قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

چ زیادشده فاصلمون

فاصله بین دو نفر

سلام من به این اعتقاد داشتم که دو نفر، یه حداقل فاصله ای باید داشته باشن. اگه نزدیک تر بشن تنفر ایجاد میشه. دلیلشم این بود که من خودم تو خودم حس میکردم همیشه یه حداقل فاصله ای رو برای اطراف دور و برم دارم و نمیزارم ازیه مرزی دوستیشون بیشتر بشه. و تو ذهنم این بود که همه افراد اینجوری فکر میکنن. ازونور کسایی رو میدیدم که خیلی به هم نزدیکن و دوست صمیمی اند و این با تئوری من جور در نمیومد.  همیشه سعی میکنم که تو روابط یکم زیاده روی کنم که طرف مقابل جبهه بگیره و خودش نزدیک تر نشه، منم حواسم هست فیلم بازی میکنم و اینجوری فاصلمون حفظ میشه. هرچند بعضی وقتا جبهه نمیگرن بعضیا و یهو میبینم دارن زیادی نزدیک میشیم خودم میکشم عقب. بهر حال، اینو چند وقت پیش دیدم که یه ویدئو روانشناسی بود. میگفت که افرادی که اینحوری اند از خودشون متنفرن. برام گیج کننده بود که من که از خودم متنفر نیستم. چیزی به ذهنم نرسید و ماه ها داشتم سعی میکردم رفتار خودم رو آنالیز کنم ببینم از چی خودم متنفرم.  هیچی دیگه امشب پیدا کردم چی بود و از کجا میومد. مهم هم نیست چی بود، مهم اینه که باهاش کنار اومدم.  خواستم بگم که اگه کسی همچین حسی داره، اون جمله درسته باید مشکلش رو با خودش حل کنه. و یه بار زیادی از رو دوشم برداشته شده.

اولین سفر دانشجویی و مجردی

2 ابان شب ساعت 12 با بچه های اتاقمون همراه نهاد رهبری دانشگاه و بقیه بچه ها راهی مشهد شدیم  چیزی حدود 24 ساعت تو راه بودیم و شب ساعت 8 نزدیک مشهد شهر ملک آباد بهمون اسکان دادن  بو ی شام خیلی مضخرف و بدون پتو و بالش  با همه ی غر زدنامون شب رو صبح کردیم و تا حدود یک شب داشتیم جرأت و حقیقت بازی میکردیم  ساعت 5 صبح بیدار شدیم و برای 30 کیلومتر پیاده روی خودمون آماده کردیم  چیزی حدود 10 کیلومتر اول راحت بود ولی بعدش سخت  طول مسیر موکب های مختلفی بود ک که از زائرا پذیرایی میکردن و از لحاظ نظافتی خیلی کثیف بود طول مسیر  و در آخر راهمون با بچه های phdدانشکده دارو آشنا شدیم و گفتیم خندیدیم با اینکه تفاوت سنی زیادی داشتن ولی خوش مشرب بودن ساعت 6 با کامل شدن کاروان  مون ک دیگه ب مشهد رسیده بودیم با ی اتوبوس خط ویژه رسیدیم به محل اسکان مون بر خلاف چیزی ک انتظار داشتیم خیلی تمیز و با کلاس بود  با اون همه خستگی شاممون خوردیم و دوش گرفتیم و شب و رفتیم حرم  چیزی حدود 300 قدم تا حرم فاصلمون بود  اون شب حرم خیلی خوب بود  آرامشی ک از حرم گرفتیم همه ی خستگی راه  رو شست و برد  من بارها مشهد رفتم ولی این دفعه ی چیز دیگه بود  به قدری آرام بخش بود که دلم نمیخواست برگردم  روز بعد رحلت پیامبر بود ک مشهد به شدت شلوغ و اون روز ما برای بازار گردی انتخاب کردیم  و چن تا از پاساژ های 17 شهریور گشتیم و عصر حوالی ساعت 6 رفتیم طرقبه و موج های خروشان  3 ساعتی ک داخل بودیم لحظه به لحظه اش هیجان بود ولی مسیر بازگشت مون خوردیم ب ترافیک   2 تا از بچه ها مون باهم بحث کردن که البته اینم از سختی های سفر ب هرحال  چیزی حدود یک هفته این سفر دانشجویی ما طول کشید  با همه سختی های سفر دست جمعی اون حال هوای حرم به همچی می ارزید  و متفاوت از همه سفرهای زیارتی زندگیم بود  ثبت شه به نام ترم3 و اولین سفر دانشجویی   

پاریس ناتمام-پارت سوم

ساعت 8 صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم که دیدم یاشاره.با صدای گرفته و خواب الویی گفتم-الو یاشار چی میخوای کله صبح از من-بهار تو که هنوز خوابی مگه قرار نبود ساعت 9 بریم کلاس گیتار پیش مسیح-الان که ساعت 8 تازه-پاشو بهار ما ساعت 8و نیم جلو در خونتونیم عجله کن لطفاو تلفن رو قطع کرد.از روی تختم بلند شدم و موهای بلندم رو شونه کردم و بافتمشون.شلوار لی و یک هودی لیمویی با یک شال مشگی پوشیدم و یک رژ صورتی ملایم زدم و رفتم پایین.که دیدم مامان و بابام بنیامین و هستی بیدار شدند.هستی زن داداشمه.سلام دادم و یک لیوان شیر با یک کلوچه خوردم و براشون توضییح دادم که کجا میخوام برم و رفتم پایین.کتونی های مشگیم رو پوشیدم و رفتم بیرون که 5 دقیقه دیگه ماشین یاشار رو دیدم و رفتم سوار شدم که دیدم ماکان و طلا دارند چرت میزنند و شهرزاد هم داشت با هندزفری موزیک گوش میکرد و مشغول چت کردن بود.-جواب سلام واجبه اقای یاشار مسلمون-سلام بابا من که صبح به تو سلام دادمجلوی در کلاس موسیقی مسیح نگه داشت و طلا و ماکان را از خواب بیدار کردیم و هندزفری رو از گوش شهرزاد برداشتیمو پیاده شدیم.از پله ها رفتیم بالا که دیدیم مسیح دارد با یک اقایی صحبت میکند که فهمیدیم اون اقا استاد گیتارشه.به مسیح سلام دادیم و روی صندلی های مخصوص به تماشاچی نشستیم و مسیح مشغول نوتختن گیتار شد و خانمی قد بلند و خوش هیکل و البته خوش صدا شروع به خواندن کرذ.چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشق رو گرفت ازمون یغنی هنوز عاشقمی یا عوض شدی میخوام بپرسم نمیچرخه زبون  اهنگ از زیبا رحیمی به اسم غرور.وقتی تموم شدمسیح رو تشویق کردیم.از روی صندلی ها بلند شدیم و رفتیم بیرون مسیح گفت:بچه ها کی پایه نهار بریم جیگرکی بابام؟و ماشاالله که همه پایه بودیم و رفتیم جیگرکی اقای سلیمانی و همه دو سیخ جیگر و دو سیخ قلوه مهمون اقای سلیمانی زدیم بر بدن و راهی خونه شدیم.از پله های راهرو بالا رفتم و در خونه رو باز کردم که دیدم نگار داره تلویزیون نگاه میکنه و هستی هم داره بادمجون پوست میکنه.-سلام زن داداش-سلام بهار خانم نهار که نخوردی؟-چرا زن داداش خوردم ببخشید.و رفتم بالا داخل اتاقم روی تختم دراز کشیدم و مشغول چت کردن با طلا شدم.که یهو صدای داد و بیداد داداش رو شنیدم و سریع رفتم پایین.

بعد از قطعی اینترنت

خب تقریبا ۸ ماه میشه که اینجا نیومدم! وقتی اینترنت قطع بود همش وبلاگای مختلف رو می‌خوندم! پاتوقم شده بود وبسایت yjc و blog.ir ‌و ویرگول و اپ طاقچه! و خب تصمیم گرفتم که بیام و بنویسم. من ننویسم دیوونه میشم! ولی تو این مدت تو دفترم می‌نوشتم. مشکل تو دفتر نوشتن اینه امنیت نداره و یکی ممکنه بخونتش. البته قطعا نوشتن تو وبلاگم امنیت نداره ولی حداقل می ‌دونم اگه خیلی از خودم اطلاعات ندم اگه کسی پیدام کنه شاید شک کنه که منم. . بگذریم. تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد و منم خیلی عوض شدم! و خوشحالم ازین تغییر. یه طلسمیو شدم! طلسم بیرون رفتن با یه پسر! هیچ‌وقت اینکارو نکرده بودم. ولی خب به رابطه و رل زدن نکشید. اشکالیم نداره. البته یه خورده اوضاع پیچیدست. که تقصیر خودمه. از دستش نارحتم!بدون هیج دلیلی. دلیلش اینه که امشب که باهاش حرف زدم حس بدی گرفتم. انگار نارحت بود. منم که همش فکر می‌کنم تقصیره منه. که مثلا تو زمان قطعی اینترنت باهاش حرف نزدم و اس ندادم کاش بدونه هر روز به یادش بودم! ولی خب اون بود که یه بار خواست ازم فاصله بگیره. البته زیاد طول نکشید و خودش اوضاع رو به شکل قبل برگردوند. ولی همین کارش باعث شد که منم فاصلمو حفظ کنم! اگه فقط چت می‌کنیم خب پس بذار فقط چت کنیم و من نباشم که اس دادن و زنگ زدنو تو دوستیمون وارد می‌کنه! ولی خب من همیشه می‌خواستم که یه دوست واقعی براش باشم. پارتنر نه! دوست! ولی خب انگار نمیشه! هیچ وقت شرایط کاملا مثل دوستای دختر خودم نمیشه! اشکالی نداره. یه چیز خیلی غم‌انگیزو تو این مدت که نت قطع بود فهمیدم. اونم این که من خیلی تنهام! و این احساس تنهاییو با اینترنت و چت کردن با آدمایی که تا حالا ندیدم پر می‌کنم. یا آدمایی که دیدمشون و برام مهمن ولی خب اونقدرام نزدیک نیستیم که اگه نت قطع شد بهم اس بدیم! و این خیلی غم‌انگیزه. فهمیدم باید دوستی‌ای بسازم که اگه نت قطع شد هیچ خللی تو دوستیم با اون آدم ایجاد نشه. یا فاصلمون زیاد نشه. البته فکر کنم همچین شرایطیو فقط رابطه عاطفی داره. به نظرم بعضی وقتا زندگی خیلی پیچیدست :(  این که بدون اینترنت تقریبا هیچی تو زندگیم ندارم بده یا خوب؟ بدون اینترنت دوستای اینترنتیمو از دست میدم. با آدم جدیدی نمیتونم آشنا شم. (خیلی خجالتیم و از خونه کم بیرون میرم) نمیتونم چیزی یاد بگیرم مثل کدنویسی که همش از یوتیوب و وبسایتای مختلف می‌بینم.نمیتونم پادکست گوش بدم.مسیرا رو بلد نیستم و بدون گوگل مپ گم می‌شم! یه عالمه سوال دارم هر روز که فقط گوگل جوابشونو می‌دونه. نمی‌تونم فیلم و سریالایی که می‌خوامو ببینم مگر این که از قبل دانلود شده باشن. غذای زیادی بلد نیستم بپزم و دستور‌هارو یادم می‌ره و همیشه قبل آشپزی سرچ می‌کنم. قبل خرید محصول جدید نظر آدما رو می‌خونم. باورم نمیشه تقریبا تمام زندگیم به اینترنت وابستس! و بدون اینترنت زندگی من هیچی نداره. خالی خالیه. البته در نبود اینترنتم کتاب خوندم. چندتا فیلم دیدم. ولی بازم زندگیم خالی بود.  + آرزو می‌کنم اتفاقای خوب بیوفته + می‌خوام خیلی جدی تحقیق کنم ببینم بعد  کارشناسی اپلای کنم بهتره یا بعد ارشد  

یادش بخیر بچگیا

دیروز یکی از دوستان تو صفحه مجازی دیگه ای برام زده بود ما بچه بودیم میگفتن میریم جایی موز نخورید یادتونه؟راستش من یکی هیچ وقت یادم نمیاد دوران بچگیم بهم تذکری داده باشن و حتی تا این سن هم دل شکستن بی عدالتی حق کشی فخر فروختن و خیلی صفات بد دیگه یادم نمیاد عمدا بخام کسی رو ازار بدم چه برسه بخام حرمت خونه میزبان هم بی جهت بشکنم. نمیدونم شاید یه گاف بزرگه که ادم فک کنه دل کسی رو نشکسته، با شعور بوده ازروز اول پاگذاشتن به این دنیا، سعی بر تحقیر کسی نداشته ، چه میدونم همه خصلتهایی که این روزا ، حسن و اصول مدرنیسم شده نداشته باشه.اونقدر حقارت ادمهای بیگناه زیادشده که اصلا ادم دیگه نمیتونه صداقت باور کنه.قدیما مبگفتن موز برندار اجیل کم بخور شیطونی نگن و خیلی موارد قابل تذکر دیگه که هم حفظ ابرو خود و هم ابرو طرف مقابل بشه.مهم بود حریمها وحرمتها.امروز نه حقوق همسایه ، نه هم خون، نه غریبه، نه کل بشریت برای کسی مطرح نیست. همه مدعیان هم فقط لباس تزویر تن کردن و پی منفعت هستن. کلا بنا شده بر منفعت دنیا.کاش یکی مثل قدیما در پی منفعت غیر دنیا بود و عشق دوباره معنا داشت اما نیست

نقاهت وبیماری و دل نگرانی

به نام خداباتشدید بیماری ام وقدری مثلا استراحت اماحجم تماس هایم زیادشده وجواب هم ندهم اخلاقی نیست وازسویی نمیدانم چه کنم؟سالهاست که شماره ام راهم تغییرنداده ام ولی گویی به جبر-علیرغم میل باطنی ام باید شماره را عوض کنم؛تا تصمیم نهایی را بگیرم البته بیشتر ازاین ناراحتم که دیگران بدون اطلاع من شماره ام را به دیگری انتقال ومن البته انسان نوشتنی ام بقول امروزی ها چَتی ودوستان درپی این اند که مکرر آماده صحبت باشم-دکتر شیخی مکرر در بازداشت موقت بامن تماس میگرفت ومستاصل بود ومن از اذیت شدن او زجرمی بردم واز اینکه کاری نمی توانستم کنم ناراحت تر وقدری توانستم برایش پول اندکی بفرستم؛شرایط دوستان که این روزها درفکرش نبودند وفقط اسم دوستی را یدک می کشیدن اورا بیشتر زجرداد والان مطلع شدم موقت با تودیع ماشین هایی درکلانتری رهاشده؛باز خدارا شکر-با علی وخواهرم وسروش وآرمین تصویری صحبت کردیم؛مادرم حالش مساعد نبود واز سرمزار برادرم آمده ؛حالش را پرسیدم؛مادرانه خودش را خیلی اذیت می کندوالبته حق دارد-پیامک هایی از همراه اول برای عموم مشترکین برای تاییدیه واریز وجه واصل میشود که(جنابعالی)مخاطب قرارداده والبته همه مشترکین مرد نیستند که جنابعالی باشند وزن را سرکار عالی میگویند وازسویی بسیاری از مشترکین اصولا شخصیت حقوقی دارند وبرای اصلاح آن -هرچند ازنظر بعضی مهم نیست-به یکی از مسوولان مرتبط پیامک دادم وقرارشد منعکس کنند-برای وسایل موجود درخانه مسعود هم از شوهرخواهرم خواستم که پیگیری کند که تلاش بسیاری کرد از ایشان هم متشکرم-مادر یکی از عزیزانم دچار بیماری بود وبا عوارض آن دچارشکستگی هم شده که بیمارستان بستری اند برایشان شفای عاجل آرزومیکنم.

keyboard_arrow_up