگین با چشمانی اشکبار به سمت دستشویی دوید. آرزو به اتاق خودش رفت و منتظر نگین ماند. ولی حال نگین برای کمک کردن به آرزو در حل تمارین اصلا مساعد نبود، و فقط به این فکر میکرد که چرا آرش این کار را با خودش و او کرده؟! چرا خودش به آرش فرصت دفاع نداده بود؟! ولی الان برای این حرف ها خیلی دیر بود. باید آرش را فراموش می کرد. اما نمی دانست چرا نمی توانست. سعی کرد با کشیدن یک نفس عمیق خودش را آرام کند. صورتش را شست و به سرعت به اتاق آرزو رفت. او حتی به در اتاق آرش هم نگاه نمی کرد. می ترسید، میترسید نتواند و خودش را ببازد. وارد اتاق آرزو شد و لباس هایش را در آورد، که آرزو گفت: ببخشیدا نگین جان، این پسره زده به سرش. نه به اون موقع که مامان و بابای طفلی تا دوازده شب چشمشون به این در خشک میشد، تا آرش خان تشریف بیارن نه به حالا که چسبیده به اتاقش، دانشگاه هم نمیره فقط چهارشنبه ها و شنبه ها میره اونم سر یه کلاس بعد دوباره میاد خونه و خودشو زندانی می کنه.قلب نگین در سینه اش جای نداشت. روزها ی شنبه و چهارشنبه روزهای کلاس مشترکش با آرش بود. سعی می کرد با تمرکز روی مسائل فکرش را راحت کند و تقریبا کمی هم موفق بود. او و آرزو مشغول رفع اشکال بودند که صدای مادر که آنها را برای نهار صدا می کرد، بلند شد. آرزو برای کمک به مادرش رفت و نگین مشغول پوشیدن مانتو و روسریش شد، که صدای آرش را شنید که می گفت: مامان من چقدر بگم غذا نمی خوام تو رو خدا ولم کنید.مهوش: آخه اینجوری که نمیشه پسر. یه نگاه به خودت تو آینه کردی؟!آرش: آره نگاه کردم تازه دارم میشم اونی که میخوام.نگین از اتاق آرزو بیرون آمد. دلش برای حرف زدن حتی سلام کردن به آرش لک زده بود. آرش همیشه از او فرار می کرد. در حالی که قلبش به شدت به سینه اش می کوبید، به سمت اتاق آرش رفت و رو به مهوش کرد و گفت: چی شده مهوش جون؟!آرش که صدای نگین را شنیده بود سریع بلند شد و گفت: سلام نگین خانم، شما اینجا چه کار می کنید؟نگین سعی کرد لبخندی بزند و گفت: ببخشید اگه ناراحتید برم!!آرش: نه منظورم اینکه چرا من متوجه اومدنتون نشدم؟!نگین: حتما بازم من باید معذرت بخوام.آرش: نه من اصلا منظورم این نیست.مهوش: آرش میای یا دوباره میخوای اعصاب منو خورد کنی؟آرش: نه نه شما برید من میام.مهوش: خدا رو شکر، یهو چت شد؟!و با نگین به سمت آشپزخانه رفتند آرزو مشغول ریختن سالاد در ظرف ها بود. مهوش تا وارد آشپزخانه شد، رادیواش را روشن کرد.آرزو خندید و گفت: نگین جون مامان تو و جدولاش، مامان من و اخبار رادیوش.هر سه به این حرف آرزو خندیدن .نگین: مهوش جونو اذیت نکن وگرنه دیگه مسئله ها رو برات حل نمیکنما.آرزو رو به آرش که همان موقع وارد آشپزخانه شده بود گفت: باشه از داداشی سرحالم می پرسم.نگین به سمت کابینت رفت، بشقاب ها را از روی کابینت برداشت تا روی میز بچیند، که صدای اخبارگوی رادیو بلند شد:اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران، رادیو خبر،در این بخش ازخبرها من و همکارم مشروح اخبار را به اطلاع شما شنوندگان عزیز می رسانیم.در ابتدا خبری ناگوار که تازه به دستمان رسده را به سمع شما میرسانیم. همه گوش هایشان را تیز کرده بود. نگین بشقاب ها را روی میز گذاشته بود و مشغول چیدنبشقاب ها شد که گوینده دوباره گفت:متاسفانه هواپیمای مسافربری ایران ایر، که ساعت دوازده امروز از تهران به سمت اصفهان پرواز داشت، به علت نقص فنی در فرودگاه مهرآباد، قبل از تیکاف دچار آتش سوزی شد. از تعداد تلفات و مجروحین این حادثه هنوز خبری در دسترس نیست.بشقابی که در دست نگین بود از دستش رها شد، روی زمین افتاد و شکست. حواس همه متوجه نگین شد. نگین همان طور مبهوت ایستاده بود و به رادیو نگاه می کرد. آرش سریع بلند شد به سمت او رفت و گفت: اشکال نداره، مراقب باشید تو پاتون نره. ولی نگین همانطور مبهوت به رادیو زل زده بود. آرزو: نگین میشنوی ؟ولی نگین دوباره بی هیچ عکس العملی مات ایستاده بود، که آرزو جلو آمد و بازوی نگین را گرفت و او را تکان داد. نگین به طرف آرزو برگشت و گفت: علی، و در آغوش آرزو غش کرد.آرش به طرف سینک دوید و گفت: چی شد؟! وای خدا!! خودت کمک کن.لیوانی را پر از آب کرد. مقداری آب از درون لیوان روی دستش ریخت و توی صورت نگین پاشید. نگین کمی پلکهایش را تکان داد. مهوش و آرزو او را به پذیرایی بردند. آرش با نگرانی چشم به نگین دوخته بود و مدام می گفت: آرزو یواش تر مامان مواظب باش.نگین را به پذیرایی بردند و روی مبلی نشاندند. مقداری آب قند به او دادند. نگین فقط گریه می کرد و آرزو و مهوش و آرش که از چیزی خبر نداشتند، فقط با تعجب و نگرانی به این رفتار نگین نگاه می کردند، تا بالاخره آرزو گفت: نگین جون بگو چی شده!! دیگه جونمون به لب مون رسید.نگین در حالی که برای بخت بدش اشک می ریخت فقط گفت: علی امروز ساعت دوازده به اصفهان پرواز داشت.بقیه که تازه متوجه موضوع شده بودند به عمق ناراحتی نگین پی بردند. مهوش و آرزو به دلداری نگین پرداختند که ان شاءالله اتفاقی برای علی نیفتاده و آرش با نیما تماس گرفت و قضیه را برای او تعریف کرد. نیما سریع خودش را به آنجا رساند و از آنجایی که نگین اصلا حال مساعدی نداشت علی رغم اصرارهای مکرر آرزو و مهوش او را به خانه برد. هنگامی که به خانه رسیدند مادر نگین با منزل علی تماس گرفت تا از مادر علی جویای اتفاقات شود و نیما هم مرتب به تلفن همراه علی تماس می گرفت و نگین گفت: نیما گوشیش شارژ تموم کرده بود.وای خدایا این چه مصیبتی بود؟!در مدت زمان کوتاهی همه در منزل نگین حضور پیدا کردند، از جمله آرزو، مهوش، آرش، پدر نگین، آقای سهرابی، مادر علی و الناز. همه نگران بودند و نظاره گر گریه های مکرر مادر علی و الناز و نگین بودند. در این میان گریه ی نگین شدت بیشتری داشت او علاوه بر علی برای بخت خود نیز اشک می ریخت. آقای سهرابی مرتب می گفت: نگران نباشید من با یکی از دوستام تماس گرفتم گفت:خوشبختانه حادثه تلفات زیادی نداشته.اوضاع تا شب به همین صورت گذشت. نگین لب به غذا نمی زد و نیما و پدر نگین و آرش و پدرش مرتب با جاهای مختلفی که آشنا داشتند، تماس می گرفتند تا شاید خبری پیدا کنند. اما تمام تلاشها بیهوده بود. اخبار شبانگاهی اعلام کرد که این حادثه ده کشته داده و بقیه افراد مجروح شدند و همکاران من در پی پیدا کردن هویت مصدومان هستند. با این خبر نور امیدی در دل همه روشن شد، که شاید علی جزو مصدومان است. اوضاع خانه تا فردا صبح کمی آرام تر شده بود، که صبح حوالی ساعت ده صبح از شرکت علی با منزل نگین تماس گرفتند، گویا کارت شرکت در کیف علی پیدا شده بوده و آنها با شرکت تماس گرفته بودند و اطلاع داده بودند علی در یکی از بیمارستان های تهران بستری است و وضع مساعدی ندارد.نیما که تلفن را جواب داده بود، سریع آدرس بیمارستان را گرفت و به خاطر خواهشهای نگین مجبور شد او را هم همراه خود ببرد. آن ها به بیمارستان رسیدند و از مسئول پذیرش خواستند آن ها را راهنمایی کند. مسئول پذیرش به آنها گفت: وضع ایشون بسیار وخیم است و در بخش آی سی یو بستری هستند. با شنیدن این خبر دوباره گریه های نگین شدت گرفت و نیما که او را با این حال دید، سریع او را به اورژانس بیمارستان برد و دکترِ آن بخش به علت افت فشار شدید نگین، به او سرم وصل کرد و چند آمپول خواب آور نیز در سرم ریخت و نگین بعد از یک شبانه روز گریه و زاری به خواب فرو رفت. نیما که تقریبا خیالش از بابت نگین راحت شده بود با آرش تماس گرفت تا به بیمارستان بیاید و کمک حال او باشد. آرش هم سریع خود را رساند. نیما کنار نگین نشسته بود، که آرش وارد شد و حال نگین و علی را پرسید. نیما از او خواست تا برود و از حال علی جویا شود، چون او نمی توانست نگین را تنها بگذارد و بهتر بود پیشش بماند. آرش به بخشی که علی در آن بستری بود، رفت و بعد از کلی پرس و جو توانست دکتر معالج علی را پیدا کند. دکتر در مقابل چشمان حیرت زده ی آرش به او گفت: علی به خاطر ضربه ی سختی که به سرش وارد شده دچار مرگ مغزی شده، و هیچ امیدی به بهبودی او نیست، و بعد از اظهار تاسف از آرش فاصله گرفت.آرش روی صندلی بخش نشست. سرش را میان دو دستش گرفته بود و فشار میداد. چطور میتوانست این خبر را به نیما و از همه مهم تر به نگین بدهد؟! نه نمی توانست. درست بود که از علی دل خوشی نداشت، اما باز هم به عنوان یک دوست، دوستش داشت. از طرف دیگر او نمی توانست شاهد زجر کشیدن نگین در مقابل مرگ همسرش باشد. چه باید میکرد؟! تا کنون در تصمیم گیری انقدر مردد نشده بود. سرش را در میان دستانش فشار می داد. کمی که آرام تر شد، مقابل اتاق سی سی یو رفت. علی مظلومانه روی تخت خوابیده بود و تعداد زیادی دستگاه به بدنش متصل بود. آرش با ناباوری به دامادی که حالا باید با زندگی خداحافظی می کرد چشم دوخت، و قطره های اشک روی صورتش روان شد. اشکهایش را پاک کرد و به سمت اورژانس حرکت کرد      نگین هنوز خواب بود با وارد شدن آرش به اتاق، نیما سریع بلند شد و به سمتش رفت و گفت: چی شد؟ حالش چطور بود؟آرش در سکوت به چشمان نیما زل زده بود. نمی دانست چطور باید به نیما بگوید، که نیما دوباره گفت: چرا ماتت برده؟ شنیدی چی گفتم؟ چی شد؟ حالش خوب بود؟آرش نفس عمیقی کشید و در حالی که بغضی در صدایش بود گفت: اون دیگه چشماشو باز نمی کنه. نیما، علی مرگ مغزی شده، و با این حرف دوباره اشکهایش شروع شد و از نیما فاصله گرفت و به سمت در خروجی اورژانس رفت. تحمل هوای بیمارستان را نداشت.نیما بعد از رفتن آرش همان جا روی صندلی نشست. چنگی عصبی به موهایش زد. دلش برای خواهر جوانش می سوخت. او هنوز عروسی نکرده، بیوه می شد. او خوب می دانست که هیچ امیدی به بیمار مرگ مغزی نیست. مرتب انگشتانش را در موهایش فرو می کرد، و متوجه گذر زمان نبود، که ناگهان نگین را مقابل خودش دید، که با چشمانی به گود نشسته به نیما نگاه می کرد و گفت: دیدیش نیما؟ حالش خوب بود ؟نیما فقط به چهره ی بیمار نگین نگاه می کرد. نمی دانست چه باید بکند. تا کنون هیچ موقع انقدر سر در گم نشده بود. نگین همانطور منتظر به دهان نیما چشم دوخته بود. تا بالاخره نیما زبان باز کرد و گفت: من ندیدمش.نگین با عصبانیت گفت: این همه مدت نشسته بودی بالای سر من که در نرم، و به سمت خروجی بخش شروع به حرکت کرد. نیما سریع دنبالش دوید بازویش را گرفت و گفت: کجا ؟نگین: از تو که کاری بر نمیاد خودم میرم حالشو بپرسم.نیما: نمیشه.نگین بازویش را از دست نیما بیرون کشید. چادرش را که روی زمین کشیده می شد، جمع کرد و دوباره راه افتاد.نیما: نمیفهمی چی بهت میگم؟!نگین: نه تو نمیفهمی من چی میگم .در همین موقع آرش که کمی حالش بهتر شده بود وارد بخش اورژانس شد، به سمت آن دو رفت. نگین عاجزانه به آرش چشم دوخت و گفت: آرش تو جوابمو بده. تو رو خدا ؟! نیما لال شده تو بگو علی چطوره؟آرش که تحمل نگاه کردن به چشمان نگین را نداشت، سرش را پایین انداخت و گفت: تو آی سی یو بستریه.نگین: وای خدای من، و همانجا روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. کمی که حالش بهتر شد، به خاطر اصرارش، نیما و آرش را مجبور کرد تا او را پیش علی ببرند.وارد بخش شدند نگین از پشت شیشه به علی که با آن همه دستگاه روی تخت خوابیده بود چشم دوخته بود و بی اختیار اشک می ریخت.از پرستار بخش خواهش کرد به او اجزه بدهد تا وارد اتاق شود، اما او گفت: این کار خلاف مقررات است و اصلا امکان ندارد.آرش و نیما هم به نگین پیوستند و با اصرار زیاد آن سه نفر، پرستار اجازه ی یک ملاقات کوتاه را به نگین داد. نگین وارد اتاق شد و روی صندلی کنار تخت علی نشست. اشکهایش روی گونه هایش سرازیر بود. دستان بی روح علی را در دستانش گرفت و مشغول حرف زدن با علی شد. می دانست او نمی شنود، اما می خواست با این کار خودش را خالی کند:علی جان! مگه قرار نبود هیچ وقت تنهام نذاری، این بود وفاداری، علی من با تو می خواستم آرش رو فراموش کنم. اما حالا توام با اون دست به یکی کردی و میخوای منو تنها بذاری، علی خواهش می کنم، من دوستت دارم به اندازه ی یک همسر دوست دارم تنهام نذار، مَن بعد از تو دیگه به کی امید داشته باشم علی .سرش را روی دستان علی گذاشت و گریست. آنقدر گریست که پرستاری وارد اتاق شد و گفت: خانم بیشتر از این نمی تونید داخل اتاق بمانید. لطفا برید بیرون.نگین چشمان اشکبارش را به پرستار دوخت و گفت: خوب میشه نه؟!پرستار با بی خیالی گفت: من که ندیدم تا به حال هیچ بیمار مرگ مغزی خوب بشه مگر معجزه؟!نگین با تعجب به دهان پرستار چشم دوخته بود. حرف پرستار مدام در گوشش تکرار می شد. مرگ مغزی!!!!!!! پس چرا آرش و نیما چیزی به من نگفتند و دوباره احساس کرد اتاق دور سرش می چرخد، و دیگر هیچ نفهمید.وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، دوباره سرمی را متصل به دستش دید و همچنین مادر علی که چادرش را روی صورتش کشیده بود و آرام گریه می کرد. نگین از لرزش شانه هایش توانست حال او را درک کند. علی همسر نمونه ای بود، و مطمئنا فرزند نمونه ای. به سختی لب هایش را باز و با صدای آرامی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت: سلام حاج خانم.مادر علی با شنیدن صدای نگین چادر را از روی صورتش کنار زد و نگین توانست چشمان سرخ و ورم کرده اش را ببیند. مادر علی گفت: سلام عزیزم بهتری؟ولی نگین بدون جواب دادن به سوالش گفت: دیدی حاج خانم دیدی بد بخت شدیم دیدی علی از دستمون رفت.مادر علی با وجود ناراحتی که داشت باز هم سعی می کرد غمش را پنهان کند. سر نگین را در آغوشش گرفت و سعی در آرام کردن او داشت وقتی گریه ی نگین و حاج خانم شدت گرفت. همه وارد اتاق شدند. در چهره های همه غمی بزرگ مشهود بود که هر کسی می توانست آن را به خوبی درک کند. پرستاری وارد اتاق شد و از آن ها خواست سکوت بیمارستان را به هم نزنند. خانم ها بی پروا گریه می کردند اما مردها هرکدام در گوشه ای از اتاق ایستاده بودند، آرام می گریستند. ولی با این حال همه سعی در آرام کردن نگین و مادر علی و الناز داشتند، و طبق معمول سخت ترین کارها به آرش محول شده بود. چون او از بقیه مقاوم تر و کمی آرام تر بود. دکتر علی او را به اتاقش دعوت کرده بود و خواسته بود با او صحبت کند، و آرش هم پذیرفته بود. دکتر بدون هیچ مقدمه ای و خیلی واضح به آرش گفت: ما نمی توانیم بیمار مرگ مغزی را بیشتر از پنج روز در سی سی یو نگه داریم کنیم. چون اگه اطلاع داشته باشید بیمار مرگ مغزی از نظر ما دکتر ها، مرده ای که فقط نفس میکشه. بنابراین ما اقوام این نوع بیمار ها را رو تشویق به اهدا اعضای عزیزشون می کنیم. البته من قبول دارم که این کار خیلی سخت و دشواره اما یک امر خوب و خدا پسندانست. من خودم الان چند بیمار رو سراغ دارم که به پیوند قرنیه و کلیه وقلب و. نیاز دارند. ولی برای این کار رضایت اقوام درجه یک مثل همسر و پدر مادر لازمه. من از شما خواهش می کنم اگه امکان داره مادر و پدر و اگر متاهل هستند همسر ایشون رو به این کار تشویق کنید. آرش به سختی از اتاق دکتر خارج شد. نمی توانست قدم بردارد. انگار دو وزنه ی سنگین به پاهایش بسته بودند. درست بود که از علی دل خوشی نداشت، اما باز هم به مرگ او و این غم عظیم نگین راضی نبود. او داشت با خودش کلنجار میرفت، که چگونه این حرف را به نگین بزند. او تحمل غم چشمان زیبای نگین را نداشت، مخصوصا وقتی هیچ کاری برای تسلی او از دستش بر نمی آمد و فقط می توانست تماشا گر باشد. نگین زاری می کرد و دل همه را به رحم می آورد. دیگر پرستارها هم برای دل داری نمی آمدند، اما هیچ کس نمی دانست علاوه بر غم بزرگی که به دلیل از دست دادن علی بر دل نگین نشسته بود، فکری بود که او را آزار می داد. حالا او یک بیوه بود، یک زن شوهر مرده!! وای این کلمه هنوز برای آن دختر بیست ساله خیلی زود بود، چه برسد به آنکه بخواهد همراه خود همیشه آن را داشته باشد. او تازه می فهمید که به خاطر یک بچه بازی کودکانه و لجبازی الکی چه بر سر زندگی خود آورده است. این فکرها وقتی برایش عذاب آورنده تر شد که آرش از همه خواست که از اتاق بیرون بروند، چون او می خواهد تنها با نگین صحبت کند و همه بدون کوچک ترین مخالفتی اتاق را ترک کرده بودند و حالا او و آرش در اتاق تنها بودند. دوباره تپشهای قلب نگین شروع شده بود و آرش فقط آرام در اتاق قدم می زد و نگین از کار او کلافه شده بود. نگین با خود می گفت چه می خواهد به من بگوید به غیر از سرزنش و تحقیر، حتما می خواهد بگوید، دیدی علی ات چه شد، نه نه او هرگز همچین حرفی را نمی زند. حداقل می دانم که او انقدر هم سنگدل نیست.نگین در همین افکار بود، که بالاخره آرش سکوت را شکست و گفت: نگین خانم من واقعا از بابت حادثه پیش اومده خیلی متاسفم، علی به عنوان یک دوست واقعا نمونه بود، و مطمئنا از جهت همی نیز نمونه تر. واقعا غم از دست دادن علی خیلی سخت است. اما شما خوب می دانید که هیچ راه برگشتی برای یک بیمار مرگ مغزی وجود نداره، مگر جان بخشیدن به بیمارهای دیگر. شما خوب می دونید که علی در طول زندگیش از کمک به هیچ کس دریغ نمی کرد، حالا هم اگه شما اجازه بدین با اهدای اعضای علی می شه زندگی تازه ای به چند بیمار نا امید بخشید.نگین سخت در فکر فرو رفته بود و حرفهای آرش را در ذهنش تحلیل می کرد. او راست می گفت دیگر هیچ راه برگشتی برای علی وجود نداشت و یپشنهاد آرش بهترین بود. اما او نمی توانست قبول کند دلش نمی خواست از علی دل بکند. او خیلی به علی عادت کرده بود.کمی فکر کرد و گفت: نه اصلا شاید هنوز امیدی باشد، علی من زنده اس، داره نفس میکشه. من خودم صدای نفساشو می شنیدم. چطوری توی بی رحم همچین حرفی را میزنی؟! ولی وقتی آرش را دید که سرش را به علامت تاسف تکان میدهد، با نا امیدی ولبانی لرزان گفت: مادر علی قبول نمی کنه.آرش: اگه شما قبول کنید من مادرش رو راضی میکنم، حالا نظرتون چیه؟نگین چشمانش را بست و قطره های اشک شروع به ریختن کرد و گفت: خیلی سخته، دل کندن از علی برایم سخته.آرش در حالی که در وجودش به علی غبطه میخورد گفت: می دونم، اما بگذارید هم عاقبت علی و هم شما به خیر بشه. بگذارید روح علی هم خشنود باشه.نگین که از حرف های آرش تحت تاثیر قرار گرفته بود، فقط توانست با سر رضایتش را اعلام کند و آرش هم خیلی آرام اتاق را ترک کرد، و باز نگین ماند و فکر وخیال های غذاب آور. علی واقعا داشت از دست می رفت و نگین را تنها می گذاشت.آرش که انگار بار سنگینی را از روی دوشش برداشته باشند، وقتی از اتاق نگین بیرون آمد، نفس راحتی کشید. در تمام مدتی که او با نگین صحبت کرده بود، به خودش جرات نگاه کردن به چشمان غمگین نگین را نداده بود. آرش توانست رضایت مادر علی را نیز کسب کند و موافقت را به دکتر اعلام کند.نگین و مادرِعلی هردو رضایت نامه هایی را امضا کردند و نوبت عمل اهدای اعضای علی، برای فردا صبح گذاشته شد. الناز و مادر علی تمام شب را بی قراری می کردند، اما نگین دیگر گریه نمی کرد. انگار شوک بزرگی به او وارد شده بود، چون فقط نشسته بود و به در اتاق عمل زل زده بود. حتی وقتی علی را از اتاق عمل در حالیکه پارچه ای رویش را پوشانده بود بیرون آوردند، او باز هم فقط به او نگاه کرد و تنها کلمه ای زیر لب گفت: خداحافظ.علی را عصر همان روز در بهشت زهرا دفن کردند. جمعیت زیادی برای مراسم خاکسپاری او آمده بودند. همه ی افراد فامیلِ نگین و علی که سه روز پیش به آن دو تبریک می گفتند، حالا فقط به عنوان ابراز همدردی به نگین تسلیت می گفتند.نگین دیگر گریه نمی کرد، و این حالتِ او، همه را نگران کرده بود، بیش از همه آرش را. چون این حالت های نگین خبر از یک افسردگی شدید می داد، و او طاقت این غم بزرگ را نداشت و همه ی سعی خود را می کرد تا نگین گریه کند. حتی چند بار از نیما خواست تا ضرباتی به صورت نگین بزند و او را از شوک خارج کند. اما هیچ فایده ای نداشت. نگین همین وضع را در مراسم سوم و هفتم هم داشت. نگین اصلا حرف نمی زد. یا بهتر است بگویم، جز حرفهای ضروری حرف دیگری بر زبان نمی آورد. آن نگین شاد و سرحال، حالا مثل کبوتر پر شکسته ای فقط گوشه ای می نشست و به یک نقطه خیره می شد. آرش از مادر و پدر نگین اجازه خواسته بود، تا کمی با نگین صحبت کند و تمام تلاش خود را برای بازگرداندن نگین به زندگیش انجام دهد. او روزی سه یا چهار ساعت را با نگین می گذراند و با او صحبت می کرد، و تمام تلاش خود را برای بهبودی نگین انجام می داد. حال خود او نیز چندان تعریفی نداشت. او هر روز بعد از دیدار با نگین غمگین تر از روز قبل می شد و به درگاه خدا التماس می کرد و می گفت: قبلا از این شاکی بودم که چرا نگین برای من نیست. اما حالا راضیم برای کس دیگه ای باشه و من فقط اون نگین سرحال و پر شور و شوق رو ببینم.تمام استادان و دانشجویان جویای احوال نگین از آرش بودند و حتی بعضی از استادان روانشناس، آرش را برای معالجه ی نگین راهنمایی می کردند. بعد از مراسم چهلم حال نگین بهتر شده بود داشت کم کم با حادثه ی پیش آمده کنار می آمد، ولی سعی می کرد کمتر در جمع هایی حضور داشته باشد که دلسوزی های الکی خود را نثار نگین می کردند، و پشت سرش هر چه می خواستند می گفتند. یک بار نگین خودش از زن عمویش شنیده بود: دختره ی دیوونه خودشو بد بخت کرد مگه سعید من چی از این پسره کم داشت. حالا اون داره راحت زندگیشو میکنه و نگین خانمِ نازدار بیوه شده.نگین مدت ها منتظر این کلمه بود باید به آن عادت می کرد. خواسته یا نا خواسته باید آن را همراه خود می داشت. نگین بیشتر وقت خود را با آرش می گذراند و از این بابت خیلی خوشحال بود. خیلی راحت با او صحبت می کرد و دیگر آن کینه ی قدیمی را فراموش کرده بود و حتی خودش را سرزنش هم می کرد، که چرا آن حماقت را انجام داده. او می توانست به خوبی شعله ی عشق را در چشمان آرش ببیند. کم کم داشت با واقعیت کنار می آمد و به تشویق آرش دوباره به دانشگاه رفت، و با کمک نازنین و تلاش خودش عقب ماندگیهایش را جبران کرد. ملیکا و پیام هم با هم ازدواج کرده بودند. اما نگین حتی نتوانسته بود در مراسم عروسی دوستش شرکت کند، چون اصلا حال خوبی نداشت. بعد از بهبودی نگین، حرفهای قدیمی که زمانی آرزوی شنیدنشان را داشت، از زبان ملیکا می شنید. او همیشه از درد و دل های پیام و آرش برای نگین خبر می آورد. این که آرش واقعا عاشق نگین است و برای رسیدن به او بی قرار.نگین هم داشت نرم می شد و این قضیه همراه شد با پیدا شدن دفتر خاطرات آرش توسط نگین.روزی که آن ها در منزل آقای سهرابی مهمان بودند، آرش و نگین در اتاق آرش بودند و در مورد برنامه های تحصیلی و درسی نگین صحبت می کردند، که آرش مدت کوتاهی برای کاری بیرون رفت و نگین برای سرگرمی مشغول تماشای کتاب های کتابخانه ی آرش شد، که متوجه دفتر خاطرات آرش در میان آن ها شد.  نگین با خوشحالی دفتر را برداشت و صفحه ی اولش را باز کرد. متن زیبای آن را خواند:یا علی گفتیم و عشق آغاز شد و مشغول خواندن شد :امروز دوباره دیدمش. با دوستش از دبیرستان اومد بیرون. وای خدا!! کاش بدونه من چقدر دوسش دارم و قصد مزاحمت ندارم، ولی نه اون این چیزا رو نمی دونه. چون مرتب به من میگه مزاحم نشید» ولی ای کاش حداقل یکبار این کاغذ رو از دست من بگیره و ببینه توش فقط ازش خواستم آدرس خونشونو بده تا با مامان بابام برم. شایدم اون کار درستی میکنه. چون من هنوز بچه ام. امروز هم دوباره بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه رفت سوار سرویسش شد. هرچی بیشتر میگذره بیشتر بهش علاقه مند میشم. امروز تصمیم گرفتم شروع به نوشتن خاطراتم کنم چون تا امروز هنوز جدیش نگرفته بودم ولی دفعه ی اول خیلی اتفاقی دم دبیرستانشون وایساده بودم. با پیام بودم. منتظر بودم تا کار پیام تو مغازه ی روبه روی اون دبیرستان دخترونه تموم بشه، بریم، که کار پیام خیلی طول کشید و من همان جا ایستاده بودم و بی منظور به دخترها نگاه می کردم، که نمی دونم چه جوری شد که به یکیشون خیره شدم. اون دختر م بود. چشماش خیلی فریبنده بود. دلم می خواست نگاهش کنم. اما اون بی توجه به نگاه خیره ی من با دوستش سوار یه ماشین شدن، که اون روز حدس زدم شاید آژانس باشه. اما وقتی دیدم روزهای بعد هم با اون ماشین میره، فهمیدم سرویس دبیرستان اشه. پیام کارش تموم شد و باهم برگشتیم خونه. اما من هنوز تو فکر اون دختر بودم. می گفتم اگه بخوابم و بیدار شم یادم میره. اما فردا صبحش هنوز تو فکرش بودم. به هر بهونه ای بود دوباره رفتم دم دبیرستان اش، و از اون روز به بعد این برام شده عادت. نمی دونم به پیام فحش بدم یا ازش ممنون باشم. آخه اون با من این کارو کرد، ولی تقصیر اون چیه؟! این دختره اصلا به من نگاهم نمیکنه. فقط یه امیدواری دارم که منو میشناسه. حتی یه روز که دنبالش افتادم، فقط آروم گفت: خواهش می کنم جلوی دبیرستان برای من دردسر درست نکنید. اما من که آدم نمیشم با خودم گفتم، انقدر جلوی دبیرستان اش می ایستم، تا از ترس آبروش باهام راه بیاد. هه چه فکر احمقانه ای. اسمشو می دونم. یک بار از یکی از دوستاش شنیدم، که بهش گفت نگین. از جزوه هایی هم که دستش میگیره فهمیدم پیش دانشگاهیه. مثل پلیسا فقط دنبال اطلاعاتم. این بود قضیه ی آشنایی ما، یا بهتر بگم من. چون اون اصلا به من نگاه نمی کنه، چه برسه به اینکه بهم فکر کنه. امروز هم تا دم سرویس دنبالش رفتم و بدون هیچ حرفی اون سوار سرویس شد و من برگشتم خونه .در اتاق باز شد و آرش وارد اتاق شد. نگین سریع دفتر را بست، اما آرش آن را دید و با دیدن آن در دست نگین لبخندی بر لب آورد و گفت: بالاخره پیداش کردی.نگین: کار بدی کردم معذرت می خوام.آرش: نه، چرا معذرت؟! تو باید اون دفتر رو بخونی. حالا که همه چیز تموم شده شاید هنوز برای فهمیدن خیلی چیزا دیر نباشه. حالام پاشو بریم پایین می خوایم شام بخوریم.نگین دفتر را در دستش گرفت و به دنبال آرش از پله ها پایین رفت. بعد از خوردن شام و یک شب نشینی کوتاه، خانواده ی نگین منزل آن ها را ترک کردند.نگین برای رسیدن به منزل و خواندن ادامه ی آن دفتر بی قرار بود. بعد از رسیدن، سریع شب بخیری گفت و به اتاقش رفت، و بعد از تعویض لباس هایش روی تخت دراز کشید و مشغول خواندن دفتر شد:امروز هم دیدمش. وقتی از دبیرستان اومد بیرون نفس نفس میزد و می خندید. فکر کنم زنگ آخر ورزش داشته آخه لپای با نمکشم قرمز شده بود. دوباره دنبالش رفتم، اما اون بازم منو بی جواب گذاشت.----------------------------------------------------------- نمی خواستم از نا امیدی هام بنویسم. برای همین هم یک هفته ای میشه که چیزی ننوشتم اما امروز فرق داشت. با خودم گفتم خرداد داره نزدیک میشه و شاید نتونم کلاس های دانشگامو جوری تنظیم کنم که صبح ها بیام ببینمش برای همین قید سر به زیر بازی رو زدم و با خودم گفتم خاک بر سرت، یعنی چی هر روز یه کاغذ می گیری دستتو، مثل آلو دنبالش راه می افتی؟ خوب برو مثل آدم باهاش حرف بزن. برای همین هم رفتم جلو و گفتم سلام. اون حتی برنگشت نگام کنه. منم که تیرم به سنگ خورده بود، فکری تو ذهنم جرقه زد و یهو گفتم نگین خانم کارتون دارم، لطفا صبر کنید. با تعجب برگشت و چند دقیقه نگام کرد. منم که مسخ نگاهش شده بودم، فقط هاج و واج نگاش کردم، و حرفی نزدم اونم که دید حرفی نمی زنم دوباره راه افتاد. دنبالش رفتم، اسمشو صدا زدم. اما فایده نداشت، دیگه برنگشت. منم رفتم کنار سرویسش داشت، درو می بست وایسادم و گفتم: کارت دارم من اصلا قصد مزاحمت ندارم. راننده سرویسش برگشت گفت: خانم سهرابی مزاحمه ؟ اما دوستش گفت: خودمون ادبش می کنیم آقای سلیمی، و در رو محکم بست. نزدیک بود دستم لای در بمونه. خودمو کشیدم عقب ولی لباسم به در گیر کرد و پاره شد. وقتی سرویسشون راه افتاد، دوستش سرشو آورد بیرون و گفت: دفعه ی دیگه میگم بلای بدتر سرت بیاره، پس دور و ورش نچرخ.من با لباس پاره اومدم خونه. مامان کلی ترسید، فکر کرد دعوا کردم. منم کلی بهم بر خورد و گفتم: مامان من که دیگه بچه نیستم.شاید نگینم مثل مامان فکر می کنه من بچم که جوابمو نمیده، ولی من باید بهش ثابت کنم بچه نیستم. لباسمو در آوردم و خیلی مرتب آویزون کردم به چوب لباسی و گذاشتم تو کمدم. این اولی یادگاری که از نگین دارم.----------------------------------------------------------- یک هفته ای میشه که صبح ها نمی تونم برم جلوی دبیرستان. آخه کلاسای دانشگام نمی ذارن. ولی بعد از دانشگاه یک راست میرم جلوی دبیرستان. اما از نگین هیچ خبری نیست.امروز از بابای مدرسه اشون پرسیدم که نگین رو میشناسه، اونم یه کم به سر و وضعم نگاه کرد و گفت: چی کارشی؟ من دیوونه ام نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: از دوستاشم .بابای مدرسه هم قاطی کرد و کلی چیز بهم گفت. اگه یه ذره دیگه هم وایمیستادم مطمئنم کتکم هم میزد، ولی بازم ارزش نگین رو داره.----------------------------------------------------------- حسابی از دیدنش نا امید شدم. با خودم قرار گذاشتم اگه این دفعه دیدمش با ماشینم سرویسشو تعقیب کنم، که خونشونو پیدا کنم. تو این چند وقته که ندیدمش، قیافم دیدن داره. چیزی نمی خورم، جز متلک های آرزو، که چپ میره راست میاد میگه منکه میدونم تو عاشق شدی.----------------------------------------------------------- تاریخ و ساعت روزی که نتیجه هاشونو میدن فهمیدم. یعنی پیام کمکم کرد. خودشو جای پسرعموی یکی از شاگردا جا زد و برام پیداش کرد. مطمئنم که اون روز میاد.----------------------------------------------------------- امروز نتیجه ی نگین رو میدادن. منم صبح یک ساعت زودتر رفتم جلوی دبیرستان. مادرها و گاهی پدرها با بچه هاشون وارد دبیرستان میشدند، اما نگین من نبود! چه سریع هم صاحب شدم، نگین من! ولی خب حق دارم، اون صاحب منه صاحب قلبم. کاش می دیدمش. بابای مدرسه که منو دید شناختم. اومد جلو و با کلی دعوا مجبورم کرد از اونجا برم. منم دست از پا دراز تر برگشتم خونه .-----------------------------------------------------------دیگه هیچ امیدی به دیدن نگین ندارم یا بهتره بگم هیچ راهی برای دیدن نگین ندارم. می خوام بزنم به در بی خیالی. از فاز بچه مثبتی در بیام. بچه ها قرار گذاشتن بریم شمال. می خوام انقدر خودمو تو خوشی غرق کنم که نگین هم به حالم حسرت بخوره .نگین با شنیدن صدای الله اکبر به ساعتش نگاه کرد. موقع نماز صبح بود و او تمام شب را مشغول خواندن دفتر آرش. دفتر را بست. بلند شد، وضو گرفت و نمازش را خواند، و بعد از نماز به خواب آرامی فرو رفت .صبح با صدای مادر که می گفت: نگین دیرت شد پاشو به کلاس نمی رسیا» هراسان بلند شد و به ساعتش نگاه کرد. تنها نیم ساعت به شروع کلاسش مانده بود. در حالی که مسیر خانه تا دانشگاه هم نیم ساعت بود. به سرعت بلند شد و نگاهی به خودش در آینه انداخت. چشمان قرمز و پف کرده اش خبر از بی خوابی دیشبش می داد. سریع حاضر شد و بدون خوردن صبحانه، خانه را ترک کرد. به سرعت رانندگی می کرد. کلاس خیلی برایش مهم بود. همان کلاس مشترک ادبیات.دیوانه وار و با سرعت سر سام آوری رانندگی می کرد، تا بالاخره توانست پنج دقیقه قبل از کلاس خود را به دانشگاه برساند. آرش با دیدنش گفت: سلام خوبید؟ کجا بودید نگران شدم؟نگین: خواب موندم.آرش: بله از چشماتون معلومه که کل دیشب مشغول پرده برداشتن از اسرار یه بنده ی مظلوم بودین.نگین: مردم چه خودشونو تحویل میگیرن.اخلاق نگین برگشته بود. دوباره شده بود همان نگین سابق، همان نگین عاشق پیشه. به خصوص از زمانی که مادر علی برای بیرون آوردن لباس مشکی به منزل آنها آمده بود و از نگین خواسته بود تا هر چه سریع تر به فکر ازدواج مجدد باشد، و روح علی را نیز شاد کند، نگین کمی نرم تر با آرش برخورد می کرد و تقریبا جریان آن روز در آن کافی شاپ کذایی، از ذهنش رفته بود. با هم سر کلاس رفتند و طبق معمول گذشته، جاهای همیشگیشان نشستند. آرش هم دیگر در تمام کلاس هایش شرکت می کرد، و تنها به کلاس مشترکش با نگین اکتفا نمی کرد. همه چیز مثل گذشته شده بود، یا شاید هم بهتر. نگین به منزل برگشت و بعد از خوردن نهار دوباره به اتاقش رفت و مشغول خواندن دفتر آرش شد:از امروز دیگه چیزی نمی نویسم. یعنی انگیزه ای واسه نوشتن ندارم. یه روز این خاطره ها رو می نوشتم تا نگینم بخونه و بدونه چه جوری در عشقش می سوزم، اما حالا نگینی نیست. هرجا سراغشو می گیرم، هیچ کس کمکم نمی کنه. انگار مثل یک گل بهاری بود، که حالا فصلش تموم شده و نیست. منم زدم به در بی خیالی. با پیام هر غلطی که دلم می خواد می کنم. می خوام انتقام اونو از بقیه ی دخترا بگیرم. پس دیگه نمی نویسم تا روزی که دوباره نگینمو ببینم، که امیدوارم اون روز هر چی نزدیکتر باشه قرار بود ننویسم، اما نتونستم. انگار وقتی این دفتر رو پر می کنم با نگینم حرف می زنم و خالی خالی میشم. امروز با سارا رفته بودم بیرون، حوصله ندارم بگم سارا کیه، مهم اینکه مثل بقیه ی دخترا، جذب پول و قیافه ی عجق وجقم شده. موهای سیخ سیخ و لباس های مسخره. میگم مسخره چون خودمم میدونم، ولی هنوز منتظر نگینم. اگه ببینمش انتقام این همه وقتو ازش می گیرم. اونم باید زجری که من میکشمو بکشه.داشتم از سارا می گفتم. امروز که داشت به جفنگیاتی که من براش تعریف می کردم، می خندید گفت: بذار منم یه خاطره برات تعریف کنم، که از خنده بترکی. اون گفت: سال دوم دبیرستان بودیم یکی از بچه های شر و شور کلاسمون اسمش نگین سهرابی بود، با شنیدن اسم نگین داغ کردم، یهو مهربون شدم نکنه این نگین نگین من بود، و با دقت به حرفهای سارا گوش کردم. اون داشت از شیطنت دوستش تعریف می کرد، که یک بار کفش های معلم هندسه اشونو قایم کرده بوده و من می خندیدم، که یهو یه چیزی تو کله ام جرقه زد گفتم: سارا گفتی فامیل دوستت چی بود؟ گفت:سهرابی.چطور مگه ؟ چند بار برای خودم تکرار کردم، سهرابی خیلی آشنا بود. مطمئن بودم قبلا جایی این اسمو شنیدم. سارا هی حرف میزد و نمی ذاشت درست فکر کنم. مجبور شدم از سر بازش کنم و اومدم خونه. ولی نباید ولش می کردم. شاید اون میتونست دوباره منو به نگینم برسونه. اومدم خونه و فکر کردم و فکر کردم، یهو یاد دفترم افتادم. برداشتم بازش کردم و بالاخره اون چیزی که می خواستمو پیدا کردم. راننده ی سرویس اون روز به نگین گفت خانم سهرابی. پس خودش بود، نگین من بود. ولی باز هم فکر می کنم جایی این اسم رو شنیده باشم.کلی فکر کردم و یادم اومد سهرابی فامیلی یکی از دوستای درجه یک دبیرستان بابا بوده، که بعد از تموم شدن دبیرستان هم دیگه رو گم کرده بودند. نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه نگین یه ربطایی به دوست بابا داره. نمی دونم چرا تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم. حالا باید هم مراقب سارا باشم تا موقعی که نگینم رو پیدا کنم، هم دنبال اون دوست بابا. فقط خدا خدا میکنم که نگین ازدواج نکرده باشه. بذار پیداش کنم انتقام اون همه بی محلی رو ازش می گیرم. ---------------------------------------------------------- امروز رفتم سراغ سهرابی، اونجوریام که فکر می کردم کار سختی نبود. چون آقای سهرابی خیلی اسم و رسم دار بود و با یه کم پرس و جو تونستم پیداش کنم. حالا باید ترتیب یه ملاقات ردیف رو بدم. وقتی داشتم راجع به آقای سهرابی تحقیق می کردم، فهمیدم که یه پسر و یه دختر داره که هر دو دانشجواند. اسم دانشگاه دخترش و رشته اشو در آوردم، البته دخترش همون نگین خودمه ها. پیام بهم میگه خیلی خرم، از اون قضیه دو سه سالی میگذره و من هنوز امیدوارم. خلاصه که رفتم دنبال کارای انتقالیم، که خدا رو شکر خوب ردیف شد و قراره فردا برم دانشگاه جدید. یه چیز جالب دیگه هم هست. اونم اینه که ما، یعنی من و نگین هم رشته ای هستیم. حالا فقط مونده ترتیب دادن دیدار اتفاقی بابا و آقای سهرابی. باید یه جوری این کارو بکنم که بابا هم شک نکنه. برا خودم شدم یه پا پوآرو. راستی امروز سارا رو پیچوندم. تقریبا تو ترکم، فعلا فقط دارم برای نگین نقشه می ریزم. اول تلافی می کنم بعد بهش تقاضای ازدواج میدم. امروز وقتی سارا زنگ زد، به آرزو گفتم جواب تلفنو بده. اونم وقتی دید دختر گوشیمو برداشته، به اصطلاح خودش قهر کرد، که من برم منت کشی. حالا بشینه تا برم منتشو بکشم. دلم برای این دخترای ساده می سوزه. آخه چرا انقدر ما پسرارو جدی میگیرن؟! راستی یه چیز دیگه هم هست، میخوام همه چی رو بنویسم و وقتی میرم پیش نگین پاک پاک باشم. امروز به مهسا زنگ زدم و گفتم ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم» گفتم عشق قدیمیمو پیدا کردم» و اونم کلی گریه زاری کرد. ولی برای من الان فقط نقشه ای که برای نگین دارم مهمه.نگین با خواندن اسم مهسا دوباره خاطرات آن روز در کافی شاپ به یادش آمد. با اینکه از آن روز یک سال می گذشت و نگین سعی کرده بود فراموشش کند، اما الان خیلی سریع خاطرش در ذهن نگین نقش بست. دفتر را بست و روی میزش انداخت. دوباره بغضی گلویش را فشرد. باید خود را خالی می کرد. آرام آرام اشک ریخت و وقتی کمی آروم شد، چرت کوتاهی زد وقتی بیدار شد، غروب بود. دوباره حس کنجکاویش برای خواندن ادامه ی خاطرات آرش تحریک می شد. اما از وقتی اسم مهسا را در دفتر دیده بود، دوباره آن خاطره ی قدیمی مانع از تصمیم گیری درستش می شد. کلی با خودش کلنجار رفت و آخر خودش را راضی کرد که حتما مهسای دفتر مهسای کافی شاپ نیست و دوباره دفتر را باز کرد و مشغول خواندن شد:امروز بابا رو کشوندم و بردم جلوی دفتر آقای سهرابی، و گفتم اینجا کار دارم. ماشین رو پارک کردم و به بابا گفتم منتظر بشینه تا من بیام، و اون بنده خدام حرفی نزد. منم رفتم تو شرکت و با یه رویی انقدر وایسادم تا ساعت اداری تموم شد و آقای سهرابی از دفترش اومد بیرون. بر خلاف انتظار من پدر و آقای سهرابی تو اولین نگاه همدیگه رو شناختند، و تریپ رفاقت و از این حرفا، منم خودمو زدم به اون راه و اومدم دم ماشین و پدر، آقای سهرابی و من رو بهم معرفی کرد. من سعی کردم خودمو یه آدم جنتلمن نشون بدم و خیلی متشخص برخورد کنم. انگار آقای سهرابی خواسته ی منو از تو چشمام خوند که به پدر گفت: یه چیزی ازت میخوام نه نگی، امشب باید شام بیای خونه، من که قند تو دلم آب شد. ولی بابا شروع کرد به تعارف، منم که دیدم آقای سهرابی تنهاست به بابا گیر دادم و اونم قبول کرد. فکرشم نمی کردم بتونم به این زودی نگینو ببینم. سریع با بابا رفتیم خونه. داشتم از استرس می مردم. دوش گرفتم، بهترین لباسمو پوشیدم، بهترین ادکلنمو زدم. باید امشب م باشم. کلی ذوق داشتم که وقتی با پیام مسخره حرف زدم همش کور شد. می گفت: حالا گیریم دختره همون نگین خانم شما باشه، شباهت اسمی و از این چیزا تو کار نباشه، فکر می کنی بشناستت؟ولی بازم سعی کردم اعتماد به نفسمو داشته باشم. هنوز جمله ی آخرش تو ذهنمه گفت: اگه ببینمت یه بلای بدتر سرت میارم.همه حاضر شدیم. آرزو فهمیده بود خیلی دست پاچم، و مدام بهم گوشزد می کرد. رسیدیم جلوی خونشون. در باز شد و رفتیم تو. سعی کردم قیافه ی خیلی خونسردی به خودم بگیرم. اما فقط خودم و خدام از درونم خبر داشتیم. همه پشت سرهم رفتیم تو خونه اشون.وای خدای من!! دیدمش. نه تنها عوض نشده بود، بلکه خیلی خوشگل ترم شده بود. یه خانم کامل و متشخص. منو شناخت چون وقتی داشت بهم سلام می کرد، اضطراب رو تو چشماش خوندم. وای خدا!! یعنی من به آرزوم رسیدم؟! من سریع به خودم اومدم و به دست چپش نگاه کردم. خدای من حلقه نداشت. از این بهتر نمی شد.با تعارف همه نشستیم و نگین و آرزو و مامان رفتند بالا و من تا شام ندیدمش، سر شام درست جلوش نشستم. زیر نظر داشتمش هر وقت نگاه می کرد، یه لبخند بهش می زدم و اونم با حرص نگاشو می ید. موقع خداحافظی هم حرفمو بهش زدم، اون سرشو انداخت پایین و لپاش قرمز شد. وای کاش بدونه می میرم واسه ی این حیای دخترونه اش.نیما در اتاق را باز کرد و گفت : چیه دوباره تو از این رمانای عشقی مزخرف گرفتی دستتو و رفتی تو کتاب؟! من حنجرم پاره شد.نگین: نشنیدم.نیما: نه بابا پاشو بریم پایین شام همه منتظر شازده خانمن.نگین دفتر را بست و برای صرف شام به دنبال نیما وارد آشپزخانه شد. نگین سریع شامش را خورد و به اتاقش برگشت. برای دانستن ادامه ی ماجرا بسیار کنجکاو بود. خصوصا حالا که اسم مهسا را هم در آن دفتر دیده بود، دلش می خواست بیشتر در مورد دختری که آن روز با آرش در کافی شاپ بود بداند. برای همین دوباره دفتر را باز کرد و مشغول خواندن شد:امروز صبح قیافه ی من دیدن داشت. دیدمش که وارد دانشگاه شد و رفت پیش دوستش، یه ذره منتظر موندم و بعد به طور کاملا اتفاقی سر راهش سبز شدم، دستمو دراز کردم تا باهاش دست بدم، ولی اون همون طور که داشت به قیافه ی هاج و واج منو نگاه می کرد، کیفشو گذاشت تو دستمو گفت ببرم تو کلاس. بهرام یکی از بچه های دانشگاه بود که باهاش آشنا شده بودم. بهم می گفت که نگین به هیچ کس پا نمیده، ولی من گفتم من بلدم چی کار کنم. اما وقتی نگین منو جلوی اون پسره ضایع کرد، دستشو گذاشته بود رو شکمشو و می خندید و به من گفت: بدو استاد تا اربابت ناراحت نشده. منم شمارمو انداختم تو کیف نگین و کیفشو گذاشتم روی یکی از صندلی های نزدیک خودم. اونم شمارمو دید. ولی بر خلاف انتظارم پاره اش نکرد و دوباره گذاشتش تو کیفش. منم پیش خودم گفتم: آقا بهرام کجایی که ببینی چه جوری رامش کردم!! شب بود که به گوشیم زنگ زد. می دونستم شماره ی نگینه، با اعتماد به نفس کامل جواب تلفنو دادم. اما به جای نگین یه پسر باهام حرف زد، ولی من خودمو نباختم. نباید جلوی پسره کم می آوردم، برای همین براش کری خوندم ولی خدا میدونست که چه آشوبی تو دلم بود. وای نکنه دوباره دیر رسیدم. ----------------------------------------------------- امروز از صبح گیر سه پیچ دادم به نازنین، دوست نگین، که بهم بگه نگین کجاست. ولی همه اش منو پیچوند. منم حرصم گرفت و حرفمو زدم، گفتم حتما نگین خانم قرار داشته که دیر اومده، اونم یه چند لحظه ای چشماشو گرد کرد و به من نگاه کرد. نگین که اومد، نقشه ای که با بهرام ریخته بودیم براش اجرا کردیم. ماشینشو پنچر کردم تا ببینم چی کار می خواد بکنه. تو بزرگراه که بهش گفتم بازم کم نیاورد و گفت خودش از پسش بر میاد. رفتم جلوتر کشیک دادم، که دیدم یه ماشین اومد دنبالشون، که جلوش دو تا پسر بود. وای که همه ی نقشه هام نقشه بر آب شد. اگه دستم به پسره برسه خودم میکشمش. ------------------------------وای امروز چه روز خوبی بود. نیما هر چی نگین رشته بودو پنبه کرد. آخه امشب نگین و خونوده اش خونه ی ما دعوت داشتند و ما جوون ترا بالا نشسته بودیم، و نیما برام گفت یه پسری تو دانشگاه مزاحم نگین میشه، و حتی نیما به عنوان رفیق نگین با اون حرف زده و از من خواست مراقب نگین باشم و منم با کمال میل قبول کردم.نگین دفتر را ورق زد. یک صفحه بینش خالی بود، ولی صفحه ی بعد دوباره پر بود و نگین مشغول خواندن شد :از امروز دوباره شروع به نوشتن می کنم. چون نگین از دستم رفت. برای همیشه از دستم رفت. نمی دونم چرا اینجوری شد. همه چی خیلی خوب بود، خوب که نه عالی بود. من از نگین خواستگاری کردم و جواب مثبتمو گرفتم. همه چیز عالی عالی بود، تا اینکه این مهسا بالاخره زهر خودشو ریخت.یه روز به من زنگ زد و گفت: آرش مامان بابام میخوان منو به زور شوهر بدن، تو رو خدا کمکم کن، اونا فقط حرف تو رو قبول دارند. منم پرسیدم: که چرا یهویی؟ اونم گفت: باید ببینمتو همه چی رو برات تعریف کنم.منم قبول کردم و رفتم به کافی شاپی که اون گفته بود. قیافه اش مثل همیشه جلب توجه بود. یه لحظه توی ذهنم اونو با نگین مقایسه کردم. ولی بعد سریع پشیمون شدم. نگینِ پاک و معصوم من کجا، و این دختره کجا.رفتم سر میزی که اون نشسته بود، نشستم، و اونم شروع کرد به حرف های چرت و پرت زدن. منم که اصلا حوصله اشو نداشتم، گفتم مهسا برو سر اصل مطلب. خاله و شوهر خاله ی من آدمایی نیستن که دخترشونو به زور شوهر بدن. اونم دختر خاله ی سرکش من که تا الان آزاد آزاد بوده و هرکاری که دلش خواسته کرده.داشتم حرف می زدم که دیدم نگین داره به میز ما نزدیک میشه، با خودم گفتم نگین اینجا چی کار میکنه، که دیدم با پایی که تازه گچشو باز کرده بود و نمی تونست خوب راه بره، اومد سر میز ما. بلند شدم و سریع بهش سلام کردم، ولی اون برگشت و به مهسا نگاه کرد، و بعد هم دوباره زل زد به من. من که تازه متوجه منظورش شدم تا خواستم توضیح بدم، مهسا دهن گشادشو باز کرد و گفت: اینو به من فروختی؟ این که چلاغه!!می خواستم دستمو بلند کنم و بزنم تو دهنش، ولی اون موقع فکری که نگین در موردم می کرد برام از هرچزی مهم تر بود. نگین بدون توجه به من راهشو گرفت و به طرف در رفت و نیما هم رفت دنبالش. دویدم دنبالشون ولی اونا بدون اینکه به من توجه کنن رفتند. شروع کردم به گرفتن شماره گوشی نگین، ولی اون گوشیشو خاموش کرد. همین موقع مهسا از کافی شاپ اومد بیرون و گفت: خوب پسرخاله جون همه ی موانع از سر راهمون برداشته شد. دستمو بلند کردم و با تمام قدرت توی دهنش کوبیدم. لبش پاره شد و از گوشه اش خون راه افتاد، و خودش هم روی زمین پرت شد، و شروع کرد به جیغ و داد کردن. مردم دورمون جمع شدند و اونم با وقاحت گفت، من مزاحمش شدم. چند نفر منو نگه داشتند و یکی هم به پلیس زنگ زد و منو بردند کلانتری. اگه پای نگینم در میون نبود حتما مهسا رو کشته بودم. خلاصه یه پرونده برای من درست کرد و بعد هم رضایت داد. وقتی از کلانتری اومدم بیرون، مامانِ نگین باهام تماس گرفت و گفت حال نگین بد شده و بردنش درمونگاه. وای بمیرم برای عزیزم که چی کشیده، سریع رفتم خونه و ماشینمو برداشتم و رفتم درمونگاه. وقتی رسیدم، نیما پرید و یقمو گرفت، و مامانش هم بهش توپیدکه این چه بر خودیه؟! ولی نیما خیلی عصبانی بود، تا حالا اونجوری ندیده بودمش. البته حقم داشت من جای اون بودم حالم بدتر می شد. رفتم تو اتاق نگین بهم نگاه کرد و چشماش پر اشک شد. ولی تا من خواستم حرف بزنم روشو به سمت دیوار برگردوند و ازم خواست تنهاش بذارم. ازم خواست دیگه نبیمش تا بتونه ترکم کنه. طاقت ناراحتیشو نداشتم. از اتاق بیرون زدم و و سوار ماشین شدم و دیوانه وار به سمت خونه ی خاله رانندگی کردم. رفتم اونجا و مهسا رو چسبوندم گوشه ی دیوار. بهش گفتم: اگه یه مو از سر عزیزم کم بشه خودم دونه دونه موهاتو میکنم. اونم حسابی ترسید و حساب کار اومد دستش. ولی از همه بدتر نگین بود، که هیچ رقمی راضی نمی شد حتی باهام حرف بزنه، چه برسه به اینکه بخواد منو ببینه. ولی من به هر بدبختی بود تونستم قضیه رو برای نیما تعریف کنم. ولی نیما گفت هیچ کاری از دستش بر نمیاد، چون نگین به پیشنهاد علی جواب مثبت داده. وای چه حالی بود، دنیا روی سرم خراب شد. به نیما التماس کردم که بذاره من نگین رو ببینم. ولی اون گفت خودش تمام سعیشو میکنه. اما بی فایده است. آخرین راهی که به نظرم رسید، خود علی بود. باهاش تماس گرفتم. حاضر بودم بهش التماس کنم که دست از نگین بکشه، ولی اون ازم خواهش کرد کاری به نگین نداشته باشم. اون گفت عاشق نگینه و بهم قول میده خوشبختش کنه، خوشبخت تر از اونی که فکرشو بکنم. من عاشق نگین بودم. ولی یه جا خوندم عشق واقعی یعنی گذشتن از عشق برای عشق.» نگینجواب مثبتو داد و من سر گذاشتم به کوه و بیابون. طاقت دیدن نگین رو کنار یه مرد دیگه نداشتم. ولی باید با این مسئله کنار میومدم. برای همین خودمو به مراسم عقدشون رسوندم. تو محضر، نگین به چشمای من زل زد و بله رو گفت. کاش منو می کشت ولی این کارو باهام نمی کرد. همه رفتند بیرون و من آخرین نفر بودم. وقتی داشتم می رفتم پایین، علی رو دیدم که نگین رو بوسید. فهمیدم نگین به یک عشق واقعی رسیده، چشمامو بستم و از پله ها دویدم به امید اینکه پام به یه پله گیر کنه و بخورم زمین، اما نشد. از شانس خوب یا بد من، من باید عروس و داماد رو می بردم. تو ماشین داشتم از حسادت آتیش می گرفتم، ولی هیچ کاری از دستم ساخته نبود. اونا رو پیاده کردم و خودم رفتم خونه، از اون روز خودمو تو خونه حبس کردم و دور همه چی رو خط کشیدم. فقط روزهایی که با نگین کلاس مشترک داشتیم میرفتم دانشگاه. امشب هم مراسم نامزدیشون بود. واقعا همه چیز تموم شد و این دفتر برای همیشه بسته.جای قطرات اشک آرش روی صفحه های دفترکاملا معلوم بود. نگین هم تمام مدت گریه می کرد و بر خود لعنت می فرستاد، که بهترین روزهای زندگیش را برای خودش و آرش به بدترین خاطره ها تبدیل کرده بود. دفتر رابست. صدای اذان صبح بلند شد. نگین با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و از او طلب کمک کرد و خوابید. صبح که از خواب بیدار شد، اول از هرکاری با آرش تماس گرفت، و گفت: از اونجایی که من دوست دارم منو و تو همیشه تک باشیم، می خوام برای اولین بار یه دختر از یه پسر خواستگاری کنه، و آرش هم رضایت خود را اعلام کرد و آن ها بار دیگر رضایت خود را به خانواده هایشان اعلام کردند و برای گرفتن اجازه به منزل مادر علی رفتند و از او کسب اجازه کردند و عروسی بر پا شد.نگین در آرایشگاه چشم به در دوخته بود و مشتاقانه منتظر آرش بود، تا اینکه او وارد آرایشگاه شد. او برای اولین بار بود که نگین را بی حجاب می دید و مشتاقانه به او نگاه می کرد و گفت: نگین تو بهم بگو خواب نیستم تا باور کنم.نگین: اِ لوس نکنه پشیمون شدی.آرش: من غلط بکنم سرکار علیه.آن دو دوشادوش هم از آرایشگاه بیرون آمدند و به سمت تالار حرکت کردند و یک شب به یاد ماندنی و خاطره انگیز را تجربه کردند. آنشب نگین با آرش دنیای جدیدی را تجربه کرد که هرگز با علی پا به آن نگذاشته بود.  شین براری نشر کتاب سبز پست بانک رمان   ROMANLOVELY2.blogfa.com   4370_بازدید _4174پسندبازخورد مثبت4174رای +• ~ -38 بازخوردمنفی #رمان عاشقانه شین براری.     

رمان جدید رمان پرتگاه 3

نویسنده اثر شهروز براری صیقلانی رمان نویس محبوب ایرانیان  کتاب و بست و روی تخت دراز کشید.نگاهش را به باران که به تندی خود را بر شیشه می کوبید دوخت.چشمانش گرم می شد که با صدای فریاد و گریه ای بلند شد.صدای نیکا بود. هراسان خود را به اتاق او رساند.نیکا در رختخواب دست و پا میزد. به طرفش رفت و صدایش زد. تکانش داد. نیکا چشم باز کرد و با وحشت به او خیره شد. بلندش کرد و گفت:اروم باش.خواب دیدی.نیکا با وحشت در اغوشش فرو رفت و گفت: من و تنها نزار.معین او را به خود فشرد:تنهات نمی زارم.با گریه:هیچ وقت تنهام نزار.من می ترسم.-:تنهات نمیزارم.همیشه پیشتم.مطمئن باش.نیکا فین فین کنان اشک می ریخت.معین به ارامی نوازشش می کرد:ارم باش نیکا.گریه نکن فقط یه خواب بود.-:می ترسم.-:من اینجامتا وقتی هستم نباید از هیچی بترسی.اروم باش عزیزمبگو چه خوابی دیدی؟-:نه.نمی خوام یادم بیاد.-:باشهاروم باش.هیچ اتفاقی نمی افته.اروم باش و بخواب.لحظاتی بعد نیکا ارام بود.معین جا به جا شد و گفت:حالا بخواب.نیکا دستش را گرفت:نرو معین.معین روی تخت نشست و گفت:نمیرم.بخواب.نیککا بدون اینکه دست او را ول کند.چشم روی هم گذاشت.معین نگاهش به صورت او بود لحظاتی بعد در کنارش دراز کشید.نیکا به طرفش خم شد و خود را در اغوش معین فشرد. معین هم دستش رو دور او گذاشت و با لبخند چشم روی هم گذاشت. *********با حرکت چیزی در کنارش چشم باز کرد. نیکا در اغوشش جا به جا شد.لبخند زد و دوباره چشم بر هم گذاشت. دقایقی نگذشته بود که با صدای فریادی بلند شد.نیکا هم بلند شد.مهدیه رو به رویشان ایستاده بود.معین پرسید:مامان شما اینجا چیکار می کنین؟-:سلامتون کو؟-:هر دو سلام دادند.-:علیک سلام.ببینم شما محرمین اینطور راحت باهم می خوابین؟با این حرف مهدیه نگاه معین و نیکا به طرف هم کشیده شد. نیکا با خجالت سرش را پایین انداخت ومعین گفت: سو تفاهم شده.-:بسه.نمی خوام چیزی بشنوم.زود تند سریع ماده باشین می ریم عقد می کنین.معین گفت:اما مامان.-:اما اگر نداره.نیکا معصومانه و خجالت زده نگاهش می کرد.-:مامان من باید برم مطب.-:امروز کار تعطیله.همین که گفتم.قبل از اینکه چیزی بگن از اتاق بیرون رفت. معین به طرف نیکا برگشت و گفت: معذرت می خوام.-:تقصیر منه.تو کس دیگه ای رو دوست داری این و باید به مامانت بگی سارا رو دوست داری.معین کلافه دستی بر سرش کشید.نیکا فکر می کرد او هیچ علاقه ای بهش ندارد.گفت:نه.بلند شو.زود بیا پایین.از روی تخت بلند شد. نیکا گفت:چرانه؟بهش بگو سارا رو می خوای.-:لازم نیست.تو اگه دوست نداری زن من شی می تونی خودت بری به مامان بگی اما من چیزی به مامان نمی گم.به سرعت به طرف اتاق خودش رفت. ابی به دست و صورتش زد و لباسهایش را عوض کرد. جلوی اینه ایستاد و گفت: من از خدامه زنم شی.خدایا ممنونتم.از اتاق خارج شد. به طرف پله ها رفت.قدم در اشپزخانه که گذاشت مهدیه گفت: معین تو کس دیگه ای رو دوست داری؟-:نه.کی گفته؟-:نیکا میگه.-:نیکا واسه اینکه با من ازدواج نکنه میگه.وگرنه من کس دیگه ای رو نمی خوام.مهدیه به طرف نیکا که با تعجب به معین نگاه می کرد برگشت و گفت: اره نیکا؟ واسه اینکه با معین ازدواج نکنی این و میگی؟نیکا با تته پته گفت:نه.نه-:پس مسخره بازی در نیارین.گناهه دختر و پسر جوون تو یه خونه اینطوری باهم زندگی کنن. ببینم اصلا تو اون شال و واسه چی می بندی سرت؟نیکا به معین اشاره کرد.مهدیه خندید و گفت: خوبه شب و پیش هم خوابیدین و شال می بندی.در غیر این صورت می خواستی چادر ببندی.صندلی را عقب کشید و رو به روی نیکا که خجالت زده سرش را پایین انداخته بود نشست و گفت:این به نفع خودته دخترم.به معین نگاهی انداخت و گفت:چیه؟برو بیرون.نمی بینی داریم حرف می زنیم؟معین کلافه از اشپزخانه بیرون رفت.مهدیه ادامه داد: اون دوست داره من پسرم و خوب می شناسم.-:نه.اون من و نمی خواد.-:اشتباه می کنی.معین خیلی دوست داره. صبح که اومدم تو اتاقت دیدم چطور تو خواب بغلت کرده بود. تو هنوز این چیزا رو نمی فهمی. اما من با تجربه تر از این حرفهام.می دونم دوست داره این و مطمئن باش.نیکا لبخندی زد.مهدیه ادامه داد: خیالت راحت باشه.معین پسر خوبیه.سرش گرم کارشه. دنبال علافی و این حرفاهم نرفته.یه مردیه که می تونه هر دختری رو خوشبخت کنه.اینا رو چون پسرمه نمی گما.-:می دونم.-:افرین دخترم.سعی کن با کمکش زندگیت و بسازی از زندگیت لذت ببر.زندگی اونم بساز. شما بهم میاین. *********مهدیه صندلی را عقب کشید و در حالی که بلند می شد گفت: من دیگه باید برم.نیکا هم بلند شد و گفت: کجا هنوز زوده.-:نه عزیزم.شما هم باید با هم تنها باشین.تا الانشم مزاحمتون شدم.نیکا سرخ شد و معین بی خیال مشغول خوردن بود.مهدیه از اشپزخانه بیرون امد.پالتویش را به تن کرد. به طرف در خروجی می رفتند که معین از اشپزخانه بیرون امد و گفت: می رسونمت مامان.مهدیه نگاه شیطنت امیزی به او انداخت و گفت:خسته نباشی مادر.زنگ زدیم اژانس.نیکا بازهم گفت:بمونین دیگه.-:نه.عزیزم.با زنگ ایفون صورت نیکا و معین را بوسید و گفت:مواظب همدیگه باشین.معین به دنبالش رفت.مهدیه از نیکا خداحافظی کرد و از خونه خارج شد.معین به همراهش وارد اسانسور شد.با سوار شدن مهدیه به تاکسی معین با ارامش به خانه بازگشت.در را بست و لبخند زیبایی زد.به طرف اشپزخانه رفت.نیکا در حال جمع کردن میز بود. جلوی در ایستاد و به او خیره شد.نیکا به طرفش برگشت و گفت:چیزی شده؟-:نه.-:پس چرا اونطوری نگام می کنی؟-:دلم می خواد.نیکا با چشمان گرد شده اش به او خیره شد. معین قدمی به طرفش رفت و گفت:خسته شدی.من ظرفا رو می شورم.نیکا با خوشحالی گفت: ایول.دستت درد نکنهمنم برم درسام و بخونم.قبل از اینکه معین چیزی بگوید از اشپزخانه بیرون رفت.معین پووزخندی زد و مشغول شد. بعد از شستن ظرفها به طرف اتاق نیکا رفت.چند ضربه به در زد و وارد شد.نیکا جزوهایش را روی تخت پهن کرده بود ومشغول خواندن. روی صندلی نشست و گفت: نمی خوای بخوابی؟-:اینم تموم کنم بعد می خوابم.-:خیلی مونده؟-:اره.یکمی هست.-:فردا میری شرکت؟-:اره.چرا نرم؟-:اونجا خوب نیست.بهتره نری.-:چرا؟خیلی هم خوبه.معین نمی خواست امروز لجبازی کند گفت: من خوابم میاد.بریم بخوابیم؟-:خوابت میاد برو بخواب.معین کلافه بلند شد و گفت: باشه.تموم شد بیا بخواب.نیکا لبخندی زد و گفت:شب بخیر.معین در را تقریبا کوبید و وارد اتاقش شد.نگاهی به تخت دو نفره اش انداخت و با پوزخند زیر لحاف خزید و چشمانش را بست.با خمیازه به سمت آشپزخانه رفتنگاهش به سمت میزکشیده شد.با تعجب به صبحانه ای که روی میز بود خیره شد-معییییییییینصدای معین از بالا آمد-چیهههه؟-این صبحونه واسه چیه؟-بده واسه زن عزیزمممم یه صبحونه درست کردم؟-ببییییین اولشم من زن تو نیستم دومشم من زن تو نیستم.سومشم سارا جووون منتظرته!! و وقتی دید معین هنوز نیومده ادای بالا آوردن را در آورد-معین بدو دیگه.دیر شد بخدا-اه زن چقد گیر میدی؟نیکا درحالی که سعی میکرد بی تفاوت جلوه بدهد گفت:-برو بابااا دیوار کوتاه تر از من گیر نیاوردی؟؟من زنت نیستم ما دوتا فقط فقط همخونه ایمگرفتی؟؟معین وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست.-بیا بخور دیگه-سیرم.نمیخوام-ا؟مگه چی خوردی؟؟-هیچی تو اتاقم کلی هله هوله خوردم-باشه بابا دیگه از این غلطا نمیکنم.*************با دیدن آن مرد حالش بهم خورد.قاتل پدرش روبه رویش نشسته است ودارد بدون هیچ حرفی به او نگاه میکند.-خب اقای شجاعی .شما روز حادثه کجا بودین؟؟مرد پوزخندی زد و گفت:-تو همون خیابون.ولی من نکشتمش-ببینید.این آقا و به معین اشاره کرد.ماشین شما رو شناختن و شهادت دادن که دیدن چطور این پیرمرد رو-ولی منم همینجا شهادت میدم این آقا اون پیرمرد نکبتی رو کشتنیکا لبش را به دندان گزید و به معین نگاه کرد .معین سری تکان داد و زیر لب گفت-اشکال نداره.این مرد دیوونه است.به حرفش اصلا گوش نده.-ببینید انکار کردن این موضوع که شما به اون پیرمرد زدین بی معناست چون کمی از خون اون مرد روی بدنه ی ماشینتون پیدا شده و از همه مهمتر روی ماشینتون کمی خراش افتاده.که همه اینا نشان دهنده یک تصادفه!متهم سری تکان داد و با درماندگی گفت-اه اصلا آره.من کشتمش.من قاتلم.ولی بخدا از قصد که این کارو نکردم.من عجله داشتمباید خیلی زود خودمو میرسوندم بیمارستان.-ببینید اینا توجیهی برای قتلی که توسط شما انجام شده نمیشه.پس از نیم ساعت دادگاه آن مرد را به پنج سال حبس محکوم کرد. ********نیکا با ذهنی آشفته به برگه هایی که روی زمین پخش شده بود نگاه کرد-خانوم شریفی؟؟نیکا با تعجب به سمت رئیسش برگشت و به او نگاه کرد.-چی؟ شریفی؟؟من پاک نژاد هستم.مثه اینکه اشتباه کردین-نخیر.الان شوهرتون اومده بودن و گفتن دیگه حق ندارین کار کنیندرضمن این دفعه شناسنامه نشون داد و من دیگه هیچ راهی ندارملطفا وسایلاتونو جمع کنید و از اینجا برین.شوهرتون پایین منتظرن.نیکا از شدت عصبانیت در حال انفجار بوداز شرکت بیرون آمد و دستی تکان داد :-تاکسی***********با عجله زنگ در را فشرد-کیه؟-منم عسل درو باز کن.در با صدای گوشخراشی باز شد و نیکا با عجله وارد شد و در را بستعسل با نگرانی به سمتش رفت-وای خاک عالم .چته؟؟ چرا اینجوری اومدی؟؟-بریم توهردو وارد حال شدند و روی کاناپه نشستند.-چی شد خفه ام کردی؟؟-هیچی .آقا فکر کرده واقعا شوهرمه.ایش نکبتیبره با همون نامزد احمقش خوش بگذرونه-وااااااا روااانی.منو بگو فکر کردم چه اتفاقی افتاده .حالا چی شده ناقلا!! حرفات بوی حسادت میدهنیکا مشتی به بازوی عسل زد و گفت:-برو باباااین پسره واقعا خیلی احمقه.نه میتونی از اون سارا جونش دل بکنه نه از مندیگهه نمیدونم چیکار کنم!! چند روز پیش عروسی مصلحتی کردیمعسل لحظاتی در فکر فرو رفت و گفت"-مبارک باشه ایشالله به پای هم پیر شینراستی ببینم گفتی پولداره؟؟-پـــ نـــ پـــ عین منو تو فقیره!!-ببین حالا که اون داره از تو استفاده میکنه تو هم از اون استفاده کنمیدونی یادمه قبلنا که ازت میپرسیدم چرا میری سر کار میگفتی میخوام پول جمع کنم بدم پرورشگاه ها و از اینجور چیزا!! خلاصه میخواستی صرف کارهای خیرخواهانه کنی دیگه!-خب آره که چی؟؟-ببین تو الان زنشی؟؟ مگه نیستی؟؟-خب چرا.حالا منظور؟؟-خنگ خدا تو حق داری از پولاش استفاده کنینیکا با این حرف عسل به فکر فرو رفت *********زنگ در را فشار داد .در باز شد و نیکا شیرینی را به دست معین داد-سلام عزیزم . چی شده ؟ فکرکردم خوابی!معین با تعجب به او خیره شد.رفتارش واقعا او را شگفت زده کرده بود-خخوبمکجا بودی تا الان؟-هیچی یه سر رفتم پیش عسل خبر عروسیمونو بدمبیچاره خیلی ناراحت شد .فکرکرده بود جشن گرفتیم اونو دعوت نکردیممعین وارد آشپزخانه شد و به نیکا نگاه کرد-خبببینم مرگ من تو سرت به جایی نخورده؟؟نیکا در حالی چشم هایش از شیطنت برق میزد گفت-نه بابا.مگه بده با شوهر عزیزم حرف بزنم؟؟معین با خوشحالی به سمتش رفت و گفت-وای خدا بالاخره آدم شدی؟-نیکا به طور افسونگری به چشم های خاکستری او زل زد-آره عزیزم.بالاخره آدم شدم.معین آب دهنش را قورت داد و گفت-خب بیا با هم شام بخورم که گرسنمه حسابینیکا خنده ای کرد و با گفتن چشم به سمت میز رفت*****معین امروز میرم یه سر لباس بخرمپول میدی؟معین بالبخند گفت-آره چقد میخوای؟200 خوبه؟نیکا لبخندی زد و گفت:-اره عالیه-باشه***********زن درحالی که دست نیکا را میفشر گفت:-از همکاریتون و عمل خیرخواهانتون واقعا ممنوناین بچه ها واقعا خیلی به کمک شما نیاز داشتندنیکا با متانت سری تکان داد و گقت:-وظیفه ام بود.خواهش میکنم********معین دستش را کشید و او را کنار خود نشاند-خب عزیزمبرو خریدات رو بیار ببینم.رنگ از روی نیکا پرید.فکر نمیکرد معین همچین حرفی بزند-نهمن .من الان خوابم میاد.میرم بخوابم.-ا ا ا.بدو برو بیار میخوام ببینم چی انتخاب کردی؟-نیکا دستش را از دست معین کشید و گفت-نه من خوابم میادو از سر جایش پا شد و به سمت اتاقش رفت.هنوز دو قدم برنداشته بود که معین صدا زد-نیکاا؟-بله؟-میری اتاق خودت؟؟-پـــ نـــ پـــ اتاق تو-ببین میری اتاق خودم و حق نداری بری اتاق خودتنیکا پفی کرد و به سمت اتاقش رفت اما هرچه کرد نتوانست      در اتاقش را باز کند-معییین-جان معین-چرا درمو بستی؟-چون باید بری اتاق خودمون-برو بابا .تا صد سال سیاه عمرا اگه بیام اونجا-هرجور راحتینیکا باز پایین آمد و به سمت یکی از مبل ها رفتروی مبل خوابید که صدای معین راشنید-تا آخر عمر که نمیتونی اونجا بخوابی.بالاخره تسلیم میشینیکا زهرخندی زد و چیزی نگفت.************نیکا خمیازه ای کشید و سیامک گفت-چیه خوب نخوابیدی؟-اوف مگه اون کله خر میذاره؟؟ در اتاقو بسته که برم تو اتاقش بخوابم!هه تا صد سال سیاه هم منتظر بمونه عمرا اینکارو کنم.سامک خنده ای کرد و گفت-خب کجا خوابیدی؟-رفتم رو یکی از مبل ها خوابیدم.وای صدبار از روش افتادم.حالا اینارو ولش کن امروز بیام تمرین پیانو؟-آره بیا میخوام با نامزدم آشنات کنم.نیکا یکه خورد با صدایی نسبتا بلند گفت-نامزد داری؟ناگهان همه کلاس به سمت آن دو برگشتند نیکا سری تکان داد و دهنش را کج کرد و گفت:-وای الان این سامانیان میگه هردو بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون! سیامک نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و زد زیر خندهسامانیان عینک ته استکانی اش را تکان داد و گفت:-خوش میگذره؟ هردو بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون.نیکا و سیامک نگاهی به هم انداختند و زدند زیر خنده.-ای باباااا بازهم همون آش و همون کاسهبابا بدبخت شدم رفت.-چی چیرو؟؟ تقصیر خودت بود.حالا این نامزدت کی هست ناقلا؟سیامک ابروهایش را بالا داد و گفت-خودت میبینی!!*********نیکا بستنی سفارش داد و کتابش را جلوی خود گذاشتمشغول خواندن بود که موبایلش زنگ خورد-بله-معینمکجایی؟؟مگه بعد از ظهر کلاسات تموم نمیشن؟-چرا.ولی اومدم کافی شاپ دارم بستنی میخورم-چی؟؟ با کی؟نیکا کلافه جواب داد-ای بابا چرا اینقد گیری؟؟ نکنه واقعا فکر کردی شوهرمی؟-ببین نیکا تا یک ساعت دیگه خونه ای همین و بس-برو بابابرو با همون سارا جوونه عشوه خرکیت خوش باش و گوشی را قطع کرد.حدود سه ساعت بعد سیامک زنگ زد و گفت-سلااام کجایی؟مگه نمیای نامزدمو ببینی؟-چرا الان میام*****زنگ در را فشار داد و با کمال تعجب معین در را باز کرد-اینجا چیکار میکنی؟-هیچی خونه دوستمه تو چیکار میکنی؟-هیچی اومدم نامزد دوستمو ببینم.معین جان اومد؟؟صدای سارا کفر نیکا را در آورد پس نیکا با صدایی بلند گفت-اوف سیا مگه نگفتی میخوای نامزدتو معرفی کنی؟؟ این نامزد دوستتو خودم میشناسم.سارا با لبخندی گرم و متفاوت گفت-سلاممم نیکا جان بیا تو-سلام همه دور میز نشستند و نیکا اول شروع کرد-خب سیامک بدو بدوو عروس خانومو بیار میخوام ببینمشسیامک دست پاچه گفت-اممم ببین نیکا یه موقع.فکر نکنی این کارارو واسه .واسه اینکه بهت بخندیم کردیم ها.من بخاطر خودت قبول کردم.نیکا گیج و منگ نگاهش کرد-چی میگی؟ یه عروس نشون دادن این همه حرف زدن داره؟سیامک آب دهنش را قورت داد و گفت:-سارا هاشمی.نامزدمهنیکا گیج تز این پیش به این سه نفر نگاه کردنمیدانست چه اتفاقی افتاده است.به معین نگاه کرد و گفت-معیننامزدت ولت کرد؟سارا خنده ای کرد و گفت-نه بابا ما دوتا دوتا دوست معمولی هستیم همینو بس.اون چند روزم فقط چونچون میخواستیم.ببینیمکهکه تو معینو دوست داری اون کارا رو کردیم.از ذهن نیکا گذشت همه دروغ گفتنهمه.ناگهان از جایش برخواست و داد زد-سیامک.تو.من از تو همچین توقعی نداشتمخوبه دیگه.من بهت اعتماد میکنم و حرف دلمو میگم و تو.تو همه رو میذاری کف دست اربابت!معین با صدای نسبتا بلند گفن-نیکا درست حرف بزن.منو سیامک دوستای قدیمی هستیم فهمیدی؟؟؟اشک های نیکا فرو ریخت داد زد-دروغگو هامعین حتی اگه قبلا دوستت داشتم دیگه ازت متنفرموبه سمت خانه خودشان رفتمعین چنگی به موهایش زد و گفت-اه این دختر روانیه.دیگه نمیدونم از دستش چیکار کنم!!نیکا وارد اتاقش شد و در را قفل کردنگاهش را به اسمان دوختبا خود فکرکرد هرگز نمیتواند از کسی آن هم معین متنفر باشد ولی باید درسی درست حسابی به او میداد تا او هرگز جرات دروغ گفتن را نکندصدای معین را از پشت در شنید-نیکا نیکا.سکوت-نیکااااسکوت-نیکا منو سیامک دوستای قدیمی هستیممیدونی قبلا با هم پزشکی رو میخوندیم که نظرش عوض شد و اومد حسابداری.سارا هم از خیلی وقت پیش نامزدشه و برام حکم خواهر رو دارهنیکا دهنش را کج کرد و گفت:-حکم خواهر؟؟ خوبه دیگه هرکی خواهرت بود باید بیای و واسه یه خری مثه من نقشه بکشی که-ببین نیکا من فقط میخواستم ببینم بهم علاقه داری یا نهباور کن منظور دیگه ای نداشتمنیکا نگاهش را به قاب عکس انداخت او و معینلبخندی زد اما خیلی زود لبخندش را فروخورد-ببین معین من و تو هیچ حرفی و رابطه ای با هم نداریممنهرموقع دانشگام تموم شد از اینجا میرم.میدونی کهصدای معین بلند شد-ببین نیکا تو زن منی.زن من.از این به بعد از این رفتارای مهربانانه باهات نمیکنما-ببین معین خسته شدم دیگهبابا روزی صد بار میگم توهم زدی من زن تو نیستم.این یه عروسیه مصلحتی وبه اجبار مامانت بود.واگرنه من که اصلا راضی به عروسی کردن با تو نبودم.معین پوزخندی زد و گفت:-آره معلوم بود اصلا راضی نبودی.وصدای قدم هایش از اتاق دور شدنیکا زیر پتو خزید و نگاهش را به ماه دوختدلش برای آغوش مادری تنگ شده بود.پدرش گفته بود وقتی او پنج سالش بود مادرش سکته میزنه و برای معالجه اش میبرنش فرانسهاون جا هم از دار دنیا میرهآهی کشید و چشم هایش را بست.اگر الان مادرش اینجا بود نیکا مجبور نبود این وضع را تحمل کند*********نیکا نیکا گوش کنبخدا مننیکا ایستاد و به سمت سیامک برگشتببین سیا اصلا باشه تو راست میگی.ولی من نمیخوام رابطه تو و نامزدت بخاطر من بهم بریزه.در ضمن فکر نکنم بتونم از این به بعد ریخته تو و معین و سارااااا رو تحمل کنمسیامک انگشت به دهن مانده بود.نمیدانست چکار کندحدود یک ساعت است دارد با نیکا حرف میزند ولی نیکا. -نیکا خواهش میکنم-ببین سیامک دست از سر من بردااااااارناگهان صدایی از پشت آمد-ببخشید خانوم.مزاحمن؟نیکا به سمت پسرک برگشت چشم هایی مشکی پررنگ ابروهایی زیبا و پر موهایی که به تازگی کوتاه شده بوددماغی معمولی و بلند ولبی زیبا و شبیه لب های معین-نخیر ایشون .امم بله ایشون مزاحمنپسرک درحالی که ابرو بالا می انداخت گفت-آقا کاری داشتین؟سیامک میدانست حرف زدن با نیکا بی فایده است پس شانه بالا انداخت و به سمت در خروجی رفتنیکا لبخندی سپاسگزارانه زد و به سمت کلاسش رفت.-ببخشید خانومنیکا بروهایش را بالا داد و گفت-بله-من شاهین ام.نیکا به مغزش فشار آورد .او مطمئن بود قبلا این اسم را شنیده است .اما بیاد نیاورد.-بله از آشنایی با شما خوش حال شدم.من کلاس دارم و به راه افتاد شاهین دنبالش آمد و گفت-شما اسم شریفتونو عرض نمیکنید؟نیکا یکباره ایستاد و به سمتش برگشت.-آقا لطفا مزاحم نشید و دست از سر من بردارییییدشاهین متعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت-باشه.ولی مگه شما منو نمیشناسی؟نیکا چشم هایش را گرد کرد و گفت-نکنه من باید هر خری رو بشناسم؟؟شاهین خنده ای کرد و گفت:-آهان باشه برو به یکی بگو شاهین بهت میگه کی امنیکا حرفی نزد و به سمت کلاسش راه افتادوارد کلاس شد و این دفعه در آخری ردیف کنار دختری جا گرفت-سلام-سلام من نیکا هستم-منم سپیده-از آشنایی باهات خوش حالم.سپیده سری تکان داد و چیزی نگفت-اممم ببخشید تو شاهین رو میشناسیسپیده با تعجب طوری به نیکا خیره شد انگار آدم عقب مانده ذهنی دیده است-بلهمگه نمیشناسیش؟-نه-اا اا .شاهین یکی از پولدار ترین و خوش تیپ ترین و واییییییییی زیباترین ووو با ادب ترین پسرای دانشگاههنیکا خنده ای کرد و گفت-آهان باشه آخه همین الان بهم گفت منو نمیشناسی منم گفتم من مگه باید هر خری رو بشناسم.و دوباره خنده ای کوتاه کردسپیده آب دهنش را قورت داد و با هیجان گفت-واییی از اول تعریف کن.ببینم داری بلوف میبافی یا نه!!نیکا به ناچار از اول تعریف کرد و در آخر قیافه ی سپیده را دید انگار میخواهد نیکا را خفه کند-ا چی شد؟-چییی شد؟؟ بقیه خودشونو میکشن که طرف یه نیگا بهشون بکنه بعد تو میگی بهش گفتی خر مزاحم؟؟؟نیکا خنده ای کرد و گفت-آره خب که چی؟؟همچینم ازش خوشم نیومدسپیده چشم هایش را گرد کرد و گفت-وای خدا شفا بده!!!*************از دانشگاه بیرون آمد و به سمت ایستگاه اتوبوس رفت- خانومم-نیکا با تعجب به سمت شاهین برگشت و گفت-اوف بازم تو؟؟-بفرمایید سوارشید.میرسونمتون-نخیرخودم با اتوبوس میرمشاهین با خود گف-لابد هنوز نفنهمیده من کی امبزا براش بگم تا دیگه از این رفتارا نداشته باشه-من قصد جسارت ندارم ولی من شاهین یکی ازنیکا حرفش را قطع کرد و گفت-یکی از پولدار ترین خوشتیپ ترین زیبا ترین و با ادب ترین پسرای دانشگاهی که همه دنبالشن!شاهین با نگاهی متفاوت به نیکا نگریستپس او را میشناخت ولی برایش مهم نبودلبخندی زد و گفت-بله حالا اگه میشه بفرمایید میرسونمتون-نه ممنون خودم میرم-باشه خداحافظنیکا سری تکان داد و چیزی نگفت******معین با عصبانیت داد زد-یعنی چه؟؟ به من میگی نمیشناسمش؟ سیامک گفت یه جور با اون پسره حرف میزدی انگار میشناسیش!! چرا سوار ماشینش نشدی؟؟ لابد واسه اینکه-ببین سیامک چیز خورده از این حرفا زده.من به هرکسی اجازه نمیدم بهم نزدیک شهشاهینم فقط ازم طرفداری-شاهین؟؟خب خب دیگه چی؟؟ چند وقته باهمین؟نیکا از حسادت معین لذت میبرد اما کفرش هم درآمده بودیک ساعته کامل بود با معین بحث میکردن-ببین معین من دیگه باهات حرف نمیزنمتو به اندازه کافی اعصاب منو بهم ریختیدیگه نه میبینمت نه میشنومت.معین کلافه سرتکان داد و گفت-حق نداری با من اینجور صحبت کنینیکا بی توجه به حرفش به سمت اتاقش رفت و در را محکم بست.کلافه کتابش را باز کرد که ناگهان گوشی اش زنگ خورد-سلام چطوری؟-سلام خوبم.چطوری سپیده؟-هی بدک نیستمببینم امروز چی شد؟؟/از دور دیدمتون -هیچی بابا پسره ی آشغال فکر کرده من نمیشناسمش میگه من شاهین پولدارترین و.اوووه حالا فکر کرده چه تحفه ایهصدای سپیده همراه با جیغ شنید که میگفت-ااااااا دیووونه اینجوری درموردش حرف نزن.پسر خوبیهتازه نمیدونی که همه دخترا واسش-ای باابااا.حالا من میگم چه تحفه ایه تو بگو دخترا!! خب من نمیخوام جز اون چند تا دلقکا باشم که هی مثه دم دنبال پسران!!سپیده آهی کشید و به شاهین اشاره کرد که نه قبول نمیکنهشاهین چشم هایش گرد شد پس گفت:-حالا نظرشو راجع به من بپرس-الو نیکا هستی؟-آره-حالا تو این دوتا برخورد فکر میکنی پسرخوبی بود؟؟-نه بابااااا هردفعه هی میگفت منو نمیشناسی.ایش مردم رو دارن ها!!من هنوز سر حرف اولمم من که نباید هر خری رو بشناسمبا اون موهای -موهای چی؟؟-هیچی بابا بدم میاد موهای مردا اونقد کوتاه باشه.-خب حالا قیافش خوشت اومد؟-برو باباااا.بهتراشو سراغ دارم.سپیده به سمت شاهین برگشت و با دیدن قیافه ی شگفت زده و عصبانی اش خنده اش گرفت-الووو الووو.چته؟-هیچیحالا تیپش چی؟؟-ای باباااا تیپشم چرت و پرت بود.البته اصلا دقت نکردم ولی از بلوز صورتیش معلومه بد سلیقه است!!من خودم تو عمرم صورتی نپوشیدم حالا یه پسرتازه فکر کنم تو اتاقش پر باشه از عروسک های باربیاستغفرالله.سپیده خنده ای کرد و به نیکا گفت:-اگه الان اینجا بود بهش چی میگفتی؟-هیچی میگفتم اممم.آقا شمارو داری در حد تیم ملییکم از اون غرووووووور چرت و پرتت کم کن تا آدم حسابت کنم!!-یعنی الان نمیکنیش؟-نه بابا خری که روش سوار میشمم حسابش نمیکنمهه حالا هرکی پول داشت فکر میکنه آدمه!!سپیده به قیافه ی از خشم سرخ شده ی شاهین نگریست.برادر عزیزش چقد عذاب میکشید.تا حالا هیچ دختری اینطور درمورد او حرف نزده بود.خدا عاقبت نیکا را بخیر کند.-خب نیکا جان بریم درس بخونیم کاری نداری؟-نه عزیزم.عزت زیاد-خداحافظشاهین چشم هایش را بست تا از خشمی که دارد بکاهد اما.با شنیدن خنده ی سپیده به خشمش افزوده شد-هووووو ساکت.من حال این دختره رو میگیرمحالا ببین.سپیده دهن کج کرد و گفت:-پسره تو اتاقش باربی دارهتیپش چرت و پرته.خرمم حسابش نمیکنم و زد زیر خنده.شاهین با خود فکر کرد:-تاحالا هیچ دختری اینطور غرورش را خورد نکرده بود.باید حسابش را میرسید.امانمیدانست چگونه باید فکری میکرد.او هیچگاه اجازه نداده بود کسی اینگونه غرورش را خورد کند.آن هم مخصوصا کسی که حتی اورا نمیشناسد.سری تکان داد و سویچ ماشین را گرفت و از خانه بیرون زد.سپیده خنده ای کرد و با خود گفت:-پسره ی بیچاره .************نیکا کنار سپیده نشست و مشغول گفت و گو با او شدپس از لحظاتی شاهین کنار نیکا نشست و به آن دو نگاه کرد.اما نیکا حتی کوچکترین محل هم به او نگذاشت-سلام.-سلام داداشی.نیکا با شنیدن کلمه داداشی لبخندی بر لبش نشست و گفت:-اوه پس کسی که دیروز صداش از پشت تلفن میومد داداشیت بود.خنده ای کرد و چیزی نگفتشاهین از رفتار این دختر سردرگم و عصبانی شد .نگاهش را به سپیده دوخت وگفت:مگه دیروز با کی حرف میزدی؟؟؟سپیده با تعجب به شاهین نگاه کرد و گفت:-واا مگه-شاهین گفت:-مگه درمورد من حرف میزدین؟؟ خب تعریف کن چی گفتین؟؟سپیده آب دهنش را قورت داد و به نیکا نگاه کرد نیکا با بی خیالی به سمت شاهین برگشت و گفت:-با اینکه میدونم اونجا بودین ولی بازم میگم:-گفتم شما بد سلیقه اید.از بلوز صورتیتون معلومه.تازه.شخصیت آدما به پولشون بستگی نداره.درضمن با عرض پوزش با صداقت کامل گفتم شما رو خرم هم حساب نمیکنماگه اونقد پولدارین که حتی نمیدونید خر چیه خر یه حیوونیه که روش سوار میشن و کلا ازش سواری میگیرن.اوه درضمن.گفتم فکر کنم اتاقتون پر از عروسکای باربی باشه!!شاهین به اطراف نگاه کرد همه بچه های کلاس مخصوصا دخترا دور این سه نفر حلقه زده بودند و به حرف هایشان گوش میدادند.خشمش از دیشب چند برابر شد پس گفت:-اوه که اینطورشاید چون خودتون پول نداری و تو یه خرابه تو خیابان . زندگی میکنی اینطوری از پولدارا بدت میاد مگه نه؟؟ یا اینکه بخاطر کمبود پول با یکی صیغه ای زندگی میکنی و.نیکا سرش گیج رفتااو از کجا میدانست-و کلا بخاطر اینکه مامان بابا نداری اینجور بی ادب و گستاخ شدی ها؟؟ یا شایدم واسه اینکهنیکا با آرامشی کاملا ساختی گفت-آره بخاطر این اراجیفی که به هم بافتی من از پولدارا بدم میاد.میدونی اون کسی که میگی باهاش صیغه ای زندگی میکنم اون.شوهرمه.شوهررررر درضمن اون خرابه.اون خرابه حتی اگه خرابه بود.بهترین خاطره هام همونجاس .درضمن همه یه روزی از این دنیا میرن همه حتی مامان بابای خودت .میدونی همیشه فکر میکنم شما پولدارا بجز پول به چیز دیگه ای فکر نمیکنید.واسه همینه شخصیت اندازه مرغ ندارین.حالا هم لطفا از اینجا برو چون حوصله ندارم ریخته نحستو تحمل کنمشاهین سردرگم نگاهش کرد.پس تحقیقاتی که کل شب کرده بود هیچ بود.پس حتی این ها هم اورا عصبانی نمیکردبدون هیچ حرفی از جایش برخواست و با گفتن-برو بابااا .یه روزی حالتو میگیرم.از کلاس بیرون رفت.نیکا بغضش را فرو داد و با گفتن ببخشید او هم کلاس را ترک کردبه سمت دستشویی رفت و جلوی آینه ایستاد قطرات اشک آرام آرام از گونه اش چکیدچکار میکردحالا حتی نمیتوانست سرش را بالا بگیردسرش درد گرفت .-حالت خوبه؟؟به سمت سپیده برگشت.پوزخندی زد و گفت-آره خوبم.چی شد تو اومدی دنبال یه آدم فقیر هرزه؟؟سپیده ابرو هایش را در هم کشید و گفت-ببین اگه داداشم راجع بهت اونطوری فکر میکنه که مطمئنم نمیکنه دلیلی نمیشه که من و تو دوستیمون از بین بره ها؟؟ من حتی یه کلامم حرف نزدم.من نظرم با بقیه فرق میکنه!! ببین تو اولین کسی هستی که بخاطر پول باهام دوست نشدیمیفهمی چی میگم؟نیکا اشک هایش را پاک کرد و گفت:-آره راس میگی اگه داداشه تو احمقه به تو ربطی ندارهبه داداشت بگو به جو شخصیت داشته باشه بد نیستسپیده لبخندی زد و گفت:-حتما عزیزمخودم حالشو میگیرمراستی نگفتی شوهر دارینیکا پوزخندی زد وگفت:-نه بابا این یه داستان مفصل داره .بیا بریم کافی شاپ کلاس که دیگه نداریمعسل لبخندی مهربانانه زد و گفت :-باشه عزیزم بریم.*****نیکا به فنجان قهوه اش خیره شد و گفت:-آره دیگه خلاصه مجبور شدیم عروسی مصلحتی کنیمتا من دانشگام تموم شه.عسل به چشم های آبی اش خیره شد و گفت-چه جالب.حالا دوستش داری؟-نه باباچی چیرو-اوهوم باشه فهمیدمنیکا سری تکان داد و چیزی نگفت.*********کتابش را باز کرد و به نوشته ها خیره شد.چیزی نمیفهمید.اگه با سیامک قهر نمیکرد میتونست از او بپرسدآهی کشید و شماره یسپیده را گرفت بعد از چندتا بوق شاهین گوشی را گرفت-الو.-الو سلام ببخشید سپیده جان هستن؟شاهین متعجب به صدای نیکا گوش داد او آنقدر برای نیکا بی ارزش بود که حتی صدایش هم یاد نیکا نبود-الو الو هستین؟-بله گوشیسپیییدههه سپیدهه-بله-سلام سپیده چطوری؟-خوبم .تو چی-خوبم.ببین .صفحه ی روبیار یه سوال دارم.نیکا پس از گرفتن جواب گفت-خب دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم.-ا نیکا-بله-میگم هفته بعد جشن عروسی دختر خالمه.میای دیگهنیکا پوزختدی زد و گفت-نه بابا.کار دارم نمیتونم-نیکا خواهش میکنماگه واقعا دوستی منو پذیرفتی بیا دیگه.نیکا با درماندگی گفت-ببین خب نمیتونم-بیا دیگه اذیت نکن-اوف باشه بابافقط واسه اینکه دوستمی ها!!واگرنه منو چه به جشن عروسی دختر خاله دوستم که خواهر دشمنمه!!سپیده خنده ای کرد و گفت-اا داشتیم؟-نه .اوکی پس تا فردا-باشه خداحافظ-عزت زیاد!**********ببین اومدی دیگه!!نیکا با کلافگی سری تکان داد و گفت آرههههه بابا چرا اینقد گیر میدی؟؟ خب میام دیگه .-آخه میدونی احساس میکنم داری سر کارم میذاری.نیکا لبخندی زد و گفت-نه بابا.خیالت تخت تختحتما میامامممم میگم بیا فردا که کلاس نداریم بریم خرید ها؟سپیده انگار منتظر همین حرف بود با خوشحالی گفت-آرههه منم میخواستم همین پیشنهاد رو بدمآدرس خونتو بده میام دنبالت.-نه نمیخواد .تو بگو کدوم پاساژ منم همونجا میام.-باشه بابااا.پاساژ قاصدک بلدی که؟؟نیکا سری تکان دا د و گفت آره.بلدم.*******هردو به لباس شیک شب خیره شدند.چقدر زیبا بود.نیکا به هیچ وجه نمیتوانست از آن چشم برداردسپیده که آب دهنش راه افتاده بودنیکا به سپیده خیره شد و گفت-خب برو بخر دیگه-نچ اون به تو خیلییی میاد.-من پولشو ندارم-گم شوخب خودم میدم.-برو باباااامن عمرا اگه قبول کنم.-ببین نیکاچند روز بعد تولد منه خب میخوام به عنوان هدیه برا من قبول کنی!نیکا خنده ای کرد و گفت-از کی تاحالا کسی که تولدشه هدیه میده؟-از همون وقت که من گفتمنیکااااا خواهشششش-نه اصلا-نیکا قهر میکنمااااانیکا با درماندگی نگاهش کرد -ای باباااا فردا پس فردا داداشت میاد گیر میده من ازتو پول گرفتم و سواستفاده کردم و .-نه بابا غلط کرده مگه دسته خودشه.سپیده دست نیکا را کشید و هردو وارد مغازه شدند.نیکا باز هم به لباس نگاه کردلباسی به رنگ سبز که از جنس ساتن بودیقه اش به شکل هفت بود و شکل روی لباس مانند پر طاووس بود.مطمئنن با پوست سفیدی که نیکا داشت حتما بهش میامدسپیده لیاس را گرفت و به نیکا داد .نیکا با لباس وارد اتاقک شد و لباس را پوشید-سپیدههه بیاسپیده با هیجان وارد اتاق شد و با دیدن نیکا در آن لباس شکه شد.نیکا لباس را پوشیده بود و موهای خرمایی اش را دور شانه اش انداختلباس کمی چسب بود و اندام زیبا و خوش تراش نیکا را به نمایش میگذاشتاو واقعا زیبا و باور نکردنی شده بود-چطوره؟؟-وای خدااای من نیکااا باور نکردنیه.خیلی بهت میاد.********نیکا با خرید ها وارد خانه شد .خرید ها را روی مبل گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت-نیکااا نیکاا اومدی؟نیکا بی توجه به معین به سمت خرید ها رفت اما قبل از اینکه به خرید ها برسد معین پاکت را گرفت-ببینم چی خریدی؟نیکا دست به سینه ایستاد و نظاره گر فضولی معین شد.معین با وسواس خاصی لباس را از جعبه اش در آورد و بالا گرفت.لحظه ای به لباس نگاه میکرد و لحظه ای به نیکاطاقتش طاق شد و گفت-میشه بپوشییش؟آخه میخوام ببینم چه شکلی میشی!نیکا بدون هیچ حرفی لباس را از دستش گرفت و دوباره داخل جعبه گذاشت-نیکاانیکا یه لحظه به من نگاه کننیکا برگشت و به چشم های معین نگریست-ببین نیکا .منمن غلط کردم باشه؟؟ اصلا چیز خوردمبخدا دست خودم نبودمیخواستم ببینم چقد دوستم داری.نیکا خواهش میکنم تو داری نابودم میکنینیکا به من نگاه کن.من هیچوقت اینطوری به کسی التماس نکردمنیکا داغونم کردی باورکن.اشک در چشمان نیکا جمع شدآره او میدید معین هر روز بیشتر در خود فرو میرود و بیشتر مواقع خانه است.خودش هم از این وضع خسته شده بودمعین دستانش را باز کرد و به نیکا اشاره کرد که به آغوشش برود نیکا بدون هیچ حرفی به آرامی درآغوشش جا گرفت.معین نیکا را به خودفشرد و گفت-وای نیکا.عزیزم دیگه با من اینکارارو نکن باشه؟-نیکا لبخندی زد و گفت-باشه .دیگه.نمیکنممعین نیکا را از خود جدا کرد و گفت:-خب برو لباس رو بپوش ببینم زنم چی انتخاب کرده.نیکا جدی به معین خیره شد و گفت-ببین دیگه نگی زنم هابخدا میکشمتمعین به علامت تسلیم سری تکان داد و به لباس اشاره کرد-برو بپوشش دیگه.*******نیکا لباس را پوشی و موهایش را باز گذاشتاما خجالت میکشید با این لباس پیش معین برودبه یقه اش نگاهی انداخت.خیلی باز بودپس به ناچار شالی همرنگ لباسش را گرفت و دور گردنش انداخت.-نیکااااا تموم نشد.-چرا اومدمممم.نیکا در را باز کرد و از پله ها پایین رفت.معین با دیدن نیکا از جایش برخاستازچیزی که دید شکه شد.نیکا آنقدر در آن لباس زیبا و خواستنی شده بود که معین.-اهم.چطوره؟معین سری تکان داد و به سمتش رفت.دستش را به سمت شال برد و با یک حرکت شال را برداشتنیکا از شدت خجالت چنان سرخ شد که معین احساس کرد الا است که ذوب شودنگاهشان در هم گره خورد .نیکا دست پاچه قدمی بع عقب گذاشت و خواست که به سمت اتاقش برود اما معین دستش را گرفت و مانع رفتنش شد.-نیکا به من نگاه کن.نیکا آب دهنش را قورت داد و به سمتش برگشتمعین به چشم های ابی اش خیره شد.-نیکا واقعا زیبا و افسونگر شدی.ودستش را ول کردنیکا به سمت اتاقش دوید و در را قفل کرد.قلبش تندتند میتپیدنمیدانست اگر بگوید با این لباس میخواهد به جشن بود او قبول میکند یانه.***********-خببببب بعد چی؟-هیچی دیگه گفت واقعا زیبا و افسونگر شدیسپیده خنده ای کرد و گفت-ناقلا خب طرف معلومه خیلی خاطرتو میخواد-غلط کرده خودم با ساطور کله اشو میبرم.-دیووونهخب .یادت نره فردا جشنه ها.میگم اون آقازاده رو هم بیار اوکی؟-هی ببینم چی میشه!********-معین-جانم؟-فردا جشن عروسی دخترخاله ی دوستمه منم دعوت کرده-خب-میگم بریم دیگه؟-کجا تو که هنوز لباساتو انتخاب نکردی-نه .خب.راستش.میدونی.من.هم نلباس.سبزه رو میپوشممعین ابروهایش را در هم کشیدو گفت-چی گفتی؟؟؟ عمرا اگه بذارم با اون بری-وااا؟؟ مگه اون چشه.تازه به اون قشنگی-ا؟ندیدی چقدچقد باز بود؟؟نیکا با خجالت گفت-خب شال میندازم.چیزی نیست که-باشه ولی منم باید بیام ها-باشه .*********نیکا به معین نگاه کرد.چقدر در این کت و شلوار مشکی جذاب و خیره کننده شده بودمعین دستش را جلوی صورت نیکا تکان داد و گفت-نیکاااااا چشم چرونی بسه.نیکا مشتی به بازوی معین زد و گفت-پاشو بریم دیر شد.*****کمی دیر شده بود .هردو وارد تالار شدند ناگهان همه نگاه ها به سمت آن دو کشیده شد.نیکا با خجالت به اطراف نگریست.سپیده با خوشحالی به سمتشان آمد و گفت-به سلام عزیزمخوش اومدین.وبا معین دست داد.معین خیلی خشک جوابش را داد-خب بریم اونور بشینیماونجا یه میز مخصوص شما دونفرهنیکا خنده ای کرد و گفت-دیووونه .به سمت میز رفتند و پشت میز نشستند.میز برای چهار نفر بود.سپیده هم پشت همان میز نشست و یک صندلی خالی ماند.-این جای خالی ماله کیه؟سپیده لبخندی زد و گفت-شاهیننیکا پوزخندی زد و چیزی نگفت-شاهین؟؟ همون که میشناسیش دیگگه؟؟-آرههههه داداشه سپیده است.میخوای نشناسمش؟؟-آره اصلا نباید هم بشناسیش فهمیدی؟؟نیکا دهنش را کج کرد و گفت-فهمیدم!!سپیده خنده ای کرد و گفت:-وای خدااا نمیری نیکاهیچکی از دست تو آروم و قرار نداره.نه از اون داداشه.-داداشه چیت؟-هیچی داداشه .اممبیچاره ام.هم.امم.چی بود.یادم رفتنیکا و معین با تعجب به او نگاه کردند.انگار سپیده سعی در پنهان کردن چیزی داشت-خب .من برم به بقیه یه سری بزنم میام.باشه؟-باشه برو عزیزم.********شاهین به سمت میز رفت و روی صندلی نشست-سلام.نیکا به اطراف نگاه کرد همه به او نگاه میکردند به ناچار گفت-سلام-خوبی؟-بله-خب وری گود.به معین نگاه کرد و گفت-نمیخوای آشنامون بکنی؟؟؟-معین همسر بندهشاهین یک تای ابرو اش را بالا انداخت وگفت-البته بهتر بگی همسر مصلحتی!!نیکا شانه بالا انداخت و چیزی نگفت .معین کفرش درآمد و گفت-آقا شما کی باشین؟؟-من شاهین اماز آشنایی باشما خوشحالم.معین سری تکان داد و چیزی نگفت.از این مردک خوشش نیامد.ناگهان صدای آهنگ در تالار پخش شد و همه جوان ها پا شدند و شروع به رقص کردن کردندشاهین نگاهی به نیکا کرد و گفت-میشه به یک رقص دعوتتون کنم؟-نخیر.حوصله اشو ندارم-باشه واز جایش برخاست وبه سمت دیگری رفتمعین سری تکان داد و زیر لب گفت آفرین-اینو بخاطر تو نکردم واقعا حوصله اشو نداشتم-باشه باااااباااپس از دقایقی اهنگ رقص آرام پخش شد و معین با لبخند گفت-نیکا بریم؟؟نیکا با بی میلی قبول کرد وپس از دقایقی هردو مشغول رقصیدن شدندنیکا دستش را روی شانه ی معین گذاشته بود و معین دستش را روی کمر نیکارقص همچنان ادامه داشت.نیکا به چشم های معین خیره شده بود و میرقصید.ناگهان نور سالن کمتر شد و فضا به فضایی رمانتیک تبدیل شد.معین انگار داشت خودش را میکشت تا مقاومت کند.اما نیکانیکا آنقدر معصوم بود که اصلا این افکار از جاده ی ذهنش عبور نمیکرد.لحظه ای بعد نیکا چرخی خورد و وقتی به خود آمد دید مشغول رقصیدن با شاهین استنگاهی پراز تنفر به او انداخت و خواست جدا شود که زورش به او نرسید.با درماندگی رقص را ادامه داد.به اطراف نگریست.معین مشغول رقص با سپیده بود.از شدت حسادت درحال ترکیدن بودپس نگاهش را از معین گرفت و به شاهان خیره شد.شاهان بدون هیچ حرفی نیکا را بوسیدنیکا با به یاد آوردن چهره شاد معین در حال رقص با سپیده بیشتر خشمگین شد پس هیچ تلاشی برا جدا کردن شاهین از خود نشدآهنگ تقریبا تمام شد پس نیکا شاهین را از خود جدا کرد و زیر گوشش آرام زمزمه کرد-فقط واسه اینکه .حرص اونو دربیارم ها.واگرنه تورو شپش سرمم حساب نمیکنم.واز او جدا شد و به سمت میز خودشان رفت-راستش من می خوام اون لباس سبزه رو بپوشممعین ابروهایش را در هم کشیدو گفت-چی گفتی؟؟؟ عمرا اگه بذارم با اون بری-وااا؟؟ مگه اون چشه.تازه به اون قشنگی-ا؟ندیدی چقدچقد باز بود؟؟نیکا با خجالت گفت-خب شال میندازم.چیزی نیست که-باشه ولی منم باید بیام ها-باشه .*********نیکا به معین نگاه کرد.چقدر در این کت و شلوار مشکی جذاب و خیره کننده شده بودمعین دستش را جلوی صورت نیکا تکان داد و گفت-نیکاااااا چشم چرونی بسه.نیکا مشتی به بازوی معین زد و گفت-پاشو بریم دیر شد.*****کمی دیر شده بود .هردو وارد تالار شدند ناگهان همه نگاه ها به سمت آن دو کشیده شد.نیکا با خجالت به اطراف نگریست.سپیده با خوشحالی به سمتشان آمد و گفت-به سلام عزیزمخوش اومدین.وبا معین دست داد.معین خیلی خشک جوابش را داد-خب بریم اونور بشینیماونجا یه میز مخصوص شما دونفرهنیکا خنده ای کرد و گفت-دیووونه .به سمت میز رفتند و پشت میز نشستند.میز برای چهار نفر بود.سپیده هم پشت همان میز نشست و یک صندلی خالی ماند.-این جای خالی ماله کیه؟سپیده لبخندی زد و گفت-شاهیننیکا پوزخندی زد و چیزی نگفت-شاهین؟؟ همون که میشناسیش دیگگه؟؟-آرههههه داداشه سپیده است.میخوای نشناسمش؟؟-آره اصلا نباید هم بشناسیش فهمیدی؟؟نیکا دهنش را کج کرد و گفت-فهمیدم!!سپیده خنده ای کرد و گفت:-وای خدااا نمیری نیکاهیچکی از دست تو آروم و قرار نداره.نه از اون داداشه.-داداشه چیت؟-هیچی داداشه .اممبیچاره ام.هم.امم.چی بود.یادم رفتنیکا و معین با تعجب به او نگاه کردند.انگار سپیده سعی در پنهان کردن چیزی داشت-خب .من برم به بقیه یه سری بزنم میام.باشه؟-باشه برو عزیزم.********شاهین به سمت میز رفت و روی صندلی نشست-سلام.نیکا به اطراف نگاه کرد همه به او نگاه میکردند به ناچار گفت-سلام-خوبی؟-بله-خب وری گود.به معین نگاه کرد و گفت-نمیخوای آشنامون بکنی؟؟؟-معین همسر بندهشاهین یک تای ابرو اش را بالا انداخت وگفت-البته بهتر بگی همسر مصلحتی!!نیکا شانه بالا انداخت و چیزی نگفت .معین کفرش درآمد و گفت-آقا شما کی باشین؟؟-من شاهین اماز آشنایی باشما خوشحالم.معین سری تکان داد و چیزی نگفت.از این مردک خوشش نیامد.ناگهان صدای آهنگ در تالار پخش شد و همه جوان ها پا شدند و شروع به رقص کردن کردندشاهین نگاهی به نیکا کرد و گفت-میشه به یک رقص دعوتتون کنم؟-نخیر.حوصله اشو ندارم-باشه واز جایش برخاست وبه سمت دیگری رفتمعین سری تکان داد و زیر لب گفت آفرین-اینو بخاطر تو نکردم واقعا حوصله اشو نداشتم-باشه باااااباااپس از دقایقی اهنگ رقص آرام پخش شد و معین با لبخند گفت-نیکا بریم؟؟نیکا با بی میلی قبول کرد وپس از دقایقی هردو مشغول رقصیدن شدندنیکا دستش را روی شانه ی معین گذاشته بود و معین دستش را روی کمر نیکارقص همچنان ادامه داشت.نیکا به چشم های معین خیره شده بود و میرقصید.ناگهان نور سالن کمتر شد و فضا به فضایی رمانتیک تبدیل شد.معین انگار داشت خودش را میکشت تا مقاومت کند.اما نیکانیکا آنقدر معصوم بود که اصلا این افکار از جاده ی ذهنش عبور نمیکرد.لحظه ای بعد نیکا چرخی خورد و وقتی به خود آمد دید مشغول رقصیدن با شاهین استنگاهی پراز تنفر به او انداخت و خواست جدا شود که زورش به او نرسید.با درماندگی رقص را ادامه داد.به اطراف نگریست.معین مشغول رقص با سپیده بود.از شدت حسادت درحال ترکیدن بودپس نگاهش را از معین گرفت و به شاهان خیره شد.شاهان بدون هیچ حرفی نیکا را بوسیدنیکا با به یاد آوردن چهره شاد معین در حال رقص با سپیده بیشتر خشمگین شد پس هیچ تلاشی برا جدا کردن شاهین از خود نشدآهنگ تقریبا تمام شد پس نیکا شاهین را از خود جدا کرد و زیر گوشش آرام زمزمه کرد-فقط واسه اینکه .حرص اونو دربیارم ها.واگرنه تورو شپش سرمم حساب نمیکنم.واز او جدا شد و به سمت میز خودشان رفتوارد خانه شد.به ارامی از پله ها بالا میرفت که با فریاد معین ایستاد.معین توی سالن ایستاده بود و نگاهش می کرد.زمزمه کرد:خوابم میاد.-:بیا اینجا.کارت دارم.به ارامی از پله ها پایین رفت و جلوی معین ایستاد.-:زندگی کردن با من خیلی سخته؟-:منظورت و نمی فهمم.-:اگه اینقدر با من عذاب می کشی و با شاهین خوشحالی برو.-:چی داری میگی؟من از شاهین متنفرم.-:بله دیدم.اگه ازش متنفری چرا بوسیدیش.نیکا با سردرگمی گفت:مناون.اصلا تو چرا با سپیده می رقصیدی؟-:وقتی داره دور می چرخه چیکار کنم؟اون دور سپیده با من بود.اما من نبوسیدمش.-:تو فقط می خوای حسادت من و تحریک کنی اما نمی تونی.-:که نمی تونم.نه؟ اگه یه بار دیگه با شاهین حرف بزنی من می دونم و تو.-:هیچ غلطی نمی تونی بکنی.معین به طرفش رفت.با هر قدم معین نیکا قدمی به عقب می گذاشت. تا به دیوار رسیدند. معین دستانش را دور او حلقه کرد و گفت: نیکا کاری نکن هر کاری دلم می خواد و باهات بکنم.نگرانی در نگاه نیکا موج میزد.اما در حالی که سعی می کرد خود را اروم نشان دهد گفت: مثلا می خوای چه غلطی بکنی؟-:معین نگاهش را به لبهای نیکا دوخت. صورتش را به صورت او نزدیک تر کرد.نیکا سر برگرداند.معین با عصبانیت صورتش را به طرف خود برگرداند و گفت: چیه؟ فکر کن منم شاهینم.به زور لبهایش را روی لبهای نیکا قرار داد.نیکا به صورتش چنگ زد.معین دستان نیکا را گرفت و گفت:چته؟-:ازت متنفرم.معین پوزخندی زد و گفت: چه جالب منم همینطور.دوباره سعی کرد نیکا را ببوسد.اما با احساس خیسی صورتش کمی از او فاصله گرفت و به نیکا خیره شد.اشکهای نیکا روان شده بود.در چشمانش معصومیت موج می زد.بی اراده نیکا را در اغوش کشید و گفت: می بینی خودت کاری می کنی باهاتت بد رفتاری کنم.نیکا به سختی گفت: من از شاهین بدم میاد.معین با زهر خند گفت: از منم متنفری!-:نه.معین با تعجب از او فاصله گرفت و گفت: واقعا؟نیکا به ارامی فقط سرش را به نشانه مثبت تکان داد.معین سرش را بالا گرفت و به طرف لبهایش کشیده شد.نیکا هم برای اولین بار همراهی اش می کرد.دقایقی بعد نیکا را از جا بلند کرد و از پله ها بالا رفت.در اتاقش را باز کرد. آهسته چشمانش را باز کردبا دیدن معین درکنار خود تعجب کردبه مغزش فشار آورد و با به یاد آوردن دیشب گر گرفتآهسته موهای معین را نوازش کرد.او عاشقانه این مرد را دوست داشتبا خودش گفت-حتما اونم منو دوست داره.از این فکر لبخندی بر لبش نشستاما لحظه ای فکرکرد اگر معین او را دوست ندارد و قصد او چیز دیگری بود چه؟؟سری تکان داد و به افکار پریشانش اجازه نداد او را ناراحت کنند*****-سلاااام عزیزممم.خانوم خوشگلم چطوره؟؟نیکا با لبخندی معصومانه گفت-خوبم.چه عجب یه روز نمردیم و دیدیم زودتر پا شدی.-هیچی گفتم خانوممو تنها نذارم.نیکا به سمتش رفت و موهایش را به هم ریخت-ااا نکنسه ساعتع این موهای وامونده رو درست کردم.ولیوان جایی را گرفت و قلپی از آن نوشید-ا؟ مگه جایی قرار داری؟چایی در گلوی معین پرید و شروع کرد به صرفه کردن.-نه بابا.قرار چیه؟؟ فقط امروز یه سری کار تو مطب دارم باید اونارو انجام بدمفقط همیننیکا مشکوک نگاهش کرد و گفت-باشه خب من میرم دانشگاه این ظرفارو هم خودت بشور-ای بااباااا من زن این خونم یا تو؟؟نیکا خنده ای کرد و گفت-هیچکدوم******وارد خانه شد و بغضی که در گلویش گیر کرده بود ناخوآگاه شکستاو همه چیز را باخته بود.باور کردن این موضوع برایش سخت و باور نکردنی بوداو خودش دید معین با یک زن وارد خانه شدصدای معین درگوشش طنین انداختیه سری کار تو مطب دارممطب.پوزخندی زد و گفت-هه مطب.باشه معین آقا منم از این به بعد تو دانشگاه کارای عقب مونده دارم.اشک هایش را پاک کرد اما لحظه ای نگذشت که گریه اش به هق هق تبدیل شد.******-سلاام نیکا خانومحال شما؟؟نیکا با بی حوصلگی به سپیده نگاه کرد و گفت-برو بابااا حال داری.اصلا حوصله ندارم-واسه چی؟؟ اتفاقی افتاده؟؟نیکا خمیازه ای کشید و گفت-هیچی با این معین دعوامون شداصلا حوصله هیچکاری رو ندارم.سپیده نیشخندی زد وگفت-اااا خبراییه؟؟-برو باباااگه بود که تو دهن وامونده ام نمیموند-اوه راست میگی ها.یادم رفتنیکا مشتی به بازوی سپیده زد و گفت-دیووونه حالا به من میگی دهن لق؟؟در همین حین صدای شاهین را شنید که با خنده میگفت-ای باباااا سپیده اذیتش نکن.حالا اصل قضیه رو تا حالا نگفتی؟؟سپیده با کف دست به پیشانی اش زد و گفت-اوهههه یادم رفت.ببین ما تو شمال یه ویلا داریممیگم دو روز میریم اونجا.امم تو هم که میای دیگه؟؟نیکا چشم هایش را ریز کرد و گفت-من واسه چی بیام؟؟-واسه اینکه دوستمی!!شاهین تک صرفه ای کرد و گفت-راستش میخواستم میخواستم بخاطر اون رفتار.زشتی که باهات داشتم معذرت بخوامراستش تاحالا هیچ دختری اینجوری.اینجوری با حرفاش مشت تو دهنم نزده بودواسه همین ازت میخوام با ما بیاینیکا چشم هایش را گرد کرد و گفت-واقعا الان معذرت خواستی؟؟سپیده خنده ای کرد و گفت-ای بابااااا چشاتو درویش کنخب بچه ام معذرت خواست بده؟؟شاهین خنده ای کرد و گفت-حالا بخشیدی؟؟؟ میای؟؟نیکا فکر کرد بهترین موقع برای تلافی کار معین-آره میام!**********نیکا روی برگه نوشت:-با بچه ها میریم شمالسپیده اینا هستن.نگران نباش .تادوروز بعد!ساکش را گرفت و در ماشین را باز کرد-سلااام دیر کردم؟شاهین یک تای ابرواش را بالا انداخت و گفت-نه اصلا!!نیکا خنده ای کرد و گفت-خب سپیده کو؟؟-اون با ماشین خودش میادنیکا چشم هایش را گرد کرد و گفت:-ببینم .چرا منو با خودش نبرد؟-چون تو ماشینش جاااا نبود!-ای بااابااا نکبتی شانس رو میبینی؟؟شاهین خنده ای کرد و گفت-آره دیگه با یکی که شپش سرتم حسابش نمیکنی همسفر شدی!نیکا سری تکان داد و گفت:-دقیـــــقا! هردو به هم نگاه کردند و زدن زیر خنده******صدای امواج آب چنان برایش زیبا مینمود که احساس کرد اگر تا قیامت اینجا بماند از این صدا خسته نمیشودشاهین قدمی به او نزدیک شد و گفت-چیههه؟ چه عجب این فکت آروم گرفت-هیچیعاشق دریامهمین.-فقط دریا؟؟نیکا با خود فکر کرد.فقط دریا؟؟نه مسلما او عاشق مردی شده بود که شاید زن دیگری هم دارد-آره فقط دریا.لبخندی گوشه لب شاهین جا گرفت-ببین الان اینجا چی مینویسم.و با شاخه درختی که در دستش بود روی شی ها نوشت-نیکااااا من واقعا واقعا تورو شپش سرمم حساب نمیکنم.نیکا با دیدن جمله اخم هایش را درهم کشید و گفت-اااا!!! اینجوریه؟؟؟ تا نکشتمت از این جا بروشاهین خنده ای کرد و گفت:-خدا انگشت شست رو واسه چی آفریده؟؟؟ و به سمت ویلا دوید.نیکا هم با گفتن :-هم میترسی هم فکتو میزنی به دنبالش دویدشاهین خودش را در اتاقش انداخت و در را قفل کردنیکا در اتاق را چند بار زد و گفت:-ااااا ترسووویا در رو باز میکنی یه جور دیگه تلافی میکنمشاهین خنده ای کرد و گفت-نه بابا از جونم که سیر نشدم!! نیکا گفت پس بهتره از اتاقت بیرون نیای.درهمین حین سپیده به سمت نیکا رفت و گفت-قضیه چیه؟؟نیکا آرام در گوش سپیده گفت-هیچیبرو یه پارچ آب سرد بیار بدووووسپیده همچو بره ای مطیع رفت و پس از دقایقی با چارچ آب آمد.-حالا ببین چند تقه به این در بزن بگو داداش بیا صبحونه بخورنیکا رفته پایین منتظرمونه!سپیده خنده ای کرد و کاری را که نیکا گفت انجام داد-راس میگی؟؟ رفت؟؟سپیده خنده ای کرد و گفت-آره بابا.بیادر باز شد و نیکا آب سرد را سر شاهین خالی کردشاهین با چشم هایی گرد به نیکا نگاه کرد.چقدر او با بقیه ی دخترا متفاوت بودنیکا و سپیده غش غش میخندیدند و شاهینبا گفتن:-ا حالا واسه من نقشه میکشین.به دنبالشان دوید***********نیکا پس از خداحافظی از شاهین وارد خانه شد.در را باز کرد و با صدایی نسبتا بلند گفت-کسیییی هست؟معین با قدم هایی تند به سمتش رفت-کدوم گوری بودی؟؟؟ تو نباید یه چی به من بگی ؟؟من اینجا کشکم؟؟نیکا به چشم های پر از خشم معین خیره شد و گفت-نههمونطور که تو هیچی به من نگفتیمیدونی واقعا خیلی پستیوبه سمت اتاقش رفت.معین بازویش را کشید و داد زد-بگو ببینم چه مرگته؟؟ چرا اینجوری میکنی؟؟نیکا با بغض گفت-فکرکردی اونقد خرم؟؟ فکر کردی نمیفهمم؟؟اون روز که گفتی میرم مطب کلی کار دارم اومدم دنبالت.فکر کردی ندیدم رفتی خونه ی اون زنه؟؟معین مات و مبهوت به او خیره شداما پس از لحظاتی با خشم خندید و گفت-اون زنه میدونی کیه؟؟؟ اون دختر عمه امه که کارش تنظیم جشن تولدِ-جشن تولد؟؟؟دختر عمه؟؟ خوبه دیگهخوب کسی رو تور کردی.معین دستی به موهایش کشید و گفت-دیووونه میدونی دیروز چندم بود؟>؟-سیزدهم.-خب؟-خب که چی؟؟ این چیزا چه ربطی به بحثمون داشت؟؟-من رفتم پیشش تااااا واسه چشن تولد خانووووم برنامه ریزی کنه!! فهمیدی؟؟نیکا مبهوت به او خیره شد و گفت-ببخشیدمعین کلافه طول سالن را می رفت و می امد.در همین حین ضربه کوتاهی به در خورد و صدای چرخیدن کلید و در باز شد و قامت نیکا جلوی در پدیدار شد.صدایش در خانه پیچید:کسی هست؟معین نفس عمیقی کشید و با قدم هایی تند به سمتش رفت.-:کدوم گوری بودی؟؟؟ تو نباید یه چی به من بگی ؟؟من اینجا کشکم؟؟نیکا به چشم های پر از خشم معین خیره شد و گفت:-:نههمونطور که تو هیچی به من نگفتیمیدونی واقعا خیلی پستیوبه سمت اتاقش می رفت.معین بازویش را کشید و داد زد-:بگو ببینم چه مرگته؟؟ چرا اینجوری میکنی؟؟نیکا با بغض گفت:فکرکردی اونقد خرم؟؟ فکر کردی نمیفهمم؟؟اون روز که گفتی میرم مطب کلی کار دارم اومدم دنبالت.فکر کردی ندیدم رفتی خونه ی اون زنه؟؟معین مات و مبهوت به او خیره شد.یعنی نیکا تعقیبش کرده بود.حتی سوال هم نکرده بود. با خشم خندید و گفت:اون زنه میدونی کیه؟؟؟ اون دختر عمه امه که کارش تنظیم جشن تولدِ-:جشن تولد؟؟؟دختر عمه؟؟ خوبه دیگهخوب کسی رو تور کردی.کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:دیووونه میدونی دیروز چندم بود؟؟-:سیزدهم.-:خب؟-:خب که چی؟؟ این چیزا چه ربطی به بحثمون داشت؟؟-:من رفتم پیشش تااااا واسه چشن تولد خانووووم برنامه ریزی کنه!! فهمیدی؟؟نیکا مبهوت به او خیره شد و گفت:ببخشیدمعین با تاسف سری تکان داد و گفت:فقط ببخشید؟من اون همه برنامه ریزی کرده بودم. حالا اینا به جهنم می دونی چقدر نگران شدم؟گوشیتم خاموشه!نیکا خیلی ازارم میدی!-:ببخشید.من که نمی دونستم اون دختر عمه ته.-:نیکا هر چی دیدی و شنیدی اول بیا از خودم بپرس بعد قشاوت کن.یک طرفه حکم نکن.نیکا وسایلش را که تا بحال در دست داشت زمین گذاشت.به طرف معین رفت و بوسه ای بر گونه اش زد.گفت: ببخشیدمعین.دیگه تکرار نمیشه.معین در اغوشش کشید و گفت: بدون اینکه بهم بگی هیچ جا نرو.-:من که بهت گفته بودم.معین بال بخند گفت:عجب گفتنی روی ی کاغذ نوشتی با سپیده اینا میرم شمال.نیکا خندید.معین به صورت معصومانه اش نگاه کرد و لبهایش را بوسید.گوشی اش زنگ خورد-الووو-سلام نیکا خانومم.نگاهی به معین انداخت.هواسش نبود.-سلام چطوری؟-خوبمشما چطور؟-هی بدک نیستیم.چه خبرا؟-نیکا یه کار خیلی ضروری دارممیتونی بیای کافی شاپ ستاره؟-کافی شاپ ستاره؟؟ اممم باشهمعین با کنجکاوی نگاهی به او انداخت و اشاره کرد کیه؟نیکا آرام گفت:-سپیییده!-خب سپیده جانحتما میام.تا نیم ساعت بعد اونجام باشه؟شاهین خنده ای کرد و گفت-اوووه منو با سپیده اشتباه گرفتی؟؟ باشه بابااا تا نیم ساعت بعدخداحافظ-عزت زیاد!معین خمیازه ای کشید و گفت-اوه سرظهری توهم حوصله داری ها!-خب دارماممم من میرم باشه.آخه.میدونی سپیده گفت کار ضروری داره.معین مشکوک نگاهش کرد و گفت-باشه برو******کمی از قهوه ای نوشید و گفت-خب چیکار داشتی؟شاهین به چشم هایش خیره شد و گفت-میدونی تازگیاچه جوری بگم.احساس میکنم خیلی فرق کردم!نیکا با تعجب به چهره اش نگاهی انداخت و گفت-نه بابا.قیافت که تغییر نکردهشاهین خنده ای کرد و گفت-نه بااباااا منظورم احساساتمه!!-خب که چی؟اومدی پیش من مشاوره؟شاهین لبخندی زد و گفت-هی یه همچین چیزایی-خب بگو .سراپا گوشم.-منعاشق یکی شدم که .دوستم نداره.میدونی.شاید از ظاهرم هیچی نفهمی ولی توباطنم داغونم.-ا؟؟ دختره چرا دوستت نداره؟-آخه میدونیخودمم نمیدونم.اون دختر با بقیه متفاوتهخندون شاد سرحال.حتی منو شپِ-چی؟؟؟تورو چی؟؟؟-امم.هیچی.بگذریمخلاصه نمیدونم چیکار کنم-خب شاید یکی دیگه رو دوست داره.تو از کجا میدونی؟؟-فکر نکنمیعنی نمیدونم!-خب امتحانش-سلاااام نیکا با وحشت آب دهانش را قورت داد و به سمت معین برگشت.معین صندلی بغل نیکا را کشید و نشست-ا شمایین؟؟معین لبخندی خشک زد و گفت-اره مشکلیه؟-نه اصلا.راستش داشتم از نیکا سوال میپرسیدم-درمورد چی؟؟؟شاهین با خود فکر کرد بهترین موقع برای خراب کردن رابطه شان-راستش درمورد عشقش.داشتم میپرسیدم عشقی تو زندگیش هست یانهنیکا چشم هایش را گرد کرد و گفت-وااا!! چرا دروغ میگی؟؟ تو داشتی درمورد شخص ایکس صحبت میکردی.معین خنده ای عصبی کرد و گفت-نیکا جانمامان شوهرت ناهار دعوتمون کردهبریم؟؟نیکا لبخندی زد و گفت-بریم.شاهین به نیکا خیره شد و گفت-راستی شمال خیلی خوش گذشتمخصوصا موقعی که آب بازی کردیم.داشتم از خنده میترکیدممیگم یه روز دیگه ام بریمآخه گفتی عاشق دریایی!نیکا لبش را گزیدبا خود فکر کرد:نمیتونی یه لحظه جلوی اون صاب مردتو بگیری؟معین از جایش برخواست و گفت-نیکا برو تو ماشین الان میام.نیکا به سمت ماشین رفت و روی صندلی جلو جا گرفتپس از دقایقی معین آمد و ماشین به حرکت درآمد-خب خوبه دیگه.روز تولدتو با با عشقت گذروندی.منو باش نگران کی بودم!!-معین خواهش میکنممن اون موقع فکر میکردم.-فکر میکردی چی؟-فکر میکردم اون دختر عمه ات زنته!معین عصبی فریاد زد-تو غلط کردی تا هرچی درمورد من فکر میکنی میری با یکی دیگه خوش میگذرونی.تو میفهمی چیکار کردی؟؟؟نیکا در صندلی فرو رفت و چیزی نگفتحوصله دعوا و جروبحث را نداشت-ببین نیکا به قرآن مجید یه بار دیگه بی اجازه پاتو از خونه من بزاری بیرون من میفهمم و تو!! فهمیدی؟نیکا پوزخندی زد و چیزی نگفتشاهین زهرش را ریخت**********نیکا به حوصله با غذایش بازی میکرد-بخور مادر جان چرا نمیخوری؟لبخندی بی حوصله زد و گفت-مرسی مهدیه خانوم.سیرمهمین الان از کافی شاپ اومدیم-الهی قربونت برم.اشکال نداره شامم که اینجا هستین.-نه راستش من کلی درس دارم.در همین حین معین از جایش برخواست و گفت -مرسی مامان من سیر شدم وبه سمت هال رفت-باز چی شده؟؟ دعوااتون شد؟؟نیکا دهنش را کج کرد و ادای معین را درآورد-تو زنمی حق نداری پاتو از خونه من بیرون بزاری.و.مهدیه خانوم خنده ای کرد و گفت-عزیزم دعوا نمک زندگیه 

رمان عاشقانه _رمان حادثه عشق قسمت 2

_" خوب بخوابی ولی این دور از ادبه که جواب sms آدمو ندی. من با اینکه خواب بودم جوابتو دادم.اصلاً دیگه مهم نیست شب خوش. مهران:"شرمنده شارژ گوشیم تموم شده بود الان گذاشتم شارژ شه تو هم خوب بخوابی ولی من تا یک بیدارم خوابم نمی گیره. _" از اون همهsms فقط آخری رو دیدی؟ خب بگو دوست ندارم جواب بدم. این که راحت تر از طفره رفتنه. ولی دیگه مهم نیست. خوشم نمیاد نادیده گرفته بشم." ناراحت شده بودم. می خواستم اونم بفهمه که ناراحتم.همیشه از بی توجهی بدم میومد. آخه خودم به همه توجه می کنم. واسه همین دوست ندارم کسی بهم بی توجه باشه. مهران:" به خدا نمی دونم چرا همه پاک شده بود. گوشیمو روشن کردم فقط یکی اومده بود که جواب دادم حالا بپرس جواب میدم." _" نمی خواد برو به کارت برس مزاحمت نمی شم." مهران:" یعنی برم گمشم دیگه. باشه فقط درک می کردی خوب بود." یعنی چی این پسره چرا این طوری بود. داشتم ناز می کردم فکرکرده دارم فحش می دم. اصلاً چش بود من که همچین چیزی نگفته بودم از خودش در میاورد. چقدرIQ بود _" من گفتم برو بخواب چرا حرف تو دهنم میزاری؟ الان sms مو دوباره می فرستم. چهزودرنجی هستی." مهرام:"منتظرم." پیامک رو دوباره فرستادم و منتظر جوابش شد م مهران:" خب جای من که نیستی." _"آره نیستم تو که می تونی م کنی.در ضمن وقت کردی آخرشم بخون آقای مهران." مهران:" چشم حتماً می خونم سؤال کردم نزدیک 700 میلیون ساختش هزینه داره ولی من حسابم 200 بیشتر نیست." _" تو می خوای چی کار کنی؟ به نظر من که می دونم اصلاً برات مهم نیست این کارت اشتباه. از طریق sms نمی تونم بگم چرا. الان می گی به تو چه. پس فضولی بسه." مهران:" آخه چه فضولی اگه دوست نداری خب sms نده." _" وای تو چقدر زود ناراحت میشی. یه sms تا آخر نخوندی بعداً اینو میگی. آخه چند تا sms بفرستم تا منظورمو کامل برسونم؟ من که بی خیال خواب شدم." مهران:" باشه شرمنده که مزاحم خوابت شدم.بهتره بخوابی فردا با هم صحبت می کنیم." _" خواهش می کنم. من دارم درس می خونم تو بخواب که صبح تو راهی. مواضب باش و با دقت رانندگی کن.سفر خوش. موفق باشید." مهران:" من خوابم نمیاد بیدارم. ولی تو درستو بخون." منم دیگه بی خیال sms شدم. مهران باید می خوابید تا فردا خواب نمونه. یکم درس خوندم و بعد گرفتم خوابیدم. فکر کنم ساعتو عوض کرده بودم واسه ساعت 4 صبح.وقتیم زنگ زد تحویلش نگرفتم. خاموش کردمو گرفتم خوابیدم. من چقدر پرو بودم آخه. از رو هم نمی رم که. ساعت 6:24ً صبح دیدم مهران sms داد. مهران:"سالها توی زندگیم گشتم و گشتم دنبال نیمه گم شدم میگشتم و اما قصه ی دلم وقتی شیرین شد، مثل گل شد، اومدی تو سرنوشتم. از همون شب قشنگ آشنایی که گذاشتی دست توی دستم گرفتم، هنوزم اما شب و روز با تو هستم. با تو هستم، گل افشون کن، گل افشون کن. نکنی عشقتو پنهون، شب شادی و شوره برقص و گل برافشون." _" سلام.نرفتی هنوز؟ من هنوز خوابم میاد. دیگه غلط می کنم تو فرجه ها درس نخونم. دفعه ی آخرم بود." مهران:" سلام من تو راهم تا 7 می رسم. خیلی تنبلی خواب آلو." _"وقتی رسیدی به مقصد sms بزن. در حین رانندگی هم نه sms بخون نه sms بزن. خوبه گفتم مراقب باش. عجب بچه ی حرف گوش کنی هستی تو." مهران:" من عادت دارم نگران نباش." کفرم در اومده بود. عادت داشت یعنی همیشه همین کارو می کرد. در تعجب بودم که این پسره چه جوری تا حالا سالم مونده. عجب بچه ی تخسی بود. دیگه این جوریشو ندیده بودم. استثنا بود. پشت رلو sms بازی مثل اینکه بگی در حین رانندگی آشپزی کن. هم تصادف می کنی هم غذات می سوزه. بلند شدم حاضر شدم. صبحانه هم نخوردم. با بابا رفتم دانشگاه. دیروز باز به دوستم گفتم زود بیاد درس بخونیم البته این یکی دیگه از دوستام بود بین ما 4 تا دوست صمیمی فقط 2 نفر این درسو گرفته بودن.درست مثل روز قبل یک ساعت حرف زدیم بعد رفتیم سراغ درس. انصافاً بیشتر از دیروز خوندم اما بازم یکمی از درسم موند. اتفاقاً توی امتحان بیشتر از این قسمت که نخونده بودم سؤال اومد. سر امتحان یه چیزایی نوشتم که فکر می کنم استاد موقع تصحیح ورقه ام کلی خندیده باشه. نصف چیزایی که نوشتم از خودم در آوردم. مثلاً یه سؤال داشت که اصلاٌ نمی دونستم چیه همین جوری از روی اسمش چرت و پرت نوشتم. ساعت 11 تا 12 و 1 هر کار کردم sms هام فرستاده نمی شد. سیستم دوباره مشکل پیدا کرده بود. نمی تونستم به هیچ کس sms بدم. اعصابم خورد شده بود. بعد از امتحان هر چی سعی کردم با sms به مهران خبر امتحانمو بدم نشد. می خواستم با دوستام برم خرید. آخه تولدم بود و بابام گفته بود برو هر چی می خوای بخر. به شهر که رسیدیم قرار بود جزوه ی یکی دیگه از دوستامو بهش بدم. وقتی اومد توی هوای سرد فقط یه مانتو پوشیده بود و زودی اومده بود منم طفلکی رو با همون لباس کم بردمش بیرون. توی راه وقتی دیدم هر کاری میکنم sms هام نمی رسه گفتم بزنگم لااقل بهش بگم که سیستم خرابه. نه که بچه زود رنج بوده گفتم ناراحت میشه تحویلش نگیرفتم. اما هر کاری میکردم یعنی هر چی زنگ می زدم گوشیش جواب نمی داد. یعنی بوق می خورد ولی کسی برنمیداشت. خلاصه یکم بی خیال شدم. رفتم یه هدیه از طرف باباهه و مامانه برای خودم خریدم و از همون ور رفتیم یه عطر فروشی و یکی از دوشتام یه عطر گرفت. دیگه داشتیم برمی گشتیم خونه که مامانم زنگ زد و گفت که از همون طرف برم خونه ی دائیم چون شام اونجا دعوت بودیم، نمی خواستم با ماشین برم چون زود می رسیدم. از طرفی داشت نم نم بارون می یومد منم که عاشق بارون بودم می خواستم زیر بارون قدم بزنم. داشتیم با دوستام بر می گشتیم خونه که دیدم گوشیم داره زنگ می خوره، یه نگاه به گوشیم کردم دیدم مهران. اما تا جواب دادم قطع شد. فکر کردم بازیش گرفته یعنی فکر کرده بود من این همه زنگ زدم Miss Call بوده؟ عجب IQ بود. خلاصه داشتیم می رفتیم و جلوی مغازه هایی که خوشمون میومد وایمیستادیمو نگاه می کردیم. دوباره گوشیم زنگ زد. این دفعه وقتی گوشی رو ورداشتم دیگه قطع نکرد. سلام کرد. جوابشو دادم. گفت: شما سوگند هستید.گفتم آره. بعد گفتم ببخشید که از صبح کلی مزاحمتون شدم. فقط می خواستم بگم که از صبح هر چی sms می زنم هیچ کدومشون فرستاده نمی شه. فکر کنم خطا خرابه. یه وقت فکر نکنید که من نخواستم sms بدم. مهران:آره خطا خرابه آخه منم هر جی می فرستم نمی ره. الان یه sms برای شما دادم که فرستاده نشده.گفتم: نگران شدم اما هر چی زنگ زدم گوشی رو بر نمی داشتید گفتم نکنه اتفاقی افتاده باشه_ مهران: نه آخه سرما خوردم حالم خوب نیست. خوابیده بودم. گوشیم بالا بود. فهمیدم که داره زنگ می خورده اما نای بلند شدن نداشتم. تا اینکه گفتم برم ببینم کیه که اینقدر زنگ زده شاید کار مهمی داشته باشه دیدم شمایید. گفتم: خدا بد نده. کاملاً از صداتون پیداست که سرما خوردید. اونجا هوا سرده؟ اینجا که داره بارون میاد. منم کلی دارم کیف می کنم. من از بارون خیلی خوشم میاد. مهران: زیر بارون راه می رید خوبه که دوست دارید ولی سرما خوردن بعدشم دوست دارید؟ گفتم:بارون بدون سرما خوردن که مزه نداره. همه ی لطفش به سرمائیه که می خورید. تا اینو گفتم شروع کردم به سرفه کردن. خندش گرفت گفت: بفرمائید اینم بازم میگید دوسش دارید. گفتم: آره بازم دوسش دارم. این سرفه هام مال الانم نیست مال پنج ، شش ماه قبله که دو ساعت زیر بارون راه رفتم. از اون موقع بر طرف نشده هنوز گه گاه بهم سر می زنه. نکنه شما هم زیر بارون راه رفتید که این جوری سرما خوردید؟ مهران: نه من زیر بارون راه نرفتم ولی چند شب پیش یه چند ساعتی توی هوای سرد که سوزم داشت ایستاده بودم. منتظرکسی بودم. گفته بود اگه خواستم خودمو بکشم خبرش کنم اونم میاد. اما بعد گفت پشیمون شدم. فهمیده بودم. منظورش به من بود. داشت متلک می گفت. خندم گرفته بود. بهش گفتم: آخه من نه ، شما بگید. من یه دختر ساهعت 9 شب شال و کلاه کنم از جلوی ننه باباهه رد بشم بگم ببخشید شما از جاتون ت نخورید من می خوام برم بیرون با یکی قرار دارم می خوام برم خودمو بکشم. اونوقت به نظر شما اونا می ذاشتن من از در خونه پامو بیرون بزارم. باباهه با کمال لطف و محبت می گفت عزیزم لازم نیست تو این وقت شب بری بیرون اونم با یه پسر غریبه بری خودتو بکشی بیرون نرفته من خودم تو رو میکشم تا زحمتت کمتر بشه. تازه گناهم نمی کنی واسم خودکشی هم روش نیست. این بهتره. آخه من چه جوری میومدم بیرون خودمو بکشم.شما بگید. تازه من از مردن صرفه نظر کردم. کلی کار هست که می خوام انجام بدمشون که اگه بمیرم نمی شه. مهران: کار بسیار خوبی می کنید. منم از مردن پشیمون شدم می خوام برم واسه بچه های یتیم یه کاری بکنم. گفتم: خوبه. واقعاً خوشحال شدم. ولی اگه قراره همه چیز تونو بدید به اونا خودتون چی کار می کنید؟ خودتون کجا زندگی می کنید؟ مهران: خوب منم پیش اونا. دولت یه اتاق بهم میده منم با اونا زندگی می کنم. داشت می خندید. منم خندم گرفته بود. گفتم: یعنی شما می شید سرایدار اونا. خوبه این همه درس خوندید بشید سرایدار. واقعاً عالیه. یکی از دوستام داشت خداحافظی می کرد دیگه از ما جدا می شد. باید ماشین می کرفت. گفتم چند لحظه گوشی. خداحافظی کردمو دوباره گوشی رو ورداشتم گفتم: ببخشید دوستم داشت خداحافظی می کرد ببخشید معطل شدید. مهران: خواهش می کنم. الان شما تنهائید؟ دارید میرید خونه؟ گفتم: نه تنها نیستم یکی از دوستام همراهمه. خونه هم نمی رم دارم میرم خونه ی دائیم. اخه شام دعوتیم. منم از فرصت استفاده کردمو دارم راهمو دور می کنم تا بیشتر زیر بارون باشم. دوستم همش جیغ میکشه میگه سوگند لااقل از گوشه رد شو که بارون کمتر بهت بخوره. مثل دیونه ها از وسط پیاده رو رد میشی مردم فکر می کنن خلی. سر تا پات خیس شده. ولی کی به حرفش اهمیت میده. بارونو عشقه. خندش گرفته بود. دیگه رسیده بودیم به یه جایی که قول خودم چون می خواستم میون بر بزنم باید از توی این کوچه رد می شدم. از دوستام خداحافظی کردم. دیگه تنها شده بودم. همون جور که با تلفن حرف می زدم راهم می رفتم. به خیال خودم راه رو بلد بودم اما نمی دونم چرا یه جا که باید مستقیم میرفتم جلوی را هم یه ساختمون بود. منم گفتم یه کم به راست بعد مستقیم میرم اما یکم راست رفتنم خیلی طول کشید هیچ کوچه ای نبود که من بپیچم و راه اصلیمو برم. یه دفعه گفتم: وای گم شدم. مهران: چی؟ اتفاقی افتاده؟ گفتید گم شدم؟ خجالت کشیدم.آخه آدم توی شهر خودش گم میشه.روم نمی شد بگم آره. اما چی کار می کردم.ضایع بود. حرفمو شنیده بود. از طرفی شاید می دونست که من الان کجام. اگرم نمی گفتم وقتی که از کسی آدرس می پرسیدم می فهمید. گفتم: آره، مثل اینکه گم شدم.نمی دونم کجام یا کجا دارم میرم. نمی دونم چی شد. داشتم درست می رفتم اما یه هو از اینجا سر در آوردم. گفت: از کجا آمدید و کجا می خواید برید؟ گفتم: از کوچه ی روبروی خیابون.اومدم تو.باید مستقیم می رفتم اما راه نداشت منم اومدم راست که بعد بپیچم اما نمی دونم این راسته چرا تموم نمی شه. مهران:نباید می یومدید راست. باید می رفتید چپ.حالا اشکال نداره.همین راهو اونقدر برید تا برسید به آخرش. من بهتون میگم کجا برید. منم همون کارو کردم. رفتم تا رسیدم به اخرش یه دوراهی بود یکی راست و یکی چپ. گفتم: حالا چی؟ من اصلاً اینجاها رو نمی شناسم.اصلاً کجا هستم. مهران: رسیدید به دو راهی؟ گفتم: آره مهران: خوب سمت چپتون یه پتوفروشی داره.سمت راستتون یه سوپر مواد غذایی. یه نگاه به سمت چپ و راستم کردم دیدم آره واقعاً همین مغازه ها هستن اونجا. با دهنی که از تعجب یه متر باز مونده بود.گفتم: آره می بینمشون. گفت:خوب از سمت چپ برید می رسید به یه دوراهی که باید از سمت راست برید. سر دوراهی دو تا مغازه بقالی داره. این راهو مستقیم برید. می رسید به یه جایی که یه تاکسی تلفنی داره از اون رد می شید. می رسید به یه دو راهی. سمت راست می خوره به.سمت چپ می خوره به همون خیابونی که شما می خواید. من که اصلاً نمی تونستم جلوی تعجبمو بگیرم. حتی نمی تونستم دهنمو ببندم که هنوز بازمونده بود.همچین صحبت می کرد که آدم شک می کرد. انگار کنارم داشت راه می رفت. انگار نه انگار که الان توی یه شهر دیگه بود. شهری که یه 5،6 ساعتی با اونجایی که من بودم فاصله داشت. گفتم: همچین حرف می زنید و خوب آدرس کوچه ها و مغازه ها رو می دید که انگار همین جایید. همران:آره.من پشت سرتم. همچین ترسیدم که ناخودآگاه برگشتم پشتمو نگاه کردم. کوچه تاریک تاریک بود. هیچ کسیم جز من توش نبود. ترس برم داشت. گفتم: نگید این جوری می ترسم. مهران: حقم دارید.این جایی که شما هستید خیلی خطرناکه من موندم چرا تا حالا کسی بهتون گیر نداده. داشت تو دلمو خالی می کرد. از ترس دیگه داشتم می دوییدم. وقتی به دو راهی آخر رسیدم از اونجا به بعدش برام آشنا بود. همچین ذوقی کرده بودم که نگو. گفتم:آخ جون پیداش کردم. دیگه اینجاها رو بلدم. مهران: خسته نباشید.رسوندمت به خیابون اصلی تازه می گی اینجاها رو بلدم.آفرین بر شما. شما در این مسابقه نفر اول شدید. خندم گرفته بود و داشتم بلند بلند می خندیدم.از طرفی موش آب کشیده شدم. گفتم: فکر نمی کنم زن داییم توی خونه راهم بده. از سر و روم آب می چکه. میگه اگه بیای توی خونه همه جارو خیس می کنی.خیسی به پوست تنم هم رسیده. دارم یخ می کنم. راستی تو چه جوری اینجاها رو اینقدر خوب بلدی.مگه خونتون کجاست؟ مهران: من کل شهر رو خوب بلدم. از این خیابون اگه بپیچید سمت راست و مستقیم برید. خلاصه قشنگ منو رسوند تا توی کوچشون و اسم کوچشونم گفت. گفتم: خوب اگه اسم آپارتمان و طبقتون رو بگید من زنگ خونتونم می زنم. می تونی در رو واکنی. مهران: بیای توی کوچه از هر کسی که بپرسی اسم منو می دونه وآدرس خونم بهت میده. تو هموز خونه ی داییت اینا نرسیدی؟ _:نه هنوز نرسیدم. ببخشید حسابی انداختمتون تو زحمت. کلی هم خرج تلفن رو دستتون مونده.شرمندم. مهران: نه بابا اگه الان می خواستید برگردید خونه من باهاتون حرف می زدم تا دم خونه برسید. اصلاً مسئله ای نیست من خیلی خوشحال شدم باهاتون حرف زدم. الانم تا دم خونه ی داییتون همراهیتون می کنم. _:"منم همینطور.مرسی." خلاصه نا دم خونه دائیم باهام حرف زد و منو کلی شرمنده کرد. یه چیزاییم در مورد خودش گفت. مثلاً فهمیدم.مدیریت خونده و یه شرکت پخش دارو داره که مرکزش تهرانه اما اینجا هم یه شعبه داره و خودش مدیر اونجاست. البته نه کاملاً آخه همش توی خونه چپیده. مامان و بابا و یه خواهر و برادرش توی تصادفی که توی جاده ی تهران بوده فوت می کنن. اون چون همراهشون نبود زنده می مونه. یه بارم موقع شنا توی دریا غرق شده که بعد از 24 ساعت نیمه جون میاد به ساحل و زنده می مونه و خیلی چیزهای دیگه. دم خونه دائیم اینا ازش تشکر و عذر خواهی کردم و گفتم امید وارم شب بهتون خوش بگذره.آخه قرار بود با یکی از دوستاش شام برن فرح زاد. اونم تشکر کرد و گفت مرسی ولی فکر نکنم خوش بگذره آخه اصلاً حوصله ندارم و رفتنم زوریه. خداحافظی کردمو رفتم خونه ی دائیم. اونقدر خیس شده بودم که تا رسیدم اونجا یه ست لباس گرفتمو لباسامو عوض کردم.من که اصلاً سرمایی نبودم خودمو چسبوندم به بخاری و خوابیدم. موقع شام بیدارم کردن اونقدر خسته بودم و سردم بود که نای غذا خوردنم نداشتم. فقط زودی غذا خوردم و یه کمک کردم تا زود تر بریم خونه. کلی بی خوابی داشتم که می خواستم جبران کنم. فردا صبح برای مهران یه sms تشکر می زدم تا دوباره ازش تشکر کنم. صبح ساعت 9:40ً براش sms زدم و گفتم:سلام. خوبی؟ می خواستم دوباره تشکر کنم واقعاً زحمت دادم. نمی دونم چه طوری جبران کنم. به موقع رسیدم یکم دیگه تو این کوچه ها میموندم مقتول می شدم. هرچی صبر کردم دیدم جواب نداد. زنگیدم دیدم گوشیش خاموشه. گفتم این همیشه روزا خوابه شبا بیداره پس چه جوری میره سرکار. ولش کردم و رفتم سر درسم.یکم درس خوندم و ناهار خوردم. ساعت 4 براش sms زدم و گفتم: سلام خوبید؟ مثل اینکه دیشب خیلی خوش گذشته بهت. خوشحالم که دوستایی داری که با اونا خوشحال میشی. دیدی زندگی زیادم بد نیست. خوش بگذره. عجیب بود بازم جواب sms منو نداد. نگران شدم. از طرفی گفتم شاید خیلی خوشه که نمی تونه جواب منو بده. یه کم صبر کردم. اما نزدیک ساعت 7 دیگه منفجر شدم. دوباره sms دادم. گفتم: یعنی سرتون اینقدر شلوغ که sms کوتاه هم نمی تونید بدید؟؟؟ من دیگه مزاحمتون نمی شدم. ببخشید بای. گوشیمو گذاشتم پائین و رفتم سر درسم. یه ده، دوازده دقیقه بعد برامsms اومد مهران بود. مهران: سلام عزیزم. عیدت مبارک.مثل اینکه من باید شاکی باشم نه تو؟ دیشب حالم خیلی بد بود. نتونستم از خونه بیرون برم تا صبح پرستار مراقبم بود. دیشب خیلی منتظر موندم ولی مثل اینکه شما سرتون شلوغ بود. گفتم حتماً پیش خونواده هستید که نمی تونید sms بدید حتی کوتاه. من جرأت نمی کردم sms بدم. خیلی خجالت کشیدم. ناراحتم شدم. اصلاً یادم رفته بود که روز عیده. حتی بهش تبریک هم نگفتم.نگران هم شده بودم. می خواستم با sms حالشو بپرسم اما گفتم بهتره زنگ بزنم ببینم الان چه طوره. زنگ زدم. بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت. گفتم: سلام. مهران: سلام خوبید؟ _" مرسی من خوبم شما خوبید؟ دیشب حالتون بد شد؟من نمی دونستم. چرا جرأت نکردی sms بدی من گفتم با دوستت بیرونی خوب نیست sms بدم مزاحمتون بشم. مهران:آره بابا حالم بد شد. تا صبح تو رختخواب بودم. اینقدر گفتی خوش بگذره، خوش بگذره که مریض شدم افتادم توی خونه. _" به خدا چشمم شور نیست. اصلاً هم منظوری نداشتم. گفتم خوش بگذره یعنی برید روحیتون باز بشه نه این که حالتون بدتر بشه." مهران:شوخی کردم. من که نگفتم چشمت شوره. منم تا صبح حالم خوب شد.منم راه افتادم بیام خونه یعنی بیام اونجا. دیگه حوصله ی تهرانو نداشتم. _"جدی الان بهترید؟ راه افتادید؟ من گفتم چند روز اونجا می مونید. الان کجائید که اینقدر شلوغه؟" مهران: یه جایی وایسادم شام بخورم. از گشنگی دارم میمیرم. دیروز تا حالا چیزی نخوردم. راستی تو زنگ زدی آره؟ تعجب کردم یعنی چی تو زنگ زدی.پس مامانم زنگ زد؟ _"آره من زنگ زدم چه طور مگه؟" مهران: هیچی قطع کن من زنگ می زنم.پول موبایلت زیاد میشه." _" نه یعنی چی.اشکال نداره. این جوری زشته. من زنگ زدم حالتو بپرسم. بعد قطع کنم تو زنگ بزنی؟" مهران:" چیش زشته. تو یه دختر دانشجو با کلی خرج باباهه پول از کجا بیاره این همه. تازه پول موبایلم بده. قطع کن من یه چیزی می خورم برات زنگ می زنم. باشه؟" _"باشه.منم باید غذا درست کنم.پس غذا تو خوردی بزنگ باشه؟" مهران: باشه پس فعلاً. خداحافظ." _" خداحافظ." داشتم غذا درست می کردم که sms داد. مهران:" نسوزی. مواظب باش آخه آشپزی کار هر کسی نیست." _" نه یکم بلدم. می تونم یه غذای سوخته درست کنم. قابل خوردنه. موقع غذا حرف نزن میپره تو گلوت." مهران:داری چی درست می کنی؟ من که غذا هه رو از اینجا می بینم حسودیم میشه آخه دارم تخم مرغ آبپز می خورم" _" دارم مرغ درست می کنم. با گوجه و سیب زمینی سرخ کرده و سالاد و مخلفات. الهی، دلم سوخت برات اما باعث می شه زود خوب بشی. بخورش شاکی هم نباش." غذامو درست کرده بودم. البته تقریباً. که اون زنگ زد. درست یادم نیست که در مورد چی حرف زدیم. اما کلی حرف بود. حدود یکی دو ساعت حرف. از هر دری حرف زدیم. از خونوادش از. از شرکتش. از کارش. از دوستاش. من از خودم گفتم. این که دنیا به آخر نرسیده. تو باید جای خونوادتم زندگی کنی. اونا همه ی امیدشون به توئه. همچنین فهمیدم بچه ی فراموش کاریه.آخه وسط حرفا گفت یه جوک بگم. گفتم بگو. گفت یادم رفته.خندم گرفت یه ثانیه هم تو ذهنش نبود. گفتم چه زود یادت رفت. گفت من ین جوریم به بچه ها که میگم یه جوک بگو سریع میگی بگو اما می دونی که من یادم نیست. خلاصه بعد از کلی حرف زدن خداحافظی کردیم آخه دیگه مامانم اینا پیداشون می شد و باید شام می خوردیم. گوشیم روی سکوت بود.منم رفتم از اتاق بیرون. بعد از شام که اومدم توی اتاقم دیدم سه تا sms برام اومده که همشون مهران بودن. مهران:" یه جوک بگم؟" مهران:" جواب ندادی یادم رفت." مهران:" جواب نده اشکالی نداره. حتماً سرت شلوغه خوش باشی." _" تلافی می کنی؟ ببخشید تو اتاق نبودم. مامانم اینا اومده بودن و داشتن به خواهرم زنگ می زدن. اگه جوکت یادت نرفته بگو. زودتر تا فراموش نکردی باز." دیدم جواب نمیده گفتم حتماً ناراحت شده. یهsms متنی براش فرستادم تا مثلاً از دلش در بیارم اما تحویل نگرفت. گفتم خوب هر وقت بخواد خودش sms میده. حسابی تو فکر بودم. اصلاً از ذهنم خارج نمی شد. همش بهش فکر می کردم. شب وقتی می خواستم بخوابم براش یه sms دادم. _" می دونم خونوادتو خیلی دوست داشتی. من نمی تونم کاری بکنم. محبت اونا چیز دیگه ایه. ولی خوشحال میشم منو به خواهری بقبولی تا کمکت کنم. گرفتم خوابیدم. فکر نمی کردم جوابمو بده. از این sms منظوری نداشتم. فقط فکر کردم اگه جای خواهرش باشم می تونه باهام راحت تر باشه و من بیشتر می تونم بهش کمک کنم. یه ساعت بعد جوابمو داد. خیلی ناراحت و عصبانی بود جا خوردم. مهران:" من از تو خواستم که خواهرم باشی؟ ولی اینو بدون من نه پدر می خوام، نه مادر، نه برادر و نه حتی خواهر. من فقط کسی رو می خواستم که منو فقط به خاطر خودم بخواد منو درک کنه دوستی می خواستم که اگر روزی به صفر رسیدم منو تنها نذاره تو زمانی که خوشم باهام خوش باشه وقتی به مشکلی می خورم نگه برو بمیر من تو زندگیم فقط با کسانی برخورد دارم که راضی به مرگم هستن تاولی محتاج دوستم. دوستی که قدر این دوستی رو بدونه و واسش ارزش قائل بشه. نه کس دیگه." _" اگه منو قبول داشته باشی من هستم. نمی دونم می تونم کمکت کنم یا نه اما قول میدم تو شادیات شاد و تو غمات باهات گریه کنم." مهران:" تو فقط تو شادیام شادباش منم سعی می کنم که غما مو بروز ندم تا تو همیشه بخندی نه اینکه گریه کنی." _" اگه قراره فقط شاد باشم که هستن خیلی ها که تو شادیات باهاتن من میخوام تو غماتم باشم سعی میکنم کاری نکنم که اشکت درآد فقط بخند." مهران:" مطمئن باش تا الان نذاشتم کسی اشکمو ببینه و دوست ندارم که تو هم ناراحت بشی می خوام همیشه خوشحال باشی." _" می خوام سنگ صبورت باشم تا هر چی تو دلت هست بگی قول می دم فقط گوش بدم تا سبک بشی من می دونم چه جوری غصه ها مو فراموش کنم.بی خیال من." جواب دادنش یک ساعت طول کشید. اما وقتی جواب داد خیلی عجیب بود. مهران:"چی شده از داداشی ناراحتی که جواب نمی دی گفتم به خاطرت خودت بهتره. اگه تو دلت جای دیگس و بهم نگفتی تا بتونم در حقت برادری کنم. نمی خواستم ناراحتت کنم چون خواسته ی خودت بود که خواهرم باشی. باید اول بهم می گفتی تا اینکه خودم منظورتو بفهمم. می خوام مژگان صدات کنم.اسم خواهرمه که انگار دوباره زنده شده. خوشحالم که منو تنها نمی زاری و منو از اشتباهم آگاه کردی مرسی مژگان." _" من ناراحت نشدم فقط فکر کردم که تو کلی دوست داری که بهت کمک کنن شاید اگر خواهرت باشم باهام راحت تر باشی نه چیز دیگه. اگه فکر میکنی که به عنوان یه دوست می تونم کمکت کنم من حرفی ندارم. می خوام تو راحت باشی. می فهمی منظورمو. تو اسم واقعیمو یادت هست؟" مهران:" نه آخه اسمای زیادی گفتی. سپند،هستی، سوگند، کدومشون؟" _" تو فکر میکنی کدومشون باشه؟ می خوام حدس بزنی تا هوشتو بسنجم.آفرین پسر خوب جواب درست جایزه داره." مهران:" این سؤال کردن یعنی گزینه چهارم هم داره؟ یعنی هیچکدام؟" _" نه بابا.اصلاً حدس زنه خوبی نیستی خودم میگم. سوگند بود. ولی تو هر چی دوست داری می تونی صدام کنی. دوست داری مژگان باشم؟" مهران:" نمی دونم ولی یه حسی بهم میگه حدسم درست بود. گیج شدم اصلاً من همون شما صدات می کنم. راستی رسیدم به شهر." _" رسیدن بخیر. دوش بگیر بعد راحت بخواب. فقط میشه منو به اسم صدا کنی؟ من به عمرم اینقدر رسمی حرف نزدم. لطفاً شما صدام نکن." نمیدونم sms من نمی رسید بهش یا اونقدر خسته بود که تا رسید خونه خوابش برد چون دیگه جوابمو نداد. منم گرفتم خوابیدم. فردا صبح ساعت 10:20ً براش sms زدم و گفتم: _"آقای مهران حالتون خوبه؟ نمی دونم sms هام نمی رسه یا شما وقت ندارید یا خوابیدید یا مریضید. از دیشب 10 تا sms زدم اما جواب ندادید نگران شدم. منتظر بودم جوابمو بده اما جوابی که برام رسید مثل برق گرفتتم. ت. جام خشک شدم. _" سلام. این خط واگذار شدهاز تعجب دهنم شده بود یک متر یعنی چی چه جوری. من دیشب با مهران حرف زدم. باورم نمی شد.یعنی بی خبر و یه دفعه. مگه میشه. _" ببخشید میشه بپرسم از کی؟ تا دیشب که واگذار نشده بود."_" ساعت 9:30ً."خیلی یه دفعه و ناگهانی بود. نمی فهمیدم چی شده ولی یه فکر اومد تو ذهنم یعنی همش بازی بود؟ اگر بازی نبود میتونست بهم خبربده.چندان براش مشکل نبود. اون کی بیدار شده بود خطشم فروخته بود. یه دفعه کجا رفت. اصلاً سر در نمی آوردم. یعنی اومده بود که فقط اذیت کنه و بره. اعصابم خورد شده بود. کلی فکر عجیب و غریب تو ذهنم بود. اینقدر فکر بود که نمی خواستم به هیچ کدومشون حتی نگاهی بکنم هر کدوم به تنهایی باعث سر دردم میشد. گوشیمو گذاشتم روی سکوت و گذاشتمش توی اتاقم. در اتاقمو بستم و از اتاق اومدم بیرون و شروع کردم به درس خوندن. سعی می کردم که اصلاً سمت اتاقم نرم تا به گوشیم نگاه نکنم. باورم نمی شد که مهران بی خبر رفته باشه. اما یه جورایی با خودم تکرار می کردم که این یه بازی مسخره بود. خودمو مشغول کردم. تا اینکه بابام اینا اومدن و ناهار خوردیم. بعد ناهار همه می خواستن بخوابن منم رفتم تو اتاقم. روی تخت دراز کشیدم و مشغول درس خوندم شدم. وسط درسم از اتاق بیرون که آب بخورم و بیام یکم طول کشید وقت برگشتنم دیدم 2 تا مسیج دارم. نگاه کردم یه شماره مال خط تهران به نظر خیلی آشنا بود یکم فکر کردم دیدم بله خودشو مهران بود. یادم اومد یه باربا همین خط بهم زنگ زده بود البته تا گفتم بفرمائید قطع کرد فقط می خواست مطمئن بشه که من دخترم. مهران: چی شده خیلی وقتت پره که نمی تونی جواب بدی؟ مرسی. جواب دادم البته با شک هم فکر می کردم خودشه هم شک داشتم واسه همین گفتم: _" سلام داشتم درس می خوندم. ببخشید شما؟" اما جواب نداد.یکم صبر کردم.باشک گفتم:"آقای مهران شمائید؟ از دستتون شاکی بودم. باید به من می گفتید که می خواید خط تونو واگذار کنید. کلی نگرانتون شدم." مهران:" یعنی جواب هر sms رو می دید و غذرخواهی می کنی حتی اگه نشناسی من که خوشم نمی یاد این طوری باشی. اول می پرسن شما؟ بعد اگه اشنا بود جواب میدن و عذر خواهی می کنن خانم محترم." _" ببینم مگه sms اولم نرسید که گفتم شما؟ اصلاً من نمی فهمم یعنی چی؟ دارید اذیت می کنید؟ok. من جوابتونو نمی دم دیگه." مهران:" اول عذر خواهی کردی بعد گفتی شما.این جوری می خواستی تو غم ها و خوشی ها باهام شریک شید. خوب هر جور راحتید دیگهsms نمی دم که نتونی جواب بدی. معذرت میخوام که تا الان مزاحمت بودم. امیدوارم به هرچی می خواهی برسی." _" چرا اذیت میکنید. می دونید چقدر نگرانتون شدم. از sms دومتون فهمیدم که شمائید. در ضمن یک بار با این شماره زنگ زده بودید." _" اگه دیگه نمی خواید sms بدید بگید این که دیگه بهانه اوردن نداره. گفتید غم ها تونو بهم نمی گید تا ناراحت نشم اما حالا به خاطر نگرانیم دارید سرزنشم میکنید. فکرمی کردم منو به عنوان خواهرتون یا یه دوست یا هر چی دیگه قبول دارید اما. کاش می تونستید درک کنید. متأسفم." _" واقعاً که می تونستی جواب بدی کار سختی نبود.برای خودم متأسف شدم. فکر نمی کردم این جوری باشی اینقدر سنگدل. دیگه مزاحمت نمی شم. راحت باش." خیلی بهم بر خورده بود. سه تاsms داده بودم اما جوابمو نداد حتی یه خداحافظی هم نکرد منو نادیده گرفته بود. خیلی ناراحت شدم. گفتم دیگه بهش sms نمی دم. اما خودش sms داد. مهران:" خیلی بی معرفتی که این حرفو می زنی.مگه من غیر تو کسی رو دارم که بخوام براش ناز کنم یا اینکه نخوام باهاش حرف بزنم. ولی من این طور دوست ندارم که بخوای به خاطر من نگران بشی یا ناراحتت کنم اگه می بینی تا الان ناراحتت کردم منو ببخش.مگه تو چه گناهی کردی که بخوای به خاطرم نگران بشی نمی خوام به مشکلاتت اضافه کنم سعی میکنم خودم حل کنم.آخه تو درس داری پس منتظر می مونم تا امتحانات تموم بشه. این طوری به درستم لطمه میزنه. ممنونم که به فکرم بودی پش تا بعد امتحانا بای. قول بده درساتو خوب بخونی." _"یعنی چی تا بعد امتحانا بای. من درسمو میخونم نگران من نباش.ازت بی خبر باشم بدتره نمی تونم حواسمو جم درس کنم. می فهمی؟" مهران:"آخه همیشه نگران میشی من تحمل ندارم." _" مهم نیست من این جوری راحت ترم. واسه نگرانیم راه هست میتونی منو بی خبر نزاری. هر وقت بهم احتیاج داشتی پیشت باشم." مهران:" می خوام ببینم تا چهره ای که تجسم می کنم از نزدیک ببینم." _"صدای من با قیافم خیلی فرق میکنه.ترجیح میدم یه صدا بمونم چون تأثیرش بیشتره. ولی هر جور دوست داری. من حرفی ندارم." مهران:" چیه مگه خیلی خوشگلی که از قیافت تعریف میکنی؟" _" اتفاقاً قیافم معمولیه. قیافه خیلی برات مهمه؟" مهران:" خوبه قیافت معمولیه. من که قیافم مسخرست. اگه ببینی فکر کنم سکته کنی می خوای واست تجسم کنم؟ کپل،کچل، بیریخت.لنگو یه چشمم جاش خالیه دماغ دراز لب افتاده و باد کرده یه پا دراز یه پا کوتاه یه دست کج تازه یه شصتم ندارم. بسه یا بازم بگم فکر می کنم تا الان سکته کرده باشی دیگه نیازی به دیدن نیست درسته؟" خیلی برام جالب بود. کنجکاوی داشت خفم می کرد. نمی دونستم چه شکلیه اما فکر می کردم داره چاخان میکنه یعنی تابلو بود. داشتم از خنده میمردم. _" نه تازه جالب شده باید خیلی باحال باشی خوشم اومد. در ضمن قیافه اصلاً مهم نیست آدم با قیافش که زندگی نمی کنه. اخلاق و اعتماد مهمه." مهران:" درسته الان این حرفو می زنی بعد نظرت عوض میشه اگه یکی بیاد خواستگاریت اول به قیافش نگاه میکنی اونجاست که معرفت و صادق بودن معنی نداره می فهمی اینا همش حرفه." _" مرد نباید خوشکل باشه که. باید خوش تیپ، شیطون و شر باشه. ما یه استاد داریم اما اینقدر شیطون و بامزست. تازه مگه تو با کامیون تصادف کردی؟" مهران:" نه افتادم تو جوب." _" در ضمن آدم قیافرو میتونه درست کنه اما لهجه و غذا خوردن و ادب و نمی شه کاریش کرد. منم تجربه ی تو جوب افتادن رو دارم اونم زیاد." مهران:" پس مثل اینکه بدتر از منی اخه یه بار افتادم تو جوب." مهران:" در ضمن مرد میتونه قیافرو درست کنه یعنی مثل دخترا بماله؟" _" ول کن بابا من که گفتم قیافه مهم نیست. باید بگم من ادم فضولیم واسه اینم که شده حتماً میام تا ببینمت.البته ببخشید." مهران:" بشین درستو بخون مگه امتحان نداری. اینقدر دنبال قیافه نباش. قیافه هر شخصی واسه خودش ارزش داره همین که زندس بهترین نعمته حالا هر شکلی می خواد باشه." _" ok.موافقم. حرفت کاملاًمتینه منم که همین رو گفتم . مزاحمت نمیشم. برو به کارت برس مرسی. فعلاً." این sms دادن ها تا حدود سه طول کشید. بعد رفتم سر درسم. یه دو ساعت و نیم که درس خوندم واسه استراحترفتم چایی بخورم و یکم با مامانم حرف بزنم. بعدش دوباره اومدم روی درسام. یه دفعه دیدم که مهران sms داد. مهران:"ماشالله چه تلاشی! مگه نگفتم درس بخون گرفتی خوابیدی.آخرین حتماًموفق میشی." تعجب کردم. یعنی چی خوابیده، من که بیدارم اصلاً اون از کجا فهمیده که من خوابم؟ _" کی گفته که من خوابم رفتم چایی بخورم. یکم پیش مامانم نشستم تنها بود. استراحت کردم.حالا اومدم دوباره شروع کنم. یعنی استراحتم نکنم؟؟؟" مهران:" ببخشید چرا میزنی. خواب بودم، خواب دیدم که تو خوابیدی درس نمی خونی یهو از خواب پریدم تا از خواب ناز بیدارت کنم." _" وای ببخشید که حتی نمی زارم بخوابی شرمنده. حالا از دستم خواب راحتم نداری. خیلی معذرت می خوام. متأسفم.منو میبخشی؟" مهران:"کاری نکردی. من باید از تو تشکر کنم که بیدارم کردی چون باید برم بیرون نزدیک بودخواب بمونم. شرمندم که نمی زارم راحت باشی." _" خواهش می کنم. من این جوری راحتم. مشکلی ندارم. خوش بگذره بهت مرسی که یادم بودی." نشستم درسمو خوندم تا ساعت 11 بعد گفتم بخوابم فردا برم دانشگاه بقیشو بخونم. گفتم قبل از خواب یکم شیطنت کنم بد نیست، واسه همین یه sms به مهران دادم تا بهش شب بخیر بگم. _" سلام داداشی خوبی؟ من مثل یه دختر خوب درسمو خوندم و تقریباً تموم کردم می خواستم بخوابم گفتم به داداشم شب بخیر بگم." گرفتم خوابیدم اما یه نیم ساعت بعد مهران sms زد. مهران:"گفتم مثل 2 دوست خوب همدیگرو درک کنیم. بازم که گفتی داداش؟ ببین قبل از اینکه بخوایم به دوستیمون ادامه بدیم باید یه چیزو بدونم.یعنی تا الان با هیچ پسری نبودی؟ و الان چه طور؟ آخه به این نتیجه رسیدم که با گفتن داداش احساس میکنم می خوای چیزی بهم بگی البته مهم نیست میدونم منظورت چیه. خوب من که هنوز ندیدمت یا اینکه جسارت نکردم عاشقت بشم پس از چی میترسی؟ اگه میبینی سختته از بابت من خیالت راحت." _" تو گفتی من مژگانم! من همیشه آرزوی یه داداش بزرگتر از خودم و داشتم من آخر نفهمیدم چی تو میشم. خواهر،دوست،.من گیج شدم.تو بگو بهم."مهران:" می دونم که داری از روی اجبار یا قولی که دادی، داری روش وا یمیستی ولی این اجبار نیاز نیست من اصلاً ناراحت نمی شم. نگفتی مثل اینکه ازت سؤالی کردم." _" اگه منظورت اینه که تا حالا با کسی دوست بودم.آره یه بار که یه ماهم نشد. هیچ وقت اعتقادی به این چیزا نداشتم. اون یه بارم از روی کنجکاوی بود. اما چون از آدمایی که حرفشون با عملشون فرق داره بدم میاد زود تموم شد. اگه میگم داداش واسه اینه که نمی دونم باید چی باشم. مژگان، شما،یا خودم؟" مهران:" خودت کدومو دوست داری؟" _" نمی خوام مژگان باشم. دوست ندارم شما صدام کنی. می خوام خودم باشم.سوگند دانشجوی مهندسی کامپیوتر،ترم پنج. دختری شیطون و شر؟" مهران:"میتونی سوگند باشی.میتونی دانشجوی مهندسی کامپیوتر و ترم پنج باشی. ولی دوست ندارم شیطون و شر باشی. نه شرمنده." _" چرا؟ یکم شیطنت مثبت که اشکالی نداره. اگه من نباشم دوستام غمباد میگیرن.وقتی دپرسن با شیطونی من حالشون جا میاد. یکم شیطون باشم؟" مهران:" این نظر شخصی منه. تو میتونی هر جور می خوای باشی من که نباید بگم چی کار باید بکنی مگه من فضولم. شما راحت باش و به حرفای من اصلاً توجهی نکن. من آخه گاهی اوقات توقع بی جایی دارم که شاید ناراحت بشی و بگی به تو چه. پس هر کاری دوست داری بکن تو که برده ی من نیستی ." یعنی چی؟ چه زود بهش برمی خورد. حرفشم یکم توهین آمیز بود. بی ادب. _" من چی صدات کنم؟ داداش،شما آقای مهران، چی صدات کنم؟ راستی تو متولد ماه شهریوری؟ در ضمن حرف آخرت در مورد برده زشت بود." متولدین شهریور معمولاً آدم شناس های خوبی بودن مهرانم تقریباً خوب حدس می زد و یکم آدم شناس بود. ما از این ماه یه چند تایی تو خونواده داشتیم. این سؤالم همین جوری پرسیدم. مهران:"صدام کن عزیزم. ضمناً معذرت می خوام اگه ناراحتت کردم بابت آخرین حرفم. می خوام بخوابم آخه صبح ساعت 3 باید برم تهران اگه دیگه جواب ندادم شرمنده. شب بخیر سوگند.آرام بخوابی. از دور می بوسمت." نمی فهمیدم این چرا هی میاد و هی میره. مهران که این جوری تمام عمرشو توی راهه.پس چه زندگی ایه که این داره.گرفتم خوابیدم. فردا صبح رفتم دانشگاه. ساعت 10:5 امتحان داشتم. رفتم یکم با بچه ها رفع اشکال کردیم و رفتیم سر جلسه. امتحان بدی نبود. اما زیادم راضی نبودم. یه کوچولو سخت بود. منتظر موندم تا بقیه هم امتحانشونوبدن و بیان بیرون بعد همه با هم برگشتیم خونه. گرفتم خوابیدم که بعد بیدارشم درس بخونم. فکر کردم که شب باید بیدار بمونم چون در طول ترم اصلاً این درسو نخونده بودم.یه درس عمومی بود.استادشم سرکلاس بیشتر صحبتهای دیگه می کرد تا درس دادن. ساعت 3 مامانم بیدارم کرد گفت دارم میرم بیرون.گفتم باشه. خواستم دوباره بخوابم دیدم دیگه خواب از سرم پریده. از دست مهران شاکی بودم. یعنی چی؟ اگه من sms نمی دادم اونم حالمو نمی پرسید. یه sms دادم که ازش گله کنم. _" سلام حال شماد.یعنی رفتی مسافرت باید همه رو فراموش کنی؟ زنگیدن پیش کش یه sms که میتونستی بدی.من sms ندم تو هم نمیدی دیگه؟" مهران:" سلام من که نمی دونم تو چه موقعیتی قرار داری که sms بدم یا بزنگم. اما تو چه طور هر وقت که بیکار میشی یاد ما می کنی من باهات قهرم." واقعاً که دست پیش گرفته بود که پس نیوفته. حرف خودمو به خودم پس می داد. داشت می نداخت گردن خودم.عجب بچه ای بود این مهران. _" نه خیرم من همش یادتم اما تو sms نمی دی. Sms دادن که موقعیت نداره من الان موقعیتم عالیه. می تونم هم sms بدم هم بحرفم. قهرم نکنی.ok؟" مهران:" باید فکر کنم" بچه پرو داشت ناز می کرد.عجبا. از دخترام بیشتر ناز می کرد اما من نمی خواستم نازشو بکشم یعنی چی؟ چه معنی میده پسر ناز کنه اونم اینقدر. _" روش فکر کردی خبرم کن. فعلاً." مهران:" باشه آشتی ولی اجازه بده یه دوش بگیرم بعد بهت می زنگم باید یه چیزی بهت بگم ok؟" یعنی مهران چی کارم داشت؟ چی می خواست بهم بگه؟ هنوز از جام بلند نشده بودم و تو رختخواب بودم. حسش نبود پاشم. همش وول می خوردم و پهلو به پبلو میشدم. تو فکر بودم که دیدم زنگ زده. چه زود هنوز یه ربع هم نشده بود. چه زود دوش گرفت.گوشی رو برداشتم. _" سلام خوبی. چه زود دوش گرفتی.چه سرعتی.عافیت باشه." مهران:" سلام مرسی.دوش نگرفتم دیدم آب سرده گفتم صبر کنم تا گرم بشه. تو این فرصتم به تو زنگ بزنم که گله نکنی. امتحان چه طور بود؟" _"بد نبود. خوشحالم که تموم شد فقط همین. راشتی چی کارم داشتی؟ زود بگو که خیلی کنجکاوم." مهران: خوب می گمچقدر عجله داری. گفتم بهت بگم که بعداً نگی مهران بد بود به من نگفت.مثل عوض کردن خط موبایلم." _" طوری شده؟ اتفاقی افتاده؟" مهران:" نه نگران نشو چیزی نشده فقط من اینجا یه دوست دارم که امروز رفته بودم خونشون. اینا قرار بود برن دبی. مامانش کلی اصرار کرد و بعد رفت برام بلیت گرفت که منم همراهشون برم. منم اصلاً دوست نداشتم که برم اما چون مامانه اصرار کرد بلیطم گرفت برام مجبور شدم قبول کنم. الانم sms دادن که شب شام میریم بیرون. قراره بیان دنبالم.آخه ماشینم دست اوناست. دست ایمان دوستمه. می خواستم بهت بگم که فردا صبح ساعت 3 بیلیط داریم.گفتم بدونی بهتره." یه جوری شدم. نمیدونم خوشحال شده بودم که می خواد بره. تو این مدت یه احساسی بهش پیدا کرده بود. یه احساسی که نمی دونم چی بود اما دلم نمیخواست این قدر ازم دور بشه. درسته که من ندیده بودمش اما همین که می دونستم تو یه شهر یا یه کشوریم خوب بود اما حالا.بغض کرده بودم اما نمی خواستم بفهمه. آروم گفتم: کی بر می گردید؟ مهران:" اینا که برنامشون تا عیده. می رن بعد عید بر می گردن اما من حوصله ندارم. نه حوصله ی اینا رو نه حوصله ی اونجا رو. من برم فوقش یه ماه بمونم و اونم زیادش. میرم اینا رو قال میزارم میام." خندم گرفته بود یعنی چی اینا رو جا میذارم. در میرم میام. گفتم: زشته بابا. اگه دوست نداری نرو ولی وقتی میری سعی کن بهت خوش بگذره. اینا چند نفرن؟ مهران:" ایمان و مامانشو چهار تا خواهراش." دهنم باز مونده بود. چهار تا خواهر؟ خدا بیشترشون کنه. از یه طرف حس فضولیم گل کرده بود از یه طرف دیگه همچین خوشم نیومده بود که ایمان چهار تا خواهر داشت. مهرانم قرار بود با چهار تا دختر جوون بره مسافرت اونم تو خونه ی اونا. از یه طرف دیگش نمی خواستم به روم بیارم که حساس شدم. واسه همین با شیطنت گفتم: چهار تا، خوبه، ببینم خواهراش چند سالشونه؟ اسمشون چیه؟ چه شکلین؟ خوشگلن؟ دیونه قراره با چهار تا دختر بری مسافرت یه ماه خوش بگذرونی می گی دوست ندارم. از بس خلی. مهران:" برو بابا اصلاً خوشم نمی یاد ازشون عتیقه ها. 26،24،21،19 سالشونه اسماشونم المیرا،الیزا،الهه، آلاله هست. کوچیکا قیافشون بهتر از بقیست یعنی خوشگلن الهه و آلاله رو میگم. دلم نمی خواد با این عتیقه ها برم." تو دلم خیلی خوشحال شدم که به اینا نیگه عتیقه. کلی ذوق کردم که ازشون خوشش نمی یاد. اما گفته بود دو تای آخری خوشگلن. خوب چرا چشمش اونا رو نگرفته تا الان. خوب هرکسی که بود لااقل از اینکه با اینا بره مسافرت خوشحال می شد یعنی نرمالش این بود اما مهران چرا این جوری نبود برام عجیب بود. بهش گفتم: مهران یکم داری ببو بازی درمیاری.آخه موقعیت به این خوبی بابا ننه هه راضی داداشه راضی خودشون دارن به زور می برنت. فکر میکنم مامانه واست خیالاتی داشته باشه.تا یکی از دختراشو بهت نندازه ول بکنت نیست. مهران داشت میترکید از خنده. گفت:" نه بابا اینا خیلی راحتن برام مثل خواهرامن. جوریه که من می رم اونجا با همه دست می دمو روبوسی می کنم. این جوریام نیست. _" خره، تو به اونا میگی خواهر اونا که به تو نمی گن برادر، مگه مغز خر خوردن. پسر به این خوبی جوون،خوشگل،خوش قیافه،پولدار، تحصیلات خوب دیگه چی میخوان؟" داشتم اینا رو میگفتمو مهران می خندید که یه دفعه یاد یه چیزی افتادم. _" راستی این چیزا چی بود تو sms گفته بودی؟ یه پام کوتاست یه پام بلند،کچل و خپل و قد کوتاه یه چشم ندارم، دستمم کجه یعنی توی؟" دیگه داشت قهقهه می زد فکر کنم نشسته بود روی زمین و شکمشو گرفته بود آخه از زور خنده نمی تونست جوابمو بده. خنده هاش که تموم شد با یه صدا که هنوز توش خنده بود گفت: بابا آدم خوش تیپ که از خودش تعریف نمی کنه. نمی گه من خوشگلم،خوش تیپم، الم، بلم، یه چیزی میگه که اگه یارو دیدشو خوشش نیومد نگه از خودت تعریف بی خودی کردی. هر چند تا حالا نشده کسی پیدا بشه بگه بدم یعنی همه میگن که خوشگل و خوشتیپیم. من حاضرم هر چی که دارمو از دست بدم ولی خوشتیپ و خوشگل بمونم. با یه حالتی که نشون بدم همچین زیادی داره تعریف میکنه گفتم: چه از خود راضی. تو که این قدر تعریف داری پس چه طور تا حالا رو زمین موندی؟ چه جوریاست که غرت نزذن؟ مهران:" خب سعیشونم کردن من تحویل نگرفتم. باور کن شده دارم تو خیابون با ماشین میرم این دخترا شمارشونو از شیشه مندازن تو ماشین." _"خوب، تو چی کار میکنی؟" مهران:" هیچی منم همشون و جمع میکنم باهاشون خلال دندون درست می کنم.کی اینارو تحویل میگیره آخه. من اصلاً خوشم نمی یاد." کفری شده بودم. بیشتر از دست این دخترای جلف و جول یعنی چی؟ همه جا پسرا ناز دخترا رو میکشن حالا دخترا میان به پسره شماره میدن. همچین حرصم گرفته بود که نگو. از مهرانم که این قدر از خودش راضی بود حرصم گرفته بود. از طرفی اولین پسری بود که به دختر جماعت بی توجه بود جالب بود. با دهنی که از تعجب باز مونده بود گفتم: مهران تو خیلی ببویی. اونم نه ببوی معمولی ببو گلابی هستی. بابا یه نیگاه به دخترا بکن شاید از یکیشون خوشت اومد خواستی باهاش دوست بشی. چرا"IQ" بازی در میاری. پسر جماعت و دختر تحویل نگرفتن نوبره ، والله." داشت می خندید اما نمی دونم یه دفعه چی شد که گفت: سوگند من 2 دقیقه دیگه برات زنگ می زنم فعلاً. بعداً سریع گوشی رو قطع کرد. اصلاً نزاشت من یک کلمه حرف بزنم. حتی نتونستم بگم باشه چه برسه به اینکه ببینم چی شده. به مدت 15 دقیقه با دهن باز به گوشی نگاه می کردم هنوز در شوک به سر می بردم که دوباره زنگ زد. گوشی رو برداشتم نمی دونستم چی بگم فقط گفتم: سلام مهران:" علیک سلام. روزی چند دفعه سلام میکنی؟" _" هر دفعه که یکی رو ببینم بهش سلام می کنم. تو یه دفعه چت شد؟ چرا قطع کردی؟" مهران:" هیچی. راستی ایمان اینا sms دادن گفتن میایم دنبالت شام بریم بیرون." _" خوبه. یعنی الان باید حاظر بشی؟ پس چرا زنگ زدی. یه دفعه حاضر میشدی دیگه." مهران:" حالا وقت هست. حاضر میشم. چیه ناراحتی بهت زنگ زدم. می خوای قطع کنم؟" _" نه من ناراحت نیستم. میترسم دیرت بشه." یه بیست دقیقه با هم حرف زدیم. بعدش رفت حاضر بشه گفت: حاضر شدم برات زنگ میزنم. منم گفتم: باشه، منتظرم.یکم طول کشید. براش sms زدم گفتم: خوبه، خوبه. تو از این دخترا خوشت نمی یومد دیگه؟ خوبه معنی خوش نیومدنم فهمیدیم. کاملاً پیداست. مهران دارم از فضولی میمیرم میخوام صدای دخترا رو بشنوم میشه؟ نمیدونم با گوشیش چی کار می کرد که نمی تونستی براش زنگ بزنی. میگفت اصلاً همچین شماره ای توی شبکه موجود نیست. داشتم از فضولی میمردم. تنها کاریم که می تونستم بکنم این بود که براش sms بدم. دو دقیقه که گذشت یه sms دیگه بهش دادم و گفتم: تو با گوشیت چی کار می کنی که موجود نمی باشی آخه من نمی تونم بگیرمت. _" آقای مهران میشه گوشیت رو درست کنی؟ لطفاً که دسترسی بهتون امکان پذیر باشه. من هنوز دارم از فضولی میمیرم. میشه صدای دوستانتونو بشنوم.لطفاً." _" هنوز نرفتی داری منو فراموش میکنی و جواب sms هامو نمی دی. مطمئن نیستم بعد یه ماه اصلاً یادت باشم. جای بسی شگفتیه که تو خاطرت بمونم."         این چند تاsms و پشت سر هم در عوض پنج دقیقه فرستادم. دو دقیقه از sms آخرم گذشته بود که دیدم زنگ زد. سلام و علیک کردیمو گفتم: چه عجب شما گوشیتونو یه نگاه کردید. واقعاً که این جوری قول دادی که فراموشم نکنی؟ مهران:" تو راه بودم. نتونستم جوابتو بدم. ایمانم تنها اومده داریم میریم دنبال عتیقه ها. " دهنم باز مونده بود گفتم: مهران، بی ادب جلوی داداشه به خواهراش می گی عتیقه؟ مهران:" بابا ایمانم خودش می دونه که اونا عتیقن. مشکلی نیست." یکم با هم حرف زدیم بعد به ایمان گفت یه جا نگه داره تا از یه مغازه یه چیزی بخره. ایمان نگه داشت. پیاده شد و گفت/ک ببخشید.این ایمان یکم فضوله نمی خواستم جلوش حرف بزنم.خب شاید این آخرین صحبتهایی باشه که با هم میکنیم.الان خداحافظی میکنیم بعد دوباره حرف می زنیم موافقی؟ شاید نتونم دیگه خداحافظی کنم." اینو که گفت یه جوری شدم. یه دفعه دلم گرفت. یه احساس بدی بهم دست داد، انگار یه عزیزم داشت ازم جدا میشد. برای خودمم عجیب بود. چرا یه همچین احساسی دارم. گفتم:" مهران می خوام بهت سفارش کنم پس خوب گوش کن و تا حرفم تموم نشد جواب نده. باشه؟ آفرین. "مواظب خودت باش داری از خیابون رد میشی این ور و اون ور رتو نگاه کن. نبینم فکر مردن تو سرت باشه ها.رفتی اونجا قلیون نکش با بچه ها خوش باش. نکنه زیادی با این دخترا گرم بگیری ها خوشم نمی یاد منو فراموش میکنی. نبینم همش تو خونه کز کنی و جایی نری. برو بیرون. برو بازار. با بچه ها باش. سعی کن بهت خوش بگذره. سعی کن به هیچ جیز بدی فکر نکنی. سعی کن فقط چیزای خوب وشاد و دوست داشتنی بیاد تو ذهنت." خوب به حرفام گوش کردی؟ باید به همهشون عمل کنی باشه؟" اینارو تند تند و پشت سر هم گفتم. مهران:" چه تند تند و جالب سفارش میکنی. سعی میکنم خوش بگذره اما چه خوشی به چیزای خوب فکر میکنم مثلاً به بوسه ی خداحافظی." شوکه شدم. بوسه ی خداحافظی؟ کدوم بوسه؟ ما در این باره حرفی نزده بودیم. اصلاً چرا باید می بوسیدمش مگه اون منو. نمی فهمم معمولاً آدم به کسایی که دوستشون داره میگه منو ببوس. یعنی اون منو دوست داشت؟ درست نمی فهمیدم موضوع چیه داشتم فکر میکردم که مهران صدام کرد. مهران:" سوگند؟ نمی خوای برای خداحافظی منو ببوسی؟ شاید این سفر اخرم باشه و دیگه من ونبینی؟" مهران چی میگفت یعنی واقعاً داشت می رفت که دیگه برنگرده. من چی؟ من کجای این بازی بودم؟ به حرفش فکر کردم. می بوسمش. اونقدر دوسش داشتم که بخوام ببوسمش. حتی اگه پیشم بود هم می بوسیدمش. نمی دونم چرا؟ اما یه احساس خاصی بهش داشتم وقتی فکر میکردم ممکنه بره و دیگه برنگرده غم عالم می نشست توی دلم. مهران:" سوگند؟جوابمو ندادی؟ منو میبوسی؟" _"آره، می بوسمت. فقط باید قول بدی که خیلی مواظب خودت باشی.ok؟" مهران:" باشه.منتظرم." از پشت گوشی یه ماچ براش فرستادم. اما گفت نشنیدم. مجبور شدم دوباره ماچش کنم. همون موقع یه ماشینی رد شد.مهران گفت: تو نگاه میکنی می بینی هر وقت ماشینی، موتوری چیزی رد میشه می بوسی که نفهمم؟ من اصلاً متوجه نشدم. _" من که اونجا نیستم ماشینا رو ببینم که، یه بار دیگه میبوسمت امااگه نفهمیدی دیگه نمی تونم برات کاری بکنم. یادت باشه. برای بار سوم بوسیدمش. نه ماشینی رد شد و نه موتوری. کاملاً واضح و بلند بوسیدمش. مهران ساکت بود و چیزی نمی گفت. _"این یکی دیگه بهت رسید. کاملاً پیداست.سعی کن به این فکر کنی. البته اگه خوشحالت میکنه یا برات مهمه." حدود نیم ساعتی با هم حرف زدیم وسطش گفت ایمان پررو منو گذاشت و رفت. یکم منتظرش موند بعدش گفت به نظرم ایمان هم منو جا گذاشته هم خواهرش اینا رو حتماً رفته دختر بازی. اونم با اون ماشین که زیر پاشه. خلاصه بعد نیم ساعت به زور ازش خداحافظی کردم. دلم نمی یومد ازش جداشم هر چند که فقط ازش یه صدا می شناختم اما همین صدا شده بود صدای وجودم. هیچ وقت فکر نمی کردم که کسی این قدر زود و فقط با یه صدا بتونه روم این همه اثر کنه.همیشه میدونستم که من آدمی نیستم که عاشق قیافه و پول طرف بشم. من همیشه میگفتم اون چیزی که منو به طرف خودش میکشونه صدا وصداقت و شخصیت طرفه. همیشه معتقد بودم هر کسی با هر قیافه ایم که باشه بعد یه مدت برا آدم معمولی میشه ادم به قیافه عادت میکنه اما این صدا و شخصیته که همیشه تو ذهن آدم باقی میمونه. نمیدونم چرا اینقدر زود حرفاشو باور کردم. چرا فکر می کردم اگه بره دیگه برنمی گرده. بهش گفته بودم: مهران فکرمی کنم دلم برات تنگ بشه. گفت:فکر نکن مطمئن باش. از کجا اینقدر مطمئن بود؟ یعنی خودش فهمیده بود که برام مهم شده و همش تو ذهنمه. نمی دونم.فردا امتحان داشتم اما هیچی نخونده بودم. اصلاً هم نمی تونستم بخونم تو مغزم نمی رفت.همه ی حواسم پیش مهران بود. ازش خواستم اگه میشه قبل از پروازش یهsms بهم بده تا من بدونم که داره میره. دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. فکرم مشغول بود. اعصابم خورد شده بود. تابلو ناراحت بودم.گفتم بهتره بخوابم تا یکم آروم بشم. می دونستم که بخوابم فردا صبح بیدار میشم وقتی که مهران رفته. چشمامو بسنم. یه ساعتی طول کشید تا خوابم برد. اما چه خواب آشفته ای. ساعت1:15ً بود که با صدای sms از خواب بیدار شدم. مهران بود. دو کلمه گفته بود. مهران:"خوابیدی سوگند؟" _" سلام خوبی؟ واسه تو بیدارم. تو خوابت نمی یومد مگه؟" مهران گفته بود که خستست. فکر کرده بودم که تا الان خوابیده باشه. اما چرا بیدار بود؟ جوابمو داد اما چه جوابی.چشمام قد یه بیست و پنج تومنی شده بود.دهنم یه متر باز مونده بود.نفسم بند اومده بود. به تته پته افتادم. دلم هری ریخت پائین. نمی تونستم درست فکر کنم. مهران:" دوست دارم" داشتم شاخ در میاوردم. یعنی باید باور کنم؟ اون که میگفت به هیچ دختری محل نمی ذاشت چه طور یه دفعه به این نتیجه رسیده بود. اگه من فکر میکردم که دوسش دارم فرق میکرد. همه میگن دخترا احساساتی هستن اما اون یه پسر بود. یعنی باید باور کنم؟. _" مرسی.چقدر زود.مطمئنی که احساستو درست درک کردی؟ با بچه ها خوش گذشت؟" مهران:" نه آخه نرفتم. وقتی ایمان منو پیاده کرد منم از فرصت استفاده کردم تنها رفتم یه جایی که پیدام نکنن.هنوز ندیدمشون فقطsms دادم ساعت 3 خودمو میرسونم. البته در مورد تو مگه دوست داشن گناهه؟" _"نوچ گناه نیست. ببینم بعد یه ماه نظرت عوض نمیشه؟ تو کی به این نتیجه رسیدی؟ میزاشتی برگردی بعد بگی.تو دست به قال گذاشتنت ظاهراً حرف نداره آره؟" جمله ی آخرمو اصلاٌ همین جوری گفتم منظورم قال گذاشتن ایمان اینا بود نه خودم اما او بد گرفت و ناراحت شد. مهران:" خوشم نیومد. دیگه باهات کاری ندارم. این دوست داشتنم با خودم میبرم و سعی میکنم با خودم نیارم." _"چه لوس. واقعاً که. عجب بچه ای هستی. این چه حرفی بود زدی؟ ناراحت شدم.نمی شه برات ناز کرد." _" مثلاً تو داری میری و من ناراحتم. بعد انتظار داری حتی خودمو شیرین و نازم نکنم. عجب بچه ی مشکلی هستی.ok دیگه هیچی نمیگم. تو همیشه ناراحت میشی." مهران:"آه همین ناز یعنی نمی تونستم قبل از رفتن واست ناز کنم خوب نازیدم دیگه. ماچ،ماچ." _" ایعنی تو هم داشتی ناز می کردی؟ چقدر فکرامون نزدیکه. من که نازتو کشیدم ولی بدون دختر 14 ساله کمتر ناز میکنه. البته تو فرق داری آقا مهران." مهران:به نظرت راجع به دوست داشتن زود تصمیم گرفتم؟" _" نمی دونم تو چی فکر میکنی؟ مهران کی باید حرکت کنی؟ در ضمن مطمئنم وقتی یه حرفی رو زدی حتماً روش فکر کردی. میشه یه چیزی بپرسم؟" مهران: بپرس منم تو راهم دارم میرم فرودگاه." _" تو تا حالا به کسی گفتی که دوسش داری؟ اگه آره به چند نفر؟"البته با این اخلاقی که من تا حالا دیدم بعیده ولی تو جوابمو بده." _" مهران قبل از اینکه بری بگم خیلی خیلی مواظب خودت باش. سعی کن بهت خوش بگذره. تولدتم ار الان مبارک الهی 100 ساله بشی." مهران:" برای اولین بار به یه دختر این حرفو زدم. اونم فقط تویی. نمی دونم چرا ولی خب دوست دارم مگه تو نداری؟ ولی عاشقت نشدم و این عاقبتیه که ازش می ترسم." _" نترس چون فکر میکنم الهیه عشق من مرده. من منتظر میمونم برگردی 21 بهمن منتظرم. منم بچه ی خوبی میشم. درسمو میخونم. شیطونی تعطیل." مهران: مرسی. فقط یه چیز ازت میخوام. اخه همینه که دلم گرفته امشب باید پیش خونوادم بودم. نه اینجا می دونم هنوز منتظرم هستن بهشون بگو که من امشب به خاطرشون رفتم بهشت زهراس» تا به یاد همه بخصوص اونا باشم اگه ممکنه هر چهارشنبه به یادشون فاتحه بفرست و دو رکعت نماز برای شادی روحشون بخون اگه امکان داره آخه بهشون نزدیکتری." نمی دونم یه دفعه به خودم اومدم دیدم صورتم خیس از اشکه نمی دونم کی به گریه افتادم اما حالا داشتم هق هق می کردم نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. دلم می خواست الان پیش مهران بودم و مثل یه مادر بغلش می کردم و بهش می گفتم عزیزم ناراحت نباش من پیشتم. تو هیچ وقت تنها نیستی. من همیشه باهاتم حتی اگه تو نخوای. _" حتماً. اگه بهم بگی مزارشون کجاست همین فردا میرم سر خاکشون. اگه امکانش هست بگو لطفاً .وگرنه میرم همه قبر ها رو میگردم." یکم صبر کردم اما جوابمو نداد. _" ناراحت نشو. دوست نداری نمیرم می خواستم تو این یک ماه تنها نباشن. می خوام دم سفر خوش حال باشی و بخندی. خیالت راحت باشه.ok؟" اینا رو میگفتم اما خودم داشتم زار می زدم و نمی تونستم آروم بشم. مهران:" نیازی نیست همه قبر ها رو بگردی. آخه نزدیک شهرن نه آرامگاه داخل شهر. ما داریم میریم داخل سالن. نمی دونم چرا پاهام داره میلرزه نمی تونم درست قدم بردارم احساس می کنم این سفر برگشتی نداره آخه هر وقت که دلم راضی نیست یک اتفاق بدی میفته. میترسم." می خواستم آرومش کنم. اما چه جوری. دلم داشت آتیش میگرفت جیگرم پاره پاره شده بود. غم تمام عالم تو دلم بود. مثل سیل از چشمام بیرون میومد. به یاد ندارم تو عمرم این جوری گریه کرده باشم.اونم برای کسی که حتی ندیدمش. برای خودمم عجیب بود که چه زود این قدر برام مهم و با ارزش شده بود. نمی دونم چه جوری. یا چی کار باید می کردم.اصلاً دست خودم نبود براش نوشتم:_" نترس عزیزم من دعا میکنم. به امید خدا به سلامتی میری و بر میگردی. من منتظرتم." نمی خواسنم بهش بگم عزیزم اما دست خودم نبود. انگاری اونی که sms می داد من نبودم. _" مهران اگه تونستی وقتی رسیدی خبرم کن.نگرانم بیخبرم نذاری منو. میمیرم از دل شوره. مهران:" دوست ندارم منتظرم باشی و نگران آخه اگه برنگشتم می دونی چی به سرت میاد؟ من نمی خوام ناراحت بشی اصلاً فکر کن که این همون شبی که من sms دادم باشه؟ پس فکر کن که به اونsms جواب ندادی و اصلاً منو نمی شناسی.ok؟ اگه برگشتم خب ولی اگه نیومدم نمی خوام به هیچ چیز فکر کنی. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. قول؟داشتم اشک می ریختم و جوابشو می دادم. دلم می خواست که یه نیرویی داشتم و جلوشونو می گرفتم تا نره. نمی خواستم از پیشم بره مطمئن نبودم دیگه حتی یه sms ازش بهم برسه. _" نمی تونم. اتفاقی افتاده. من نمی تونم نگران نباشم. اگه اونجا حالت خوب باشه من خوشحال میشم. ولی تورو خدا مواظب خودت باش. دلم تنگ میشه." مهران: باشه توهم همین طور.همه دارن صدام می کنن اخه وقت پروازه. شاید آخرین sms باشه که می زنم. درساتو بخون حتماً.دلم می خواد در آخرین لحظه حرفی که تو دلت بوده و بهم نگفتی بگی زود. خداحافظ. سوگند درس یادت نره. با چهارشنبه ها میبوسمت به تعداد موهای سرت بای." _" بای مهران می خوام همیشه یادت باشه که اینجا یه دوست داری که آرزوش خوشبختی توستو فکر می کنم که دوست دارم. مواظب باش. سعی کن منو هیچ وقت فراموش نکنی از راه دور میبوسمت.بای مهران. بای." دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. سرمو گذاشتم روی بالشت و زار زدم. جوری گریه می کردم که خودمم تعجب کردم انگار یکی از کس و کارام زبونم لال فوت کرده. اما دست خودم نبود نمی تونستم آروم بشم. مهران رفته بود و شاید هیچ وقت بر نمی گشت. هیچ وقت. یک ساعت، یک ساعت و نیم گریه کردم تا خوابم برد. نفهمیدم کی خوابیدم اما دو ساعت بعد مامانم بیدارم کرد که برم دانشگاه. رفتم دست و صورتمو بشورم وقتی تو آینه به خودم نگاه کردم دیدم ای وای چشام پف کرده و تابلوه که گریه کردم. صورتمو تو حوله پنهون کردم و به هوای اینکه دارم صورتمو خشک می کنم رفتم تو اتاقم. حاضر که شدم عینکمو گذاشتم چشمم وقتی عینک چشمم باشه زیاد توجه نمی کنن و نمی فهمن که چشمام پف کرده. رفتم دانشگاه. تا امتحان شروع بشه یه چیزایی خوندم. تا ظهر وقت داشتم جالب بود این امتحانو با این که نخونده بودم شدم 5/ خوب بود.امتحان ظهر بود. امتحان ظهر بود. نزدیک ظهر یکی یکی دوستام پیداشونشد. کم و بیش در جریان قضیه ی مهران بودن. سعی کردم زیاد نگاهشون نکنم. اما خب کاملاً با روزای دیگه فرق کرده بودم. نمی خندیدم. حرف نمی زدم. وقتی چیزی می پرسیدن با یه جواب آره یا نه تمومش می کردم. یکی از دوستام دستمو کشید و برد یه گوشه. بهم گفت: سوگند تو امروز چت شده؟ نگو خوبم که تابلوئه دروغ می گی. حالا بگو چی شده. چشمات چرا پف کرده؟ طوری شده؟ نتونستم جلوی خودمو بگیرم. ردم زیر گریه. این اشکا از صبح باهام بود. اما سعی کردمو جلوشو بگیرم.اما دیگه نمی تونستم.داشتم دق می کردم. طفلکی مهسا دوستم با دهنی باز داشت نگاه می کرد. نمی دونست چی کار کنه. آخه هیچ وقت ندیده بود که گریه کنم.همیشه من بقیه رو دلداری می دادم. همیشه وقتی اونا ناراحت میشدن میومدن پیش من. شاید هیچ وقت فکر مکی کرد منم می تونم گریه کنم.سرمو گذاشتم رو دلشو زار زدم.بغلم کرد و نازم کرد. می خواست آرومم کنه اما چه جوری نمی دونست. مهسا: سوگند ترو خدا گریه نکن. بگو چی شده آخه ؟ تو که هیچ وقت گریه نمی کردی؟ کسی طوریش شده؟ مامانت خوبه؟ بابات خوبه؟ جون به سر شدم دختر بگو چی شده؟ _" مهسا، مهران رفت. رفت و شاید هیچ وقت برنگرده. موقع رفتن همچین حرف میزد که انگار امیدی نداشت برگرده. اگه او بره و دیگه نیاد چی کار کنم؟ چه جوری فراموششکنم؟ مهسا دلم می خواست می تونستم جلوشو بگیرم. اما چه جوری؟ دیشب گفت دوستم داره. اما کاش نمی گفت. اگه نمی دونستم شاید تحمل کردنش برام راحت تر بود.اگه فکر می کردم که احساسم یک طرفست شاید آروم تر بودم. اما حالا." فقط اشک می ریختم.اونم بی صدا. اصلاً برام مهم نبود که اینجا دانشگاست و یه وقت یکی میبینه و زشته. می خواستم خالی بشم. کار دیگه ای از دستم بر نمی یومد. مهسا همون جور بغلم کرده بود و حرف میزد تا شاید بتونه آرومم کنه. اما آرامش کجا بود؟ چند وقتی که ازم دور شده بود و پیداش نبود. یکم گریه کردم. بعد به خودم اومدم. مهران هم تنها بود اما هیچ وقت به کسی نگفت. هیچ وقت گریه نکرد.پیش هیچ کس. هیچ کس اشکاشو ندید. منم نباید بزارم هیچ کس اشکامو ببینه. چون هیچ کس درک نمی کنه. هیچ کس نمی فهمه. از نظر دوستام این خیلی مسخرست که من برای رفتن کسی گریه کنم که حتی یک کلمه از حرفاشم باورکردنی نیست. کسی که ممکنه که منو بشناسه و بخواد این جوری اذیتم کنه. از نظر دوستام ارتباط منو مهران مسخره بود. یه بازی بود. اما من اهمیت نمی دادم. بلند شدم. اشکامو پاک کردم و یه لبخند زدم. گفتم: پاشو مهسا، پاشو باید بریم سر جلسه. من که هیچی بلد نیستم. خدا کنه آسون باشه. مهسا دهنش باز مونده بود. برگشت گفت: تو نه گریه کردن و ناراحت شدنت شبیه آدمیزاده نه درش خوندنت. همیشه میگی نخوندم اما نمره هات خوب میشه. همچین گریه کردی که گفتم حالا حالا ها اشک داری. دیونه می خواستی منو اذیت کنی؟ بهش خندیدم. دستشو گرفتم و بلندش کردم.رفتیم سر جلسه. وقتی امتحانم تومو شد از جام بلند شدم. همون جور نشستم و به قیافه ی بقیه فکرمی کردم.هر کدوم از این آدمها برای خودشون یه قصه دارن یه چیزی مثل زندگی خودم.مثل زندگی مهران. شاید باورکردنی نباشه. مثل زندگی مهران که کسی باور نمی کنه. داشتم به مهران فکر می کردم. چرا اومده بود؟ چرا رفت؟ چرا باید اون شب sms اشتباه اون به من می رسید؟ چرا من باید جواب میدادم؟ چرا فردا صبحش باید برام sms می زد. چرا من باید حرفاشو باور می کردم. چرا باید گریه می کردم؟ چرا نتونستم حتی ارزش بخوام که نره.چرا اصلاً باید می رفت مسافرت؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ این چرا ها تو سرم فریاد می زد اما براشون جوابی نداشتم. شاید مهران اومده بود تا به من، به من همیشه شاکی بگه قدر زندگیمو بدونم. قدر خونوادمو بدونم. نا شکری نکنم. نگم بدبختم. نگم خدا یاد من نیست. خدا دوستم داره و هیچ وقت تنهام نمی زاره. هیچ وقت.پاشدم برگمو دادم. وسایلمو جمع کردم و منتظر بچه ها شدم. اون روز خیلی آروم بودم.فکر مهران یه لحظه ولم نمی کرد. سعی کردم حواسمو جمع بکنم اما اروم بودن من چیز عادی و معمولی نبود. همه فهمیده بودن که یه چیزیم هست. یه وقت می اومدن تو اتاق می دین دارم اشکامو پاک می کنم. می پرسیدن چی شده میگفتم هیچی. با خودم حساب می کردم میگفتم الان مهران رسیده به مقصد. دیگه رفتن خونه و جاگیر شدن. شاید شب شام برن بیرون. یعنی کنار ساحل رفته؟ الان داره چی کار میکنه؟ بهش خوش میگذره؟ 

keyboard_arrow_up