قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

کدپیشواز بزن مطرب

تیزر آنونس فیلم مطرب

تیزر آنونس فیلم مطرب محصول 1398 اثری از مصطفی کیایی, تیزر آنونس فیلم مطرب با لینک مستقیم رایگان کامل کم حجم کیفیت بالا عالی بلوری 4کا, تیزر آنونس فیلم سینمایی ایرانی مطرب جدید بدون تگ آرم تبلیغاتی و نیاز به خرید اشتراک ویژه تیزر آنونس فیلم ادامه مطلب

دانلود فیلم مطرب با بازی پرویز پرستویی

بازیگران فیلم مطرب محسن کیایی, پرویز پرستویی, الناز شاکردوست, مهران نویسنده و کارگردان فیلم مطرب: مصطفی کیایی خلاصه داستان فیلم مطرب: یک فیلم طنز و موزیکال و درباره یک خواننده دهه شصتی با بازی پرویز پرستویی است که زندگی وی را در چند دهه روایت می کند.پرشین هالیدی- دانلود آهنگ و فیلم و سریال

دانلود رایگان فیلم مطرب

دانلود فیلم مطرب با لینک مستقیم و کیفیت HD دانلود فیلم سینمایی مطرب با کیفیت عالی , دانلود رایگان فیلم مطرب دانلود رایگان فیلم ایرانی مطرب با کیفیت HD ژانر : سینمایی ساخت : ایران موضوع : طنز – موزیکال  کارگردان : مصطفی کیایی زبان : فارسی سال تولید : ۱۳۹۷ دانلود در ادامه مطلب … ادامه مطلب

خسته دل

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست      

محمد قربان نویسنده ای از دور دستها

محمد قربانی به نقد فیلم مطرب در برنامه هفت شب گذشته واکنش نشان داد. به گزارش عصر ایران قربانی در صفحه اینستاگرامش نوشت: هموطنان عزیزدیشب ،مثلا در یک برنامه سینمایی بنام (هفت)که متعلق به صدا و سیمای جمهوری اسلامی است،و بودجه آن از بیت المال تامین میشود،یعنی از خود شما عزیزان،ورئیس صدا و سیمایش را نیز مقام رهبری انتخاب میکنند،و ایشان همیشه در بیاناتشان ازکلمات، شان و منزلت و احترام به مردم استفاده میکنند،مردم انقلابی ،مردم شهید داده و جانباز و مدافع نظام ،حال سه منتقد[.] ،مردم یا بهتر بگویم تماشاچیان فیلم مطرب را که از هر طیف و طبقه ،از مردم عادی گرفته تا روشنفکر و خانواده شهید و .(به استناد کامنت ها و فیلم های موجود از مخاطبین)را لمپن و بی فرهنگ خطاب می کنند. متاسفانه ما جماعت سینمایی همیشه به فحش و ناسزا و تهمت شنیدن عادت داریم از ماست که برماست تا بلا سرخودمان نیاید دست به کاری نمی زنیم ،ولی هیچوقت حاضر نمی شویم به مردم لقب لمپن و بی فرهنگ بدهیم و اگر پیش بیاید جانمان را برای مردم میدهیم و خود را خادم مردم میدانیم.چرا باید در چنین شرایطی ، مردمی را که با این همه مشکلات دست و پنجه نرم میکنند و ساعاتی را باخانواده شان انتخاب میکنند به دیدن این فیلم بروند ،لمپن و بی فرهنگ خطاب کنیم . بنده از مسئولین برتر این نظام میخواهم که تذکری به رئیس صدا و سیما داده شود، که نه به خاطر ما، بلکه اجازه به خودشان ندهند مردم را لمپن و بی فرهنگ خطاب کنند.وبااین جماعت مثلا بافرهنگ و دانای کل برخورد کنند،این ها ادعا میکنند کارشان نقد کردن است،کجای دنیا نقد یعنی فحاشی و توهین. بنده از طرف خودم و کل گروه (مطرب) از شما مردم عزیز بخاطر توهینی که از جانب این[.]به شما شده پوزش میخواهم .

چیزهایی که در موردشان خواهم نوشت

سال ۱۳۹۸ (در دست تکمیل) مسخره باز سمفونی نهم مطرب متری شش و نیم ایده اصلی  قسم رد خون سرخپوست شبی که ماه کامل شد گلدن تایم (هنر و تجربه) سورنجان (هنر و تجربه) ذغال (هنر و تجربه) در جست و جوی فریده (هنر و تجربه) رضا (هنر و تجربه) تتاتر صدای آهسته برف تتاتر آبی مایل به صورتی تتاتر لانچر ۵ سال ۱۳۹۷ هزارپا بمب یک عاشقانه مارموز مغزهای کوچک زنگ زده درساژ

غریبی

رو مگیر از من دلخسته تو ای انس مدام که دل شاعر من با نفست داشت دوام تپش قلب مرا کُند تر از پیش ببین بغض در بغض نشسته توی تردید صدام با تو ای شعر نفس گیر، دلی خوش دارم توی تاریکی شب ها که ندارم آرام شعر خوبم، من بیچاره، دراین تنهایی تو که باشی نروم در دل هر مطرب و جام بعد از این هرچه بخواهی بسرایم لاغیر بعد ازین با لب تو شعر بگویم بی نام محمد رحیمی  

حضرت یار

میخوام برات بنویسم اما چون بلد نیستم دست به دامن جناب حافظ شدم . من که از آتش دل چون خم می در جوشر بر لب زده خون می خورم و خاموشمقصد جان است طمع در لب جانان کردنتو مرا بین که در این کار به جان می کوشممن کی آزاد شوم از غم دل چون هر دمهندوی زلف بتی حلقه کند در گوشمحاش لله که نیم معتقد طاعت خویشاین قدر هست که گه گه قدحی می نوشمهست امیدم که علیرغم عدو روز جزافیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشمپدرم روضه رضوان به دو گندم بفروختمن چرا ملک جهان را به جوی نفروشمخرقه پوشی من از غایت دین داری نیستپرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشممن که خواهم که ننوشم بجز از راوق خمچه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشمگر از این دست زند مطرب مجلس ره عشقشعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم  

خم ابرو

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد       حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ازمن اکنون طمع صبر ودل و هوش مدار       کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند       موسم عاشقی و کار به بنیادآمد بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم       شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد ای عروس هنر از بخت شکایت منمای     حجله حسن بیارای که داماد آمد دلفریبان نباتی همه زیور بستند        دلبر ماست که با حسن خداداد آمد زیر بارند درختان که تعلق دارند       ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد مطرب از گفته حافظ غزلی مست بخوان   تا بگویم که زعهد طربم یاد آمدفال حافظ گرفتم و این اومد حافظم میدونه من در همه حال یاد توام و خودت باور نداری    

دوستان، دختر رز توبه ز مستوری کرد

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد   آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد   جای آن است که در عقد وصالش گیرید دختری مست چنین کاین همه مستوری کرد   مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چاره مخموری کرد   نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد   غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد   حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد حافظ

متن تصنیف غزلی از مولانا جلال الدین رومی

متن تصنیف غزلی از مولانا جلال الدین رومی ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگوای شه و سلطان ما ای طربستان مادر حرم جان ما بر چه رسیدی بگونرگس خَمار او ای که خدا یار اودوش ز گار او، هر چه بچیدی بگوای شده از دست من چون دل سرمست منای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگوعید بیاید رود عید تو ماند ابدکز فلک بی‌مدد چون برهیدی بگودر شکرستان جان غرقه شدم ای شکرزین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگومی‌کشدم می به چپ می‌کشدم دل به راسترو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگومی به قدح ریختی فتنه برانگیختیکوی خرابات را تو چه کلیدی بگوشور خرابات ما نور مناجات ماپرده حاجات ما هم تو دریدی بگوماه به ابر اندرون تیره شده‌ست و زبونای مه، کز ابرها پاک و بعیدی بگوظل تو پاینده باد ماه تو تابنده بادچرخ، تو را بنده باد از چه رمیدی بگوعشق مرا گفت دی عاشق من چون شدیگفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگومرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدمعافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو مطرب مهتاب رو شهرام ناظری

جراحی (نصفش) پَر :))

یه امتحان داشتیم ، پنج تا ازمون گرفتن . الان حتی نمرش از دستم در رفته که چند میشم . آخه توی سیستم ازمون امتحان میگیرن . بعد هر امتحانی هم نمرمون میاد و بعد امتحان بعدی شروع میشه . اولی بیهوشی بود .دومی اورولوژی ، سومی نوروسرجری و چهارمی ارتوپدی . که اینا هر کدوم ۷ تا ۱۵ تا سوال داشتن و آخری هم جراحی عمومی که ۴۰ تا بود . به معنای واقعی احساس میکنم کمی خراب کردم . احتمالا ۷۰ درصد نمره رو گرفته باشم . فقط این آخری رو یادم میاد از ۴۰ تا ۲۸ تا زدم. حاللا بگذریم  امشب برم ببینم سینما رو بستن یا نه . دو هفتست میخوام برم فیلم مطرب رو ببینم هی امروز فردا کردم . بعدشم کمی خونه رو تمیز کنم و ظرفا و لباسا رو بشورم و اتو کنم . آب ماهی رو عوض کنم . یه دو تا گلدون و یه قفسه ای کمدی هم برا کفش ها بخرم . خلاصه یه سر و سامونی به این زندگیمون بدیم :)

پائیز یعنی همین. یه روز پا میشی می بینی درختِ انجیر با اون اُبهت و برگایِ درُشت یهو تمومِ کرک و پرِش ریخته و دلت میسوزه به حال و روزِش وقتی درختِ آلبالو رو با برگایِ نارنجی می بینی که پهلو به پهلوش خودنمایی می کنه هنوز تویِ این سرما. دلت میسوزه اما روز بعدش آسمون انگار میخواد از دلِش دَراره که تورِ سفیدشو پهن می کنه رو سرِ همه.+بَعد چهار روز برگردی و ببینی یکی توی اتاقت برات هدیه گذاشته و نوشته زده پاش چه حالی میشی؟+بیایید حضورتونو بزنید که از امشب غیبتا غیرموجه حساب میشه و حذف ترم میشید :)+از توصیه هایِ شفتالویی: فیلم مطرب ارزش دیدن که هیچ، ارزشِ بوق هم نداره. پولتون رو بدید یه بسته چیپس و بشینید کنج اتاقتون و غرق تفکر بشید خیلی ارزشمند تره.

قبله عشق

قبــــله ی عشق چــــــارسو دارد دلبـــــــــری معنــــی مگو دارد از گـــــذرگاه دل اگــــــر گذری هـــــر تپش عــــرض آرزو دارد کــــــم مبـــــادا ز عشق رسوایی غنچـــــــه های شگفتــه بو دارد لب گشودن جهــان گستاخی ست خامشــــی رنــــگِ گفتـــگو دارد سنـگ لعنت به خویش می بارد خواجـــــه بر ریش خود تفو دارد صوفی در زیـــــــر گنبــد دستار ســـــــوی خلــق خــــدا قبـو دارد نکند وصف حـــــور و غلـمان را گــــــر مــــلا انـــــدک آبرو دارد از که نالیــــــم و از کجــــا آیــــم مـــــا و من از چه مـــا و تو دارد اینهمــــه لاف و ماجرا از چیست قمـــــری هم نغمــه ی کوکو دارد هر که را سایبـــــــان خدای است عیســـی در ذات خـــــود ابو دارد نیست بی ساقی نیست بی مطرب بــــــاده ی هــــــر غزل سبو دارد گر تو فـــــرمان نمی بری امروز توسن هستــــی را کــــه چو دارد؟ از سخن معنی شــــــکر بــــردار زیـــــر این بتــــــه ها لبــــو دارد بس حــذر کن ز گفتــــــه ی بیجا طبـع مــــــا طبـع تنـــــد خو دارد میشود هــــر که در سخن محمود گــــــر ز خـــون دلش وضو دارد ------------------------------- بامداد یکشنبه 26 عقرب 1398 خورشیدی که برابر میشود به 17 نوامبر 2019 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور

ای ساقی دل ای مونس جان ***

ای ساقی دل ، ای مونس جان  در چشم ترم ، هستی تو عیان ای دل تو بگو، با آن گل ناز من گم شده ام در سوز و گداز من را مگُذار در ورطه ی غم  رحمی بنما بر این دلکم  دستم تو بگیر ، راهم تو ببر جانم بسِتان ، با غمز و نظر ای دل تو بگو با آن گُلِ ناز  من گمشده ام در سوز و گداز  من دل بدهم ، گر دل ببری هم دلبر من ، هم تاج سری  با من تو بمان ، ای جانِ جهان دل را بنواز ، گاهی به نهان  با عشق تو من، افسانه شدم  در شمع تو من ، پروانه شدم  من سوزم و دل ، صد ناله زند چون مرغ سحر ، خون پاله زند ای دل تو بگو، با آن گل ناز  من گمشده ام،  در سوز و گداز  ای مونس دل، ای همدم من  یک دم نظری ، کن بر غم من کو پا و عصا ، کو دلق و ردا کو مرغک طور ، کو نور بقا  من گمشده ام ، در راه فنا  سرگشته شدم ، چون باد صبا  من عهد شکنم ، بیچاره دلم  پیمان شکنم ، آواره دلم  ای دل تو بگو ، با آن گل ناز  من گمشده ام در سوز و گداز  او سرو روان ، او مطرب دل  او نور جهان ، من خاکم و گل

قطع اینترنت و افت فروش در سینماها

شرایط چند روز اخیر جامعه باعث کاهش مخاطبان سینما شده است و بسیاری از سینماداران از قطعی اینترنت که حتی اطلاع‌رسانی را مختل کرده گله‌ دارند. به گزارش ایسنا، پس از پایان ماه صفر و شروع اکران چند فیلم پر بازیگر و کمدی، سینماها رونقی تازه گرفتند و این روند تا روز جمعه 24 آبان ادامه داشت، اما از ابتدای هفته با افزایش ناگهانی قمیت بنزین و بارش برف و برودت هوا تعداد مخاطبان فیلم‌های سینمایی نیز تحت تاثیر قرار گرفت. در این روزها قطعی اینترنت هم در این مسئله تاثیرگذار بود و آمار سامانه فروش سازمان سینمایی نشان می‌دهد که میزان تماشاگران و فروش فیلم‌ها به شکل قابل توجهی افت داشته به طوری که مخاطبان فیلم مطرب» از 30 هزار نفر در روز شنبه و 6 هزار نفر در روز یکشنبه هفته قبل به 11 و 6 هزار نفر در در روزهای ابتدای این هفته رسیدند و سمفونی نهم» هم از هزار نفر در روزهای شنبه و یکشنبه هفته قبل به 300 نفر در این هفته رسید. در این باره علی سرتیپی که هم پخش‌کننده فیلم است و هم سینمادار، در گفت‌وگویی کوتاه با ایسنا از مساعد نبودن شرایط برای خرید اینترنتی بلیت و اطلاع رسانی به مخاطبان گله‌مند است. پردیس سینمایی کورش روز شنبه به دلیل ترافیک زیادی که در مسیر این پردیس ایجاد شد و مخاطبان زیادی امکان رسیدن به سینما را نداشتند از عصر به بعد تعطیل شد و به گفته سرتیپی این تعطیلی در روز یکشنبه هم ادامه پیدا کرد. او می‌گوید: اگرچه امروز دوشنبه 27 آبان سالن‌های سینمایی این پردیس دایر است، اما قطع بودن اینترنت مشکلاتی را دست‌کم برای اطلاع‌رسانی به وجود آورده است. البته این مسئله فقط گریبانگیر پردیس کورش نیست و بسیاری دیگر از سالن‌های سینمایی هم چنین مشکلی دارند. با این وضعیت امیدی که سینمایی‌ها به بهتر شدن وضع فروش سینما داشتند دوباره کم فروغ شده است. همچنین علاوه بر سینماها، این اتفاقات بر برخی سالن‌های تئاتری هم تاثیر داشته و اگرچه کمبود مخاطب یکی از مشکلات تئاتر شده اما تا حدودی شدت گرفته است.

امشب برايت نامه نگاشتم

امشب برایت نامه نگاشتم تمنا دارم که به اغلاط نامه ام نپردازی فقط احساسم را با حس قشنگت بخوان ای پرورده ی اهوارا عالم غیب ای شگفته در مرغزار خیال من من آن نفس های گرم و معطرت را میبوسم که باده شعر را در دماغم با ساقی و مطرب میریزد و عشق را بیباکانه از چشمه ی جوشان دل فریاد میزند ای آتش به جگر تابو شکن ای که قرآن در سینه داری ولی لبان شیرین و باده به جان فروشت صهبای عشق به لبم با زبان شعر میریزد ای آشفته گیسوان سرو، تن اندام جانت به سلامت که اعمار جانم را فرو میریزی تو از کدام شراره ی نمرود شعله بر داشتی که آتشم میزنی و از کدام گلشن خلیل گل ربوده ی که بر سرم میریزی از چشمم گل می شکوفانی و از جگرم گلستان عشق میرویانی با برتافتن روی، تیشه ی فرهاد را از کجا کردی و به شیرینی به جانم روا داشتی ای مسلمان کافر به عشق ای بی خبر از آن که من کودک عشقت را شب ها در گهواره ی دلم به لالایی نوازش کردم و بزرگ شدی کاش این تجمع حلاوت ها که در تو اند سهم من میبود در این دنیای نا عادل است تو عادل باش اشک هایت را میبوسم خنده هایت را در آلبوم قلبم حک میکنم در سویدایی دلم محفوظی تپش قلب زیبایت را حس میکنم عطر که از حریر تنت بیرون میزنند میبویم آه تو از کدام بهشت اینها را به یغما برده ای بر گو که ز چینی؟ چگلی؟ یا ز تاتاری یا از نوادگان یوسف و زلیخایی یا به قصد غارتگری از ملک فرنگ آمده ای ای آنکه آفریننده تو به خود تبارک الذی بیده الملک گفت ای آشفته گیسویی دل آرام چه گویم از دل پریشانم که تو شاهی و من درمانده خاک نشین این خاکدان بودن در کنارت سعادت میخواهد که مرا از آن فرسنگ فرسنگ راه است چقدر دیگر از من دل می ربایی؟ و به این عصیانگر، ظالم روامیداری؟ داروی این درد دیده در طبراق سینه با صفای توست ای نیکو سرشت لعل به دامن حسنت به پیری رسد قدرتت به زوال و دارایی ات به اتمام ولی آنچه پا بر جاست و متعهد محبت من خواهد بود شاید هنوز مرا بیگانه خوانی چون مرا از خودت بیگانه رانی ولی از هرچه و هرکه برایت بهترینها را خواهم مرا بر تو مدعایی نیست به جز بویدن پیکر مشک بیزت به جز دست کشیدن به سروِ قدت و بوسیدن خاک قدمت به نگهی هجران کشیده مرا جز لقای تو نه دنیای است و نه عقبا زمان در گذر است و من در کنار جاده ی دل چشم در راهم. ------------------------------ 10 عقرب 1398 خورشیدی اول نوامبر 2019 ترسایی با عشق امپراطور -- تصویر بردار: علی رضا کیهان

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی                چه زیان تو را که من هم برسم به آرزوییهمه موسم تفرج به چمن روند و صحرا               تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جوییهمه خوش از آنکه مطرب بزند به تار چنگی         من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موییبه کسی جمال خود را ننموده ای و دانم                همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگوییچه شود که از ترحم دمی ای سحاب رحمت           من خشک  لب هم آخر ز تو تر کنم گلوییچه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی             چه شود که کام جوید ز لب تو کامجوییبه ره تو بس که نالم زغم تو بس که مویم            شده ام ز ناله نالی شده ام ز مویه موییبشکست اگر دل من به فدای چشم مستت              سر خم می سلامت شکند اگر سبویینه به باغ ره دهندم که گلی به کام بویم                نه دماغ آنکه از گل شنوم به باغ بوییبنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی                     بنموده مو سپیدم صنم سپید روییز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم نخواند              رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کویینظری کن سوی رضوانی دردمند مسکین              که به جز درت امیدش نبود به هیچ سویی                                                                       فصیح امان شیرازی (رضوانی)  سید محمد شیرازی (۱۲۴۰ فسا - ۱۳۲۴ تهران) ملقب به فصیح‌امان و متخلص به رضوانی شاعر، خطیب و واعظ اواخر دوره قاجار و بعد از آن بود.سید محمد در سال ۱۲۴۰ شمسی در شهر فسا متولد شد. پدرش به سید ابوالقاسم فسائی شهرت داشت. او در ۱۶ سالگی به اصفهان رفت و دو سال در آن شهر به تحصیل مقدمات پرداخت. سپس به قم رفت و ده سال در این شهر به تکمیل علوم عقلی و نقلی مشغول بود. در بیست و هشت سالگی یا سی سالگی به تهران مهاجرت کرد و به وعظ و خطابه پرداخت.در تهران او به دربار ناصرالدین شاه راه یافت و از او لقب فصیح‌امان» دریافت کرد. هنگام قتل ناصرالدین شاه از ملازمین او بود و در آن محل حضور داشت و پس از آن واقعه در سال ۱۳۱۳ قمری برای تسلیت نزد ولیعهد مظفرالدین میرزا به تبریز رفت و همراه با وی به تهران برگشت و ملقب به سلطان الواعظین» شد.فصیح‌امان سال‌های متمادی در تهران منبر می‌رفت که بسیار با استقبال روبرو می‌شد و بسیاری از خواص و عوام برای شنیدن اشعار نغز و گفتار اثرگذارش پای وعظ او می‌نشستند.فصیح‌امان شیرازی در سال ۱۳۲۴ شمسی در تهران درگذشت. او در ابن بابویه دفن است.دیوان اشعار او با نام دیوان فصیح امان شیرازی (رضوانی)» مشتمل بر غزلیات، قصاید، قطعات و رباعیات و همچنین منتخبی از آن به نام گلهای فصیح‌امان رضوانی» به کوشش سید هادی حایری در شیراز به چاپ رسیده‌است.       https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B5%DB%8C%D8%AD%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C                                                                             

سمیرا صد و دوازده

دیشب دوباره خوابش رو دیدم خیلى خواب جالبى بود توى خونه مادریم بودم و پر مهمون و اینا بود یهو تصمیم گرفتم پاشم و برم دم خونشون و باهاش حرف بزنم (به خاطر اینکه سالهاست به دلیل حرفهاى نگفته و کارهاى نکرده دارم اذیت میشم حس میکنم نفرینم کرده که میدونم نکرده و همین سکوتش بیشتر اذیتم میکنه البته اینا تصورات کمالگرایانه و حساس منه چون اون هزار تا حرف و کار اشتباه انجام داد و بابت هیچکدوم به هیچ جاش نیود هزارتا نه مثلاً ده بیست تا. اما من نمیتونم مثل اون باشم. اى کاش میتونستم.حس مى کنم ضعیفم که انقدر درباره سیل درونم آسیب پذیرم. فکر میکنم بقیه اگه بفهمن مسخره م میکنن و دعوام میکنن و . بگذریم) از خونه اومدم بیرون تا زانو برف بود و بعضى جاها یخ زده ، همه سر میخورند و راه میرفتند و ریسک زمین خوردن رو براى ادامه راه رفتن میپذیرفتند. خانمهاى شصت ساله حتى. دل رو به دریا زدم و توى دلم گفتم من باید این کار رو انجام بدم. رفتم. لیز میخوردم و چندبار با کله داشتم میومدم زمین اما کنترل میکردم خودمو و خلاصه همه راه رو نمیدونم چرا پیاده رسیدم دم خونشون. خونشون توى محل ما بود عین واقعیت. اما نه اون جاى همیشگى، یه کوچه دیگه. روبروى همون که سوپرمارکت دوتا برادر رو داره، پایین توین نقطه ش که خیلى شیب داشت خونه شون بود. در رو زدم. مامانش رو دیدم . با اعتماد به نفس گفتم با فلانى کار دارم. فلانى نبود. گفت بیا تو میاد الان. رفتم تو. یه خانوم اونجا بود که نمیشناختمش (فکر کنم اضافه بود توى خوابم چون تصویرش برگرفته از فیلم مطرب بود که توى سینما دیدم بدکى نبود فیلم) خوب به چهره مامانش نگاه کردم لبخند میزد اما چشمهاش افسرده بود انگار . در رو زدن، مامانش در رو وا کرد، دیدمش. اومد تو. دلتنگى خیلى کلمه کوچیکیه. هیچى بهم نگفت. سلام کرد و رد شد من حتى سلام هم نکردم انقدر شوکه بودم. اومد رفت توى اتاق لباس پوشید که من انقد شوکه بودم نفهمیدم چى پوشیده  (اما از در که اومده بود تو یه لباس مشکى داشت که خطوط سبزى روى لوگوش بود) رفتیم بیرون از خونشون. دیگه هوا سرد نبود دیگه لیز نمیخوردیم. مهربون بود. اولین جمله ش یه کلمه اى رو گفت که کلیدواژده حرفامون بود همیشه و نشون میداد یادشه همه احساساتمون ر من گفتم عه چه جالب مثل اونموقعها خیلى باهوشى. حرفامون یادم نیست. فقط یادمه من برگشتم و به یه سفر عجیب رفتم و توى سفر بهم پیغام میداد و همه بودن و مادربزرگم دف میزد و توى خواب نمیدونستم همگى مردن.   خیلى خدا رو شاکرم که دیگه هیچوقت من رو فالو نمیکنه چون اگه این متن رو میدید گردنم رو میزد چقدر ازش مثله سگ میترسم .بعضى آدما رو خیلى دوست داریم اما جرات انتخابشون رو نداریم و همین یعنى اونقدر دوسشون نداریم.   چرا من مرگ رو نمیپذیرم؟ شاید زمان  این کار رو برام بکنه.  

جمعه آبانی

به نام خداچندروز پیش یکی ازدوستان را که دیده بودم برای تهیه مقدمات ازدواج پسرش استمدادی کرده بود که دیروز مقداری کمک کردم واز این جهت خرسندشدم- امیر اطلاع داد که برادرکوچکش از مسافرت با هواپیما خیلی خرسندشده وخوشحال است؛خوشحالم کرد-یکی ازدوستان برای خرید عینک از کارت من استفاده کرد که تخفیف دارد؛عالی بود وخوشحال شد؛من نیز از خوشحالی ایشان-با آرمان چشم پزشک رفتیم هم به من دارو داد وتشخیص آلودگی چشمم بود واینکه مژه هایم آلودگی را بیشترجذب میکند بیشترازآرمان وهم به آرمان داروی لازم وتوصیه به شستشوی مرتب چشم با شامپوی مخصوص؛خیراست ان شاالله-در مسیر رفتم ومحرم را دیدم؛مرا نشناخت؛خودم را معرفی کردم بسیار جا خورد ولی گفتم فقط آمدم سری بزنم؛تلفن یکی از مسوولانی که اوبهش ارادت داشت را گرفتم وصحبت کرد اما بیشتراز کار او از ساده لوحی اشخاص ومراجعینی که به او مراجعه میکردند وظاهرآنها متمول هم بود متاثرشدم-با توصیه آرمان برای باردوم به تماشای فیلم مطرب نشستیم وانبوه تماشاگران از اقبال خوب به این فیلم حکایت داشت-از ابتدای دقایق امروز دراقدامی ناگهانی سقف استفاده از بنزین بسیار محدود آنهم با افزایش قیمت وقیمت آزاد هم افزایش ۳برابری شد؛آزادشدن قیمتهاتبعات فراوانی دارد که ان شاالله مسوولان محترم تدابیر لازم را اتخاذ فرموده اند-فردا تولدابول دوست قدیمی ام است که تولدش را تبریک میگویم وبرایش سلامت آرزومیکنم-شنیدم اشفعی هم مرخصی آمده خوشحال شدم -خواهرم اطلاع داد که خانم را در اخبار تلویزیون محلی دیده که مراسمی بوده؛تعجب کردم وبعدا احمد برایم فیلم آن رااز اینترنت دانلود وفرستاد؛همین مراسمی بوده که با دوستان تربیت معلمش بوده ومن فکرنمی کردم انعکاس رسانه ای داشته وبعدازآن هم سعید قسمتی از مصاحبه خودش باتلویزیون رادرخصوص دیابت فرستاد؛جالب بود؛صرف نظرازرابطه برادری اورا محقق وصاحب نظر دررشته خودش میدانم بگونه ای که درغالب مواقع ازرسیدگی به امور خانواده هم فارغ میشود ودرمعرض نقدقرارمی گیرد-مادر یکی از عزیزان هم که دربیمارستان بستری بوده شنیدم مورد عمل جراحی واقع شده؛برایشان سلامت آرزومیکنم؛گرچه انتظارآن بوده من عیادت ایشان شخصا" بروم اما شرایط بگونه ای نبود ومصلحت هم که بروم وفرزندایشان عصبانی این ناراحتی را ابرازهم فرمودند؛آنهم درحضور شخصی که اولین باروی را ملاقات می کردند که خودش موجب حرف وبرداشت سوء برای خودشان شد وقضاوت هم؛اما مثل اکثر اموردیگربرای من تفاوتی نداشت این رفتار؛مدیریت هیجانی ندارند همین.

میلادانه

به نام خداولادت حضرت رسول اکرم وامام جعفرصادق را به همه عزیزانم تبریک وشادباش عرض میکنم-از مشهد که برگشتم قدری چشمم اذیت میکند ودرد گرفته وتوجه نکردم وباید یک سری به پزشک بزنم ومعاینه ای کند؛ان شاالله که چیزخاصی نیست-با آرمان که درغیاب مادرش که مسافرت رفته قدری احساس تنهایی میکرد به دیدن فیلم مطرب رفتیم ؛کمدی عالی وقابل ت بود والبته از آنچه که دردیالوگ های داستان گاهی می شنیدم وحقیقت تلخی بود متاثرشدم؛استقبال از فیلم فوق العاده بود-یکی از دوستان قدیمی که برای باردوم ضمانت وتوصیه شخصی را به من کرده بود ومن گفتم این کاررا نکن وخبری ازاو نبود وحس کردم به حرف من رسیده وشرم از تماس دارد؛زنگ زدم وحال واحوال پرسی کردم وحدسم درست بود؛چه کنیم همه ما بیشتر به آزمون وخطا اعتقاد وعادت داریم-دونفرازدوستان تلفنی حالم را پرسیدند وحال واحوال کردم؛خرسندشدم ولی احساس کردم بیشتر سوالی برای وضع خودشان داشتند-پیگیر رضا شدم وقرارشد نامه ای تهیه ودنبال کنند؛اما قدری غیبت دارد ودل به خدمت خودش نمی دهد چه بایدکرد؟-پسر یکی ازدوستانم که پیگیر پخش برنامه هایش از صداوسبماست ومکاتباتی هم کرده اطلاع داد دنبال کرده ولی من تصورمیکنم متن مکاتبه اش بیشتر حالت تقاضای استخدام را متبادر به ذهن میکند تا پخش آثار-نامه دوست ابراهیم همسایه قدیمی را به مرجع درخواستی اش فرستادم وامیدوارم مشکل دوستش حل شود-منوچهر پیام داد وازبیکاری مستاصل است ونمیدانم باید چه برایش کرد؟-حسن اطلاع داد خانواده شاکی دوستش را پیداکرده اند وامیدواربود خانواده اش بتوانند ازوی رضایت اخذکنند وراه برای قبولی توبه توسط دادگاه هموارشود-محمد اطلاع داد به منصورگفته اند شماره حساب های وراث را معرفی کند تا حق السهم ارت پدربزرگشان را واریزکنند؛سوال کردم هنوز سهم عموها وآقا هم واریزنشده بود-یکی ازعزیزان دیدم که مطالب وبلاگ را خوانده واحتمالا" مرورگرش تطابق لازم را نداشته که ایرادی گرفت؛خوشحال شدم مطالب را دنبال کرده حداقل بخاطراینکه از قضاوت های بعضا" عجولانه اش وبرداشت های ناصواب که سکوت مرا درپی دارد همیشه؛خودداری کند؛البته اصولا بعض افراد درارتباط بامن چون برداشت هایی ناصحیح دارند ومن نیز پاسخی نمیدهم بیشترخودشان رااذیت می کنند تامن -ملکوتی مکررا" پیگیر مرخصی خودش هست وخانمش هم ازدست اوعصبانی ونمیداند به دیگران برای غیبت او چه توجیهی کند ومن نیز نمیدانم چه کنم؟ان شاالله حل شود-جویای احوال ساجدی هم شدم خانمش گفت که کماکان بستری است وپزشک آمده معاینه کرده ان شاالله نتیجه بخش باشد وسلامت خودرا بازیابد.-کبری اطلاع داد دیشب علی با ماشینش تصادف کرده؛خوشبختانه خودش چیزی نشده این چندمین باراست تصادف میکند ومراعات نمی کنه؛نگران اوهستم وبه کفولی هم پیام دادم که صاحب ماشین است ومتاثرنشود واگر کمکی باید کنم درخدمتم؛کفولی هم خودش نگران تنها برادرش بود از بی توجهی هایش

شعر در مورد برف

شعر در مورد برف در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد برف برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام. پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید! همه آلوده‌گی‌ست این ایام. راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام شنبه چون جمعه، پار چون پیرار، نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام. مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد به زمانی که برگسیخته دام! شعر در مورد برف ره به هموارْجای ِ دشت افتاد ای دریغا که بر نیاید گام! تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست کآتش از آب می‌کند پیغام! کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد که طمع بر گرفته‌ایم از کام… خام‌سوزیم، الغرض، بدرود! تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام! شعر در مورد برف و عشق نی نی توی حیاطه چشمش به آسمونه منتظره برف بیاد از ابر دونه دونه به ابر میگه :چرا کم برف های سردتر برف می آری واسه مون زمستونه ! لم نده بی کار توی آسمون برف های دیروز تو هی چیکه چیکه آب شد آدم برفی ای که ساخته بودم خراب شد برف های سردتر بریز توی حیاط خونه برفی که زود آب نشه یکی دو روز بمونه شاعر: ناصر کشاورز شعر در باره برف زمستانی برف آمده شبانه رو پشت‌بام خانه برف آمده رو گل‌ها رو حوض و باغچه‌ی ما زمین سفید هوا سرد ببین که برف چها کرد رو جاده‌ها نشسته رو مسجد و گلدسته برف قاصد بهاره زمستان‌ها می‌باره سلام سلام سپیدی! دیشب ز راه رسیدی؟ شاعر:پروین دولت‌آبادی شعر در مورد برف زمستانی یادته اون روز برفی وسط فصل زمستون تو پریدی پشت شیشه من زدم از خونه بیرون یادته اشاره کردی آدمک برفی بسازم واسه ساختنش رو برفا هرچی که دارم ببازم گوله گوله برف سرد و روی همدیگه می چیدم شاد و خندان بودم انگار که به آرزوم رسیدم شعری در مورد برف و زمستان هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابری ساکت و خاکستری رنگ زمین را بارشِ مثقال،مثقال فرستد پوشش فرسنگ،فرسنگ سرود کلبه ی بی روزن شب سرود برف و باران است امشب ولی از زوزه های باد پیداست که شب، مهمان توفان ست امشب دوان بر پرده های برف ها ،باد، روان بر بال های باد، باران؛ درون کلبه ی بی روزن شب، شب توفانی سرد زمستان. شعر درباره برف و عشق هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف گویی که لقمه ایست زمین در دهان برف مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است اجرام کوه هاست نهان در میان برف ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار از چه ؟ زبیم تاختن ناگهان برف گشتند نا امید هم جانور ز جان با جان کوهسار چو پیوست جان برف با ما سپید کاری از حد همی برد ابر سیاه کار که شد در ضمان برف چاه مقنعست هم چاه خانه ها انباشته به گوهر سیماب سان برف زین سان که سر به سینه گردون نهاد باز خورشید پای در ننهد ز آستان برف شعری در مورد برف گرچه سپید کرد همه خان و مان ما یارب سیاه باد همه خان و مان برف وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است کاسباب عیش دارد اندر زمان برف هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب هم مطربی که برزندش داستان برف معشوقه ای مرکب از اضداد مختلف باطن بسان اتش و ظاهر بسان برف گلگونه ای بود به سپید اب برزده هر جرعه ای که ریزد بر جرعه دان برف تا رنگ روی باز نماید بر این قیاس بعضی ازآن باده و بعضی ازآن برف می میخورد به کام و زنخ میزند بجد در گوش خود رها نکند سو زیان برف آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف نه همچو من که هر نفس از باد زمهریر پیغام های سرد دهد بر زبان برف دست تهی بزیر زنخدان کند ستون و ندر هوا همی شمرد پود و تان برف خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان آبی بریق می خورد از ناودان برف دلتگ و بینوا چو بطان بر کنار آب خلقی نشسته ایم کران تا کران برف گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف شعر در مورد قدم زدن ؛ شعر قدم زدن در پاییز و باران و برفوقتی قدم به زندگی من گذاشتی همه چیز تغییر کرد شعر در مورد برف از شاملو زمستونم و زمستونم برفی دارم فراون به هر طرف رو می یارم یک اثر از خود می زارم اگر می خوای تو فصل من اینجوری نلرزی مثل من برو پای بخاری تا من بشم فراری شعر در مورد برف باریدن

پیاده روی طولانی

امروز طبق قانون 2 ساعت دیر اومدیم سر کار. منم از فرصت استفاده کردم و از خونه تا اداره پیاده اومدم. یعنی مامی و پرستار اومدن خونمون ساعت هشت و ربع از خونه حرکت کردم و 5 دقیقه به 9 رسیدم اداره. دقیقا 40 دقیقه راهه البته  پیاده. با ماشین حدود 7 دقیقه هست. خیلی خیلی دلم میخواست اینکار رو بکنم. همیشه دوست داشتم بعد اینکه اومدیم این خونه کلا پیاده برم اداره و برگردم. هم بخاطر جنبه ورزشیش و خوش اندام شدن هم بخاطر اینکه بنظرم اینجا خیلی نزدیکه به اداره مون. ولی راستش بنظرم  اصلا راحت نبود. خسته شدم. دیگه مثل سابق انرژی ندارم. بجه همه انرژیمو میگیره. از همه بدتر گرمای زیاد و عرق کردنه. وقتی اومدم اداره حس کردم خیس خیسم. سریع عطر و ادوکلن زدم که ناجور نباشه. امروز تو اتاق تنهام. همکارام نیومدن. خودمم از صبح به کارام رسیدم. صبحونه هم یه مقدار نون و عسل خوردم یه نصف موز هم خوردم. نسکافه هم که خونه خوردم. الان انقده گرسنمه دارم ضعف میکنم. دیروز خیلی هوس بستنی کردم ب همسر گفتم برو بستنی بگیر بخور منم از کنارش یه گاز بزنم. به این امید که بستنی نخورم و الکی کالریهای مجاز روزانه م رو مصرف نکنم. همسر گفت خودت برو از فریزر هر کدومو خواستی بردار یه گاز بزن بعد بده به من. رفتم از تو فریزر یه بستنی با طعم قهوه در آوردم هنوز گاز نزده آدرین جیغ و داد که به منم بده کل بستنی رو دادم دستش یه لیس زد بعد بستنی به دست چهاردست و پا این ور و اونور میرفت رفتم  به زور ازش گرفتم و شستمش دوباره یه گاز از یه طرف زدم پسری بستنی میخواست از بالاش پسری هم یه گاز زد. (دو تا دندون داره پسر گلم) یه گاز دیگه منم از پایین زدم. بعد دادم دست همسر. همسر فرمودن الان من واقعا باید اینو بخورم؟ گفتم چشه مگه؟؟؟؟ یه نگاه بهش انداختم خدایی خیلی بیریخت شده بود. گفتم خیلی هم دلت بخواد. بخور حرف نزن. یه مقدار خورد و بعد بقیه ش رو داد به من. گفتم خب پس خودم میخورم مگه چقده؟؟ خوردم ولی انقدر آدرین اذیتم کرد که نفهمیدم چی خوردم اصلا بهم نچسبید. پسری خواب داشت. رفتم خوابوندمش. بعد دوباره رفتم سراغ فریزر اوه بستنی مگنوم دیدم. آخ انقده دلم خواست. گفتم نباید بخورم. تپلی میشم. تازه وزنم و هیکلم اوکی شده. از طرفی هفته دیگه تعطیلات داریم و خواهرشوهر می یاد و از اونجاییکه بسیار لاغر و خوش تیپ شده من نباید پیشش کم بیارم . درنتیجه نباید بستنی بخورم. مگنوم رو گذاشتم سر جاش در فریزر رو بستم. رفتم که رو مبل بشینم. دوباره برگشتم سمت فریزر. گفتم ببینم مگنوم چقدر کالری داره. دیدم روش نوشته 250 کیلوکالری. گفتم اوه چقدر زیاد. نباید بخورم. بعد نایلونش رو باز کردم. گذاشتمش تو یه بشقاب رفتم نشستم رو مبل شروع کردم مگنوم خوردن. وااااااااااااااااااییییییی چقدر خوشمزه بود. چقدر چسبید. بعد که تموم شد با شرمندگی تمام رفتم تو نرم افزار کرفس کالری ها رو وارد کردم. بسیار شرمسار شدم. سریع شروع کردم ورزش کردن. فایده نداشت. پسره که از خواب بیدار شد. شال و کلاه کردم بچه رو بغل کردم رفتم  پیاده روی. 20 دقیقه با 10 کیلو بار تند پیاده روی کردم کلی عرق کردم و انرژی سوزوندم. بعد رفتیم بوستان بغل خونمون. اعصابم آروم شده بود با خودم گفتم خب پس سوزوندمش. امروز صبح مطابق هر روز رفتم رو ترازو  دیدم چه جالب وزنم کمتر شد. بسیار به مذاقم خوش اومد. بخاطر همین امروز صبح هم پیاده اومدم اداره. ولی الان واقعا دارم از گشنگی هلاک میشم. برم خونه ناهار بخورم. البته اگه پسره بزاره. همیشه چسبیده به من. همش میخواد تو بغلم باشه. انقدر کتفم درد میکنه حد و حساب نداره. مادر و پدر همسر هم رفتن فیروز کوه. هفته دیگه تعطیلات گفتن من و آدرین هم بریم. از اونطرف سروی (خواهرشوهر) هم به همراه دو پسرش می یاد فیروز کوه. همسر من و همسر سروی هم که اون موقع باکو تشریف دارن. راستش حوصله ندارم برم. ولی دست تنها تو خونه با بچه تعطیلات سخت میگذره. اونجا حداقل کمک دارم. غذا مذا هم که آماده ست. برم فکر کنم بهتر باشه. پدر و مادر  همسر ماشین همسر رو گرفتن و رفتن فیروزکوه. ماشین خودشونو پارسال بعد تصادف فروختن. درنتیجه همسر امروز با ماشین من رفت اداره و من هم با خط 11 اومدم. البته خودم خواستم پیاده بیام. الان مامی زنگ زد گفت پسری 2 ساعت خوابید و تازه از خواب بیدار شد. خب این به این معنیه که من الان برم خونه پسری حالا حالاها نمیخوابه و دهن منو سرویس میکنه. ناهار خوردنمون هم ریدمان میشه. دست راستم خیلی درد میکنه. انقده خوابم می یاد. پسری عاشق آهنگه. تو خونه دائم تی وی رو شبکه رادیو جوانه. پسره دوست داره آهنگای شاد پخش بشه دست بزنه و برقصه. پدرشوهرم میگه این آخرش مطرب میشه. خیلی عجیبه این همه علاقه به موزیک. کلا لباسای سرهمی و رامپر خیلی دوست دارم. جدیدا هم براش خریدم انقدر بهش می یاد وقتی میپوشه دلم میخواد بگیرم بخورمش. موهاشم بلند شده دوست ندارم کوتاه کنم. کش چهل گیس گرفتم مثل دخترا موهاشو بالا می بندم. خیلی بانمک میشه. دوست دارم عکسشو بزارم ولی گشادیم میشه. حال ندارم. راستی من و همسر تو فکر مهاجرت به استرالیا هستیم. خیلی راجبش داریم جدی فکر میکنیم. امیدوارم درست بشه بتونیم بریم. فعلا که همسر باید برای آزمون PTE بخونه که تنبلی میکنه و نمیخونه. هنوز رساله دکتراش رو هم نداده/ گشادشو بدوزه و از همین الان شروع کنه فکر کنم بتونیم بچه رو اونجا بفرستیم مدرسه. اول میخوام همسر خودش بره زندگی و کار و بار رو اونجا ردیف کنه من بعد 2 سال و خورده ای برم اونجا. میخوام تا اونموقع سابقه کارم هم بیشتر بشه و برای بازنشستگی پیش از موعد اقدام کنم. امیدوارم زودتر درست بشه واقعا دیگه دلم نمیخواد این کشور بمونیم.

کولاک شهاب در هزار تو

گزارش فروش سینمای ایران در اولین هفته آبان ماه ۹۸فیلم سینمایی هزارتو» با بازی شهاب در نخستین هفته اکران خود توانست صدر گیشه را از دست رقبایی چون مسخره باز» و ماجرای نیمروز: رد خون» در آورد.به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، نخستین هفته از آبان ۹۸ در حالی به پایان رسید که سینمای ایران شاهد اتفاقات متعدد و متنوعی بود و جدول فروش هفتگی هم دستخوش تغییرات زیادی نسبت به هفته‌های پیشین شد.فیلم سینمایی هزارتو» نخستین ساخته امیرحسین ترابی توانست از پس دو رقیب سرسخت چون مسخره باز» به کارگردانی همایون غنی‌زاده و ماجرای نیمروز: رد خون» ساخته محمدحسین مهدویان برآید و صدر گیشه هفتگی را از آن خود کند. همچنین قرار بود این هفته فیلم سینمایی مطرب» ساخته مصطفی کیایی با بازی پرویز پرستویی، الناز شاکردوست، مهران و محسن کیایی به نمایش در بیاید که طبق گفته سازندگان درگیر مشکلات فنی است.خانه پدری»، دوباره به بند توقیف کشیده شدبدون شک مهم‌ترین اتفاق این هفته اکران ابتدا قرار بود اکران مجدد فیلم سینمایی خانه پدری» ساخته کیانوش عیاری پس از ۹ سال باشد اما توقیف دوباره و از پرده پایین کشیدن این فیلم، شیرینی اکران را به کام سینمای ایران تلخ کرد و عنوان مهم‌ترین اتفاق هفته را از آن خود کرد.ماجرای خانه پدری» در یک خانه قدیمی رخ می‌دهد که داستانی را از اواخر دوره قاجار تا اواخر دهه ۷۰ در چند اپیزود روایت می‌کند. در این فیلم ناصر هاشمی (نقش جوانی) و مهدی هاشمی (نقش میانسالی و پیری) شخصیت اصلی این فیلم با نام محتشم را که روایت زندگی‌اش از ۱۵ تا ۸۰ سالگی به تصویر کشیده شده است بازی می‌کنند.با شروع اکران دوباره این فیلم بازار واکنش‌ها و اظهارنظرها نه تنها در خانواده سینما بلکه در جمع اهل ت داغ شد و بسیاری خشنود از رهایی یک فیلم دیگر از بند توقیف بودند، خوشحالی که عمرش به مانند گل کوتاه بود و خیلی زود خبر توقیف مجدد خانه پدری» توسط دادسرای فرهنگ و رسانه لبخند روی لب مخاطبان سینما را پاک کرد و این فیلم از روز چهارشنبه از پرده پایین کشیده شد.با این حال کیانوش عیاری همچنان امیدوار به اکران مجدد این فیلم است، فیلمی که در تنها چند روزی که روی پرده رفت توانست با فروشی معادل ۴۵۰ میلیون تومان عنوان سومین فیلم پرفروش هفته را از آن خود کند. اتفاقی که وقتی از تعداد سینماهایی که در اختیار بودند آگاه شویم و آن را کنار مدت کوتاه اکران قرار دهیم به نظرمان بسیار مهم و ارزشمند جلوه می‌کند. خانه پدری» در بین هشت فیلم نخست جدول فروش با ۲۴ سالن، کمترین میزان را به خود اختصاص داده بود.شهاب با هزارتو» قدرتمندانه بازگشتپس از اتفاق تلخی که برای خانه پدری» رخ داد، مهم‌ترین رخداد این هفته سینماهای کشور، صدرنشینی فیلم سینمایی هزارتو» با بازی شهاب در نخستین هفته کاملی است که روی پرده سینماهای کشور رفته است. فیلمی اجتماعی که مانند سایر آثار چند وقت اخیر سینمای ایران داستان آن حول محور یک بچه می‌چرخد که گمشده و پدرش (شهاب ) به دنبال یافتن اوست و در همین حین افراد تازه‌ای وارد داستان می‌شوند.هزارتو» نخستین ساخته سینمایی امیرحسین ترابی است که پیش از آغاز اکران لابیرنت» نام داشت، ساره بیات، پژمان جمشیدی، غزال نظر و. دیگر بازیگران این فیلم سینمایی هستند.این فیلم در این هفته توانست با فروشی بالغ بر ۹۱۵ میلیون تومان، خیلی زود در آستانه پیوستن به باشگاه میلیاردی‌های سینما قرار بگیرد و با ادامه این روند به یکی از نامزدهای حضور در جمع پرفروش‌ترین فیلم‌های سال ۹۸ بدل شود. در واقع در این اوضاع اسفناک فروش سینما که حسابی امیدها را ناامید کرده است، هزارتو» با این شروع غافلگیرکننده آن هم در نخستین هفته حسابی کولاک کرده است.رقابت مسخره باز» و رد خون» همچنان سرسختانهدو فیلم مسخره باز» و ماجرای نیمروز: رد خون» این هفته هم بر مرام هفته‌های گذشته خود ماندند و دست از رقابت سخت و تنگاتنگ نکشیدند. دو فیلمی که در این رکود اکران که از تابستان گریبان سینما را گرفته و تا به امروز هم رها نکرده است، توانستند تکانی به گیشه داده و با رقابتشان شور و نشاطی دوباره را به اکران بازگردانند.مسخره باز» همایون غنی‌زاده این هفته نتوانست آمار خوب فروش هفته‌های گذشته خود را حفظ کند و تنها ۴۶۸ میلیون تومان از گیشه سهم برد و دومین فیلم پرفروش هفته شد، البته نکته مهمی که نباید از آن غافل شد، وجود تعطیلی سینماها در هفته اخیر بود که افت فروش نسبی را به تمامی فیلم‌های روی پرده تحمیل کرد.این فیلم که تا به امروز فراتر از انتظارات ظاهر شده است و توانسته به خوبی مخاطبان را جذب و راهی سالن‌های سینما کند، فروش کلی دو میلیارد و ۱۵ میلیون تومانی را از آن خود کرده است که مطمئنا با ادامه این روند رکورد بهتری را از خود به جا خواهد گذاشت.در مقابل محمدحسین مهدویان که این روزها سرگرم ساخت فیلم جدیدش با عنوان درخت گردو» با بازی مهران مدیری و پیمان معادی است، از ماجرای نیمروزد: رد خون» غافل نشده و به تازگی هم به همراه این دو بازیگر در اکران عمومی فیلمش حضور پیدا کرد.ماجرای نیمروز: رد خون» با وجود شروع خوبی که داشت اما نتوانست از پس مسخره باز» بربیاید و به جایگاه دومی در هفته‌های پیش و چهارمی در این هفته بسنده کرده است، این فیلم هم در هفته‌ای که به روز پایانی‌اش رسیدیم ۳۸۷ میلیون تومان فروش داشته است که با آمار هفته‌های نخست فاصله بسیاری دارد. رد خون» پس از پنج هفته اکران توانسته چهار میلیارد و ۴۲۵ میلیون تومان بفروشد.فیلم‌هایی که بر مداری ثابت پیش می‌رونددر چند هفته اخیر در ترکیب فیلم‌های روی پرده، برخی از فیلم‌ها نه در رقابت تنگاتنگ صدر جدول حضور داشتند، نه در قعر جدول قرار گرفتند و به نوعی بدون هیاهو و سروصدا به آرامی بر مداری ثابت پیش رفته و اکران خود را در سینماهای کشور سپری کردند، درخونگاه» ساخته سیاوش اسعدی و یکی از همین فیلم‌هاست که به آهستگی تا به امروز پیش آمده و فروش بدی هم نداشته است.این فیلم که از بازی امین حیایی بهره برده است، در این هفته ۱۰۷ میلیون و ۱۴۲ هزار تومان فروخت تا از مرز یک میلیارد تومان فروش کلی عبور کند. از طرف دیگر کلوپ همسران» ساخته مهدی صباغ‌زاده که تنها یک هفته فرصت پیدا کرد طعم شیرین صدرنشینی گیشه را تجربه کند، این هفته را با فروشی معادل ۱۵۷ میلیون و ۸۱۵ هزار تومان به پایان برد تا فروش خود را به دو میلیارد و ۳۸۴ میلیون تومان برساند.سال دوم دانشکده من» ساخته رسول صدرعاملی هم این هفته ۹۰ میلیون و ۵۱۴ هزار تومان فروخت، فروش کلی این فیلم ۷۶۹ میلیون و ۷۳۶ هزار تومان است

ختم شگفت انگیز

 ختم شگفت انگیز آزموده شده و اثری شگفت انگیز ازآن مشاهده شد:جهت حوائج شرعی  5مرتبه سوره یس را بخواند و ثواب آنرا هدیه کند به 5 تن اصحاب کسا یعنی حضرات معصومین محمد وعلی و فاطمهوحسن وحسین صلوات الله علیهم و بعد بگوید به خدا :الهی این 5 بزرگوار را شفیع آوردم که حاجتم را بدهی  در ضمن میتواند روزی یکمرتبه تا 5 روز هم انجام دهد.  برای فروش خانه گفتگوی خدا با حضرت موسی ع : یا موسی لا تنسنی علی كل حال و لا تَفرح  بِكثرةالمال  فان نسیانی یُقسی القلوب و مَع كثرةالمال كثرةالذنوب یا موسی در هیچ حال مرا فراموش نكن كه فراموش كردن من ،دل را قسی  میكند  وبه زیادی مال خوشحال مشو كه با زیادی مال ،زیادی گناهان است .  یا موسی اذا رأیت الغنی مقبلاًعلیك  فقل ذنب عجلت عقوبته  و اذا رایت الفقر مقبلا علیك فقل مرحباً بشعار الصالحین.ای موسی اگر دیدی  كه دنیا به تو رو كرد بگو من یه گناهی كرده ام كه خدا داره من رو عذاب میكنه و این سزای عمل من است و اگر دیدی فقربه تو رو كرد بگو مرحبا به شعار صالحین  امام صادق  علیه السلام میفرماید: (من اصبح علی الدنیا حزینا اصبح علی ربه ساخطاً)كسی كه صبح كند و غصه دار برای دنیا باشد  صبح كرده در حالتی که بر خدا خشمگین است  همه خیرها  بار بر زهد در دنیا است،اگر كسی زاهد در دنیا شد چیزی میشود و گرنه به جایی نمیرسد.ازعلامه شیخ محمد تقی اصفهانی نقل شده:هر كس در هر روز ماه رجب 12مرتبه آیه (الله لطیف بعباده یرزق من یشاء وهوالقوی العزیز) را قرائت كند بدون شك به زودی غنی و ثروتمند میگردد  برای فروش خانهبرای فروش خانه ایه 10 سوره كهف (ربنا اتنا من لدنك رحمة وهیی.) را بركاغذ بنویسد و در خانه اویزان كند جایی كه بی احترامی نشود همچنین هر روز70 مرتبه سوره زال را با وضو رو به قبله با توجه به معنی بخوانند و از دور یا نزدیك به طرف خانه فوت كندختم سوره توحید برای طی الارض ، آسان شدن امور ، رزق بسیاراز جناب عارف کامل مرحوم سید عبد الکریم کشمیری نقل شده : خواندن1000مرتبه در هر روز برای نورانیت ، ت قلب، آسان شدن امور ورزق بسیار نافع است .و در روایت از پیامبر نقل شده است کسیکه 1000بار بخواند خود را از خدا خریده واز بندگان خاص الهی شود. بی عدد کسی بخواند ومداومت کند طِیُّ الارض به او داده شود.همیشه خواندنش یقین انسان را زیاد میکند وایشان روزی 7000مرتبه وقتی در نجف بودند می خواندند نه دریک مجلس، بلکه در تمام روز حتی در راه رفتنتوصیه هایی از آیت الله شاه آبادینوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 2:0 شماره پست: 356 بهت فرشتگانسه آیه آخر سوره مبارکه را تلاوت کنید تا ملکه شما شود و اولین اثری که از آن مترتب می شود، پس از مرگ و شب اول قبر است . وقتی که ملکین از طرف پروردگار برای سؤال و جواب می آیند، در جواب من ربک؟ (1) بگوئی: هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشر هو الله الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات و الارض و هو العزیز الحکیم (2)وقتی این طور پاسخ بگویی ملائکه الهی مبهوت و متحیر می شوند، چون این معرفی حق است به زبان حق، نه معرفی حق به زبان خلق . (3) گوش کردن به تغنیات ( موسیقی ساز و ضربی )(4)ای عزیز، بکوش تا صاحب عزم و دارای اراده شوی، (5) که خدای نخواسته اگر بی عزم از این دنیا هجرت کنی، انسان صوری بی مغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی . زیرا که آن عالم، محل کشف باطن و ظهور سریره است و جرات بر معاصی، کم کم انسان را بی عزم می کند و این جوهر شریف (6) رااز انسان می رباید . استاد معظم ما می فرمودند:بیشتر از هر چه، گوش کردن به تغنیات، سلب اراده و عزم از انسان می کند . (7) سگ درگاه خدابه قول شیخ بزرگوار ما: شیطان، سگ درگاه خداست . اگر کسی با خدا آشنا باشد، به او عوعو نکند و او را اذیت نکند .سگ در خانه، آشنایان صاحب خانه را دنبال نکند . شیطان نمی گذارد کسی که آشنایی با صاحب خانه ندارد، وارد خانه شود . پس اگر انسانی با صاحب خانه در ارتباط است، می تواند از او بخواهد که شر سگ خانه اش را از او کم کند و از صاحب خانه بخواهد که صدای آن سگ را بخواباند . (8) راهی برای اصلاح نفسجناب عارف بزرگوار می فرمودند که:مواظبت به آیات شریفه آخر سوره ، از آیه شریفه: یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد (9) تا آخر سوره مبارکه، با تدبر در معنی آن ها در تعقیب نمازها، خصوصا در اواخر شب که قلب فارغ البال است، خیلی مؤثر است در اصلاح نفس . (10) محبت دنیا، در وقت مردنبدان که نفس در هر حظی که از این عالم می برد، در قلب اثری از آن واقع می شود . . . و سبب تعلق آن است به دنیا، و التذاذات هر چه بیشتر باشد، قلب از آن بیشتر تاثیر پیدا می کند و تعلق و حبش بیشتر می گردد تا آن که تمام وجهه ی قلب، به دنیا و زخارف آن گردد، و این منشا مفاسد بسیاری است . تمام خطاهای انسان و گرفتاری به معاصی و سیئات، برای همین محبت و علاقه است، و از مفاسد بزرگ آن ، چنان چه حضرت شیخ عارف ما، روحی فداه می فرمودند آن است که:اگر محبت دنیا، صورت قلب انسان گردد و انس به او شدید شود، در وقت مردن که برای او کشف شود که حق تعالی او را از محبوبش جدا می کند و ما بین او و مطلوباتش افتراق می اندازد، با سخطناکی و بغض به او از دنیا برود .و این فرمایش کمر شکن، باید انسان را خیلی بیدار کند که قلب خود را خیلی نگاه دارد . (11) حضور قلبهمه ارباب صنایع و حرف (12) و اهل لذات و معاملات و عادات، اعمال خود را به حضور قلب انجام می دهند، به جهت آن که قلب دارای محبوب است و لذا متوجه به محبوب خواهد بود; فقط اهل عبادت، محروم از قلب اند! با آن که اس اساس پرستش و ستایش بر حضور است و حقیقتا تمام عاملین، اخطار می کنند به اهل عبادت که ما عملی نکرده ایم مگر به حضور قلب، آیا شما در تمام عمر عبادت کرده اید به حضور قلب یا نه؟ (13) پی نوشت ها:1 . یعنی: خدای تو کیست؟2 . سوره ، آیه 24- 22 .3 . آیت الله نصرالله شاه آبادی، برنامه رادیویی سیمای فرزانگان، سال 1365 .4 . آوازها و موسیقی های مطرب .5 . امام خمینی (ره) در کتاب آداب نماز می فرمایند که شیخ بزرگوار، شاه آبادی روحی فداه، از عزم و اراده به مغز انسانیت تعبیر می کردند .6 . عزم و اراده .7 . چهل حدیث، امام خمینی (ره)، حدیث 1، ص 8 .8 . چهل حدیث، امام خمینی (ره)، ص 52 .9 . سوره ، آیه .10 . چهل حدیث، امام خمینی، ص 207 و 208 .11 . چهل حدیث، امام خمینی (ره)، ص 123 و 124 .12 . حرفه ها .13 . شذرات المعارف، شذره چهارم، معرفه 146 .پدید آورنده : به کوشش حسن قدوسی زاده دعاهای سفر 2 مصونیت از حوادثامام رضا (ع ) فرمود: هر که به وقت سوار شدن گوید: بسم الله لا قوة الا بالله الحمد لله الذى سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین (به نام خدا و جز از طرف خدا نیرویى وجود ندارد، سپاس خدایى را که این مرکب را براى ما تسخیر کرد، وگرنه ما قادر بر تسخیر آن نبودیم )، جان او و مرکبش مصون بماند، تا این که فرود آید. ذکر نشیب و فرازاز امام صادق (ع ) نقل شده است که مى فرمود: رسول خدا (ص ) در شب هر وقت رو به نشیب مى گذاشت سبحان الله مى گفت و چون رو به بالا مى نهاد الله اکبر مى گفت . خارج شدن از منزلامام صادق (ع ) فرمود: چون پدرم از منزل خود بیرون مى شد، مى گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ، خرجت بحول الله و قوته لا بحول منّى و لا قوتى بل بحولک و قوتک یا رب متعرضا لرزقک فاءتنى به فى عافیة .امام صادق (ع ) فرمود: چون امام باقر (ع ) از خانه بیرون مى رفت ، مى گفت : بسم الله خرجت و بسم الله ولجت و على الله توکلت و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم (به نام خداوند خارج شدم و به نام او داخل مى شوم و بر او توکل مى کنم و هیچ اراده و قدرتى نیست مگر از جانب خداوند والا و بزرگ ).پیامبر گرامى اسلام (ص ) در روایتى درباره آداب و اذکار بیرون آمدن از خانه چنین فرمودند: کسى که هنگام خروج از منزل بگوید بسم الله الرحمن الرحیم دو فرشته مى گویند: هدایت شدى . و اگر بگوید لا حول و لا قوة الا بالله مى گویند: حفظ شدى . و اگر بگوید توکلت على الله مى گویند: بى نیاز شدى . در این هنگام شیطان مى گوید: چگونه مى توانم در بنده اى که هدایت شده ، حفظ گردیده و بى نیاز شده است ، نفوذ کنم . ابوحمزه مى گوید: چون امام باقر (ع ) از خانه بیرون مى شد، مى گفت : بسم الله خرجت ، و على الله توکلت ، و لا حول و لا قوة الا بالله . شیوه رسول خدا (ص ) ابوحمزه مى گوید: امام صادق (ع ) را دیدم که هنگام بیرون رفتن از خانه دو لب خود را مى جنبانید و بر در خانه ایستاده بود. عرض کردم : دیدم دو لب خود را هنگامى که از خانه به در آمدى جنبانیدى آیا چیزى گفتى ؟آن حضرت فرمود: آرى ، راستى انسان چون خواهد از خانه خود به در آید، هنگام بیرون شدن سه بار بگوید: الله اکبر و سه بار بگوید: بالله اخرج و بالله ادخل و على الله اتوکل (بار خدایا، در برابرم در خیر را بگشاى و کارم را به خیر به پایان آور و از شر هر جنبنده اى نگاه دارم که مهارش را دارى ، راستى پروردگار من به راه راست است  پیوسته در ضمانت خداوند عزوجل است تا خداوند او را به همان جا برگرداند که در آن بوده است . محافظت فرشتگانرسول خدا (ص ) فرمود: چنانچه آدمى در هنگام سوار شدن بر وسیله نقلیه نام خدا را ببرد بسم الله بگوید، فرشته اى براى محافظتش همراه گردد و او را تا زمانى که پیاده شود، از هر حادثه اى نگاه مى دارد و اگر سوار شود و بسم الله نگوید، شیطان همراهى اش مى کند. دعاهای سفر 1هنگام سوار شدنامام کاظم (ع ) نقل مى نمایند که رسول خدا (ص ) فرمودند: اگر مردى سوار چهارپا شود و نام خدا را ببرد، فرشته اى پشت سر او سوار شده و او را تا هنگام پیاده شدن محافظت مى نماید. و اگر هنگام سوار شدن ، نام خدا را نبرد شیطانى پشت سر او سوار شده و به او مى گوید آواز بخوان . اگر بگوید بلد نیستم ، مى گوید آرزو کن . و او پیوسته آرزو مى کند تا پیاده شود. ترک بسم الله هنگام سوارىرسول اکرم (ص ) فرمود: بنده هنگامى که سوار وسیله اى شود و بسم الله نگوید در ردیف شیطان قرار مى گیرد. ذکر پیامبر (ص ) هنگام سوار شدنامام صادق (ع ) فرمود: چون پیامبر (ص ) پاى در رکاب مى نهاد مى فرمود: سبحان الذى سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین (منزه است خداوندى که این وسیله را بر ما مسخر نمود، وگرنه ما قدرت تسخیر او را نداشتیم ) و هفت بار تسبیح خدا و هفت بار الحمد لله و هفت بار لا اله الا الله مى گفت .ذکر و دعاى قبل از سفرامام باقر (ع ) وقتى قصد مسافرت داشت ، فرزندانش را در خانه اى جمع مى کرد و در حق آنان چنین دعا مى فرمود: اللهم انى استودعک دینى و نفسى و مالى و اهلى و ولدى و جیرانى (خداوندا، دین ، نفس ، مال ، اهل ، فرزندان و همسایگان خود را به تو مى سپارم ). ذکر هنگام سفرامام صادق (ع ) به هنگام سفر مى فرمود: اللهم و احفظنى و احفظ ما معى و بلغنى (خداوندا، مرا و آنچه با من است ، محفوظ بدار و به مقصد برسان .)از حسن بن جهم از ابى الحسن (ع ) فرمود: چون از منزلت بیرون شوى در سفر باشى و یا در حضر، بگو: بسم الله ، آمنت بالله ، توکلت على الله ، ما شاء الله ، لاحول و لا قوة الا بالله شیاطین به او برخوردند و برگردند و فرشته ها به روى آنها بزنند و بگویند: شما چه راهى بدو دارید با اینکه خدا را نام برده و به او ایمان دارد و بر او توکل کرده است و گفته است : ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله .از حضرت موسى بن جعفر (ع ) روایت شده است : اگر مردى عازم سفر است ، بر در خانه اش رو به مسیرى که مى رود، بایستد و سوره حمد و آیة الکرسى را به جلو و چپ و راست بخواند. ذکر هنگام وداعهنگامى که پیامبر اکرم (ص ) مؤ منى را وداع مى کرد مى فرمود: رحمکم الله و زودکم التقوى و وجهکم الى کل خیر (خدا شما را رحمت کند و تقوا روزى تان نماید و به هر خیرى برساند.) 

ختم شگفت انگیز

 ختم شگفت انگیز آزموده شده و اثری شگفت انگیز ازآن مشاهده شد:جهت حوائج شرعی  5مرتبه سوره یس را بخواند و ثواب آنرا هدیه کند به 5 تن اصحاب کسا یعنی حضرات معصومین محمد وعلی و فاطمهوحسن وحسین صلوات الله علیهم و بعد بگوید به خدا :الهی این 5 بزرگوار را شفیع آوردم که حاجتم را بدهی  در ضمن میتواند روزی یکمرتبه تا 5 روز هم انجام دهد.  برای فروش خانه گفتگوی خدا با حضرت موسی ع : یا موسی لا تنسنی علی كل حال و لا تَفرح  بِكثرةالمال  فان نسیانی یُقسی القلوب و مَع كثرةالمال كثرةالذنوب یا موسی در هیچ حال مرا فراموش نكن كه فراموش كردن من ،دل را قسی  میكند  وبه زیادی مال خوشحال مشو كه با زیادی مال ،زیادی گناهان است .  یا موسی اذا رأیت الغنی مقبلاًعلیك  فقل ذنب عجلت عقوبته  و اذا رایت الفقر مقبلا علیك فقل مرحباً بشعار الصالحین.ای موسی اگر دیدی  كه دنیا به تو رو كرد بگو من یه گناهی كرده ام كه خدا داره من رو عذاب میكنه و این سزای عمل من است و اگر دیدی فقربه تو رو كرد بگو مرحبا به شعار صالحین  امام صادق  علیه السلام میفرماید: (من اصبح علی الدنیا حزینا اصبح علی ربه ساخطاً)كسی كه صبح كند و غصه دار برای دنیا باشد  صبح كرده در حالتی که بر خدا خشمگین است  همه خیرها  بار بر زهد در دنیا است،اگر كسی زاهد در دنیا شد چیزی میشود و گرنه به جایی نمیرسد.ازعلامه شیخ محمد تقی اصفهانی نقل شده:هر كس در هر روز ماه رجب 12مرتبه آیه (الله لطیف بعباده یرزق من یشاء وهوالقوی العزیز) را قرائت كند بدون شك به زودی غنی و ثروتمند میگردد  برای فروش خانهبرای فروش خانه ایه 10 سوره كهف (ربنا اتنا من لدنك رحمة وهیی.) را بركاغذ بنویسد و در خانه اویزان كند جایی كه بی احترامی نشود همچنین هر روز70 مرتبه سوره زال را با وضو رو به قبله با توجه به معنی بخوانند و از دور یا نزدیك به طرف خانه فوت كندختم سوره توحید برای طی الارض ، آسان شدن امور ، رزق بسیاراز جناب عارف کامل مرحوم سید عبد الکریم کشمیری نقل شده : خواندن1000مرتبه در هر روز برای نورانیت ، ت قلب، آسان شدن امور ورزق بسیار نافع است .و در روایت از پیامبر نقل شده است کسیکه 1000بار بخواند خود را از خدا خریده واز بندگان خاص الهی شود. بی عدد کسی بخواند ومداومت کند طِیُّ الارض به او داده شود.همیشه خواندنش یقین انسان را زیاد میکند وایشان روزی 7000مرتبه وقتی در نجف بودند می خواندند نه دریک مجلس، بلکه در تمام روز حتی در راه رفتنتوصیه هایی از آیت الله شاه آبادینوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 2:0 شماره پست: 356 بهت فرشتگانسه آیه آخر سوره مبارکه را تلاوت کنید تا ملکه شما شود و اولین اثری که از آن مترتب می شود، پس از مرگ و شب اول قبر است . وقتی که ملکین از طرف پروردگار برای سؤال و جواب می آیند، در جواب من ربک؟ (1) بگوئی: هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشر هو الله الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات و الارض و هو العزیز الحکیم (2)وقتی این طور پاسخ بگویی ملائکه الهی مبهوت و متحیر می شوند، چون این معرفی حق است به زبان حق، نه معرفی حق به زبان خلق . (3) گوش کردن به تغنیات ( موسیقی ساز و ضربی )(4)ای عزیز، بکوش تا صاحب عزم و دارای اراده شوی، (5) که خدای نخواسته اگر بی عزم از این دنیا هجرت کنی، انسان صوری بی مغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی . زیرا که آن عالم، محل کشف باطن و ظهور سریره است و جرات بر معاصی، کم کم انسان را بی عزم می کند و این جوهر شریف (6) رااز انسان می رباید . استاد معظم ما می فرمودند:بیشتر از هر چه، گوش کردن به تغنیات، سلب اراده و عزم از انسان می کند . (7) سگ درگاه خدابه قول شیخ بزرگوار ما: شیطان، سگ درگاه خداست . اگر کسی با خدا آشنا باشد، به او عوعو نکند و او را اذیت نکند .سگ در خانه، آشنایان صاحب خانه را دنبال نکند . شیطان نمی گذارد کسی که آشنایی با صاحب خانه ندارد، وارد خانه شود . پس اگر انسانی با صاحب خانه در ارتباط است، می تواند از او بخواهد که شر سگ خانه اش را از او کم کند و از صاحب خانه بخواهد که صدای آن سگ را بخواباند . (8) راهی برای اصلاح نفسجناب عارف بزرگوار می فرمودند که:مواظبت به آیات شریفه آخر سوره ، از آیه شریفه: یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد (9) تا آخر سوره مبارکه، با تدبر در معنی آن ها در تعقیب نمازها، خصوصا در اواخر شب که قلب فارغ البال است، خیلی مؤثر است در اصلاح نفس . (10) محبت دنیا، در وقت مردنبدان که نفس در هر حظی که از این عالم می برد، در قلب اثری از آن واقع می شود . . . و سبب تعلق آن است به دنیا، و التذاذات هر چه بیشتر باشد، قلب از آن بیشتر تاثیر پیدا می کند و تعلق و حبش بیشتر می گردد تا آن که تمام وجهه ی قلب، به دنیا و زخارف آن گردد، و این منشا مفاسد بسیاری است . تمام خطاهای انسان و گرفتاری به معاصی و سیئات، برای همین محبت و علاقه است، و از مفاسد بزرگ آن ، چنان چه حضرت شیخ عارف ما، روحی فداه می فرمودند آن است که:اگر محبت دنیا، صورت قلب انسان گردد و انس به او شدید شود، در وقت مردن که برای او کشف شود که حق تعالی او را از محبوبش جدا می کند و ما بین او و مطلوباتش افتراق می اندازد، با سخطناکی و بغض به او از دنیا برود .و این فرمایش کمر شکن، باید انسان را خیلی بیدار کند که قلب خود را خیلی نگاه دارد . (11) حضور قلبهمه ارباب صنایع و حرف (12) و اهل لذات و معاملات و عادات، اعمال خود را به حضور قلب انجام می دهند، به جهت آن که قلب دارای محبوب است و لذا متوجه به محبوب خواهد بود; فقط اهل عبادت، محروم از قلب اند! با آن که اس اساس پرستش و ستایش بر حضور است و حقیقتا تمام عاملین، اخطار می کنند به اهل عبادت که ما عملی نکرده ایم مگر به حضور قلب، آیا شما در تمام عمر عبادت کرده اید به حضور قلب یا نه؟ (13) پی نوشت ها:1 . یعنی: خدای تو کیست؟2 . سوره ، آیه 24- 22 .3 . آیت الله نصرالله شاه آبادی، برنامه رادیویی سیمای فرزانگان، سال 1365 .4 . آوازها و موسیقی های مطرب .5 . امام خمینی (ره) در کتاب آداب نماز می فرمایند که شیخ بزرگوار، شاه آبادی روحی فداه، از عزم و اراده به مغز انسانیت تعبیر می کردند .6 . عزم و اراده .7 . چهل حدیث، امام خمینی (ره)، حدیث 1، ص 8 .8 . چهل حدیث، امام خمینی (ره)، ص 52 .9 . سوره ، آیه .10 . چهل حدیث، امام خمینی، ص 207 و 208 .11 . چهل حدیث، امام خمینی (ره)، ص 123 و 124 .12 . حرفه ها .13 . شذرات المعارف، شذره چهارم، معرفه 146 .پدید آورنده : به کوشش حسن قدوسی زاده دعاهای سفر 2 مصونیت از حوادثامام رضا (ع ) فرمود: هر که به وقت سوار شدن گوید: بسم الله لا قوة الا بالله الحمد لله الذى سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین (به نام خدا و جز از طرف خدا نیرویى وجود ندارد، سپاس خدایى را که این مرکب را براى ما تسخیر کرد، وگرنه ما قادر بر تسخیر آن نبودیم )، جان او و مرکبش مصون بماند، تا این که فرود آید. ذکر نشیب و فرازاز امام صادق (ع ) نقل شده است که مى فرمود: رسول خدا (ص ) در شب هر وقت رو به نشیب مى گذاشت سبحان الله مى گفت و چون رو به بالا مى نهاد الله اکبر مى گفت . خارج شدن از منزلامام صادق (ع ) فرمود: چون پدرم از منزل خود بیرون مى شد، مى گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ، خرجت بحول الله و قوته لا بحول منّى و لا قوتى بل بحولک و قوتک یا رب متعرضا لرزقک فاءتنى به فى عافیة .امام صادق (ع ) فرمود: چون امام باقر (ع ) از خانه بیرون مى رفت ، مى گفت : بسم الله خرجت و بسم الله ولجت و على الله توکلت و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم (به نام خداوند خارج شدم و به نام او داخل مى شوم و بر او توکل مى کنم و هیچ اراده و قدرتى نیست مگر از جانب خداوند والا و بزرگ ).پیامبر گرامى اسلام (ص ) در روایتى درباره آداب و اذکار بیرون آمدن از خانه چنین فرمودند: کسى که هنگام خروج از منزل بگوید بسم الله الرحمن الرحیم دو فرشته مى گویند: هدایت شدى . و اگر بگوید لا حول و لا قوة الا بالله مى گویند: حفظ شدى . و اگر بگوید توکلت على الله مى گویند: بى نیاز شدى . در این هنگام شیطان مى گوید: چگونه مى توانم در بنده اى که هدایت شده ، حفظ گردیده و بى نیاز شده است ، نفوذ کنم . ابوحمزه مى گوید: چون امام باقر (ع ) از خانه بیرون مى شد، مى گفت : بسم الله خرجت ، و على الله توکلت ، و لا حول و لا قوة الا بالله . شیوه رسول خدا (ص ) ابوحمزه مى گوید: امام صادق (ع ) را دیدم که هنگام بیرون رفتن از خانه دو لب خود را مى جنبانید و بر در خانه ایستاده بود. عرض کردم : دیدم دو لب خود را هنگامى که از خانه به در آمدى جنبانیدى آیا چیزى گفتى ؟آن حضرت فرمود: آرى ، راستى انسان چون خواهد از خانه خود به در آید، هنگام بیرون شدن سه بار بگوید: الله اکبر و سه بار بگوید: بالله اخرج و بالله ادخل و على الله اتوکل (بار خدایا، در برابرم در خیر را بگشاى و کارم را به خیر به پایان آور و از شر هر جنبنده اى نگاه دارم که مهارش را دارى ، راستى پروردگار من به راه راست است  پیوسته در ضمانت خداوند عزوجل است تا خداوند او را به همان جا برگرداند که در آن بوده است . محافظت فرشتگانرسول خدا (ص ) فرمود: چنانچه آدمى در هنگام سوار شدن بر وسیله نقلیه نام خدا را ببرد بسم الله بگوید، فرشته اى براى محافظتش همراه گردد و او را تا زمانى که پیاده شود، از هر حادثه اى نگاه مى دارد و اگر سوار شود و بسم الله نگوید، شیطان همراهى اش مى کند. دعاهای سفر 1هنگام سوار شدنامام کاظم (ع ) نقل مى نمایند که رسول خدا (ص ) فرمودند: اگر مردى سوار چهارپا شود و نام خدا را ببرد، فرشته اى پشت سر او سوار شده و او را تا هنگام پیاده شدن محافظت مى نماید. و اگر هنگام سوار شدن ، نام خدا را نبرد شیطانى پشت سر او سوار شده و به او مى گوید آواز بخوان . اگر بگوید بلد نیستم ، مى گوید آرزو کن . و او پیوسته آرزو مى کند تا پیاده شود. ترک بسم الله هنگام سوارىرسول اکرم (ص ) فرمود: بنده هنگامى که سوار وسیله اى شود و بسم الله نگوید در ردیف شیطان قرار مى گیرد. ذکر پیامبر (ص ) هنگام سوار شدنامام صادق (ع ) فرمود: چون پیامبر (ص ) پاى در رکاب مى نهاد مى فرمود: سبحان الذى سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین (منزه است خداوندى که این وسیله را بر ما مسخر نمود، وگرنه ما قدرت تسخیر او را نداشتیم ) و هفت بار تسبیح خدا و هفت بار الحمد لله و هفت بار لا اله الا الله مى گفت .ذکر و دعاى قبل از سفرامام باقر (ع ) وقتى قصد مسافرت داشت ، فرزندانش را در خانه اى جمع مى کرد و در حق آنان چنین دعا مى فرمود: اللهم انى استودعک دینى و نفسى و مالى و اهلى و ولدى و جیرانى (خداوندا، دین ، نفس ، مال ، اهل ، فرزندان و همسایگان خود را به تو مى سپارم ). ذکر هنگام سفرامام صادق (ع ) به هنگام سفر مى فرمود: اللهم و احفظنى و احفظ ما معى و بلغنى (خداوندا، مرا و آنچه با من است ، محفوظ بدار و به مقصد برسان .)از حسن بن جهم از ابى الحسن (ع ) فرمود: چون از منزلت بیرون شوى در سفر باشى و یا در حضر، بگو: بسم الله ، آمنت بالله ، توکلت على الله ، ما شاء الله ، لاحول و لا قوة الا بالله شیاطین به او برخوردند و برگردند و فرشته ها به روى آنها بزنند و بگویند: شما چه راهى بدو دارید با اینکه خدا را نام برده و به او ایمان دارد و بر او توکل کرده است و گفته است : ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله .از حضرت موسى بن جعفر (ع ) روایت شده است : اگر مردى عازم سفر است ، بر در خانه اش رو به مسیرى که مى رود، بایستد و سوره حمد و آیة الکرسى را به جلو و چپ و راست بخواند. ذکر هنگام وداعهنگامى که پیامبر اکرم (ص ) مؤ منى را وداع مى کرد مى فرمود: رحمکم الله و زودکم التقوى و وجهکم الى کل خیر (خدا شما را رحمت کند و تقوا روزى تان نماید و به هر خیرى برساند.) 

قدح عاشقان 3

چهارشنبه 24/07/1398ساعت 02 بامداد از خواب بیدار شدیم و وسایل را جمع کردیم و 02:30 حرکت کردیم. صبح زود، خلوتی و خنکای خیلی خوبی داشت و با سرعت بیشتری هم حرکت می­کردیم. صبحانه هم از سیب زمینی تخم مرغ پخته عالی گرفته تا حلیب حارّ! (شیر داغ)، حلیم و شای عراقی خوردیمJاز دیگر واژگانی که زیاد استفاده می­کردند، مای بارد (آب خنک) بود که کلا ورد زبان­ها شده بود!کنار عمود 313، سازه جالبی با اسم امام زمان درست کرده بودند که با آن عکسی گرفتیم. ان­شاءالله که از یاران آقا باشیم.برای نماز صبح در موکب عراقی جالبی به نام موکب صحابی اهل بیت اهالی زبیر و بصره، در عمود 404 توقف کردیم. نماز را خواندیم و همانجا چرت کوتاهی هم زدیم و 5:30 صبح به راهمان ادامه دادیم.دیدن افراد از ملیت­های مختلف بیشتر و بیشتر شد. از ماداگاسکار و عمان تا فنلاند و اتریش و فرانسه. بماند که سر این فرانسه داشت داستان میشد!!!چند خانم جلوی ما در حال حرکت بودند. پارچه نارنجی رنگی شامل یکسری اطلاعات شرکت مسافری همراه با پرچم فرانسه پشت لباس­شان بود. این را دیدیم و سه تایی در مورد فرانسه صحبت می­کردیم. حواسمان نبود و انگار صدای­مان بلند بود و یکی از خانم­ها برگشت و نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت و بعد از کوله­اش یک شال مشکی درآورد و طوری دور خودش پیچید که دقیقا پارچه نارنجی همراه با پرچم فرانسه را پوشاند! بدجور ناراحت شدم و به بچه­ها گفتم از طرف این خانم فرانسوی چند قدمی برداریم تا ان­شاءالله از دست ما ناراحت نباشد.سر صبح یک صحنه خیلی خیلی زیبایی را در راه دیدم. پدری داشت به فرزند نوپایش راه رفتن یاد می­داد. دختر کوچولوی ک به دهانی که تاتی تاتی راه می­رفت و پدر دست دخترکش را ول می­کرد تا چند قدمی خودش راه برود. واقعا برای یادگرفتن راه رفتن، کجا بهتر از مسیر حسین.تا 9:15 حرکت کردیم. به فراخور خستگی و یا موکب­ها استراحت­های کوتاهی هم داشتیم. جایی کباب می­دادند و ما هم وارد صف شدیم. جلوی ما دو نوجوان عراقی به نام­های محمد و کرار بودند و شروع کردیم به گپ زدن و طرح رفاقت ریختن:) البته با بدبختی و به جون کندنی با هم حرف میزدیم:)) جالب بود و دست آخر هم سه نفر مانده بود تا نوبت ما شود، کباب تمام شد!از 9:15 تا 10:30 در موکبی عراقی حوالی عمود 592 استراحت کردیم و چرتی زدیم و تجدید قوا کردیم. از کارهایی که از اول سفر چندباری انجام دادم، روشن کردن لوکیشن گوشی و اسکرین شات گرفتن از موقعیت­های مکانی مختلف­مان روی گوگل مپ بود. تا بعدا با دیدن این موقعیت­ها یادم بیفتد که کجاها بودم و چه تجربه­هایی کردم و یادم نرود که آمدیم تا شویم و بمانیم.موقعیت مکانی این موکب را هم ثبت کردم و به راهمان ادامه دادیم تا موکب 707 که به نام زیبای امام رضا (ع) مزین شده بود و آن­جا برای ناهار ایستادیم. موکب بزرگ و خوب ساماندهی شده­ای بود. سفره پهن کردند و ناهار قیمه خوردیم و استراحت کوتاهی هم کردیم و حرکت کردیم تا به موکب صاحب­امان در عمود 828 برسیم. در حین حرکت چشمم به پسر نوجوانی افتاد که جلوتر از ما داشت راه می­رفت. لباس مشکی به تن داشت و پشت آن یک جمله قرمز رنگ نوشته شده بود. جمله­ای که ساعت­ها ذهنم را درگیر خودش کرد و عجیب حال دل و روح و ذهنم با فکر کردن به آن منقلب شد. جمله این بود: خیلی حسین زحمت ما را کشیده است.چقدر عجیب و دقیق زد تو خال! حقیقتا چقدر حسین برای ما زحمت کشیده! تا حالا اینطوری به امام حسین نگاه نکرده بودم. هرچه داریم از حسین است، و ما چقدر برای حسین دردسر درست کرده­ایم.خستگی یک مقدار کارمان را سخت و گام­هایمان را کند کرد اما شکر خدا ساعت 16:15 به عمود 828 رسیدیم و اول جایی در موکب صاحب­امان گرفتیم و بعد علی رفت سمت بهداری موکب و من هم دنبال بچه­های شبکه افق و امیرحسین رحیمیان گشتم. استودیو شبکه افق و برنامه جاذبه در همین موکب قرار داشت و یکی از دلایل اصلیم برای انتخاب این موکب به عنوان استراحت گاهمان، همین بود تا امیرحسین را ببینم. بعد از کمی پرس و جو بالاخره محل اسکان­شان را پیدا کردم و امیرحسین را دیدم. خیلی خیلی دیدار دلچسبی بود. حدود یک ساعتی از اتفاقات جذاب و سوژه­های خاصی که به لطف خدا برای برنامه جور شده بود گفت و الحمدلله برنامه با وجود همه مشکلات پیش آمده، خوب پیش رفته بود. این اتفاق حقیقتا از الطاف الهی نسبت به حقیر بود که جزئی از این برنامه باشم و پیش از خودم، کلمات را راهی این سفر کردم.از امیرحسین خداحافظی کردم و اول حمام کردم و بعد در محل اسکان، حین لم دادن، گپ زدیم و این موکب نت هم داشت و به خانواده و رفقا پیامی دادم. بعد از شام اتفاق عجیبی افتاد که هر سه نفرمان را یک تکان اساسی داد!پیش از شام و وقتی در حمام بودم، صادق با یک نفر که کنار ما نشسته بود، وارد صحبت شده و گپ زد. اتفاقات و ماجراهای جورواجور سفر را برایش تعریف کرد و گفت که اصلا قرار نبوده به این سفر بیاید و پولش را هم نداشته و همه چیز لحظه آخری و خدایی جور شده بود. این حرف­ها را هم بدون منظور خاصی و صرفا جهت گپ زدن در مورد سفر اربعین و عجایبش به آن بنده خدا گفت. شام که تمام شد، دوست جدید صادق گفت زیر چفیه­ات برایت یادگاری گذاشتم و خداحافظی کرد و رفت.چفیه را که برداشتیم، اول چشممان به یک بسته پر از خشکبار افتاد. خیلی چشمک می­زد. فکر کردیم منظورش از یادگاری همین بسته خشکبار بوده اما تا بسته را بلند کردیم، دیدیم زیر آن 200 هزار تومان پول هم گذاشته!!! الله اکبر.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتیم. اولیاء الهی همین­قدر گمنام و عادی بین ما زندگی می­کنند و هر از چندی با این کارها، به ما تلنگر و حتی سیلی می­زنند تا بلکه به خودمان بیاییم! نشانه­های الهی را جلوی چشمان­مان می­آورند و خودشان می­روند. خدایا دمت گرم. فهمیدم هیچی نیستم؛ هیچی هیچی.و چقدر به این فهم نیاز داشتم و همواره نیاز دارم. هزاران هزار بار شکر. ***پنجشنبه 25/07/1398ساعت 01:30 بامداد از خواب بلند شدم و تا بچه­ها بیدار شوند، مشغول نوشتن سفرنامه شدم. سری هم به حافظ زدم و عجب بشارتی داد؛ به به: چه مستی است ندانم که رو به ما آوردکه بود ساقی و این باده از کجا آورد چه راه می­زند این مطرب مقام شناسکه در میان غزل قول آشنا آورد صبا به خوش خبری هدهد سلیمان استکه مژده طرب از گلشن سبا آوردرسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی بادبنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکنکه باد صبح نسیم گره گشا آورد تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیرکه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد علاج ضعف دل ما کرشمه ساقی ستبرآر سر که طبیب آمد و دوا آورد به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازمکه حمله بر من درویش یک قبا آورد مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخچراکه وعده تو کردی و او به جا آورد فلک غلامی حافظ کنون به طلوع کندکه التجا به در دولت شما آورد ساقی و طلوع و صبح و صبا و مژده .، از این بهتر هم می­شد بشه یعنی؟؟ اصلا فال اول صبحی که قرارست شبش کربلا باشی ان شاءالله، مگر غیر از این هم می­تواند باشد؟حافظ انصافا کارت درسته.حوالی 03:30 از 828 راه افتادیم. موکب و اتراقگاه خوبی بود برایمان. شکر.کمی آرام­تر از روزهای گذشته حرکت می­کردیم. گرفتگی­ها و تاول­ها مانع تندتر رفتن می­شد. از این طرف شوق امروز بسیار بسیار بیشتر از دیروز و روزهای قبل است. چراکه امروز دیگر به کربلا ختم می­شود ان­شاءالله.جاهای مختلفی برای استراحت، نماز صبح، چای، صبحانه، شربت و . توقف کردیم و بین استراحت­ها چند تا 15 دقیقه هم خوابیدمJ حوالی عمود 1120، استراحت مفصل­تری کردیم. موکبی بود که شربت خاکشیر می­داد و هوا هم بشدت گرم شده بود. علی هم یک مقدار داشت گرمازده می­شد خلاصه همان­جا به صورت دبشی ولو شدیمJیک مقدار دیگر هم حرکت کردیم تا موقع اذان ظهر شد. در یک موکب بزرگ و خوب عراقی حوالی عمود 19 برای نماز توقف کردیم. نماز جماعت که تمام شد، یکدفعه دیدیم سفره هم پهن کردند! خلاصه همان­جا ناهار که لوبیا پلو بود را خوردیم و چرت بعد از ناهارمان را هم زدیم و 14:30 بود که به راهمان ادامه دادیم.قدم به قدم جلو می­رفتیم؛ خیلی آرام. اما پر از شوق، انتظار بودیم. عطشناک رسیدن به کربلا.دو راهی 1295 را هم رد کردیم. جمعیت در این خیابان­های منتهی به کربلا موج می­زد. رودخانه مردم است که به دریای حسین می­ریزد.هیچکس، موکدا می­گویم هیچکس از جمعیت حاضر در این­جا خودش نیامده، بل آورده شده است. تک تک اعضا و جوارح مان آغشته به این آورده شدن شده­اند.ای پا، حواست هست این سه روز از چه مسیری رد شده ای و به کجا نزدیک می­شوی؟ای چشم، آماده دیدار یکی از زیباترین صحنه­هایی که یک انسان در طول عمرش می­تواند ببیند هستی؟ای دست، خودت را برای لمس خاک پر نور کربلا پاک کرده­ای؟ای عقل، بارت را بسته­ای؟و ای دل، ای دل آیا آغوشت را باز کرده­ای تا سراسر حسین شوی؟ساعت 17:30، دم دمای غروب بود که دیگر وارد شهر شده بودیم، وارد شهر کربلا. تا هنگام اذان مغرب همینطور رفتیم و در موکب کوچکی نماز مغرب و عشایمان را خواندیم. مانند حر، توبه وار نزد امام می­رفتیم.راوی می­گوید: حر به سمتم آمد درحالیکه تمام بدنش می­لرزید. به او گفتم ای حر، اگر از من می­پرسیدند شجاع­ترین سوار عرب کیست، نام تو را می­بردم. حال چه شده که انقدر مضطربی؟!حر گفت: خودم را بین بهشت و جهنم مخیر می­بینم و به خدا قسم که جز بهشت را انتخاب نمی­کنم. و سمت حسین راند.و هنگامی که به حسین رسید، بند چکمه­هایش را به هم گره زده و دور گردنش انداخته بود. با سری خمیده نزد حسین رسید. گفت: من گمان نمی­کردم کار به این­جا برسد. آیا توبه­ام پذیرفته است؟ و حسین گفت: یا شیخ! ارفع راسک. ای شیخ، سرت را بالا بگیر.و هنگامی که حر بر زمین افتاد، حسین خودش را بالای سر او رساند و گفت: تو آزاده­ای همانطور که مادرت تو را آزاده نامید.ما سه نفر همراه با خیل جمعیت به حرکت­مان ادامه دادیم. اما امشب، حسین غیر از ما زوار دیگری هم دارد! آخر امشب است.شب­های جمعه فاطمه، با اضطراب و واهمه، آید به دشت کربلا، گوید حسین من چه شد، نور دو عین من چه شد.آری، امشب تمام انبیا، اولیا، پاکان و خاصان و فرشتگان زائر کوی حسین اند.همین هفته گذشته بود که بچه­های روابط عمومی دانشگاه با من به عنوان جامانده مصاحبه کردند و انتهای مصاحبه هم نوحه "شب­های جمعه می­گیرم هواتو ." را پخش کردند و الآن دقیقا در به کربلا رسیده­ام. و ما جامانده­ها الآن رسیده و کربلایی شدیم.شب­های جمعه می­گیرم هواتواشک غریبی می­ریزم برا توبیچاره اونکه حرم رو ندیدهبیچاره تر اون که دید کربلاتو.حرم باز پر از بوی سیبهخدایا حسینم غریبه. خدایا؛ اینجا کربلاست، شهر عاشقان، شهری که جمعی از بهترین بندگان تو را در خودش جای داده، زمینی که برگزیده شد تا بار بزرگ ریخته شدن خون حسین را بر دوش بکشد، به راستی خدایا چه قوتی به این زمین دادی که خون حسین آن هم به شکلی عجیب برش ریخته شد و از هم گسسته نشد؟شهر کرب و بلا، شهر عشق، شهر حسین، شهر عشاق حسین.خدایا در این سرزمین، عاشقان تو جام پیاپی از باده ناب عشقت نوشیدند. باده­ای که ساقیش حسین بود؛ حسین از مدینه که راه افتاد، قدح به دست در سرزمین­ها می­گشت. در مدینه، مکه، از مکه تا کربلا، از دور و با نامه و پیک به مردم مختلف از کوفه و بصره و . قدحش را تعارف می­کرد. افسوس که کم خوردند و بیش پس زدند.اما قدح حسین، کماکان به پاست و در آن شراب ناب تمام ناشدنی تلاطم می­خورد و ما را می­خواند تا از جامش قدری بنوشیم.این همان قدح عاشقان است که شب عاشورا همه یاران حسین با ماندنشان جرعه­ای از آن را نوشیدند. چه حبیب با آن همه استقامت در راه دین و اهل بیت، چه زهیر عثمانی مذهب چند روز پیش که برق نگاه حسین گرفتارش کرد، چه حر که خودش را بین بهشت و جهنم مخیر می­دید، چه مسلم بن عوسجه آن پیرمرد دلاور، چه وهب آن جوان نصرانی تازه مسلمان شده، چه سعد و ابوالحتوف آن دو برادر که آخرین لحظات برگشتند، همه از این قدح عاشقان نوشیده­اند.سعد و ابوالحتوف.این دو برادر از پر رمز و رازترینِ مستان و باده نوشان کربلا هستند. حسین وقتی برادرش عباس را بین نخلستان گذاشت و سمت خیام برگشت و رو به خیل عظیم و سیاهی سنگین دشمن کرد و گفت: آیا کسی نیست که مرا یاری کند؟ بین شما کسی پیدا نمی­شود تا از حرم رسول خدا محافظت کند؟ن حرم فهمیدند دیگر کار به آخر رسیده و فغان سر دادند. و درست در همین لحظه بود که این دو برادر، قدح را از دست حسین گرفتند.نمی­دانم چه بر آنان گذشت که این تصمیم را گرفتند، خیلی دوست دارم روز قیامت ببینم­شان و از حالشان در آن لحظه بپرسم. هرچه بود، از وسط ابن سعد به سمت امام حرکت کردند و شمشیر زدند. به شهادت رسیدند درحالیکه به امام نرسیده بودند، ولی به امام رسیدند. به وقت تصمیم گرفتند و به موقع از قدح عاشقان نوشیدند و به جرگه عاشقان پیوستند.قدم قدم به مرکز دنیا نزدیک می­شدیم. و بالاخره پیچ خیابان را رد کردیم و چشممان به جایی افتاد که مدت­ها آرزوی دیدنش را داشتم. این لحظه را هزاران بار در ذهنم مرور کرده بودم ولی چیزی که می­دیدم از رویاهای ذهن پر از تخیلم هم، رویایی تر بود. چشمانم روز قیامت باید بخاطر اینکه چنین صحنه­ای را ثبت کرده­اند، به نفعم گواهی دهند. آخر نقش گنبد و بارگاه زیبای عباس بر آنان نقش بسته.یعنی بهشت از این لحظه و صحنه بالاتر است؟؟ نه! نه! هفته پیش این موقع حتی پاسپورت هم نداشتم، اما الآن بهشت را جلوی چشمم می­بینم.عباس کیست؟ عباس کسی است که جام­های پی در پی از حسین گرفته و همه را هفت خطانه سرکشیده و مست مست شده. عباس خودش کمک حسین سقایت می­کند و چه افرادی که جام از دست عباس گرفتند و به حلقه مستان وارد شده­اند.عباس همان است که وقتی رفت، حسین کمرش شکست و چاره­اش گسست.عباس همان است که حسین وقتی می­خواست خطابش کند گفت: ای عباس، جانم به فدایت، سوار شو و برو. جان حسین فدایت.عباس همان است که ادب دو زانو نزدش می­نشیند. عباس همان است که آب را تا ابد شرمنده نگاه داشته. عباس همان است که امید همه خیام بود. عباس همان است که هیچکس یارای مبارزه تن به تن با او را نداشت. عباس همان است که با نامردی او را زدند. عباس همان است که هنوز هم هرچه ناامید است در خانه­اش را می­زنند. عباس همان است که آیت الله قاضی­ها باب حکمت­شان را از او گرفته­اند. عباس همان است که امام زمان نامه­های حاجات مرتبط با او را به روی چشم می­گذارد و می­بوسد. عباس .عباس در کلام نمی­گنجد، عباس آنقدر خودش را برای خدا عزیز کرده که همراه با حسین، محبتش در دل­ها جاری است. همانجا نشستیم. علی، صادق و محمدرضا. ما سه نفری که دیگر خودمان نبودیم. سه نفری که شیدا شده بودیم. هرکدام از خودمان و ماجرای عجیب آمدن به این سفر عجیب تر از عجیب را می­گفتیم. از گذشته که گذراندیم و حالی که باورمان نمی­شود در آن هستیم. حالی که از سرمان هم زیاد است ولی این خاندان کرم، آنقدر بی اندازه می­بخشد که من حقیر کمترین را هم راه داده.لحظات عجیبی را گذراندیم. از عشقبازانه ترین لحظات زندگیم شد. بعد از این همه دوندگی و سختی و پیاده روی، حال رو به روی حرم ماه بنی هاشم، عباس نشسته و شیدایی می­کنیم.و حافظ گفت: صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخشوین زهد تلخ را به می خوش گوار بخش طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نهتسبیح و طیلسان به می و می­گسار بخش زهد گران که شاهد و ساقی نمی­خرنددر حلقه چمن به نسیم بهار بخش راهم شراب لعل ز دای میر عاشقانخون مرا به چاه زنخدان یار بخش یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کنوین ماجرا به سرو لب جویبار بخش ای آنکه ره به مشرب مقصود برده­ایزیر بحر قطره­ای به من خاکسار بخش شکرانه را که چشم تو روی بتان ندیدما را به عفو و لطف خداوندگار بخش ساقی چو شاه نوش کند باده صبوحگو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش و حافظ هم ما را به دنبال جام زر و قدح عاشقان فرستاد.عشقبازیمان طولانی شد. کمی دیگر جلوتر رفتیم. در همین حین با ملیکا در ارتباط بودم و قرار شد تا به محل اسکان آن­ها برویم. سلامی دیگر به حضرت ارباب، اباعبدالله الحسین و آقا اباالفضل العباس دادیم و زیر عمود 1402 منتظر ماندیم. از اول هم قصد این سفر مسیر آن بود و عرض سلامی به حضرات ساکن کربلا. گفته بودیم اگر شد که داخل حرمین هم می­رویم و اگر نشد هم غصه­اش را نخوریم که سبک و سیاق این سفر متفاوت از باقی سفرهای کربلاست. و حقیقتا همان تک سلام هم چه آرامشی در دلم به وجود آورد.ملیکا همراه با محمد هداوند از بچه­های قرارگاه دنبالمان آمدند و از کوچه پس کوچه­های کربلا رد شدیم تا به محل اسکان­شان رسیدیم. کمی با بچه­های آن­جا گپ زدیم و آشنا شدیم. سجاد و علی حاجوی، محمد سبحانی، کمالی و . . گفتند فردا قصد رفتن به کاظمین و سامرا و سید محمد و بعد هم مرز مهران را دارند و چند نفر هم جای خالی در ماشین­شان هست! می­آیید؟ و نفری حدود 350 هزار تومان.و ما سه نفر مبهوت به هم نگاه کردیم. بنایی بر رفتن به سامرا و کاظمین نداشتیم و حال چنین پیشنهادی جلوی خودمان می­دیدیم. آن هم با قیمتی بسیار خوب. همان شب چند نفر از بچه­های قرارگاه از کربلا تا مرز چذابه را با 250 هزار تومان رفتند!!! تقریبا بلافاصله بله را گفتیم. عجایب این سفر تمام ناشدنی است.از شدت خستگی هر سه خیلی زود خوابیدیم. خوابی که بعد از وصال باشد، چقدر همراه با آرامش است. همه آن دوندگی­ها، سختی­ها، پیاده رفتن­ها و . در برابر این وصال و آرامشش هیچ است، هیچ.

آموزه دوم: قاضی بست

روز دوشنبه، امیر شبگر برنشست و به كران رود هیرمند رفت، با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان؛ و تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس به كران آب فرود آمدند و خیمه‌‌‌ها و شراع‌‌‌ها زده بودند.- شبگیر: پیش از صبح ، سحرگاه /  برنشستن: سوار شدن/ كران: کنار، ساحل / یوزان: جمع یوز، یوز پلنگ‌‌‌ها /  حشم: خدمتكاران- ندیم: همنشین ، همدم /   مطرب: آوازخوان، نوازنده / چاشتگاه: هنگام چاشت، نزدیک ظهر /  شراع: سایه بان، خیمه.روز دوشنبه، امیرمسعود صبح زود، سوار بر اسب شد و با باز‌‌‌های ( پرندگان) شکاری و یوزپلنگان و خدمتکاران و همدمان و نوازندگان به ساحل رود هیرمند رفت و تا نزدیک ظهر(هنگام خوردن صبحانه ) مشغول صید بودند. سپس در کنار رود اقامت کردند و خیمه‌‌‌ها و سایبان‌‌‌هایی در آنجا زده بودند. از قضای آمده، پس از نماز، امیر كشتی‌‌‌ها بخواست و ناوی ده بیاوردند. یكی بزرگ تر، از جهت نشست او، و جامه‌‌‌ها افكندند و شراعی بر وی كشیدند و وی آن جا رفت و از هر دستی مردم در كشتی‌‌‌ها‌‌ی دیگر بودند و كس را خبر نه.- قضا: سرنوشت، تقدیر /  از قضای آمده: تقدیر چنین بود، از قضا / ناو: قایقی كوچك که از درخت میان تهی سازند / - ناوی ده : حدود ده ناو (کشتی) / از جهت نشست او: برای نشستن امیر مسعود /  جامه: گستردنی (زیرانداز)- مرجع ضمیر وی» در جمله شراعی بروی كشیدند: ناو» / و كس را خبر نه: هیج کس از اتفاقی که قرار بود پیش بیاید، خبر نداشت.از قضا، پس از نماز، امیر دستور داد تا کشتی‌‌‌ها را بیاورند و ده قایق کوچک آودند، یکی از آنها بزرگتر بود برای نشستن سلطان و زیراندازها را پهن کردند و سایبانی بر وی کشیدند. امیر سوار آن قایق شد و از هر صنفی، مردم سوار قایق‌‌‌های دیگر شدند و هیچ کس از عاقبت کار خبر نداشت.ناگاه آن دیدند كه چون آب نیرو كرده بود و كشتی پر شدن و نشستن و دریدن گرفت. آن گاه آگاه شدند كه غرقه خواست شد. بانگ و هزاهز و غریو برخاست، امیر برخاست و هنرآن بود كه كشتی‌‌‌های دیگر به او نزدیك بودند. ایشان در جستدند هفت و هشت تن و امیر را بگرفتند و بربودند و به كشتی دیگر رسانیدند و نیك كوفته شد و پای راست افگار شد، چنان كه یك دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود از غرقه شدن. امّا ایزد رحمت كرد پس از نمودن قدرت و سوری و شادی ای به آن بسیاری، تیره شد و چون امیر به كشتی رسید كشتی‌‌‌ها براندند و به كرانه رود رسانیدند.- نشستن و دریدن گرفتن: شروع به غرق شدن( پایین رفتن ) و شکستن كرد.  - هزاهز: سر و صدا که مردم را به جنبش در آورد، همهمه / غریو: فریاد / برخاست: بلند شد(بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز) - هنر، آن بود: بخت یار بود، خوشبختانه / بِرُبودند: کشیدند /  نیك كوفته شد: بسیار و حسابی  خسته شد / افگار: زخمی، خسته.  - دوال: چرم و پوست، یك دوال پوست و گوشت بگسست »: لایه ای از پوست و گوشت  جدا شد.- گسست  ← بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل /  هیچ نمانده بود از غرقه شدن: نزدیك بود كه غرق شود /  سور: جشن، شادی.ایزد: خداوند، یزدان / نمودن: نشان دادن (نمودن  ← بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما)ناگهان آنها دیدند که چون آب فشار آورده بود قایق پر از آب شد، شروع به غرق شدن و درهم شکستن کرد، موقعی فهمیدند که می‌‌خواست غرق شود. فریاد و سر وصدا بلند شد و امیر برخاست و بخت یار بود که قایق‌‌‌های دیگر به او نزدیک بودند. حدود هفت و هشت تن به آب پریدند و امیر را گرفتند و بردند و به قایق دیگر رسانیدند. امیر کاملا خسته و پای راستش زخمی شده بود، به اندازه یک لایه پوست و گوشتش پاره شد و چیزی نمانده بود که غرق شود. اما خداوند پس از نشان دادن قدرت خود رحم کرد. جشن و شادی به آن فراوانی تباه شد. وقتی که امیر به قایق رسید، قایق ها را حرکت دادند و به ساحل رود رسانیدند.و امیر از آن جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید و ترَ و تباه شده بود و برنشست و به زودی به کوشک آمد که خبری سخت ناخوش در لشکرگاه افتاده بود و اضطرابی و تشویشی بزرگ به پای شده و اعَیان و وزیر به خدمتِ استقبال رفتند. چون پادشاه را سلامت یافتند، خروش و دعا بود از لشکری و رعیّت و چندان صدقه دادند که آن را اندازه نبود.از آن جهان آمده: از مرگ نجات یافته /  گردانیدن » در عبارت امیر جامه بگردانید »: عوض كردن  /  كوشك: قصر، كاخ- تشویش: نگرانی  /  اعیان: بزرگان / لشگری: ارتشی / رعیت: شهروند معمولی، مردم عادی / خروش: فریادامیر از مرگ نجات یافته به خیمه آمد و لباس هایش را عوض کرد و خیس و تباه شده بود سوار اسب شد و فوراً به قصر رفت  زیرا خبری بسیار ناخوشایند درمیان  لشکر پیچیده بود و نگرانی و پریشانی بزرگی به پا شده بود. بزرگان و وزیران به استقبال او رفتند، وقتی دیدند پادشاه سالم است. فریاد و دعا در بین یان و مردم بر پا شد و بی اندازه صدقه دادند.و دیگر روز، امیر نامه ها فرمود به غَزنین و جملۀ مملکت بر این حادثۀ بزرگ و صَعب که افتاد و سلامت که به آن مَقرون شد و مثال داد تا هزار هزار دِرَم به غَزنین و دو هزار هزار دِرَم به دیگر ممالک، به مستَحِقّان و درویشان دهند شُکرِ این را، و نبشته آمد و به توقیع، مؤکَّد گشت و مُبشّران برفتند.جمله: همه/ صعب: دشوار، خطرناك  /  مقرون: همراه / مثال دادن: فرمودن، دستور كردن / هزار هزار: ملیون / غزنین: پایتخت غزنویان / ممالک: جمع مملکت، سرزمین ها-  توقیع: امضا کردن فرمان، مهر کردن نامه و فرمان /  مبشّر: مژده دهنده، نوید دهنده /   شکر این را: برای شکر این / مؤکد: استوار، تأکید شده.روز بعد امیر دستور داد تا نامه‌‌‌هایی را به غزنین و همه سر زمین‌‌‌های ایران بفرستند و ماجرای این اتفاق بزرگ و سخت را که پیش آمد و تندرستی که به دنبال آن بدست آمده بود، به مردم خبر دهند و دستور داد تا یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در سایر سرزمین‌‌‌ها به شکرانه این حادثه از خیر گذشته به نیازمندان و مستحقان بدهند. وامیر با امضای خود آن نامه را مورد تائید قرار داد و خبرآوران رفتند.و روز پنج شنبه، امیر را تب گرفت؛ تبِ سوزان و سَرسامی افتاد، چنان که بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان، مگر از اطبّا و تنی چند از خدمتکارانِ مرد و زن و دل ها سخت متحیّر شد تا حال چون شود.- سرسام: ورم مغز، سردرد شدید، سرگیجه و پریشانی، هذیان /  بار، در عبارت بار نتوانست داد»: اجازۀ  حضور دادن.- محجوب: پنهان، مستور / محجوب گشت از مردمان: از دید مرم پنهان شد / مگر: به‌جز/ اطبا: پزشکان (م طبیب) /  چون: ضمیر پرسشی به معنی چگونه.- متحیر: سرگشته، حیران / تنی چند: چند نفر / سخت: بسیار / روز پنجشنبه امیر گرفتار تب شد، تبی سوزان همراه با سردرد. آن گونه که نمی‌‌توانست با کسی دیدار کند بجز تعدادی از پزشکان و خدمتکاران مرد و زن. مردم بسیار نگران و پریشان بودند و نمی‌‌دانستند چه پیش می‌‌آید.تا این عارضه افتاده بود، بونصر نامه های رسیده را، به خطِّ خویش، نکُت بیرون می‌آورد و از بسیاری نکُت، چیزی که در او کَراهیَتی نبود، می‌فرستاد فرودِ سرای، به دستِ من و من به آغاجیِ خادم می‌دادم و خیرخیر جواب می‌آوردم و امیر را هیچ ندیدمی تا آن گاه که نامه ها آمد از پسران علی تکین و من نکُت آن نامه ها پیش بردم و بشارتی بود. آغاجی بستَد و پیش بُرد. پس از یک ساعت، برآمد و گفت: ای بوالفضل، تو را امیر می‌بخواندَ».عارضه: حادثه، بیماری / نُكَت: جمع نكته، منظور مطالب مهم و گزیده /  بونصر: ابو نصر مشكان رئیس دیوان رسایل مسعود غزنوی است. - دیوان رسایل یا رسالت: اداره ای بوده كه از طرف شاه ، مسئول صدور نامه / کراهیت: ناپسندی.- چیزی كه در او كراهیتی نبود: خبر‌‌ی كه ناگواری و ناخوشایندی در آن نبود / فرود سرای: اندرونی، اتاقی در خانه که پشت اتاقی دیگر واقع شده باشد، مخصوص زن و فرزند و خدمتگزاران / دست: مجاز از وسیله .- آغاجی: اسم خاص است، شخصی است كه خادم و پرده دار ویژه سلطان مسعود بود.- خیرخیر: سریع، تند تند / برآمد: جلو آمد /   خواندن: صدا زدن، دعوت کردن   / می‌بخواند: صدا می‌کند.    از وقتی که این بیماری پیش آمده بود بونصر از نامه‌‌‌های رسیده با خط خود نکته برداری می‌‌کرد و از تمامی نکته‌‌‌ها آنچه را که در آن خبر ناخوشایندی نبود به وسیلۀ من به قسمت پایین کاخ می‌‌فرستاد و من آن نامه‌‌‌ها را به آغاجی خادم  می‌‌دادم و تند تند جواب‌‌‌ها را برای بونصر می‌‌آوردم و امیر را اصلا نمی‌‌دیدم تا زمانی که نامه‌‌‌هایی از پسران علی تکین رسید و من خلاصه(نکته‌‌‌های) آن نامه‌‌‌ها را که در آنها خبر خوشی بود به دربار بردم. آغاجی نامه‌‌‌ها را از من گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت جلو آمد و گفت: ای ابوالفضل امیراز تو دعوت کرده است نزدش بروی.پیش رفتم. یافتم خانه تاریک کرده و پرده های کَتّان آویخته و ترَ کرده و بسیار شاخه ها نهاده و تاس های بزرگِ پُر یَخ بر زَبَرِ آن و امیر را یافتم آنجا بر زَبَرِ تخت نشسته، پیراهنِ توزی، مِخنَقه در گردن، عِقدی همه کافور و بوالعَلایِ طبیب آنجا زیرِ تخت نشسته دیدم.- یافتن: دیدن، مشاهده كردن  / خانه: اتاق / كتّان: نوعی پارچه سفید رنگ كه از الیاف گیاهی به همین نام كتان، بافته شده است / عقد: گردن‌بند  تاس: تشت / زَبَر: رو، بالا / زیر: پایین  / توزی: پارچه ای ناز كتانی كه نخست در شهر توز بافته می شده است، منسوب به توز / مخنقه:  گردنبندبه نزد امیر رفتم و دیدم که خانه را تاریک کرده اند و پرده‌‌‌های کتانی خیس در آن آویزان کرده اند و شاخه‌‌‌های بسیاری در آنجا گذاشته بودند و تشت‌‌‌های بزرگ پر از یخ بر روی آن شاخه‌‌‌ها گذاشته بودند و امیر را دیدم که آنجا بر روی تخت نشسته بود در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردنبندی از جنس کافور در گردن داشت و بوالعلای طبیب آنجا پایین تخت نشسته بود.گفت: بونصر را بگوی که امروز دُرُستم و در این دو سه روز، بار داده آید که علّت و تب تمامی زایل شد.- حرف را» در عبارت بونصر را بگوی » از نظر  دستوری نقش نمای اضافه و قبل از متمّم آمده است یعنی: به بونصر بگوی.- درست »: تندرست، سالم / آید: شود / علت: بیماری / تمامی: کاملاً / زایل شد: از بین رفت.امیر گفت: به بونصر بگوی که امروز حالم خوب است و در همین دو سه روز آینده اجازه ملاقات داده خواهد شد، زیرا بیماری و تب من به طور کامل از بین رفته است.من بازگشتم و این چه رفت، با بونصر بگفتم. سخت شاد شد و سجدۀ شکر کرد خدای را عَزَّ وَجَل بر سلامت امیر، و نامه نبشته آمد. نزدیک آغاجی برُدم و راه یافتم، تا سعادت دیدارِ همایونِ خداوند دیگرباره یافتم و آن نامه را بخواند و دوات خواست و توقیع کرد و گفت: چون نامه ها گُسیل کرده شود، تو بازآی که پیغامست سویِ بونصر در بابی، تا داده آید.». گفتم: چنین کنم». بازگشتم با نامۀ توقیعی و این حال ها را با بونصر بگفتم.- نبشته: نوشته/ آمد: شد/ همایون: خجسته /خداوند: شاه، دارنده / گُسیل کردن: فرستادن / دربابی: در زمینه ای/ حال: جریان، وضع/دوات: جوهردانمن بازگشتم و هر چه اتفاق افتاده بود به بونصر گفتم. بسیار خوشحال شد و خدای عزیز و گرامی را برای سلامتی امیر شکر کرد و نامه نوشته شد. آن را نزد آغاجی بردم و اجازه ورود یافتم تا بار دیگر افتخار دیدار امیر مسعود را که برای من مبارک بود پیدا کردم. نامه را خواند و مرکب و دوات خواست و امضا کرد و گفت: هنگامی که نامه ها فرستاده شد، تو برگرد که پیغامی برای بونصر در زمینه ای دارم تا پیغام را به تو بدهم. گفتم: چشم. بازگشتم با نامه های امضا شده و داستان را برای بونصر گفتم.و این مردِ بزرگ و دبیرِ کافی، به نشاط، قلم درنهاد. تا نزدیک نمازِ پیشین، از این مهمّات فارغ شده بود و خَیلتاشان و سوار را گُسیل کرده. پس، رُقعَتی نبشت به امیر و هر چه کرده بود، بازنمود و مرا داد.- دبیر كافی: نویسنده‌‌ با كفایت و دانای کار /  به نشاط: با خوشحالی /  قلم درنهاد: کنایه از این که شروع به نوشتن کرد / نماز پیشین: نماز ظهر  / مهمات: کار‌‌‌های مهم و خطیر / فارغ شدن: آسوده شدن از کار / خَیلتاش: گروه نوکران و چاکران / رقعت: خردنامه، نامۀ کوتاه  / بازنمود: گزارش کرد / را» در مرا: نقش نمای حرف اضافه به معنی به».این انسان بزرگ و نویسنده‌‌ دانای کار با شادمانی شروع به نوشتن کرد و تا نزدیک نماز ظهر این کارهای  مهم را به پایان رسانید و چاکران و سواران را فرستاده  بود. سپس نامه ای نوشت به امیر و هر کاری که انجام داده بود در آن گزارش کرد.و ببُردم و راه یافتم و برسانیدم و امیر بخواند و گفت: نیک آمد» و آغاجیِ خادم را گفت: کیسه ها بیاور» و مرا گفت: بستان»؛ در هر کیسه، هزار مثقال زَرِپاره است. بونصر را بگوی که زَرهاست که پدرِ ما از غَزوِ هندوستان آورده است و بتُانِ زَریّن شکسته و بگداخته و پاره کرده و حلال ترِ مال هاست. و در هر سفری ما را از این بیارند تا صدقه ای که خواهیم کرد حلالِ بی شُبهَت باشد، از این فرماییم؛ و می‌شنویم که قاضیِ بُست، بوالحسنِ بولانی و پسرش بوبکر سخت تنگ‌دست اند و از کس چیزی نستانند و اندک‌مایه ضَیعَتی دارند. یک کیسه به پدر باید داد و یک کیسه به پسر، تا خویشتن را ضَیعَتَکی حلال خرند و فَراخ تر بتوانند زیست و ما حَقِّ این نعمتِ تندرستی که بازیافتیم، لخَتی گزارده باشیم.- راه یافتن: اجازه‌‌ ورود یافتن / نیک آمد: خوب شد  / ستاندن: گرفتن (بن ماضی: ستاند، بن مضارع: ستان) زر پاره: قراضه و خردۀ زر، زر سکه شده / پاره کرده: تکه تکه کرده / حلال تر: حلال ترین / غزو: جنگ با کفار /  بی شبهت: بی شک، تردید / ضیعتکی: زمین زراعی کوچکی  / فراخ تر: بهتر، راحت ترزیستن: زندگی کردن(بن ماضی: زیست، بن مضارع: زی) ی: اندکی / گزاردن: انجام دادن (بن ماضی: گزارد، بن مضارع: گزار) گداختن: ذوب کردن (بن ماضی: گداخت، بن مضارع: گداز).نامه را بردم و اجازه ورود یافتم و نامه را به امیر دادم، امیر خواند و گفت خوب شد. به آغاجی خادم گفت کیسه‌‌‌ها را بیاور و به من گفت این کیسه‌‌‌ها را بگیر. در هر کیسه هزار مثقال طلای خرد شده است. به بونصر بگوی طلاهایی است که پدرم از جنگ هندوستان آورده است و بتهای طلایی را شکسته و ذوب کرده و خرد کرده و این حلال‌ترین مال‌‌‌هاست. در هر سفری برای ما از این طلاها می‌‌آورند تا هر وقت بخواهیم صدقه بدهیم که بی شک وتردید حلال باشد و از همین دستور می‌‌دهیم بدهند. شنیده ایم که قاضی بست بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر بسیار تهیدست  هستند و از کسی چیزی قبول نمی‌‌کنند و زمین زراعتی کوچکی دارند. باید یک کیسه را به پدر و یک کیسه را به پسر بدهید تا برای خود زمین زراعی کوچکی از مال حلال برای خود بخرند تا بتوانند راحت تر زندگی کنند تا ما نیز شکر این نعمت تندرستی که به دست آوردیم مقدار کمی ادا کرده باشیم.من کیسه ها بستَدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال بازگفتم. دعا کرد و گفت خداوند این سخت نیکو کرد و شنوده ام که ابوالحسن و پسرش وقت باشد که به ده دِرَم درمانده اند و به خانه بازگشت و کیسه ها با وی برُدند و پس از نماز، کس فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را بخواند و بیامدند. بونصر، پیغام امیر به قاضی رسانید.- درم: واحد پول، درهم  /  سخت نیکو کرد: بسیار کار خوبی کرد / وی: مرجع آن بونصر است.من کیسه‌‌‌ها را برداشتم و به نزد بونصر آوردم و ماجرا را تعریف کردم. بونصر در حق امیر دعا کرد و گفت: امیر این کار را بسیار خوب و به موقع انجام داد. شنیده ام که بوالحسن و پسرش زمانی پیش می‌‌آید که به ده درهم نیازمند می‌‌شوند. بونصر به خانه بازگشت و کیسه‌‌‌های طلا را با او بردند و پس از نماز کسی را فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را دعوت کرد و آمدند. بونصر پیغام امیر را به قاضی رساند.بسیار دعا کرد و گفت این صِلتَ فخر است. پذیرفتم و باز دادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است، حساب این نتوانم داد و نگویم که مرا سخت دربایست نیست؛ امّا چون به آنچه دارم و اندک است، قانعم، وِزر و وَبالِ این، چه به کار آید.صلت: بخشش  / فخر: مایۀ افتخار  / وزر: بار سنگین،  گناه / وبال: سختی و عذاب، گناه  /  روا داشتن: جایز دانستن / دربایست: نیاز، ضرورت /  بسیار دعا کرد و گفت این هدیه و بخشش باعث افتخار من است ولی نمی‌پذیرم و پس می‌دهم که به کار من نمی‌آید. قیامت بسیار نزدیک است، حساب این نمی‌توانم بدهم و نمی‌گویم که نیاز ندارد؛ امّا چون به آنچه  دارم و اندک است، قانعم، گناه این، به چه کارم می‌آید؟!بونصر گفت سُبحانَ الله! زَری که سلطان محمود به غَزو از بتخانه ها به شمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیرالمؤمنین می‌روا دارد ستدن، آن، قاضی همی‌نستاندَ. گفت: زندگانیِ خداوند دراز باد؛ حالِ خلیفه دیگر است که او خداوندِ ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیده است که آن غَزوها بر طریقِ سنّتِ مصطفی هست یا نه. من این نپذیرم و درعهدۀ این نشوم.سُبحانَ الله: پاک و منزه است خدا / غزو: جنگ / بتان: بت ها / امیرالمؤمنین: خلیفه / سنت: شیوه، روش  / می‌روا دارد ستدن: گرفتنش را جایز می‌شمارد /  خداوند ولایات: صاحب همه سرزمین های اسلامی /  خواجه: آقا / درعهدۀ این نشوم: مسئولیتش را نمی‌پذیرم.قاضی گفت: زندگانی خواجه طولانی باشد؛ حال خلیفه چیز به گونه دیگری است؛ زیرا او فرمانروای سرزمین هاست و خواجه نیز با امیر محمود در جنگ ها بوده است ولی من نبوده ام و نمی‌دانم که آن جنگ ها به آیین و روش پیامبر بوده یا نبوده است. من این طلاها را نمی‌پذیرم و زیر بار این مسئولیت نمی‌روم.اگر تو نپذیری، به شاگردانِ خویش و به مُستَحِقّان و درویشان ده.اگر تو قبول نمی‌کنی، به شاگردانِ خودت و به نیازمندان و فقیران بده.گفت: من هیچ مُستَحِق نشناسم در بسُت که زَر به ایشان توان داد و مرا چه افتاده است که زَر کسی دیگر برَد و شمارِ آن به قیامت مرا باید داد؟! به هیچ حال، این عهده قبول نکنم.»- شمار: حساب و کتاب / عهده: مسئولیت  /  گفت: من هیچ نیازمند در بسُت نمی‌شناسم که طلا به ایشان بتوان بدهم. چرا باید طلا را کس دیگری بگیرد و در قیامت حساب و کتابش به دست من باشد؟! به هیچ وجه، این مسئولیت را قبول نمی‌کنم.»بونصر پسرش را گفت: تو از آنِ خویش بستان.»بونصر به پسرش گفت: تو مال خودت را بگیر.»گفت: زندگانیِ خواجه عَمید دراز باد؛ علیٰ ایَّ حال، من نیز فرزندِ این پدرم که این سخن گفت و علم از وی آموخته ام و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات وی بدانسته، واجب کردی که در مدّتِ عمر پیرویِ او کردمی؛ پس، چه جایِ آن که سال ها دیده ام و من هم از آن حساب و توقّف و پرسشِ قیامت بترسم که وی می‌ترسد و آنچه دارم از اندک‌مایه حُطامِ دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم.»- عمید: بزرگ  / علی اَی ِحال: به هر حال  / توقّف: بازداشت / حطام دنیا: مال اندک دنیا / کفایت: کافی.بونصر گفت للهِ ِدَرُّکُما؛ بزرگا که شما دو تنید و بگریست و ایشان را بازگردانید و باقیِ روز اندیشه مند بود و از این یاد می‌کرد. الف در بزرگا: الف کثرت و مبالغه است / اندیشمند: متفکر.بونصر گفت خداوند خیرتان دهاد؛ شما دو تن مردان بزرگی هستید و گریه کرد و ایشان را برگردانید. باقیِ روز در فکر بود و از آنچه پیش آمده بود یاد می‌کرد.و دیگر روز، رُقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زَر باز فرستاد.رقعت: خردنامه، نامۀ کوتاه، رقعه / بازنمود: شرح کرد / بازفرستاد: پس فرستاد.روز دیگر نامه ای به امیر نوشت و داستان را شرح داد و طلا را پس فرستاد

نقدی بر نقدها /بررسی نظرهای مطرح شده در آیین نقد و بررسی کتاب ایزی و آرو، هرن و پرن/جعفرسید

نقدی بر نقدهابررسی نظرهای مطرح شده در آیین نقد و بررسی کتاب ایزی و آرو، هرن و پرنمنتقد: جعفر سید آیین نقد و بررسی کتاب مجموعه اشعار سمنانی­ ام چهارشنبه 6 شهریور 1398 در سالن جلسات کتابخانه امام خمینی (ره) برگزار شد. پیش از آنکه خوانندگان عزیز، نقد و پاسخ مرا بر نقدهای صورت گرفته بخوانند، لازم است اشاره کنم که سخنم نه از سر احساسات و خودنگری است و نه رد و تخریب دیگران. بلکه هدفم آنچنان که از پیش گفته­ ام پدید آمدن زمینه تضارب آرا برای کشف حقیقت است و معتقدم جبهه گیری­ های متعصبانه و قضاوت ­ها و عملکرد نادرست برخی دوستان، موجب تضعیف زبان سمنانی خواهد شد. دانش انسان باید به معرفت تبدیل شود و بستر نقد جای انتقام گیری نیست. پس انگیزه ­ام از پاسخ به اظهارات مطرح شده، این است که درس و زمینه ­ای باشد برای بررسی تازه دوستان و تفکر و تجدید نظر در باره ­ی آنچه که تا به حال می ­اندیشیده­ اند و این نوشته سندی باشد که نگاه بازتر برای شناخت مفاهیم این زبان برای دهها و صدها سال دیگر ایجاد نماید. پس لطفاً با دقت و تا آخر بخوانید.در این آیین پس از تلاوت آیاتی از کلام الله مجید، دکتر شاکری مدیرکل کتابخانه­ های استان سمنان خیرمقدم گفت و ضمن ارج نهادن به مباحث فرهنگی، از فرهیختگان حاضر در آن مراسم تشکر کرد.ابتدا مدیر جلسه در مقدمه از این قلم به عنوان پدیدآور کتاب ایزی و آرو، هرن و پرن» خواست کلیاتی درباره ­ی کتاب و موضوع نقد سخن بگویم.خلاصه آغاز سخنم:سلام و سپاس از حاضران در این نشست و تشکر از نهاد کتابخانه که شیوه­ ی میز گردی را برای نقد، انتخاب کرده ­اند. در این شکل اجرایی، فقط چند نفر گوینده نیستند و صحبتی در دل کسی باقی نمی ­ماند. در عالم ادب و هنر، نقد آثار، به نوعی عمل صرّافی است. یعنی کار صرّافان نقد است. نه به معنای اینکه وجه نقد را معامله و مبادله می­ کنند، بلکه به این معنا که صرّاف می ­تواند پول یا طلای اصل را از بدل تشخیص دهد. حافظ هم در مطلع غزلی از سنجش عیار در نقد می­ گوید:نقدها را بود آیا که عیاری گیرند.هرچند بشر طبعاً به گونه ­ای آفریده شده که اگر از دیگران، تأیید و تحسین بشنود، خرسند و از شنیدن ایراد و عیب خود ناراحت می ­شود، اما باید پذیرفت که نقد منصفانه، کمک به نگارنده و هم مخاطب اوست. خوشحالم که امروز تابوی ترس و وحشت از نقد، کمی شکسته شده و نرخ نقدناپذیری اندکی کاهش یافته است. حداقل اینک حاضرند بشنوند و پاسخ بگویند.  به اعتقادم در این سال­ های اخیر متأسفانه با زبان سمنانی که میراث ریشه دار و گرانقدری است، کاسبکارانه برخورد شده و عده­ای فکر می ­کنند که زبان سمنانی مثل باغچه­ ای کوچک در حال خشک شدن است و آنها هستند که با کشت و کار خود، در حال  نجات و پرورش آن هستند! از شما می­ پرسم: پیش از این دهه که های و هوی و شیون واویلای نجات بخشی نابودی زبان سمنانی و برنامه بومی شب­ های نقره­ای» رادیو وجود نداشته، پس چگونه پس از گذشت صدها سال این زبان به دست ما رسیده است؟! مگر چه انفجار و چه انهدامی در زبان صورت گرفته که هرکس مدعی و پدرخوانده یا دایهی طفل این زبان شده است و می­ خواهد آن را به نطق درآورد؟! چگونه این زبان ارجمند بی دخالت شعارپردازان تا به حال ماندگار شده و در بین مردم سیال است؟ اکنون نیز اگر آب را گل آلود نکنند، حرکت معمول خود را دارد و این رود و سرود انحصاری نیست.پس از سخنم، نخستین ناقد کتاب (ایزی و آرو، هرن و پرن) دکتر مصطفی جباری بود و نقد خود را چنین بیان داشت:ما باید در زبان، مبنا را بشناسیم و میراث را دست نخورده نگهداری کنیم. گویش سمنانی مثل کوزه ­ی قدیمی است که از زیر خاک در آمده و نباید تغییر کند. در پایان نامه­ ی خانم سراج اشاره به شعر جواهری شده و این اشکال دستکاری زبان در آثارش وجود دارد. در کتاب آقای پژوم شریعتی هم این دقت صورت نگرفته است. همینطور در شعر نوح سمنانی، جا به جایی کلمات وجود دارد و به جای سیاه پیل» گفته پیلی سیاه .اما در کتاب آقای سید از همین اولین صفحه می­ گویم که نوشته:مگی اول خده پی یه بیارون» در حالیکه (یه اِوِرون) درست است.در ص 2 (فیپا) عبارت انگلیسی معرفی کتاب درست نیست.نمی ­دانم جان کلام آقای سید در مقدمه چیست؟ آیا می­ خواهد برنامه­ ی شب ­های نقره­ای را زیر سؤال ببرد؟ پیومبر» در زبان سمنانی نداریم و (پیغمبر) می­ گوییم.مِناره» درست نیست و (مُناره) صحیح است.برگ» باید (بلگ) نوشته شود.حلیما» در عبارت: تَه شِت هادش آخر اونجو حلیما» باید (حلیمه) نوشته شود.در آخرین غزل (کنار وسی کَه) اشتباه است.و خلاصه اینکه در تمام صفحات کتاب از این نمونه ­ها فراوان است.و اما پاسخم به آقای دکتر جباری:یقین دارم که ایرادهای آقای دکتر جباری به نیت کمک به زبان سمنانی صورت می­ گیرد. اما آنچه را که گفتند به دلایلی که خواهم گفت درست نیست و هیچ یک از اشکال گیری ایشان را قبول ندارم: می­ گوید: کوزه­ ای را که از زیر خاک می ­یابیم باید دست نخورده نگه داریم.» نفس این مثال برای کوزه درست است و باید دفینه­ های قدیمی و اشیای آن در موزه­ ها حفظ شود؛ اما این مثال در باره­ ی زبان صادق نیست. چرا که زبان سیّال و متحرک است و در موزه نگهداری نمی­ شود. پیش از این هم از آقای جباری در رومه خوانده بودم که زبان را باید همانطور که از قدیمی­ ها شنیده­ ایم، نگه داریم و به دیگران بسپاریم.» در حالیکه زبان در طی زمان مانند قلوه سنگی که در ساحل دریاست، بر اثر رفت و برگشت، تغییر شکل می ­دهد و تنالیته می­ شود. آقای دکتر جلال الدین کزازی به جای کلمه پیامبر واژه­ ی قدیمی وخشور» می­ گوید! شما یک نفر پیدا کنید که در تبعیت از او (وخشور) بگوید. ما در زبان فارسی کلماتی داریم که دیگر مستهلک شده ­اند، مثل: آزفنداک» به معنی رنگین کمان و در زبان عربی به آن قوس و قزح می­ گویند. یا واژه آخشیج» که به عناصر متضاد چهارگانه آب و آتش و باد و خاک اطلاق می­ شود. به نظرم در زبان سمنانی به جای حستجوی در واژگان دور از ذهن و غریب، به تعبیر شما زیر خاکی باید به فکر ترکیب­ های خلاق و تازه­ ی این زبان بود.اکنون در زبان فارسی از جوانان تحصیل کرده، واژگان و ضرب المثل­ های تازه و رایجی می ­شنوم که در هیچ فرهنگنامه و نسخه ­ای ثبت نشده است. مثل واژه چُخوس» که معنایش را پرسیدم. گفتند: به کسی می­ گویند که نمی ­داند چه لباسی را در چه مراسمی بپوشد. یا هنگامی که با تلفن عمومی صحبت میکردم جوانی مرتب به شیشه میزد و می ­گفت: امروز تمرینه فردا مسابقه است.» پس از پایان صحبتم به او گفتم منظورت چه بود؟ ترسید و گمان کرد دعوا دارم. گفتم: من کارم با ادبیات است؛ مفهوم این مثال را متوجه نشدم. شنیدن داستانش برایم مهم است. توضیح داد که: ورزشکاران در تمرین، همه ­ی انرژی خود را صرف نمی ­کنند، بلکه نهایت توان خود را در روز مسابقه به کار می ­برند و رکورد می زنند.» در واقع با همین جمله و ضرب المثل کوتاه، غیرمستقیم به من می ­ فهمانده که: تمام صحبت ­های خود را در تلفن نگو و هنگامی که به خودش رسیدی، کامل بگو.» دیدم چه مثال تازه و جالبی است و تحسینش کردم.بعضی به جای راهکار گسترش معنایی زبان و کشف تعابیر و ترکیب­ های تازه، خود را سرگرم کرده­ اند که در قدیم نخ را چگونه می ریسیدند و گمان می­ کنند ضرب ­المثل ­های قدیم که به اقتضای آن زمان تأثیر پذیرفته از کار با الاغ و گاو و اشیای آن هنگام بوده، اکنون هم باید همان مصرف را داشته باشد. زبان هم تاریخ مصرف دارد. دانستن آن موارد خیلی خوب است اما به کار بستن آنها نه. همانگونه که امروز با الاغ یا شتر به سفر نمی ­ رویم و از آب ­انبار آب نمی ­آوریم و نمی ­نوشیم، در خزینه ­ی حمام نمی ­رویم اما از آن به عنوان یک اثر گذشته فقط نگاه می­ کنیم. یا عکس می­ گیریم. زبان هم اینگونه است و کاربرد واژگان متحول می ­شود.می ­فرمایید: هرآنچه را از مردم قدیمی می­ شنویم. حفظ کنیم» کدام مردم؟ آنکه بر اثر اشتباه در زبان فارسی تئاتر را تیارت» می ­گوید؟ در زبان سمنانی هم واژه­ ی مسخره» و مدرسه» را که در اصل عربی است و جزء زبان سمنانی نیست، به دلیل بی سوادی گذشتگان عوام (مخسره) و (مردسَه) گفته­اند و می­ گویند و در اصل زبان سمنانی نیست، یا قفل را قلف و کبریت را کربیت تلفظ می­ کنند. آیا باید این گفتار اشتباه را حفظ و ثبت و تکرار کرد؟! اهالی قلم نباید هر شنیدار نادرستی را بنویسند. پس ریشه­ ی زبان چه می ­شود؟گاهی در نمایش، نقش بازیگری، لات بازی است و ممکن است به اقتضای نقشش با اصطلاحات لاتی و به عمد اشتباه صحبت کند. مثلاً به جای استاد اسماعیل، عزت درست» بگوید: (اوس اسی، زت زیاد!) یا آل احمد در داستان از قول کودک برای مادرش می­ نویسد : بلام بستنی بخل» این نقل قول اشکالی ندارد. اما نباید آنرا زبان رسمی دانست و در شعر آورد.دیگر واژه­ای که در زبان سمنانی  نادرست تلفظ می ­شود مشغول الذّمّه» به معنی مدیون است که بیشتر سمنانی­ ها به اشتباهِ مصطلح و متداول (مشغولَه زَنبَه) می­ گویند. در حالیکه ذمّه» واژه­ ی عربی به معنی دَین است و زنبه»، وسیله ­ای است در کار حمل مصالح ساختمان از آن استفاده می­ کنند و بشکه­ ی قیری را که خالیست از وسط نصف و روی دو چوب موازی نصب می­ کنند و توسط دو نفر حمل می ­شود.در زبان سمنانی معمولاً کلماتی که در وسط آن حرف قاف دارد، به اشتباه تبدیل به حرف خ شده مثل تقصیر که تخصیر می ­گویند. از این اشتباهات در زبان سمنانی بسیار است. در زبان ترکی هم بعضی حرف (ق) و (غ) را (گ) تلفظ می­ کنند و غاز را گاز می­ گویند و قصه را گصه و قل را گل می گویند. اما در اصل نوشتار، همان قاف می ­بینند و گاف می­ خوانند. شاعری با مطایبه، این موضوع را در دو بیت چنین آورده است:ترکی ز میان قاریان گل می ­ریختاز حنجره، آبروی بلبل می ریخت قرآن می ­خواند و جای قل، گل می ­گفتیعنی که به بزم عارفان گل می ریخت مثل آن حکایت است که ملک الشعرا، محمدتقی بهار نقل می ­کند: تکلّم معلم درست نبوده و برای تدریس الف به شاگرد می گفته: بگو اَنف» و شاگرد هم آنچه را شنیده بازگو می کرده: اَنف!» و معلم دوباره و چندباره به شاگرد می­ گوید: نگو اَنف ، بگو اَنف» و شاگرد بی گناه آنچه را می شنیده، تکرار می­ کرده و به دلیل تلفظ اشتباه، مرتب تنبیه می­ شده است. تا اینکه شب هنگام، پدر از فرزندش می ­پرسد: امروز از معلم چه آموخته ­ای؟» فرزند می­ گوید: اَنف» پدر بی ­خبر از ماجرا به پسر می­ گوید: چرا اَنف می ­گویی، اَنف درست نیست، بگو الف» و از آن هنگام تلفظ طفل درست می ­شود. حالا گاه رادیو یا یک گویشوری که به غفلت یا نا آگاهی غلط می ­نویسد، حکم آن معلم را دارد و عوام الناس آن شاگردند و پدر نقش و نماد مردم آگاه و بی ادعا را دارد. البته این شعر محمدتقی بهار، فراتر از معنای زبان آموزی، حکمت بالایی دارد. مقصود شاعر این است که حاکمان و دست اندرکاران مملکت باید خود عامل به صحت انجام امور باشند تا مردم خلاف نکنند. رطب خورده منع رطب کی کند؟!» حضرت سعدی در باب اول گلستان در سیرت پادشاهان فرموده: اگر ز باغ رعیت، ملک خورد سیبی/ برآورند غلامان او درخت از بیخ» به ابیاتی از آن شعر بهار توجه بفرمایید:به‌ ناچار الف را انف خواند خردمعلم برآشفت و گوشی فشرد بدو گفت‌ انف‌ چیست‌ می‌خوان‌ انففروخواند کودک به فرمان انف دگر باره آشفت استاد پیربزد بانگ برکودک ناگزیر نوآموز روزی ببود اندر آنانف‌خوان‌ و گریان و سیلی‌خوران شبانگه پدر درکنارش نشاندکه امروز پور گرامی چه خواند؟ به شب همچنان کودک دلفروزالف را انف خواند مانند روز پدرگفت اَنف چیست جان پدر؟الف گفت باید به سان پدر چو بشنید کودک الف را درستالف ‌را الف‌ خواند چالاک ‌و چست  اهل شعر و قلم نباید به این غلط ها رسمیت ببخشند. صدا و سیما نقش تعیین کننده دارد، وقتی گزارشگر فوتبال با میلیون ­ها بیننده و شنونده، ذوب آهن را با تلفظ مشدّد حرف ب ذوبّ آهن می ­گوید، چگونه می ­توان صحیح را به مردم فهماند. یا بازیگر سینما در مصاحبه  ­اش اصطلاح غلط راستیاتش» را عنوان می ­کند، این در بین مردم رایج می­ شود. رسانه ­های مجازی هم در غلط نویسی بدترند و اغلاط نگارشی و نحوی آنان را اغلب مردم درست می ­پندارند. حداقل انتظار از شاعران و نویسندگان و اهل ادب این است که باید بدانند که چه اصطلاحات و واژگانی اشتباه است.آقای جباری می­ گوید نمی­ داند مقصودم از مقدمه کتاب چیست؟ سخنم روشن و واضح است. بار دیگر با صدای رسا می­ گویم: رادیو نباید بیراهه برود و تلفظ غلط را ترویج نکند، تکراری و انحصاری نپردازد. بنا به احساس وظیفه در کتابم بی آنکه از عزیزان استاد خالصی و استاد شکوهی یا دیگران نام بیاورم، نوشته­ ام تکرار حضور اشخاص محترم به ددگی و ضرر آن بزرگواران منجر خواهد شد.» برابر اصل فلسفی هرچه از حد بگذرد نتیجه مع دارد، اما تهیه کننده­ ی رادیو این دلسوزی ­ام برای زبان سمنانی و توجه دادنم به استفاده­ ی بهینه از رادیو را به عمد موضع شخصی­ ام جلوه داده و با قلب کردن سخنم و تحریک آن بزرگواران به بدبینی گفته: تو علیه خالصی و شکوهی سخن می ­گویی و ما نمی­ توانیم که همیشه صدای تو را پخش کنیم!» من چه هنگام گفته ­ام صدا یا شعرم را پخش کنید یا نکنید؟! من به روش اجرایی بی خبرانه­ ی رادیو معترضم مثل آنجا که رادیو از اداره منابع طبیعی یک سمنانی را به عنوان میهمان گویشور به برنامه دعوت کرده و نیّت آن بنده­ ی خدا کمک به درختکاری و خوب بوده اما به سمنانی گفت: داری دکارین چون سمن دارالمرحمه یه» یعنی در ترکیب (دارالمرحمه) به معنی سرای رحمت، گمان کرده واژه­ ی دار را به معنی درخت است و مجری رادیو نه تنها ایراد نمی­ گیرد و یا رفو نمی­ کند که تشویق هم می­ کند. اینکه تهیه کننده اینگونه تعبیر می ­کند که من برای پخش صدای خود چانه می­زنم، هرگز درست نیست.  از من گذشته است که با شنیدن صدای خود دچار ذوق و شوق شوم. خدا را شکر با کارهایم به مراتبی که لازم بوده رسیده ­ام. و دیگر آثار منتشر نشده ­ام را اگر عمر باقی باشد نشر و ثبت خواهم کرد. عزت و ذلت را خدا می ­دهد و نه رادیو و دیگر رسانه ­ها. اما امروز هر شنونده­ ی بی­ غرضی لحن و موضع گیری مجری رادیو نسبت به من را م ی­فهمد و این را مردم با من تماس می ­گیرند و می ­گویند.به آقای جباری در جلسه گفتم و باز هم می ­گویم بیشتر ایرادهای شما و برخی دیگر گویشوران به دلیل عدم شناخت از تعریف شعر و امکانات زبان شعر است. از جمله ایراد شما برای جا به جایی ارکان جمله صحیح نیست. چرا که به ضرورت وزن گاهی کلمات مرکب یا صفت و موصوف و فعل جایش عوض می ­شود. مولانا در غزل مشهور خود می گوید:ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ماجوشی بنه در شور ما، تا می» شود انگور ما در حالیکه می» انگور نم ی­شود. بلکه انگور، می» می­ شود و این جا به جایی در زبان پذیرفتنی است و مردم همان مفهوم اصلی را درمی­ یابند. حتی آرایه ­ای به نام (لف و نشر نامرتب) داریم. فعل در مصرع معروف میازار موری که دانه کش است» و مزن بر سر ناتوان دست زور» اول آمده است. حتی در شعر فارسی به جای (نمی ­رود) شاعر آورده (می­ نرود.) شاملو در شعر سپید با اینکه عذر وزن و قافیه نداشته، به جای اگر مرا» گفته: گَرَم» به جای از (ز) و (کوتاه) کوته گفته است. حالا اگر در شعر سمنانی­ ام با توجه به محدودیت واژگان یا ضرورت وزن، همچنانکه در فارسی از کلمات مخفف استفاده می­ کنند، آگاهانه به جای واژه ­ی (مشنوآ) به معنی می­ شنوی، کلمه­ ی مخفف (مشنا) را آورده ­ام دوستی فکر کرده نوشتار واژه را نمی­ دانم و در صفحه شخصی­ ام ایراد گرفته است. در حالیکه خودم قبلاً این واو معدوله را در همایش گویش ­ها در ضمن صحبتم برای خانم سراج یادآوری کرده ­ام و توضیح داده ­ام.آقای جباری می ­گوید به جای یِه بیارون» در جمله­ (مِگی اُوّل خُده پی، یه بیارون) باید گفته می ­شده (یه اِورون) که تعجب آور است همزمان با ایشان آقایان محمد عموزاده و استاد فرهنگ شکوهی همصدا (یه اِورون) را به عنوان صحیح، تکرار و تأیید کردند. اما من می ­گویم تصورشان اشتباه است. چرا که ترکیب (یه اِورون) را موقعی به کار می ­برند که در مورد چیزی به طور کلی فراموش کرده­ اند مثلاً اگر کسی کلید را گم کرده باشد به او می­ گویند فکر هاکه، یه اِور کُجَه واشچَه یا کُجَه هیونچَه.» اما به جای یادکردن و یادآوری (یه بیارون) درست است. مرحوم دهخدا در شعر فارسی برای مرگ جهانگیرخان، مدیر رومه­ ی صور اسرافیل، مسمطی سروده که بند تسمیط آن چنین است: یاد آر ز شمع مرده یاد آر» کسی از وی ایراد نگرفته که چرا گفتی یاد آر و نگفتی یاد بیاور! یاد آوردن برای موردی است که به طور کلی فراموش شده است. و گذشته از اینها قدرت و هنر شاعر در ترکیب سازی جدید است. مثلاً استاد شهریار تنها کسی است که امام حسین (ع) را ابوالعجایب نامیده است. در بیت:به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایبکه علم کند به عالم شهدای کربلا را ؟!»موضوع شعر او، مرتبط با دین و مذهب هم هست پس لابد به زعم شما باید دنیا را به سرش خراب کنند. نه برادر اینگونه نیست.اشکال دیگرآقای جباری به ترجمه­ ی فیپا نویسی (فهرست بین المللی) از موضوع کتاب است که سازمان کتابخانه ­ی ملی انجام می ­دهد و ناشر حق ندارد یک نقطه و ویرگول آنرا عوض کند. همچنانکه متن لاتین پاسپورت را اداره­ ی گذرنامه می­ نویسد و خود شما ولو غلط هم باشد، اجازه ­ی تغییر ندارید.در مورد تلفظ واژگان (پیومبر، مِناره، برگ)، وحی مُنزل نیست و در هر محل سمنان تلفظ متفاوت دارند.گفته ­اید چرا در مصرع (ته شِت هادش آخر اونجو حلیما) حلیما» نوشته ­ام و به نظرتان باید می­گفتم حلیمَه» و باز همصدایی آقای عموزاده و برخی دیگر را در تکرار و تأیید این قول داشتیم. پیش از آنکه با استدلال به رد سخن دکتر جباری بپردازم می­ خواهم بگویم این همنوایی چند تعبیر پیش می ­آورد:1- بگویند سواد و دانش ما هم به اندازه ­ی تشخیص دکتر جباری است.2- از پیش در نشستی متفق شده باشند.3- با زبان اهالی ت می­ خواهند بگویند: ما همه با هم هستیم.4- به استقلال نظر و گفتار دکتر جباری ایمان ندارند و گمان می­ کنند به کمکش می ­آیند.5- رسم تخاطب گفتار را نمی ­دانند.انشاءالله مورد آخر درست باشد.ببینید آقای جباری، اگر به منزل یکی از بستگان خود بروید و ببینید فرزندشان به نام حلیمه در خانه نیست و فرضاً به کلاس خیاطی رفته و بخواهید با زبان سمنانی بپرسید: حلیمه کجاست؟ چه می­ گویید؟ قطعاً اگر به غیر از اینکه بگویید (حلیما کُجَه دره؟) یا (کُجَه بشیچی؟) تکرار می­ کنم اگر به جای حلیما، حلیمه بگویید غلط است. چرا که در صورتی حلیمه می ­گوییم که مخاطب، حاضر و دوم شخص باشد. همچنین است برای اسامی فاطمه، سکینه،  صدیقه، زبیده می­ گویند: فاطیما، سکینا، صدیقا، زبیدا اما برای بعضی دیگر از اسامی اینگونه نیست مثل مریم که می­ گویند مریمَه کُجَه دره؟» اسامی شهین، اقدس، اختر، شوکت، پروین از این قسم است و می ­گویند: شهینه، اقدسه، اختره، شوکته، پروینه. دستور زبان سمنانی مثل صرف و نحو عربی محکم است و جای تردید و بحث باقی نمی ­گذارد.گذشته از این، در شعر، بعضی از افعال مرکب همچون(خیر دهد) و (رحمت کند) اینچنین دعایی می ­شوند: (خیر دهاد) و (رحمت کناد) و نیز قافیه معموله داریم که حروف متشابه قافیه می­ شود مثل: هرگز با حافظ و ایراد نمی­ گیرند، کلمات مخفف داریم و نیز مُمال داریم که الف در کلمه تبدیل به ی می­ شود. مثل: ججاب و رکاب که حجیب و رکیب می گویند و خزانه که در زبان سمنانی هم ممال شده و خزینه می­ گویند اگر در شعر سمنانی کلماتی مخفف و یا دعایی و ممال شود البته به غیر از خزینه که متداول است، آنگاه شما مفهومش را آشفته می ­بینید.حافظ با تخیل شاعرانه گفته : مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو» اگر کسی در زبان سمنانی بگوید: آسمان را چمن سبز می ­بینم؛ لابد خواهند گفت: این دیوانه چه می گوید؟» اشکال واقعی آنجاست که اکثر پردازشگران حاضر زبان سمنانی، قابلیت و زبان شعر را به طور کامل نمی ­شناسند و دو دو تا را چهار تا می ­بینند در حالیکه در شعر اینگونه نیست. مولوی فعل مباد» را در مطلع غزلی (مبا) گفته است و می ­دانید که مطلع شعر مهم است. وسط شعر نبوده که بگوییم گیر افتاده و ناچار بوده است. این قابلیت زبان شعر و تصمیم شاعر است و هیچ اشکالی بر آن نیست. چرا که واژه در شعر قابلیت تغییر دارد. آنجا که می­ گوید:بگشا در، بیا درآ، که مبا» عیش بی‌شمابه حقِ چشم مست تو که تویی چشمه وفاایرج میرزا در یکی از شعرهایش مصدر جعلی می­ جهنمیدند» را به عمد آورده و خوش جا افتاده است. او کسی نبوده که زبان نشناسد و یا قافیه نداند:درهای بهشت بسته می­شدمردم همه می­ جهنّـمیدند!چون رشته­ ی تحصیلی آقای دکتر جباری معارف است و طبعاً ایشان با زبان عربی آشنایند این مثال عربی را می­ گویم: قول معروفی است در ادبیات عرب که می­ گویند: یَجوزُ لِالشّاعِرِ ما لا یَجوزُ لِغَیرِهِ یعنی چیزی که برای شاعر جایز است، برای غیر شاعر جایز نیست. پس در نثر نباید مخفف یا نا به جا نوشت. نیما نه تنها ارکان جمله را رعایت نکرده بلکه قواعد نحوی را هم به هم ریخته و آن را به عنوان یک شیوه تازه پذیرفته­اند. آقای جباری و برخی از دوستان در زبان شعر شناخت کافی ندارند، و اغلب ایرادهایشان به همین سبب  است و مثلاً می­ گویند: چرا به جای عبارت (موهایت را کنار بزن) گفته ­ام موهایت را کنار بفرست و نمی ­دانند که زبان شعر خیال انگیزی و یا ادعایی است. مثلاً شهریار در بیتی می­ گوید:سرنوشت عاشقان خوشتر پذیرد رنگ خونزان پر پروانه را با خون نگارین کرده­ اندیعنی سرنوشت عاشقان خونین است و به خاطر همین پرِ پروانه را که عاشق است با خون نقاشی کرده ­اند. در حالیکه در عالم واقع رنگین بودن پر پروانه با سرنوشت عاشقان ارتباطی ندارد. و به همین دلیل آقای جباری در شعر ریحان باغ (رَزی سراسون)  که برای ارتحال امام خمینی، گفته ­ام: بوی ریحان از باغ ما رفته این تصور شاعرانه و ترکیب خیال انگیز ادعایی برایش مأنوس نیست.از آنجا که آقای دکتر جباری به زبان سمنانی و ترویج آن بسیار علاقه دارد و بخش عمده ­ی این زبان در اشعار متجلی است به ایشان مشفقانه توصیه می­ کنم در علوم معانی و بیان شعر که اطلاع کافی ندارند بیشتر بررسی و مطالعه نمایند. یا در مباحثی که تجربه و تخصص ندارند وارد نشوند. چون ممکن است دیگر شاعران کم تجربه گمان کنند  حق همان است که شما می­ گویید و لابد باید دستور شما را عمل کنند و همچنین بسیاری از مردم که به ظرایف شعری وقوف ندارند، ممکن اشتباهات و تصورات شما را درست بپندارند.اکنون بسیار خوشحالم که آقای جباری با ایرادهای خود زمینه­ ی این توضیح را برایم پدید آورد تا اذهان خوانندگان و آیندگان را روشن کنم اما از ایشان این پرسش را دارم که چه عاملی سبب شده که تمام کتاب را تاریک و پر اشتباه ببینند؟ مگر شما همان نیستید که در نشست کتاب نثر سمنانی از آقای محترمی، آنرا را به گلستان سعدی مانند کردند و پدید آورش گفت: من عرفان عملی را در این کتاب پیاده کرده­ ام.» با آنکه رشته شما معارف است چگونه به این سخنان گزاف مرتبط با رشته­ ی خود در آن جلسه ایرادی نگرفتید اما در کتاب مورد بحث بنده هیچ نقطه ­ی روشنی ندیدید؟!پس از دکتر جباری، مجری از استاد خالصی برای ایراد سخن دعوت نمود و ایشان سخنان خود را چنین بیان فرمودند:من تهران بودم و به دلیل ارادتی که به آقای سید دارم و با اصرار ایشان و هم احترامی که برای این زبان قائلم، خودم را به این جلسه رساندم. من این کتاب را همان سال گذشته مطالعه کرده ­ام. زحمت کشیده ­اند. ما در زبان سمنانی کلماتی داریم که مصوت­ های آن نه کسره هستند و نه فتحه و صدایی بین آنهاست و در جای دیگر هم گفته ­ام من کسره مع را پیشنهاد کردم و آقای وزیری گفته من در نوشته هایم هم کسره و هم فتحه بر آن حرف می­ گذارم. آقای سید همه صداهای مابین متفاوت را کسره گذاشته است. همچنین در شعری کلمه قورباغه را ورزقَه آورده است ما در سمنانی ورزق می­ گوییم. دیگر اینکه ایشان شعری را به امام زمان تقدیم کرده است اما در شعر معشوق را با ضمیر (ژین) مونث آورده است.پاسخ به نقد استاد خالصیبا سپاس از استاد خالصی که بیش از چهل سال با ایشان دوستی دارم و شعر و شخصیتش را ارج می ­نهم، درباره ­ی تفاوت انواع صداهای کسره و ضمه بنده اعتقادی به علامتگذاری ویژه ندارم. حتی در متون کتاب­ ها و مطبوعات عربی رایج، اعراب گذاری نمی­ کنند. همچنانکه به آقای دکتر جباری گفتم زبان سمنانی زبانی شنیداری است و نه مکتوب. زبان ترکی هم شنیداری است. غزلیات استاد شهریار، فارسیِ مکتوب است اما منظومه ­ی حیدر بابای او با صدایش ضبط شده و بعد از روی آن چاپ کرده ­اند. البته بعد هفت نفر آن را به فارسی ترجمه کرده­ اند که برخی ترجمه ­ها شعر به شعر است مثل ترجمه ­ی دکتر بهروز ثروتیان و بهترینش ترجمه حسین منزوی است. اگر کسی شعر استاد خالصی را از صدای خودش بشنود طبعاً بیشتر لذت می ­برد تا اینکه از نوشته بخواند. چرا که در خواندن شاعر، لحنِ دقیق ادا می­ شود. تکیه گاه­ها کلمات می­ تواند معانی جمله را تغییر دهد. همانطور که به خاطر دارید نزدیک به سی سال پیش گفتم اهمیت کار نوار صوتی استاد فرهنگ شکوهی از چاپ کتاب مهمتر و در ترویج زبان موثرتر است. همچنین اجرای نمایش­ های سمنانی و کلیپ­ های طنز.زبان فرایند سهل و ممتنعی دارد. فرضاً الان اگر کسی در باره باغ شخصی بگوید: چه باغ حاصلخیزی بود.» ولی نیت و لحن گوینده طعنه آمیز باشد، صد در صد معنای برعکس دارد. یعنی مفهومش این می ­شود که محصول کمی دارد. پس برای چه گفته ­اند: المعنا فی بطن الشّاعر.»در مورد واژه­ ی قورباغه باید بگویم آنچه من از پدر و مادرم شنیده­ ام اینگونه بوده که اگر به طور مجرد نام برده می ­­­شد. مثلاً به سمنانی بپرسند: چه حیوانی پرید؟ می گفتند: ورزق» یعنی یک قورباغه. ولی اگر بخواهند بگویند مواظب باش وقتی در تاریکی راه می روی، قورباقه را لگد نکنی می ­گویند: بپّا تاریکی ره مِشه ورزقَه لَقه نَکرا.» البته پس از مراسم نقد بیشتر پرسش کردم شنیدم اغلب مردم سمنان ورزق می­ گویند. ولی این کاربرد اشتباه نیست و اهمیت ادبی ندارد.در مورد شعر تقدیم به امام زمان، معشوق مؤنث، مرجع ضمیر نمادین است و در کلیّت شعر معشوق مونث آورده می ­شود. همانطور که داستان لیلی و مجنون را عرفانی و عشق به خدا تلقی می کنند. در عرفان، عاشق عارف به خدا می رسد. در بعضی از مشرب ­های عرفانی، عاشق با معشوق یکی می ­شود. همچنانکه در این بیت ادعای شاعر را می­ شنویم:من کی­ ام؟ لیلی و لیلی کیست؟ منهر دو یـک روحیـم اندر دو بـدنیا در بیت دیگر:من با تو چه گویم ای نگار یمنیخود در غلطم که من توام یا تو منییا این بیت:با من بودی مَنَت نمی­ دانستمیا من بودی مَنَت نمی ­دانستممعشوق در غزل ­های حافظ اغلب مونث است و در فرهنگ علم کلام معشوق خداست و یا بزرگان دین. من موقعی که آقای رفسنجانی به سمنان آمده بود در غزلی برایش سروده بودم که یک مصرعش چنین بود:آمدی با دامنی عشق آفرین.صدا و سیمای سمنان هم بارها پخش کرد. این تعبیر شاعرانه برای محبوبی است که دوستش می ­داریم و در آن جنسیت مطرح نیست. کسی نمی­ پرسد چرا برای او  دامن به کار برده­ ام! این تعابیر معشوق و محبوب بدون لحاظ جنسیت واقعی جایز است همچنانکه بیست و پنج سال پیش برای امام حسین (ع) چنین سروده ­ام:تصویر سبز و روشن دامان دلبر استاین کشتی نجات که بر خون شناور استعنصر تخیل شاعرانه را در شعر شاعران سمنانی معمولاً بسیار کم دیده ­ام و از موارد گم شده و ضعف اشعار این زبان است.با احترام به استاد خالصی عزیز عرض می ­کنم معشوق در شعر عرفانی و معنوی، یا استعاره از معبود هستی است یا بزرگان دین و همچنین اصطلاحات شراب و زلف و لب و موی و روی در فرهنگ علم کلام معنی شده اما در زبان سمنانی به دلیل جدی نبودن این مبحث وارد نشده و یا بسیار کم به آن پرداخته شده است. اگر مرجع ضمیر همان بود که در شعر یاد می ­شود پس در باره دیوان حضرت امام چه باید گفت؟ من هنوز دستخط تصنیف چهل سال پیش جناب خالصی به زبان سمنانی با عنوان کُشیچه یار» را دارم و نیز دوبیتی­ های ارزشمند عاشقانه ایشان را اما گویا در پرداختن به این نحله­ ی ادبی نوعی پرهیز وجود دارد. من در آن شعر پرهیز نکرده ­ام. چند ماه پیش شعری عاشقانه از آقای دولتیان در وصف دختر دیدم ایشان را تشویق کردم و دیگران هم ایشان را ستودند. اما تحسین من از جنس دیگر و به خاطر شهامت بیان ایشان در آوردن شعر عاشقانه بود.قطعاً استاد خالصی خود می­ دانند و خوانده ­اند اما برای آگاهی دیگران شعر هاتف اصفهانی را دلیل می­ آورم:هاتف، ارباب معرفت که گهی          مست خوانندشان و گه هشیاراز می و بزم و ساقی و مطرب         وز مغ و دیر و شاهد و رقصد ایشان، نهفته اسراریست         که به ایما کنند گاه اظهارپی بَری گر به رازشان، دانی          که همین است سرّ  آن اسرارکه یکی هست و هیچ نیست جز او    وحــده لا  الـه  الا  هــو همچنین شیخ محمود شبستری در منظومه ­ی عرفانی گلشن راز، منظور از رخ و زلف را مثالی از معانی حق می ­داند:هر آن چیزی که در عالم عیان است            چو عکسی ز آفتاب آن جهان استجهان چون زلف و خط و خال و ابروست       که هر چیزی به جای خویش نیتتجلی، گه جمال و گه جلال است                 رخ و زلف، آن معانی را مثال استهر آن معنی که شد از ذوق پیدا                 کجا تعبیر لفظی، یابد او رامعانی هرگز اندر حرف ناید                      که بحر بیکران در ظرف نایدچو اهل دل کند تفسیر معنی                      به مانندی کند تعبیر معنی نقد آقای علی دولتیان شاعر و منتقدپس از استاد خالصی نوبت به آقای علی دولتیان رسید. جناب دولتیان همکار فرهنگی است که سالیان دور در کانون شاعران و نویسندگان آموزش و پرورش با هم کلاس ­های شعر و داستان را به اتفاق آقای اختری ­فر اداره می­ کردیم و حاصل آن تربیت شاعران و نویسندگانی بود که به رتبه ­های کشوری راه یافتند. آن هنگام آقای دولتیان داستان تدریس می­ کرد. بعدها به شعر روی آورد و هم در بخش بزرگسال و هم کودک و نوجوان و هم فارسی و سمنانی طبع آزمایی چشمگیر و گسترده ­ای نموده است.خلاصه ­ی نقد ایشان(دولتیان):از ویزگی های آقای سید این است که شخصیت علمی فراگیری دارد. اطلاعات او در زمینه­ های مختلف ادبی عمیق است. هم شعر می ­شناسد هم داستان نقد می­ کند و هم نمایش کار کرده و در زمینه­ های مختلف ادبی و هنری کار کرده و تجربه دارد  و این شناخت از او چهره ­ای پر افتخار برای سمنان ساخته است. نقد شعرش دلیلی بر رد اعتبار علمی و شخصیتی وی نیست. مجموعه شعر سمنانی او هم محاسن بسیار دارد:یکی اینکه مضامین و قالب ­های اشعارش متنوع و به روز است. هم شعر تاریخی و اجتماعی گذشته دارد و هم از عصر ما، مثلاً در واکنش به مواضع شیخ سلمان و شعر گفته و در باره شخصیت های معروف سمنان شعر سروده و اشعارش تاریخ دارد و این نشان می ­دهد که با توجه به تجربه هر زمان چه سروده است.به دلیل آشنایی با فنون شعر در پی نوشت ­ها توضیحاتی آورده که برای دیگران آموزنده استدیگر نکته مثبت کتاب قدردانی او از معلمان و استادان گذشته و مشوقان قلمی اوست.همچنین شعر ایزی و آرو در ص ۱۶۲  به دلیل اتصال آن به حال و آینده به خصوص فراز پایانی آن عبارت: (آره مچرخه همیشه، جاده ادامه داره) بسیار زیباست. از تجربیات شخصی شروع شده و با عبور از آن جنبه عمومی یافته و از زیباترین شعرهای کتاب است. چرا که زمان و مکان در آن مطرح نیست. لا زمان و لا مکان با فضایی از ازل تا ابد سخن گفته و زندگی بشریت را به تصویر کشیده است. ولی نیمایی بودن آن بی معناست شعر نیمایی فقط در اوزان عروضی قابل بیان است با چینش خاص ارکان شعری. و در کل کتابی پر و پیمان و با کیفیت خوبی هم به چاپ رسانده است.اما اشکالاتی هم دیدم:مثلاً  از وی با این سابقه­ ی علمی انتظار اشعار جریان ساز در شعر سمنانی داریممقدمه ­اش نیشی به شب­ های نقره ­ای و گویشوران و رسم الخط نویسان دارد.اشعار دینی و مذهبی و ولایی با عنوان کلی آیینی مخلوط شده ­اند.نعیما هم بیتی آورده که بعضی به شعر ولایی تعبیر می­ کنند پس شعر سید پیشگام نیستزیپین در ص ۸۴  به معنی  ترش است نه تلخبرخی قوافی مثل دبیچون با سلمون و مسلمون در حرکت قبل از روی دچار اشکال استدر شعری نوشته در وزن فاعلاتن بخوانید به نظرم وزن شعر سمنانی هجایی است و باید تعداد کلمات و هجاهای دو طرف را بشماریم  و یکی باشند. نباید به مخاطب گفت چنین و چنان بخوانیدبه اعتقاد سید قالب ابتکاری غزل مثنوی برای فرار شاعر از درگیر شدن با قافیه است به نظرم اینگونه نیست زیرا قافیه در غزل بلند خسته کننده می­ شود. برای تغییر مضمون از عاشقانه به اجتماعی و ی و. قالب را می­توان عوض کرد.در ص۲۰۰ در مصرع (چره می دیم ریچه کنار وسی که) وسی فاصله زمانی و مکانی در خود مستتر دارد و برای مو کنار زدن مناسب نیستپاسخ به آقای علی دولتیانحقیقت این است که به دلیل بحثی که در گذشته بین ما مطرح بوده، من انتظار نقد بسیار تندی از ایشان داشتم اما مافی الضمیرشان گواهی دیگری داده است. ضمن سپاس و گذشته از تعاریف شما از بنده و اثرم، به بررسی ایرادهایتان می ­پردازم:1- اینکه بیان داشته ­اید شعر سمنانی هجایی است و شعر ایزی و آرو نیمایی نیست شعر نیمایی فقط در اوزان عروضی قابل بیان است با چینش خاص ارکان شعری.» باید بگویم این درست که وزن شعر سمنانی هجایی است اما در عین حال می ­تواند عروضی هم باشد. اتفاقاً شعر مد نظر شما نیمایی است و من احتمال می ­دهم اشتباه برداشت شما از طرز خواندن شعر باشد. دیگر اینکه بر عکس نظرتان معتقدم وظیفه ­ی شاعر چینش ارکان و کلمات نیست بلکه آنها خود به ذهن شاعر می­رسند. و معمولاً کسانی دچار چیدمان کلمات می ­شوند که طبع روان ندارند.2- فرمودید با توجه به تجربه ­ام باید جریان ساز باشم. بی آنکه جریان ساز شوم، اکنون در نزد برخی مغضوبم و جریان سازی معمولاً کار اهالی ی برای اهداف خاص است. من اعتقادی به این ندارم که برخی جمع شوند و شعارگونه عمل کنند. چند ماه پیش در وسط اخبار سراسری دیدیم خبر رونمایی کتاب شاعر جوانی پخش می ­شد. گوینده به دروغ گفت پانصد هزار نسخه از کتابش فروش رفته است. این جریان سازی است. اینکه شاعران را هول بدهند به سمت دفاتر مدیران کل، فرماندار و شهردار و برای زبان سمنانی وانفسا بگویند و کتاب تحمیل کنند، این جریان سازی است. اما اگر منظورتان جریان ادبی است فکر می­کنم توانسته ­ام تابوی نقد نشدن را بشکنم و جریان نقد را به حرکت در آورم. مربوط به سال­ های اخیر نیست. از گذشته هم برای اشعار شاعران انجمن ادبی قدیم نقد می ­نوشتم. همچون شعر زنده­ یاد عظیم حاج رمضانی و نیز نقد کنگره ­ها و . 3- در باره مقدمه همان موضع دکتر جباری را فرموده­ اید و پاسخم همان است که به ایشان گفته ­ام. فقط اضافه کنم این نیش نیست، نوش است. چون هدف اعتلای زبان است و شخص مجری یا تهیه کننده و بنده وسیله ارتباطیم و نه هدف.4- گفته­ اید چرا شعر دینی و مذهبی و ولایی را در بخش آیینی آورده­ ام و تفکیک نکرده­ ام. علت این است که موضوع این اشعار مرتبط است. شما ببینید تاریخ بیهقی موضوعش تاریخ است اما در عین حال ادبی هم هست. یا در کتاب فارسی مدارس بحث دینی هم مطرح می­ شود. ادبیات پایداری برای خودش شاخه ­ای دارد اما در عین حال می ­تواند ادبیات داستانی هم باشد. پس این تقسیم بندی­ ها سلیقه ­ای است.5- برای من مهم نیست که بگویم آغازگر چه گونه ­هایی از شعر در زبان سمنانی بوده­ ام. اما همانطور که برای تاریخ پایین آوردن مجسمه ­ی شاه به حق حساسیت نشان داده ­اید، معتقدم در ادبیات هم باید واقعیت را گفت. پس از شیخ علاءالدوله­ با یک رباعی شبه سمنانی، نعیما هم با یک غزل ضعیف سمنانی و یکی دو مصرع منسوب به ایشان آغازگر شعر بومی سمنانی است. و از این نظر همان شعرش بسیار اهمیت دارد. اما آن بیتی که شما خواندید معتقدم نعیما که درویش مسلک بوده، اشاره به شاه نعمت الله ولی داشته است و با تعبیر به رأی، آنرا منتسب به امامان کردید. پس به او مبدع چنین اشعاری نمی­ گویند. همچنین استاد عبدالرفیع حقیقت و زنده یاد پناهی سمنانی در باره­ ی شعر نعیما اغراق آمیز تمجید کرده ­اند. حافظ می­ گوید:در کار گلاب و گل حکم ازلی این بودکین شاهد بازاری وان پرده نشین باشدبرخی معتقدند این بیت را برای امام حسن و امام حسین علیهم السلام گفته است. بر این مبنا او را شاعر ولایی نمی ­نامند. آقای دولتیان لابد می ­داند، بنده نیاز به نام ندارم. شاید به شما گفته باشم و دیگران ندانند که پنج موضوع تازه در ادبیات فارسی یافته ­ام که در تاریخ انواع تعاریف ادبی هیچ استاد و تذکره نویسی عنوان نکرده است و مجال پرداختن به آن در اینجا نیست. سلوکم افاده و اظهار نبوده و نیست. اما حق شناسی و رعایت امانت، چیز دیگری است.6- در باره ­ی مزه­ ی زیپپن» شما و دیگر دوستان درست فرموده ­اید. اما هیچ کس نگفت عجب کلمه جالب و کاربرد ضرب المثل آن را آورده ام که نه در فرهنگ لغت سمنانی آمده و نه در کتاب مدعی پنجاه سال رنجیده ­ی ضرب المثل­ ها و نه در شعر هیچ شاعر گذشته و حال. اما می ­بینیم برعکس از هر اثر ضعیفی در رادیو کوه می ­سازند. این موارد است که انسان را در صداقتشان به شک می ­اندازد.7- قافیه شدن کلمات اسمی و فعلی همچون دبیجون، مسلمون، سلمون که نام بردید از نطر من هیچ اشکالی ندارد.8- وزن شعر موضوع تخصصی است و نمی ­توان بی ­دلیل نظر داد. این درست که شاعر نباید وزن شعر را اعلام کند ولی چون ممکن است اشخاص به حسب عادت شعر را با وزن دیگر بخوانند، خواستم به خوانندگان کمک شود. اگر آن شعر به لحاظ تکیه گاه و اتصال حروف و کلمات درست خوانده شود، وزن رمل در آن صحیح است.9- در مورد غزل مثنوی به تعبیر برخی غزلوی نظرم همانست که در کتاب گفته­ ام و این قالب در ادبیات معاصر رسمیت نیافته است. هر چند برخی به آن پرداخته باشند.10- مورد (کنار وسی که) را برای آقای جباری توضیح داده ­ام. خانم فرشته سراج دانش پژوه زبان شناسی بدون ورود به نقد کتاب اظهار داشت:از شاعران و نویسندگان سمنانی درخواست دارم رسم الخط را به گونه­ ای بنویسند که برای کسی که قصد پژوهش دارد و با این زبان آشنا نیست قابل تفهیم باشد و دچار سردرگمی نشود و دیگر اینکه سعی کنند اثرشان با صوت باشد که صدا خیلی شبهات را برطرف می کند. اصل صداست و نوشته ­ها سایه­ های خاکستری ­اند.آقای محمد عموزاده گویشور و پدیدآور کتاب ­های بومی در یک جمله چنین گفت:من تعجب می ­کنم آقای سید که خودش از همه انتقاد می کند، چرا خودش انتقاد نمی­ شنود.باید بگویم همه انتقادها را می شنوم حتی اگر کودکی بگوید. اما آنچه را درست باشد می­پذیرم.آقای محمود کاشیان هم مختصر سخن گفت و از آشنایی ورزشی خود با من یاد کرد که ورزشکار بودیم او با توپ بازی می­کرده و من دونده بودم و ایرادهای جزئی او همان بوده که دیگران گفته بودند و پاسخ داده­ ام.آقای محمدحسین عباسپور تمیجانی نویسنده و مترجم نام آشنا چنین سخن گفت:زبان در اثر مرور زمان نسل به نسل تغییر می­کند و لغات و اصطلاحات جدیدی به آن اضافه می­ شود. زبان ثایت نیست و به همین دلیل در اطراف و روستاها، تکیه کلام و اصطلاحات خودشان را دارند و این نشانگر پویایی  و گستردگی زبان است. در هر ولایت و شهری اطلاعات اختصاصی خودشان را دارند.آقای مصطفی ترحمی (طاعت سمنانی) شاعر در بیانی کوتاه اظهار داشت:من آقای سید را سالهاست می­ شناسم و در اداره کل همکار بودیم و با روحیات وی آشنا هستم و می ­دانم آنچه را می­ گوید روی غیرت و دلسوزی است. همین که سالهاست در تهران اقامت دارد ولی فرهنگ سمنان را رها نکرده و به فکر اینجاست بسیار ارزشمند است و برایش آرزوی موفقیت بیشتر دارمآقای ابوالفضل اعوانی شاعر با تأکید بر وحدت و همدلی خواستار نشست ماهانه انجمن شد و عنوان نمود که حتماً از آقای سید هم در آن جلسات دعوت شود. و نقد و نظرهایش طرح  و استفاده شودآقای ابوالفضل رهبری فرد بازیگر و گویشور گفت. من گاهی شعرهای آقای سید را در رادیو م ی­خوانم و فایل پخش رادیو را برایش م ی­فرستم و ایشان ایراد تلفظم را به من می­ گوید. ایشان قدری در زبان سخت گیر و محکم کار است اما مهربان و دلسوز است و با توجه به اینکه از دیار خود دور بوده، زبان سمنانی را فراموش نکرده و ادامه می ­دهد و پاس داشته مهم است و برای آنانکه دور از سمنان هستند و یا در خود سمنان هستند و به زبان توجه نمی­ کنند بسیار قابل توجه است. آقای ابوالفضل محمدخانی در سخنانی صریح چنین سخن گفت:هیچ کس در علم و دانش آقای جعفر سید شک و تردید ندارد هم شعر می­ سراید و هم مقاله می­ نویسد. هم نمایش کار کرده و هم انتقادگر برجسته ­ای است. قلمش گیرا و در عین حال تند است. و این انتقاد باعث می­ شود دیگران از او برنجند و زحماتش را نادیده بگیرند و آنچنان که شایسته است مورد توجه قرار نگیرد.در پایان این نشست آقای سیدمرتضی حسنی شریعت پناهی، به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم مرثیه ­ای به زبان سمنانی سروده­ ی استاد عبدالمحمد خالصی را با صدای گرم و دلنشین خود در دستگاه دشتی اجرا نمود که بسیار مورد استقبال و تحسین حاضران قرار گرفت.این نشست با تقدیر نهاد کتابخانه ها از این پدیدآور و عکس یادگاری و احوالپرسی های دوستان پایان یافت.در این نشست فرهنگی بومی که نهاد کتابخانه عمومی استان و شهرستان، آقایان دکتر شاکری، مدیرکل نهاد، دهقانلو معاون اداره کل و محمد مرادی رییس کتابخانه ­ها به عنوان میزبان و برگزارکننده حضور داشتند، استادان و گویشوران بومی آقایان عبدالمحمد خالصی شاعر و عضو شورای­عالی قضایی کشور، فرهنگ شکوهی شاعر، نویسنده و رومه نگار، محمدحسین عباسپور تمیجانی نویسنده و مترجم، دکتر مصطفی جباری استاد معارف دانشگاه سمنان، فرشته سراج دانش پژوه زبان شناسی، علی دولتیان شاعر و منتقد، سیدمرتضی حسنی شریعت پناهی گویشور و رییس انجمن پیشکسوتان ورزش استان سمنان و عضو شورای عالی نخبگان ورزش زورخانه ای و پهلوانی کشور، حمیدرضا نظری (حکمت) مدیر انجمن بزرگداشت مفاخر، ابوالفضل اعوانی (شاعر)، مصطفی ترحمی معروف به طاعت سمنانی (شاعر)، محمود کاشیان گویشور، ابوالفضل محمدخانی گویشور و کارمند صدا و سیمای استان، محمدرضا جدیدی مدیر موسسه سمن بویان و تهیه کننده برنامه شب ­های نقره ای، محمد عموزاده نویسنده کتاب های بومی، ابوالفضل رهبری فر بازیگر تئاتر و گویشور سمنانی و جمعی از مستمعین حضور داشتند.

نیلیا و خواب داوود ، از داستان بلند شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی

  اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم‌. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش.    مـــــادرش؛ دختره دیگه کیه؟ کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچه‌ی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم در عقلت شک میکنم ، حتما با اسب هم حرف زدی !؟ پس با این اوصاف دیشب پرخوری کردی و خوابهای پریشان دیدی  {کَمی‌‌سُکوت} داوود: میگفتش که نیلیاست .من داشتم توی یه مسیر باریک روی ابرها راه میرفتم ، که یهو ، دیدم یه دختر بچه با یه عروسک ، جلوم ایستاده ، و سریع یاد بچگیامون افتادم ، چون شبیه آیلین بودش ، اون نگام کرد و از کنارم رد شد. بالاتر یه پنجره بدون دیوار با پرده‌ی سفید و یه رادیو مثل رادیوی ما بود. اون رفت پنجره رو بازکرد، بعد. موهاشو باز کرد. پرده رو بست. و رفت. من تعقیبش کردم. دیدم از کنار یه درخت بید بزرگ ولی خشکیده و سوخته عبور کرد و  رفته کنار یه چشمه‌ی آب زلال و تمیز ، و خم شده داره خودشو توی آب چشمه نگاه میکنه ، بعد صدای قهقهه‌ی خنده‌ی کودکانه‌اش پیچید توی آسمون ، و یهو پاشد شروع کرد کنار چشمه ، راه رفتن ، تا لبه‌ی آبشار رفت، بعد کل مسیر رو برگشت،  اون رسید به یه اسب بالدار . عروسکشو بوسید و انداخت کنار جاده روی ابرها ، بعد آیلین یهو تبدیل به یه دختر جوان شد. من رفتم سمتش ، ازش سراغ آیلین رو گرفتم ، اون میگفت خودشه ولی الان توی اون دنیاست و  نیلیا صداش میکنه مادربزرگش . _میگفت که فقط جسمش از قید حیات رفته ولی خودش همچنان زنده‌ست. و بزرگش ، ته کوچه میهن ، بغل خونه‌ی شهریار اینا ، زندگی میکنه! آخه چرا بعد این همه سال یهو بی مقدمه اون دختربچه ، باید به خوابم بیاد؟ و جالبش اینجاست که شهریار هم دقیقا توی هَمون خونه ی مَتروکه خودکُشی کرده. هَمون خونه‌ای که دخترک توی خوابم گفتش.  _مادرش؛  نمیدونم والا! از حَرفات سردَر نمِیارَم. حَتما اون خونه‌ِی متروکه سنَگینه ، خب تو غروب رفتی داخلش، شهریار رو توی اون شرایِط پیدا‌ کردی, و باعث شدش ناراحت بشی ، و چنِین خواب آشُفتِه و پَریشانی ببینی. انشالله که خیر باشه.   داوود: چرا هَمه میگَن اون خونه سَنگینه؟ سنگینه ،یعَنی چی خُب?       —درمقابل نیلیا نیز از پرواز کردن درون آسمانی بیکران ، و قدم زدن بر ابرهایی از جنس مرغوب خیال ، خسته میشود و همزمان با طلوع خورشید در آسمان ابری شهر ، بیدار میشود ، و ـمـادربــزرگش را در حال نماز خواندن میبیند ، او خَــــــــــــمیازه ای به وسعت سجده‌ی مادربزرگش میکشد . و از جایش برمیخیزد ، قبل از هرچیز  به فکر فرو میرود که طی شبی که گذشت ،در خواب و در عالم رویا ، چه خوابی دیده ! اما چیزی در یادش نمانده ، و هر چه فکر میکند ، رُبـــــان صـــــورتی رنگش را پیدا نمیکند . از مادربزرگش سراغ رُب‍ــــــان صورتیش را میگیرد و مادربزرگـ ، حین خواندن نماز ، به رسم همیشگی ، اَلْلّٰهُ‌اَکـــــــــــبَرٌ  را دو پهلو و به کِــــنایه بلندتـــــَر میگوید. نیلیا بخاطر دارد که شب قبل از خواب ، موهایش را با رُبان صورتی محبوب و همیشگی اش بسته بوده . ولی اینک موهایش پریشان است و خبری از رُبان صورتی رنگ نیست ، لحظاتی بعد  نیلیا طبق عادت ، سرش را بروی پای مادربزرگ گذاشته تا که موهایش را برایش ببافد . مادربزرگـ نیز صبورانه در حال گیس نمودن موهای پریشان نوه‌اش است.     نیلی میپرسد از او؛ خدا کجاست؟ بهم بگو مادرژون جونی ، خدا چیه؟ چجوری میتونم ببینمش؟ چجوری حرفمو و سوالمو ازش بپرسم تا بهم جوابه‍ای راست راستکی بده.‌   _مادرب‍ـ‌زرگـ ; خدا بی نهایت نزدیکه بهت . اما با چشم بصری قابل مشاهد نیست ، اون مثل ادما محدود نیست و لا مکان و بی زمان همیشه وجودش جاری‌ست . اون بی نهایت بزرگه‌ ، اما بقدر فهم تو کوچیک میشه . خدا رو با چشم دل باید ببینی عزیزدلم‌ ‌. اون بقدر نیاز تو فرود میاد و بقدر آرزوی تو گسترده میشه و بقدر ایمان تو کارگشا میشه. و به قدر نخ پیر زنی دوزنده باریک میشه.  (نیلی: یعنی عین شما که دوزنده ه‍ستی ،و هربار میخوائ نخ رو سوزن کنی ، با چشمای خسته ات، و منو صدا میکنی تا برات نخ رو سوزن کنم ، اما من پشت پنجره دارم کوچه رو دید میزنم  ، و نمیام کمکت کنم؟ یعنی اون وقت همیشه خدا میاد بجای من برات نخ رو سوزن میکنه؟)   _م‌+بزر‌گ؛ نخ رو که سوزن نمیکنن. عزیز دلم باید بگی ، سوزن رو نخ  میکنه.  [نیلیا از شیطنت واژه ها را اشتباه تلفظ میکند!] نیلیا:: مادرژون ژون ‌جونی برام توضیح بده که خدا میتونه تبدیل به چه چیزایی بشه ؟ یعنی مثلا میتونه به یه گل تبدیل بشه؟ پروانـــــِه چطور؟ .(+م‌بـ‌زرگ; مه‍ربونی خدا همه جا هست ، و به قدر دل امیدواران گرم میشه . واسه یتیما پدر و مادر میشه‌، بی برادران رو برادر میشه، بی همسرماندگان رو همسر میشه ،واسه عقیمان فرزند میشه‌.  ناامیدان رو امید میشه. گمشده هارو رو راه میشه. واسه تاریک ماندگان نور میشه. رزمنده ها رو شمشیر میشه. واسه پیرها عصا میشه ، و به قلب ، محتاجان به عشق ، عشق هدیه میده. خداوند همه چیز میشه ، همه کس رو میبینه . و همه کار میکنه اما به شرط اعتقاد  -به شرط پاکی دل ، به شرط طَهارت روح ، و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.)  نیلیا:: ابلیس دیگه چیه؟ چه موجودی هستش؟ چرا میخواد معامله کنه؟ مادرژونی من اینایی که میگی رو اصلا نمیفهمم که چی هستند. و آخه میدونی چیه ! من راستش یه چیزی میخوام از خدا ، و فقط خدا میتونه برام انجام بده و شما الان گفتید خداجون ه‍مه کار میکنه اما به شرت انتقام؟  م‌+ب‌: نه عزیزم ، بشرط اعتقاد    نیلیا؛؛ خب بعدشم گفتید .  توالت نوح! خب اینا چی هستند؟  [م‌+ب‌: من گفتم طهارت روح و پاکی دل.  عزیزدلم یادته دیشب برام از هاجـر رفیق شفیقت تعریف کردی؟ یادته همش مسخره اش میکردی که کلمات رو ابشبابا میگه! حالا ببین چوب خدا صدا نداره . و خودت هم شدی بدتر از هاجــَـــــر ، و همه چیز رو إبشبابا میگی.] نیلیا:: نه مادرژونی ، من الکی اشتباهی گفتم تا کاری کنم شما مجبور بشی از واژه‌ی (اشتباه) استفاده کنید و اون رو تلفظ کنید . خخخخ آخه خیلی خوشگل اشتباهی کلمه‌ی اشتباه  رو میگید. خواهش میکنم یه بار دیگه بگید .م+‌ب‌؛؛ من ابشباباه رو درست میگم  إبشباباهی نمیگم. (درهمین حال نیلیا از خنده ریسه میرود ، و آنچنان صدای خنده‌اش بلند میشود که باران بند می‌آید و گربه سیاه رنگ  به آسمان شک میکند  نیلی؛ مادرژونی من یه تصمیم جدید گرفتم. تصمیم گرفتم دیگه برای زندگیم تصمیم جدیدی نگیرم. جدی میگم. چون انگاری که من نقشی در زندگیم ندارم. شایدم که اصلا زنده نیستم.  نمیدونم!  من به خواب هرکه میرم انکار عزراییلم. چون فرداش میمیره.  مادربزرگ با تعجب: چی؟ چی‌چی میگی واسه خودت؟  چرا غنچه ای حرف میزنی؟ واضح حرف بزن ببینم.  نیلیا: اخه راستش رو بخوای  من چند شب پیش بخواب شهریار رفته بودم . یعنی تصادفی اونو توی خواب دیدم. و توی خواب بهش گفتم که برات یه پیغام اوردم از طرف سقاخونه.  شهریار فقط منو نگاه میکردش و بعد مادرش یعنی شوکت خانم رو دیدیم که یهویی بیست سال جوان شده بود و انگاری باردار بودش. بیتوجه به ما اومد و رفت یه شمع روشن کردش توی سقاخونه. و منم روبان صورتی رنگی رو دادم به شهریار         ★داستان‌پانزدهم★          (جنون_مرگ)   __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت    ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨﮓ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟! هــــان؟ به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شدی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای! ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه ‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج آ إم» موج اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟ واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما! اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی. ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما. جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟ یعنی من الان باید چیکار کنم؟ میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟ چه کمکی؟ نمیدونم خب! ولی اون. حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره   ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.  ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟ چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟ خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا     ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود ♪: دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.   نسیم کاکلش جونی به من داد،   لب خندونش از دینم بدر‌کرد.  فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،   غم‌عالم نصیب جون ماکرد.   غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫     فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و داد بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد.     __در محله‌ی ضرب، درون باغ هلو، هاجر برای فرار از افکاری که واقعیت را به او یادآور میشود، به حاشیه پناه برده تا سرگرم مسایل روزمره بشود. صبح از راه رسیده و خورشید، با نورِ خفیفی که از پشتِ کوه ها می پراکند، روز را با سفیدی صبح، اعلام می کند. آنگاه سکوتِ شبانگاهی ، جایش را به صدای نوای بلبل ها و گنجشکها میدهد ،  و سحرگاه به آرامی تمامیِ افکار منزجر کننده از روح و روان هاجر پاک شده و در تاریکو روشنِ صبح گُم می شوند . هاجر سحرخیز است و هردم از عالم سیاهه خواب به روشنای بیداری سلام گفته و ابتدا اشکشهای شب پیشش را پاک می کند و خود را برای کارهای روزانه آماده می کند ، او با هزار و یک امید و انگیزه تمام لحظات روزهایش را قدمن به غروب میرساند تا راس ساعت هفت، سرکوچه‌ی میهن، نیلیا را ملاقات کند، و مانند روزهای اول آشنایی ، تا به صف نانوایی حرف بزنند، شوخی کنند و زمان را با هم بگذرانند، از نظر هاجر، نیلیا پاکترین و معصوم ترین فردی‌ست که از آمدنش به شهر، تاکنون او دیده. اما چند صباحی‌ست که تمام لحظات مشترکشان، وقف حرفهایی میشود که نیلیا راجع به شنیده‌هایش مطرح و عنوان میکند‌. همان چیزهایی که از جانب دوست جدید و غریبشان (آمنه) بیان گردیده، و به مزاج نیلیا خوش نشسته. ازاین رو، نیلیا میل دارد، تمامی حرفهایی که شنیده را برای او نیز تعریف کند، اما هاجر حس حسادت و یا حتی مقداری رقابت نسبت به آمنه دارد. زیرا جمع دونفره‌ی دوستانه‌ی‌شان را برهم زده. شخصیت و نوع پوششی که آمنه دارد ، کاملا متفاوت است با هاجر. آمنه همواره حرفهای عجیب غریب و متفاوتی میزند که حس کنجکاوی هر شنونده‌ای را برمی‌انگیزد. درمقابل اما هاجر بی‌ادعا و ساده‌لوح بنظر می‌آید. او همواره لباسی سفید و محلی مخصوص شهرشرقیِ ٫رودِلنگ٬ را به تن دارد، و اکثرا شور و شوق خاص و دونفره‌ای (،همراه نیلیا،) برای کنجکاوی و کنکاش در ناشناخته‌ها را در سر میپروراند او بهمراه نیلی چند صباحی‌ست هدف مشترک و مشخصی را دنبال میکنند. و در حال کشف اسرار و راز و رمزهای پنهان در باغ هلو هستند‌. چند شب پیش نیز، او به پیشنهاد نیلیا ، با چراغ روشنایی با ترس و لرز ، مخفیانه به گوشه‌ی تاریک و مرموز باغ رفته و پس از دقایقی پر التهاب ، توانسته بود تا هجم برگهای خشکی که روی یکدیگر تلنبار شده بود را به کناری بریزد و در نهایت مطابق آنچه انتظارش را داشت، به سطح سفید سنگ قبری برسد‌. با دیدن سنگ قبر و اطمینان از وجود چنین آرامگاهی ، به فکر خواندن نام مُت‍َوَفیٰ افتاد که در همان لحظه از شنیدن صدای پارس سگهای درون باغ ، مضطرب میشود و از ترس لو رفتن، و بیدار شدن خانم دیبا از صدای سگها، سریعا آنجا را ترک میکند، آن شب او توانسته بود که به لطف نور ماه‌تاب (مهتاب) اسم روی سنگ قبر را بخواند، اما با توجه به اتفاقی که لحظات پس از آن ، حین عبور از سالن پذیرایی ، بقصد رفتن به اتاق زیر شیربانی، برایش رخ داد ، فعلا از ادامه کنجکاوی و کنکاش ، دست کشیده . در عوض به دنبال یافتن راهی برای بهبود بخشیدن به رابطه‌ی دوستانه‌اش با نیلیاست.  _اینک نیز هاجر زیرکانه و نامحسوس ، پشت قفسه‌های پر از کتاب ، درون سالن پذیرایی، ایستاده و کتاب قطوری که از آمنه قرض گرفته است را در دست دارد و مخفیانه ، و رومه‌وار میخواند ، و هر ازگاهی موزیانه نگاهی از لابه‌لای کتابها ، به درب اتاق خانم دیبا میکند. گویی که در حال انجام کار خلافی‌ست و حرکات رفتارش مملوء از پنهانکاری و ترس و اضطراب است.   لحظاتی بعد درب اتاق باز میشود، هاجر از ترس ، نفسش بند امده و بی‌حرکت ،خشکش میزند.  خانم دیبا از پشتِ هاله‌ای پُـر از ابهام ظهور کرده و شروع به قُرقُر زدن میکند، راجع به چیز ثابت و مشخصی حرف نمیزند ، بلکه در خصوص آسمان و ابرهای سمج و همیشگی‌ ان ، شِکِوِه و گِــلایه دارد. هـاجر از پشت قفسه‌ی کتابها، به صدای دیبا گوش میدهد، گویی خانم دیبا ، متوجه‌ی حضورش در سالن نشده، هاجر سولفه‌ای نمایشی میکند تا حضورش را اعلام کند، گوشهای خانم به حـَـدی سـَنگین است که به هیچ وجه متوجه‌ی سولفه‌ی نمایشی هاجــَر نمیشود. هاجر آرام و بیصدا ، از پشت قفسه‌ی کتابها بیرون می‌آید ، و پشت سر دیبا ، راست و ســیخ می‌ایستد، دیبا که مشغول قـــُرقُر  زدن است ، ناگاه برمیگردد و از دیدن هاجر شوکه میشود ٬ _هاجــَر با دلهره و استرس آب دهانش را قورت میدهد و با دستپاچگی میگوید؛  واای ببخـشیدآ خانوم‌جان، ترسوندمتون‌آ؟ بخودا ، والا ، خنوم جان(خانم‌) اصلا قصد ترسوندن شما رو نداشتم‌آ. فقط یهویی عمدی بودآ.   ®خانم دیبا نگاهی تلخ و از بالای عینکش به سرتاپای هاجرمیکند؛♪ یعنی چی که قصدی نداشتم، عمدی بود؟ بازم که شروع کردی به پرتو پلا گفتن. باید بگی قصد بدی نداشتم. یا که از عمد نبود. _ه‍ٰ‌ج؛ آهاا ، یعنی بله. همینی که شوما(شما) میگی دورسته (درسته). خنوم‌جان با من امری ندارین؟   دیبا؛ نه ، عرض خاصی نیست، بفرمایید برید به کارهای روزمره‌تون برسید.   _هٰ‍ ج؛ هاٰ؟  چی فرمودین؟. روزنمه؟ کدوم روزنمه؟ من که رومه ندارم والا بخوداا!   دیبا؛ رومه نه. بلکه› روزمره، یعنی روالِ معمولِ رایج در طی یک روز.  _هٰ‍‌ج؛ ه‍ی خانوم جان کدام کارای روزمنره؟ (روزمره) والا از خودا که پنهون نیستا، از خلق خودا چه پنهون، من  مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشم‌آ‌ نه از رفتن کسی دلگیر.  والا بیکسی هم عالمی داره‌آ .خدایا اونقدرآ تو خودم ریختم‌آ که از سرمم گذشت‌آ. خوداجان (خدا) دارم غرق میشما ٬ دستت کجاستا؟ هی روزگار، من به درک!،، -خودت خسته نشدیا ، از دیدن تصویر تکراریِ درد کشیدنِ من؟ حرف دلم رو اگه امروز بزنما، اسمش میشه› "حرف دل". _اگه نگما فردا میشه"حسرتا". پس بزارید بگما. اصلا خانم جان می دونی چیا؟   ®دیبا با کمی مکث و نگاهی عاقل اندر صفی میگوید :♪آاااوو هاجر چقدر دلت پُر بودش دخترجون. حالا من یه کلمه حرف زدم ، تو دیگه بیست خط مقدمه چینی نکن برام. تازه ازم میپرسی که چیه!  خب باشد میشنوم بگو. چیه؟   _ه‍ٰ ج؛ این دوختره ، نیلیا از وختی(وقتی) که با اون دوغتره(دختره) که اسمش آمنه هستا، دوست شد‌ا ، رفتار کردارش تغییر کردا. دیگه حتیٰ یه خبری از احوالم نمیگیرا.  _دیبا؛ آهان!.پس بگو! از دست رفیقت ناراحتی!؟ خب تعریف کن تا بشنوم چی‌شده و چه اتفاقی تو رو آز‍ُرده‌خاطر  و پریشان‌حال کرده؟!   {کمی سکـــوت}. دیبا؛ هاجر مگه با شما دارم حرف نمیزنم؟ پس چرا لال شدی داری دیوار رو نگاه میکنی. داشتی میگفتی، چرا یهو ماتت برده؟.  -ـ®هاجر‌ که چهره‌ی حق‌بجانب و رنجیده خاطرش براَفروخته‌ و غضب‌آلود گشته ، أبروی چپش را با غیض کمی بالاتر داده و چشم راستش را با حالتی موزیانه ریز نموده و به سمت خالیه اتاق خیره گشته ، گویی در حال خیال پردازی و تجسم لحظه‌ی انتقام‌گرفتن از آمنه است ، او که مـَحو افکاری مجهول شده ، در تصوراتش غرق است و هیچ عکس‌العملی بروز نمیدهد، زیرا اصلا صدا خانم دیبا را نمیشنود و کاملا گوش به صدا و نَجوایِ درونش سپرده  ، او حتی پلک هم نمیزند  و ظاهرا نفسهایش را نیز جایی میانِ قفسه‌های کتاب و یا اتاق زیر شیروانی جا گذاشته.   دیبا اینبار با عصای چوبی و بُرّاقش به نرمی و آرامی ضربه‌ای به پشت پای هاجر میزند ، هاجر به یکباره سراسیمه بخودش آمده و در پاسخ با حرص و لجاجت میگوید??؛ خنوم‌جان آمنه یه حرفهای دروغ و چرت پرتی میگه‌آ ، که اون سرش ناپیدا. میگه با یه پسری که مُطرِب و خواننده‌ست‌آ ، توی داخلِ، اینترپت(اینترنت) آشنا شده‌آ و با هم ازدواج کردن‌آ. بعدش که ازش میپرسیم اینترپت چی هَست‍ ‍ـ‍‌‍آ؟ میگه که چون از آینده اومده‌آ ، یه چیزایی و یه جاهایی بَلَـده که ما بـَلَد نیستیم‌آ. این طفل معصوم، نیلیا، ازبسی که ساده‌ست‌آ، حرفاشو باور میکنه‌آ.  _دیبا؛ خب تو هم اگه دلت میخواد که توجه‌ی نیلیا رو بدست بیاری ، باید با حرفهات و رفتارت کاری کنی که اون بهت جذب بشه و یه چیزی ازت یاد بگیره و یا از تجربه‌هات بهره‌مند بشه. نیلیآ دختری نوجوان و بی‌تجربه‌ست و بطور غریزی سمت افرادی کشش پیدا میکنه که حرفای نو و تازه‌ای برای گفتن دارند.  _ه‍ٰ‌ج؛  خب آخه. من مثلا چی‌آ باید بگم‌آ تا اون نشنیده باشه‌آ و براش تازگی داشته باشه‌آ؟ _دیبا؛ نمیدونم ، من که جای تو نیستم تا بدونم چه چیزایی رو میدونی و چه چیزایی رو نمیدونی.   _هٰ‍‍ ج؛  مثلا میتونم براش از خاطرات سالهای قحطی بزرگ بگم‌آ. اینکه سال ۱۳۲۰ انگلیسا از قصد تمام غلات‌ و گندما و حبوبات ذخیره شده و آذوقه ‌ی ما رو خریدن‌آ  تا برای سربازاشون که درحال جنگیدن توی جنگ جهانی دوم بودن‌آ بفرستن‌آ.  انگلیسا توی اوج قحطی ، حتی از دریافت کمکهای کشورهای همسایه به ما، جلوگیری میکردآ به این بهونه که تمام تجهیزات حمل نقل آبی خاکی ، در اون روزها ، باید در اختیار جنگ باشه‌آ . در حالی که تا به الان همه خیال میکردن اون قحطی بخاطر خشکسالی بوده‌آ اما در اصل نقشه‌ی پلید واسه نسل کشی ایرانیا ، توسط روباهه مکار بوده‌آ ، و اون سالها هشت تا ده ملعون از ادمای این دیار از گرسنگی تلف شدن‌آ.   .®دیبا که ابروهایش را بالاتر از حد معمول داده  و با دهانی که از شدت تعجب نیمه باز مانده  ،در حالتی متحیر و شوکه ، از بالای عینکش به هاجر خیره شد ، کمی با مکث و استخاره پرسید؛ گفتی که هشت تا ده ،چی؟    _ه‍ٰ‌ج؛  هشت تا ده مَلعون نفر ایرانیا از قحطی فوت کردن‌آ.   _دیبا؛ ملعون دیگه چیه! میلیون باید بگی. هشت تا ده میلیون نفر. درضمن اینا که به سن و سالت نمیخوره ، پس از کجا چنین چیزای قلنبه سولنبه‌ای بلدی؟. مامان‌بزرگت برات تعریف کرده؟.   _ه‍ٰ‌ج؛ والا از خودا که پنهون نیست‌آ از شوما چه پنهون ، من خودمم مثل اون دوخترکِ دماغی، (آمنه) ، از زمان خودم یهو بیست ، سی سالی جلوتر تبعید شدم‌آ.  (®دیبا با اخمی معنادار٬  نگاه تلخی به هاجر انداخت که هاجر سریع دستوپایش را گُم کرد و با خنده‌ای مصنوعی و از روی ترس ادامه داد که.)    _ه‍‌ٓ·ٰج؛  ببخشید شوخی کردم‌آ بخودا.  داشتم تمرین میکردم‌آ که اگه نیلیا ازم پرسید‌آ که اینارو از کوجا میدونم‌آ ، بهش الکی بگم‌آ که منم عین اون دوختره، مسافر زمانم‌آ. ولی چون اون از آینده اومده‌آ ، من بجاش از قدیم قدیما اومدم‌آ. همین .  بخودا داشتم شوخی میکردمااا    _دیبا؛ خب حالا بگو ببینم اینارو کی برات تعریف کرده؟  (®ه‍ٰ‍اجر به ارامی و شرمندگی سرش را پایین می‌اندازد و زیرلب چیزهای نامفهومی زمزمه میکند ، انگار که برای خودش قُــرقر میزند، سپس دستانش را که پشت خود پنهان کرده بود ، بیرون می‌آورد و بواسطه‌ی کتاب قطوری که در دستانش است، منبع و مأخذ حرفهایی که زده بود افشا میشود.  دیبا با کمی دقت ، ابروهایش را پایین می‌آورد و چشمانش را بروی کتاب ریز میکند ، عینکش را کمی بالا میدهد ، سپس به هاجر خیره میشود و میپرسد) _دیبا؛♪خب حالا این چی هستش؟  _ه‍‌ج؛ کتاب هستش‌آ.  _دیبا؛ میدونم که کتابه. از کجا اومده؟    _ه‍‌ج؛ بخودا از توی کابینت کتابدان بر نداشتمش‌آ.   _دیبا؛ خودمم میدونم که از قفسه‌ی کتابخونه بر نداشتیش. چون خودم اولین باره که چشمم بهش افتاده.  اسمش چیه؟ نویسنده‌اش کیه؟  _ه‍‌ج؛ اسمش ، یتیم‌خانه‌ی ایران  هست‌آ. راجع به قحطی بزرگ‌و هولوکاست نسل کشی ایرانیاست‌آ       (®دیبا با تعجب جلو میرود و کتاب را از دستان هاجر گرفته و نگاهی به جلدش میکند ، آنگاه صفحاتش را ورق میزند و با تعجب نگاهی به هاجر سپس به تاریخ انتشار کتاب میکند، آنگاه سمت دیوار و تقویم چهاربرگش میرود. سرش را تکانی میدهد ، و کتاب را به هاجر پس میدهد.)  از هاجر میپرسد♪؛  بهم بگو ببینم که این کتاب رو از دست همون دختره که گفته بودش توی زمان گُم شده و بیست سالی یهو به عقب برگشته،  یعنی، آمنه، گرفتی! درسته؟   _ه‍ٰ‌ج؛ آره. درسته خنوم‌جان . _دییا؛  یه سوالی ازت میکنم ، خودم پاسخش رو میدونم، اما میخوام بدونم راجع بهش خودت چه فکری میکنی.  _ه‍‌ج؛ راجع به چی خنوم‌جان؟؟  _دیبا؛ تو چند لحظه‌ی پیش که وارد اتاق شدم ، برگشتی گفتی، حرف دل رو اگه نزنی ، حسرت میشه. ولی حرف دلت رو نزدی، و الکی وانمود کردی که منظورت به دوستت نیلیا و بی‌محلی هاش بوده، اما من میدونم که تو همه چیز رو در مورد حقیقت ماجرا فهمیدی، ولی سکوت میکنی. حالا برام راجع به  ماهیَّت و نَــفْسِ وجودت بگو؟          _هٰ‍‌ج (با بُغض)؛ والا چی بگم‌آ خنوم جان! از روز اولی که اومدم‌آ پیش شوما. یعنی شوما لوطف کردین و پناهم دادین‌آ، من متوجه‌ی یه چیزایی شده بودم‌آ.    _دیبا با نگاهی برقدار و مهربان ، به هاجر زل میزند و با خونسردی و لحنی خوش میپرسد؛♪چه چیزایی؟!     _هاجــَـــــر (اشک در چشمانش حلقه زده، بُغض راه گلویش را بسته) ♪؛  من خیال میکردم‌آ که شوما از باغ خارج نمیشید، و خودتون رو در زمان و مکان حبس کردین‌آ. یواش یواش‌آ فهمیدم توی این باغ و توی این خونه ، هیچ ساعتی کار نمیکنه و زمان توی این فضا و مکان متوقف میشه‌آ. من همش از صدای جُغد زیر شیروانی میترسیدم ، ولی بعدش کم کم از سگهای درون باغ وحشت داشتم‌آ. من همون اوایل فهمیدم که حضور و رفت و آمدم رو سگهای نگهبان باغ حس میکنن ولی انگار منو نمیبینند ، انگار اصلا وجود ندارم. درعوضش ولی تمام گربه‌ها منو میبینند‌آ  -®دیبا سر صندلی چوبی‌اش مینشیند ، گویی لبخند ریزی به لب دارد ، عصایش را به کنار شومینه تکیه میدهد ، سیگار باریک ”موررا به چوب سیگاری‌اش وصل کرده ، طبق عادت ،خاموش بروی لب میگذارد. صفحه‌ی گرام را با اشاره‌ای به چرخش در می‌آورد و سوزنش را پایین اورده و بر سطح صفحه میگذارد. صدای بانوی آوازه‌خوان فضا را تصائب میکند. هاجر که اشک از چشمش سرریز شده ، بینی‌اش سرخ گشته و انگشتانش را به هم گره کرده و گاه با لبه‌ی چین دار ، لباسش بازی میکند، نگاهش به فرش زیر پا چسبیده، و هراز گاهی آب دماغش را بالا میکشد، دیبا با خونسردی و باوقار نگاهی به هاجر میکند ، لبخندی از رضایت گوشه‌ی لبش جا خوش کرده، سرش را به معنای تایید تکان میدهد و میگوید ♪؛ خب!. پس بالاخره فهمیدی؟! میدونستم دیر یا زود متوجه میشی. اما روز اولی که اومده بودی پیشم ، برام سخت بود تا بعد از اون اتفاقاتی که برات پیش اومده بود ، حقیقت رو برات شرح بدم. تو میدونستی که یه اتفاقی توی کلیّت روزگارت رویداده اما هنوز درک درستی از این مرحله از زندگانی نداشتی. تو زندگی رو به زنده بودن جسم و کالبدت تعبیر میکردی و هرگز انتظار تجربه‌ی چنین حالتی از مفهومِ زندگی رو نداشتی. حالا که به ماهیّت خودت پی بردی، برام از شب حادثه و احساست بگو٬٫   _هاجر؛ بخودا چیز زیادی یادم نمونده، امااما چرا! یه چیزایی‌آ یادمه‌آ. روز آفتابی ای بودآ، پنج‌شنبه‌ی غمناک و جلفی بودآ ، از اون روزا که دلت میگیره.ها.  خایلی حس بدی داشتم‌آ،    مانقولی یجوری بهم نگاه میکردآ، انگار حرفی توش بود. یعنی حرفی‌ توی نیگاش بود. اون رو بردم توی تلنبار (طویله) بستم‌آ  _دیبا با نگاهی متعجب ، سوی هاجر خیره میشود و میپرسد♪؛ مانقولی؟ مانقولی دیگه کیه؟  _هاجر؛ اسم گاو کلاش‌ملاشیِ من بود‌آ.  _دیبا؛ کلاشملاشی دیگه چیه؟ هاجر؛ یانی(یعنی) رنگش‌آ سیاه سفیدی بود . بعد از اینکه اونو توی تلنبار بستم‌آ ، رفتم تا مَــجِـد (مسجد) گلدسته‌ی روستامون ، سَرِ مَزارِ مادَرِ مشت کریم و بعدشم‌آ که سر خاک مشت کریم یه فاتحه دادم‌آ،  برگشتم‌آ خونه. شب به ستاره‌چین نشسته بود‌آ که بی‌خبر صدای مانقولی رو شنیدم‌آ، خیلی عجیب بود انگاری‌آ داشت زایمان میکرد، از بسی که مٰــِا‍ع مـا‍ِٰع سر داده بود‌آ، فانوس رو برداشتم رفتم‌آ توی تلنبار درب رو که باز کردم‌آ ، دیدم که وای کار از کار گذشته‌آ. گوفتم که واای یا ‘٫قَـلَـمِ بَنـی‌‌ٖهٰآشـِم٬‘ خودت به فریــٓادم برس ، یا ٫ظآهِـــرِ‌ آهو٬  دستم به دامنت ،  من، حالا چه خاکی به سرم بریزم‌آ  _دیبا (با هیجان پرسید)؛ چی شده بودش مگه! گوساله‌اش بدنیا اومده بود؟  _هاجر؛ چی؟ گوساله؟ کدوم گوساله ، خنوم جان؟ مانقولی که اصلا شکم نداشتش‌آ.  درضمن مانقولی اصلا نمیتونست گوساله بدنیا بیاره. من رفتم توی تلنبار و دیدم که مانقولی غیبش زده.  _دیبا؛ چرا منقولی نمیتونست بچه بیاره؟    _هاجر؛ خنوم‌جان من همش میگم مانقولی نمیتونست حامله بشه ، اما شوما همش اصرار کن‌آ. مانقولی نر بودش‌آ. خلاصه با کلی هول و بلا  تند تند اطراف خانه را با چراغ فانوس و نور کمش ، کورمال کورمال با چشام شخم زدم و همش اسمشو صدا کردم‌آ.  که یهو جوابم‌آ داد ، منم رفتم سمت صدا،  آما باز دیدم مانقولی صداش میآد از تویِ تلنبار  آما تصویرش نیست.  بعدش یهویی دیدم که صدا از توی آب‌أنبار قدیمی و نیمه مخروبه‌مان میادا ، من از بچگی از آب‌أنبار میترسیدما ، خلاصه رفتم یه چاقو لااقل بردارم و یا یه سنجاق قُلفی (قفلی) به لباسم بزنم که یه وقت‌آ منو جن نزنه و یا بی‌بختی نشه‌ها .  رفتم سنجاق قلفی گیر نیاوردم ولی در تکاپو بودم که صدای زنگوله‌ی مانقولی در اومدش‌آ . و همش نزدیک و نزدیک تر شدش‌آ . من گوش دادم‌آ و شنیدم که صدای حرف زدنِ یه دختر بچه میاد ، ترسیدم   _دیبا؛ از چی ترسیدی  مگه یه دختر بچه‌ ترسناک میشه که تو بخوای بترسی.  _ه‍.ج؛ آخه خنوم‌جان اونجا که من زندگی میکردم مثل توی شهر نبودش‌آ که.  تا صد فرسخی من ، هیچ آدمیزادی ساکن نبودش‌آ ، تازه بر فرض مثال اگرهم بودا ، جرأت خروج از خانه را نیمه شبا نداشتا . حالا چه برسه به اینکه یه دختر بچه باشه‌ها!.    _دیبا:  هاجر نکنه که همه‌ی اینا رو توی یه کتاب و یا فیلم وحشتناک دیدی و حالا داری منو سرکار میزاری !؟  _ه،ج؛ نه خنوم ‌جان ، بعدش رفتم و دیدم گاوم رفته و توی طویله‌ست. با خودم گفتم حتما لافَندشو (طنابشو) خوب نبستم و اونم رفته از تلنبار به طویله.  آما نزدیک که شودم  دیدم طنابش بسته ‌ست به ستون . ولی پس چطوری‌ا رفته آب‌انبار و یا خارج شده از تلنبار؟،،، دقت که کردم دیدم یه تکه روبان صورتی رنگ به زنگوله‌اش پاپیون زده‌ هست‌آ ، منم بازش کردما و سریع از ترس برگشتم خونه و واسه اینکه اون روبان رو گم نکنم‌آ  برداشتم و بستم دور مچ دستم . و خوابیدم‌آ.     _دیبا؛  چرا اونو برداشتی و بستی به دستت تا گم نکنی؟    هاجر؛  تصمیم داشتم اونو نگه دارم و فردایی ببرم پیش رمال و یا دوعا کن تا یه سرکتابی یا چی‌میدونم یه س‍ِحری ، وِردی یاکه مثلا دعایی بده‌آ به من تا کسی منو جادو جنبل نکنه‌ها. اماا الان‌آ که خوب فکر میکنم.آ، اصلا به یادم نمیاد‌آ که فانوس را کوجا(کجا) گوذاشتم‌آ! آما فکر کنم احتمالا اخرین بار روی زمین کنارِ کلوش (کاه) گذاشته بودم‌آ. حتمی مانقولی لگد زده‌آ و فانوس افتاده زمین ،که سبب اتشسوزی شده‌ بودش‌آ.  منم فقط یادمه که چشام سنگین شده بود، اما دود همه جا رو پر کرده بود ، هیچ صدایی بگوش نمیرسید‌آ، فقط پیچا(گربه) میئو میئو میکرد‌آ و کشکرت(کلاغ) غارغار. البته خب گاهی هم جیرجیرک، جیر جیر.  من احساس کردم‌آ از نوک پاهام یه چیزی کشیده شد سمت بالا، تا به سرم رسیدآ، احساس گرماش رو لمس میکردمآ، نوک انگشتام گِز گِز میکرد، یهو انگار یه چیزی منو از درون کالبدم ، از داخل کشید‌آ و از تن و جسمم آزاد کردآ، واااای خنوووم جان چنان احساس سبکی و راحتی میکردم که نگو و نپرس. انگار تمام زندگیم‌آ داشتم زیر فشارِ مهلک و کشنده‌ی جسمم لــِه میشدم‌آ. اون لحظه برای اولین بار آزاد و رها شده بودم. از خودم پرسیدم که چرا زودتر از اینها ، از قید و بند این جسمِ سنگین ، رها نشده بودم‌آ. اصلا دلم نمیخواست به اون جسم بی جان که اونجا خواب رفته بود برگردم‌آ، احساس غریبگی میکردم باهاش. بعد که به خودم اومدم دیدم دارم از بالای سقف به همه چیز نگاه میکنم، چقدر سخت بود تا بتونم خودمو روی زمین بند کنم‌آ. بعدش فقط یادمه که  مادر مشت کریم‌آ ، اومد پیشوازم، تا چشمم‌آ خورد بهش‌آ ، و لبخندش رو دیدم فهمیدم‌آ که لو رفتم و اون فهمیده که کار من بوده، از خجالت آب شدم‌آ اون هیچی بهم نگفت‌آ، اما از لبخندش معلوم بود که دستم رو شده و فهمیده که من چیکار کردم‌آ.   _دیبا؛  اون چی رو فهمیده بود؟ چی کارِ تو بوده؟ واضح تر بگو تا منم بفهمم .  _هاجر؛ اخه جونم واست بگه که من که کوچیک بودم ، یه بار زده بودم‌آ با سنگ‌انداز ، و سنگ خورده بودآ به کله‌ی شَلَختِش(اُردَک) و اون  اُردک‌آ بیچاره هم یه مدت گیج بود و ضبدری راه میرفت‌آ، تا که سرشو بریدن و فسنجان درست کردن‌آ  دیبا با خنده؛♪ عجبا پس تو خیلی شیطون بودیا.  -®هاجر سرش را با شرمندگی پایین می‌اندازد ولی لبخندی از سر رضایت به لب دارد. /√/_ ®سوی دیگر قصه، مهربانو همچون دیوانه‌ای سرگشته و بی‌خانمان در شهر راه میرود .ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻭ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ . مهری ،ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻮﺍﯾﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺁﻥ ﻫﻢ ﭘﺪﺭﯼ ﮐﻪ مهری با چهل و چهارسال سن برایش هنوز  دختربچه‌ای کودک و بیعقل محسوب میشد. ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﯿﺸﺎﻣﺪﯼ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ. ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺯﺷﺘﯽ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﺪ.  ﺍﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ.  ﻫﯿﮑﻞ ریزش ﺳﻨﺶ ﺭﺍ کمتر ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ . ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻭ ﺣﺎﻻ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﯽ ﺩﺭ ﻭ ﭘﯿﮑﺮﺷﺎﻥ ﮔﻢ ﮐﻨﺪ . ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺟﯿﻎ ﺑﮑﺸﺪ تا شهلابلنده ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﺵ ﺑﺮﺳﺪ . ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﻮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ؟او بی‌رَمَق و پریشان پیش بسوی ناکجا میرود. ★(عاقبت) آسمان شب‌هنگام ٫ به تن کرده تـــنپوشی از جنسِ اضطراب به رنگ سیاه‌.  ساکت و آرام, شهر خلوت و خالی گشت از رنگ و ریاح. _نفسهای لرزان و قدمهای رسوای مهربانو ٬ در نقش یک عاشقِ شکست‌خورده‌ ، مجنون وار ٬ رسید به محله‌ی خشتی و قدیمی ساغر.   با قدمهای کوچک و آرام و اندام نحیف و حالو‌ روزی نالان ٬ بی هدف و ناخواسته رفت سوی کوچه‌ی باریک و بن‌بست حُرمت پوش.   مهربانو رودرروی  بن‌بستی که خانه‌های نیمه‌مخروبه و بسیار کهن و قدیمی در آن بصورت دست نخورده و پابرجا باقی مانده ، ایستاد.  او صدای زنگ دوچرخه‌ای قدیمی را از پشت سرش شنید و بطور غریزی خودش را پَــس کشید تا راه را برای عبور دوچرخه باز کند . اما با حیرت به پشت سرش خیره ماند و در عجب شد که چرا پس دوچرخه‌ای در امتداد کوچه نیست. سپس نگاهش به پیچک هایی که از تنه‌ی دیوار بالا رفته بود گره خورد.   و خیره ماند به نیم‌تنه‌ی عیان و آشکار درخت بید که در حیاط خانه ای با درب چوبی سفید قرار داشت.  بعد از مدتی مهربانو باآن چشمان درشت و جادویی دقیق شد در یأس و ناامیدی.  فقط یک ثانیه برایش کافی بود تا از شدت فشارهای روحی و روانی  درهم بریزد. آنگاه به تصویر زیبای خاطرات کودکی پوزخندی بزند و جای خالیه چادرش را حس کند. همان چادری که در ابتدای مسیر بیخبر به دست سرد باد سپرده بودش. در چشم برهم زدنی ٬ خیسیِ ریزشِ اولین قطره‌ی باران را بروی گردنش حس کرد. سرش را بالا اورد و نگاهی به آسمان بالای سرش انداخت. آنجا بود که آرزو کرد که ای کاش خودش قربانی میشد ولی بلایی سر شهریار نمی آمد. او به آخر قصه‌ای تلخ رسیده بود ولی نمیتوانست به نفسهای شرمنده‌ و ناامیدش خاتمه دهد. پس به ناچار مجبور به ادامه بود. او خسته و ناامید شده از بغض های پی در پی. پس اینبار بی دلیل خندید. جوجه‌ کلاغ که ترس از گربه را فراموش کرده  تماشاگر تمام صحنه‌هاست ، بی انگیزه گوشه‌ای سمت اوارگیِ این روزگارِ عجیب، ایستاده.  مهربانو بزرگتر از آنی بود که خودش را در شهر گُــم کند ٬٫ اما از انجایی که روزگارش دستخوش یک فرجام تلخ گردیده بود  او از حقیقت خویش در فرار بود. یأس و ناامیدی بروی افکارش سایه افکنده بود. جوجه کلاغ قصه‌ی ما نیز در افکارش به شباهت‌ها و یا نکات مشترک بین خود و مهربانو به اندیشه نشسته بود .  و از خودش میپرسید که یعنی مهربانو همانند خودش گم کرده مسیرِ آشیانه‌اش را؟ _یا که شاید چادرش را باد برده همانند آشیانه‌اش که زمانی بر نوک درخت کاج بلند قرار داشت؟      __ناگه در ســــکوت شب و زوزه‌ی باد, در  خیالات و توهمات  مهربانو ،هیاهوی گنجشکها بلند شد و مهری نگاهش را از سویی به سوی دیگر در هوا چرخاند. گویی به خیالش گنجشکهایی پرهیاهو در برابر نگاهه نگرانش از شاخه‌ای سبز برخواسته و سپس کمی آنسوتر بروی شاخه‌ای خشکیده و نشسته باشند!  چشمان بانو از خستگی رو به سیاهی میرود . او اسیر تَوَهُماتی غیر ارادی میشود. گوشه‌ای خلوت درون بن بست خاکی به زمین مینشیند. چشمانش بی اختیار بسته میشود. گویی از فرط خستگی خوابش برده. جوجه کلاغ هم یک قدم به حاشیه ‌ی دیوار آجرپوش نزدیک میشود و خودش را در قالب خواب فرو میبرد.  صبحدم به آرامی رسید . خورشید زیر لکه‌ی درشت ابری پنهان شد. ابر روی شهر سایه انداخت. پیاده رو ها دوباره شلوغ شده بود.  پیر دختری شکست خورده  به  اسم مهربانو بدونِ چادر با لباسهای خاکی از خوابی آشفته درون کوچه به بیداری رسید . خواست تا از کوچه خارج شود که نگاهش به چرت جوجه کلاغ گره خورد. لحظاتی مبهوت به نظاره‌ی جوجه کلاغ ایستاد. باخودش گفت ؛ هرچه زشتی‌ست خدا به تو داده,  ای جوجه کلاغه صد ساله.    سپس آنرا از روی زمین و کنج دالانی گوشه‌ی طاقی هشتی سردری خانه برداشت  جوجه کلاغ بیدار گشت و نگران  به لحظات خیره ماند.  مهربانو با خودش پنداشت که جوجه کلاغ از درخت سر کوچه افتاده  و آنرا بالای اولین شاخه‌ی شکسته نهاد . جوجه کلاغ پس از مدتها توانست باز تصویر زندگیش را از ارتفاع ببیند .  جوجه کلاغ تصمیم گرفت تا از چنین موقعیتی استفاده کرده  و به زندگی خویش خاتمه دهد.  بنابراین خواست با پرت کردن خود بسوی زمین  خودش را از ادامه‌ی این زندگیه سیاه نجات دهد تا که شاید از تحمل این کابوسِ هر روزه و همیشگی رهایی یابد. در آن لحظه که تمام افکار منفی و انرژی های ناخوشایند در وجودش انباشته شده بود ، مصمم‌تر از پیش گشت ، بنابراین عزمش را جزم نمود چشمانش را بست  کمی به صدای محیط گوش داد و (در همان لحظات ،کمی آنسوتر مهری از عرض خیابان می گذشت , در میانه‌ی راه نسیمی سوار بر موج زلف سفیدش گشت و پیش چشمانش تاب خورد  ,او بیخبر از دست تقدیر ، ناگه پیمانه‌ی عمرش لبریز گشت، آنگاه بی‌دلیل لبخندی مَــحو بر لبش شکفت.)   بروی شاخه‌ی درخت ، جوجه کلاغ خودش را رها کرد از قید و بندها و سوی زمین سقوط نمود.   در میانه‌ ی راه پیش از برخورد با زمین,   بطور غریزی آغاز به بال زدن نمود اما بالهایش ضعیف‌تر از آن بودند که بتواند اوج بگیرد ، و از طرفی هم جوجه‌کلاغِ نگون بخت ، بی‌تجربه‌تر از این حرفها بود  و در اوج تخیلاتش نیز به پرواز  نیاندیشیده بود ، در نهایت از سرعت سقوطش کاسته گشت و با فرودی ناموفق و شرم‌آور پیش پای مهربانو به زمین اصابت کرد و در اثر شتاب اولیه از مسیر کوتاهی که ناخواسته در هوا پیموده بود ، چند پُشتَــک بشکل مضحک و تَرَحُـم‌انگیز نیز زد. مهری با دلسوزی او را برداشت و به سوی آسمان با رهایش نمود تا بلکه اینبار اوج بگیرد. جوجــه‌کلاغ  و بالهای کوچک و ضعیفش با تمام توان شروع به پر کشیدن نمود و از پیش چشمان درشت و نافض مهربانو به آسمان صعود نمود  در لحظه‌ای شوم و از پیش تعیین شده  , مهربانو در میانه‌ی راه  در عرض خیابان توقف و مکثی غیر منتظره نمود. نگاهش بی روح و خیره به اوج آسمان بود که جیغ ترمز شدیدی  خیابان را فراگرفت ,.   مهربانو در لحظه‌ای به وسعت یک مژه برهم زدن,  نقش بر سنگفرش گشت    خون از دل شکسته و عاشقش منشع گرفت ، جوشید و از بینی و گوشهایش بر سطح سنگفرش سرد و خیسِ خیابان جاری گشت.  مهری نگاهش به روبان صورتی رنگی که به دور مچ دستش پیچیده بود ختم شد , لبخندش بر چهره‌اش یخ بست ، او  وارد مسیر بازگشتش شد،  سوی نور پر کشید.    جوجه کلاغ با خودش تکرار کرد: مهربانو باکره از دنیا رفت.   لحظاتی بعد.   دل آسمان گرفت   صدای غُ‍ــرِشِ مهیب صاعقه از رأس آسمان ، دل ابرها را  کَند ، بعدشم باران  و بویِ خاک و نم.   مهربانویی عاشق ، با عشقی از جنسِ قـــو،  از شهر کلاغها پرکشید، جوجــه‌کلاغِ صدساله و خانه‌بدوشِ قصه‌ها ، از نوک کاج بلند، بی‌وقفه قارقــار میکرد،  بیشک مرگ مهربانو رو خبر میداد درون محله‌ی ضرب ،در شب قبل داوود به صدای کلاغهای سمت باغِ سیاه ، و هق‌هقِ مرغ حَــق  مشکوک شده بود، او بیخبر و غافل از آشیانه‌ی جدیدی بود که از سال پیش در فصل گرمِ تقویم ، بالای خروجیِ دودکش سیمانیِ شومینه توسط کلاغ‌ها ساخته شده و مسیر خروج گاز و دود حاصل از اشتعال شومینه رو مسدود کرده.  شبِ پیش داوود پس از تلاش‌های پی‌در‌پی و متعدد در نهایت امر موفق به روشن نمودن شومینه شده و خوابیده است، او به حدی سربه هواست که حتی روبان صورتی‌ رنگی که به پایه‌ی تخت خوابش بسته شده  توجهش را جلب نکرده!. اکنون که شب سپری گشته و صبح رسیده ، بی وقفه صدای عبور ماشین‌های آتش نشانی بگوش میرسد که پرشمار به سوی کلبه‌ی چوبیِ انتهای باغ توسکا میروند و از صدها متر دورتر نیز میتوان تاج شعله‌های آتش را دید که از اتاق بالایی کلبه زبانه کشیده و خط دودی را سوی آسمان کشیده و بالای اتاقک پدر مهری تا به جهنم ، همچون ستونی برپا و استوار کرده. در ابتدای باغ نیز شهلابلنده در حالی که بچه‌گربه‌ی مهربانو (آپوچی‌جانه) را در آغوش کشیده ، به رقص شعله‌های سرکش درباد خیره گشته ، به مفهوم و معنای این زندگانی و پیچیدگیِ بازیهایِ روزگار  می‌اندیشد                                ٬٫ ٬٫ ٬٫ ٬٫             

متن ادبی برتر از شهروز براری صیقلانی رمان نیلیا نشر چشمه

متن برتر ، از رمان نیلیا بقلم توانمند نویسنده ی مدرنیته شین.      شهروز براری صیقلانی رمان نویس محبوب ایرانیان    اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم‌. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش.    مـــــادرش؛ دختره دیگه کیه؟ کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچه‌ی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم در عقلت شک میکنم ، حتما با اسب هم حرف زدی !؟ پس با این اوصاف دیشب پرخوری کردی و خوابهای پریشان دیدی  {کَمی‌‌سُکوت} داوود: میگفتش که نیلیاست .من داشتم توی یه مسیر باریک روی ابرها راه میرفتم ، که یهو ، دیدم یه دختر بچه با یه عروسک ، جلوم ایستاده ، و سریع یاد بچگیامون افتادم ، چون شبیه آیلین بودش ، اون نگام کرد و از کنارم رد شد. بالاتر یه پنجره بدون دیوار با پرده‌ی سفید و یه رادیو مثل رادیوی ما بود. اون رفت پنجره رو بازکرد، بعد. موهاشو باز کرد. پرده رو بست. و رفت. من تعقیبش کردم. دیدم از کنار یه درخت بید بزرگ ولی خشکیده و سوخته عبور کرد و  رفته کنار یه چشمه‌ی آب زلال و تمیز ، و خم شده داره خودشو توی آب چشمه نگاه میکنه ، بعد صدای قهقهه‌ی خنده‌ی کودکانه‌اش پیچید توی آسمون ، و یهو پاشد شروع کرد کنار چشمه ، راه رفتن ، تا لبه‌ی آبشار رفت، بعد کل مسیر رو برگشت،  اون رسید به یه اسب بالدار . عروسکشو بوسید و انداخت کنار جاده روی ابرها ، بعد آیلین یهو تبدیل به یه دختر جوان شد. من رفتم سمتش ، ازش سراغ آیلین رو گرفتم ، اون میگفت خودشه ولی الان توی اون دنیاست و  نیلیا صداش میکنه مادربزرگش . _میگفت که فقط جسمش از قید حیات رفته ولی خودش همچنان زنده‌ست. و بزرگش ، ته کوچه میهن ، بغل خونه‌ی شهریار اینا ، زندگی میکنه! آخه چرا بعد این همه سال یهو بی مقدمه اون دختربچه ، باید به خوابم بیاد؟ و جالبش اینجاست که شهریار هم دقیقا توی هَمون خونه ی مَتروکه خودکُشی کرده. هَمون خونه‌ای که دخترک توی خوابم گفتش.  _مادرش؛  نمیدونم والا! از حَرفات سردَر نمِیارَم. حَتما اون خونه‌ِی متروکه سنَگینه ، خب تو غروب رفتی داخلش، شهریار رو توی اون شرایِط پیدا‌ کردی, و باعث شدش ناراحت بشی ، و چنِین خواب آشُفتِه و پَریشانی ببینی. انشالله که خیر باشه.   داوود: چرا هَمه میگَن اون خونه سَنگینه؟ سنگینه ،یعَنی چی خُب?       —درمقابل نیلیا نیز از پرواز کردن درون آسمانی بیکران ، و قدم زدن بر ابرهایی از جنس مرغوب خیال ، خسته میشود و همزمان با طلوع خورشید در آسمان ابری شهر ، بیدار میشود ، و ـمـادربــزرگش را در حال نماز خواندن میبیند ، او خَــــــــــــمیازه ای به وسعت سجده‌ی مادربزرگش میکشد . و از جایش برمیخیزد ، قبل از هرچیز  به فکر فرو میرود که طی شبی که گذشت ،در خواب و در عالم رویا ، چه خوابی دیده ! اما چیزی در یادش نمانده ، و هر چه فکر میکند ، رُبـــــان صـــــورتی رنگش را پیدا نمیکند . از مادربزرگش سراغ رُب‍ــــــان صورتیش را میگیرد و مادربزرگـ ، حین خواندن نماز ، به رسم همیشگی ، اَلْلّٰهُ‌اَکـــــــــــبَرٌ  را دو پهلو و به کِــــنایه بلندتـــــَر میگوید. نیلیا بخاطر دارد که شب قبل از خواب ، موهایش را با رُبان صورتی محبوب و همیشگی اش بسته بوده . ولی اینک موهایش پریشان است و خبری از رُبان صورتی رنگ نیست ، لحظاتی بعد  نیلیا طبق عادت ، سرش را بروی پای مادربزرگ گذاشته تا که موهایش را برایش ببافد . مادربزرگـ نیز صبورانه در حال گیس نمودن موهای پریشان نوه‌اش است.     نیلی میپرسد از او؛ خدا کجاست؟ بهم بگو مادرژون جونی ، خدا چیه؟ چجوری میتونم ببینمش؟ چجوری حرفمو و سوالمو ازش بپرسم تا بهم جوابه‍ای راست راستکی بده.‌   _مادرب‍ـ‌زرگـ ; خدا بی نهایت نزدیکه بهت . اما با چشم بصری قابل مشاهد نیست ، اون مثل ادما محدود نیست و لا مکان و بی زمان همیشه وجودش جاری‌ست . اون بی نهایت بزرگه‌ ، اما بقدر فهم تو کوچیک میشه . خدا رو با چشم دل باید ببینی عزیزدلم‌ ‌. اون بقدر نیاز تو فرود میاد و بقدر آرزوی تو گسترده میشه و بقدر ایمان تو کارگشا میشه. و به قدر نخ پیر زنی دوزنده باریک میشه.  (نیلی: یعنی عین شما که دوزنده ه‍ستی ،و هربار میخوائ نخ رو سوزن کنی ، با چشمای خسته ات، و منو صدا میکنی تا برات نخ رو سوزن کنم ، اما من پشت پنجره دارم کوچه رو دید میزنم  ، و نمیام کمکت کنم؟ یعنی اون وقت همیشه خدا میاد بجای من برات نخ رو سوزن میکنه؟)   _م‌+بزر‌گ؛ نخ رو که سوزن نمیکنن. عزیز دلم باید بگی ، سوزن رو نخ  میکنه.  [نیلیا از شیطنت واژه ها را اشتباه تلفظ میکند!] نیلیا:: مادرژون ژون ‌جونی برام توضیح بده که خدا میتونه تبدیل به چه چیزایی بشه ؟ یعنی مثلا میتونه به یه گل تبدیل بشه؟ پروانـــــِه چطور؟ .(+م‌بـ‌زرگ; مه‍ربونی خدا همه جا هست ، و به قدر دل امیدواران گرم میشه . واسه یتیما پدر و مادر میشه‌، بی برادران رو برادر میشه، بی همسرماندگان رو همسر میشه ،واسه عقیمان فرزند میشه‌.  ناامیدان رو امید میشه. گمشده هارو رو راه میشه. واسه تاریک ماندگان نور میشه. رزمنده ها رو شمشیر میشه. واسه پیرها عصا میشه ، و به قلب ، محتاجان به عشق ، عشق هدیه میده. خداوند همه چیز میشه ، همه کس رو میبینه . و همه کار میکنه اما به شرط اعتقاد  -به شرط پاکی دل ، به شرط طَهارت روح ، و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.)  نیلیا:: ابلیس دیگه چیه؟ چه موجودی هستش؟ چرا میخواد معامله کنه؟ مادرژونی من اینایی که میگی رو اصلا نمیفهمم که چی هستند. و آخه میدونی چیه ! من راستش یه چیزی میخوام از خدا ، و فقط خدا میتونه برام انجام بده و شما الان گفتید خداجون ه‍مه کار میکنه اما به شرت انتقام؟  م‌+ب‌: نه عزیزم ، بشرط اعتقاد    نیلیا؛؛ خب بعدشم گفتید .  توالت نوح! خب اینا چی هستند؟  [م‌+ب‌: من گفتم طهارت روح و پاکی دل.  عزیزدلم یادته دیشب برام از هاجـر رفیق شفیقت تعریف کردی؟ یادته همش مسخره اش میکردی که کلمات رو ابشبابا میگه! حالا ببین چوب خدا صدا نداره . و خودت هم شدی بدتر از هاجــَـــــر ، و همه چیز رو إبشبابا میگی.] نیلیا:: نه مادرژونی ، من الکی اشتباهی گفتم تا کاری کنم شما مجبور بشی از واژه‌ی (اشتباه) استفاده کنید و اون رو تلفظ کنید . خخخخ آخه خیلی خوشگل اشتباهی کلمه‌ی اشتباه  رو میگید. خواهش میکنم یه بار دیگه بگید .م+‌ب‌؛؛ من ابشباباه رو درست میگم  إبشباباهی نمیگم. (درهمین حال نیلیا از خنده ریسه میرود ، و آنچنان صدای خنده‌اش بلند میشود که باران بند می‌آید و گربه سیاه رنگ  به آسمان شک میکند  نیلی؛ مادرژونی من یه تصمیم جدید گرفتم. تصمیم گرفتم دیگه برای زندگیم تصمیم جدیدی نگیرم. جدی میگم. چون انگاری که من نقشی در زندگیم ندارم. شایدم که اصلا زنده نیستم.  نمیدونم!  من به خواب هرکه میرم انکار عزراییلم. چون فرداش میمیره.  مادربزرگ با تعجب: چی؟ چی‌چی میگی واسه خودت؟  چرا غنچه ای حرف میزنی؟ واضح حرف بزن ببینم.  نیلیا: اخه راستش رو بخوای  من چند شب پیش بخواب شهریار رفته بودم . یعنی تصادفی اونو توی خواب دیدم. و توی خواب بهش گفتم که برات یه پیغام اوردم از طرف سقاخونه.  شهریار فقط منو نگاه میکردش و بعد مادرش یعنی شوکت خانم رو دیدیم که یهویی بیست سال جوان شده بود و انگاری باردار بودش. بیتوجه به ما اومد و رفت یه شمع روشن کردش توی سقاخونه. و منم روبان صورتی رنگی رو دادم به شهریار               ★داستان‌پانزدهم★             (جنون_مرگ)    __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت    ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑ ﺑﻮﺩ ﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺶ ﺭﻭﺶ ﻓﺮ ﻣ ﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟! هــــان؟ به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شدی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای! ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه ‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج آ إم» موج اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟ واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما! اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی. ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما. جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟ یعنی من الان باید چیکار کنم؟ میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟ چه کمکی؟ نمیدونم خب! ولی اون. حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره   ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.  ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟ چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟ خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا     ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود ♪: دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.   نسیم کاکلش جونی به من داد،   لب خندونش از دینم بدر‌کرد.  فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،   غم‌عالم نصیب جون ماکرد.   غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫     فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و داد بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد.     __در محله‌ی ضرب، درون باغ هلو، هاجر برای فرار از افکاری که واقعیت را به او یادآور میشود، به حاشیه پناه برده تا سرگرم مسایل روزمره بشود. صبح از راه رسیده و خورشید، با نورِ خفیفی که از پشتِ کوه ها می پراکند، روز را با سفیدی صبح، اعلام می کند. آنگاه سکوتِ شبانگاهی ، جایش را به صدای نوای بلبل ها و گنجشکها میدهد ،  و سحرگاه به آرامی تمامیِ افکار منزجر کننده از روح و روان هاجر پاک شده و در تاریکو روشنِ صبح گُم می شوند . هاجر سحرخیز است و هردم از عالم سیاهه خواب به روشنای بیداری سلام گفته و ابتدا اشکشهای شب پیشش را پاک می کند و خود را برای کارهای روزانه آماده می کند ، او با هزار و یک امید و انگیزه تمام لحظات روزهایش را قدمن به غروب میرساند تا راس ساعت هفت، سرکوچه‌ی میهن، نیلیا را ملاقات کند، و مانند روزهای اول آشنایی ، تا به صف نانوایی حرف بزنند، شوخی کنند و زمان را با هم بگذرانند، از نظر هاجر، نیلیا پاکترین و معصوم ترین فردی‌ست که از آمدنش به شهر، تاکنون او دیده. اما چند صباحی‌ست که تمام لحظات مشترکشان، وقف حرفهایی میشود که نیلیا راجع به شنیده‌هایش مطرح و عنوان میکند‌. همان چیزهایی که از جانب دوست جدید و غریبشان (آمنه) بیان گردیده، و به مزاج نیلیا خوش نشسته. ازاین رو، نیلیا میل دارد، تمامی حرفهایی که شنیده را برای او نیز تعریف کند، اما هاجر حس حسادت و یا حتی مقداری رقابت نسبت به آمنه دارد. زیرا جمع دونفره‌ی دوستانه‌ی‌شان را برهم زده. شخصیت و نوع پوششی که آمنه دارد ، کاملا متفاوت است با هاجر. آمنه همواره حرفهای عجیب غریب و متفاوتی میزند که حس کنجکاوی هر شنونده‌ای را برمی‌انگیزد. درمقابل اما هاجر بی‌ادعا و ساده‌لوح بنظر می‌آید. او همواره لباسی سفید و محلی مخصوص شهرشرقیِ ٫رودِلنگ٬ را به تن دارد، و اکثرا شور و شوق خاص و دونفره‌ای (،همراه نیلیا،) برای کنجکاوی و کنکاش در ناشناخته‌ها را در سر میپروراند او بهمراه نیلی چند صباحی‌ست هدف مشترک و مشخصی را دنبال میکنند. و در حال کشف اسرار و راز و رمزهای پنهان در باغ هلو هستند‌. چند شب پیش نیز، او به پیشنهاد نیلیا ، با چراغ روشنایی با ترس و لرز ، مخفیانه به گوشه‌ی تاریک و مرموز باغ رفته و پس از دقایقی پر التهاب ، توانسته بود تا هجم برگهای خشکی که روی یکدیگر تلنبار شده بود را به کناری بریزد و در نهایت مطابق آنچه انتظارش را داشت، به سطح سفید سنگ قبری برسد‌. با دیدن سنگ قبر و اطمینان از وجود چنین آرامگاهی ، به فکر خواندن نام مُت‍َوَفیٰ افتاد که در همان لحظه از شنیدن صدای پارس سگهای درون باغ ، مضطرب میشود و از ترس لو رفتن، و بیدار شدن خانم دیبا از صدای سگها، سریعا آنجا را ترک میکند، آن شب او توانسته بود که به لطف نور ماه‌تاب (مهتاب) اسم روی سنگ قبر را بخواند، اما با توجه به اتفاقی که لحظات پس از آن ، حین عبور از سالن پذیرایی ، بقصد رفتن به اتاق زیر شیربانی، برایش رخ داد ، فعلا از ادامه کنجکاوی و کنکاش ، دست کشیده . در عوض به دنبال یافتن راهی برای بهبود بخشیدن به رابطه‌ی دوستانه‌اش با نیلیاست.  _اینک نیز هاجر زیرکانه و نامحسوس ، پشت قفسه‌های پر از کتاب ، درون سالن پذیرایی، ایستاده و کتاب قطوری که از آمنه قرض گرفته است را در دست دارد و مخفیانه ، و رومه‌وار میخواند ، و هر ازگاهی موزیانه نگاهی از لابه‌لای کتابها ، به درب اتاق خانم دیبا میکند. گویی که در حال انجام کار خلافی‌ست و حرکات رفتارش مملوء از پنهانکاری و ترس و اضطراب است.   لحظاتی بعد درب اتاق باز میشود، هاجر از ترس ، نفسش بند امده و بی‌حرکت ،خشکش میزند.  خانم دیبا از پشتِ هاله‌ای پُـر از ابهام ظهور کرده و شروع به قُرقُر زدن میکند، راجع به چیز ثابت و مشخصی حرف نمیزند ، بلکه در خصوص آسمان و ابرهای سمج و همیشگی‌ ان ، شِکِوِه و گِــلایه دارد. هـاجر از پشت قفسه‌ی کتابها، به صدای دیبا گوش میدهد، گویی خانم دیبا ، متوجه‌ی حضورش در سالن نشده، هاجر سولفه‌ای نمایشی میکند تا حضورش را اعلام کند، گوشهای خانم به حـَـدی سـَنگین است که به هیچ وجه متوجه‌ی سولفه‌ی نمایشی هاجــَر نمیشود. هاجر آرام و بیصدا ، از پشت قفسه‌ی کتابها بیرون می‌آید ، و پشت سر دیبا ، راست و ســیخ می‌ایستد، دیبا که مشغول قـــُرقُر  زدن است ، ناگاه برمیگردد و از دیدن هاجر شوکه میشود ٬ _هاجــَر با دلهره و استرس آب دهانش را قورت میدهد و با دستپاچگی میگوید؛  واای ببخـشیدآ خانوم‌جان، ترسوندمتون‌آ؟ بخودا ، والا ، خنوم جان(خانم‌) اصلا قصد ترسوندن شما رو نداشتم‌آ. فقط یهویی عمدی بودآ.   ®خانم دیبا نگاهی تلخ و از بالای عینکش به سرتاپای هاجرمیکند؛♪ یعنی چی که قصدی نداشتم، عمدی بود؟ بازم که شروع کردی به پرتو پلا گفتن. باید بگی قصد بدی نداشتم. یا که از عمد نبود. _ه‍ٰ‌ج؛ آهاا ، یعنی بله. همینی که شوما(شما) میگی دورسته (درسته). خنوم‌جان با من امری ندارین؟   دیبا؛ نه ، عرض خاصی نیست، بفرمایید برید به کارهای روزمره‌تون برسید.   _هٰ‍ ج؛ هاٰ؟  چی فرمودین؟. روزنمه؟ کدوم روزنمه؟ من که رومه ندارم والا بخوداا!   دیبا؛ رومه نه. بلکه› روزمره، یعنی روالِ معمولِ رایج در طی یک روز.  _هٰ‍‌ج؛ ه‍ی خانوم جان کدام کارای روزمنره؟ (روزمره) والا از خودا که پنهون نیستا، از خلق خودا چه پنهون، من  مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشم‌آ‌ نه از رفتن کسی دلگیر.  والا بیکسی هم عالمی داره‌آ .خدایا اونقدرآ تو خودم ریختم‌آ که از سرمم گذشت‌آ. خوداجان (خدا) دارم غرق میشما ٬ دستت کجاستا؟ هی روزگار، من به درک!،، -خودت خسته نشدیا ، از دیدن تصویر تکراریِ درد کشیدنِ من؟ حرف دلم رو اگه امروز بزنما، اسمش میشه› "حرف دل". _اگه نگما فردا میشه"حسرتا". پس بزارید بگما. اصلا خانم جان می دونی چیا؟   ®دیبا با کمی مکث و نگاهی عاقل اندر صفی میگوید :♪آاااوو هاجر چقدر دلت پُر بودش دخترجون. حالا من یه کلمه حرف زدم ، تو دیگه بیست خط مقدمه چینی نکن برام. تازه ازم میپرسی که چیه!  خب باشد میشنوم بگو. چیه؟   _ه‍ٰ ج؛ این دوختره ، نیلیا از وختی(وقتی) که با اون دوغتره(دختره) که اسمش آمنه هستا، دوست شد‌ا ، رفتار کردارش تغییر کردا. دیگه حتیٰ یه خبری از احوالم نمیگیرا.  _دیبا؛ آهان!.پس بگو! از دست رفیقت ناراحتی!؟ خب تعریف کن تا بشنوم چی‌شده و چه اتفاقی تو رو آز‍ُرده‌خاطر  و پریشان‌حال کرده؟!   {کمی سکـــوت}. دیبا؛ هاجر مگه با شما دارم حرف نمیزنم؟ پس چرا لال شدی داری دیوار رو نگاه میکنی. داشتی میگفتی، چرا یهو ماتت برده؟.  -ـ®هاجر‌ که چهره‌ی حق‌بجانب و رنجیده خاطرش براَفروخته‌ و غضب‌آلود گشته ، أبروی چپش را با غیض کمی بالاتر داده و چشم راستش را با حالتی موزیانه ریز نموده و به سمت خالیه اتاق خیره گشته ، گویی در حال خیال پردازی و تجسم لحظه‌ی انتقام‌گرفتن از آمنه است ، او که مـَحو افکاری مجهول شده ، در تصوراتش غرق است و هیچ عکس‌العملی بروز نمیدهد، زیرا اصلا صدا خانم دیبا را نمیشنود و کاملا گوش به صدا و نَجوایِ درونش سپرده  ، او حتی پلک هم نمیزند  و ظاهرا نفسهایش را نیز جایی میانِ قفسه‌های کتاب و یا اتاق زیر شیروانی جا گذاشته.   دیبا اینبار با عصای چوبی و بُرّاقش به نرمی و آرامی ضربه‌ای به پشت پای هاجر میزند ، هاجر به یکباره سراسیمه بخودش آمده و در پاسخ با حرص و لجاجت میگوید??؛ خنوم‌جان آمنه یه حرفهای دروغ و چرت پرتی میگه‌آ ، که اون سرش ناپیدا. میگه با یه پسری که مُطرِب و خواننده‌ست‌آ ، توی داخلِ، اینترپت(اینترنت) آشنا شده‌آ و با هم ازدواج کردن‌آ. بعدش که ازش میپرسیم اینترپت چی هَست‍ ‍ـ‍‌‍آ؟ میگه که چون از آینده اومده‌آ ، یه چیزایی و یه جاهایی بَلَـده که ما بـَلَد نیستیم‌آ. این طفل معصوم، نیلیا، ازبسی که ساده‌ست‌آ، حرفاشو باور میکنه‌آ.  _دیبا؛ خب تو هم اگه دلت میخواد که توجه‌ی نیلیا رو بدست بیاری ، باید با حرفهات و رفتارت کاری کنی که اون بهت جذب بشه و یه چیزی ازت یاد بگیره و یا از تجربه‌هات بهره‌مند بشه. نیلیآ دختری نوجوان و بی‌تجربه‌ست و بطور غریزی سمت افرادی کشش پیدا میکنه که حرفای نو و تازه‌ای برای گفتن دارند.  _ه‍ٰ‌ج؛  خب آخه. من مثلا چی‌آ باید بگم‌آ تا اون نشنیده باشه‌آ و براش تازگی داشته باشه‌آ؟ _دیبا؛ نمیدونم ، من که جای تو نیستم تا بدونم چه چیزایی رو میدونی و چه چیزایی رو نمیدونی.   _هٰ‍‍ ج؛  مثلا میتونم براش از خاطرات سالهای قحطی بزرگ بگم‌آ. اینکه سال ۱۳۲۰ انگلیسا از قصد تمام غلات‌ و گندما و حبوبات ذخیره شده و آذوقه ‌ی ما رو خریدن‌آ  تا برای سربازاشون که درحال جنگیدن توی جنگ جهانی دوم بودن‌آ بفرستن‌آ.  انگلیسا توی اوج قحطی ، حتی از دریافت کمکهای کشورهای همسایه به ما، جلوگیری میکردآ به این بهونه که تمام تجهیزات حمل نقل آبی خاکی ، در اون روزها ، باید در اختیار جنگ باشه‌آ . در حالی که تا به الان همه خیال میکردن اون قحطی بخاطر خشکسالی بوده‌آ اما در اصل نقشه‌ی پلید واسه نسل کشی ایرانیا ، توسط روباهه مکار بوده‌آ ، و اون سالها هشت تا ده ملعون از ادمای این دیار از گرسنگی تلف شدن‌آ.   .®دیبا که ابروهایش را بالاتر از حد معمول داده  و با دهانی که از شدت تعجب نیمه باز مانده  ،در حالتی متحیر و شوکه ، از بالای عینکش به هاجر خیره شد ، کمی با مکث و استخاره پرسید؛ گفتی که هشت تا ده ،چی؟    _ه‍ٰ‌ج؛  هشت تا ده مَلعون نفر ایرانیا از قحطی فوت کردن‌آ.   _دیبا؛ ملعون دیگه چیه! میلیون باید بگی. هشت تا ده میلیون نفر. درضمن اینا که به سن و سالت نمیخوره ، پس از کجا چنین چیزای قلنبه سولنبه‌ای بلدی؟. مامان‌بزرگت برات تعریف کرده؟.   _ه‍ٰ‌ج؛ والا از خودا که پنهون نیست‌آ از شوما چه پنهون ، من خودمم مثل اون دوخترکِ دماغی، (آمنه) ، از زمان خودم یهو بیست ، سی سالی جلوتر تبعید شدم‌آ.  (®دیبا با اخمی معنادار٬  نگاه تلخی به هاجر انداخت که هاجر سریع دستوپایش را گُم کرد و با خنده‌ای مصنوعی و از روی ترس ادامه داد که.)    _ه‍‌ٓ·ٰج؛  ببخشید شوخی کردم‌آ بخودا.  داشتم تمرین میکردم‌آ که اگه نیلیا ازم پرسید‌آ که اینارو از کوجا میدونم‌آ ، بهش الکی بگم‌آ که منم عین اون دوختره، مسافر زمانم‌آ. ولی چون اون از آینده اومده‌آ ، من بجاش از قدیم قدیما اومدم‌آ. همین .  بخودا داشتم شوخی میکردمااا    _دیبا؛ خب حالا بگو ببینم اینارو کی برات تعریف کرده؟  (®ه‍ٰ‍اجر به ارامی و شرمندگی سرش را پایین می‌اندازد و زیرلب چیزهای نامفهومی زمزمه میکند ، انگار که برای خودش قُــرقر میزند، سپس دستانش را که پشت خود پنهان کرده بود ، بیرون می‌آورد و بواسطه‌ی کتاب قطوری که در دستانش است، منبع و مأخذ حرفهایی که زده بود افشا میشود.  دیبا با کمی دقت ، ابروهایش را پایین می‌آورد و چشمانش را بروی کتاب ریز میکند ، عینکش را کمی بالا میدهد ، سپس به هاجر خیره میشود و میپرسد) _دیبا؛♪خب حالا این چی هستش؟  _ه‍‌ج؛ کتاب هستش‌آ.  _دیبا؛ میدونم که کتابه. از کجا اومده؟    _ه‍‌ج؛ بخودا از توی کابینت کتابدان بر نداشتمش‌آ.   _دیبا؛ خودمم میدونم که از قفسه‌ی کتابخونه بر نداشتیش. چون خودم اولین باره که چشمم بهش افتاده.  اسمش چیه؟ نویسنده‌اش کیه؟  _ه‍‌ج؛ اسمش ، یتیم‌خانه‌ی ایران  هست‌آ. راجع به قحطی بزرگ‌و هولوکاست نسل کشی ایرانیاست‌آ       (®دیبا با تعجب جلو میرود و کتاب را از دستان هاجر گرفته و نگاهی به جلدش میکند ، آنگاه صفحاتش را ورق میزند و با تعجب نگاهی به هاجر سپس به تاریخ انتشار کتاب میکند، آنگاه سمت دیوار و تقویم چهاربرگش میرود. سرش را تکانی میدهد ، و کتاب را به هاجر پس میدهد.)  از هاجر میپرسد♪؛  بهم بگو ببینم که این کتاب رو از دست همون دختره که گفته بودش توی زمان گُم شده و بیست سالی یهو به عقب برگشته،  یعنی، آمنه، گرفتی! درسته؟   _ه‍ٰ‌ج؛ آره. درسته خنوم‌جان . _دییا؛  یه سوالی ازت میکنم ، خودم پاسخش رو میدونم، اما میخوام بدونم راجع بهش خودت چه فکری میکنی.  _ه‍‌ج؛ راجع به چی خنوم‌جان؟؟  _دیبا؛ تو چند لحظه‌ی پیش که وارد اتاق شدم ، برگشتی گفتی، حرف دل رو اگه نزنی ، حسرت میشه. ولی حرف دلت رو نزدی، و الکی وانمود کردی که منظورت به دوستت نیلیا و بی‌محلی هاش بوده، اما من میدونم که تو همه چیز رو در مورد حقیقت ماجرا فهمیدی، ولی سکوت میکنی. حالا برام راجع به  ماهیَّت و نَــفْسِ وجودت بگو؟          _هٰ‍‌ج (با بُغض)؛ والا چی بگم‌آ خنوم جان! از روز اولی که اومدم‌آ پیش شوما. یعنی شوما لوطف کردین و پناهم دادین‌آ، من متوجه‌ی یه چیزایی شده بودم‌آ.    _دیبا با نگاهی برقدار و مهربان ، به هاجر زل میزند و با خونسردی و لحنی خوش میپرسد؛♪چه چیزایی؟!     _هاجــَـــــر (اشک در چشمانش حلقه زده، بُغض راه گلویش را بسته) ♪؛  من خیال میکردم‌آ که شوما از باغ خارج نمیشید، و خودتون رو در زمان و مکان حبس کردین‌آ. یواش یواش‌آ فهمیدم توی این باغ و توی این خونه ، هیچ ساعتی کار نمیکنه و زمان توی این فضا و مکان متوقف میشه‌آ. من همش از صدای جُغد زیر شیروانی میترسیدم ، ولی بعدش کم کم از سگهای درون باغ وحشت داشتم‌آ. من همون اوایل فهمیدم که حضور و رفت و آمدم رو سگهای نگهبان باغ حس میکنن ولی انگار منو نمیبینند ، انگار اصلا وجود ندارم. درعوضش ولی تمام گربه‌ها منو میبینند‌آ  -®دیبا سر صندلی چوبی‌اش مینشیند ، گویی لبخند ریزی به لب دارد ، عصایش را به کنار شومینه تکیه میدهد ، سیگار باریک ”موررا به چوب سیگاری‌اش وصل کرده ، طبق عادت ،خاموش بروی لب میگذارد. صفحه‌ی گرام را با اشاره‌ای به چرخش در می‌آورد و سوزنش را پایین اورده و بر سطح صفحه میگذارد. صدای بانوی آوازه‌خوان فضا را تصائب میکند. هاجر که اشک از چشمش سرریز شده ، بینی‌اش سرخ گشته و انگشتانش را به هم گره کرده و گاه با لبه‌ی چین دار ، لباسش بازی میکند، نگاهش به فرش زیر پا چسبیده، و هراز گاهی آب دماغش را بالا میکشد، دیبا با خونسردی و باوقار نگاهی به هاجر میکند ، لبخندی از رضایت گوشه‌ی لبش جا خوش کرده، سرش را به معنای تایید تکان میدهد و میگوید ♪؛ خب!. پس بالاخره فهمیدی؟! میدونستم دیر یا زود متوجه میشی. اما روز اولی که اومده بودی پیشم ، برام سخت بود تا بعد از اون اتفاقاتی که برات پیش اومده بود ، حقیقت رو برات شرح بدم. تو میدونستی که یه اتفاقی توی کلیّت روزگارت رویداده اما هنوز درک درستی از این مرحله از زندگانی نداشتی. تو زندگی رو به زنده بودن جسم و کالبدت تعبیر میکردی و هرگز انتظار تجربه‌ی چنین حالتی از مفهومِ زندگی رو نداشتی. حالا که به ماهیّت خودت پی بردی، برام از شب حادثه و احساست بگو٬٫   _هاجر؛ بخودا چیز زیادی یادم نمونده، امااما چرا! یه چیزایی‌آ یادمه‌آ. روز آفتابی ای بودآ، پنج‌شنبه‌ی غمناک و جلفی بودآ ، از اون روزا که دلت میگیره.ها.  خایلی حس بدی داشتم‌آ،    مانقولی یجوری بهم نگاه میکردآ، انگار حرفی توش بود. یعنی حرفی‌ توی نیگاش بود. اون رو بردم توی تلنبار (طویله) بستم‌آ  _دیبا با نگاهی متعجب ، سوی هاجر خیره میشود و میپرسد♪؛ مانقولی؟ مانقولی دیگه کیه؟  _هاجر؛ اسم گاو کلاش‌ملاشیِ من بود‌آ.  _دیبا؛ کلاشملاشی دیگه چیه؟  هاجر؛ یانی(یعنی) رنگش‌آ سیاه سفیدی بود . بعد از اینکه اونو توی تلنبار بستم‌آ ، رفتم تا مَــجِـد (مسجد) گلدسته‌ی روستامون ، سَرِ مَزارِ مادَرِ مشت کریم و بعدشم‌آ که سر خاک مشت کریم یه فاتحه دادم‌آ،  برگشتم‌آ خونه. شب به ستاره‌چین نشسته بود‌آ که بی‌خبر صدای مانقولی رو شنیدم‌آ، خیلی عجیب بود انگاری‌آ داشت زایمان میکرد، از بسی که مٰــِا‍ع مـا‍ِٰع سر داده بود‌آ، فانوس رو برداشتم رفتم‌آ توی تلنبار درب رو که باز کردم‌آ ، دیدم که وای کار از کار گذشته‌آ. گوفتم که واای یا ‘٫قَـلَـمِ بَنـی‌‌ٖهٰآشـِم٬‘ خودت به فریــٓادم برس ، یا ٫ظآهِـــرِ‌ آهو٬  دستم به دامنت ،  من، حالا چه خاکی به سرم بریزم‌آ  _دیبا (با هیجان پرسید)؛ چی شده بودش مگه! گوساله‌اش بدنیا اومده بود؟  _هاجر؛ چی؟ گوساله؟ کدوم گوساله ، خنوم جان؟ مانقولی که اصلا شکم نداشتش‌آ.  درضمن مانقولی اصلا نمیتونست گوساله بدنیا بیاره. من رفتم توی تلنبار و دیدم که مانقولی غیبش زده.  _دیبا؛ چرا منقولی نمیتونست بچه بیاره؟    _هاجر؛ خنوم‌جان من همش میگم مانقولی نمیتونست حامله بشه ، اما شوما همش اصرار کن‌آ. مانقولی نر بودش‌آ. خلاصه با کلی هول و بلا  تند تند اطراف خانه را با چراغ فانوس و نور کمش ، کورمال کورمال با چشام شخم زدم و همش اسمشو صدا کردم‌آ.  که یهو جوابم‌آ داد ، منم رفتم سمت صدا،  آما باز دیدم مانقولی صداش میآد از تویِ تلنبار  آما تصویرش نیست.  بعدش یهویی دیدم که صدا از توی آب‌أنبار قدیمی و نیمه مخروبه‌مان میادا ، من از بچگی از آب‌أنبار میترسیدما ، خلاصه رفتم یه چاقو لااقل بردارم و یا یه سنجاق قُلفی (قفلی) به لباسم بزنم که یه وقت‌آ منو جن نزنه و یا بی‌بختی نشه‌ها .  رفتم سنجاق قلفی گیر نیاوردم ولی در تکاپو بودم که صدای زنگوله‌ی مانقولی در اومدش‌آ . و همش نزدیک و نزدیک تر شدش‌آ . من گوش دادم‌آ و شنیدم که صدای حرف زدنِ یه دختر بچه میاد ، ترسیدم   _دیبا؛ از چی ترسیدی  مگه یه دختر بچه‌ ترسناک میشه که تو بخوای بترسی.  _ه‍.ج؛ آخه خنوم‌جان اونجا که من زندگی میکردم مثل توی شهر نبودش‌آ که.  تا صد فرسخی من ، هیچ آدمیزادی ساکن نبودش‌آ ، تازه بر فرض مثال اگرهم بودا ، جرأت خروج از خانه را نیمه شبا نداشتا . حالا چه برسه به اینکه یه دختر بچه باشه‌ها!.    _دیبا:  هاجر نکنه که همه‌ی اینا رو توی یه کتاب و یا فیلم وحشتناک دیدی و حالا داری منو سرکار میزاری !؟  _ه،ج؛ نه خنوم ‌جان ، بعدش رفتم و دیدم گاوم رفته و توی طویله‌ست. با خودم گفتم حتما لافَندشو (طنابشو) خوب نبستم و اونم رفته از تلنبار به طویله.  آما نزدیک که شودم  دیدم طنابش بسته ‌ست به ستون . ولی پس چطوری‌ا رفته آب‌انبار و یا خارج شده از تلنبار؟،،، دقت که کردم دیدم یه تکه روبان صورتی رنگ به زنگوله‌اش پاپیون زده‌ هست‌آ ، منم بازش کردما و سریع از ترس برگشتم خونه و واسه اینکه اون روبان رو گم نکنم‌آ  برداشتم و بستم دور مچ دستم . و خوابیدم‌آ.     _دیبا؛  چرا اونو برداشتی و بستی به دستت تا گم نکنی؟    هاجر؛  تصمیم داشتم اونو نگه دارم و فردایی ببرم پیش رمال و یا دوعا کن تا یه سرکتابی یا چی‌میدونم یه س‍ِحری ، وِردی یاکه مثلا دعایی بده‌آ به من تا کسی منو جادو جنبل نکنه‌ها. اماا الان‌آ که خوب فکر میکنم.آ، اصلا به یادم نمیاد‌آ که فانوس را کوجا(کجا) گوذاشتم‌آ! آما فکر کنم احتمالا اخرین بار روی زمین کنارِ کلوش (کاه) گذاشته بودم‌آ. حتمی مانقولی لگد زده‌آ و فانوس افتاده زمین ،که سبب اتشسوزی شده‌ بودش‌آ.  منم فقط یادمه که چشام سنگین شده بود، اما دود همه جا رو پر کرده بود ، هیچ صدایی بگوش نمیرسید‌آ، فقط پیچا(گربه) میئو میئو میکرد‌آ و کشکرت(کلاغ) غارغار. البته خب گاهی هم جیرجیرک، جیر جیر.  من احساس کردم‌آ از نوک پاهام یه چیزی کشیده شد سمت بالا، تا به سرم رسیدآ، احساس گرماش رو لمس میکردمآ، نوک انگشتام گِز گِز میکرد، یهو انگار یه چیزی منو از درون کالبدم ، از داخل کشید‌آ و از تن و جسمم آزاد کردآ، واااای خنوووم جان چنان احساس سبکی و راحتی میکردم که نگو و نپرس. انگار تمام زندگیم‌آ داشتم زیر فشارِ مهلک و کشنده‌ی جسمم لــِه میشدم‌آ. اون لحظه برای اولین بار آزاد و رها شده بودم. از خودم پرسیدم که چرا زودتر از اینها ، از قید و بند این جسمِ سنگین ، رها نشده بودم‌آ. اصلا دلم نمیخواست به اون جسم بی جان که اونجا خواب رفته بود برگردم‌آ، احساس غریبگی میکردم باهاش. بعد که به خودم اومدم دیدم دارم از بالای سقف به همه چیز نگاه میکنم، چقدر سخت بود تا بتونم خودمو روی زمین بند کنم‌آ. بعدش فقط یادمه که  مادر مشت کریم‌آ ، اومد پیشوازم، تا چشمم‌آ خورد بهش‌آ ، و لبخندش رو دیدم فهمیدم‌آ که لو رفتم و اون فهمیده که کار من بوده، از خجالت آب شدم‌آ اون هیچی بهم نگفت‌آ، اما از لبخندش معلوم بود که دستم رو شده و فهمیده که من چیکار کردم‌آ.   _دیبا؛  اون چی رو فهمیده بود؟ چی کارِ تو بوده؟ واضح تر بگو تا منم بفهمم .  _هاجر؛ اخه جونم واست بگه که من که کوچیک بودم ، یه بار زده بودم‌آ با سنگ‌انداز ، و سنگ خورده بودآ به کله‌ی شَلَختِش(اُردَک) و اون  اُردک‌آ بیچاره هم یه مدت گیج بود و ضبدری راه میرفت‌آ، تا که سرشو بریدن و فسنجان درست کردن‌آ  دیبا با خنده؛♪ عجبا پس تو خیلی شیطون بودیا.  -®هاجر سرش را با شرمندگی پایین می‌اندازد ولی لبخندی از سر رضایت به لب دارد.   /√/_ ®سوی دیگر قصه، مهربانو همچون دیوانه‌ای سرگشته و بی‌خانمان در شهر راه میرود .ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻪ ﺪﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﺰ ﺭﻭ ﻣ ﻓﻬﻤﺪ ﺩﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺴﺖ . مهری ،ﺗﺤﻤﻞ ﺍﻦ ﺭﺳﻮﺍ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺁﻥ ﻫﻢ ﺪﺭ ﻪ مهری با چهل و چهارسال سن برایش هنوز  دختربچه‌ای کودک و بیعقل محسوب میشد. ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺰ ﻧﻔﻬﻤﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟ ﻣ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻪ ﻧﺒﺎﺪ ﻨﻦ ﺸﺎﻣﺪ ﺭﺥ ﻣ ﺩﺍﺩ. ﺧﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻪ ﻫﺎ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥﺳﺨﺘ ﻭ ﺯﺷﺘ ﺩﻧﺎ ﺶ ﺭﻭﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣ ﻧﻤﺎﺎﻧﺪ.  ﺍﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺸﺘﺮ ﺑﺰﺭ ﻣ ﺷﺪ ﻭ ﻣ ﺗﺮﺳﺪ.  ﻫﻞ ریزش ﺳﻨﺶ ﺭﺍ کمتر ﺍﺯ ﺁﻥ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣ ﺩﺍﺩ . ﺩﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻪ ﺣﺘ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺗﺮﺐ ﻮﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻭ ﺣﺎﻻ ﺣﻘﻘﺘﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑ ﺩﺭ ﻭ ﺮﺷﺎﻥ ﻢ ﻨﺪ . ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﺶ ﻣ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺟﻎ ﺑﺸﺪ تا شهلابلنده ﺑﻪ ﻓﺮﺎﺩﺵ ﺑﺮﺳﺪ . ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫ ﺎﻩ ﺗﺎ ﺍﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﻭ ﺗﺎﺭ ﻫﻮﺍ ﺑﺮﻭﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ؟او بی‌رَمَق و پریشان پیش بسوی ناکجا میرود. ★(عاقبت) آسمان شب‌هنگام ٫ به تن کرده تـــنپوشی از جنسِ اضطراب به رنگ سیاه‌.  ساکت و آرام, شهر خلوت و خالی گشت از رنگ و ریاح. _نفسهای لرزان و قدمهای رسوای مهربانو ٬ در نقش یک عاشقِ شکست‌خورده‌ ، مجنون وار ٬ رسید به محله‌ی خشتی و قدیمی ساغر.   با قدمهای کوچک و آرام و اندام نحیف و حالو‌ روزی نالان ٬ بی هدف و ناخواسته رفت سوی کوچه‌ی باریک و بن‌بست حُرمت پوش.   مهربانو رودرروی  بن‌بستی که خانه‌های نیمه‌مخروبه و بسیار کهن و قدیمی در آن بصورت دست نخورده و پابرجا باقی مانده ، ایستاد.  او صدای زنگ دوچرخه‌ای قدیمی را از پشت سرش شنید و بطور غریزی خودش را پَــس کشید تا راه را برای عبور دوچرخه باز کند . اما با حیرت به پشت سرش خیره ماند و در عجب شد که چرا پس دوچرخه‌ای در امتداد کوچه نیست. سپس نگاهش به پیچک هایی که از تنه‌ی دیوار بالا رفته بود گره خورد.   و خیره ماند به نیم‌تنه‌ی عیان و آشکار درخت بید که در حیاط خانه ای با درب چوبی سفید قرار داشت.  بعد از مدتی مهربانو باآن چشمان درشت و جادویی دقیق شد در یأس و ناامیدی.  فقط یک ثانیه برایش کافی بود تا از شدت فشارهای روحی و روانی  درهم بریزد. آنگاه به تصویر زیبای خاطرات کودکی پوزخندی بزند و جای خالیه چادرش را حس کند. همان چادری که در ابتدای مسیر بیخبر به دست سرد باد سپرده بودش. در چشم برهم زدنی ٬ خیسیِ ریزشِ اولین قطره‌ی باران را بروی گردنش حس کرد. سرش را بالا اورد و نگاهی به آسمان بالای سرش انداخت. آنجا بود که آرزو کرد که ای کاش خودش قربانی میشد ولی بلایی سر شهریار نمی آمد. او به آخر قصه‌ای تلخ رسیده بود ولی نمیتوانست به نفسهای شرمنده‌ و ناامیدش خاتمه دهد. پس به ناچار مجبور به ادامه بود. او خسته و ناامید شده از بغض های پی در پی. پس اینبار بی دلیل خندید. جوجه‌ کلاغ که ترس از گربه را فراموش کرده  تماشاگر تمام صحنه‌هاست ، بی انگیزه گوشه‌ای سمت اوارگیِ این روزگارِ عجیب، ایستاده.  مهربانو بزرگتر از آنی بود که خودش را در شهر گُــم کند ٬٫ اما از انجایی که روزگارش دستخوش یک فرجام تلخ گردیده بود  او از حقیقت خویش در فرار بود. یأس و ناامیدی بروی افکارش سایه افکنده بود. جوجه کلاغ قصه‌ی ما نیز در افکارش به شباهت‌ها و یا نکات مشترک بین خود و مهربانو به اندیشه نشسته بود .  و از خودش میپرسید که یعنی مهربانو همانند خودش گم کرده مسیرِ آشیانه‌اش را؟ _یا که شاید چادرش را باد برده همانند آشیانه‌اش که زمانی بر نوک درخت کاج بلند قرار داشت؟      __ناگه در ســــکوت شب و زوزه‌ی باد, در  خیالات و توهمات  مهربانو ،هیاهوی گنجشکها بلند شد و مهری نگاهش را از سویی به سوی دیگر در هوا چرخاند. گویی به خیالش گنجشکهایی پرهیاهو در برابر نگاهه نگرانش از شاخه‌ای سبز برخواسته و سپس کمی آنسوتر بروی شاخه‌ای خشکیده و نشسته باشند!  چشمان بانو از خستگی رو به سیاهی میرود . او اسیر تَوَهُماتی غیر ارادی میشود. گوشه‌ای خلوت درون بن بست خاکی به زمین مینشیند. چشمانش بی اختیار بسته میشود. گویی از فرط خستگی خوابش برده. جوجه کلاغ هم یک قدم به حاشیه ‌ی دیوار آجرپوش نزدیک میشود و خودش را در قالب خواب فرو میبرد.  صبحدم به آرامی رسید . خورشید زیر لکه‌ی درشت ابری پنهان شد. ابر روی شهر سایه انداخت. پیاده رو ها دوباره شلوغ شده بود.  پیر دختری شکست خورده  به  اسم مهربانو بدونِ چادر با لباسهای خاکی از خوابی آشفته درون کوچه به بیداری رسید . خواست تا از کوچه خارج شود که نگاهش به چرت جوجه کلاغ گره خورد. لحظاتی مبهوت به نظاره‌ی جوجه کلاغ ایستاد. باخودش گفت ؛ هرچه زشتی‌ست خدا به تو داده,  ای جوجه کلاغه صد ساله.    سپس آنرا از روی زمین و کنج دالانی گوشه‌ی طاقی هشتی سردری خانه برداشت  جوجه کلاغ بیدار گشت و نگران  به لحظات خیره ماند.  مهربانو با خودش پنداشت که جوجه کلاغ از درخت سر کوچه افتاده  و آنرا بالای اولین شاخه‌ی شکسته نهاد . جوجه کلاغ پس از مدتها توانست باز تصویر زندگیش را از ارتفاع ببیند .  جوجه کلاغ تصمیم گرفت تا از چنین موقعیتی استفاده کرده  و به زندگی خویش خاتمه دهد.  بنابراین خواست با پرت کردن خود بسوی زمین  خودش را از ادامه‌ی این زندگیه سیاه نجات دهد تا که شاید از تحمل این کابوسِ هر روزه و همیشگی رهایی یابد. در آن لحظه که تمام افکار منفی و انرژی های ناخوشایند در وجودش انباشته شده بود ، مصمم‌تر از پیش گشت ، بنابراین عزمش را جزم نمود چشمانش را بست  کمی به صدای محیط گوش داد و (در همان لحظات ،کمی آنسوتر مهری از عرض خیابان می گذشت , در میانه‌ی راه نسیمی سوار بر موج زلف سفیدش گشت و پیش چشمانش تاب خورد  ,او بیخبر از دست تقدیر ، ناگه پیمانه‌ی عمرش لبریز گشت، آنگاه بی‌دلیل لبخندی مَــحو بر لبش شکفت.)   بروی شاخه‌ی درخت ، جوجه کلاغ خودش را رها کرد از قید و بندها و سوی زمین سقوط نمود.   در میانه‌ ی راه پیش از برخورد با زمین,   بطور غریزی آغاز به بال زدن نمود اما بالهایش ضعیف‌تر از آن بودند که بتواند اوج بگیرد ، و از طرفی هم جوجه‌کلاغِ نگون بخت ، بی‌تجربه‌تر از این حرفها بود  و در اوج تخیلاتش نیز به پرواز  نیاندیشیده بود ، در نهایت از سرعت سقوطش کاسته گشت و با فرودی ناموفق و شرم‌آور پیش پای مهربانو به زمین اصابت کرد و در اثر شتاب اولیه از مسیر کوتاهی که ناخواسته در هوا پیموده بود ، چند پُشتَــک بشکل مضحک و تَرَحُـم‌انگیز نیز زد. مهری با دلسوزی او را برداشت و به سوی آسمان با رهایش نمود تا بلکه اینبار اوج بگیرد. جوجــه‌کلاغ  و بالهای کوچک و ضعیفش با تمام توان شروع به پر کشیدن نمود و از پیش چشمان درشت و نافض مهربانو به آسمان صعود نمود  در لحظه‌ای شوم و از پیش تعیین شده  , مهربانو در میانه‌ی راه  در عرض خیابان توقف و مکثی غیر منتظره نمود. نگاهش بی روح و خیره به اوج آسمان بود که جیغ ترمز شدیدی  خیابان را فراگرفت ,.    مهربانو در لحظه‌ای به وسعت یک مژه برهم زدن,  نقش بر سنگفرش گشت    خون از دل شکسته و عاشقش منشع گرفت ، جوشید و از بینی و گوشهایش بر سطح سنگفرش سرد و خیسِ خیابان جاری گشت.  مهری نگاهش به روبان صورتی رنگی که به دور مچ دستش پیچیده بود ختم شد , لبخندش بر چهره‌اش یخ بست ، او  وارد مسیر بازگشتش شد،  سوی نور پر کشید.    جوجه کلاغ با خودش تکرار کرد: مهربانو باکره از دنیا رفت.   لحظاتی بعد.   دل آسمان گرفت   صدای غُ‍ــرِشِ مهیب صاعقه از رأس آسمان ، دل ابرها را  کَند ،  بعدشم باران  و بویِ خاک و نم.   مهربانویی عاشق ، با عشقی از جنسِ قـــو،  از شهر کلاغها پرکشید، جوجــه‌کلاغِ صدساله و خانه‌بدوشِ قصه‌ها ، از نوک کاج بلند، بی‌وقفه قارقــار میکرد،  بیشک مرگ مهربانو رو خبر میداد درون محله‌ی ضرب ،در شب قبل داوود به صدای کلاغهای سمت باغِ سیاه ، و هق‌هقِ مرغ حَــق  مشکوک شده بود، او بیخبر و غافل از آشیانه‌ی جدیدی بود که از سال پیش در فصل گرمِ تقویم ، بالای خروجیِ دودکش سیمانیِ شومینه توسط کلاغ‌ها ساخته شده و مسیر خروج گاز و دود حاصل از اشتعال شومینه رو مسدود کرده.  شبِ پیش داوود پس از تلاش‌های پی‌در‌پی و متعدد در نهایت امر موفق به روشن نمودن شومینه شده و خوابیده است، او به حدی سربه هواست که حتی روبان صورتی‌ رنگی که به پایه‌ی تخت خوابش بسته شده  توجهش را جلب نکرده!. اکنون که شب سپری گشته و صبح رسیده ، بی وقفه صدای عبور ماشین‌های آتش نشانی بگوش میرسد که پرشمار به سوی کلبه‌ی چوبیِ انتهای باغ توسکا میروند و از صدها متر دورتر نیز میتوان تاج شعله‌های آتش را دید که از اتاق بالایی کلبه زبانه کشیده و خط دودی را سوی آسمان کشیده و بالای اتاقک پدر مهری تا به جهنم ، همچون ستونی برپا و استوار کرده. در ابتدای باغ نیز شهلابلنده در حالی که بچه‌گربه‌ی مهربانو (آپوچی‌جانه) را در آغوش کشیده ، به رقص شعله‌های سرکش درباد خیره گشته ، به مفهوم و معنای این زندگانی و پیچیدگیِ بازیهایِ روزگار  می‌اندیشد                                 ٬٫ ٬٫ ٬٫ ٬٫                                       

سوم اسفند کودتای انگلیسی رضا خان

به گزارش خبرگزاری تسنیم، انگلیسی‏ها پس از جنگ جهانی اول به این نتیجه رسیدند که جهت دستیابی بیشتر به منابع ایران، به ناچار باید کودتایی در ایران انجام دهند تا حکومت سرسپرده‏ای را بر سر کار آورند. در این راستا آنان دو مهره وابسته ی و نظامی نیاز داشتند که از این میان سیدضیاءالدین طباطبایی را به عنوان چهره ی، و رضاخان پهلوی را به عنوان چهره نظامی برگزیدند. قبل از کودتا، رضاخان توافق کرد که پس از فتح تهران توسط نیروهای قزاق، مقام نخست‏وزیری به سیدضیاءالدین سپرده شود. سرانجام در اوایل اسفند 1299ش، قوای قزاق به فرماندهی رضا خان از قزوین به سوی تهران حرکت کردند و بدون هیچگونه مشکل جدی، در سوم اسفند، تهران را تصرف نمودند. احمدشاه قاجار از روی ترس و ناچاری، بدون هیچ واکنش جدی، رضاخان را به عنوان فرمانده کل قوا و همدست وی، سیدضیاءالدین طباطبایی را به سمت نخست وزیری منصوب کرد. در این میان رضاخان به دلیل فرمانبرداری از دولت انگلیس و نیز سرکوب جنبش‏های آزادی‏خواهانه مردم ایران، به عنوان عاملی جهت تمرکز قدرت در کشور و حفظ منافع نامشروع انگلیس، مورد حمایت شدید این کشور بود. چهار سال بعد، رضاخان به پادشاهی ایران رسید و تا سال 1320 ش، مستبدانه از منافع انگلیس در ایران حمایت و حراست کرد. اما در جریان جنگ جهانی دوم، به دلیل گرایش رضاخان به آلمان، انگلیس وی را از پادشاهی خلع و تبعید کرد.القابرضاشاه در طول زندگی خود و حتی پس از آن به دلایل گوناگون به القاب مختلفی خوانده شده‌است. در جوانی به نام ناحیه‌ای که از آن برخاسته بود رضا سوادکوهی» نامیده می‌شد. با ورود به نظامی‌گری به مناسبت استفاده از مسلسل ماکسیم به رضا ماکسیم» و بعدها به رضاخان» و سپس، با ذکر درجه نظامی‌اش، به رضاخان میرپنج» شناخته شد. بعد از کودتای 1299 و به دست‌گرفتن وزارت جنگ وفرماندهی کل قوا، او را سپه» می‌خواندند. پس از رسیدن به پادشاهی و گزیدن نام خانوادگی پهلوی به رضاشاه پهلوی» (پیش از این نام خانوادگی در ایران کار نمی‌رفته‌است و رضا شاه برای اولین بار استفاده از نام خانوادگی را اجباری کرد. شناخته شد. در سال 1328 با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب رضاشاه کبیر» داده شد.کودتای سوم اسفند 1299 با توجه به تاثیرات فراوان آن بر حیات ی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران واقعه ای مهم و در خور توجه است. پست حساس وزارت جنگ با اندکی کشمکش در اختیار رضاخان سپه قرارگرفت. پس از آن احمدشاه قاجار حکم ریاست الوزرایی سید ضیاءالدین طباطبایی یزدی و ی سپه ژنرال رضاخان را صادر کرد. سید ضیاء الدین پس از دست گرفتن قدرت بسیاری از شخصیت های ی را دستگیر و به زندان افکند. از جمله این شخصیت ها آیت الله مدرس بود. سید ضیاء الدین چند روز پس از کودتا به حضور احمد شاه رفت و شاه که نسبت به جان خود به شدت بیم داشت وی را به عنوان نخست وزیر کابینه جدید معرفی نمود. کابینه سید ضیاء عملا وظیفه یک محلل برای ورود کابینه رضا خان را ایفا نمود. پس از چندی مقام وزارت جنگ نیز به رضاخان واگذار شد. به این ترتیب با حمایت انگلیسی ها، وی یک به یک پله های ترقی را پیمود و به تدریج به محکم کردن مواضع خود مشغول شد. اما در این مسیر رضا خان با حضور مبارزانی چون سید حسن مدرس نمی توانست به جولان گسترده بپردازد. در دوره چهارم مجلس، رضاخان که در مقام وزارت جنگ بود، کوشید امور دفاعى و اقتصادى را هم در اختیار گیرد. مدرس در دوازدهم مهر 1301، در جلسه 148 دوره چهارم مجلس، نطقى علیه رضاخان ایراد کرد و بر برکناری او تاکید نمود. طرح موهوم جمهورى خواهى نیرنگ دیگر رضاخان بود که مدرس آن را ضد استقلال و هویت ایران و رهاورد تصمیم انگلستان براى تمرکز قدرت در شخص رضاخان خواند و در جهت نابودى‏اش گام برداشت. سرانجام گروهى از نمایندگان وابسته، به نیرنگ روى آوردند، مدرس را به بهانه آشتى با رضاخان در منزل قوام السلطنه نگاه داشتند و در غیاب وى سپه با 92 راى مثبت مجلسیان قدرت را به دست گرفت.بخشش سرزمینی ایران در دوران رضاشاهرضا شاه پهلوی ارتفاعات آرارات را به ترکیه و قسمت‌هائی از شرق ایران را به افغانستان و شط العرب را به عراق بخشید. در خاطرات سرلشکر ارفع که عضو کمیسیون تحدید حدود مرزی بوده چگونگی این واگذاری را بیان می‌نماید. بنابراین پیمان سعدآباد از هر لحاظ به زیان ایران بوده است. رضاشاه پهلوی ارتفاعات آرارات در غرب ایران را به ترکیه، قسمت‌هائی از شرق ایران را به افغانستان و منطقه سوق الجیشی اروند رود (شط العرب) را به عراق بخشید.سرلشکر ارفع که در سفر رضاشاه به ترکیه عضو هیأت همراه وی بود، خاطراتی از این سفر در زمینه نوع نگرش رضاشاه نسبت به اختلافات مرزی ایران با همسایگان دارد که خواندنی است.ارفع در خاطرات خود می‌گوید: من عضو هیأت تحدید حدود و حل اختلافات بودم. در این هیئت کسانی چون محمدعلی فروغی و رشدی آراس شرکت داشتند. یک روز که من و یک سرهنگ ترک بر سر موضوعی مورد اختلاف با حرارت بسیار بحث می‌کردیم رشدی آراس گفت: ما ترک‌ها به نظر اعلیحضرت شاهنشاه اطمینان و اعتقاد کامل داریم، سرهنگ ارفع پرونده‌ها و نقشه‌ها را به حضور ایشان ببرد هرچه فرمودند ما قبول داریم ».من نقشه‌ها و کاغذها را جمع کردم و یک راست به کاخ سلطنتی رفتم و به اتاق داخل شدم و گفتم عرایضی دارم چند دقیقه بعد شاهنشاه وارد شدند در حالی که من نقشه‌ها را روی میز پهن کرده بودم. همین که نقشه‌ها را دیدند فرمودند: موضوع چیست؟» من شروع کردم به توضیح دادن که فلان تپه چنین است فلان منطقه چنان است، آن‌جا سخت مورد نیاز ماست، و از این حرف‌ها. ولی پس از مدتی که با حرارت عرایضی کردم با کمال تعجب دیدم اعلیحضرت چیزی نمی‌فرمایند. وقتی سرم را بلند کردم دیدم شاه با حالت مخصوصی به من نگاه می‌کند گویی به حرف‌هایم چندان توجهی ندارد و تنها چشم به چشم من دوخته است تا ببیند من چه می‌گویم. من سکوت کردم. فرمودند: معلوم است منظور مرا نفهمیدی. بگو ببینم این تپة این جا از آن‌ تپه که می‌گویی بلندتر نیست؟ عرض کردم: بلی قربان». فرمودند: آن را چرا نمی‌خواهی؟ این یکی چطور؟» عرض کردم بلی». فرمودند: منظور این تپه و آن تپه نیست. منظور من این است که دو دستگی و جدایی که بین ایران و ترکیه از چندین صد سال وجود دارد و همیشه به زیان هر دو کشور و به سود دشمنان مشترک ما بوده است از میان برود. مهم نیست که این تپه از آن که باشد . آنچه مهم است این است که ما با هم دوست باشیم.»من شرمنده شدم و کاغذها و نقشه‌ها را جمع کردم و به وزارت خارجه که محل تشکیل هیئت بود برگشتم. همه منتظر من بودند تا وارد شدم پرسیدند اعلیحضرت چه فرمودند؟ گفتم: فرمودند ما دوست هستیم این موضوعات در کار نیست. تقسیم کنید این طرف تپه که رو به قطور» است مال ما باشد و آن طرف مال ترک‌ها». این واقعاً درس بزرگی بود برای من و دریافتم که شاهنشاه ایران تا چه اندازه نظر بلند و با گذشت و خواهان دوستی و صلح و صفا هستند.»خیانت کشف حجابیکی از پلیدترین توطئه های دشمنان اسلام در تاریخ معاصر، توطئه کشف حجاب است. رضا خان که با طرح کودتای سوم اسفند 1299 و با حمایت و هدایت انگلیسی ها بر سر کار آمد، درصدد اجرای تز اسلام زدایی و جایگزینی ارزش های لیبرالیستی در جامعه بود. از مهمترین جلوه های این طرح، پدیده کشف حجاب بود. جهت آماده ساختن زمینه کشف حجاب، مجلس، در ششم دی ماه 1307 قانون متحدالشکل نمودن البسه را تصویب کرد که بر اساس آن، پوشیدن کت و شلوار و کراوات و کلاه فرنگی برای مردان، اامی شد. تلاش های رضا خان باعث شد تا عده ای از ن غرب زده، بویژه ن درباری و دولتمردان، به صورت بی حجاب یا بدحجاب، در مجامع و معابر عمومی ظاهر شوند و مردم نیز تحت تاثیر اختناق و ظلم رضاخانی، حساسیت لازم را از خود نشان ندادند. در سال 1313 رضا خان عازم ترکیه شد و با مشاهده تغییراتی که رژیم لائیک ترکیه به رهبری مصطفی کمال آتاتورک در جهت غربی کردن جامعه مسلمان ترکیه اجرا کرده بود، تحت تاثیر قرار گرفته و شدیدتر از گذشته در راستای اسلام زدایی و بویژه حجاب زدایی گام برداشت. در بهمن 1313، در افتتاح دانشگاه تهران، به دختران دستور دادند که بدون حجاب به تحصیل مشغول شوند. اقدامات رضاخان در این جهت، واکنش و مخالفت های زیادی از سوی مردم به رهبری ت را باعث شد که از جمله مهمترین آنها می توان به سرکوب قیام مسجد گوهرشاد و کشتار مردم مظلوم اشاره کرد. حدود شش ماه پس از فاجعه مسجد گوهرشاد، رضا خان با بی اعتنایی به علما و مردم، در روز 17 دی 1314 در جشن فارغ التحصیلی دانشسرای مقدماتی دختران در تهران، قانون کشف حجاب ن را به طور آشکار و رسمی اعلام کرد و خود به اتفاق همسر و دخترانش که بدون حجاب بودند، در این جشن که به ابتکار علی اصغر حکمت، وزیر معارف و فراموسونر معروف تشکیل گردید، شرکت و سخنرانی کرد و دوره ای سیاه برای ن ایران در تاریخ شروع شد. ماموران رضاخان در اجرای این قانون، شب و روز در کوچه ها و خیابان ها گشت می زدند و هر جا زن باحجابی را می یافتند، با خشونت چادر و روسریش را برمی داشتند و مردها را مجبور می کردند تا زن هایشان را سر به خیابان ها و مجالس ببرند.بازگشت دیکتاتوری و استبدادپس از آنکه مردم توانسته بودند در انقلاب مشروطه تا حدودی از اختیارات شاه بکاهند٬ با بازگشت رضا قلدر همه چیز به حالت اول و حتی بدتر از قبل برگشت. در زیر به تعدادی از این موارد اشاره می شود:• اجبار به پوشیدن لباس متحد الشکل.• خلع لباس ون• ترورهای وسیع مخالفان  تاراج و بذل و بخشش منابع و منافع ملی به بیگانگان:امام خمینی (ره): هدف رضاخان این بود که همه غارت ها را منحصر به یک غارت گر کند و همه قلدرها را به یک قلدر قوی تر تبدیل نماید.• یکی از پیمان‌هایی که در دروان رضاخان بین ایران و همسایگان آن بسته می‌شود، پیمان سعد‌آباد است. از نتایج این پیمان ازدست رفتن بسیاری از نقاط حساس و استراتژیک کشور بود. اروند به نفع عراق، بلندی‌های استراتژیک آرات به نفع ترکیه، و . وجه المصالحه ایران و دیگران بود که به واسطه‌گری انگستان منعقد شد.• معاهده اهواز از اقداماتی است که رضا خان به نفع انگلستان در سال 1306 انجام داد که باید این کمپانی تا سال 2010 پابرجا باشد، اما با مخالفت افسران نظامی معاهده انجام نمی‌گیرد.• ادغام پلیس جنوب که پلیسی مستعمره بود به ارتش ایران و قرار داد معاهده 1933 که 100 هزار مایل مربع از خاک ایران که نفت خیز بود به انگلیسی‌ها داده شود از دیگر اقدامات رضاخان به نفع انگلیسی‌ها بود.• درآمدهای نفتی کشور است که در بانک‌های لندن سپرده‌گذاری می‌شد.نابودی هسته های مقاومت در برابر اجانبعشایریکی از اقدامات تأمل برانگیز دوران پهلوی نابودی و اسکان عشایر بود. برای اینکه اجانب مطالعاتی که کرده بودند یکی از چیزهایی که ممکن بود جلوی اجانب را بگیرد و نگذارد که اینها در ایران رخنه بکنند، عشایر بود.در نقلی تاریخی آمده است که روزی یکی از وابستگان سفارت انگلستان در ملاقاتی با رضاخان، نسبت به از بین بردن عشایر که با عملیاتی نظامی و خشن صورت گرفت تشکر می‌کند. او در این باره می‌گوید: قبل از سرکوب عشایر اگر می‌خواستیم چیزی از ایران ببریم، باید به هزاران نفر از عشایر رشوه می‌دادیم و در نهایت هم موفق نمی‌شدیم یا اگر موفق می‌شدیم چندان بهره‌ای برایمان نداشت. رضاخان از وی می‌پرسد که امروز چه می‌کنید؟ وی در جواب می‌گوید دیگر با حضور شما لازم نیست به هزاران نفر رشوه بدهیم، هرچه بخواهیم می‌بریم. )به نقل از کتاب شرح زندگانی من، عبدالله مستوفی(ونضدیت شدید رضاخان با علماچالش مستمر علما با رضاخان ـ که در برهه‌هایی چون غائله جمهوریخواهی تا مرز یک جنگ سرنوشت» پیش رفت ـ قالب دیکتاتور و نوظهور را از کینه نسبت به آن جماعت (وکلا اسلام و دینداران) پر ساخته بود و لذا به میزانی که پایه‌های قدرت دیکتاتور در کشور محکمتر می‌شد. عرصه برتکاپو» بنگهتنفس» ت دشوارتر می‌گردند در قم، رضاخان در پاییز 1306 تجمع باشکوهی را که از علمای بلاد به رهبری حاج آقا نورالله تشکیل شده بود با مسموم ساختن رهبر قیام، ازهم فرو پاشاند.ضرب و شتم مرحوم بافقی و علمای مشهدکوتاه مدتی بعد در نوروز 1307 شمسی زمانی که همسر و خانواده رضاخان به علت عدم رعایت حجاب در حرم مطهر حضرت معصومه (س) مورد اعتراض مرحوم حاج شیخ محمدتقی بافقی (دستیار آیت‌الله حائری رئیس حوزه علمیه قم) قرار گرفتند. دیکتاتور شتابان با نیروهای نظامی به قم آمد و در حرم مطهر به مرحوم بافقی حمله برد و پس از ضرب و شتم وی او را به زندان تهران منتقل ساخته و سپس برای سالها به حضرت عبدالعظیم (ع) تبعید کرد یک ماه پیش از ضرب و شتم بافقی نیز عمال دیکتاتور آیت‌الله بروجردی را (به جرم تمهید مقدمات جهت قیم بر ضد رضاخان در رأس عشایر لرستان) همگام ورود به ایران از عراق دستگیر و پس از چند روز حبس در محل ارکان حزب (ستاد کل ارتش) در تهران به مشهد تبعید کردند در تبریز، به دنبال مخالفت مردم با سربازگیری رضاخانی و تعمیر کلاه و لباس سستی در سالهای 1308 و 1309، آیات و حجج اسلام آندیار همچون آقامیرزا صادق آقا مجتهد و آقا میرزاباوالحسن انگجی دستگیر و به خارج از آذربایجان (کردستان و .) تبعید گردیدند و همزمان با این امر، ه‌ها، مساجد و هیأت‌های مذهبی را تعطیل نمودند و با این کارها اندوه و ناراحتی شدید متدینین و مرگ زودرس آن دو مرجع بزرگوار را فراهم ساختند و پس از مرگ ایشان نیز مانع بستن بازار و تشییع جنازه آن دو توسط مردم شدند.در مشهد قیام معترضانه مردم متدین بر ضداقدامات ضد ملی و ضد اسلامی رضاخان در تابستان 1314 وحشیانه با مسلسل و آتش‌بار به خون کشیده شد و صدها بلکه هزاران انسان بی‌گناه به جرم اعتراض به مظالم دستگاه کشته و مجروح گردید. و این در حالی بود که معترضان، به جرم حضرت ثامن‌الحجج و مسجد پیوسته به آن (مسجد گوهرشاد) پناهنده شده بودند. در پی آن کشتار فجیع نیز، عالمان برجسته شهر تحت محاکمات فرمایشی قرار گرفته و برای سالهای طولانی زندانی یا تبعید گشتند و بعضاً همچون آیت‌الله میرزامحمد آقازاده، فرزند خراسانی، به قتل رسیدند. رئیس حوزه ت مشهد حاج آقا حسین قمی نیز که چندی پیش از کشتار فجیع مردم مشهد، برای گفتگو با دیکتاتور و بر حذر داشتن وی از مخالفت با احکام مسلم اسلام به شهر ری آمده بود. در حلقه‌ای از نیروهای نظامی، محصور و به خارج از کشور ـ به کربلا ـ تبعید گردید. بی حرمتی به عاشورا و جسارت به دین و علماسرکوب خونین اعتراضات ملت و ت (به ویژه قیام مشهد). فرصتی برای دیکتاتور و عمال رنگارنگ او پیش آورد که بدون هیچ گونه پرده‌پوشی، کینه خود به اسلام و ت را به نمایش گذارند. شاهدان عینی، حتی از به راه انداخته شدن کارناوال رقص و آواز توسط آبادی دیکتاتور در ایام عاشورای یاد می‌کنند. عمیدی نوزی، رومه نگار مشهور عصر پهلوی می‌نویسد: در همان ایام عاشورا به عنوان روزهای مبارک عصر جدید، پرچم بر در و خانه‌ها می‌زدند. قالیچه و آئینه بر در و دیوار می کوبیدند و شهربانی وقت نیز مطرب‌های عمومی را در اتوبوس ریخته دور شهر می‌گرداند.»مرتضی مشفق کاظمی، نویسنده رمان تهران مخوف» و عضو مهم وزارت خارجه عصر محمدرضا نیز یادآور می‌شود: پیش از شهریور [نیست] مأمورین شهربانی برای خوش‌رقصی، عصر عاشورا بلافاصله سینماها را مجاز به دادن نمایش می‌کردند و سروصدا و ساز و آواز در خیابان لاله‌زار راه می انداختند. آری، رضاخان کار گستاخی و جسارت به دین و ت معظم شیعه را به آنجا رسانده بود که می‌خواست علما را نیز (همچون دیگر طبقات) به زور، وادار سازد که حجاب از سر و روی همسران خویش برگرفته و با چنین وضعیتی وارد مجالس فرمایشی کنند! تصمیم دیکتاتور به این امر و دستور جدی و تهدیدآمیز وی به علما جهت انجام این کار ننگین، هر چند باور آن بسیار دشورا است. واقعیتی مسلم و قطعی بوده و اگر ایستادگی دلیرانه امام جمعه محترم تهران در برابر این فرمان شیطانی نبود. چه بسا جنبه تحقق نیز به خود می‌گرفت. آیت‌الله سیدمحمد امامزاده (امام جمعه تهران در عصر قاجار و رضاخان) از کسانی است که هنگام دستگیری و محاکمه (فرمایشی) حاج شیخ فضل‌الله نوری توسط مشروطه‌خواهان تندرو عضو هیأت مدیره انقلاب مشروطه بود و به نوشته استاد محیط طباطبایی، موقع طرح رأی محکمه [به قتل شیخ فضل‌الله]. به عنوان اعتراض با تعرض و آشفته از جلسه هیأت مدیره بیرون آمد و در کار تصویب شرکت نکرد». داستان ایستادگی شجاعانه و مؤثر وی در برابر رضاخان، ماجرای جالبی دارد: حضرت آیت‌الله حاج شیخ لطف الله صافی مرجع بزرگ معاصر، 22 تیر 1380 شمسی در حضور جمعی از فضلای حوزه علمیه قم به مناسبت بحث از کشف حجاب رضاخانی و کشتار فجیع مسجد گوهرشاد فرمودند، دستگاه رضاخانی در آن روزگار تیره و سخت، وقاحت را از حد گذراند و حتی در مشهد جمعی از ن را وادار ساخت که به صورت بی حجاب در ایوان طلای مشهد (صحن نو، که مقبره شیخ بهائی در گوشه آن قرار داد) گرد آبند و به اصطلاح جشن کشف حجاب بگیرند. که من خود تصویر ایشان را که روی صندلی نشسته‌اند دیده و دارم. رژیم دیکتاتوری حتی در نظر داشت علما را نیز به زور وادار سازد که همسر خویش را به طور بی حجاب از خانه بیرون آورده و در جشنهای فرمایشی مزبور شرکت جویند و به عمل ننگین کشف حجاب» مهر تأیید زنند! با زور و اشتلمی که در کار بود، مقاومت در برابر شاه سفاک و دیکتاتوری مهیب او، به راستی سخت و دشوار می‌نمود و امام جمعه این هیبت را شکست شرح ماجرا از این قرار است که علی اصغر حکمت، از وزرای مشهور رضاخان، نزد امام جمعه تهران مرحوم سیدمحمد امامزاده رفته، نظر دیکتاتور را به وی ابلاغ کرد و بر وم انجام این امر تأکید ورزید. امام جمعه از قبول این امر سر باز زد. حکمت مجدداً اصرار ورزید و در پایان تهدید کرد که چنانچه از انجام فرمان اعلیحضرت سرپیچی کنید. عواقب بدی در انتظار شما بوده و به فنای شما خواهد انجامید! در اینجا امام جمعه سخت ناراحت شده و شدیداً به علی‌اصغر حکمت توپید که به فنای من می انجامد؟! بگذار بیانجامد! من چیزی از عمرم باقی نمانده و بقایی در کار نیست. که از فنای آن هراس داشته باشم! به شاه بگویید: این کار انجام شدنی نیست! با این مقاومت شگرف و نیز پایمردی که دیگر علما نشان دادند، رژیم دیکتاتوری از آلوده ساختن علما به این بدعت ننگین منصرف شد.ون نیز با روشنگری به مانند سدی در برابر استعمار و چپاول خارجیان بخصوص انگلیس خبیث ایستاده بودند. رضا خان به سرکوب٬ خلع لباس و تعطیلی مجالس وعظ و سخنرانی و حتی روضه پرداخت.امام خمینی (ره): آنها با هر احتمالی یک سدی درست می‏کردند که جلوی آن محتمل را بگیرند،[چون]احتمال می‏دادند ون از مقاصد آنها جلوگیری کنند، رضاخان را واداشتند به اینکه با ون . و آنطور که دیدید. یعنی شاید شماها اکثراً یادتان نباشد، ولیکن من یادم است، و پیرمردها یادشان است، دیدید که با ین چه کردند. به طوری که در همین مدرسۀ فیضیه نمی‏توانستند طلبه‏ها روز توی حجره‏های خودشان بمانند. اینها مجبور بودند که قبل از آفتاب بروند به باغات، و آخر شب برگردند! برای اینکه اگر در مدرسه بودند، می‏آمدند پاسبانها می‏ریختند مدرسه و می‏بردند اینها را یا خلع لباس می‏کردند؛ یا حبس می‏کردند؛ و از این با بزرگان از ین هم مخالفتهای زیاد شد. گرفتاریهای زیاد آنها داشتند. خیلی به حبس رفتند؛[و]بعضی را کشتند. روی همین احتمال که ون یک سدی باشند در مقابل اجانب. یعنی عمال انگلیسی توی مردم می‏افتادند که این ها انگلیسی‏اند! این ها کذا هستند. درباریند! انگلیسی هستند، که مردم را از اینها جدا بکنند. در هر صورت، همۀ اقشار ملت را اینها از هم جدا کردند.جداکردن ون و دانشگاهیانامام خمینی: همۀ اقشار را از هم جدا کردند. قشر ین را از دانشگاهها جدا کردند. به ون می‏گفتند که دانشگاهیها یک مردم بی‏دینی هستند؛ یک دسته فکلی بی‏دین مضر! به[دانشگاهی]می‏گفتند ها درباریند؛ یک دسته مردم درباری هستند که همیشه کار می‏کنند برای دیگران! و اینها را از هم جدا می‏کردند.رویارویی شهید آیت الله مدرس و رضاشاهان اگرچه به دلایل مذهبی با جمهوری مخالف بودند،ولی‏ در میان آنان شخصیتی چون سید حسن مدرس بود که مخالفت او با این جریان دلیل ی داشت.مدرس در واقع جدی‏ترین و قوی‏ترین مخالف جمهوری بود و تمام کسانی که با جمهوری‏ مخالفت داشتند،به رهبری معنوی وی در این جریان معتقد و معترف‏ بودند.حتا برخی از روشنفکران که در گذشته میانه‏ی خوبی با مدرس‏ نداشتد،در این زمان به خاطر وجود دشمن مشترک،یعنی رضاخان، به او پیوستند.اما چرا مدرس با جمهوری مخالفت می‏کرد؟مدرس در درجه‏ی‏ اول جمهوری‏خواهی را بنا برخواست و اراده‏ی ملت ایران‏ نمی‏دانست.وی معتقد بود که جمهوری از سوی انگلستان به ایران‏ تحمیل می‏شد.از نظر وی انگلستان از این اقدام دو هدف داشت: اول ایجاد یک حکومت دست‏نشانده در ایران و دوم انتقام گرفتن از احمدشاه به خاطر مخالفت با قرارداد 1919 م.دومین دلیل مخالفت مدرس این بود که وی نسبت به آینده‏ی‏ جمهوری و رییس جمهور احتمالی یعنی رضاخان بدبین بود.مدرس‏ در پاسخ به این‏که چرا با جمهوری مخالف است؟عنوان کرد:اگر واقعا نامزد و کاندیدای جمهوری فردی آزادی‏خواه و ملی بود،حتما با او موافقت می‏کردم و از هیچ نوع کمک و مساعدتی به او دریغ‏ نمی‏کردم.» بنابراین می‏توان این‏گونه عنوان کرد که مدرس با رژیم‏ جمهوری مخالف نبود،بلکه با عوامل اجرایی آن و اهداف آنان‏ مخالفت داشت.در نتیجه‏ی چنین طرز تفکری،مدرس درصدد مبارزه با این‏ جریان برآمد.مبارزات مدرس به دو دوره‏ی زمانی تقسیم می‏شود که‏ در هر دوره شیوه‏ها و تاکتیک‏های مبارزاتی نسبت به دوره‏ی قبل‏ متفاوت بود.دوره‏ی اول به قبل از افتتاح مجلس پنجم مربوط می‏شود.مدرس در این دوره ابتدا درصدد برآمد تا به تشویق و تحریک خاندان قاجار علیه جمهوری بپردازد،اما پس از آن‏که آن‏ها را بی‏رمق و بی‏حرکت دید،به رومه‏نگاران روی آورد.وی به زودی‏ متوجه شد که اکثر رومه‏نگاران به میل و یا اجبار در صف موافقان‏ جمهوری قرار دارند و همگام با برنامه‏های سپه هستند،لذا به‏ ان روی آورد و در میان آن‏ها به تبلیغ علیه جمهوری‏ پرداخت. دوره‏ی دوم فعالیت‏های مدرس علیه جمهوری،با افتتاح مجلس‏ پنجم شورای ملی آغاز شد.مجلس جدید از نظر ترکیب حزبی‏ عبارت بود از:حزب تجدد به رهبری سید محمد تدین،حزب‏ سوسیالیست به رهبری سلیمان میرزا،هیأت علمیه به رهبری‏ سید حسن مدرس و مستقل‏ها که از میان آن‏ها افرادی چون‏ مصدق السلطنه و موتمن الملک رییس دوره‏ی چهارم مجلس شورای‏ ملی را می‏توان نام برد. مجلس به دو فراکسیون اکثریت و اقلیت‏ تقسیم می‏شد.فراکسیون اکثریت را طرفداران جمهوری تشکیل‏ می‏دادند که ائتلافی از حزب تجدد و حزب سوسیالیست بود،ریاست‏ این فراکسیون را سید محمد تدین برعهده داشت.فراکسیون اقلیت را هم مخالفان جمهوری تشکیل می‏دادند که ائتلافی بود از هیأت‏ علمیه و برخی از نمایندگان مستقل مجلس.ریاست این فراکسیون با مدرس بود.درباره‏ی فراکسیون اکثریت مجلس،برخی منابع معتقدند که چنین اکثریتی با دخالت و اعمال نفوذ سپه و عوامل او در ایالت‏ها برای جمهوری‏خواهان به دست آمد.مدرس نه تنها با اعتبارنامه‏ی آن دسته از نمایندگانی که فکر می‏کرد با اعمال نفوذ سپه وارد مجلس شدند،مخالفت کرد، بلکه با اعتبارنامه‏ی برخی افراد با سابقه و وجیهه المله مانند موتمن الملک نیز به مخالفت پرداخت.وی از این کار دو هدف‏ داشت:اول این‏که از ورود برخی از نمایندگان طرفدار سپه به‏ مجلس جلوگیری کند،و دوم این‏که با گرفتن وقت مجلس،ارائه‏ی‏ طرح جمهوری را حد اقل تا تحویل سال نو به تأخیر بیندازد.چنین اقداماتی از جانب مدرس رفته‏رفته کاسه‏ی صبر جمهوری‏خواهان را لبریز کرد و سرانجام در بعد از ظهر روز بیست و هفتم اسفند یکی از نمایندگان طرفدار جمهوری به نام دکتر احیاء السلطنه بهرامی نماینده‏ی همدان در یکی از راهروهای مجلس‏ پس از مشاجره با مدرس سیلی محکمی به صورت او نواخت.این‏ سیلی عواقب بسیار بدی برای جمهوری‏خواهان داشت و اوضاع‏ مجلس و هم‏چنین شهر تهران به به ضرر آنان تغییر داد. شهید مدرس به دشمن شماره‌ی یک رضاخان تبدیل شده بود. در داخل ایران رضاخان دشمنانش را با تهدید یا تطمیع ساکت کرد. در خارج از ایران هم رضاخان از حمایت انگلیس برخوردار بود. همزمان در همسایگی ایران ،‌وقایعی رخ می‌دد که نشان داد روی کار آمدن رضاخان قزاق بی‌برنامه نبوده است ، بلکه در کل منطقه یک طرح خاص در حال اجرا بود . قدرتهای فرا منطقه‌ای سعی می‌کردند با تغییر آرایش قدرت در اروپا و منطقه ،‌مناسبات داخلی کشورها را تغییر دهند . اتفاقی نبود که ژنرال مصطفی کمال پاشا در ترکیه و رضا میرپنج در ایران به قدرت رسید . برنامه این بود که در کشورهای منطقه تمرکز قدرت صورت گیرد با حذف سسلسله‌های پادشاهی سنتی،‌رژیم‌های دیکتاتوری نظامی به وجود آید تا منافع حیاتی ابرقدرتها بهتر حفظ شود . "‌آتاتورک ،‌که نقشه‌ی تقسیم امپراطوری عثمانی و گذشتن از قسمت جنوبی این خاک – عراق فعلی – را به نفع حکومت انگلستان با چنان تدبیری عملی کرد که فرانسه و شوروی هم به او کمک مالی دادند نمونه‌ی امیدوار کننده‌ای برای رضاخان بود.نابودی فرهنگ بومییکی از اقدامات مهم و مخرب دوره پهلوی، از بین بردن فرهنگ بومی و ملی جامعه ایران و تمسک به فرهنگ غربی بود. رضاخان و همکاران فرهنگی وی به قصد پیشرفت دست به نابودی فرهنگ ملی و سنت‌های عظیم تاریخی ایران زدند. در این دوران بود که کسانی این ندا را سر می‌دادند که اگر می‌خواهید پیشرفت کنید باید از فرق سر تا نوک ناخن پا فرنگی شوید.درآمدهای نفت در حساب شخصی رضاخاندر سال 1931، چار. سی. هارت»، وزیرمختار آمریکا در تهران، گزارش داد که رضاشاه شخصاً بیش از ‏یک میلیون پوند در لندن به حساب خود واریز کرده است. بر اساس تعدادی از اسناد بانکی که پهلوی‌ها ‏به هنگام فرار دسته‌جمعی‌شان از ایران در سال 1978 از خود باقی گذاشتند معلوم می‌شود که اظهارات ‏نیشدار هارت» درباره حساب‌های بانکی رضاشاه در لندن از روی حدس و گمان نبوده است. آنچه هارت ‏نمی‌دانست این بود که رضاشاه حساب‌های دلاری متعددی در لندن، ژنو و برلین دارد. اسناد باقیمانده ‏حاکی از انحراف مسیر درآمدهای نفتی ایران به حساب‌های شخصی رضاشاه است.‏سرهنگ رضاقلی امیرخسروی، مدیرکل بانک پهلوی، در تاریخ 17 اوت 1931 طی نامه‌ای محرمانه به دکتر ‏کورت لیندن بلات، رئیس بانک ملی ایران نوشت: عالیجناب، بنا به دستور اعلیحضرت، خواهشمند است ‏با ارسال دستورالعمل تلگرافی به بانک میدلند در لندن دستور واریز 150 هزار دلار به حساب اعلیحضرت ‏نزد بانک وست مینیستر را صادر و مراتب را با تلگراف تأیید فرمایید. با احترام فراوان آقای رئیس، مدیر ‏کل، سرهنگ امیرخسروی.»(1) لیندن بلات در پاسخ نوشت: عالیجناب، عطف به دستورالعمل شماره ‏‏5170 مورخ 17 اوت حضرتعالی، احتراماً به عرض می‌رساند که روز گذشته به محض دریافت نامه شما، ‏دستورالعمل تلگرافی برای واریز 150 هزار دلار به حساب اعلیحضرت در بانک وست مینیستر با مسئولیت ‏محدود در لندن به بانک میدلند با مسئولیت محدود در لندن ارسال شد. بانک وست مینیستر دستورالعمل ‏تلگرافی ما را دریافت کرده و شما را از رسید پول مطلع خواهد ساخت. با احترام و سپاس فراوان ‏عالیجناب، دکتر لیندن بلات، بانک ملی ایران.»در تاریخ 4 سپتامبر 1931، بانک وست مینیستر واریز 150 هزار دلار را تأیید کرد. البته انتقال پول در ‏حواله‌های 150 هزار دلاری به حساب‌های رضاشاه متوقف نشد. مثلاً، در تاریخ 25 اوت 1932، بانک ‏وست مینیستر واریز 150 هزار دلار دیگر را به حساب اعلیحضرت تأیید کرد. در سال 1931، علاوه بر ‏‏150 هزار دلاری که به حساب بانکی‌اش در لندن واریز شد، 150 هزار دلار نیز در وجه او به یونیون بانک ‏سوئیس و رایش کردیت گزلشافت برلین پرداخت شد.‏تصاحب املاک و دارایی های مردم و کسب ثروت افسانه ای رضاخان بیسواد" ثروتی که رضاخان در مدت سلطنت خود به دست آورد افسانه‌ای است.به نقل از حسنین هیکل رومه نگار مصری ،‌ رضاخان صاحب " دو هزار ده بود که دویست پنجاه هزار نفر رعیت مستقیما بر روی زمینهای او کار میکردند. "‌ سپرده‌ی رضا شاه در بانکهای خارجی مبلغ سیصد و شصت میلیون دلار حدس زده می‌شد. توضیح رضاخان در مورد ثروت هنگفتی که بلای خود به هم زده بود خواندنی است :‌هفت هزار میلیون تومان ( هفت میلیارد تومان به پول آن روز )‌ جمع کردم و امروز هم که از ایران خارج می‌شوم هیچ ندارم [؟!] این تمول را برای آن جمع کردم که به ملت یاد بدهم که با جدیت همه کار می‌شود کرد و تنها به نان و گوشت نباید قناعت کرد." مبلغی که رضاخان به اندوخت آن اعتراف کرده یک میلیون و ششصد و بیست هزار کیلو طلاست. " اینکه چگونه یک فرد توانسته در مدت کوتاهی 000/620/1 کیلوگرم طلا جمع نماید،‌ جای شگفتی است ،‌ اما از طرفی هم می‌توان حدس زد که چگونه مردم ایران تحت فشار قرار داشتند.رضا قلدر در چپاول اموال مردم و میهن نیز درصدر چپاول گران تاریخ ایران قرار دارد. وی که در جوانی از شدت فقر و آوارگی به نیروی نظامی قزاق پیوست , به قدری روح حریص و چپاول گرانه داشت که طبق نظر همه محققان تاریخ اقتصادی ایران و طبق گفته همه کسانی که دوره رضاخان با اشراف کامل درک کرده اند , وی در زمان فرمانروایی اش به بزرگ ترین مالک ایران و بزرگترین ثروتمند ایران تبدیل شد. در زیر به چند نمونه از این موارد اشاره می شود:• بعد از فرارش , درمجلس شورای آن زمان میزان مستغلات رضاخان را چهل و چهارهزار مستغل اعلام کردند. تعداد روستاهایی هم که او در طول سلطنتش تصاحب کرده بود , بیش از 2167 پارچه بود. در مجموع حدود 300000 (سیصدهزار) نفر در روستاهای مختلف ایران برای رضاخان کار می کردند و به زور ثمره تلاش شبانه روز خود و زن و فرزندانشان را در اختیار او می گذاشتند. باید توجه داشته باشیم که در آن زمان , کل جمعیت ایران حدود 12 میلیون نفر و کل جمعیت روستایی ایران حدود9 میلیون نفر بوده است. • بخش دیگر درآمد رضاخان از وجوه نقدی بود که از شرکت ها , موسسات اقتصادی , ثروتمندان شهری و… اخذ می کرد. علاوه بر این , او از شرکت نفت جنوب ایران که در اختیار اربابش (انگلیس ) قرار داشت نیز سهمی دریافت می نمود.• او سالانه 700 میلیون تومان درآمد داشت. در سال 1307 هـ . ش که حدود هشت سال از قدرت گرفتن رضاخان می گذشت و به زور انگلیس به اصطلاح شاه ایران شده بود , بودجه وزارت صنایع و معادن , تجارت , راه و ترابری و بهداری مجموعا سیصدهزار تومان بود. بودجه وزارت خارجه نیز نهصد هزار تومان بود , یعنی این که مجموع بودجه چند وزارتخانه , کمی بیش از یک میلیون بود. اکنون این رقم را با 700 میلیون تومان که درآمد سالانه رضاخان محسوب می شد , مقایسه نماییم , متوجه می شویم که این عامل مزدور انگلیس در سال چه درآمد هنگفتی داشته و چه مقدار از اموال مردم را چپاول کرده است .• رضاخان بخش بزرگی از این درآمد نامشروع و حیرت انگیز را به طور مرتب به خارج از کشور منتقل می کرد تا اگر روزی از ایران فراری شد , از آن اموال بی حساب استفاده کند. هنگامی که رضاخان از ایران فرار کرد , هفت میلیاردتومان ثروت نامشروع داشت که اگر این مبلغ را در ظرف زمانی خودش بسنجیم واقعا حیرت آور و غیرقابل باور خواهد بود.• رضاخان برای تصاحب املاک , اموال و زمین های زراعی , باغ ها و… روش های مختلفی در پیش می گرفت:-         گروهی را تهدید می نمود و به آن ها وانمود می کرد که اگر بهترین املاک و اموال خود را به نام رضاخان ننمایند , هدف هجوم و غضب واقع خواهند شد. -         به عده ای نیز چنین وانمود می کرد که اگر هوس منصب و مقام در سطوح مختلف کشور دارند , باید بهترین املاک و مستغلاتشان را به نام رضاخان نمایند.        • ویلیامسن در گزارشی مورخ 30 سپتامبر 1929 می نویسد: . البته اعلیحضرت با سنت دیرینه ایرانی‌ها در فروش سمت‌ها و مناصب پردرآمد و کم‌زحمت ناآشنا نیست؛ بر کسی پوشیده نیست که خود اعلیحضرت نیز ثروت بزرگی از این راه به دست آورده است.ودر اکتبر 1929 رضا‌شاه از کردستان دیدن کرد؛ شایع شده است که سفر رضا شاه به کردستان با حبس فیروز ارتباط دارد. می‌گویند که فرمانفرما، پدر فیروز، برای آزادی پسرش، قباله چند روستا در شمال کرمانشاه را به نام شاه کرده است؛ و شاه نیز قصد دارد پیش از آزاد کردن فیروز ارزش این املاک را ارزیابی کند، و اگر راضی بود، بلافاصله پس از بازگشت به تهران فیروز را آزاد کند. ادعا می‌شود که ارزش این رشوه سلطنتی برابر با یک میلیون تومان است.دارایی های رضاخان و فریبکاری فروغیجنون ثروت، رضاخان را چنان از خود بی خود کرده بود که تنها به غصب املاک مردم، برقراری انحصار جهت فروش برنج و پنبه و گندم املاک اختصاصی به قیمت دلخواه، کارخانه داری، خرید و فروش ارز به کشت و فروش بادمجان و تره بار در میدانهای پایین شهر ختم نمی شد بلکه اعتبارات و بودجه مملکتی و خصوصاً درآمد کشور از نفت بدون هیچ گونه حساب و کتابی در اختیار شخص اعلیحضرت! بود و وی به میل و اراده خود از آن استفاده می کرد. می گویند در زندان غار به عنوان آخرین منزل وزرای محکوم اتاقی به نام اتاق امضای قباله و فروش املاک وجود داشت، کسانی که حاضر نبودند املاک خود را تقدیم شاهنشاه نمایند محلی برای آمپول هوای پزشک و یا سلولهای پر از شپش آلوده به تیفوس جهت فراهم کردن مرگی کاملاً طبیعی در انتظارشان بود. هرگاه زندانی از این فشارها جان سالم به در می برد و به عرض شاه می رساندند، می گفت مگر هنوز او زنده است؟ ده سال کافی برای مردن او نیست؟ مگر میهمانخانه ساخته ام؟ (رومه ستاره، شماره 1170، سال 1320 ه ش). 4 - نمونه نامه ای که به افراد نوشته می شد: آقای. چون مقرر است که هر چه زودتر شما به طور کلی قطع علاقه از نقطه مسی اولیه خودتان بنمایید لذا اکیداً به شما اخطار می شود که تا اول مهر 1314 ه ش باید به کلی اموال خودتان را هم از آنجا به مسکن فعلی خودتان انتقال بدهید و چنانچه تا تاریخ مذکور به طور کلی قطع علاقه ننمایید آنچه از اموال شما باقی مانده باشد بلاعوض ضبط خواهد شد. وصول این مراسله را فوری اعلام دارید- وزیر مالیه» (مرد امروز، شماره 26، 1320/5/27 ه ش). مسأله وجوه نقد رضاشاه در بانکهای خارج مطرح گردید و گفته شد در حدود ششصد میلیون مارک است هر چند دولت اعلام داشت معلوم نیست چنین مبلغی در بانکهای خارج داشته باشد اما چون کار اعتراض بالا گرفت در بندرعباس اعتراف نامه ای از او گرفتند که واگذاری املاک طبق سند صلح نامه اصفهان، وجوه نقد وسهام موجود دربانکهای خارجی را هم در برمی گیرد اما هیچ وقت موضوع وجوه نقد و سهام در بانکها روشن نشد.ضربه مهلک به اقتصاد و معیشت مردمیکی از خیانت های رضاخان این بود که به توان اساسی و استراتژیک اقتصاد و معیشت جامعه ایرانی ضربه مهلک وارد آورد و روستاها را که انبار غله و پشتوانه اساسی و عمده معیشت و کار جامعه ایران محسوب می شدند نابود کرد , با مهاجرت دادن انبوه 80 درصدی مردم به سوی شهرها , زمینه تسلط فکری و فرهنگی استعمار و عوامل آن را بر جامعه بیشتر نمود , خودکفایی جامعه ایران را در محصولات اساسی از بین برد و زمینه را برای وابسته شدن در عرصه غذا و معیشت به استعمارگران فراهم ساخت , در شهرها با تغییر دادن فرهنگ و ذائقه مردم , برای کالاها و تولیدات استعمارگران بازار مصرف گسترده فراهم آورد و کاری کرد که به شعار از فرق سر تا ناخن پا غربی شدن » , زودتر جامه عمل پوشانده شود.• وضع مردم , به ویژه روستاییان به تدریج چنان وخیم شد که بسیاری از مردم نمی توانستند کم ترین قوتی برای زنده ماندن خود تهیه کنند. طبق منابع و مدارک موجود , کار مردم روستاها (که حدود 80 درصد جمعیت ایران را تشکیل می دادند) و اوضاع شهرنشینان فقیر و بی بضاعت به جایی رسید که برای مبارزه با مرگ و گرسنگی , به گیاه خواری روی آوردند.رضا شاه و راه آهن سراسری ایران و پل پیروزیراه آهن سراسری ایران   در حقیقت  یک خط آهن نظامی برای  امپراتوری انگلیس بود و نه یک راه آهن تجارتی و ترانزیت یا  مسافرتی برای ایرانیان . امپراتوری انگلیس  از اینگونه راه آهنهادر همه مستعمرات خود از جمله هند و مستعمرات آفریقایی ساخته بود و این خط آهن نیز یکی دیگر از آنها به شمار میرفت . زرنگی بزرگ انگلیسها در این مورد آن بود که برای ساختن این راه آهن حتی یک لیره خرج نکردند و پول آن تماما  از کیسه ملت ایران پرداخت شد و آن هم نه از پول نفت بلکه از مالیات بر قند و شکر روستاییان و کارگران تهیدست و فقیر ایرانی (پول نفت عمدتا به جیب رضا و خانواده اش و ان دربارش میرفت و  به مصرف آبادانی کشور نمیرسید) .دولت انگلیس درست قبل از روی کار آوردن قزاقی به نام  رضا  شصت تیری (لقب رضا خان قبل از صعود به قدرت به نقل از کتاب تاریخ مشروطه کسروی )  در کودتای اسفند 1299 ، شروع به ساختن راه آهنی برای مبارزه با بلشویکها کرده بود . در آن دوران عراق هنوز تحت الحمایه انگلیس بود.  در نتیجه امپراتوری انگلیس  تصمیم داشت این راه آهن را از مستعمره خود در عراق به مرز روسیه امتداد دهد . به احمد شاه هم فشار زیادی آوردند که راه آهنی را که چند سال بعد رضا ساخت بسازد که او نپذیرفت . هدف ارتش انگلیس آن  بود که در صورت حمله  به شوروی بتوانند سربازانشان را از جنوب ایران ، به سرعت و با اجتناب از گذر از شهرهای اصلی ایران ((که میتوانست منجر به توقف قطارها توسط ایرانیان میهن پرست  شود )) مستقیما به ناحیه ای بی دفاع در جنوب دولت شوروی  برسانند .شهریور 1320 وتسلیم ایران به انگلیس و متفقیندر روز سوم شهریور 1320، علیرغم بی‌طرفی دولت ایران در جنگ، نیروهای شوروی از شمال و نیروهای بریتانیا از جنوب به ایران حمله کردند. پانزده لشکر ارتش رضاشاه تقریبا بدون هیچ مقاومتی در مقابل یورش خارجی تسلیم شدند، و شهرهای اصلی ایران از جمله تهران به اشغال درآمدند. اهداف مهم متفقین از این عملیات عبارت بود از:اطمینان از عدم استفاده نیروهای آلمان نازی از خاک ایران برای حمله به مرزهای جنوبی اتحاد شورویاطمینان از امنیت جریان نفت جنوب ایران که سوخت بخش بزرگی از ناوگان نیروی دریایی سلطنتی بریتانیارا تامین می‌کرد.اطمینان از عدم استفاده آلمان از نفت ایرانتکمیل و استفاده از راه‌آهن سراسری ایران برای ارسال مهمات و تسلیحات به جبهه شوروی از طریقخلیج فارس، ایران و دریای خزربه علت اهمیت استراتژیک ایران در جنگ جهانی دوم، متفقین به ایران لقب پل پیروزی» داده بودند.پس از اشغال ایران، بریتانیا پیامی به این مضمون به رضاشاه ارسال کرد: ممکن است اعلیحضرت لطفا از سلطنت کناره‌گیری کرده و تخت را به پسر ارشد و ولیعهد واگذار نمایند؟ ما نسبت به ولیعهد نظر مساعدی داریم و از سلطنتش حمایت خواهیم کرد. مبادا اعلیحضرت تصور کنند که راه‌حل دیگری وجود دارد.»خودکامگی و کشتارهای رضاخانتنها سفر خارجی رضاشاه، سفر به ترکیه در سال 1313 بود. او در این سفر سخت تحت تاثیر همپای ترکش کمال آتاتورک قرار گرفت و کوشید تا مانند او، کشور را با قدرت اداره نماید. محمدرضا پهلوی معتقد بود رضاشاه در دوره پادشاهی خود تمام امور مملکتی را در دست خود داشت و کشور را مانند یک نظامی اداره می‌کرد. بسیاری از مورخان عقیده دارند که تغییر حکومت ایران از مشروطه به استبدادی و دیکتاتوری از حدود سالهای 1307 تا 1310 یعنی نیمه دوم حکومت رضا شاه، صورت پذیرفته‌است.اولین نشانه‌های تغییر رویه رضا شاه، در سال 1305 و با ترور ناکام مدرس مشاهده شد. در اردیبهشت 1306 خودکامگی وی به حدی رسید که مستوفی‌الممالک دیگر ادامه کار را مفید ندانست و در گزارشی بهمهدیقلی هدایت (نخست وزیر بعدی) خود را تحقیر شده خواند و استعفا کرد.آزادی‌هایی که در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود در این دوره از بین رفت. بسیاری از رقبا و مخالفان شاه زندانی و در زندان کشته شدند. در میان مقتولان چند نفر از وزیران وی مانند تیمورتاش، اسعد بختیاری و نصرت‌الدوله، برخی از روسای ایلات مانند صولت‌الدوله قشقایی، برخی از شعرا و ادیبان مانند میرزاده عشقی و فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای ملی (مانند سید حسن مدرس و ارباب کیخسرو) نیز دیده می‌شوند. و برخی از وزرا و نزدیکان شاه نیز (مانند علی‌اکبر داور وزیر عدلیه)از ترس اتفاقات مشابه خودکشی کردند. علاوه بر این افراد، کشتارهای دست جمعی عشایر کهگیلویه، قشقایی و بختیاری را نیز که عمدتا با خانواده صورت می‌پذیرفت باید افزود.مجلس شورای ملی در این دوره جنبه نمایشی پیدا کرد و انتخابات با دستور از بالا و بر پایه فهرست‌هایی از نمایندگان مورد تائید او انجام می‌شد. حتی مصونیت پارلمانی نمایندگان مجلس (مانند جواد امامی،اسماعیل عراقی و رضا رفیع) که همگی از هواداران قبلی رضا شاه بودند سلب شد و آنان نیز دستگیر و زندانی شدند. به همین منظور زندان قصر طراحی و ساخته شد و اولین زندانی آن، سازنده آن یعنیسرتیپ درگاهی بود.در این دوران نه تنها همه گونه فعالیت ی گروه‌های چپ مانند حزب کمونیست ایران و گروه 53 نفرکه حتی فعالیت‌های اجتماعی ن نیز متوقف گردید و جراید و رومه‌ها تحت انقیاد کامل درآمده و یا تعطیل شدند.اغتقاد رضا خان به جدایی دین از ترضا شاه، تا پیش از پادشاهی، تظاهرات مذهبی شدیدی داشت. او در دسته‌های عزاداری امام حسین و همچنین در تکایا و ه‌ها بطور فعالی شرکت می‌نمود. لیکن در همان دوران (دوره وزارت جنگ) نیز اعتقاد عمیق به جدایی دین و ت داشت. او در سفرنامه خوزستان (که در اواخر دوران رئیس الوزرا بودنش به رشته تحریر درآورده‌است)، به سختی از شاه اسماعیل صفوی بخاطر تکیه بر گروه شیعیان و احساسات شیعی انتقاد می‌کند. او همچنین پس از رسیدن به پادشاهی و در سال 1305 در سفرنامه مازندران شاه عباس را بخاطر اختلاط مذهب و ت مورد انتقاد قرار داده‌است.تحقیق محمد فغفوری در باره رابطه علما-دولت بین 1921 و 1941 نشان می‌دهد که رضاخان از هویت قومی/دینی برای دستیابی به اهداف ی اش استفاده کرده بود. او تلاش کرد تا رقبا و شریک اش، سید ضیاء الدین طباطبایی را با استفاده از روابط اش با گروههای غیرمسلمان، به خصوص ارامنه حذف کند. رضاخان با تشکیل یک جبهه متشکل از ارامنه، بریتانیاییها و سید ضیا موفق شد حمایت علما را برای دور کردن رقبایش به دست آورد.بی سبب نیست که او روابط مناسبی با ون معاصرش نداشت. او با تصویب قانون مدنی و تربیت قضات، دست ون را از محاکم سنتی کوتاه نمود. با طرح کشف حجاب و لباس متحدالشکل مردان و محدود نمودن ون (به غیر از علمای تراز اول) از پوشش سنتی، ون را علنا به مبارزه طلبید و درواقعه مسجد گوهرشاد مشهد (1314)، که چندین ماه پیش از تصویب قانون منع حجاب روی داد، با کشتار و سرکوب بست‌نشستگان در مسجد، این مبارزه را با قوهٔ قهریه به پیش برد. او حتی یک بار که یکی از دخترانش در حرم حضرت معصومه بصورت بدحجاب ظاهر شده بود و از این بابت مورد اعتراض واقع شده بود، به شخصه به قم رفت، با چکمه وارد حرم شد و اعتراض کننده را به شلاق بست. ولی به علت رابطه نزدیک و خوب رضا شاه با عبدالکریم حائری یزدی، بزرگترین مرجع تقلید در آن زمان و با وساطت او هیچ اعتراضی به این اقدام رضا شاه صورت نگرفت.طرفداران رضاخانطرفداران رضاخان (با نام فراکسیون تجدد) و مخالفان به رهبری مدرس (با نام اقلیت) مدتی در کشمکشهای پارلمانی قرار گرفتند و در این گفتگوها، ارتباط کودتا با قرارداد 1919 میلادی و رابطه غوغای جدید جمهوری خواهی با کودتا و نقش افراد دست اندرکار به خوبی آشکار گردید که در مجلس و جامعه واکنشهایی پدید آورد. مدرس چون میدانست رضاخان با اعمال نفوذ در انتخابات موفق شده است عده ای از طرفداران خود را به عنوان نماینده به مجلس بفرستد، تصمیم گرفت تا با اعتراض به اعتبارنامه آنان، با حضورشان در مجلس مخالفت کند .مجلس شورای ملی از دوره ششم تا دوازدهم با نظم خاصی ادامه یافت و تبدیل به مرکز منتخبین رضاخان شد. آخرین اقلیت مجلس مربوط به دوره هفتم است. محمد علی فروغی، میرزا حسن خان مستوفی الممالک، مهدیقلی خان هدایت، محمود جم، احمد متین دفتری، علی (رجبعلی) منصور در دوران سلطنت او ماموریت یافتند تشکیل کابینه دهند .استبداد و دیکتاتوری رضاخانیکودتای سوم اسفند 1299 که به حمایت و دستیاری بیگانگان شکل گرفت نقطه آغاز دوره‌ای بود که تا شهریور 1320 ادامه یافت؛ این دوره را می‌توان عصر رضا خان دانست. اصلی‌ترین خصیصه این عصر، نوعی از استبداد و دیکتاتوری است که نه در ادوار سابق تاریخ ایران و نه پس از آن، نمی‌توان به شدت و گستردگی آن، دوره‌ای را سراغ گرفت، زیرا دیکتاتور تنها به تسلط بر دستگاه ی نظامی بسنده نکرد، بلکه کوشید تا فکر، فرهنگ و سنت‌های جامعه را تحت سلطه و کنترل در آورد و آن را بگونه‌ای مطابق میل خود شکل دهد. این حرکت از لباس و کلاه آغاز و تا رفع حجاب و منع مجالس وعظ و خطابه و عزاداری پیش رفت. در این دوره گرچه دولت ایران مشروطه به شمار می‌آمد. اما از مشروطیت چیزی جز صورت و ظاهر باقی نمانده بود و مجلس آن دوره را باید از مضحک‌ترین نمایش‌های ی به شمار آورد. طبیعی است که در چنین فضایی مطبوعات نیز از معنی و محتوی خالی و جز تبلیغ و نشر افکار مورد حمایت دولت استبدادی نقشی بر عهده نداشته باشند. در این دوره آن دسته از مطبوعات نیز که به خود جرأت انتقاد از عملکرد هیأت حاکمه می‌دادند مشمول سانسور و توقیف می‌گردیدند. مسلم است که این سانسور و توقیف همانند سایر مظاهر دیکتاتوری رضا خانی یکد دفعه بوجود نیامد، بلکه سیری تدریجی را طی نمود. در این سیر از دوران وزارت جنگ دیکتاتور آغاز و همراه با رشد قدرت او، شدیدتر گردید.دوره وزارت جنگ رضا خاناز فردای کودتای سوم اسفند 1299، کلیه مطبوعات پایتخت توقیف شدند و بجز رومه ایران هیچ یک از آنها اجازه انتشار نیافتند. پس از خروج سید ضیاءالدین طباطبایی از صحنه و قدرت‌یابی گام به گام سپه، نخستین برخورد وی با مطبوعات در قضیه تعیین مسبب کودتا، پیش آمد. بحث‌ها و مقالات جراید در این خصوص به شدت رضا خان را عصبانی کرده و او را وادار نموده که در سوم اسفند 1300 و در سالگرد کودتا، اعلامیه‌ای منتشر و خود را مسبب اصلی کودتا بخواند. در قسمتی از این اعلامیه که راجع به رومه‌نگاران است وی آنها را دست اندرکار واژگون جلوه دادن مسئله کودتا می‌داند و به آنان توصیه می‌کند که بیشتر بیندیشند»  اگر چه اولتیماتوم سپه، جراید را در این موضوع وادار به سکوت کرد ولی من من» های او در این ابلاغیه آنها را به انتقادهای دیگر واداشت و همین کار سبب شد که سپه بوسیله حکومت نظامی در 17 اسفند، اخطاریه شدیداللحنی بر ضد رومه‌نگارانی که از عملیات کارانه و انتقاد می‌کردند منتشر نموده آنها را به زندان و اذیت تهدید نماید. پس از نشر این ابلاغیه، حکومت نظامی شروع به سختیگری کرد و بر خلاف قانون تعدادی از مدیران جراید را مورد ضرب و شتم قرار داد. این ابلاغیه و فشارهای دیگری که بر مطبوعات وارد می‌شد کار را بدانجا کشانید که فرخی یزدی، مدیر رومه طوفان، و مدیر رومه حیات جاوید و چند نفر دیگر از مدیران جراید، تصمیم گرفتند که دیگر خاموش نشسته و از هر گونه تهدید و توفیقی نهراسند و به دولت و سپه سخت اعتراض و حمله کرده و از آزادی زبان و قلم دفاع نمایند. بنابراین تصمیم، در اسفند 1300، فرخی در رومه خود مقاله شدیداللحنی نوشت و بی‌قانونی‌های سپه را متذکر شد. عصر همان روز حکومت نظامی برای جلب فرخی دو سه نفر قزاق را مأمور می‌کند تا او را دستگیر نمایند. ولی فرخی و چند نفر از دوستانش موضوع را دریافته و بلافاصله به سفارت دولت شوروی رفته و متحصن شدند. دو روز بعد از این واقعه رومه حیات جاوید مقاله شدیدی نوشت و نسبت به سپه انتقاد نمود و پس از آن مدیر این رومه همراه عده‌ای دیگر در زاویه حضرت عبدالعظیم تحصن اختیار کردند که بعدا متحصنین حرم عبدالعظیم نیز به تحصن کنندگان سفارت روس پیوستند. به این ترتیب عده زیادی از مدیران جراید، آزادی‌خواهان و مخالفین ، در سفارت روس جمع شده و علیه وی شروع به فعالیت کردند. آنها خواستار لغو حکومت نظامی ، عزل سپه و اجرای قانون اساسی شدند. این تحصن گرچه به نتایج مورد نظر دست نیافت اما رضا خان را نسبت به قدرت مطبوعات هشیار کرد. او کوشید با استفاده از حربه تطمیع، تعدادی از مدیران جراید را به سوی خود جلب نموده و از آنها در راه هدفش که قبضه کردن قدرت بود استفاده نماید. با توجه به همین نکته از این پس مطبوعات به دو دسته تقسیم می‌شوند: مطبوعات طرفدار سپه همچون کوشش، تجدد، ناهید، گلشن و مطبوعات مخالفت سپه چون تازه بهار ، شهاب ، ت، نصیم صباء و آسیای وسطی. این صف‌بندی مطبوعات همچون ادوار قبلی مشروطیت در واقع انعکاسی از جناح‌بندی ی آن دوره می‌باشد که مظهر اصلی آن جبهه‌گیری نمایندگان مجلس بود که با قدرت‌گیری تدریجی سپه به دو دسته اصلی موافق و مخالف وی تقسیم می‌گردند. در این میان رهبری اصلی جریان مخالف با سپه در دست مرحوم سید حسن مدرس متمرکز می‌گردد. با افزایش فشار بر مطبوعات و آزادی‌خواهان که با توقیف و سرکوب جراید مخالف همراه بود، عده‌ای از آزادیخواهان تصمیم به تحصن در مجلس شورای ملی می‌گیرند و این عده به رهبری ‌زاده یزدی مدیر رومه پیکار، سید مهدی نبوی تفرشی مدیر رومه تنبیه درخشان به مجلس آمده و پس از ایراد نطقی اجرای قانون اساسی و عزل سپه را خواستار شدند. این دومین تحصن میران جراید و آزادی‌خواهان در طول 2 ماه اسفند 1300 شمسی بود.خفقان رسانه ایاز جمله وقایعی که در این دوره حساسیت رضا خان را نسبت به مطبوعات نشان می‌دهد، واکنش وی در مندرجات رومه حقیقت درباره اختلاس‌های اعتماد، رییس قورخانه و انتقاد و اعتراض به سوء استفاده افسران از موقعیت خود می‌باشد. یکی از جراید مخالف جمهوری و سپه رومه فکاهی قرن بیستم به مدیریت مبرزاده عشقی بود و عشقی با آنکه آزادی خواه و شخصا طرفدار رژیم جمهوری بود، با یان وجود با جمهوری مصنوعی و اجباری رضا خانی مخالف بود. بگونه‌ای که در شماره اول رومه خود، چند کاریکاتور و همچنین اشعار و مقالاتی تند بر علیه جمهوری و جمهوری‌خواهان منتشر نمود که بلافاصله از طرف شهربانی شماره‌های این رومه جمع و سانسور گردید و خود میرزاده عشقی هم چند روز بعد از انتشار رومه به دستور رضا خان ترور گردید. ترور میرزاده عشقی، در حم هشداری بود به همه مخالفان و خصوصا مطبوعات، که از آن پس حداقل کیفر مخالفت با رضا خان مرگ است. پس از واقعه قتل عشقی، مرحوم مدرس به رومه نویسانی که خود را طرفدار او می‌شمردند پیشنهاد نمود که در مجلس شورای ملی تحصن اختیار نمایند و برای کسب امنیت و مصونیت قانونی مداخله مجلس را تقاضا کنند. در نتیجه اشخاصی از رومه‌نگاران آزادی‌خواه که دل به وعده‌های سپه نداده بودند به مجلس آمده و تحصن کردن و بقیه رومه‌های آن زمان از ریاکاری‌هایی که برای کسب وجاهت ملی به کار می‌بردند چشم پوشیده و عنا به هواخواهی سپه پرداختند. در حقیقت در این زمان روشن گشت که کدام یک از مطبوعات طرفدار رژیم دیکتاتوری و کدامیک آزادی خواهند.رضاخان بانی جوک‌سازی علیه رشتی هاساختن جوک‌های مستهجن و توهین‌آمیز درباره شمالیها تاریخچه چندان طولانی نداشته و به دوره رضا شا ه بر می‌گردد. زمانی که رضاشاه در مقام سپه بود و مقدمات به قدرت رسیدن خود را فراهم می‌کرد جهت بهره‌برداری از احساسات مذهبی مردم در مراسم سینه‌زنی تاسوعا و عاشورا شرکت می‌کرد. در این مراسم قزاقها و تعدادی از طرفداران سپه شعار می‌دادند:اگر در کربلا قزاق بودی / حسین بی‌یاور و تنها نبودی.مردم گیلان که هنوز خاطره دمکراسی و فضای آزادی را که در منطقه وجودداشت از یاد نبرده بودند، نمی‌خواستند باقیمانده دستاوردهای مبارزات‌شان زیر چکمه قزاقها لگدکوب شود. گیلانیها که تجارب شرکت فعال در جنبش مشروطیت (نیروی اصلی تسخیر تهران به سرکردگی سپهدار اعظم تنکابنی را گیلانیها تشکیل می‌دادند) و همچنین تلاشهای استقلال‌طلبانه و آزادیخواهانه شان در جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان و سپس تشکیل اولین دولت جمهوری در گیلان، را پشت سر گذاشته بودند فریب تبلیغات آزادیخواهی و میهن‌پرستی دروغین قزاقها که عموماً تحت کنترل افسران روسیه تزاری و سپس انگلیسیها بودند را نخورده و در دوره‌ای که همه جای ایران شعار:اگر در کربلا قزاق بودی/ حسین بی‌یاور و تنها نبودیسرداده می‌شد در رشت مردم طی تظاهرات می‌خواندند:اگر در کربلا قزاق بودی/ عبا و کفش، از حسین ربودیکه بعدها این بیت در جریان کشف حجاب» به شکل زیر هم خوانده می‌شد:اگر در کربلا قزاق بود/ حجاب را از سر زینب ربودیمی‌گویند رضا شاه از آن موقع کینه رشتی‌‌ها را به دل گرفته و همه جا با توهین از ‌آنها یاد می‌کرد و زمینه ساز ساختن جوک‌های مستهجن، مبتذل و توهین‌آمیز علیه ‌آنها شد. او که خود شمالی مازندرانی بود هیچ فکر نمی‌کرد روزی این جوک‌ها یا فحشها متوجه نه تنها رشتیها بلکه همه شمالیها ازجمله مازندرانیها هم خواهد شد. چون اغلب در این جوکها منظور از رشتی تمام اهالی ساکن بین شهرهای آستارا تا گنبد است.توهین و فحاشی به شمالیها معمولاٌ با دو گونه تهمت صورت می‌گیرد: اول هرزگی ن و بی‌غیرتی مردان شمالی، دوم ترسو بودن شمالیها.سندی دیکر بر خفقان رضاخانیدر غروب روز پنجم اسفند ماه 1299 معروف‌ترین اعلامیه رضا خان ،‌ منتشر و طبق دستور وی ،‌به در و دیوارهای پایتخت الصاق شد:حکم می‌کنم▪ ماده اول: تمام اهالی شهر تهران ، باید ساکت و مطیع احکام نظامی باشند.▪ ماده دوم: حکومت نظامی در شهر، برقرار و از ساعت هشت بعدازظهر، غیر از افراد نظامی و پلیس مأمور انتظامات شهر، کسی نباید در معابر عبور نماید.▪ ماده سوم: کسانی که از طرف قوای نظامی و پلیس، مظنون به مخل آسایش و انتظامات واقع شوند، فورا جلب و مجازات سخت خواهند شد.▪ ماده چهارم: تمام رومه‌جات و اوراق مطبوعه تا موقع تشکیل دولت، به کلی موقوف و بر حسب حکم و اجازه که بعد داده خواهد شد، باید منتشر گردد.▪ ماده پنجم: اجتماعات در منازل و نقاط مختلفه، به کلی موقوف و در معابر هم اگر بیش از سه نفر گرد هم باشند، با قوه قهریه متفرق خواهند شد.▪ ماده ششم: تمام مغازه‌های شراب و عرق فروشی، تئاتر و سینما و کلوپ‌های قمار، باید بسته شود و هر مست که دیده شود، به محکمه نظامی جلب خواهد شد.▪ ماده هفتم: تا زمان تشکیل دولت، تمام ادارات و دوایر دولتی، غیر از اداره ارزاق تعطیل خواهد بود. پستخانه، تلفون‌خانه، تلگراف‌خانه هم مطیع این حکم خواهند بود.▪ ماده هشتم: کسانی که در اطاعت از مواد فوق، خودداری نمایند، به محکمه نظامی جلب و به سخت‌ترین مجازات‌ها خواهند رسید.▪ ماده نهم: کاظم خان به سمت کماندانی (فرماندار نظامی) شهر انتخاب و معین می‌شود و مأمور اجرای مواد فوق خواهد بود.گواهی دکتر مصدق به انگلیسی بودن کودتا[به] خاطر دارم سپه رییس‌الوزرای وقت، در منزل من، با حضور مرحوم مشیرالدوله و مستوفی‌الممالکت و دولت‌آبادی و مخبرالسلطنه و تقی‌زاده و علا اظهار نظر داشت که مرا انگلیس آورد و ندانست با کی سر و کار پیدا کرد. آن وقت نمی‌شد در این باب حرفی زد؛ ولی روزگار آن را تکذیب کرد و به خوبی معلوم شد، همان کسی که او را آورد، چون دیگر مفید نبود ، او را برد. سپه از روی روحیات نظامی، حرفها را صریح و به اصطلاح عوام، پوست کنده می‌زند؛ چنان که در یکی از جلسه‌های مشاوره خصوصی که در خانه دکتر محمد خان مصدق‌السلطنه منعقد بود، از وطن‌پرستی صحبت به میان آمد، او گفت، مثلا مرا انگلیسی‌ها سر کار آوردند. اما وقتی آمدم، به وطنم خدمت کردم.غرب زدگی و تجددپس از ت مذهب زدایی، رضاشاه تصمیم گرفت خلاء فرهنگی ایجاد شده را پر کند. او برای این منظور ت های غرب زدگی و تجدد خواهی را به مرحله ی اجرا گذاشت. از جمله اقداماتی که برای نائل شدن به این ت انجام شد عبارتند از کشف حجاب، تحمیل لباس و کلاه اروپایی، استعمال عناوین غربی در ادارات و موسسات دولتی و همچنین اعزام پی درپی دانشجویان ایرانی به اروپا. بنابراین دولت در این ت به دنبال جایگزینی فرهنگ غربی به جای فرهنگ اسلامی بود.در چنین شرایطی هر نوع نغمه ی مخالفت خاموش می گردد و هر حرکت ناموافق سرکوب و زمینه ی اجتماعی- ی طوری طراحی می گردد که هیچ فرد یا گروهی جرات ابراز مخالفت و یا حرکت مستقل از نظام استبدادی نداشته باشد. در این حالت بهره برداری از نظامی که اطاعت از فرماندهی را سرلوحه کار خود می دانند بیشتر مورد توجه قرار میگیرد. سرکوب سران عشایر و ایلات و همچنین نهضت های مستقل ملی در راستای ایجاد چنین محیطی به نام برقراری امنیت صورت پذیرفت.جنایات فراوان رضاشاه پهلوی در ایران زمیندر مدارس و دانشگاه ها دختران و بانوان می بایستی که بدون حجاب ظاهر شوند. در معابر و انظار عمومی نیز کار به دست نظمیه و پلیس حاکم شد. هرکس در مقابل این فرمان مقاومت می کرد به شدت مورد حمله و اهانت قرار می گرفت از مردم عادی تا علما و ت. انجام این کار مهمترین حمله رضاخان و دستگاه فرهنگی منورالفکری به اسلام و دیانت بود زیرا حجاب به عنوان یکی از ضروریات دین به هیچ وجه تعطیل بردار نبود و به هیچ توجیهی نمی شد از آن کوتاه آمد. ماموران و نظمیه ها و ژاندارم وظیفه داشتند ن چادری را بازداشت کنند و یا اینکه چادر از سر آنها بکشند و حتی مورد ضرب و شتم قرار دهند.خیانتهای رضا خانمبارزه مرحوم بافقی با بی حجابی زن رضاخاندر شبِ اول فروردین سال 1306 ش، به هنگام تحویل سال، همسر بی‏شرم رضاخان به همراه عده‏ای از ن درباری با وضعی زننده و دور از عفت، به آستانه حضرت معصومه(س) در قم رفته و در ایوان آینه جای گرفتند. چون ن درباری بدون حجاب، وارد حرم شده بودند، یکی از وعاظ به طرز حجاب آنان اعتراض کرد. در این حال، عالم پرهیزگار و شجاع. شیخ محمدتقی بافقی بر آنان شورید و مردم را نیز علیه آنان وادار به اعتراض نمود. وقتی که این خبر را به رضاخان گزارش نمودند، وی در روز دوم فروردین با حالتی غضبناک به اتفاق عده‏ای از مسؤولان نظامی وارد قم شد و یکسره به سمت حرم رفته، دستور ضرب و شتم ان و آیت‏اللَّه بافقی را صادر کرد. رضاخان سپس دستور داد که آیت‏اللَّه بافقی را به شهر ری تبعید نمایند. سرانجام چند سال بعد این عالم مجاهد، پس از اخراج رضاخان از ایران به قم بازگشت. برخی از محققان، واکنش تند آیت‏اللَّه بافقی را نسبت به حضور ن بی‏حجاب در حرم حضرت معصومه(س) سببِ نزدیک به هشت سال تأخیر در اعلام رسمی کشف حجاب می‏دانند. همچنین، شجاعت آیت‏اللَّه بافقی در رویارویی با رضاخان، تأثیر شایانی در حوزه علمیه قم بر جای نهاد به طوری که امام خمینی(ره) در درس اخلاقی که در دهه 1320-1310 در قم می‏دادند، آیت‏ اللَّه بافقی را نمونه‏ای ذکر می‏کردند که باید سرمشق قرار گیرد.فرهنگستان رضاخانی و املای لغت مطابق میل حضرت اشرفسایت جریده ادب:زمان رضاشاه، مؤسسه ای به نام فرهنگستان جهت وضع واژه های جدید و رایج ساختن آنها میان مردم به وجود آمد.تردیدی نیست که به علت پیشرفت های سریع در عرصه های مختلف به ویژه نفوذ و گسترش واژگان بیگانه در زبان فارسی، وجود چنین مؤسسه ای نه تنها لازم که واجب نیز می نمود، اما متأسفانه شماری افراد کم مایه در میان برخی صاحبان فضل در نخستین فرهنگستان ایران جای گرفتند و قبل از هر چیز به دشمنی با زبان عربی پرداختند.اینان به جای آنکه در مجموعه اقداماتی هدفمند، گام به گام به پالایش زبان فارسی از مجموعه واژه های بیگانه بپردازند و جایگزین متناسب و درخوری را بر جای آنها بنشانند، تلاش کردند که برخی واژه های نامأنوس را جایگزین واژه های عربی سازند. یکی از کسانی که به مخالفت با این شیوه واژه سازی پرداخت علامه محمد قزوینی» بود.دکتر عباس اقبال پس از مرگ وی در این باره نوشت:درجه حساسیت و تعصب او نسبت به سلامت املاء و انشای فارسی تا آن اندازه بود که گاهی واقعاً برای یک املای غلط یا یک نوشته نادرست که از یکی از معاشرین یا دوستان خود می دید یا به کلی از او می برید و یا به او اولتیماتومی در این باب می داد و اصلاح املاء و انشاء غلط و ترک این روش ناپسند را جداً از او خواستار می شد.به همین نظر، نسبت به فرهنگستان ایران هیچگونه ارادتی نداشت و کار لغت تراشی و تبدیل کلمات مأنوس و مفهوم را به لغات ساختگی یا مهجور از جانب اعضای آن سخت زشت می شمرد و بسیار تعجب می کرد که چگونه جمعی که خود اهل فضل و کمالند، راضی به ارتکاب چنین عمل ناصوابی می شوند و غالب اوقات رعایت مصالح روز، ایشان را از دفاع حق و حقیقت باز می دارد.آن مرحوم اختیار این روش را ناشی از دو چیز می دانست: یکی آنکه غالب اعضای فرهنگستان ما از دنیا و وضع کار این قبیل انجمنها در ممالک متمدنه بی خبرند؛ دیگر آنکه با وجود مهارت در رشته های مختلف، غالباً به زبان و ادبیات فارسی و عربی چنانکه باید آشنایی ندارند و این جمله را هم جاهلانه از قیاس لغات و ادبیات السنه اروپایی می دانند.»عباس اقبال آنگاه حکایتی در این مورد از علامه قزوینی نقل می کند:به خاطر دارم که روزی در حضور آن مرحوم (محمد قزوینی) در فرهنگستان بودم. مرحوم فروغی از یکی از فضلا املای لغتی را پرسید که به صاد» صحیح است یا به سین»؟ او گفت: هر طور که حضرت اشرف بفرمایند! مرحوم قزوینی بقدری از این مجامله عصبانی شد که مافوق نداشت و همیشه با کمال استعجاب می گفت: آیا ممکن است انسان برای خاطر مصلحت وقت و خوش آمد حضرت اشرف، املای لغتی را هر وقت به شکلی بنویسد؟»راه آهن رضا خان/به نام مردم ایران به کام انگلستانایران یکی از دروازه های حمله به هند بود که انگستان با نفوذ و کنترل بر ایران می توانست هند را از شر بسیاری از تهدیدات حفظ کند. از طرف دیگر ایران با روسیه، اصلی ترین رقیب انگستان، هم مرز بود وکنترل بر ایران می توانست به نوعی کنترل بر روسیه نیز باشد. این را هم باید اضافه کرد که انقلاب بولشویکی در روسیه و خطر گسترش کمونیست، عامل محرک دیگری برای اقدام به احداث این راه آهن بود.در حقیقت هدف اصلی در ایجاد راه آهن سراسری شمال جنوب، دفاع استراتژیکی هندوستان در قبال تعرض احتمالی روسیه بود. این خط آهن به گونه ای طراحی شده بود که دولت انگستان که تسلط بر دریا ها را دارا بود، نیروهای خود را به گوشه ی شمال خلیج فارس برسانند و سپس در حداقل زمان ممکن آنها را از طریق راه آهن سراسری ایران به جنوب شرق دریای خزر سوق دهند، تا بتوانند در منطقه ی گرگان متمرکز شوند.این راه آهن با مسیر معینه ی خود می توانست اولین عناصر نظامی انگستان را در ظرف چهل و هشت ساعت از جنوب غربی خلیج فارس به گرگان برساند، منطقه ای که جهت دفاع از هندوستان از طریق قطعِ خطِ عقب نشینی ارتش متعرّض به هندوستان در منطقه ی مشهد – هرات، اهمیت استراتژیکی را برای انگستان ایجاد می کرد . این خط آهن علاوه بر اینکه به انگستان اجازه می داد تا در صورت وم از نیروی نظامی خود به بهترین وجه استفاده کند، فکر تعرض به هندوستان را برای حریف کاملاً تأمل آمیز می ساخت.پس از افتتاح این راه آهن هم انگستان منافع بسیاری را از طریق این خط آهن بدست آورد. بعد از اینکه هیتلر در جنگ جهانی، با پیشروی های خود به سمت شوروی در حرکت بود، انگستان توانست از طریق ایران و خط آهن شمال جنوب کمک های خود را به شوروی برساند تا پازل پیروزی های هیتلر کامل نشود. رضا شاه هم بعد از اینکه توسط انگستان تبعید شد از عدم اقدام خود برای تخریب راه آهن اظهار تأسف کرد. ملکه مادر در خاطراتش می‌نویسد: یادم هست که رضا دو سه روز بعد از اشغال ایران به من گفت: تاجی جان ما خبط (اشتباه) بزرگی کردیم که پل ورسک را منهدم نساختیم، ما باید از‌‌ همان اواسط مرداد ماه که زمزمه حمله به ایران را شنیده بودم، اقدام به نابود کردن راه آهن می‌کردیم. رضا تا پایان عمر همیشه غبطه می‌خورد که چرا پل ورسک را، خراب نکرده و راه متفقین را نبسته است.»کودتای رضاخان و صهیونیسم بین المللتردیدی نیست که یهودیان و به طور مشخص فرقه صهیونیسم در ایران عصر پهلوی دارای امتیازات و جایگاه ویژه ای بودند. آنان در این کشور به سهولت و با طیب خاطر مشغول انجام اقدامات و فعالیت هایی بودند که در راستای اسلام زدایی و ضربه زدن به آیین اسلام صورت می گرفت. بدیهی است در اینجا روی سخن متوجه یهودیانی که سالیان سال در کنار ایرانیان به صورت مسالمت آمیز زندگی کرده بودند نیست بلکه صحبت از صهیونیست ها و افرادی است که عقاید صهیونیستی داشته و در همین راستا در تمام دنیا فعالیت می کردند. اینکه این روند چگونه انجام گرفت تا حد زیادی مربوط به نقشی است که صهیونیست ها در روی کار آمدن رضا خان داشتند در این مقال به بررسی و بیان شرحی مختصر از نقش یهودیان در روی کار آوردن رضا خان و همکاری های مداوم بین آنان و دیکتاتور پهلوی پرداخته می شود. ‏بر کسی پوشیده نیست که یکی از عوامل روی کار آمدن رضا خان اردشیر ریپورتر سر جاسوس انگلیسی در ایران بود. وی ارتباطی موثر و البته مخفی با خاندان روچلید داشت. همان گونه که می دانیم خاندان روچلید و شخص ادموند روچلید از بنیانگذاران اولیه صهیونیسم به شمار می روند. به گونه ای که از ادموند روچلید به عنوان "پیشوای ی صهیونیسم" یاد می شود. ‏حسین فردوست که خود از کارگزاران و رژیم پهلوی به شمار می رود در کتاب خود در این باره می نویسد: ". به اعتقاد ما، ایران در استراتژی روچلید ها جایگاه اساسی داشت و لذا می توانیم صعود سلطنت رضا خان را گامی از سوی صهیونیسم به منظور تأمین شرایط لازم برای تأسیس "تمدن یهود" در خاورمیانه ارزیابی کنیم این گام توسط اردشیر ریپورتر، سر جاسوس انگلیس در ایران به فرجام رسید و رژیمی ضد اسلامی لائیک استقرار یافت که وظیفه داشت با سرکوب فرهنگ اسلامی مردم ایران، این نیروی عظیم را از منطقه خاور میانه بیگانه و منزوی سازد. همزمان در خاورمیانه عربی نیز رژیم های پوشالی و خلق الساعه تأسیس گردید. " ‏به هر حال با تلاش های انجام شده رضا خان از نردبان قدرت بالا رفت و بر تخت سلطنت ایران تکیه زد. بدیهی بود که وی به مجری اهداف و نقشه های کسانی باشد که در پشت پرده وی را همراهی و هدایت می کردند. از این رهگذر است که بسیاری از اقدامات ضد اسلامی رضا شاه معنای واضح تری یافته و ماهیت واقعی آن مشخص می گردد. در دوران حکومت وی میدان برای فعالیت صهیونیست ها چنان فراخ بود که آنان همواره از دوران حکومت وی به عنوان "عصر طلایی" یاد می کنند. ‏جالب توجه اینکه رضا شاه با همراهی و همیاری برخی از افراد و شخصیت های ی فراماسونی وابسته به جریان صهیونیسم با چنگ انداختن و دستاویز قرار دادن رفتار های برخی از پادشاهان ایران باستان نظیر کوروش سعی در القای این تصور در جامعه داشتند که یهودیان و ایرانیان همواره در طول تاریخ دوستان و یاران صمیمی بوده اند و این اعراب بودند که با دین اسلام آنان را به جان یکدیگر انداختند. به هر حال یهودیان صهیونیست و رضا شاه اعتماد تام و تمام به یکدیگر داشتند و همواره مدافع و مجری نیات یکدیگر قرار می گرفتند. صهیونیست ها آن قدر از حکومت رضا شاه در ایران خرسند بودند که کانون های صهیونیستی همواره به مناسبت سوم اسفند یعنی روزی که رضا خان با انجام کودتایی قدرت را به دست گرفته بود جشن های مفصلی برگزار نموده به جشن و پایکوبی می پرداختند و رضا شاه نیز تا آن اندازه به صهیونیست ها اعتماد داشت که پزشک مخصوصش یک یهودی صهیونیست به نام "دکتر کورت اریش نومان" بود. ‏به هر حال صهیونیست ها در دوران حکومت پهلوی ها بر ایران با فراغ بال و در نهایت حمایت دولت ایران توانستند در اجرای برنامه ها و نقشه های خود که مهم ترین آنها فراهم آوردن زمینه های تشکیل دولت اسرائیل آن هم در قلب عالم اسلام بود، دست یابند.سرانجام دیکتاتورسرانجام رضاخان مجبور شد تمام اموال و ثروت خود را رها کند و به تبعیدگاه برود. در تبعید رضاخان دچار فلاکت و خواری شد و آخر عمر خود را با رنج فراوان به سر برد و سرانجام در تنهایی مرد. "‌علی ایزدی در خاطرات خود می‌نویسد که رضاخان " در حال برخاستن از جای خود دچار حمله‌ی قلبی شدیدی می‌شوند و به زحمت خود را تا نزدیک تخت خواب می‌رسانند و در آنجا به سختی زمین میخورند. به طوریکه یک دست و صورتشان مجروح می‌شود از هوش می‌روند . " سر انجام رضاخان روز 25 شهریور 1320 هـ . ش از تهران فرار کرد و در 5 مهر به اجبار بندرعباس را با کشتی به نقطه نامعلومی ترک نمود و پرونده اش برای همیشه بسته شد. وی گذشته از آن که در استبداد , فرهنگ ستیزی , دین ستیزی , نوکری اجانب , خیانت به کشور , ستمگری , خدمت به استعمار و… گوی سبقت از همه فرمانروایان قبل از خود ربوده بود , در چپاول اموال مردم و میهن نیز درصدر چپاول گران تاریخ ایران قرار دارد .نکته مهمی که در مورد حاکمیت پادشاهی پهلوی در ایران وجود دارد این است که ایران به مانند هند نبود که استعمار به صورت مستقیم بتواند در آن حضور داشته باشد و منابع و ذخائر آن را به گونه علنی به تاراج ببرد. ایران به دلیل منابع فکری و فرهنگی قوی و نیز قدرت ی اجتماعی ون، به عنوان مدافعان حریم هویت و منافع ملی ایران، مانع از این می‌شد که استعمار بتواند به صورت مستقیم و علنی به تاراج منابع و امکانات بپردازد، لذا برای تاراج لازم بود اقدامات به صورت غیر علنی و توسط دست‌نشاندگان اجرا شود. به این منظور تصمیم جامعه استعماری بر این قرار گرفت که تحت عنوان اصلاح امور، فردی را در ایران به قدرت برساند و جامعه ایران را با امور ظاهری فریب داده تا در پرتو آن هم به مطامع خود برسند و هم به راحتی منابع ملی را به تاراج ببرند.رضاشاه سپس تحت نظر نیروهای بریتانیایی از بندرعباس با کشتی از ایران خارج شد. ابتدا او را به سمت هندبردند. بعد به جزیره موریس منتقل شد و بالاخره در آفریقای جنوبی در شهر ژوهانسبورگ تحت نظر قرار گرفت. روز 4 مرداد 1323 در همان شهر چشم از جهان فروبست. پیکر او را به مصر بردند و در آن‌جا به امانت گذاشتند تا در اردیبهشت 1329 با تشریفات رسمی به حضرت عبدالعظیم منتقل شد و در آرامگاه ویژه او دفن شد.درآستانه انقلاب 1357 پیکر وی بار دیگر به همراه پیکر پسرش علی‌رضا پهلوی به مسجدالرفاعی مصر منتقل شد. در اردیبهشت ماه 1359، مقبره رضاشاه توسط حاکم شرع وقت صادق خلخالی و افراد منتسب به گروه فدائیان اسلام به کلی ویران شد.

keyboard_arrow_up