قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

گم روسری

سوغات باکو

شهر باکو یکی از شهر های توریستی و زیبای جمهوری آذربایجان می باشد که همواره ‏مورد توجه گردشگران ایرانی بوده است و سالانه افراد زیادی با تور باکو به این شهر سفر ‏می کنند اگر شما نیز قصد سفر به باکو را دارید در ادامه با ما همراه باشید تا شما را با ‏سوغات باکو آذربایجان آشنا کنیم. آهن ربا های تزئینی: آهن ربا های تزئینی یکی از بهترین سوغات باکو محسوب می شوند چرا که این آهن ربا ‏ها به نماد ها و تصاویر جاذبه های گردشگری تور باکو مزین شده اند و بهترین گزینه ‏برای هدیه به دوستان و همچنین یادگاری از شهر باکو می باشد. گردشگران می توانند این آهن ربا ها را در شکل های مختلف از فروشگاه های سوغات ‏باکو تهیه کرده و با خود به عنوان سوغاتی به ایران بیاورند.‏کلاه و روسری های باکو: از دیگر سوغات باکو می توان به کلاه ها و روسری های باکویی اشاره کرد اگر از ‏علاقمندان به صنایع دستی و اجناس سنتی هستید خرید کلاه و روسری از شهر باکو ‏بهترین انتخاب برای شما می باشد. در شهر باکو می توانید انواع مختلفی از روسری های ‏ابریشمی و منقش به طرح های رنگارنگ را تهیه کنید خوب است بدانید نام این روسری ‏ها کلاقیی (‏kelagayi‏) می باشد. گردشگران تور باکو باید توجه داشته باشند اغلب این روسری ها با نقش بوته تزئین ‏شده است چرا که بوته نماد آتش در آذربایجان می باشد و آتش برای مردم این کشور ‏بسیار ارزشمند و نشان محافظت از ارواح شیطانی است. به طور کلی اگر می خواهید از بین سوغات باکو اصیل ترین آن ها را انتخاب کنید ‏روسری و کلاه های ابریشمی بهترین گزینه برای شما می باشد. ظروف سفالی: یکی از بهترین و زیبا ترین سوغات باکو ظروف سفالی می باشند. در تمام خانه های شهر ‏باکو حتما یک ظرف سفالی منقش به طرح ها زیبا وجود دارد و نماد خانه باکویی به ‏حساب می آید. اگر به فروشگاه های سوغات باکو بروید از دیدن زیبایی ظروف سفالی حیرت زده شده و ‏حتما تعدادی از آن ها را خریداری کرده و با خود به عنوان سوغاتی به ایران می آورید. نقاشی های نفتی (‏neft painting‏): نفت یکی از مهمترین منابع طبیعی موجود در کشور جمهوری آذربایجان می باشد به ‏طوری که محل اصلی در آمد این کشور محسوب می شود. این محصول علاوه بر صنعت ‏اقتصاد در صنعت هنر هم وارد شده است و تعدادی از هنرمندان باکویی سبکی جالب و ‏جدید را در نقاشی ابداع کرده اند که نقاشی روی بوم با نفت خام می باشد البته خوب ‏است بدانید که از ترکیب رنگ های گیاهی نیز در این نقاشی های خاص استفاده می ‏شود  اگر قصد سفر به این شهر و تهیه سوغات باکو را دارید نقاشی های نفتی یکی از منحصر ‏به فرد ترین گزینه ها می باشد چرا که این تابلو ها را تنها در باکو می توان یافت. 

ویدیو آموزش بستن مدل های شال و روسری مناسب صورت های کشیده

آموزش بستن شال و روسری برای صورت‌های بیضی   اگر صورت‌تان بیضی است، بیشتر مدل‌ها به شما می‌آید. اگر فکر می‌کنید صورت‌تان زیادی کشیده است و شاید حجابتان با بستن روسری دچار مشکل شود، حتما از هدبند استفاده کنید.   مد و زیبایی

کوچولوی دوست داشتنی

همین که کمی از نشستم روی صندلی گذشته بود و خدا را شکر میکردم که هیچ سالمندی جلوی رویم سبز نشده،یک خانوم با بچه ای در بغل سوار اتوبوس شد! انصاف نبود من بشینم و زن جوان ایستاده باشد،با کمی دلخوری درونی بلند شدم و عطای صندلی را به لقایش بخشیدم! در طول مسیر عجیب این دختر کوچولو دلبری کرد و حسابی روزم را ساخت.من را برد به سال های دورِ بچگی،همان سال هایی که دقیقا از این روسری ها میپوشیدم.یادم آمد یکبار خواستم خودم چتری موهایم را کوتاه کنم و خب کاری کردم کارستان :))) موهایم را از نزدیکی ریشه چیدم و انقدر افتضاح شده بود که همان اتفاق شروعی شد برای روسری سر کردنم.   +اگر کم رویی و خجالت مجال میداد دوست داشتم از نگاه های محبت آمیز  و لبخند فراتر رفته و در آغوش میگرفتمش.در طول مسیر هم با اصرار  روی صندلی ایستاده بود.  

چادر

این داستان مال اون اوایله! لامصبا این از همون اول که سوار خر مراد شدن, موذیانه ریشه اعتقادات مارو داشتن میزدن, اوایل فک میکردیم از کج سلقه گیشونه! ولی حالا که کاشته هاشون بار داده, میفهمیم که نه بابا از موذیگریشون بوده, این لیبرالا از اول (هموهن سالای 61 که سر کار اومدن) کار خودشونو به اشکال مختلف میکردن. ولی گوشه نقابشونو با شروع حکومت آقای رفسنجانی ورداشتنو . حالام که دیگه صابخونه شدنو مث اسرائیلیا دارن فرهنگ چندصد سالرو بیرون میکنن! راستی میدونی چادر فقط حجاب سنتی ایرانیاسو روسری مال اونا؟

اصول ست شال و شلوار با مانتو جین

مانتو جین را با چی و چطوری ست کنیم؟ مانتو جین یکی از محبوب ترین مدل مانتوها برای خانم هاست اما برخی افراد نمی دانند مانتو لی را با چه کفش و شلواری و چه رنگ شال و روسری ست کنند. ایده های ست کردن مانتو جین مانتو جین را همه خانم ها دوست دارند اما شاید در ست کردن آن دچار مشکل شوند، مانتو جین را نمیتوان با هر چیزی ست کرد و باید در انتخاب شال و شلوار حسابی دقت کنید. اگر شما هم جزو خانم های علاقمند به مانتو جین هستید اما نمیدانید آن را چگونه ست کنید ما در این بخش کلی ایده شیک برایتان داریم که با الهام از آن ها میتوانید خوشتیپی با مانتو جین را تجربه کنید.   مد و زیبایی

مادر الکی !!!

خاطره مادر الکی خاطره : مادر الکی !!!   خاطره مادر الکیخیلی عشقولانه بودن! شوهرش ازش دل نمی کند و خیلی نگران بود! اولین بار بود که خانومش رو تنها می فرستاد سفر!منم هم خنده ام گرفته بود از دستشون هم حرصم، ولش کن دیگه پسرجان…اخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم آقا من تا قم میشم مامان خانومت، شما اصلا نگران نباش! اونم انگار تا حدی خیالش راحت شد خانومش رو به خدا سپرد و رفت! دختر محجبه و قشنگی بود! می خواست بره به مادرش سر بزنه، توی کوپه که جا گیر شدیم و از مشهد راه افتادیم شروع کردیم به صحبت، داستان جالبی داشت که خوندش خالی از لطف نیست. مامان من اصلا اهل دین و خدا و پیغمبر نیست، کلا بد حجابه! من اون موقع ها می رفتم تهران سر کار، با مانتو و روسری! ولی اونقدر با ماشین رفتم و اومدم و کلاج و ترمز گرفتم، کاسه ی زانوم داغون شد، واسه همینم دیگه نرفتم تهران و قم کار پیدا کردم.خوب قم باید با چادر می رفتم سر کار، اونجا مادربزرگ شوهرم منو دید و پسندید.هر گ‌ می زد که بیاد خواستگاریم، مامانم سر همون تلفن بهشون می گفت:که دختر ما باید بره سر کار،ما مهمونی هامون مختلطه،دخترم باید با مانتو و روسری باشه و از این حرفا…ولی سر این یکی ازشون خواستم کوتاه بیان. وقتی رفتیم تو اتاق که با شوهرم صحبت کنیم گفت:من ۱۴ سکه بیشتر مهریه نمی دم،جهزیه تونم باید کلا ایرانی باشه،عروسی مختلط هم نمی گیرم! منم دیدم هم خودش خوبه و هم خانواده اش قبول کردم شرط هاش رو. ولی به مامانم نگفتم و نذاشتم بفهمه، جهیزیه رو هم خودم گرفتم با ذخیره ی پولام، بجای عروسی هم ناهار دادیم.البته از مامانم نپرس که این مدت چه ها گذشت بینمون! همینو بگم که متاسفانه اولاش قهر کرد باهام !!!البته من از انتخابم راضی ام، شوهرم رو دوست دارم، زندگیم قشنگه، دوستش دارم! حالا که رفتم گنبد کاووس دوستم و همدم تنهایی هام کتابه! خیلی هم دوست خوب و با وفاییه! شوهرم هم که واسم هیچ چیز کم نمی ذاره! خوشبختم! خدا رو شکر» خیلی دختر با معلوماتی بود، می گفت خوشبختیش رو‌ چمدیون کتاب خوندنه!منم که آدم کتابخونی بودم اسم کتابای خیلی زیادی رو بردم که همه را خونده بود.چقدر بخاطر اینکه تو این سفر کوتاه مادر الکی و هم صحبتش شدم خوشحال شدم و بهش غبطه خوردم.م – از قم

آهنگ کردی محسن چاوشی

 آهنگ جدید چاوشی به اسم مینا را گوش دادید . کار زیبا و خوبی هست. این آهنگ رو با سینا سرلک خونده. متن آهنگ در زیر آوردم متن ترانه مینا از محسن چاوشی و سینا سرلک ده ردت وه مالم زوو مه چووره وه ئه مشه و وه لامان روژ بکه ره وه روژ بکه ره وه   ئه مشه و چه ن شه وه نه تیه له خه وم له چی توریایته بینای چا وانم بینای چا وانم سه رت په تی که بینم زولفانت سه رت په تی که بینم زولفانت تا گیانی شیرین بکه م قوربانت بکه م قوربانت   سه رت په تی که بینم زولفانت سه رت په تی که بینم زولفانت تا گیانی شیرین بکه م قوربانت بکه م قوربانت   معنی شعر مینا محسن چاوشی زندگیم فدایت، زود از پیشم نرو امشب پیشمان شب را روز کن چندین شب است که به خوابم نمیایی ای نور چشمانم از چه رنجیده ای روسری ات را بردار ،گیسوانت را ببینم تا جان شیرینم را برایت قربانی کنم برای گوش دادن و دیدن آهنگ های دیگه لینک زیر رو مشاهده کنید https://navatv.com/music/mohsen-chavoshi-sina-sarlak-mina  

ابا برجام و ۲۰۳۰عراقی

ابا برجام و ۲۰۳۰ چند نکته جالب از تجربه زیارت عتبات عالیات: ۱. کمتر از ۱۰ سال پیش هزار دینار برابر هزار تومان بود و الان هزار دینار برابر ده هزار تومان یعنی کاهش ۱۰ برابری ارزش پول ملی؛  در حالیکه عراق جنگ با داعش و حمله ترکیه و مشکلات داخلی  فراوان داشته و ما برجام داشتیم . با تبریک به مسوولان محترم یا بهتر بگویم به تبعیت از عراقی ها آقایان "ابا برجام" بابت این شاهکار.   نفوذی ها و دوتابعیتی های خائن و اختلاس گران و حامیان آنها از داعش هم خطرناک ترند. ۲. طرح ۲۰۳۰ در عراق در نجف شهر مذهبی عراق شاهد بودم دانش آموزان دختر با شکل غربی بدون روسری و حتی برخی بدون شلوار به مدرسه می رفتند. غرب با طرح های خود  دنبال ترویج و گسترش بی عفتی و بی حیایی است نه چیز دیگر؛ البته در ایران عده ای جاهل یا خائن با خیز های نرم و مشکوک دنبال طرح ۲۰۳۰ هستند. ۳. از نکات جالب در عراق نصب عکس های  بزرگ و به تعداد زیاد از شهدای مبارزان عراقی در مبارزه با داعش در خیابان هاست، جا دارد ما هم عکس بزرگ شهدایمان را در خیابان هایمان بزنیم تا غافلان نتوانند به راحتی کلمه شهید را از تابلوهای کوچه هایمان حذف کنند. http://ziarani1.blog.ir/

جهان موازی

تو یکی از زندگی های موازیم، دختر اول یه خانواده چهارنفره هستم که احتمالن یه خواهر کوچیکتر داره. تو اینستاگرامش برای مامانش پست عاشقونه میذاره و مامانش زندگیشه. تو دانشگاه آزاد شهر خودش داره یه رشته‌ی بدون کنکور میخونه و ازین بابت مایه‌ی افتخارِ تمام خانواده‌ست. ازون خانواده ها که شب همینطوری که نشستن و دارن ماهواره می بینن، دلشون بستنی میخواد و می پوشن میرن فلکه بستنی، بعد کل سالاریه رو دور دور میکنن و و تو ماشینشون آهنگای بهنام بانی و حامد همایون میذارن. تو راه بازگشت به خونه تصمیم میگیرن یه مسافرت یهویی به شمال داشته باشن و میندازن تو جاده. بعد هم زنگ میزنن به یکی از دوستای خانوادگیشون که اتفاقن یه پسر همسن و سال من دارن که خیلی خجالتیه، و ازونجایی که اوناهم کار و زندگی ندارن تصمیم میگیرن باهامون بیان شمال. شب تو چادر میخوابیم و فرداش جوجه میزنیم و میریم ویلا. تو ویلا دوست بابام خیلی بامزه بازی در میاره و ما دست میزنیم و اونم می رقصه و همه می خندن. راستی یادم رفت بگم که جفت خانواده ها هم از رودربایستی همدیگه روسری سرشونه. تو دریا هم میریم و فک میکنیم که این فوق العاده ترین چیز دنیاست. همچین خوشی هایی.

شرایط سخت زندگی

دیشب با دوستم رضا رفتیم بیرون که هم شامی خورده باشیم و هم دوری زده باشیم ؛ اما وقتی برگشتیم به انبار من موندم و کلی فکر و دغدغه که فقط از خدا خواستم کمک کنه که تو این دوره سخت ، بتونیم درست باشیم و درست زندگی کنیم .اول بگم که شیراز ، از نظر حجاب و حیا چه برای دختر و چه برای پسر اصلا اوضاع مناسبی نداره بخصوص هرچه به بالای شهر بری ، اوضاع هم بدتر می شه !!اوضاع طوری می شه که روسری برای دختر دیگه معنایی نداره ، بارها دیدم که بعضی از دخترخانم ها ، بدون روسری و خیلی با آرامش دارن از پیاده رو عبور می کنن ؛ موقع رانندگی که علنا روسری رو یه مانع برای دید می دونن و با موهای رانندگی می کنن ؛ حیوون های خونگی جای دوستی و رفاقت هاشون رو گرفته و هرکس یه سگ گرفته دست و با کلی افتخار میره بیرون حتی بعضا شنیدم که می گن برخی از نیازهاشون رو توسط همین سگ ها تامین می کنن !!  دوستی دختر و پسر که الان خیلی عادی شده ، حتی برای پدرها و مادرها هم عیب نیست که بچشون داره چیکار می کنه !! شاید حتی کمتر از 10 سال پیش ، خیلی چیزها رو که می شنیدیم تعجب زده می شدیم و هر کس هم کار اشتباهی مرتکب می شد ، کاملا در خفا و پنهانی اما الان شرایط کاملا برعکس شده ، همه ی این رفتارهای اشتباه عادی شده و رفتار درست ، خیلی کار دشواری شده ! طوری که بعضا از نماز خوندن توی یه جمعایی می ترسی ، از رفتار درست نشون دادن توی خیلی از مواقع منصرف شدی چون انقدر منطق های بی خود می شنوی که به خودت می گی الکی حال خودتو خراب نکن ! همین دیروز عصر یکی از همکاران یه کلیپ توی گوشیش بود که یه جوون مذهبی داشت به یه دختر بدحجاب تذکر می داد ، یعنی دختر چنان با صدای بلند می گفت بچه مذهبی بشیم که مثل سعید طوسی فلان و بسان و جالبه که چنان با افتخاری توی فضای مجازی پخشش می کنن و کرور کرور آدم هم اون ها رو لایک و تایید می کنن ! در این که باید ، افرادی که نماد دین و مسلمون بودن هستن خیلی رعایت بکنن و اگر مرتکب اشتباهی بشن خدا مجازات اونها رو چند برابر می کنه هیچ شکی نیست ولی بعضی ها انقدر سبک فکر هستن که درک نمی کنن فلانی یه اشتباهی کرده نباید به پای دین و خدا و اهل بیت بذارن ! چی بگم ، تازگیا که یه کلیپ اومده بیرون از منافقین که توی چند تا سوله دارن بر علیه این نظام و اسلام ، کلی فعالیت مجازی می کنن همین بی وجود ها هم داغ این ماجراها رو بیشتر می کنن و شاید خیلی از حساب های کاربری که ما می بینیم و حتی می پسندیم و نظر می دیم هم فیک و الکی باشن ! گاهی وقتا از ترس این که بچه های ما چطور قراره توی این جامعه زندگی کنن و تحت تاثیر این همه افکار و رفتارهای بی خود قرار نگیرن خیلی می ترسم ! تنها دلخوشی که این وسط وجود داره خدا و اهل بیت و بخصوص امام زمان هست که به امید خدا بیاد و ریشه این همه کثافت که دنیا رو گرفته رو بخشه البته امیدوارم که ما بعد از ظهور حضرت ، بریم جزو کسایی که در خدمتش هستیم نه در مقابلش !! اگر اشتباه نکنم یه روایت بود از امام صادق علیه السلام که مومن تو آخرامون ، بچشو به دندون می گیره و از نگرانی مدام به این ور و اون ور می بره واقعا شرایط الان همینطور شده ! پدر و مادرهای دلسوز خیلی دغدغه دارن حتی مدرسه که محل کسب علم هم هست ، شده محل شعر ساسی مانکن و رقاصی و هزار کار اشتباه !! یک زمانی انقدر کارت دعوت عروسی برامون میومد که بعضا تداخل پیدا می کرد ، اما این روزها خیلی تعداد ازدواج ها کم شده و جای تاسف داره ! امیدوارم تمام مسببین گرونی و این شرایط اقتصادی نابسمان اول هدایت بشن ، اما اگر قراره تا آخر عمرشون همینجور زندگی کنن از خدا می خوام که روزگارشون سیاه بشه و از روی زمین محو بشن که مردم یه نفس راحت بکشن ؛ این همه جوون با نیازهای شغلی ، جنسی ، احساسی و . بخاطر بی تدبیری بعضی ها روز به روز دارن به گناه میفتن و جامعه رو به گند می کشن ! واقعا خدا چه بر سر مسببین این اتفاقات میاره رو من موندم ! با خودم قرار گذاشته بودم تا جایی که می تونم توی وبلاگم ، غر نزنم اما واقعا این دغدغه خیلی اذیتم می کرد و گفتم یکم خودم رو خالی کنم شمای خواننده اگر متاثر شدی ، بنده حقیر رو ببخش :) خواهش می کنم که حداقل ما تلاش کنیم آدم های خوبی باشیم ، بخاطر امام زمانمون کمتر گناه کنیم و ایشالا حال دلش رو خوب کنیم که قطعا اون بزرگوار هم حال ما رو خوب می کنه ، حالا هر شرایطی که می خواد باشه ، باشه !! اللهم عجل لولیک الفرج

دلتنگی و چند چیز دیگر

مانتو پانچ، شلوار گت دار، روسری ساتن مشکی و صندل های زندایی که یک سایز برایم بزرگ تر بود و این ترکیب فاجعه که انگار به تنم زار میزد را به خودم پوشاندم و صورتم را شسته  نشسته جواب اسنپی ِ پراید سفید با پلاک ط ۲۱ » را دادم و به سرعت برق و باد خودم را جلوی ماشین رساندم و سلامی با زور به راننده تحویل دادم .  نگاه متعجبش را اما تحویل نگرفتم و وسایلشان را توی ماشین جا دادم و بوس فرستادم و خدافظی کردم . اما ترجیح دادم جای نگاه کردن به ماشین تا محو شدنش بروم بالا تا بیشتر مایه شادی بقیه نشوم .  اسنپ را که چک کردم، ساعت ۷ مامان رسیده راه آهن . ولی ساعت بلیطش , ۸ است.  تهران اینطوری است که اگر یک ربع زودتر به سمت مقصد حرکت کنی یک ساعت زودتر میرسی و اما اگر پنج دقیقه دیرتر حرکت کنی ۱ ساعت و نیم دیرتر از موعد به مقصد میرسی . حالا بگذریم ازین مسائل. زجر آور است که هر چه از این شانه به آن شانه میچرخم تا دوباره بخوابم، فایده ندارد . انگار نه انگار روز است و  اشعه های خورشید تقریبا خودشان را کف خانه پهن کرده اند و رو به زردی بیشتری میروند. راستی مگر فکر و خیال و ازین شانه به آن شانه شدن ، دلتنگی و چند چیز دیگر برای شب و تاریکی نبود ، آفتاب از کدام طرف در آمده که دلتنگی و فکر و خیال ِ شب جای خودش را به روشنی روز داده  ؟

بدون عنوان

تصمیم گرفته‌بودم امروز برخلاف سال‌های گذشته هیئات جدید را امتحان کنم. ظهر قرار بود با دوستی هیئت صنف لباس‌فروش‌ها باشیم. خواب مانده بود. میان راه از پیرزنی که لنگ‌لنگان می‌رفت آدرس را پرسیدم گفت با هم برویم. ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم. ۱۱ در را بسته‌بودند. حاج علی انسانی می‌خواند. اذان گفتند و نماز خواندیم. پیرزن گفت نهار به ما بیرونی‌ها نمی‌رسد. فکر نهار نبودم. معده‌ام سوخت. گفتم می‌روم خانه.  پیرزنی با عینک به شدت ته استکانی، بدون دندان‌های بالایی و یکی درمیان پایینی، با موهای عنابی و روسری کج و معوج و شلوار پشمین که سرپاچه‌هایش را برگردانده بود بالا و اگر کسی کمی به کیسه‌های کنارش می‌خورد داد می‌زد دست نزن» ناگهان شروع کرد به حرف زدن. گفت قدیم یک نفر، ده نفر را نان می‌داد آخ نمی‌گفت. حالا سر سفره‌ای که از خودشان نیست هم راه نمی‌دهند و در را می‌بندند. بلند و قطعه قطعه می‌گفت. همه گوش می‌دادند. این حرف‌ها را زنی می‌زد که وقتی پسر پنجاه ساله‌اش آمد که دستش را بگیرد ببرد با داد و‌ فریاد شروع کرد خندین و گریه کردن توأمان. همه با تعجب نگاه می‌کردند که یعنی آن حرف‌ها چطور از دهان این پیرزن درآمده؟   خانم مسن کناری‌ام که با هم وارد شده بودیم همین‌طور که به من تکیه داده‌بود گفت برویم کمی پایین‌تر ه دلریش». ساعت ۱:۳۰ بود. گفتم تمام شده حتما. گفت روزی‌ات این‌جا نباشد جای دیگری هست. برویم. روزیمان با دلریش» بود. با چشم‌هایی که برق می‌زد از این‌که پایه‌ای پیدا کرده، گفت برویم چیذر؟ گفتم شرمنده!   

تنوع ، مقایسه و شاید حسرت

همسرم ازم خواست که از انبار براش یه روسری ببرم ، من هم در ابتدا تصمیم گرفتم که یه طرح رو انتخاب کنم و براش ببرم امّا باز به خودم گفتم نه تو که چند روز دیگه بر می گردی یه بسته از روسری رو ببر که بر اساس سلیقه خودش انتخاب کنه و هر چی که اضاف اومد رو برگردون . به لطف خدا به نسبت اطرافیانی که دیدم خیلی قانع هست اصلا همین که من رو انتخاب کرده یعنی قناعت لازم بود اسم قناعت رو بیارم چون برای درک مطلب خیلی کمک کنندس که در ادامه عرض می کنم . کسی که مطمئن بودم هر کدوم از این طرح ها رو براش می بردم با دل و جون خوشش میومد ، تنوع طرح ها رو که دید دلش هوایی شد تا همه رو امتحان کنه و خودش رو توی آینه ببینه تا بتونه با م من ، بهترین طرح رو انتخاب کنه و همین کار رو هم کرد !! این مقدمه رو عرض کردم تا برسم به این که همیشه تنوع چیز خوبی نیست ، تنوع در واقع یه حس مقایسه رو برای آدمی به وجود میاره که اگر توان داشتنش رو نداشته باشیم ممکنه منتهی بشه به حسرت !! فکر می کنم آفت فعلی جامعه هم دقیقا همین موضوع هست ، بالاخره آدمی هست چشمش می بینه و دلش می کشه ، فرقی هم نداره در چه زمینه ای باشه ها از یه غذای ساده بگیر تا پول و ثروت و یا حتی همسر !! در مورد همسر هم باز جنسیت هیچ فرقی نداره چه مرد باشی و چه زن وقتی توی خیابون انقدر نمونه های متنوع و با زرق و برق ببینی اگر دلت رو به خدا نسپاری لذت چیزی که داری رو هم نمی بری و دلت هوایی می شه ! چند روز پیش یکی از اقوام و همسرش رو با ماشین رسوندم شیراز ، توی مسیر که بودیم دیدم خانمش یه عکس نشون شوهر داد و زمزمه هایی شنیدم که اسم شوهر دوست داخلش بود ؛ کنجکاو شدم و به قوم گفتم می شه بگی چی نشونت داد ؟ گفت خانمم یه دوست صمیمی داره که تازه وارد دوران نامزدی شده و دوست خانمم عکس شوهرش رو برای خانمم فرستاده برام جالب بود که خانمش هم می گفت ببین چقدر قشنگه !! تحمل نتونستم کنم و گفتم یه نصیحت برادرانه از من ، هیچ وقت اینطور عکس هایی رو نه بفرستید و نه ببینید ، از اون جایی که هنوز 2 ماه هم از عروسیشون نمی گذره تاکید کردم شما تازه اول راهید و خدایی نکرده اگر با دیدن چنین تصاویری حس مقایسه و حس این که ای کاش فلانی نصیب من می شد درتون به وجود بیاد چکار می خواید کنید ؟ شما حالا حالاها قراره با هم باشید و این افکار و ذهنیات مثل خوره میفته به جونتون !!! و باز یه چیز جالب تر ، بعضا خودم و یا حتی عزیزانی رو می بینم که از سر بیکاری به برنامه دیوار و یا شیپور سر می زنن و همینطور آگهی می بینن و خودشون هم شاید متوجه نشن ولی ما یه اصطلاحی به کار می بریم می گیم " هووووفکه می زنن " که می شه تا تهش رو خوند تهش هم اینه که ای کاش من هم می تونستم داشته باشم و ندارم ! خب برادر من این چه کاریه ؟ چرا الکی در خودت نیاز به وجود میاری ؟؟ نتانیاهو که معرف حضورتون هست ، دشمن دو آتیشه ایران و ایرانی یه کلیپ داره که جای تامل داره ، اگر تمایل داشتید کلیپ صحبتش رو بخصوص از زمان 1 دقیقه و 40 ثانیه به بعدش رو ببینید که چی می گه !! واقعا سخته ولی تا جایی که می شه سعی کنیم هر چیزی رو نبینیم و احساس نیاز رو در خودمون ایجاد نکنیم که اگر توان داشتنش رو نداشتیم ، چیزی جز حسرت و ناامیدی برامون باقی نمی مونه ضمن این که از داشته هامون هم لذت نخواهیم برد . داشتنِ قناعت بسیار کمک کننده هست امّا قطعا همه چیز نیست ، مثلا اگر فردی که قانع نیست تو 3 سوت هوایی بشه یه فرد قانع تو 10 سوت هوایی می شه ! هوفکه : نفس عمیقی که واژه ی ای کاش درش موج می زنه !

از رنجی که می‌بریم۲

آدما سه دسته‌ان؛ یه عده که کار اشتباه رو انجام می‌دن و با اشتباه بقیه هم مشکل ندارن و اگه باهاشون حرف بزنی، تلاش می‌کنن اشتباهاتت رو توجیه کنن به اسم همدلی و همدردی. اینا برای درددل خوبن ولی کمکی به رشدت نمی‌کنن. یه عده که کار درست رو انجام می‌دن و دافعه دارن در مقابل کسی که اون کار درست رو انجام نمی‌ده و به وضوح و به راحتی قضاوتش می‌کنن، بهش برچسب می‌زنن و اگه بتونن مهدورالدم اعلامش می‌کنن. اینا، حتی به درد درددل کردن هم نمی‌خورن. و دستهٔ سوم که ممکنه خودشون کار درست رو انجام بدن یا ندن، اما دغدغهٔ بهتر شدن دارن. اگه خودشون عامل باشن، باز هم شرایط و روحیات متفاوت بقیه رو درک می‌کنن، توهین و قضاوت نمی‌کنن و تجربیات خودشون رو بهت منتقل می‌کنن. اگرم خودشون عامل نباشن، حداقلش اینه گناه و اشتباهت رو توجیه نمی‌کنن که برات عادی بشه. ولی در هر صورت از ارتباط باهاشون یا گفتن دغدغه‌ها، سوال‌ها و شک‌هات، احساس ترس از قضاوت شدن نداری. احساس ترس از برداشت اشتباه و تغییر نظرشون نسبت به خودت رو نداری، چون تو رو یه کل واحد می‌بینن نه فقط مجموعه‌ای از اشتباهات. و حالا چیزی که می‌خوام اعتراف کنم اینه که احساس من در مورد اغلب آدمای مذهبی دور و برم اینه که از گروه و دستهٔ دومن. آدم می‌ترسه باهاشون حرف بزنه. می‌ترسه سوال بپرسه. مخصوصا من که هیچ وقت نتونستم تو جمع‌های کلاسیک مذهبی (گروه‌های بسیج یا هیئتی‌های باسابقه) خودم رو جا بدم. همیشه حس کردم یه فاصلهٔ عمیق هست بین من و این گروه‌ها. فاصله‌ای که هیچ‌وقت دوست نداشتم باشه ولی همیشه بود و حالا احساسم اینه که آدمایی مثل من تو بدترین وضعیتن تو ارتباط با گروه‌های مذهبی شناخته‌شده. یعنی این مجموعه‌ها ممکنه با یه آدم کاملا بی‌اعتقاد، با خوش‌رفتاری و روی گشاده برخورد کنن که اصطلاحا جذب» بشه، ولی با همفکرهایی که کل تفاوت‌مون ممکنه در حد علاقه و اعتقاد من به روسری رنگی و باور اون به رنگ‌های تیره باشه، برخوردها همچنان سرد و نچسبه و خواهد بود.

سفرنامه اربعین1

  من و همسر تصمیم گرفته بودیم این سفر و دوتایی بریم اولین بارمون نبود، میدونستیم این سفر چقدر سختی داره گم شدن داره، خستگی داره، معطلی داره افراد بیشتر دست و پا گیرن! و اینکه یه سفر معنویِ اگر روحیاتت با طرف مقابل مج نباشه قوز بالا قوز میشه از طرفی حرف های حاج آقا پناهیان که میگفت ما تو کار تیمی ضعیفیم و هیئتی و جمعی برید زیارت!!!! ولی باز ترجیحمون به سفر دونفره بود القصه ما قصد سفر کرده بودیم و هرکس میگفت بیاید با ما بریم یجور میپیچوندیم چند روز مونده بود به سفر پسرعمو تو هیئت به مستر پیشنهاد داد گفت خانم منم ببرید!!!!! خانمش یه زن ناز نازی و کم طاقت مستر هم گفته بود مانعی نداره، امسال میگن خطرناکه فقط گفت هرچی شد پای خودش شما فقط همراهش باش بعنوان یه اقا خواهر هم اون شب تو هیئت بود و متوجه شد عروس عمو میاد رفت رو مخ دامادمون که بذار منم همراشون برم!!!! داماد هم خواهرم و سپرد به ما خواهر هم به شدت عصبی و کم طاقت فاتحه خودم و همینجا خوندم و گفتم اشکال نداره بذار تو این راه افراد بیشتری بیان ،ماهم بانی خیریم خودم و با این حرف ها اروم کردم میدونستم با این دوتا کارم زارِ فرداییش دوستم سحر بهم پیام داد که میخواسته بره کربلا ش و کسی و پیدا نکرده گفتم ببین ما سه تا خانمیم با همسر من اگه خواستی با ما بیا سحر هم خوابگاهیم بود با روحیات هم اشنا بودیم، سحر یکم حساس بود فقط مادرش هم روانشناس بود و خانم فهمیده ای، برادر سحر هم که پسر17ساله ای بود همراهشون بود ددست همسر هم اولین بارش بود میخواست بره و تنها بود خیلی التماس همسر میکرد که همراه ما بیاد اما اون و دیگه قبول نکردیم دم دمای رفتن بود که پسرعمو شروع کرد پیشنهاد دادن ما دنبال بلیط بودیم پسرعموم پیشنهاد داد از مرز خسروی بریم مدیونید اگه فکر کنید پیشنهادش با زور بود، و تا قانع نمیکرد و حرفش و به کرسی نمینشوند پا پس نمیکشید! بعد از نیم ساعت توجیه کردن و بحث کردن و فانع کردن در اخر میگفت من فقط پیشنهاد دادم خلاصه که با پیشنهادات ایشون دو تا آژانس گرفتیم ما رو تا مرز خسروی ببره چون تعدادمون هفت نفر بود به دوست همسر هم زنگ زدیم با ما بیاد تا دوتا ماشین پر بشه و کرایه کمتر بشه! خلاصه راه افتادیم و نگم تا دم اخر اژانسی که من هماهنگ کرده بودم و لغو کرد و خودش بابای دوستش و گفت بیاد و ماشینش خراب بود و کلی وسط راه معطل شدیم!!! ماشینی که ما توش بودیم و اون رزرو کرده بود 50تومن کمتر قرار بود بگیره! از یه بیراهه رفت که مسیرمون نزدیکتر شه افتاد تو یه چاله و فلاکس آبجوش برگشت رو پای همسر!!! و همونجا پوست پاش کنده شد، محل مسح پا کامل سوخت و مقداری از کف پا خلاصه رفتیم خسروی هفت صبح پشت اولین گیت بودیم یه ربع به هشت در باز شد و ساعت 4وارد خاک عراق شدیم!!!! بدترین و مزخرفنرین مرز ایران همه تبلیغات که مرز خلوته و خیلی خوبه دروغ بود  برای خانم ها یه گیت برای خروج بود، هزار نفر همزمان میخواستن از یه در خارج بشن شرته شرطه های عراقی هم مثل سگ (واقعا مثل سگ، توهینی نمیکنم، توهین یه سگِ) وایساده بودن اونجا و زن هارو چهارتا چهارتا میگرفتن پرت میکردن تو به روده های من فشار اومده بود داشتم غش میکردم که به زور خودم و رسوندم به در و یه حیوون عراقی من و دو دستی از دوتا بازوم گرفت و مثل حیوون پرتم کرد داخل بدترین صحنه زندگیم بود، وقتی اون قول بیابونی ها داد میزدن حَرِررررررک چهارستون بدنمون میلرزید.  ذره ای غم اُسرا رو درک کردیم من تمام مسیر یاد خانم رقیه بودم خدا لعنتشون کنه الهی خلاصه با یه بدبختی دونه دونه از مرز خارج شدیم و اونور همگی زدیم زیر گریه و یه روضه الشام الشام الشام برای خودمون خوندیم و خون گریه کردیم و منتظر مردامون بودیم و نگران این بودیم سر ساعت4مرز بسته میشه در خروج خانم ها و اقایون فرق داشت محمد شلوار چیریکی پاش بود برگردونده بودنش که شلوارش و عوض کنه خلاصه با سلام و صلوات بهم رسیدیم و راه افتادیم و ماشینای خسروی میبردن ترمینال بغداد، اتوبوسای واحد صادقیه اومده بودن هشت هزار دینار عراقی به پول ما میشه هشتاد، جالبه اتوبوسای ایران هم همون هشتاد تومن و میگرفتن! اتوبوسای درجه1اونا هشتاد میگرفتن اتوبوسای پلاستیکی و داغون ما هم 80 همه کیسه دوخته بودن برای این سفر، دولت امسال خوب پولی به جیب زد!  رفتیم بغداد توفیق اجباری نصیب شد رفتیم سامرا رو زیارت کردیم.  اخ که من چه شبی بود.  به همه خستگی ها و مشقت هاش می ارزید. خستگی مرز و بغداد و تشنگی از تنمون در رفت جایی بودم که محل زندگی امام هادی و امام حسن عسکری بود محل شهادتشون محل تولد امام زمانم محل غیبت امام زمانم سه امام معصوم اونجا نفس کشیدن زندگی کردن عبادت کردن امام زمانم امام زمانم امام زمانم.  تو حیاط سامرا پسربچه هارو نگاه میکردم تصور میکردم امام زمان اینجا حضور دلشته و کودکی کرده.  آخ سامرا.  خداییش این روسری انداختنا روی ضریح چه معنی میده!!! خیلی حرکت زشت و دور از شان و مقام خودمون و اون معصومِ!! عکس هم خراب میکنه!!!! ضریح رو هم زشت میکنه، روسری های کهنه شما رو چیکار کنن!!!  خیالتون راحت همه میره تو آشغالی، امام هم روسری نیاز نداره، نکنید این کارهارو زشته بخدا فرداییش رفتیم ترمینال که بیایم نجف کرایهِ 100_120تومن شده بود 200_250اون هم بخاطر یه عده مردمِ   راننده ها گفته بودن 250مردم هم قبول کرده بودن راننده ها دیگه از 250پایینتر نیومدن مردم شورش کردن و داد و بیداد که اقا سوارنشید زیر بار حرف زور نرید یه عده نخاله سوار شدن و رفتن.  عده ای بچه انقلابی موندن و شورش ها جواب داد و کرایه صد تومن پایین کشیده شد خلاصه 150تومنم زور بود با 150اومدیم نجف و زیارت و بهترین شب زندگیم اون شب بود تمام خستگی ها و فشار ها از تنم بدر شد وقتی چشمم به گنبد افتاد وقتی باباعلی از زبونم نمیفتاد. باباعلی باباعلی میگفتم و همه حرفام و بهش میزدم مثل دختربچه ای که بعد چندوقت باباش و میبینه  حتی بهش گفتم عراقی ها باهامون چیکار کردن حس میکردم سرم رو زانوی مهربون ترین بابای دنیاست. و اونم با صبر و حوصله داره به حرفام گوش میده حتی حس میکردم داره نوازشم میکنه دست رو مو هام میکشه حس میکردم سرم و بوسه هم میزنه حتی حس میکردم داره دونه دونه غم هارو از دلم برمیداره ادامه دارد

مثل سربازی که.

مثل سربازی که تن زخمی‌اش را کشان کشان به پناهگاه می‌رساند خودم را به خانه رساندم، کلید را به زحمت توی قفل چرخاندم و در را باز کردم، از یک تاریکی به تاریکی دیگر. به تاریکیِ خوب. تاریکی خوبِ خودساخته. بعد فکر کردم توی این جهان هیچ جایی را بیشتر از خانه‌ی خودم دوست ندارم. از اینکه پدر و مادر تصمیم گرفتند خانه‌ی پدربزرگ بمانند خوشحال بودم و این تنها چیزی بود که از آن خوشحال بودم. آن کفش‌های مشکی پاشنه بلند لعنتی را از پاهایم کندم و کف پاهایم را گذاشتم روی سرامیک‌های سرد خانه. هنوز رادیاتور را روشن نکرده‌ام. تو گویی مجبورم توی سرما سر کنم. دیروز مادر از سردی خانه شاکی بود می‌گفت خانه باید گرم باشد. سرد. سرد مثل خودم. مثل زندگی و روزگارم. چراغی روشن نکردم. آمدم تا اتاق خواب. روسری‌ام را از سرم انداختم، لعنت به لباس‌های مجلسی، لعنت به جوراب‌های شیشه‌ای، لعنت به سینه‌بندهایی که مثل طناب دار دور گردن، نفست را بند می‌آورند. تن کوفته‌ام را انداختم روی تخت. دلم می‌خواست فریاد بکشم و گریه کنم و کمی خود سرریزم را خالی کنم اما جانش را نداشتم. گفته بودم یک دعوای بزرگ در راه است. همه با من. بر سر اینکه دارم چکار می‌کنم با زندگی ام. بر سر اینکه اصلا چه برنامه‌ای دارم. بر سر اینکه تا کی می‌خواهم از آدم‌ها بهانه‌های کوچک و بزرگ بگیرم و هیچ کس را راه ندهم توی زندگی‌ام. بر سر اینکه تا کی می‌خواهم از آدم‌ها فرار کنم و نصیحت نصیحت نصیحت. نصیحت آدم‌هایی که گمان می‌کنند صلاح زندگی‌ات را بهتر از تو می‌دانند. زانوهایم را جمع کردم و خیره به سفیدی بوم روبه‌رو که قرار است بعدها یک دریای عصبانی مواج شود به این فکر کردم که تا کی توان جنگیدن دارم؟ تا کی می‌توانم از آدم‌ها فرار کنم و ردشان کنم؟ واقعا تا کی می‌توانم بجنگم؟ منی که همین حالا هم دیگر جانی برای جنگیدن توی وجودم نمانده. اصلا برای چه باید بجنگم؟ چرا نمی‌گذارند همین زندگی ساده و خالی‌ام را ادامه بدهم؟ یاد نگاه‌ها افتادم. یاد نگاه منتظر او. نگاه به قول خودش ده سال منتظر. نگاه پر از توقع مادرم. نگاه سرسخت و جدی پدرم. نگاه پرسشگر برادرم. نگاه‌های دلسوز و خالی دیگران. همه همچون دهانه‌ی تفنگ‌های شکاری به سمت من. منِ هرلحظه در شرف شکستن. یاد تو افتادم. یاد دست‌هایت. یاد نگاه هرگز ندیده‌ات. خیالم راحت بود که به اندازه‌ی کافی گفته بودم دوستت دارم. خیره به سفیدی بوم با چشمان خیس. دو تا زولپیدم خوردم. چشمانم سنگین شد. دست‌ها و پاهام بی‌حس شدند. مغزم کرخت شد. بعد دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. قرص‌ها، صادق‌ترین رفقای همیشه.  

مشهد

سلام عزاداریاتون قبول، و شروع ماه ربیع الاول مبارک‌تون باشه. ‌ نمی‌دونم از کِی بود که دلم می‌خواست یه بار تولدم مشهد باشم. شاید از دبیرستان و به خاطر تاثیر گرفتن از جوِ مذهبی و دوستام بود یا شاید بعدتر، به خاطر تاثیر شبکه‌های اجتماعی، که اگه دو نفر پست می‌ذاشتن که تولدشونو مشهدی جایی بودن منم دلم می‌خواست! شایدم اصن تاثیر این چیزا نبود و فقط دلم می‌خواست. به هر صورت جور نمی‌شد، مخصوصا چون تولدم تو پاییزه و همیشه هم خودم هم خونواده کار و برنامه داشتیم و راحت نمی‌شد چند روز خالی پیدا کرد. و حس می‌کردم شاید چنین خواسته‌ای برا بقیه منطقی نباشه، که من بخوام بگم چنین هدیه‌ی تولدی می‌خوام و پاشین بریم مشهد. ‌ تا رسید به امسال. من یه دوست مشهدیِ ساکن تهران دارم که مشهد هم خونه دارن. طرفای شبای قدر امسال که می‌خواست بره مشهد، من با خونواده مطرح کردم و رضایتو گرفتم، ولی چون دیر تصمیم گرفته بودم قطاری که دوستم باش می‌رفت پر شده بود و منم اون موقع در همون حد رضایت گرفته بودم :)) گذشت تا اینکه این دوست ما گفت چند ماهی باید بره مشهد (اینجا یه کم گفته بودم). منم یه سری داشتم تقویمو نگاه می‌کردم که مناسبتای ماه صفر کِی هستن، تولدم کی میشه و اینا، و دیدم احتمالا می‌تونم برا تولدم برم. با دوستم هماهنگ کردم و اون اوکی بود. مشکل بلیت بود که به خاطر تعطیلیا و شهادتای آخر صفر گرون شده بود. دیدم از فردای شهادت قیمت بلیتِ رفت میاد پایین و برا امروز بلیت گرفتم. ولی واسه برگشت دیر جنبیدم و یه بلیت نسبتا ارزون شنبه صبح رو از دست دادم و دیگه همون جمعه گرفتم. نکته‌ی جالب اینجاست که اگه مثلا خوابگاهی بودم، تا حالا اینقدر رفت و آمد کرده بودم که احتمالا می‌ذاشتن با قطار هم برم. ولی خب باید از یه جا شروع کرد دیگه. ‌ الان کوله‌مو تقریبا جمع کردم. یه مموری کارت پیدا کردم گذاشتم جای سیم‌کارت دوم (از بس که گوشیم بی‌حافظه‌س!)، دو تا کتاب برا تو راه برداشتم، یه روسری هم خریدم برا دوستم هدیه ببرم (با اینکه هی وسوسه می‌شم برا خودم نگهش دارم :دی). و در حالی که هنوز یه سری کار خورده ریز مونده و کمتر از دو ساعت دیگه باید برم فرودگاه، اومدم اینجا اینا رو می‌نویسم :) از یه جهت می‌شه گفت اولین سفر تنهایی‌مه و براش هیجان و کمی هم استرس دارم! حالا شانس آوردیم قبلا هم تنها سوار هواپیما شدم و اصلا دارم میرم پیش دوستم بمونم و باز اینقد شلوغش کردم :)) ‌ خلاصه دعا کنین خوب بگذره، منم به شرط لیاقت دعاگوی همه خواهم بود :)

حال من خوب است اما.

این که حالم خوب است را از گلدانهایی که پشت پنجره اتاقم نشسته اند و مرا غرق لبخند و لذت می کنند می فهمم. از هفته ای دو روز، با ذوق و شوق تمام، باشگاه رفتنم، آن هم ایروبیک، آن هم بعد از این همه سال که از اولین تصمیمم برای ثبت نام در باشگاه می گذرد. از وفاداری ام به عهدی که سال گذشته، در شلوغ ترین روزهای پاییزی ام با خودم بستم و بر اساس آن، با رد بعضی از کلاسهای پیشنهادی دانشگاه، چشم بستم روی پول بیشتر و در عوض به خودم اجازه نفس کشیدن دادم!  از گذرم از کفش پاشنه بلند گران قیمتی که بعد از یک عالم گشتن، خریده بودمش و بازگشتم به کفش اسپورت رنگ روشن و شلوار جین حتی گاهی برای دانشگاه! از مانتوهای گل گلی جلو باز و روسری های رنگی رنگی که در کلینیک می پوشم و با بچه هایی که برای درمان می آیند کل ساختمان را روی سرم میگذارم و آن قدر با هم ورجه وورجه و جیغ و ویغ می کنیم که بعد از رفتن هر مراجع، حس میکنم سه تا مراجع دیده ام! از چند روز در هفته ای که از تدریس در کلاسهای لبریز از دانشجوهای دهه هفتادی و دهه هشتادی سرشار از عشق و لذت می شوم. از وقتی که برای پیج عمومی (کاری)ام گذاشتم و ظرف مدت کوتاهی، فالورها را به حدود سه برابر افزایش دادم و به قول همکار گذشته ام، ترکاندم! از خودکارهای رنگارنگی که یک روز بدون هیچ برنامه قبلی، وارد لوازم التحریر فروشی شدم و آنها را خریدم. از اتاقی که مدتی است اصلا و ابدا به هم ریخته نمی شود، در حالی که همیشه وقتی ذهنم آشفته یا سرم شلوغ باشد، این اتاق می تواند با تفاوت فاحش و حفظ برتری خود، با به هم ریختگی (و البته نه کثیفی) خوابگاه پسران رقابت کند!  از جلسات مشاوره گروهی که هر هفته، هر چند در سکوت مطلق، ولی به هر حال شرکت میکنم. همه ی اینها، به من میگوید که حالم خوب است. اما هیچ کس و هیچ چیز برای توجیه حفره ی عمیقی که درون خودم احساس می کنم حرفی نمی زند! + در سکوت، اما با عشق، می خوانمتان. ++ باز هم کامنتها بدون تایید نمایش داده می شود. در اولین فرصت، پاسخ مینویسم. +++ دلم "دوستت دارم." میخواهد؛ این که من بگویمش! به کسانی که دور و برم هستند و از همه دوست داشتنهایم باخبرند. اما واژه هایش فقط در خلوت به زبانم می آید. به شدت دوستشان دارم و به شدت از گفتنش به خودشان می پرهیزم. کلماتم به لبخندهایی تبدیل می شود که تحویلشان می دهم! 

چون یادِ تو می آرم خود هیچ نمی مانم

بسم الله الرحمن الرحیم از وقتی سوار ماشین شدیم دیدم اخماش توی همه و یه گارد خاصی داره. همسفر رو میگم. چهره ی گرفتش نشون میداد که توی مهمونی از یه چیزی ناراحت شده. مسیر خیلی مساعد نبود تا گره ی دلش رو باز کنم و صبر کردم تا رسیدیم خونه. هرچی پرسیدم چی شده نگفت. مثل همه ی خانم ها که نمیگن. منم هی اصرار کردم. مثل همه ی مردا که اصرار میکنن تا عقده ی دل همسفرشون رو باز کنن.  باید اصرار کنیم و بپرسیم. اصرار کردم. رها نکردم تا گفت. گفت که تحمل وضعیت خونوادم براش سخت شده. که نمیدونه بچمون قراره چطوری توی این محیط بزرگ بشه. که چرا خاله با یه بلوز نصف آستین و بدون روسری اومده توی جمع جلو نامحرم ها. که چرا همه بلوز شلواری شدن. که چرا و چرا و چرا. که فرق اون که چادر سر میکنه با کسی که انقدر حجابش بده پس چیه؟ اون میگفت و من سر ت میدادم. اون میگفت و من دستش رو توی دستم فشار میدادم. اون میگفت و من همدلی میکردم و جواب نمیدادم. گفت تا خالی شد. آخر هم گفت دلش میخواد راجع به قضاوت خدا بین خودِ چادریش، و اونای بی حجاب بدونه. فرق جایگاهشون و اینا. حرفاش که تموم شد و آروم شد، بعد از تایید حرفاش که منم از این قضیه ناراحتم، گفتم که یکم جاده خاکی زدی. تعجب کرد. گفتم قبول که اونا، "این" عملشون اشتباهه، مگه میشه به خاطر یه عمل اشتباه نسخه یکی رو پیچید؟ مگه قضاوت بر اساس عمله؟ گفت: قاعدتا باید بر اساس عمل باشه! گفتم: یعنی دو نفر که نماز میخونن عملشون مثل همه؟ بیا فرض کنیم یکی شون توی یه خانواده مذهبی بزرگ شده، یکی توی یه خانواده معاند با مذهب؛ بازم مثل همن؟ از ملاک ارزیابی قران براش گفتم و ارزش "سعی" در مقابلِ بی ارزشیِ صرفِ "داشته" یا "عمل" این که نه خونواده و اعتقاداتی که از خونوادمون به ارث بردیم، نه هوش و استعدادی که خدا بهمون داده و نه هیچ کدوم از داشته هامون که خدا بهمون داده ملاک ارزش گذاری نیست. این که عملی که انجام میدیم، نمازی که میخونیم، روزه ای که میگیریم، زیارتی که می کنیم، احسان و سخاوتی که ازمون بروز میدیم، به خودی خود ملاک ارزش گذاری نیست. این که مقایسه ی این دوتاس که مهمه. این که خدا چی بهمون داده و ما چکارش کردیم. مثلا منی که تو خونواده مذهبی بزرگ شدم هنر نمیکنم نمازم رو اول وقت میخونم، اونی هنر میکنه که تو خونواده مذهبی بزرگ نشده و همین عمل من رو داره. یکم گیج شد. میدونید چیه، حرفای ما آدما چون خودمون تشتت داریم گیج کننده اس! حرفای اون که واحدِ احده چون وحدت داره جمع کنندس. برای همین داستان قضاوت امیرالمومنین راجع به چند نفر که یک عمل واحد () رو انجام داده بودن ولی حکم هاشون فرق میکرد رو تعریف کردم (کلیک) خیلی به دلش چسبید. چهره ی عبوسش شکفته شد.

این سنگ رو بگذار زمین از روی دوشت

من چند سال پیش رفتم برای بچه هام حساب باز کنم کارمند بانک گفت نمیشه رییس بانک گفت مادر میتونه حساب قرض الحسنه باز کنه خلاصه حساب قرض الحسنه باز کردم هر ماه هم پول توش میریختم . یروز گفتم چه حساب بیخودیه نه سود داره نه تو قرعه کشی برنده میشیم. خلاصه رفتم بانک گفتم میخوام این حساب که به اسم بچه هام باز کردم رو ببندم . کارمند بانک گفت نمیتونی پدرش باید بیاد ببنده گفتم من خودم باز کردم گفت درسته ولی پدرش فقط میتونه ببنده . گفتم چه قانون عجیبیه خیلی عصبانی شدم تو دلم داشتم به همه کسانیکه این قانونهای مذخرف نوشتن فحش میدادم . دقیقا همون شب یه برنامه نشون میداد که یه خانومه رفته خونه خریده به اسم بچه اش کرده از همسرش جدا شده بعد که میخواسته خونه رو بفروشه گفتن نمیشه پدر بچه باید بیاد . خنده ام گرفت مشکل خودمو به کل فراموش کردم گفتم یعنی از من بدبخت تر هم هست . درباره همین قانونهای عجیب و غریب یروز با همسرم صحبت میکردم گفتم چرا ما باید توریستها رو مجبور کنیم روسری بپوشن گفت چون اونا باید به قوانین کشور میزبان احترام بذارند. ولی یه لحظه با خودم فکر کردم گفتم ما آدمها اولین بار چرا دور هم جمع شدیم چیشد که با هم شهرها و تمدن ها رو ساختیم اولش چجوری بود یعنی هممون چون یه اخلاق رو داشتیم به طرف هم جذب شدیم یا نه ؟ من فکر میکنم دور هم جمع شدیم زندگی دسته جمعی رو انتخاب کردیم چون از تنهایی میترسیدیم چون به هم علاقه داشتیم همت چیز اون اول عشق بود ولی بعدش چیشد که قانون ساختیم و گفتیم هر کی این قانونها رو دوست نداره از اینجا میتونه بره جای دیگه مگه آدم میتونه به فرزندش بگه اگه قانون خونمون رو دوست نداری مهاجرت کن برو جای دیگه؟  در آخر هم اینکه رییسم خانوم ۴۵ ساله ای هست این شش ماه که من پیشش کار میکنم همین یک مانتو رو دیدم که میپوشه میاد سرکار اصلا براش مهم نیست که بقیه چی میگن . علاوه بر این جا که درآمد داره ماهی ده میلیون میاد به حسابش از جای دیگه یعنی اصلا به این کارش نیازی نداره . به نظرم این بهترین روش زندگیه البته اونا میرن ملک و املاک میخرن ولی همونم به نظرم اضافیه تا یه جایی خوش باشیم تا یجایی به دیگران کمک کنیم ولی زیاد وسیله و لباس هم نخریم که دلبسته دنیا بشیم مثل اون پیرزن و پیرمردهایی که انقدر دلبسته خونه و وسایل زندگی و مال و اموالشونن و از مرگ میترسن دائم این دکتر و اون دکتر هستن آرامش ندارن . به نظرم هرچی دلبستگی کمتر باشه آدم راحتتر دل میکنه شاید به همین دلیله به هیچکدوم از آرزوهام نرسیدم نتونستم با همسرم تو خونه مستقلمون زندگی کنیم که دیگه البته آرزو هم ندارم. مثل یه سنگ رو دوشم سنگینی میکرد این آرزو و الان این سنگ رو گذاشتمش پایین 

عاشقانه های تکراری

نشستم و موهامو میبافی.این زیباترین اتفاق عاشقانه ی ما هست. توی رویاهای کودکی هام،توی رویاهای نوجوونی هام من همیشه نشسته بودم و معشوقه م موهامو میبافت.اینقدر که این حس قشنگ بود. و وقتی برای پایان نامه م آماده میشدم.روزی که پاشدی و ناهار رو آماده کردی و کنار بشقاب هامونو با خیارشور و سبزی دورچین کردی.تمام مدتی که توی آشپزخونه بودی و هی میپرسیدی مه سو فلان چیز کجاست؟!!! و بعد از ناهار که من مشغول بودم با خوندن مطالبم توی لپ تاپ و اومدی پشت سرم نشستی و آروم موهامو توی دست گرفتی و جمع کردی و بعدتر شروع کردی به بافتنشوقتی بهم گفتی اولین دفعه س که مو میبافم من غرق عشق شدم و تو نفهمیدی نفهمیدی که بهترین حس دنیا بود تک تک اون لحظات.فقط بهت گفتم: این موها رو کوتاه نکردم که همیشه ببافیشون. خیلی وقتا به سرم میزنه کوتاهشون کنم.مراقبت از موی بلند واقعا سختهشستنشمرتب کردنش و حتی پیچیدنش زیر روسری یا حتی کمی مرتب کردنش برای مهمونی ها.ولی به عشق همین بافتن تو گذاشتم بلند بمونهبخاطر تموم اون لحظه ها که میگم: برم کوتاه کنم؟! لب ور میچینی و میگی: لطفا نه توی عروسی دوستم موهامو کردمیعنی دو سه دفعه تا فر کردن نصفش هم رفتم ولی آخرش به همون کردنش رضایت دادمتا روسری مو برداشتم از سرم و قد موهام که تا پایین کمرم بود نمایان شد یکی از دوستا گفت: اااا راپونزل شدی که و من فقط لبخند زدم. . من خط چونه ی مستر اچ رو فوق العاده دوست دارماز اوایل آشناییمون ازش خواسته بودم ریش پروفسوری بذاره.اونوقتا چهره ش به نظرم کمی بچه گانه میومد و دوست داشتم بزرگتر باشهدلیل درخواستم همین بودبعد خب از اولین دیدارمون من با ریش پروفسوری دیده بودمشالحق هم که بهش میومدبه این چهره ش عادت کرده بودم تا همین عید امسال که مجبور شد ته ریش بذاره برای جایی که میخواست بره برای کار.ریشش رو زدچقدر باهم کلنجار رفتیم و گفتم دوس ندارم کامل اصلاح کنی.و میدونید بعد اینکه ریشش رو زد چی شد؟!!! تازه بعد اینهمه سال متوجه شدم یه خط چونه افقی داره که شدیدا برام خوشاینده. یعنی عاشق خط چونه این مدلی بودمنخندین که بعد یکسال از عقدمون و 6 سال از آشناییمون تازه متوجه ش شده بودم!!!!! بگذریم که تا به چهره ی جدیدش عادت کردم دو هفته ای طول کشیدفک کن کنارم نشسته بود و یهو که سمتش برمیگشتم شوکه میشدم اااا این کیه کنارم و تازه یادم میفتاد مستر اچ هست بدون ریشاغراق نمیکنم جدی میگما! یهویی کلی از سنش کم شد و چقدر هم از دوستان و فامیل گفتن بهتر شده با ته ریش تازه عکسمون هم که عوض کردم خاله کوچیکه نمیشناختشمیگفت برادرشوهرته؟!!! میگفتم نه مستر اچ هست.باز میگفت نه مستر اچ نیست. حالا اینا رو گفتم که بگم: بعضی تغییرات همینقدر شیرینن.درست مثل خط چونه ای که بعدتر من متوجه ش شدمو هر وقت بهش فکر میکنم توی دلم هزار بار قربون شکلش میرمکه هر دفعه مستر اچ کنارم باشه و تنها باشیم بهش آویزون میشم و هی خط چونه ش رو میبوسم و قربون صدقه ش میرم.که حتی حالا که دوریم هی پشت تلفن بهش میگم: بوس به چونه ت! . امشبی از دیجی کالا یه عالمه سفارش دادمضد آفتابم تموم شده بود که زدم قیمتش نصف دفعه ی قبلی بود که خریده بودم!!! رفتم امروز به داروخانه ها سر زدم ولی نداشتنشک کردم به قیمتش.و خب دیگه دل رو زدم به دریا از دیجی خریدمش.برای مامان یه نرم کننده برای دستش گرفتمیه کرم دست هم برای خودم سفارش دادم که تخفیف خورده بودجمعش شد 149900!!!!!!یعنی صد تا تک تومن کم داشت برای اینکه ارسالش رایگان شه!!!!!منم نامردی نکردم و یه دونه مرطوب کننده دیگه برای خودم اضافه کردم!!!! با اینهمه خرید تازه قیمتش شد قد ضدآفتاب خودم که دفعه قبل خریدم.نظری ندارین؟!!! . دیروز رفتم خرید داروخانهویتامین هام و ضد آفتاب برای مامانبعد اینقدر که مسیر ترافیک بود یه مقدار از مسیر رو دیگه نرفتم و دور زدم و پارک کردم و بقیه رو ترجیح دادم پیاده برمبعد 3 تا دختر دبیرستانی رو دیدم واستاده بودن پسته تازه میخوردن و جلوشون میریختن پوست هاشوخیلی ناراحت شدماوج بی فرهنگی.اونم توی بچه هایی که آینده ی این مملکت هستن و خیلی خیلی ادعا دارن برای خودشون یه خورده نگاشون کردم انگار نه انگاربرگشتم گفتم: اینجا خیابون هست نه سطل آشغال!!!! و بی اهمیت از صحبت هاشون و مسخره بازیاشون از خیابون گذشتم.بعد خرید که اومدم خیابون کثیف مونده بود و دانش آموزایی که رفته بودن و انگار نه انگار که فرهنگشون رو توی خیابون جا گذاشته بودن. خیلی تاسف خوردم.ولی بهشون گفتم که حداقل توی دلم نمونه.گفتم شاید اگه چند نفری که اونجا توی ایستگاه اتوبوس هم نشسته بودن تذکر میدادن الان وضعیت بهتری بود. مگه اینایی که اینقدر آشغال توی خیابون میریزن یا امثال اینکار جز اون نفراتی نیستن که وقتی ویدئو یا عکس نوشته ای میاد که نوشته کمر رفتگرها رو خم نکنیم لایکش میکنن و حتی ترویجش میدن؟!!! بابا فرهنگ از خودمون شروع میشهوقتی برای کوچکترین چیزا رعایتش میکنیم. . اینروزا به شدت هوا سردهمن فقط به هم وطن های زله زده ی آذربایجان فکر میکنم که چطوری روزهاشون رو توی این سرما سر میکنن. پ.ن: اینروزا دو تا کتاب و دو تا سریال رو دارم همزمان پیش میبرم!!!حالا تمام که شد براتون ازش میگم. _ مه سو _

زمان نفس می‌کشد هنوز.

هوا بد استتو با کدام باد می‌رویچه ابرتیره‌ای گرفته سینه تو راکه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی‌شود. همیشه دل کندن از روستا برام سخت بوده؛ گرچه اون جا عوامل زیادی برای ددگی وجود داره، خیلی از فقدان‌ها که هیچ جایگزینی براشون پیدا نمی‌شه.اگرچه روستاها دیگه برق و اینترنت و گاز و جاده آسفالت و پست‌بانک و دستگاه خودپرداز ووو. و به تعبیری روستاشهر به شما می‌رن؛ اما هنوز با شهر خیلی متفاوتن.هنوز گاو تو مزرعه‌ها می‌چره، هنوز خانمای روستایی بر این باورن که قشنگی حیاطشون به مرغ و جوجه و اردک و بوقلمون و غازه، هنوز هم بهار که می‌شه رودها از سر کوه‌ها جاری‌ می‌شن سمت شالیزارها تا رنج‌ها رو سیراب کنن.هنوز مادربزرگا روسری‌شونو مثل قدیم بالای سرشون گره می‌زنن، پدربزرگا کلاه مخصوص سر می‌کنن.تابستون موقع درو محصول مرد و زن دوش به دوش هم زیر نور آفتاب کار می‌کنن.خلاصه اینکه هنوز تو بعضی خونه‌ها بخاری هیزمی پیدا میشه، بشکه‌های نفت هم همینطور.حس تخم مرغ آوردن از لونه مرغ و حس خودبسندگی چیدن سیب و پرتقال از درخت هیچ وقت با زندگی شهری قابل مقایسه نیست ولی از مزیت‌های شهر هم کم نیستن اما من اینجام تا سوگیرانه از روستا بنویسم.از روزی که فارغ‌التحصیل شدم و از تهران رفتم روستا، تا به این روز که برگشتم، دو ماه و ۱۶ روز گذشته.طی این چند وقت انتظار حسِّ ثابت لحظاتم بود در کنار کارهای ثابت یا موقتم؛کارهای ثابت مثل علف چیدن و شیر دوشیدن و چیدن محصولات باغ؛ گوجه فرنگی، خیار، آلوچه و زردآلو و این اواخر چیدن انگور، عوض کردن خاک گلدون‌ها و آبیاری گل و باغ و خوندن کتاب،و کارای موقت مثل درو و برداشت شالی از شالیزار، شخم زدن باغ با بولوک(وسیله‌ای که بعد از شخم زدن زمین با بیل استفاده می‌شه) و چیدن نعناع و پختن رب آلوچه و درست کردن لواشک و جارو زدن حیاط.و بالآخره روزی که مشخص شد قراره برگردم تهران برای ارشد، هم خوشحال بودم هم دلم برای کارهام تنگ شد، دلم برای پدربزرگم تنگ شد، اون وقتا یادم داد چجوری شیر بدوشم، غروب که می‌شد به کمک هم شیر می‌دوشیدیم، روحش شاد .کاش نی زدن رو هم ازش یاد می‌گرفتم، کاشی‌کاری و آسفالت کردن و کچکاری یادم داد، کار با داس و چکش و اره رو هم‌، درست کردن پرچین چوبی، و .یهو دلم برای همه این کارا تنگ شد، دیگه خودش نیست اما باز تو اون حیاط و اون خونه حس نزدیکی بیشتری دارم بهش.گاهی فقدان‌ها هیچ جایگزینی ندارن.و افسوس!همین که خاطرات قشنگی به یادگار می‌مونههمین کهبوی شالیزاربوی گِلبوی برنج گرمبوی خاک ارّهعطر پوست پرتقال و لیمومنو یاد روزایی می‌ندازه که شاد بودم و رهاو هنوزم یادآوریشبرام لذت‌بخشه برام کفایت می‌کنه. پی‌نوشت:و مادر معبر زمان و زمانههمواره به دو راه، سه راهو یاچهار راه‌هایی برمی‌خوریمکهچندراهی‌هایی با عابران نو و مسافران خاصچون بادما را با خود خواهد برد.اماکدام سو؟ در کدامین جهت به پرواز درآمده‌ایم؟ والعصر( و سوگند به زمان). فروغ‌امان

مذاکره مسنقیم

تابستان 67 قرار بود مهمترین حادثه زندگی ام رقم بخورد . خبر داشتم که والدینم با کله قند و روسری گل قرمز ترکمنی وسایر تشریفات به تهران آمده اند، هیجان و تپش قلب داشتم و حواسم به اطراف نبود در رستوران دانشگاه بحث داغ پذیرش قطع نامه 598 بود و بیشتر بحث سر این بود که آیا با صدام مذاکره مستقیم بشود و یا غیر مستقیم؟ این بحث داغ مذاکره مستقیم یا غیر مستقیم در اتوبوس تا خوابگاه همچنان ادامه داشت و من چون حواسم جای دیگری بود اصلا در بحث شرکت نداشتم. طوری که یکی از مخالفین(بحث های همیشگی) من با تعجب گفت : شما که همیشه بوردیزلی تو بحثی چرا امروز ساکتی؟ و توجه همه به سوالش جلب شد .علیرغم کنجکاوی ها حوصله جواب نبود و دوست هم نداشتم کسی علت درگیری فکری مرا بداند در پله های خوابگاه بودیم که یکی داد زد : سعیدی تلفن از تهران سراسیمه از پله ها بالا پریدم خدابیامرز پدرم بود. بعد احوالپرسی گفت دختر عمویت می گوید (بیاید تهران ما با هم مستقیم مذاکره کنیم) من خجالتی اصلا حال و حوصله مذاکره را نداشتم در ثانی آن مرحوم کامل مرا می شناخت و چه ومی به مذاکره بود لذا با لحنی مخالف گفتم(مذاکره مستقیم چیره؟اه مذاکره مستقیم اصلا بنکندی  خا اشتره بر بینین و بدوژین هرچی مصلحته خا انجام بدین) یعنی برای چی مذاکره مستقیم ؟ من اصلا نمی توان مذاکره مستقیم بکنم . خودتان ببیرید و بدوزید هر چی مصلحت هست خود شما انجان دهید. پدرم به طرفداری از برادرزاده اش مرتب اصرار می کرد که به تهران برای مذاکره مستقیم بروم و من انکار که مذاکره لازم نیست و خودتان برای مراسم برنامه ریزی کنید تلفن به زبان سنگسری با لحن مخالف و تکرار کلمه مذاکره مستقیم به پایان رسید و با صورتی سرخ بی توجه به توقف تمام دانشجویان کنجکاو کلمه مذاکره  در کنار میز تلفن سریع به سمت اتاق دویدم . دوستانم فقط کلمه مذاکره مستقیم و مخالفت مرا متوجه می شدند  و همه حدس می زدند که بحث من در تلفن مرتبط با مذاکره ایران و عراق می باشد. منتهی نمی توانستند حدس بزنند که مخاطب من کیست ؟ و چرا از من نظر راجع به مذاکره می خواهد و جرا من اینقدر برافروخته و مخالفم و و می گویم فعلا نمی توانم تهران بیایم. با کی صحبت می کردی؟ پدرم پدرت!! اومده تهران راجع به مذاکره ؟ هیچی ولم کنید تقریبا همه دوستانم  پدر  مرا در ییلاق یا خود ارومیه دیده بودند، و کامل به سواد و شغل چوپانی اش آگاهی داشتند . آنکه اول گوشی تلفن برداشته بود ومرا صدا زده بود هم  تایید کرد که راست میگه پدرش بود کنجکاوی دوستان بی جواب ماند دوستان دانشجو همه دچارتوهم شدند که بحث من با پدرم به زبان سنگسری راجع به مذاکره مستقیم ایران و عراق می باشد و من چون نمی توانستم توضیح بدهم این توهم شدیدتر و هرکس یک تصوری داشت و متعجب بودند که این تلفن راه دور، این لحن مخالف من به زبان سنگسری، بی توجهی به بحث های ی دانشجویی همیشگی در آن روز و نظر ندادن راجع به مذاکره در بحث و آنوقت تلفن که ادعا دارم پدرم بوده و هیچ توضیحی ندادم و برداشت توهمی آنان چند ماه بعد از ازدواج که ماجرا لو رفت نزدیک بود از دست شان کتک بخورم. همه جور فرضیه برای من ساخته بودند و مرا به کی ها و کجا ها (وطرف شور موضوع مهم) وصل که نکرده بودند !!!!جز آنکه این مذاکره مستقیم تکرار شده در محاوره سنگسری هیچ ربطی به مذاکره ایران و عراق ندارد مذاکره در لینکدین

همین؟ سینما یعنی همین؟

شش ساله بودم که اولین بار رفتم سینما. قبلترش رو به یاد ندارم. فیلم "کلاه قرمزی و پسر خاله" بود. کلاه قرمزی زل می زد به تلویزیون پشت شیشه مغازه و محو صحبت های آقای مجری میشد. من زل میزدم به پرده ی سینما و محو تماشای داستان پسر بچه ی ساده و خوش باوری می شدم که به مهربونی آقای پشت قاب شیشه ای اعتماد کرد و راهی غربت شد. هشت سال بعد وقتی "کلاه قرمزی و سروناز" ساخته شد باز رفتم سراغ همون پرده جادویی که قرار بود من رو به دنیای آدم خوبا و قصه هاشون ببره. اما اینطور نبود. بر خلاف فیلم اول دیگه قصه ی آدمای خوب توی شرایط سخت نبود، آدم بدجنس ها بودن که سهم بیشتری از قصه رو به خودشون اختصاص داده بودن. کلاه قرمزی هم دیگه اون بچه خنگ دوست داشتنی نبود. منم دیگه اون بچه ی شش ساله ی خوش خیال نبودم. من و سینما جفتمون عوض شده بودیم. راهنمایی بودم که از طرف مدرسه رفتیم سینما. همه خدا خدا می کردیم که فیلم دست های آلوده باشه. تازه هدیه تهرانی معروف شده بود و قرار گرفتنش کنار ابوالفضل پور عرب یا فروتن، وسوسه ی سینما رفتن رو به جان خیلیا مینداخت. اون روز ولی فیلم " متولد ماه مهر " رو دیدیم. اولین بار بود که یه فضای جدی از دانشگاه و فعالیت های دانشجویی رو می دیدم. برام خیلی جالب و عجیب بود. تا به حال دیدم به دانشگاه محدود به سریال های تلویزیونی مثل "در پناه تو " بود. اونم هیچ شباهتی با خاطره ای که از دانشگاه رفتن به همراه پدر و دیدن فضای قبل از انتخابات سال 76 توی ذهنم بود نداشت. با همه ی بچگیم فکر می کردم دارم دنیای دانیال و مهتاب این فیلم رو تجربه می کنم. چند سال بعد " دختری با کفش های کتانی"،  " من ترانه پانزده سال دارم" هر کدوم تصویر تازه ای از دنیایی که قرار بود باهاش مواجه بشم رو بهم نشون داد. " قرمز "،  " شوکران"، " کاغذ بی خط" لایه های جدیدی رو برام آشکار می کرد. مهاجرت و غم ترک شدن رو اولین بار توی صدای حامد " شب یلدا " ( فروتن)  شناختم. فرار از بی پناهی خونه ی نا امن رو توی " زیر پوست شهر " دیدم و از بریده شدن گیس معصومه بغضم ترکید و حجب و حیای عباسش دلم رو برد. بی عدالتی رو شاید از " شهر زیبا " شناختم و اون روی دیگه ی عشق رو توی "شام آخر " دیدم. یه کم دیگه که گذشت سری زدم به سینمای دهه و دهه های قبل " پری"، " هامون"، " دو زن"، " سارا "، " روسری آبی" هر کدوم یه قطعه از جهان بزرگی بود که دور و برم قد میکشید و کش میومد. من شیفته ی سینما بود. با سینما بزرگ شدم. دنیام هم قد فیلمهایی بود که دیده بودم. من توی اون فیلمها زندگی کرده بودم، عاشق شده بودم، ترک شده بودم، شکنجه شده بودم، گریخته بودم، جنگیده بودم و قهرمان دنیای قصه ها بودم. اما امروز چی؟ بعد از یه دوره فیلم های به اصطلاح طنز لوس و بالا شهری که توشون دخترای پولدار عاشق پسرای بی پول میشدن و همه چیز گل و بلبل تموم میشد، بعد از یه دوره که توصیف حقیقی واژه ی ابتذال بود، سینمای امروز چی شد؟ اگه یه روزی مشکل قانونی بی شناسنامه موندن بچه های حاصل از ازدواج موقت توی سینما مطرح و بعد رسیدگی میشد، اگه کاستی های قانونی در قالب قصه های متحرک روی پرده ی سینما برطرف میشد، اگه نگاه غلط جامعه به مشاغلی مثل پرستاری یا شکاف بین جامعه ی تحصیل کرده و مدرن با افراد سنتی به رخ کشیده میشد سینما داشت رسالتی رو انجام میداد که کمتر رسانه ای از پسش بر میومد. اما امروز چی؟ دلمون خوشه به فیلم‌های اجتماعی، به " ابد و یک روز " که مشکلاتی رو نشون میده که تمامی نداره، به " متری شش و نیم"، به بقیه ی فیلم هایی که توشون نوید محمد زاده بغض میکنه، فریاد میزنه، بعد ما باهاش بغض می کنیم از مشکلات آگاه میشیم، اشک می ریزیم و از سینما بیرون میایم و به سیمرغی فکر میکنیم که به حق روی شونه هاش نشسته. باز ماییم و جامعه ای که توش اعتیاد، فقر، دو رویی، خیانت، تن فروشی، کودک آزاری و هزار بلای دیگه روز به روز شایع تر میشه. انگار این وسط سینما جز نمایش دادن و بی حس کردن ماها نسبت به این فجایع کار دیگه ای ازش برنمیاد. شاید قشنگ ترین حرفی که توی این سینما میشد زد همون قسمت از متری شش و نیم بود که سانسور شد. اونجا که پیمان معادی به همکارش میگه:( روزی که ما این کار رو شروع کردیم یک میلیون معتاد داشتیم، الان شش میلیون معتاد داریم). و وقتی جواب کلیشه ای رو میشنوه که( اگه ماها نبودیم از اینم بدتر بود) جواب میده: ( همین؟!  ما اینهمه جون کندیم از شش میلیون بیشتر نشه؟*). حالا درباره ی سینمای این روزا هم همین رو میشه گفت: همین؟ قرار بود مشکلات رو نشون بدید که از این بدتر نشه؟ که ماها بلیط بگیریم بریم سینما، نوید محمد زاده برامون بغض کنه، ماها متاثر بشیم بیایم بیرون و همه چیز از نو؟ درسته من دیگه اون دختر بچه ی ساده ای نیستم که قرار بود دنیا رو از دریچه ی چهار گوشه تلویزیون و سینما بشناسه اما این سینما هم دیگه اون رسانه ای نیست که به کسی چیزی اضافه کنه، بی اینکه بهش توهمی بده، یا گره ای رو نشون بده که احتمالا با کمی آگاهی و مطالبه گری و دقت قابل گشودن باشه.         * ممکنه اون بخش از دیالوگ متری شش و نیم رو کامل و درست ننوشته باشم.  ** [ برای n مین بار، ابد و یک روز را پِلِی و از دیدن چشمهای نمناک سمیه بغض میکند.]

نامردِ شماره ۱

۱۵ و ۱۶ آبان ۹۸ خب خودم رو دوباره معرفی می‌کنم! بنده یک عدد رفوزه‌ی بلاکشی هستم. تو اربعین امسال رفوزه شدم. این مطلب رو شبِ شهادت امام عسکری علیه‌السلام فهمیدم. رفتیم امام‌زاده ابوالحسن شهرری. حاج‌آقا عالی منو به خودم شناساند. شاید اگه بگم دلیل این رفوزگی، مشکلات و ضعف جسمانی بود، بی‌راه نگفته باشم اما بازم بهانه است. اما همین امروز، به همین سفره عزا قسم! حاجت‌روا شدم. یک کسی که بهش پول قرض داده‌ بودم گفت می‌خواد پولم رو پس بده و پول برای اون داروی تقویتی جور شد. حالا هم نپرسیدید اما من میگم که حتی خرسِ قطبیِ صورتی‌مون هم جور شد. +  عکس هم یادگاریِ امام‌زاده شبِ شهادت امام‌حسنِ عسگری (ع) تو امام‌زاده ابوالحسنه. البته وقتی داشتم می‌خریدمش واقعا یادِ پستِ خرسِ قطبیِ صورتی نبودم. ولی تو مغازه دلبری کرد. بگذریم. فقط خواستم ببینید چقدر قدرتِ ذهنِ انسان زیاده البته برای نی‌نی فعلا. برای خودم هم یه نسخه سینوزیتِ خفن یاد گرفتم از همون دکتری که قراره ازش دارو تقویتی بخرم و عملا دیگه لازم ندارم خرس قطبی بشم. حالا که اینقدر خدا هوام رو داشته، باید شکر کنم. تصمیم گرفتم کمتر به دنیا تکیه کنم. (توصیه علامه طباطبایی به علامه جوادی) بیشتر از دنیا دل بکنم (حاجتم پیش شهدای کهف الشهداء) مثل وقتی امام حسنِ عسکری به شیعیان گفتند که شیعیان از طریق ۵ تا نشانه‌شون رو ابراز کنند (جهر بسم‌الله الرحمن الرحیم در نماز/ سجده بر خاک/۵۱ رکعت نماز واجب و نافله روزانه/ انگشتر در دست راست/ زیارت اربعین) تصمیم گرفتم چفیه مشکی به جای روسری سرم کنم، تا نشانه طرفداریم از این نظام و پشتیبانیم از رهبری رو ابراز کنم.  تو روضه‌ی فهیمه دوستم، سخنران الهام بود. هر دوشون هم‌کلاسی‌هام تو حوزه حضرت عبدالعظیم‌ (ع) بودند. الهام گفت حاج‌آقا دولابی توصیه می‌کردند که "حکایت اذان" کنیم. یعنی وقتی اذان میشه، شما هم باهاش تکرار کنید. می‌فرمودند: رفع همّ و غم گذشته و اضطراب و تشویش آینده می‌کنه. و من چقدر به این توصیه نیاز داشتم و دارم. چون هرچقدر آرزوهای آدم بزرگتر و مهم‌تر و وسیع‌تر باشند، هم و غم انسان بیشتر میشه و من باید به این  توصیه عمل کنم. شاید تو این وبلاگ ننوشتم ولی چقدر من و حورا دوستم نشستیم و فکر کردیم که چه کار فرهنگیِ به درد بخوری بکنیم در موردِ موضوعِ زن! اینقدر دشمن بعد از انقلاب "مسائل مربوط به ن" رو مورد هجمه و حمله‌ی خودش قرار داده و تو این چند ماه اخیر هم یه سری اتفاقات رو پیراهن عثمان کرده (مثل ماجرای دختر آبی و .) که دیگه داره از شور و مزه به در میشه و بدبختانه یه سری افراد هنوز هم فریب می‌خورند. (در این راستا کامنتم به این دوست خوبِ بلاگرمون رو هم بخونید بد نیست +) من و حورا نشستیم فکر کردیم. دلمون می‌خواست می‌تونستیم یه "مجله" بزنیم ولی هر دومون بچه کوچیک داریم و کسی رو نداریم که پیگیر بدوبدوهای گرفتن امتیاز و بقیه کاراش بشه. الان البته یه ایده‌های جدیدی با م با همسرم به سرم زده. باید دوباره یه فرصتی پیش بیاد و با حورا گپ بزنم و بیشتر روی کارامون فکر کنیم. ولی به شوهرم می‌گم شاید موفق نشیم که الان دنبال هدف‌های بزرگمون بریم اما هیچ کس جلومون رو نگرفته که بهش فکر هم نکنیم. بذار من و حورا در مورد این چیزا با هم حرف بزنیم. شاید ده سالِ دیگه هردومون با یه کوله بارِ تجربه‌ی مدیریتِ خانواده :) و با فراغ بال، یه روز همدیگه ‌بینیم و یادِ حرفامون بیافتیم و عملی‌شون کنیم. فقط باید وقتش برسه. آره. اینا رو هم گفتم که بگم من این وبلاگ رو خیلی ی و فرهنگی و . نکردم. دلیلش هم اینه که من بازیِ مافیا رو دوست دارم ولی کسی نیست با من مافیا بازی کنه. خودم خیلی بحث‌های عقیدتی و فرهنگی و ی دوست دارم ولی هم میزان علاقمند به این مباحث کمه و هم من هم‌بازی‌هام رو نمیشناسم. پس وبلاگم رو قاطی این جور حرفا و مباحث نکردم. من عاشق خیلی از کارام. و بدبختانه خیلی از کارهایی هم که می‌کنم و خیلی هم مهم‌اند از زیر بارِ مکتوب شدن در می‌رن. مثلِ "دوره تربیت مدرسِ کتاب طرحِ کلیِ اندیشه اسلامی در قرآن" که الان دو هفته است دارم پنج‌شنبه‌ها میرم و از شدتِ پربار بودنش برام، وقتِ مکتوب کردنِ خاطره‌اش رو ندارم.  اما یه ذره میگم الان. شاید بعدا تکمیلش کردم. جلسه اول بیشتر معارفه‌ بود و بعدش گروه‌بندی شدیم. گروه مباحثه‌ی ما هم جزو معدود گروه‌هایی هست که خودشون پیشنهادِ هم‌گروه‌ شدنشون رو دادند. به جز من که طلبه‌ام، (۷۳) یک طلبه دیگه (x) و دو استادِ دانشگاه (۵۹ و ۶۳) و یک حافظ قرآن (x) و یک فعال حوزه کودک (۶۹) هستند که باعث شده گروهمون یک سر و گردن از بقیه گروه‌ها فعال‌تر باشه. گرچه هم‌گروهی با آدم‌هایی که اعتماد‌به‌نفسِ زیادی دارند معایب خودش رو هم داره اما برای من رشدِ زیادی داره چون باعث می‌شه یاد بگیرم چطور باید انعطافم رو بیشتر کنم و یه جاهایی فداکاری کنم تا دیگران به خودشون بیان. حالا هم کم کم داریم با هم اخت میشیم و نقاط قوت و ضعف همدیگه رو میشناسیم و بیش از حد داره خوش می‌گذره. زینب رو با خودم می‌برم و حمل کیف و کریر و خودش که به مدت طولانی بغلم می‌مونه عامل دست درد‌هام شده. اما فاطمه‌زهرا پیش مادرم می‌مونه و هر بار هم داره یه داستان جدید درست می‌کنه. این پنج‌شنبه، بعد از اینکه صبحِ زود باباش اون رو خونه مامانم می‌ذاره کلی گریه می‌کنه و تو جواب اینکه صبحانه خورده یا نه می‌گه خوردم. بعدش مامانم اینا می‌برنش کله‌پاچه‌ای و بعدش می‌رن کوه بی‌بی‌شهربانو و انقدر خسته‌اش می‌کنند که وقتی من رسیدم و ناهارش رو دادم، عینِ یک جنازه افتاد رو رخت‌خواب و خوابید و من فقط تونستم برای تشکر از مامانم دستش رو ببوسم. همین. اما من. توی کلاس که بودم با یک خانومی که چندماهه سرِ بچه چهارمش باردار بود، سرِ حرفم باز شد. اینکه چقدر خدا به وقتِ ما بچه‌دارها برکت می‌ده و اینکه چقدر خودش برامون بهترین چیزها رو مقدر می‌کنه و اینکه چقدر برامون گذاشتنِ بچه‌هامون سخت میشه چون اگر کارمون واجب نباشه احساسِ می‌کنیم حقِ بچه‌هامون هم ضایع شده و حتی این حس چقدر کمک‌کننده است به پیشرفتمون. چقدر همه‌چیز خوبه. مسئول شورای علمی‌مون هم یه خانم مهربونه. مثل مامانمه. نوه‌اش از زینبم فقط ۱۷ روز کوچیک‌تره. چقدر بهم کمک کرد. چقدر دلگرمم  کرد و چقدر متواضع و فهمیده بود. + اصلا همین مدت که با این دکترِ فوق‌العاده آشنا شدم هیچی ازش ننوشتم. شاید بعدا ماجرای آشنایی رو با ایشون و همسر مهربونشون رو نوشتم.  در مورد کلاسِ زبانِ خانم آزادی که با متد S.L.S.L کار می‌کنند و چند هفته دیگه کلاسمون باهاشون شروع میشه و من از الان تمریناتم شروع شده هم ننوشتم. خلاصه اینکه من خیلی این وبلاگ رو خاله‌زنکی کردم. می‌دونم خیلی نامردم که چیزای خوب رو کمتر می‌نویسم و برای نوشتنشون به اندازه کافی انرژی نمی‌ذارم. حلال کنید که خوندن این وبلاگ وقتتون رو تلف می‌کنه. ممنونم. 

مکانیک هایی با ناخن های فرنچ شده | ویدئوی حرف های کیانا و نیلوفر را ببینید

همشهری - لیلی خرسند - نامه منظره: شاید بوسیله فکر کردن خلوتی حکم است که غصه کیانا و هم نیلوفر چند دقیقه ای جلوی آینه وقت گذاشته اند و به خودشان روان اند. نیلوفر روسری کیانا را روی سرش درست می بطی ء و از علی آقا اذن می گیرند تا چند دقیقه ای مصاحبه کنند. علی سید صاحبکار آنهاست؛ صاحبکار کیانا یار و نیلوفر فرهمند، شاگردان مکانیکی. تا هفته پیش چنانچه بوسیله کسی می گفتی یک تعمیرگاه مکانیکی درون تهران ۲ شاگرد بکر دارد، به جز نیشخند چیزی تحویلت نمی عدالت اما امروز در ده گپ از این ۲ دختر است؛ از کارگر که انجام می دهند؛ مفید که تا ۴ ماه پیش هیچ زنی جرأت نکرده بود سراغش برود. گفت وگوی ما با این ۲ دختر از دستانشان شروع شد:  می شود دستتان را ببینیم؟ نیلوفر: بله حتما. دست نیلوفر یک کمینه سیاه است اما به دستان کیانا نمی آید که داخل تعمیرگاه امر کند؟ کیانا: من هر شب که از تعمیرگاه بوسیله خانه می روم، کارهای خانومانه بی آرامی می کنم؛ مثلا دست هایم را داخل پماد زینک می خوابانم. کلا سعی می کنم به دست هایم برسم. به هر حال من یک دوشیزه هستم و باید خانومی خودم را حفظ کنم. نمی خواهم این فقره لطمه ای بوسیله ترتیب مشت هایم بزند. نیلوفر: چون دستکش استعمال می کنیم خیلی مشت هایمان چرک و روغنی نمی شود. همیشه پس ازآن از کار اینجا هم با لیف، سفیدآب و عقل پا به جان دست هایمان می افتیم. هر ۱۰روز یک بار بی قراری پوست دست خودش ترمیم می شود و این کمک می یواش تا سیاهی ها برود. سؤالی که خیلی ها از شما دارند این است که از عادت علاقه اینجا هستید یا دلیل دیگری دارد؛ مثلا خواستید تابوشکن شوید و توجه ها را جلب کنید و بگویید که مکانیک بودن کار مردانه نیست و زن بی آرامی می تواند کار کننده را انجام بدهد که تا بوسیله امروز تو تخصیص مردان بوده؟ نیلوفر: من در زندگی ام بی شمار تفاوتی بین زن و مرد قائل نیستم. اگر یک مرد می تواند مکانیک باشد، یک زن بی آرامی می تواند، ولی اگر ما الان اینجاییم بوسیله خاطر این است که این کار را دوست داریم. بخاطر غلام قدیم عملکرد ماشین سؤال حیات. هر لحظه سامان خودم ویرانه می شد و پیش مکانیک می رفتم، می خواستم که برایم توضیح بدهد و به من یاد بدهد که چه حکم می کند؛ به خاطر همین هم آمدم اینجا به علی کارفرما گفتم به غلام فرمان یاد می دهید و ایشان هم وافر راحت قبول کرد. کیانا: من هم به تنها چیزی که تا اینک فکر کردن نکرده ام، تابوشکنی بوده. غلام از بچگی به ماشین و کار مرمت علاقه داشتم. اعضای خانواده ام نزدیک ۱۵سال است که سامان هایشان را پیش علی مالک می آورند و به او اطمینان داشتم. وقتی نیلوفر با او صحبت کرد که بیاییم اینجا حکم کنیم، برایم اعتقاد نکردنی بود که علی آقا قبول کرده و قرار است ما مکانیکی کنیم. غلام همان موقع داشتم تلاشم را می کردم که درون آزمون جانشینی قبول منحوس اما از وقتی مکانیکی را شروع کردم، دیگر کاملا آزمون وکالت را به خشکی امدن گذاشته ام. هیچ حین فکر نمی کردم که بتوانم فرمان گاراژ را شروع کنم. این ذهنیت را خود من بی قراری داشتم که فضا مردانه است، بوسیله خودم می گفتم کجا می توانم بروم، از کجا باید مطلع کنم، شاید من را نپذیرند و . موقعی هم که کار را مطلع کردم، به هیچگاه کسی نگفتم. تنها کسی که در روانی بود، نیلوفر بود. ویدئویی درباره این دختران مکانیک را در زیر ببینید: مرورگر شما از ویدئو پشتیبانی نمی یواش. فایل آن را از اینجا دانلود کنید: video/mp4 قبل از این جای دیگری هم برای یاد اخذ مکانیکی رفته بودید؟ نیلوفر: ماشینم را خودم مکانیکی می بردم و با آنها مصاحبت می کردم، ولی لوله کوچک طوری نبود که بتوانم ابدیت بیاورم. چیزی می پرسیدم یا مسخره می کردند خواه جوابم را نمی دادند. علی آقا کثرت باحوصله برای ما وقت می گذارد. چنانچه علی آقا نبود ما نمی توانستیم این کار را ایفا بدهیم. بودن ۲ زن تو یک گاراژ که همه مرد هستند، بی سابقه است. مردان دیگری که اینجا بودند با شما چه برخوردی داشتند؟ کیانا: روز نخست جواب سلام ما را غم نمی دانند. روزهای اول همگی فکر کردن می کردند ما از سر کنجکاوی چند روز آمده ایم ببینیم چه وقوف است و مهلت هم پشیمان می شویم و می رویم. نیلوفر: اینجا چون مکانیکی است و مغازه های مختلفی بی آرامی دارد، تاثیر های متفاوتی می دیدیم. آنهایی که درون کارواش کار می کنند، فکر می کردند ما داریم مسخره ورزش درمی آوریم. سید ابوالفضل همسایه مان در گاراژ، تعدادی وقت ها شوخی می نرم و می گوید زن قید می شوید مکانیکی نمی کند، اما در طاس همگی اینجا حمایتمان می کنند. مالک ابوالفضلی که روز مقدمه به من می گفت بکر را چه به مکانیکی، اینک وقتی ماشینی را تعمیر می کند، زننده ما را نوا می زند می گوید بیایید ایراد ماشین را روبرو کنیم. اولش هیچ کسی ما را جدی نمی گرفت. کیانا: بعضی ها بی آرامی تذکر می دادند که خیلی داخل محوطه نرویم. من دلیلش را نمی پرسیدم و فقط می گفتم باشد حتما. نمی خواستم گرفتار شویم. به هر حال ما ۲ زن بودیم که می خواستیم تو یک محیط مردانه کار متفاوتی انجام بدهیم و خودمان را تو بین این همه مرد فراغت داده بودیم و نمی خواستیم بخاطر کسی که ما را پذیرفته، دردسری ایجاد کنیم. مفرط دست افزار ها به ما می زدند. می گفتند صاحب کارواش از وجود داشتن ما سراسیمه است. ما غم تکاپو می کردیم در مغازه علی ارباب باشیم و جای دیگری نرویم. مشتریان شما را می دیدند، تعجب نمی کردند؟ نیلوفر: شکل هایمان را هم که می دیدند تعجب می کردند. روزهای اول با شکل های خودمان، مانتو و روسری می آمدیم و شکل فقره نداشتیم. هر کسی ما را می دید نمی توانست نمره بدهد که ما چرا اینجاییم، دستانمان سیاه حیات و لباسمان لباس عادی. می ماندند اگر ما مشتری هستیم، چرا دستانمان سیاه و نجس است اگر اینجا حکم می کنیم چرا عیال هستیم. بعد از اینکه شکل امر گرفتیم، همه متوجه شدند که ما اینجا کار می کنیم. کیانا: از روزی که ما اینجا آمده ایم هر کسی که آمد، نخستین سؤالی که پرسید این بود که شما بی آرامی گاراژ می کنید. هیچگاه کس ما را مسخره نکرد. از هر قشر و فرهنگی که بودند، می گفتند آفرین. حتی خانمی حیات که خیلی حجاب داشت، می گفت کاش پسرم را بیاورم که از تو یاد بگیرد. هر کسی که اینجا آمد، ما را تحسین کرد. اینقدر همه انرژی دادند که بیشتر انگیزه بی پرده کردم فقره را ادامه بدهم. خودم از این حمایت ها و برخوردها حیرت می کردم. در ذهنم این بود که ما می خواهیم اینجا کار کنیم، نکند آدم چیزی بگویند، از خودم می پرسیدم، اگر کسی حرفی زد، چه برخوردی کنم، ولی همه چیز خوب پیش رفت. چطور موضوع را به قوم هایتان گفتید؟ نیلوفر: من از روز اول بوسیله خانواده ام گفتم. پدرم آمد و با علی کارفرما صحبت کرد. علی آقا را کیانا به غلام معرفی کرده بود. ماشینم را که برای مرمت آوردم، گفتم: می شود خودم بیایم بالا عادت سامان و بوسیله من آموزش بدهید. گفت:بیا. پندار می کرد که من دارم الکی می گویم گاراژ دوست دارم. بعد که صحبت کردم و ماندگار شدم، برخوردهای متفاوتی در خانواده ام می دیدم. خواهرم جزو کسانی حیات که می گفت فقره نادیده و محنت می کنی، ولی مادرم همیشه تشویقم می کرد و می گفت: هر کاری که دوست داری، انجام بده. پدرم فکر می کرد یک دوروبر یک ماهه می خواهم بیایم، کلش را یاد بگیرم و سپس از این حکم خارج بیایم، ولی الان می داند که پروگرام ریزی زندگی ام در مکانیکی است. ماشین را همه دارند، می دیدم همه از این دستگاه استفاده می کنند، ولی مفروضات کمی از آن دارند. این برایم عجیب بود. حتی داداش خودم چیزی از ماشین نمی داند ولی برای خودم سؤال بود که این روغنی که در ماشین می ریزیم کجا می رود، چرا فن اینجاست، چرا باید حرارت اینقدر باشد و . من آمدم مکانیکی تا جواب سؤالاتم را بگیرم. کیانا: من وقتی آمدم مکانیکی، مادرم مسافرت بود. خاطر نمی کردم وقتی بگویم چه کار کردم، استقبال کند. تصویری صحبت کردیم، من را به خاله ام نشان می رحم و کلی تیمار ذوق می کرد. من از شیوه برادرم علی آقا را می شناختم. وقتی می خواستم به او بگویم استرس داشتم که نکند بگوید چرا این فرمان را کردی، اما زنگ زد و گفت چقدر کار قشنگی کردی. می داند که غلام چقدر به این حکم دلبستگی دارم. گفت که خودم زنگ می زنم و سفارشت را می کنم. این حمایت ها را که دیدم انگیزه ام بیشتر شد. مفرط بنیانی حیات که قوم ام چه برخوردی می کنند. ماه های اول که مادرم می دید من از بامداد می آیم و تا شب می مانم، اندکی تعجب می کرد و می گفت کیانا واقعا می خواهی وکالت را بر بگذاری و مکانیک شوی؟ می گفتم من این امر را واقعا یار دارم و همیشه چسبیدگی به آن برایم دور از ذهن بوده و الان که رسیده ام دوست دارم امتداد بدهم. یک دید نقیض تو خانواده نداشتم. شما که بوسیله مکانیکی این همگی علاقه داشتید، چرا درسش را نخواندید؟ نیلوفر: من دیپلم ریاضی دارم، ولی رفتم هنر. ۱۶ سال است که مجسمه سازی می کنم، گرافیک خواندم، عکاسی می کنم. یک مدت بانک فرمان می کردم چون می خواستم فضای کار اداری را متوجه منحوس. من بی اندازه چیزها را خویش دارم. ابد دنبال این بودم که مکانیکی را تجربی و به قول کیانا سنتی یاد بگیرم. علاوه کنار اینکه می توانم علمش را داشته باشم و جزوه هایش را بخوام ولی الان کتابچه های دانشگاه امیرکبیر و خواجه نصیر را می خوانیم. هم علمی خودمان را بوسیله روز می کنیم و تیمار عملی. شاداب است که علمی محض طرز کار را انجام دهی خواه تجربی محض. در آزمایشگاه های مهندسی مکانیک، عملکرد دستگاه ها را بوسیله نوزاد ها علامت می دهند اما هیچ وقت یک ماشین ویرانه را نمی آورند که آنها تعمیر کنند. کیانا: ذات انسان اینطور است که وقتی یادگیری یک لفافه را می خواند، اینکه سنتی بخواهد داخل این فضا کار کند، برایش شایان قبول محو. غلام نمی دانم اگر مهندسی مکانیک می خواندم قبول می کردم داخل این هوا کار کنم یا نه؟ اما الان برایم فرقی نمی یواش چه لیسانسی دارم. من خیلی مانوس داشتم قانون را بلد باشم. من تک بعدی نیستم، انسان هستم و خویش دارم بی اندازه چیزها را یاد بگیرم و چیزی را که یار داشتم خواندم. الان غصه حقوق و قانون را شناخت دارم. هنوز هم فرصت دارم، علم مکانیک را بخوانم و چیزی را از مشت نداده ام. احتمالش هست که بخواهید درسش را بخوانید؟ نیلوفر: در ذهنم هست. یک هفته است که درگیرم برای دانشگاه اقدام کنم یا نه؟ کیانا: فعلا مهم ترین چیز برای غلام این است که کار را یاد بگیریم. خیلی از برنامه ریزی ها به ذهن غلام و نیلوفر می آید. بسی از خانم ها به ما پیام می دهند که چطور می توانیم ما غصه این امر را انجام بدهیم. از ۱۰۰ پیام که به ما می دهند، ۷۰، ۶۰ پیام التماس این را دارند که بیایند پیش ما و کار یاد بگیرند. از هر سنی هم بین این ن هستند. ما می گوییم هنوز خودمان داریم کار را یاد می گیریم و تا لله شدن بی حد بور داریم. چیزی که به حافظه ما رسیده این است که بتوانیم بوسیله بقیه یاد بدهیم که اگر بخواهید و یک چارچوب هایی را رعایت کنید و باور کنیم که عیال و مرد در عین انطباق حقوقشان، تفاوت هایی اندوه دارند، می توانید کاری را که می خواهید انجام بدهید. چه فرق هایی را قبول دارید؟ مثلا پسند دارید که مکانیکی قدرت مردانه می خواهد؟ کیانا: تفاوت ها هم می تواند فیزیکی باشد و هم انتزاعی. ما همیشه به این فکر می کنیم یک روزی من و نیلوفر افسون شده شویم و علی آقا را کنار خودمان می بینیم. به این تامل نمی کنم که مرد کنارمان نباشد. روزهای مطلع قدرت این را نداشتم که تسمه جابیندازم، ولی سید ابوالفضل می گفت بیا این تسمه را جابنداز. می دیدم بوسیله من اعتماد دارد و مانوس دارد من این فرمان را انجام بدهم. درون این کار مرد و زن باید کنار هم باشند. در بزرگ ترین کمپانی های دنیا عیال و مرد با حزن کار می کنند و مکمل همدیگر هستند. نیلوفر: مکانیک هم ظرافت نه را می خواهد و هم غلبه مردانه. دست زن باریکه تر است و راحت برنده در سواری می چرخد. کیانا: اینکه مکانیکی فضای مردانه ای داشته، بوسیله عرف تحول شده. خود انسان این را پذیرفته اند. با اقتضای زمان خیلی چیزها تغییر کرده و این هم باید تبدیل بطی ء. این جرأت را امروز ما به خودمان داده ایم و فردا خیلی های دیگر این کار را می کنند. بی حد از نسوان هستند که از ماشین چیزی نمی دانند، برنامه ای ندارید که به آنها آموزش بدهید؟ نیلوفر: ما در صفحه های اینستاگرام تا جایی که بتوانیم نکات آموزشی را می گذاریم. ما جانمان را به مشت ماشین می دهیم و با یک مورچه دانستن می توانیم جلوی خیلی از خرج ها و آسیب ها را بگیریم؛ با سیلی کردن آب و روغن ماشین یا تسمه. این آموزش باید گسترده باشد؛ اندوه برای زن و حزن برای مرد. از تباین ها گفتید، شده که صاحبکار توقعی از شما داشته باشد، اما از دیدن قدرت بدنی به بغرنج بربخورید؟ نیلوفر: از نظر پزشکی اشتباه است که کسی بوسیله بدنش فشار بیاورد. صاحبکارمان غم می خواهد چیز ثقل بلند بطی ء از ما و بقیه دستیار می گیرد. کیانا: تعمیرکاری امر گروهی است. شخص شاید بتواند به تنهایی کار کننده کند، ولی کار دم گیر و طولانی می شود. بخاطر اینکه یک اکسل جابیندازیم، ۷ نفر با هم کار می کنیم. از وقتی شما آمده اید مشتری های علی ارباب بیشتر شده خواه کمتر؟ کیانا: علی آقا فراوان مشتری دارد. بوسیله نظر غلام مشتری هایش مدلل زیرفون شده اند. نیلوفر: دوست های ما افزایش شده اند و خللی درون کار ایجاد نشده. وجود داشتن ما تأثیر مثبت داشته و با بودن ما بانو ها بیشتر اعتماد می کنند. کلا وقتی زن و مرد کنار هم استراحت می گیرند، حساسیت پناه القا می شود. در مغازه هم این پیوستگی افتاده است. کیانا: خانم ها مرده تر از قبل اصابت می کنند. قبلا معذب بودند. ما حزن راننده عیال داریم و هم مرد اما مکانیکی فقط مردانه است. خود من وقتی می خواستم سامان را بوسیله گاراژ ببرم، قدیم این دلهره را داشتم که چه برخوردی می کنند، سرم را کلاه نگذارند. اینجا همه چیز سیاه و روغنی است. با این موضوع چطور کنار آمده اید؟ کیانا: من خیلی روی تمیزی حساسم ولی در سفرهای طبیعت گردی، تمرین کردم که این درک را اندک کنم. از روزی که اینجا آمده ام بی قراری اسایش کف زمین می نشینم و لذت می برم که با دریافتن تمیزی مقابله می کنم. نیلوفر: من در خانه تمیزم و اینجا روغنی و بنزینی می منحوس. هر کارگر شرایط خاص خودش را دارد. من با تراب کار می کنم، از گل مجسمه می سازم و این را کثیفی نمی دانم. تا اینکه چربی خواه هر چیز دیگری بوسیله دستم بخورد، درک بدی ندارم. کیانا: من از موش چندشم می شود، کثیف است. اینجا موش خیلی زیاد است. در چال که می رویم هر لحظه امکان پذیر است که موش بیاید، ولی دیگر برایم مهم نیست، فضله اش را می بینم و از کنارش رد می شوم؛ چون به این حکم علاقه دارم، باطراوت نمی گیرم. کلا ما سختگیر نیستیم. این کار و فضا متفاوت بر روحیه تان تأثیر نگذاشته؟ نیلوفر: من از روز شروع همین بودم، کیانا حزن همینطور. دوستانم می گویند با روحیه ای که داشتی از روز اول باید مکانیک می شدی اما من اندیشه می کردم با آن روحیه ای که داشتم، می توانستم هنرمند باشم، گرافیست و عکاس باشم؛ همانطور که بودم. نیلوفر: ما با تشویق دوستانمان حیات که در اینستاگرام پیج سفت کردیم. صفحه مکانیکار ۶ برای من است و صفحه مکانیکار ۹برای کیاناست. چرا ۶ و ۹؟ کیانا: هر دو متولد ۶۹هستیم. یک ورق ای عکس یک بانو مکانیک خارجی را گذاشته بود. من فقط کامنت گذاشتم که من تیمار مکانیک هستم. از آن روز به بعد هزاران نفر بوسیله من پیام می دادند که چرا کارت را انتشار نمی دهی. دوستان تیمار که پافشاری داشتند ما کارمان را علامت بدهیم، با نیلوفر غرض گرفتیم ورق بزنیم. گفتیم شاید دید کار ما انگیزه ای بخاطر بقیه شود که بیایند و کار متفاوت انجام بدهند. داخل ۴ روز صفحه ما ۵ هزاره فالوئر پدیدار کرد. ولی بعضی ها هستند که می گویند شما بیشتر عقب تبلیغات هستید. کیانا: به ما می گویند شما مکانیک نیستید و آمده اید دعوت توجه کنید یا اینکه می خواهید تبلیغات کنید و اینفلوئنسر شوید. من تنها عددی که می زنم این است که می گویم برای قضاوت زود است. ما چند لایو هم گذاشتیم که به مخاطبان بگوییم واقعا داریم فقره می کنیم.   بیشتر کسانی هم که پیام می دهند مردان هستند. ما به همگی می گوییم که کارمان را دوست داریم و فقط به تفکر علاقه است که این کار را انجام می دهیم. خاطر می کنید بخاطر خودتان مغازه بزنید؟ نیلوفر: من به تامل یک مجموعه ام . مانوس داریم یک آویشن خوب درون یک گاراژ داشته باشیم. و جایی را داشته باشیم که بی قراری به خانم ها و حزن به آقایان آموزش بدهیم. خودی دارید آن گاراژ نه باشد؟ نیلوفر:  مقابل تفکیک جنسیتی نیستم. کیانا: اینجا یک نفر غصه درباره زندگی شخصی اش دست افزار نمی زند. صحبت درباره زندگی شخصی می تواند به مخاطبت انرژی منفی بدهد. اینجا اصلا این پیوستگی نمی افتد. من نمی دانم بچه های علی سید چه معروف دارند. در مؤسسات و شرکت هایی که کار می کردم از ن و مردانی که درباره عمر انحصاری گیرایی و دعواهایی که با همسرانشان داشتند و. صحبت می کردند، خسته می شدم. چرا غلام باید داستان عمر شخصی بقیه را بشنوم؟ اینجا همه فقط امر می کنند. دست افزار های ما در تایم استراحت بی قراری درباره ماشین است. نیلوفر: فرمان اینجا احتیاج به تمرکز دارد. یک پیچ را سهو ببندیم امکان پذیر است زندگی یک نفر خمود شود. کیانا: بعضی ها به ما پیام می دهند شما چطور جایی کار می کنید که مملو مرد است. می گویم در همدستی های مخصوص هم ۱۵ مرد و یک عیال کار می کنند. کیانا هنوز ظرافت های نه را دارد اما مکانیکی بوسیله روحیه نیلوفر می خورد. کیانا: من درون خانواده ای ارشد شده ام که ۲ برادر بزرگ تر از خودم داشتم. به خاطر همین خیلی اقدام پسرانه داشتم اما بعد از یک مدت پذیرفتم که دختر هستم و مستحکم نیست که پسرانه رفتار کنم و خودم را در قالب پسرانه جلوه بدهم. با یک سری تمرینات خانمی را به خودم برگرداندم. نیلوفر: ظرافت کیانا برای گاراژ لازم است و متعدد کمک می کند. در این چند روزی که شما داخل اینستاگرام دیده شده اید، پیشنهادهایی غصه داشته اید؟ نیلوفر:  برای مصاحبه پیشنهاد داشتیم. از کارگاه هنری های آموزشی هم پیشنهاد داشتیم که ایونت های مکانیکی برگزار کنیم، ولی ما هنوز ناشی هستیم. کیانا: یک آقایی از دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی پیام داده بود که من لله مکانیک هستم و هر لمحه خواستید می توانید در کلاس های من شرکت کنید. یک عده برای ما فایل آموزشی می فرستند که همزمان با کار آنها را غم مطالعه کنید. این ایمنی ها بخاطر ما باارزش است و از این واکنش ها خوف زده شدیم. بعد از ۴ ماه به چه حدی رسیده اید؟ کیانا: همچنان به علی آقا نیاز داریم. به این باور نرسیدیم که می توانیم تنهایی کاری ایفا بدهیم. یک لنت که معاوضه می کنیم، علی آقا باید ببیند. نیلوفر: ۴ ماه بسی کم است. ۴سال با مطالعه فقره کنیم، می توانیم بگوییم مکانیکی یاد گرفته ایم. ۴ سال دیگر که لله شدید، فکر می کنید به عنوان یک مکانیک زن به شما تکیه گاه می کنند. الان خیلی ها مکانیک هایی را که چند سال کار می کنند، قبول ندارند. نیلوفر: بله. صددرصد؛ چراکه نه. چنانچه مکانیک مرد را قبول ندارند روی ن تنخواه گذاری کنند. شاید ما بهتر از مردان باشیم. علی آقا: از عهده داری امر برمی آیند علی هامونی یا همان علی آقا صاحبکار کیانا و نیلوفر توضیح می دهد که چطور راضی شده که ۲ شاگرد عیال داشته باشد: بهره که نیلوفر خانم آمد ماشین خودش را مرمت کنیم، گفت برای بستن ماشین خودم می آیم و خودم می بندم. بعد هم گفت که می خواهد اینجا کار کند. اولش شوک شدم. بعد دیدم علاقه دارد، گفتم: ایرادی ندارد بیا. گفت: دوستم حزن هست. گفتم: او بی آرامی بیاید. » علی سرور تأیید می کند که نیلوفر و کیانا درون این کار استعداد دارند: آنها نبوغ این حکم را دارند. بهشان که می گویم این فقره را انجام بدهید، اجرا می دهند. جایی هم گیر کنند، می پرسند. ماشین مشتری است باید بالای سر کار خودم باشم. »  زوجه بودن این دو دختر در کارشان تأثیر می گذارد؟ جواب علی آقا بوسیله این سؤال منفی است: آنها داخل مجموعه ای هستند که همه مردند. باید خودشان ببینند در بین مردان می توانند فرمان کنند خواه نه؟ مهم این است که از عهده فقره برمی آیند. مشکل حزن یا ناخواه پیش می آید. من اجازه نمی دهم کسی در کار من و همکارانم دخالت یواش. یک وعده گزارش داده بودند که این دختران حجابشان را رعایت نمی کنند. آمدند و دیدند مشکلی نیست، رفتند. » کیانا می گوید که این افراد از کلانتری آمده بودند و حجاب آنها را که دیدند، از آنها تعریف هم کردند. ما طرز مان را پیدا کرده ایم از وقتی به مکانیکی آمده اید شده که یک روز زیور نکنید و بگویید که این کارها دیگر برایتان مهم نیست؟ نیلوفر: مفرط وقت ها بدون چراغانی می آییم. اگر آرایشی بی قراری می کنیم بوسیله خاطر این است که خیلی یادمان نرود که عیال هستیم و بقیه هم زوجه بودن ما یادشان نرود. امروز گفتیم شما می آیید ظاهرمان خوب باشد. در حکم صورتمان پر تبخیر و چربی می شود؛ زیور کردن و نکردن خیلی تفاوتی هم ندارد. کیانا: ۲ ساعت دیگر اینجا باشید، همه قیافه ما سیاه شده. فراوان از روزها شکل می پوشیم می آییم. یکی از جذابیت های این کار همین است. بامداد آماده شدن و سرکار عدول کردن چقدر عذاب کننده است ولی اینجا چیزی مهم تراشیدن. شکل ها را از کجا گرفتید؟ نیلوفر: شلوار را از گمرک گرفتیم. پیراهنم غصه پیراهن پدرم است؛ گشاد است که بی آرامی حجابم تجلیل شود و هم وقتی هوا سرد شد بتوانم زیرش لباس گرم بپوشم. کیانا: کثرت فکر کردیم که چه بپوشیم که هم راحت باشیم و بی آرامی حجابمان رعایت شود. به این نتیجه رسیدیم که شکل عریض بپوشیم و استایل مکانیکی را بی قراری داشته باشیم. روسری هایمان اندوه برای کوهنوردی است. شما مجردید. بوسیله شویی اندیشه می کنید؟ نیلوفر: بله صددرصد. ناراحت نیستید به عنوان یک زوجه مکانیک، بخاطر ازدواج به مشکل بخورید. شاید بخاطر خانواده شوهرتان سخت باشد که قبول کند عروسشان در چال تعمیرگاه برود و با سروصورت سیاه به خانه برگردد. کیانا: بوسیله هر حال ما راهمان را واضح کرده ایم، هر کسی که عزم ازدواج با ما را داشته باشد یا قبول می کند یا اصلا جلو نمی آید. نیلوفر: من چیزی بلدم که خانواده آن پسر بلد نیست، چرا باید از من ایراد بگیرد. اتفاقا بی نهایت جذب ما شدند. وقتی درون خانواده ما همه واکنششان خوب است، درون خانواده های دیگر بی قراری افرادی هستند که ما را قبول دارند. مسلما مفید که می کنیم تاثیرش را داخل زندگی ما می گذارد. پسری که بخواهد با ما ازدواج کند، باید حساب و تاریخچه بطی ء و با همه چیز کنار بیاید. ممکن است یک مرد تو محیط نه فرمان نرم. سرآشپزهای مرد داخل محیط نه فرمان می کنند. شوهر خاله من متاع آرایشی بهداشتی داشت که همگی مشتریانش زن بودند. ولی خط قرمزها همیشه برای ن پررنگ مرطوب است. کیانا: من از موش چندشم می شود، پلید است. اینجا موش فراوان زیاد است. تو چال که می رویم هر لحظه ممکن است که موش بیاید، ولی دیگر برایم مهم نیست، سوسک اش را می بینم و از کنارش رگه می شوم؛ در برابر به این حکم علاقه دارم، سخت نمی گیرم. کلا ما  سختگیر نیستیم.

معماي فاطمه! آيا فاطمه ميتواند دختر محمد باشد؟

مسئله 435 توضیح المسائل آیت الله روح الله خمینی میگوید:زنهاى سیده بعد از تمام شدن شصت‏ سال یائسه مى‏شوند، یعنى خون حیض نمی‏بینند. و زنهایى كه سیده نیستند، بعد از تمام شدن پنجاه سال یائسه می‏شوند.مشابه همین مسئله را آیت الله میرزا جواد تبریزی با این اختلاف که «بعد از تمام شدن شصت سال چنانچه با نشانه های حیض یا در روزهای عادت خود خون ببینند احتیاط کنند. و زنهایی که سیده نیستند بعد از تمام شدن پنجاه سال یائسه میشوند»، و آیت الله محم تقی بهجت با این اختلاف که «شصت سال قمری … پنجاه سال قمری»  و آیت الله فاضل لنکرانی نیز دقیقاً همین مسئله را به همین ترتیب در رساله های توضیح المسائل خود آورده اند.یائسگی (Menopause) یعنی پایان یافتن قاعدگیهای نه، بطور معمول اگر زنی بعد از 12 ماه بدون اینکه به بیماری خاصی دچار باشد حیض () نشود میتوان فهمید که آن زن یائسه شده است. بند آمدن عادات ماهانه یا قاعدگی برابر است با پایام دوران باروری بانوان یعنی بانوانی که یائسه میشوند هرگز باردار و حامله نخواهند شد.مسئله 435 رساله توضیح المسائل آیت الله خمینی نیز به همین قضیه اشاره دارد اما بطور مرموزی حساب ن سیده (نی که اجداد آنان به محمد میرسد) را از حساب سایر ن جدا می‌کند. در کتابهای دیگر علما(!) ی ااسلام بطور مشخص اشاره می‌کنند که ن قبیله قریش دیر تر از سایر ن و در سن 60 سالگی یائسه میشوند.این پنهانکاری آیت الله ها و مراجع شیعی از چه روست؟ این افراد چه چیزی را میخواهند از مردم پنهان کنند؟ آیا واقعا ن قبیله قریش با بقیه ن از لحاظ آناتومی و ساختار بدن متفاوت هستند و انسانهایی متفاوت از سایر انسانها هستند؟ قبول کردن این مفهوم مضحک و کودکانه تنها از افراد مذهبی بسیار متعصب و سنگ مغز انتظار میرود. اما واقعیت این قضیه چیست؟ماجرا از این قرار است که:1- محمد در سن 25 سالگی با خدیجه که در آن زمان 40 سال سن داشت ازدواج کرده است.  (ابن سعد طبقات کبری 14/8، البلاذری 406/1، سیرت رسول الله عربی، ابن هشام 124/1)2- محمد در سن 40 سالگی به بعثت رسیده است، یعنی 15 سال از ازدواج او با خدیجه میگذشته است، بنابر این در زمان بعثت، خدیجه 55 سال سن داشته است. (سیرت رسول الله عربی، ابن هشام، 153/1، حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 257)3- فاطمه به گواهی امام صادق در روز بیستم جمادی الثانی در سال پنجم پس از بعثت (8 سال قبل از هجرت) به دنیا آمده است. (دلائل الامامه / 10)، اصول کافی در مورد ولادت فاطمه نوشته است «ولدت بعد النبوه به خمس سنین و بعد الاسراء بثلاث سنین»، یعنی فاطمه پنج سال پس از نبوت و سه سال بعد از معراج بدنیا آمد (اصول کافی ص 123)، مروج الذهب مسعودی نیز دقیقاً همین نظر را داشته است و علامه مجلسی از علمای بزرگ تشیع نیز این را پذیرفته است  (جلاء العیون، ص 82، حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 104)، شیخ عباس قمی نیز این را تایید کرده است (منتهی الآمال پوشینه 1 برگ 129) و این باور شیعه امامیه است، دیگرانی که اکثراً اهل تسنن بوده اند معتقد هستند که فاطمه پنج سال پیش از بعثت بدنیا آمده است اما این قول به استدلال زیر که نویسنده ای شیعی انجام داده است نمیتواند درست باشد:«البته نظر علمای امامیه صحیح به نظر میرسد؛ زیرا وقتی که ابوبکر و عمر در مدینه از فاطمه خواستگاری کردند پیامبر فرمود: فاطمه سنش کم است و از این جمله معلوم میشود که دختر رسول الله بعد از بعثت به دنیا آمده است؛ زیرا اگر سال تولدش پیش از بعثت باشد، باید هنگام خواستگاری ابوبکر و عمر هجده ساله باشد. پس چگونه پیامبر، دختر هجده ساله را کم سن و سال میداند، در حالی که نه تنها این سن برای ازدواج مناسب است بلکه دیر نیز هست. حداکثر سنی که برای عایشه، هنگام ازدواج با پیامبر نوشته اند، ده سال بوده و هیچ کس نگفته: این سن برای ازدواج زود است (فاطمه زهراء من المهد الی الحد 176-166، سید محمد کاظم قزوینی). هیچ تاریخی ننوشته است که از فاطمه در مکه خواستگاری شده باشد. این خود دلیل بر این است که فاطمه در مکه خردسال بوده است. اگر سال پنجم پیش از بعثت را صحیح بدانیم، باید به هنگام هجرت، شانزده یا هفده ساله باشد. در میان اعراب، کمتر سابقه دارد که از دختری شانزده، هفده ساله خواستگاری نشود، آنهم اگر دختر رسول خدا باشد.» (سیری کوتاه در زندگی حضرت فاطمه زهرا،سید محمد تقی سجادی موسسه انتشارات نبوی زمستان 1379، قم)یک جمع و تفریق بسیار ساده مارا به این نتیجه میرساند که خدیجه در هنگام بدنیا آوردن فاطمه باید حدود 60 سال سن میداشت و واقعا که این 60 چقدر با آن 60 قبلی برابر است!. بنابر این به نظر آیت الله ها باید ن قریش با باقی ن تفاوتی داشته باشند که بتوانند در سن 60 سالگی باردار شوند و بچه بدنیا بیاورند. دم خروس از اینجا آشکار می‌شود.از طرفی مسائلی جانبی و شواهد دیگری نیز وجود دارند باعث می‌شود که ذهن واقع گرا هرچه بیشتر روی اینکه فاطمه دختر پیامبر باشد شک و تردید جدی کند:بعد از مرگ محمد ابوبکر به ادعای اهل تسنن با استناد به اینکه «پیامبران از خود ارث باقی نمیگذارند» از برگرداندن باغ فدک به فاطمه که وارث محمد بود سر باز زد. و این در حالی بود که فاطمه در خطبه ای که در مسجد اقامه کرد گفت در قرآن آمده است که  سلیمان از داود ارث برده است و این ادعای ابوبکر را با استناد به قرآن رد کرده است و ابوبکر هم مسلما به همین سادگی نمیتوانسته است از زیر بار این استدلال فرار کند. از طرفی با نگاهی به زندگی علی و کنار گذاشتن اراجیف شیعیان مبنی بر سکوت علی برای حفظ وحدت اسلامی به نظر نمیرسد علی کسی باشد که در مقابل چنین مسئله ای سکوت کند، تنها مسئله ای که میتواند این شک را هرچه بیشتر تقویت کند این است که فاطمه واقعا فرزند محمد نبوده باشد.افزون بر خدیجه محمد با دستکم 9 زن دیگر ازدواج کرده است، اما هیچکدام برای محمد فرزندی به بار نیاورده اند، روشن است که این اتفاق دستکم چهار دلیل میتواند داشته باشد 1) محمد با نش همبستر نمیشده است، که این خلاف تاریخ و عقلانیت است، محمد به گفته احادیث و روایات از قضا بسیار علاقه مند به جماع بوده است و برخی سلمانان کثیر الجماع بودن او را به خروس تشبیه کرده اند! 2) محمد از شیوه های تنظیم خوانواده استفاده میکرده است و جماع منقطع میکرده است یا نش فرزندانشان را سقط میکرده اند، که از این دو کار در تاریخ هیچ نشانی یافت نمیشود و نخستین کار مکروه و دومی حرام هستند. سقط جنین در اسلام مکافات مرگ را به همراه دارد! از این گذشته ابزارهای انجام اینکار و دانش و مهارت های مرتبط با آن در آن زمان تا آن حد بالا نبوده است که کسی بتواند چنین کن، خوی عربی نیز فرزندان بی شمار را دوست دارد و حتی امروز هم چندان بدنبال چنین مسائلی نیست. 3) هر 9 زن دیگر محمد نازا بوده اند، این بسیار بعید است، اگر از هر 10 زن محمد 9 تای آنها نازا بوده باشند عربستان واقعا ً باید درصد بسیار بالایی از ن نازا را میداشت و هیچ بعید نیست که جمعیتی با این ویژگی در مدت یکی دو نسل بطور کلی محو و نابود شود 4) آخرین دلیل میتواند این بوده باشد که محمد دچار نارسایی بوده است و نمیتوانسته است به هر دلیل فیزیولوژیکی بچه دار شود. بنابر این اساساً اینکه محمد فرزندی را براستی از خود داشته باشد بسیار جای مشکوک و بعید است.محمد به دلیل بیماری ای که داشت (در مورد بیماری محمد در نوشتاری با فرنام بیماری محمد بخوانید) نمیتوانست دارای فرزند شود و یا اینکه فرزندان او در سنین بسیار پایین جان سپردند پسرانی که به او نسبت داده میشوند یعنی ابراهیم و قاسم پیش از بعثت فوت شدند (نساء حول الرسول، الدکتر السید الجمیلی، المکتبه التوفیقیه برگ 44). میدانیم که محمد از طرف منتقدانش متهم  به ابتر بودن میشده است، در حالی که فرزندان دیگری که اکنون به محمد نسبت داده میشوند، یعنی زینب، رقیه و ام کلثوم همگی بزرگ تر از فاطمه بوده اند البته در مورد اینکه آیا فاطمه کوچکترین دختر محمد است یا ام کلثوم در میان تاریخ نویسان اختلافاتی وجود دارد (نساء حول الرسول، الدکتر السید الجمیلی، المکتبه التوفیقیه برگ 153)، بنابر این محمد حداکثر پنج سال پس از ازدواجش صاحب دختری شده است و پیش از آنها نیز پسری داشته است، پس چه زمانی ممکن است مخالفانش این امکان را داشته باشند که به او ابتر بگویند؟ او که همواره دختران و پسرانی داشته است و فاطمه آخرین فرزند منتسب او است نه نخستین فرزند، حتی نویسندگان شیعی معاصر نیز سعی کرده اند این مسئله را نادیده بگیرند، مثلاً نویسنده ای گفته است «پیامبر اکرم دو فرزند پس داشت که در خردسالی در گذشتند. با مرگ آن دو که قاسم و عبدالله نام داشتند، زبان مشرکین به طعن و ناسزا گشوده شد که: محمد پسری ندارد و با مرگش نسل او منقطع و برای همیشه محو و نابود خواهد شد. نها سه دختر برای رسول خدا باقی مانده بود که آنها هم به نظرشان اولاد ، محسوب نمیشدند. هنوز دختر بنا به اعتقادات دوره جاهلیت موقعیت اجتماعی و ارزشی در جامعه نداشت و او را با دیده تحقیر مینگرسیتند و بر پایه همین اعتقادات نابجا بود که مشرکین، زبان به سرزنش میگشودند»، اما براستی اگر مسئله این بوده باشد، آنگاه با تولد فاطمه نیز چیزی تغییر نمیکرد، تنها یک دختر به سه دختر دیگر محمد افزوده میشد و از دید عرب وی همچان ابتر بود، حال آنکه چنین سخنی چندان خردپسند نیست ممکن است بتوان این پرسش را به شیوه دیگری نیز پاسخ داد اما دستکم یک پاسخ منطقی میتواند این باشد که این فرزندان واقعاً از محمد نبوده باشند!مسئله دیگر این است که باردار شدن یک زن 60 ساله بسیار بعید و غیر عادی است. بطوری که پیر ترین مادری که در تاریخ ثبت شده است یک خانم رومانیایی 66 است که در اواخر سال 2004 توسط سزارین زایمان کرد. جالب است که این خانم به گفته رسانه های خبری در حدود 10 سال تحت مراقبت و تلاش برای بارور شدن بوده است و توسط اسپرم و تخمک انسانهای دیگری بارور شده است. این خانم دو دختر دوقلو را باردار شده است که یکی مرده به دنیا آمد و دیگری 6 هفته زودتر توسط سزارین بدنیا آمد. با توجه به اینکه در زمان محمد نه قابلیت سزارین وجود داشته است (هرچند در ایران باستان سزارین وجود داشته و در شاهنامه نیز بدان اشاره شده) نه قابلیت بارور کردن مصنوعی و غیر طبیعی وجود داشته و نه اگر وجود میداشت پیامبر اسلام اجازه چنین کاری را میداده است واقعا بعید و بسیار دور از باور است که فاطمه واقعاً دختر محمد و خدیجه باشد.و اما اگر فاطمه دختر محمد نیست پس دختر کیست؟ در صورتی که نارسایی های جنسی محمد را بپذیریم ممکن است محمد برای اینکه این قضیه را بپوشاند دست به صحنه سازی نیز زده باشد، ملا محمد باقر ملجسی گفته است محمد خدیجه را مجبور کرده بود 40 شبانه روز از خانه بیرون نیاید و خود نیز به دیدار او نرفت، شاید محمد میخواست مردم گان کنند خدیجه باردار است! و بعد از این دوران به دستور جبرئیل به نزد خدیجه میرود و همان شب با او مجامعت میکند و خدیجه گفته است که نور فاطمه را از همان شب در رحم خود دیده است و با او سخن میگفته است!(حیوه القلوب، ملا محمد باقر مجلسی پوشینه دوم برگ 104، بحار الانوار پوشینه 16 برگهای 79 و 80، علی شریعتی فاطمه فاطمه است، انتشارات چاپخش برگ 9) اما جالب اینجا است که خود مجلسی نیز تولد فاطمه را در ردیف معجزات محمد آوره است، یعنی خدیجه فاطمه را یک شبه باردار شده است! معتقدان به اعجاز ممکن است به چنین یاوه گویی هایی باور بیاورند اما شکی وجود ندارد که خردگرایان و تاریخ نویسان چنین باوری را نمیپذیرند.  باور رایج در میان شیعیان نیز این است که کسی بدنیا آمدن فاطمه را ندیده است، به گفته شیعیان ن قریش از یاری رساندن به خدیجه در هنگام زایمان خود داری کرده اند، ماجرای بدنیا آمدن فاطمه نیز اسطوره ای است،«شیخ صدوق در کتاب امالی به سند خود ازمفضل بن عمر نقل میکند که گفت از امام صادق پرسیدم ولادت فاطمه چگونه انجام شد؟ در پاسخ فرمود: هنگامی که حضرت خدیجه با رسول ال خدا ازدواج نمود، زنهای مکه از روی عناد با اسلام از خدیجه دوری میکردند، نمیگذاشتند تا زنی با خدیجه ملاقات نماید، وحشت و هراس بر خدیجه رو آورد، و سخت غمگین و بی تاب بود از اینکه مبادا بر رسول خدا آسیبی برسانند، هنگامی که خدیجه به فاطمه باردار شد، فاطمه در رحم مادر با او سخن میگفت و او را دلداری میداد، و خدیجه این موضوع را بر پیامبر پنهان میداشت، روزی رسول خدا وارد خانه شد، شنید که خدیجه با فاطمه سخن میگوید، به خدیجه فرمود: با چه کسی گفتگو میکنی؟ خدیجه عرض کرد فرزندی که در رحمن دارم با من سخن میگوید و مونس من است. پیامبر فرمود: این جبرئیل است به من خبر میدهد که آن فرزند دختر است، و او است نسل پاک پر میمنت و خداوند به زودی نسل مرا از او قرار خواهد داد، و امامان از نسل او به وجود می آیند که خداوند پس از انقضاء وحی، آنها را خلفاء و جانشینان قرار میدهد. حضرت خدیجه به همین ترتیب ایام بارداری را میگذراند تا آنکه ولادت فاطمه نزدیک شد، برای ن قریش و بنی هاشم پیام فرستاد که بیایید و مرا در وضع حمل یاری کنید، همان گونه که بانوان ن را در چنین وقتی کمک میکنند. ولی ن قریش و دیگران برای او پیام دادند که تو حرف ما را نشنیدی و سخن ما را رد کردی و با محم یتیم ابوطالب که فقیر بود ازدواج نمودی، از این رو نزد تو نمی آییم و به هیچ وجه تو را یاری نخواهیم کرد. خدیجه از این پیام ناراحت و غمگین شدولی خداوند او را تنها نگذاشت، ناگهان خدیجه دید چهار زن گندمگون و بلند قامت که شبیه ن بنی هاشم بودند وارد شدند، خدیجه از دیدن آنها هراسناک شد، یکی از آنها گفت: ای خدیجه! محزون مباش، ما از طرف خدا به سوی تو آمده ایم، ما خواهران تو هستیم، و این آسیه دخترا مزاحم است که در بهشت همنشین تو است، آن دیگری مریم دختر عمران است، و آن یکی کلثم خواهر موسی میباشد، خداوند ما را نزد تو فرستاده تا در هنگام وضع حمل تو را یاری کنیم. در این وقت یکی از آنها در جانب راست خدیجه نشست، دیگری در سمت چپ نشست، سومی روبرو و چهارمی پشت سر قرار گرفتند و در این هنگام فاطمه پاک و پاکیزه به دنیا آم، و وقتی بر زمین قرار گرفت، نور تابناکی از او برخاست که بر همه خانه های مکه تابید، ناگاه ده تن از حوریان بهشتی که در دست هر یک از آنها طشتی از بهشت و آفتابه ای پر از آب کوثر بود، وارد شدند، آن بانویی که پیش روی خدیجه بود فاطمه را گرفت و با آب کوثر شستسو داد؛ و دو جامه سفید که از شیر مقدستر و از مشک و عنبر خشبوتر بود بیرون آورد، بدن فاطمه را با یکی از آنها پوشانید و دیگری را مقنعه و روسری او قرار داد. سپس فاطمه را به سخن گفتن  دعوت کرد، فاطمه زبان گشود و به یکتایی خدا و رسالت محمد گواهی داد و چنین گفت: گواهی میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست، و پدرم رسول خدا و آقای پیامبران است، و شوهرم سرور اوصیاء میباشد، و فرزندانم دو آقای سبط ها هستند. سپس هریک از آن چهار زن سلام کرد، و آنها را به نام خواند و با روی شاد و خندان، فاطمه را مورد توجه قرار دادند و حوریان اهل آسمان، مژده ولادت فاطمه را به یکدیگر میدادند، و در آسمان نوری آشکار شد که فرشتگان، قبل از آن چنین نوری را ندیده بودند. آنگاه بانوان به خدیجه گفتند: فرزند خود را که پاک، پاکیزه، پر میمنت و مبارک است و دارای نسل پر برکت میباشد، بگیر و خدیجه با خوشحالی فاطمه را به آغوش گرفت،  و در دهان او گذاشت، شیر جاری شد، فاطمه از آن پس در هر روز مطابق رشد یک ماه و در هر ماه مطابق رشد یک سال سایر کودکان بزگ میشد. (بحار الانوار ملا محمد مجلسی، پوشینه 16 برگهای 80 و 81، پوشینه 6 برگ 247 و پوشینه  43 برگ 2)» (محمد محمدی اشتهاردی؛ حضرت خدیجه همسر پسامیر، اسطوره ایثار و مقاومت، موسسه انتشارات نبوی، چاپ دوم بهار 84، قم برگهای 229 تا 232.)روشن است که دلیل این یاوه سرایی ها ممکن است این باشد که خدیجه فاطمه را بدنیا نیاورده است و از همین رو یا محمد این یاوه ها را سراییده است و یا امام صادق و یا شیخ صدوق، جالب اینجا است که امام صادق، مفضل بن عمر، شیخ صدوق، علامه مجلسی و محمد محمدی اشتهاردی و ناشرین این کتاب ریاضیاتشان در این حد خوب نبوده است که بدانند که اگر فرزندی در یک روز به اندازه یک ماه رشد کند، در یک ماه به اندازه 30 ماه یعنی دقیقاً دو سال و نیم رشد میکند نه یک سال! با این حساب فاطمه در یکسالگی به سن 30 سالگی رسیده است، مگر اینکه رشد نجومی او تنها در چند ماه بوده باشد، یاوه سرایان شیعی بهتر بود شگفتی های جالبتری از این خلق میکردند، مثلاً بهتر بود فاطمه خدیجه را کنار میزد و میگفت مادر گرامی، من بصورتی خلق شده ام که با هیدروژن مایع رشد میکنم و یا یک رئاکتور اتمی درون من کار گذاشته شده است و نیازی به شیر حضرت عالی ندارم، آنگاه شاید شیعیان بیشتر برای فاطمه توی سر و کله خودشان میزدند و به عمر فحش میدادند.افزون بر این در میان برخی از مسلمانان باوری رایج است که سایر فرزندان محمد نیز از آن خواهر خدیجه بوده اند و خواهر خدیجه سرپرستی آنان را به خدیجه سپرده بود. این است که در خوش بینانه ترین حالت فاطمه نیز از دختران خواهر خدیجه است.

حجاب چیست

از نظر اسلام، حجاب بانوان، تنها پوشیدن اندام، بازوها، زیر گلو، بنا گوش و مواضع زینت و زیبایی نیست، بلکه ستر و پوشش، یک نوع فرهنگ دینی است که احکام ویژه خود را دارد. همان گونه که بر مرد اجنبی نگاه به بدن زن نامحرم جایز نمی باشد، بر بانوان نیز واجب است اندام و نقاط زینتی خود را از مردان نامحرم بپوشانند. البته مردها نیز حتی المقدور باید بدن خود را از ن نامحرم بپوشانند، به ویژه اگر بدانند که زن ها به قصد لذت و یا ریبه به بدن آنان نگاه می کنند.(1) گر چه به جز موارد خاصی، پوشیدن سایر قسمت های بدن بر مردها واجب نیست، ولی بر بانوان حرام است به بدن نیمه عریان، بازوان و سایر قسمت هایی که معمولاً مردها می پوشانند، بنگرند. به طور کلی باز گذاشتن هر جای بدن به قصد به حرام انداختن نامحرم، حرام است.(2) اصولاً فقهای معاصر و پیشین، حرمت نگاه و وم پوشش بانوان را یکی از واجبات مسلّم و قطعی به عنوان احکام اولیه می دانند. برای آشنایی عزیزان به چند نمونه از گفتار آنان اشاره می کنیم: 1 . شهید اول در مسالک می فرماید: مرد نامحرم نباید به زن نامحرم نگاه کند، مگر در حد ضرورت؛ آن هم برای یک مرتبه، جایز است و تکرار آن حرام می باشد؛ مثلاً هنگامی که زن و مردی بخواهند با هم ازدواج کنند، نگاه کردن هر یک به دیگری مطلوب خواهد بود. در منابع اهل سنت، حدیثی از ابو هریره نقل شده که می گوید: در محضر پیامبرصلی الله علیه وآله بودم، مردی از راه رسید، عرض کرد: من با زنی از انصار ازدواج کرده ام. حضرت رسول صلی الله علیه وآله پرسید: آیا به او نگاه کرده ای؟ عرضه داشت: خیر، فرمود: فاذهب فانظر الیها؛ حتماً می روی و به او نگاه می کنی که در چشم آنها چیزی هست.»(3) مقصود این است که با نگاه های متقابل، بسیاری از مسائل مبادله می شود و بدین علت می تواند کارساز باشد و در شناخت همسر ایده آل، نقش مهمی ایفا نماید. 2 . اکثر مراجع بزرگ معاصر بر جواز نگاه انسان به زنی که می خواهد با او ازدواج کند، فتوا داده اند. حضرت آیة الله بهجت می فرماید: بنابر اظهر، نگاه کردن به مو و محاسن دیگر آن زن هم [که می خواهد با او ازدواج کند] با همین شرایط [نبودن مانع شرعی برای ازدواج با زن و احتمال پیدا کردن اطلاعات تازه با نگاه به او ]جایز است و وجهی دارد که زن هم بتواند به مردی که می خواهد با او ازدواج کند، با شرایطی که گفته شد، نگاه کند».(4) در غیر این صورت، زن و مرد اجنبی باید از نگاه های آلوده و چشم چرانی خودداری نمایند، چرا که پوشش اسلامی، نماد عفت و پاکی زن مسلمان است. حجاب، منشأ قداست و طهارت خانواده هاست. زن عفیف، همسر با تعصب و نجیب را انتخاب می کند؛ همان گونه که جوان نجیب، دختر با عفت را می طلبد. پوشش کاملِ ن، عفاف، آزرم و حیا را در آنان حفظ می کند. محمد جواد مغنیه، صاحب کتاب الفقه علی المذاهب الخمسه» می نویسد: تمام فقهای مذاهب پنجگانه (جعفری، شافعی، مالکی، حنفی و حنبلی) در این امر اتفاق نظر دارند که بر زن ها و مردها واجب است هنگام نماز، مواضع زینت و یا تمام بدن را بپوشانند. بر مردها فقط پوشاندن شرمگاه ها واجب است، گر چه پوشاندن تمام بدن در حال نماز مطلوب می باشد. خانم ها باید اندام، موهای سر و کلیه مواضع زینت را از نامحرمان پوشیده نگه دارند. مقصود از مواضع زینت یعنی اعضایی که نه تنها خود به گونه طبیعی زینت محسوب شده و جذابیت ویژه ای دارد، بلکه معمولاً زینت های مصنوعی در آن قسمت از اعضا قرار می گیرند و بر جذابیت زن می افزایند؛ مانند: گوش ها که جای گوشواره است، زیر گلو و گردن که موضع گردن بند می باشد، بالای مچ دست ها که النگو و دست بند قرار می گیرد، مچ پاها که خود از موارد زینت و جای خلخال می باشد و در میان بعضی از عشایر و زن های عرب، معمول بوده است و موهای سر که یکی از زیباترین زینت ها محسوب می شود. این بخش های بدن باید به تمام و کمال پوشانده شوند، به گونه ای که اگر چند تار مو از بالای پیشانی، زیر روسری و یا چادر نمایان گردد، در صورتی که عمدی و آگاهانه باشد، از گناهان کبیره به شمار می رود و گذشته از عوارض دنیوی، کیفر سختی نیز در جهان آخرت خواهد داشت. فقط پیر زن های از کار افتاده و دختران نابالغ از این قانون مستثنا شده اند. حکمت آن نیز روشن است، زیرا پیر زن های سال خورده، جاذبه ها را از دست داده اند و دختران خردسال هم از مسائل جنسی بی خبرند. بعضی می گویند: مهم ترین شاخصه جمال زن در زیبایی چهره اش نمایان می شود، پس چگونه است که فقیهان اسلامی، صورت را استثنا کرده اند، ولی پوشاندن موها را واجب دانسته اند؟ یکی از مراجع تقلید می فرماید: بر زن، باز گذاشتن صورت و دست ها در برابر نامحرم جایز است، لیکن مشروط بر این که از عدم وقوع خود و دیگران در حرام مطمئن باشد و کشف وجه و کفین به انگیزه جلب نظر نامحرمان نباشد و به صورت کلی باعث فتنه نشود وگرنه پوشاندن دست ها و صورت حتی از کسانی که با او محرمند، (به جز همسر) واجب است.(5) به عبارت دیگر، پوشاندن دست ها و صورت از نظر فقها مطلوب است، ولی اگر چهره زنی موجب به گناه افتادن دیگران شود، پوشاندن بخش اعظم آن را لازم می دانند؛ ولی چهره های معمولی، در صورتی که بدون آرایش باشد، پوشاندنش واجب نیست. مضاف بر این که بسیاری از فقیهان، پوشش نیمی از چهره زن را به صورت احتیاط فتوا داده اند. در ضمن از این نکته هم نباید غفلت کرد این که فقها پوشش چهره زن را استثنا کرده اند، به علت این است که بانوان در رفت و آمدها گرفتار مشقت می شوند و عسر و حرج ایجاب می کند که پوشش گردی صورت واجب نباشد، ولی اطراف و پیرامون چهره زن باید مستور باشد، چرا که بر جاذبه زن می افزاید. حکمت دیگر حجاب، سالم سازی جامعه اسلامی، صیانت اخلاقی و حفاظت بانوان از خطر تعرض فرصت طلبان و بوالهوسان است. اگر حفظ پوشش توأم با فرهنگ اسلامی باشد، باعث سلامت روحی، جسمی، مادی و معنوی جامعه می شود، زیرا اغلب طلاق ها، تنش ها، تضادهای خانوادگی، بی مهری ها و سایر مفاسد اجتماعی، در اثر نگاه ها و روابط نامشروع و اختلاط بین دو جنس مخالف فراهم می گردد. گر چه غالب بانوان و دوشیزگان جامعه ما در اتخاذ بد حجابی و شیوه کاستن از حجاب کامل، قصد و غرضی ندارند، لیکن باید بدانند بینندگان همگی نیک اندیش و پاک نمی باشند. برخی گمان می کنند این گونه بانوان خدای ناکرده بزه کارند و گروهی با چشم چرانی ها، در پی فرصت های مساعد می گردند تا شکار خود را از میان آنان به دست آوردند. کم نیستند نوعروسانی که همسرانشان با خانواده های بد حجاب رفت و آمد کرده و زندگی خود را به تباهی کشیده اند. بی گمان، بد حجابی ن موجبات جلب توجه نامحرمان را فراهم ساخته و زن و مرد را به گناه و روابط نادرست می کشاند. با وجود این، بسیاری از دختران و بانوان بد حجاب، علاقه مند به اسلام هستند؛ از این رو نظر فقهای اسلام و مراجع تقلید می تواند برای آنان سازنده باشد. حجاب از نظر مراجع تقلید تمام مراجع تقلید از عصر شیخ طوسی تاکنون، در مسائلی که ذیلاً می آوریم، اتفاق نظر دارند: 1 . پوشیدن جوراب نازک (6) و بدن نما برای خانم ها در بیرون از منزل و همچنین آرایش ن (7) در خیابان ها و بیرون گذاشتن مقداری از موها و پوشیدن لباس های محرک،(8) حرام است. 2 . حجاب از ضروریات اسلام است و منکران آن، مرتد هستند؛ ولی بی اعتنایی به آن با عدم انکار، موجب فسق است و گناه محسوب می شود. 3 . عده ای در سخنرانی ها می گویند: چادر مشکی برای بانوان، مکروه است و باید پوشش جدیدی جایگزین آن شود. در پاسخ این عده باید گفت: چادر سیاه مانند عبای سیاه، کراهت ندارد، بلکه مطلوب است. چادر مشکی، یک نوع حجاب و بهترین آن محسوب می شود و چون پوشیدن بدن بر بانوان واجب می باشد، بدین دلیل چادر بهترین نوع پوشش واجبی است که زن های مؤمنه از آن استفاده کرده و اندام خود را با آن می پوشانند.(9) از این رو مراجع بزرگوار و کارشناسان اسلام می فرمایند: سزاوار است خانم ها از چادر استفاده کنند، زیرا چادر در کشور اسلامی ایران، از مظاهر و شعایر اسلام می باشد. بانوان محترم با حفظ این شعار سعی کنند حرکت خزنده ای را که بر ضد چادر که یک حجاب ملی و سنتی است، آغاز گردیده، خنثی نمایند.(10) بنابر این، عموم مراجع تقلید، چادر را بهترین و برترین نوع حجاب می دانند؛ گرچه حجاب های دیگر را هم حجاب اسلامی می دانند؛ البته در صورتی که تمام بدن به ویژه موها و اندام را کاملاً بپوشاند. خاتمه خواهران و بانوان گران قدر: پیشینه و تاریخ حجاب به آغاز آفرینش انسان مسئول برمی گردد و موضوع تازه ای نیست که درباره علل آن به جست و جو بپردازیم. در مقابل، بد حجابی و برهنگی، پدیده ای تازه است. به گفته چارلی چاپلین: برهنگی ن، بیماری قرن ماست» که باید در علل پیدایی آن، به تحقیق و تفحص پرداخت. نوع لباس و پوشش بانوان در هر کشوری، نماد ملی و فرهنگی آن کشور محسوب می شود. بانوان ترکمن حجاب خاصی دارند؛ چنانچه زن های محترم بلوچ و عشایر نیز پوشش مخصوصی دارند. شهرستان ها و روستاهای ایران به فراخور آداب و سنن اجتماعی و فرهنگی خود پوشش ویژه ای را انتخاب کرده اند، لکن به طور کلی چادر مشکی، یک حجاب همگانی و مشترک بین اقوام مختلف شیعه و سنی در کشور ما به شمار می رود. گرچه غالب کشورهای اسلامی نظیر ایران، از چادر برای پوشش خود استفاده می کنند، ولی در ایران، چادر، لباس ملی و مذهبی ماست. خوانندگان عزیز نباید از این نکته غفلت کنند که هر نوع دگرگونی در ساختار فرهنگی و اجتماعی، با تغییر پوشش و نوع لباس همراه است؛ چنانچه استیلای فرهنگی و سلطه پذیری نیز، از تحول فرهنگ پوشش، جدا نمی باشد. بانوانی که وضع حجاب آنها مناسب با شخصیت فردی و اجتماعی شان نیست، بی گمان تحت تأثیر سلطه فرهنگ استعماری قرار دارند. این عده باید توجه داشته باشند که بافت اعتقادی و فرهنگی ایران اسلامی با مشخصات خاصی که دارد، با فرهنگ اخلاق غربی در تضاد است؛ مثلاً معاشرت دختر و پسر و زن و مرد در میان غربی ها، حریم و حرمتی ندارد و ثمره آن، وجود انواع نابسامانی ها، طلاق ها، افسردگی ها، بدبینی ها و خودکشی هاست؛ اما ضرورت حفظ حریم و حرمت میان نامحرمان در کشور ما، موجب وحدت و صمیمیت شده و می شود. بنابر این همه دختران معصوم و بانوان گران سنگی که به عللی حجاب کامل را رعایت نمی کنند، با کوچک ترین یادآوری و تنبّه، به خود آمده، حجاب را با فرهنگ کامل آن پذیرا می شوند و امنیت جسمی و روانی را برای خود به ارمغان می آورند. بانوان با حجاب ما مانند آن بانوی قهرمان ترکیه که شش سال زندان لائیک ها را تحمل کرد، ولی دست از تبلیغ گفتاری و عملی چادر برنداشت، هرگونه زخم زبان و استهزای بوالهوسان را تحمل می کنند، ولی حجاب ملی و اسلامی خود را از دست نمی دهند؛ حتی در خط مقدم جبهه و جهاد فرهنگی فریاد بر می آورند: ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است فرمان خدا، قول نبی، نصّ کتاب است از بهر خدا افضل طاعات، حجاب است ن و دختران ما می دانند که خودنمایی و دل ربایی باید مخصوص همسرانشان باشد، نه نامحرمان کوچه و بازار. در ایران اسلامی، جوان ها به خواستگاری دخترانی می روند که از نجابت و عفت والایی برخوردارند. لباس های شاد و محرک، در شأن یک دختر ایرانی و مسلمان نیست، چرا که حجاب باید از بیرون، مانع دست یابی دیگران به گناه و چشم چرانی ها باشد و از درون، اعتقادات دینی و فرهنگی را مصونیت بخشد. قرآن می فرماید: قل للمؤمنین یغُضّوا من ابصارهم؛(11) به مردان مؤمن بگو که چشمانشان را از نگاه به مواضع حرام فرو افکنند». در آیه بعدی مشروح تر می فرماید: و قل للمؤمنان یغضضن من ابصارهنّ و یحفظنَ فروجهُنّ و لا یُبدین زینتهنّ الاّ لبعولتهن؛(12) به بانوان مؤمن نیز بگو که چشمان خود را از نگاه به نامحرمان فرو پوشند و عفت خویش را پاس دارند و زینت و زیبایی های خود را از نامحرمان بپوشانند و تنها برای شوهران و سایر محارم خویش نشان دهند». قرآن همچنین در مقام حجاب رفتاری می فرماید: فلا تخضعن بالقول فیطمع الذی فی قلبه مرض؛(13) به ن با ایمان بگو با مردان به نرمی حرف نزنند تا مبادا آن که دلش بیمار است، به هوس و طمع افتد» و برای شکار ن دام های گوناگون بگستراند. رساله های عملیه مراجع، گفت و گوی غیر ضروری با نامحرمان و خلوت کردن با آنان را صحیح نمی دانند. مجموع این توصیه های گفتاری و رفتاری به اضافه انتخاب نوع لباس و فرهنگ حجاب می تواند آحاد جامعه را از نظر عفاف و اخلاق بیمه کند. باید گفت که چادر و حجاب ظاهری به تنهایی کافی نیست، بلکه مجموعه ای از فرهنگ و عقاید است که عفت عمومی را گسترش داده و ازدواج را روز افزون می کند. مضافاً این که هدف اصلی حجاب، رسیدن به تقوا و قرب به خداست، چرا که بی حجابی، خودآرایی، خودنمایی و تجمل گرایی، تکبر و غرور در پی دارد، همه خصلت های ناروا و زشت درونی بانوان را پرورش داده و آشکار می سازد و بدین وسیله، آنان را از خدا و معنویت و بلکه از محبوبیت راستین اجتماعی دور کرده، گرفتار دلهره، اضطراب و شکست اخلاقی می کند. آری، اِعراض از یاد خداست که آدمی را در تنگنای معیشت و زندگی پر از شک و التهاب گرفتار می سازد، پیوندهای شویی را از هم گسسته و آمار طلاق را بالا می برد. من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال     نظر نویسنده وبلاگ: حجاب با حجاب اسلامی تفاوت زیادی دارد.          

یاریمامیش جانیمیز

سلااااام سلااااام سلاااآاام سلااااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که چند روز پیشا اومدم ماجراهای چند روزو مفصل نوشتم اومدم تو وبلا.گ براتون پستش کنم اینترنت ضعیف بود نشد صفحه رو بستم دوباره باز کردم اومدم مطلبو دوباره بذارم اشتباهی زدم همه رو پاک کردم و رفت پی کارش و اعصابم کلی خرد شد بعدشم که دیگه فرصت نشد بیام بنویسم الان اومدم همون مطالبو به صورت خلاصه وار بنویسم.حالا جونم براتون بگه که از وقتی لوله کشها کارشون تموم شد و برگشتیم کرج همش هوا ابری و بارونی بودو تا چند روز نتونستیم بریم نظر.آباد .شنبه بعد از صبونه قرار شد بریم کتابخونه تا من هم کتابایی که خونده بودمو پس بدم و کتاب جدید بگیرم هم اینکه از کامپیوتر اونجا فرم پرو.پوز.ال پرینت کنم برا همین راه افتادیم به سمت کتابخونه!سمت میدون.طا.لقانی که رسیدیم پیمان گفت جوجو اول بریم اداره پست یه سر بزنیم ببینیم کارت.سو.خت گل پسر اومده یا نه، این چند روز نبودیم ممکنه اومده باشه و برگشت خورده باشه رفته باشه پست ،چون پستچیه که کارت.ماشینو آورد گفت یکی دو هفته ای می یاد منم گفتم می خوای کتابارو بده من برم کتابخونه تو هم برو پست سر بزن بیا اونجا،که دیگه نخوای اینارو تا اون بالا با خودت ببری سنگینند (پنج تا کتاب کت و کلفت بود،اداره پسته هم چون سمت کوه.نوره سربالایی می ره اونجا آدم یه چیزی هم دستش باشه راه رفتن براش سخت میشه) گفت باشه منم کتابارو ازش گرفتم و رفتم کتابخونه اونم رفت پست!رسیدم کتابخونه اول رفتم پنج تا کتاب انتخاب کردم بعدش دیدم گلاب به روتون بد جوری دستشویی دارم خانم دا.داشی مسئول کتابخونه رو آروم صدا کردم و ازش پرسیدم سرویس بهداشتی اینجا کجاست؟گفت می ری سالن مطالعه خانمها تهش یه سرویس بهداشتیه.دیگه پریدم رفتم تو سالن مطالعه خانمها دیدم به به دخترا همه با لباس خونه تاپ و شلوارک و تیشرت و بلوز و شلوار و . نشستند و مشغول مطالعه هستند موهای هر کدومشون هم یه مدل بود مال یکی کوتاه بود مال یکی بلند ، یکی دم اسبی بسته بود یکی دورش ریخته بود یکی یه وری داده بود یکی مش کرده بود لباساشون هم همه رنگارنگ ،مثل مدرسه های خارجیها ،خلاصه دنیایی بود و تا برسم دستشویی کلی لذت بردم با خودم گفتم چه خوب کردند اجازه دادند اینجا اینجوری باشه کاش مدرسه های دخترونه رو هم این کارو می کردند اصلا وقتی همه زنند حجاب دیگه چه معنی داره آخه؟ حداقل اجازه بدن جاهایی که همه زنند اینجوری باشه و جوونهای بدبختمون یه نفسی بکشند همه اش پیچیدنشون لای پارچه که چی بشه آخه؟ مثلا اینجوری قراره دین و ایمانمون حفظ بشه یا پایه های خانواده مستحکم تر بشه؟مگه تا حالا که لای اینهمه پارچه بودیم حفظ شد که الان بشه؟والله بدتر شد که بهتر نشد من که هر روز به کسی که مارو مجبور کرد این شکلی بپوشیم و بگردیم فحش می دم مخصوصا به کسی که این روسری و شال رو به اسم دین سر ما زنهای بدبخت کرد تا بعدا با همین روسریها هر چی دینه به لجن کشیده بشه یارو تو کشورای خارجی آزاد می گرده اونوقت اعتقادش هم از ما بیشتره و دیندار تر و خداشناس تر از ما هم هست اینجام با این حجاب و خفقانی که هست هر چی دینه از چشم همه مون انداختند .بگذریم رفتم دستشویی و وسطا هم پیمان زنگ زد که من کتابخونه ام تو کجایی؟گفتم من تو سالن مطالعه زنها تو دستشویی ام الان می یام بعد اینکه جواب اونو دادم شیر آبو باز کردم چون فشارش بالا بود از دستم در رفت و یه دور تو هوا زد و کیف و میف و همه چیمو خیس کرد تا اینکه دوباره تونستم بگیرمش . از دستشویی که اومدم بیرون دیدم پیمان دم در وایستاده رفتیم تو و دادم کتابایی که انتخاب کرده بودم رو تاریخ زدند و بعدش رفتیم پشت سیستم و فرم پرو.پوز.ال رو پرینت گرفتیم و راه افتادیم اومدیم خونه،زنگ زدم به کارشناس رشته مون گفت فرمها باید به صورت تایپی پر بشن و دستی قبول نیست خلاصه اونهمه فرم که از کتابخونه پرینت گرفته بودیم بی خود شد و باید دوباره می رفتیم و بعد از تایپ جاهای خالیش پرینتشون می کردیم که دیگه گذاشتیم یه روز دیگه بریم این کارو بکنیم!دیگه یه خرده استراحت کردیم و بعدشم بلند شدیم پیمان خونه رو جارو برقی کشید و منم پیتزا و باقالی پلو درست کردم پیتزارو برا شام و باقالی پلو رو برا ناهار فردا که قرار بود پیام ناهار بیاد خونمون. فرداشم که می شد یکشنبه پیام اومد پیشمون و تا عصری موند و غروب بود رفت . راستی یه چیزی یادم رفت بگم پیام که اومد دیدم دستش یه مانتوی مخمل مشکی از اینا که سر آستیناشون پف داره و شبیه فانوسه هست اومد تو گفت مهناز بیا برات مانتو خریدم منم تو دلم گفتم نه بابا دنیا داره با حال میشه و ما خبر نداریم رفتم سمتش و گفتم ای واااااااای برا من گرفتی؟دستت درد نکنه گفت آره دیروز تهران بودم از اونجا خریدمش سایزتو نداشتم دیگه چشمی خریدم بیا بپوش ببین اندازه است؟منم گرفتم ازش و کلی تشکر کردم و پوشیدمش دیدم برام تنگه و جلوش بسته نمیشه البته اگه جلو باز می پوشیدمش مشکلی نداشت ولی خب همینجوریش تنگ بود گفتم خییییییییییلی خوشگله پیام ولی حیف که تنگه و جلوش بسته نمیشه! اومد نگاه کرد و گفت نمی تونی جلو باز بپوشیش؟گفتم از نظر من ایرادی نداره ولی از اونجایی که ما خییییییییییلی دهاتی هستیم به پیمان اشاره کردم یعنی اینکه پیمان دهاتیه برا همین حتما باید جلوش بسته باشه اونم خندید و گفت حیف شد باید ببرم پسش بدم .خلاصه یاریمامیش جانیمیز ایستیدی یارییا که نشد و مانتو تنگ از آب دراومد .ازش پرسیدم چند گرفتی؟ گفت سیصد و نود گرفتمش مارک داره و خارجیه و.و از این حرفها.بعد از اینکه اون رفت با خودم فکر کردم خدایاااااا چی شده این بچه انقدررررر مهربون شده؟ که یهو یادم افتاد چند وقت پیش که با هم رفته بودیم نظر .آباد پیمان اینو فرستاد از سوپری سر کوچه آب معدنی بخره اونم رفت و وقتی برگشت دیدم یه کیسه پر هم چیپس و پفک و بیسکوییت و این چیزا گرفته اومد سمت من و گفت مهناز بگیر برا تو گرفتمشون منم با خوشحالی بهش گفتم وای منو اینهمه خوشبختی محاله دستت درد نکنه از کجا فهمیدی من چیپس.فلفلی و پفک.م.ی.نو دوست دارم گفت چندبار که بابا برات گرفته بود دیده بودم خلاصه منم کلی ازش تشکر کردم و اونم کلی از اینکه تونسته منو خوشحال کنه خوشحال شد دفعه بعدشم وقتی اومد خونمون چند کیلو از این سیب سبزا گرفته بود آورده بود (از اون سیبا که پوستشون خیلی سبزه و مزه ترش و ملسی دارند) پیمان ازش پرسید اینا چیه؟گفت سیبه برا مهناز گرفتم منم گفتم به به چه سیبای خوشگلی دست گلت درد نکنه .خلاصه همون تقدیر تشکرا باعث شد که هر دفعه می یاد یه چیزی بیاره که منو خوشحال کنه .من طبق تجربه ای که تو زندگی با پیمان کسب کردم به این نتیجه رسیدم که مردا فرقی نمی کنه چه یه پسر بچه تخس و شیطون دو ساله باشند و چه یه پیرمرد  هشتاد ساله عاقل و بالغ همه شون عاشق تقدیر و تشکر و تعریف و تمجیدند وقتی یه کار کوچیکی برا آدم انجام می دن و با خوشحالی ازشون تشکر می کنی دفعه بعد سعی می کنند کارای بزرگتری برا آدم بکنند زنی هم که همچین خصوصیات اخلاقی داشته باشه رو یه زن کامل و تمام عیار می دونند و می پرستنشون اگه باورتون نمیشه و فک می کنید که من چرت می گم کافیه یکی دو بار این رفتارو در مقابل کارای کوچیک شوهرتون یا پسرتون انجام بدید تا نتایج پربارشو ببینید تا باورتون بشه خلاصه که راز مهربون شدن پسرک رو (من اسم پیام و ماشینشو گذاشتم پسرک) کشف کردم البته شایدم علت دیگه ای داشته باشه و من خبر ندارم ولی نود درصد مطمئنم که علتش همینه که من فکر می کنم!.بگذریم .دوشنبه صبح هم که بلند شدیم دیدیم شرررررررر شررررررر بارون می یاد بعد از خوردن صبونه پیمان گفت جوجو بارون داره می یاد کجا بریم؟منم گفتم هیچ جا نمی ریم می شینیم خونه منم پرو.پو.زالمو می نویسم گفت باشه !من رفتم سر کتابامو و فرمها و با اونا مشغول شدم که وسطش پیمان گوشیشو آورد گفت جوجو بیا با گوشی من یه اس ام اس بده به نمایندگی یه وقتی بگیریم گل پسرو ببریم سرویس حالا که نمی دونم تا چند ماه رایگانه استفاده کنیم (گل پسر کارت.طلا.یی داره و سرویسش تا یه مدت رایگانه) گفتم باشه گوشیشو گرفتم که اس ام اسو بزنم دیدم شماره مامانش افتاده رو گوشی بهش گفتم پیمان مامانت ساعت نه و نیم زنگ زده بوده گفت پس چرا ما صداشو نشنیدیم؟ نگاه کردم دیدم شماره اش تو بلک لیست بوده و اصلا زنگ نخورده به پیمان گفتم اونم سرشو ت داد و چیزی نگفت یه خرده نشست رو مبل و رفت تو فکرو یهو بلند شد زنگ زد به پیام که امروز آژانس نرو و بیا با هم بریم به مامان بزرگ یه سر بزنیم اونم گفت باشه و یه ساعت بعدش اومد و بلند شدند برند پیمان دو گونی برنج گذاشت تو ماشین ببره براش و کیسه نون رو هم ورداشت که سر راه براش سنگک بخره با یه خرده میوه و گوشت و بوقلمون و این چیزا(پیمان کلا به من نگفت بیا بریم چون می دونست که نمی رم قبلا چندین بار بهم گفته بود ولی پیام موقع رفتن گفت تو نمی یای؟گفتم نه دیگه دیدار ما موند به قیامت و اون موقع هم خودمون یه کاریش می کنیم شما برید به سلامت!) خلاصه در کمال ناباوری پیمان رفت به دیدن مادرش .این سه سال من هرچی می گفتم برو نمی رفت و اونوقت یهو چی شد که رفت نمی دونم البته فکر می کنم حرف من که بهش گفتم وقتی میاندو.آب بودم اسما خواهر زهرا فالمو گرفت و گفت که مادر پیمان قراره امسال فوت کنه روش تاثیر گذاشته بود .خلاصه اونا رفتند و منم بشکن ن بلند شدم زنگ زدم به معصومه و کلی با هم حرف زدیم البته بیشتر بخاطر پور.پو.زال بهش زنگ زدم(اونا ترم قبل نوشته بودند) ولی به جز اون کلی هم از اینور اونور حرف زدیم و دلی از عزا در آوردیم بعد از اینکه حرفامون تموم شد یه خرده فرمارو پر کردم و یه خرده هم با آیهان اس ام اس بازی کردیم وسط حرفامون برام نوشت واسه شما نقی معمولیه واسه من معمولی معمولیه (اونجا که تو سریا.ل پا.یتخت ارسطو اینو در مورد نقی به ر.حمت میگه) آخه اون موقع که میاندوآب بودم یه شب با آیهان اینا بالا داشتیم حرف می زدیم من با صدای ارسطو به آیهان گفتم واسه شما نقی معمولیه واسه من معمولی معمولیه و اونم کلی خندید و خیلی خوشش اومد گفت تو خییییلی بامزه می گی برا همین تو اس ام اس اونو برام فرستاده بود منم کلی خندیدم و گفتم الان زنگ می زنم بهت صدای ارسطو رو برات در می یارم!گفت واقعا؟ یعنی میشه؟گفتم آره بابا چرا نمیشه  یه طرح .هشت .دقیقه ای از همر.اه او.ل با ستاره صد و بیست و یک مربع فعال کردم و بهش زنگ زدم و صدای ار.سطورو در آوردم و کلی خندیدیم البته فقط صدای ار.سطو نبود صدای .نقی هم بود اونجا که میگه اییییییته فرنگیس؟!؟ .بعد از زنگ زدن به آیهان هم یه خرده اطرافو مرتب کردم و یه نون پنیر و چایی هم خوردم( یه کوچولو باقالی پلو از روز قبل داشتیم که نخوردمش گفتم پیمان بیاد با هم می خوریم ) بعدشم معصومه زنگ زد و بازم یه ساعتی با هم حرف زدیم و بعدش من به پیمان زنگ زدم که کجایی؟گفت هنوز خونه مامانیم منم گفتم باشه راحت باش و خداحافظی کردم و قطع کردم با خودم گفتم به قول عمه ام دااااا یاخجی! دیگه اومدم نشستم و یه خرده با کتابام مشغول شدم بعدش رفتم صورتمو شستمو لباسمو عوض کردم و اومدم نشستم به پیامهای سمیه و ساناز تو ر.و.بیکا جواب دادم و دیگه ساعت حدودای شش بود که دیدم پیمان اینا اومدند یه جعبه هم شیرینی دستشون بود انگار صبح رفتنی پیمان برا مامانش که شیرینی گرفته بود برا خودمون هم گرفته بود در واقع شیرینی آشتی کنون بود شیرینی رو داد دستمو گفتم چه خبر حال مامانت خوب بود؟گفت آره سلام رسوند پیام هم با خنده گفت بابا اولش که رفتیم دیدیم مامان بزرگ دم دره، داره دیوارای کوچه رو دستمال می کشه می گفت منو دید شناخت خیلی خوشحال شد بعدا برگشت یه نگاه سمت بابا کرد اول نشناختش بعدا رو به من کرد و با دست بابارو نشون داد گفت این پدرته؟؟؟می گه گفتم آره گفت این چرا این شکلی شده (نیست که پیمان نسبت به اون موقع که اون دیده بود لاغرتر و شکسته تر شده نشتاخته بودش)خلاصه کلی به این حرفش سه تایی خندیدیم و من رفتم چایی ریختم آوردم با شیرینیها که خیلی هم ترد و تازه بودند خوردیم و اونام شروع کردند به تعریف کردن ماجراهایی که از صبح اونجا داشتند و حرفهایی که زده بودند و کارایی که کرده بودند از جمله اینکه گلهای رز باغچه رو هرس کرده بودند و دستاشون زخمی شده بود جفتشون دستاشونو نشونم دادند که تیغ رزها زخمیشون کرده بود و.خلاصه کلی ماجرا تعریف کردند و کلی خندیدیم و وسطا هم پیمان با یه لحن غمگینی گفت مامان کمرش خیلی خم شده اصلا ستون فقراتش انگار پیچ خورده به هم،خیلی اوضاعش خرابه،گوشاشم خیلی سنگین شده یواش حرف می زنی نمی شنوه اصلا، چون نمی شنوه بلند بلند هم حرف می زنه  جوری که اونور میدون هفت .حو.ض هم فک کنم صداشو می شنوند منم یه خرده دلداریش دادم گفتم بلاخره پیریه دیگه سن که بالاتر میره بدن آدم تحلیل می ره تو این سالها همه مون کلی عوض شدیم اونم خب سنش بالاست و تو سن بالا هم سرعت تحلیل رفتن زیاده، این تغییرات طبیعیه خودتو ناراحت نکن نیست که تو چند سال هم هست ندیدیش بیشتر به چشمت اومده .اونم گفت آره و یه خرده از اینور اونور حرف زدیم و منم باقالی پلورو گرم کردم آوردم چون خودم شیرینی خورده بودم سیر بودم گفتم پیمان و پیام بخورند که پیام گفت منم سیرم بده بابا بخوره ظهرم ناهار کم خورده اونجا .دیگه ریختم تو بشقابو پیمان خورد و بعدش دیگه پیام بلند شد رفت و ما موندیم بارونم به شدت می اومد و یک رعدو برقایی می زد که نگووووو آسمون یه سرو صدایی راه انداخته بود که بیا و ببین.فرداشم که سه شنبه بود ساعت یازده اینجورا رفتیم نظر.آبادو شب ساعت هفت هشت برگشتیم پیمان یه خرده لوله گازای اونجارو که زنگ زده بودند ضد زنگ زد تا بعدا رنگش بکنه یه خرده هم اینور اونورو مرتب کرد منم اون پستی که گفتم پاک شدو نوشتم و یه خرده کتاب خوندم و یه خرده هم ناخنامو لاک زدم و برا ظهرم املت درست کردم (گوجه و تخم مرغ برده بودیم) شبم دیگه برگشتیم.دیروزم بعد صبونه پیمان گفت جوجو پاشو بریم صندلیهای گل پسرو روکش بندازیم منم گفتم باشه و آماده شدم رفتیم یه روکش کرم رنگ که به رنگ درا و داشبورد و اینا می خورد خریدیم و همونجا دادیم بهش انداختند و پیمانم برا گل پسر و ماشین پیام یکی یه دونه از این آنتنهای قلمی گرفت البته مال ما یه خرده بزرگتر بود و مال پیام یه خرده کوچیکتر بعدشم رفتیم از تره بار پیمان کلی میوه گرفت و منم سبزی و بادمجون و فلفل و سیب زمینی و پیاز گرفتم می خواستم قیمه بادمجون درست کنم از اونجام اومدیم رفتیم سنگک گرفتیم و بعدشم از بو.فا.لو (یه پروتئین فروشی بزرگ و معروف تو خیابون بهاره) سه کیلو گوشت و سه کیلو سینه بوقلمون گرفتیم و منم دو بسته پا.ی .مرغ برا خودم گرفتم پارسال که یه مدت پا.ی .مرغ می خوردم هر روز سه تا دونه پا ،خیلی از دردای استخونیم از بین رفت گفتم بگیرم دوباره بخورم خییییییییییییلی برا استخونها خوبه حتما برا بچه هاتون از بچگی بدید بخورند استخوناشون محکم بشه خودتون هم بخورید من قبلا خیلی مفصلای مچ دستم و زانوم درد می کرد یه چند ماهی که پارسال  مدام هر روز پا.ی .مر.غ خوردم از اون موقع دیگه خوب شدند تازه علاوه بر استخونا برا پوست هم خییییییییییییلی خوبه کلا.ژن داره و نمی ذاره پوست چرو.ک بشه آدم هم که سنش می ره بالاتر تولید کلاژ.ن تو بدن کم میشه و بهتره که از طریق خوراکی وارد بدن بشه .خلاصه بعد از اینکه اونارو گرفتیم اومدیم خونه و پیمان میوه هارو مرتب کرد و تو یخچال جا داد منم سبزی رو پاک کردم و بعدش پیمان گوشت و بوقلمونو خرد کرد و شست و من کیسه شون کردم گذاشتیم تو فریزر و بعد از اونم قیمه رو گذاشتم بپزه و اومدم ناخنهای پا.ی مر.غارو گرفتم و شستمشون و گذاشتم رو شعله آروم بپزه تا بعد بسته بندی کنم بذارم تو فریزر و دیگه ساعت شش اینجورا بود که کارمون تموم شد و یه چایی خوردیم و من رفتم صورتمو شستم و اومدم نشستم یه خرده تکرار ستا.یش رو نگاه کردم و بعدشم شام آماده شد و خوردیم و پا.ی مر.غا هم پخت و گذاشتم سرد شد و سه تا سه تا تو کیسه فریزر بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر تا هر روز یه بسته شو دربیارم بخورم بعدشم یه خرده میوه خوردیم و گرفتیم خوابیدیم امروز صبح هم ساعتو گذاشته بودیم رو شش بلند شدیم قرار بود شش و نیم پیام بیاد ماشینو بذاره تو پارکینگ ما و با ماشین پیمان برن شاه گل و کارگرشو وردارند ببرند نظر.آباد تا حیاطو که بخاطر بارون این مدت نشده بود درستش کنند موزاییک کنند منم امروز باهاشون نرفتم چون قرار بود معصومه اون کتابی که اون روز از دوستم برام گرفته بود رو بیاره دانشگاه برم ازش بگیرمش و از اونورم برم از زیراکسیهای دم دانشگاه برا دو تا از کتابام نمونه سوال بگیرم.الانم خونه ام و نشستم اینارو نوشتم و وسطا هم سمیه زنگ زد و چند دقیقه ای باهاش حرف زدم و قرار شد تا ظهر دوباره بهم زنگ بزنه که از همینجا ازش تشکر می کنم سمیه جونم خیییییییییییییییییییلی ممنووووووووووون خواهر بوووووووووس بعد از ظهرم که قراره برم دانشگاه و الانم از گشنگی شکمم صدای قورباغه در می یاره من برم صبونه بخورم و شمام برید استراحت کنید امروز انقدر طولانی نوشتم که چشماتون درد گرفت مثلا می خواستم خلاصه وار بنویسم اگه مفصل می خواستم بنویسم چقدرررررررر می نوشتم خب مواظب خودتون باشید از دور می بوسمتون بووووووووووس خییییییییییییلی ماهید باااااای           

نامه ای به گذشته (یک نامه خیییییلی طولانی!)

این نامه، جهت شرکت در یک چالش جذاب است! =) سلام. من شارمین هستم. درست مثل خودت. در واقع باید بگویم من خود تو هستم که دارم آینده ات را زندگی می کنم و مخاطب این نامه، همه ی شما من»هایی هستید که گذشته ی مرا زندگی کرده اید! به عنوان شروع، می خواهم از اولین کروموزوم باشعورم که چشم بست روی هر چه Y و با یک X مثل خودش ترکیب شد، کمال تشکر را داشته باشم! درست است که آن سالها، همه منتظر تولد یک مسعود کوچولوی دوست داشتنی بودند و دو تا آبجیها، به خاطر تبدیل شدن داداششان به یک خواهر کوچولوی دیگر گریه کردند، ولی مهم نیست. حالا خودشان هم می دانند که اگر شارمین، مسعود بود، چه مواهب بزرگی را از دست داده بودند! مرسی که دختری! =) شارمین کوچولوی قبل از دبستانی شدن! تو آرام ترین، سر به زیرترین و بی دردسرترین بچه ای هستی که در همه عمرم می شناسم! قدر آن لحظه های قشنگی را که روی خاک و شنی که دارند با آن خانه تان را می سازند بازی می کنی، قدر حوض سنگی که ها دور تا دورش می نشینید و شعر می خوانید، قدر شمشادهای بلند باغچه که درخت انجیر و توت را محاصره کرده اند و جای خوبی برای قایم باشک هستند را بدان و تا می توانی از درخت انجیر بالا برو و بازی کن. بدون ترس از دعوای آقای همسایه، جورابهای بنفش ساق بلندت را با شلوار نخودی و تکپوش آستین حلقه ای صورتی بپوش و بدون روسری برو توی کوچه و پاچه هایت را بزن بالا و توی جوی آب راه برو و با بچه های همسایه ها بازی کن! تا می توانی برو خانه عمو مهدی تا پسرعمو عکسهای کتابهایش و آن همه خودکار آبی و قرمز و مشکی اش را نشانت دهد و تو را شگفت زده کند. بگذار دخترعمو، ناخنهایت را لاک قرمز بزند و یواشکیِ مامان، لبهایت را با ماتیک سرخ کند! و از همه این لحظه های قشنگ لذت ببر. شارمینِ هنوز کوچولوی دبستانی که البته دیگر از این که بهت بگویم کوچولو ناراحت می شوی! اول از همه، یک بوسه بزرگ به مامان بده که تسلیم فرم خاکستری و مقنعه سفیدی که قانون مدرسه تان است نمی شود! خیالت راحت! کلاس چهارم که بروی هر دو را برایت می دوزد. اما همین که تا قبل از آن، اینقدر رنگی رنگی و متفاوت تو را به مدرسه می برد، باعث می شود یاد بگیری که از متفاوت بودن خجالت نکشی و آن جوری که دلت می خواهد باشی و این خیلی خوب است. بعدا می فهمی چه می گویم. برای الان، مرسی که این همه مهربان هستی که هیچ وقت دلت نمی آید حتی یک خوراکی کوچک را بدون خواهرها و برادرت بخوری. مرسی که این همه آرام و نجیبی و هرگز اهل دعوا، جر و بحث و رقابت نیستی و سرت به کار خودت است و این همه از درس خواندن و معدلهای نزدیک به بیست و شاگرد اول شدنهایت لذت می بری. نمی دانی چقدر تو را به خاطر این ویژگیهای قشنگت دوست دارم و یک مویت را با صد تا دختر آتشپاره عوضت نمی کنم! درست است که بعدها، حتی وقتی خیلی بزرگ شدی، هنوز دیگران به بازیهای الانت می خندند اما تو به کارت ادامه بده: با لگو، کلاس درس بساز و به لگوهایی که نشانه خاصی دارند شخصیت بده و باهاشان مدرسه بازی راه بینداز؛ برای عروسک پلاستیکی ات، منیژه و برادر خیالی اش، میثم، هر چه دوست داری وقت بگذار، برایشان لباس بدوز، ظرف و ظروف تهیه کن، با کاغذ رنگی قاب درست کن، با گل کیک تولد بپز، منیژه را شوهر بده به عروسک هدی و آن یکی عروسکش را بگیر برای میثم! و هر چقدر هم که امیر و حمید بازیتان را به هم زدند، خیالت نباشد! بنشین با مدادرنگیهایت، آن قدر بازی و خیالپردازی کن تا یادت برود ساعت هفت و نیم شده است و باید بروی مدرسه و اصلا دیر برس. چه می شود مگر؟! هر روز با نوشین، معلم بازی کن؛ هر تابستان، با هدی و شیرین، لابه لای درختهای گیلاس و آلبالو و آلو و گردو، قایم شو و برای مامان یک دسته ی بزرگ از گلهای وحشی درست کن و بده دستش. بازی در جوی آب کنار باغ هم فراموش نشود! اگر بهت بگویم یک روزی جز آن درخت گردو بزرگه، همان که نزدیک مادی است، حتی یکی از این درختها هم در باغ پیدا نمی شود و آب مادی و جوی هم کاملا خشک می شود، مطمئنم باورت نمی شود! از همه لحظه هایت هر چه می توانی استفاده کن! فقط جان من! یک قولی بده و آن هم این که نیا بنشین کارتونهای عجق و مثل سندباد با آن همه جن و غول، یا پسر شجاع یا فوتبالیستها را ببین! یک روزی می شود که خودت را به خاطر این که الان پسر شجاع و حماسه ها و رشادتهایش را این همه دوست داری، سرزنش می کنی (معنای حماسه و رشادت را کلاس پنج می فهمی!) یا به خاطر این که می مردی برای سوباسا و با هدی در نقش سوبا و تارو برای هم نامه می نوشتید! =) از همه بچه بازیهایت، همینها را بگذاری کنار، راضی ام ازت! شارمین نوجوانِ دوران راهنمایی! خودت را از این رقابتهای مسخره ی داخل کلاس که بین شاگرد زرنگها راه افتاده است و حتی اگر شده با تقلب، می خواهند شاگرد اول شوند بکش کنار! یادت باشد بعدترها، اصلا مهم نیست که مثلا معدل دوم راهنمایی ات 19.75 شده باشد یا .25. بگذار بهت بگویم آن چند نفری که آن قدر تو را می چزانند و با تقلب رتبه های برتر کلاس می شوند، هیچ کدام بیشتر از نهایتا لیسانس درست نمی خوانند. همه شان شوهر می کنند و می روند دنبال زندگیشان. اما تو آینده درخشانی داری و بیشتر رویاهایی که در سرت می پرورانی تحقق پیدا می کند. خیالت راحت! شاگرد اول نشدنت، نمی تواند این آینده را از تو بگیرد. پس به جای حرص و جوش خوردن برای این چیزها، تا می توانی با دوستان تازه ات خوش بگذران. یکی از اینها، می شود جزء دوستان همیشگی ات و بعدها هم کلی با هم خوش می گذرانید. من اصلا به خاطر این که هفته ای یک روز با هم قهر می کنید سرزنشتان نمی کنم اما بابت این که دقیقا فردای همان روز، هر کدام با یک نامه طوماری می روید سراغ هم و دوباره آشتی می کنید تحسینتان می کنم! حتی برای آن کارهای خنده دارتان هم سرزنشت نمی کنم. بعدها می فهمی این که این همه ذوب فوتبال و پرسپولیس هستی. اینکه در نقش کریم باقری و رضا شاهرودی برای هم نامه می نویسید، این که چند تا آلبوم پر از عکسهای تیم ملی داری و حتی این که برای پیروزی تیم ایران در برابر فلان تیم، با بچه های کلاستان، برای کل مدرسه آش رشته می پزید، چقدر خنده دار است ولی سرزنش شدنی نیست. قشنگ است. خوشحالم که روزهایت را با این کارها می سازی نه با دوست پسر و عشق مد و این جور چیزها! پاستوریزگی ات را بی نهایت دوست دارم. فقط لطفا کمی بهتر آدامس بجو و آن جوری، مثل پسرهای لات راه نرو و با فاطمه، بر سر قرمز و آبی و برنامه ی اکسیژن و شهاب کل کل نکن!!! =) شارمین نوجوان دوران دبیرستان! اول از همه، فکر این که به جای رشته ادبیات، بروی طراحی و دوخت یا حتی ریاضی را از سرت بیرون کن. تو برای ادبیات ساخته شده ای! اصلا هم نگران این نباش که با ورود به دبیرستان، بیشتر دوستان دوران راهنمایی را از دست می دهی و این قدر غصه کوچک و در پیت بودن ساختمان دبیرستان را نخور! اگر بدانی چه دوستیهای ماندگار و چه خاطراتی در همین مدرسه یک وجبی می سازی و  حتی یک روز تعطیلی غر میزنی دست از این ادابازیها برمی داری! جلوی ناظمتان اصلا کوتاه نیا. همان گرمکن ورزشی که دوست داری را بپوش، همان مانتوی کوتاه با شلوار کبریتی تنگ و اسپرت سفید. (برای پیش دانشگاهی هم آن اسپرتهای مشکی نخواستنی را نخر!) ببین! ناظمتان از اینها است که سختگیریهای حرص دربیاور الکی دارد ولی هر چه قدر جلویش محکمتر بایستی، بیشتر کوتاه می آید و دیگر کاری به کارت ندارد. قضیه اردوی جمکران که یادت نرفته؟! یا آن سرکشی که عاملش تو بودی و در برابر رسم مسخره ی جایزه آوردن مامانها برای رتبه های برتر ایستادی. دیدی که کوتاه آمد. راستی، حالا که حرف از رتبه برتر شد، بهتب گویم، یک بار دیگر برای نمره گریه کردی نکردی ها! نمی دانی چقدر این کارت بچگانه و حرص دربیاور است! برو حرفهایی را که در مورد درس خواندن به شارمین راهنمایی زدم بخوان تا بفهمی چه می گویم! و به جای این کارها، آن لحظه نوشتهای سر کلاس را ادامه بده. اصلا همه کتابهایت را پر کن از توصیف چیزهایی که همان لحظه که تو حوصله ات رفته است دارد در کلاس اتفاق می افتد و حتی از ثبت طرز نفس کشیدن بغل دستی ات هم نگذر! نمی دانی بعدها چه خاطرات خوبی می شوند. البته باید به شارمین دانشجوی لیسانس بگویم کتابهای تو را به دوستش امانت ندهد که مامانش فکر کند کتاب بیخودکی است و آن همه خاطره را دور نریزد! در مورد نامه نوشتن با دوستانت هم که نیازی به سفارش نیست. خودت داری خوب پیش می روی. این نامه های چیزهای باحالی هستند. ببین من هنوز هم با دوستان صمیمی حالایت در ارتباطم و چند باری پیش آمده است که نامه پارتی گرفته ایم و دور هم نشسته ایم و این نامه هایی را که تو و بقیه الان می نویسید، خوانده ایم و دلهایمان را گرفته ایم و کف زمین ولو شده ایم و در حد مرگ خندیده ایم و کیف کرده ایم! این طوری نگاهم نکن! بگذار شارمینی که من هستم بشوی، خودت می فهمی! فعلا فقط تا می توانی نامه بنویس. از دورهمیهای شاعرانه زنگهای تفریحتان که با چهار تا دوست شاعرت برگزاری می کنی، حسابی لذت ببر. در مورد آن پسره این قدر حرص و جوش نزن! آخرش یک جور قشنگی تمام می شود که خودت همه عمرت کیفش را می کنی! باور کن! به ارسلان این همه سخت نگیر و از آن طرف امیر را هم دست کم نگیر و فکر نکن هنوز همان امیر بچگیهایتان است که فقط بلد است بازیتان را به هم بزند! در مورد داداش کوچولو، می دانم چقدر عاشقش هستی. از کل احساساتت نسبت به او خبر دارم؛ چون خودم هم که آینده تو هستم، او را همین قدر و حتی شاید هزار برابر بیشتر دوست دارم. اما ازت خواااااهههههشششش می کنم، لطفا، لطفا، لطفا این همه از او حمایت نکن و بگذار روی پای خودش بایستد.  شارمین دانشجوی لیسانس! می دانم خیلی بهت خوش می گذردها! ولی عزیز دلم! می توانی یک کمی خانمتر باشی! خوب است که با دوستانت به ترک دیوار هم می خندید؛ ولی نه دیگر در هر زمان و مکان و در هر موقعیتی! کمی هم آن ولوم صدایت را بیاور پایین که کل دانشکده ندانند تو و دوستانت در مورد چه حرف می زنید! در ضمن، لطفا سرت به کار خودت باشد و این همه با دوستانت توی پرونده های دانشجوهای دانشکده تان نگرد! از غیبتهایی که سر کلاسهای مزخرف می کنی و نامه نگاریهای طولانی ات با دوستانت، سر کلاس، راضی ام! از خوش خوشانه هایت با دوستانت و این که حتی وقتی کلاس ندارید، همه اش دارید توی دانشکه می گردید و به قول خودتان علاف هستید و یک ریز با هم حرف می زنید و غش غش می خندید هم شکایتی ندارم. (جز همان ولوم صدا و رعایت شرایط). ولی لازم هم نیست این همه به این دوستانت اعتماد کنی! برخلاف صمیمیتهای فعلی، یک زمانی متوجه می شوی که بعضی هایشان آن قدرها هم صادق نیستند. با پسرهای کلاستان این همه کل کل نکن و مخصوصا آن بحث مسخره را با آن پسره این همه ادامه نده که آخرش کار برسد به حرفها و رفتارهای مسخره اش. وقتی دوستانت نقشه می کشند که نامه ریزریزشده او و بغل دستی اش را از توی سطل بردارند سفت و سخت جلویشان بایست و بگو حتی اگر در مورد تو نوشته باشند برایت هیچ اهمیتی ندارد. باور کن هرگز فرصت حلالیت طلبیدن پیدا نمی کنی و آن وقت مجبوری کلی خیرات برای بغل دستی اش  بفرستی تا شاید تو را به خاطر این فضولی ببخشد! البته از آن طرف هم، مجبور نیستی با پسرهای کلاس و دانشکده تان طوری رفتار کنی که انگار ارث هفت جدت را از آنها طلبکاری! بابا یک کمی کوتاه بیا! نه پیشقدم شدن در سلام و احوالپرسی جلفی محسوب می شود و نه این که وقتی باهاشان کاری داری خودت بروی و مستقیم حرفت را بزنی باعث کوچک شدنت می شود و نه لازم است مثل شمر ذی الجوشن نگاهشان کنی که جرات نکنند باهات حرف بزنند! مثلا می توانستی مثل ر» با آنها رفتار کنی، هر چند قضیه ر» هم بعدها می شود یک ماجرای پیچ در پیچ نچسبی که شاید اگر برایت تعریف کنم، خودت همین الان بلند شوی بروی مستقیم در این مورد باهاش حرف بزنی و هر سوء تفاهمی را در نطفه خفه کنی! به هر حال، مرسی بابت لباسهای رنگی رنگی و اسپرتی که می پوشی، مخصوصا آن کفش اسپرت آبی های بدون بند که با جین آبی می پوشی. ولی عزیز دلم تیپ سر تا پا کرمی، آن هم ست با دو تا دوستت و در حالی که هر سه نفر چادری هستید؟! =/  و دیگر این که کاش کمی بیشتر برای دوستان دوران دبیرستانت وقت بگذاری. حتما که نباید مریم را از دست بدهی تا. بگذریم. خیلی خب! بغض نکن! اصلا بگذار برویم سر یک قضیه دیگر تا فضا عوض شود. در قضیه امیر خیلی ازت راضی ام. یعنی یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوی ها! فقط لازم نیست دیگر این همه ازش خجالت بکشی. اتفاقی نیفتاده است که! در مورد آن اتفاق ترم هفت، ترجیح میدهم حرفی نزنم. این اولین اشتباه زندگی تو و اولین اتفاق بد قابل ذکر است ولی من نمی خواهم هشداری بهت بدهم. نمی خواهم بگویم تصمیم دیگری بگیر. چون با این تصمیم، در کنار چیزهایی که از دست می دهی، چیزهای مهمی به دست می آوری. من که می گویم تجربه آن چنان بدی هم نیست و این را هم بدان که روزهای سختش، در عین حال شیرینند می گذرند و کم کم برایت جوری می شود که اصلا یادت نمی آید چنین اتفاقی در زندگی ات افتاده و تا دیگران یادآوری نکنند به آن فکر نمی کنی و خوشم می آید که اصلا به حرف مردم اهمیت نمی دهی. پس این دوران را محکمتر و صبورتر باش و جاااااان هر دویمان، وقتی آن را با موفقیت پشت سر گذاشتی، طلب آزمون الهی بزرگتر نداشته باش که مرا به خاک سیاه می نشانی! شارمین دوره ارشد! مرسی که درگیر رقابتها و تعاملات بچگانه ی همکلاسی هایت نمی شوی و جوری رفتار می کنی که در دسته بندی های مسخره شان قرار نمیگیری و دوست همه محسوب می شوی. اما تا می توانی از همکلاسی هایت، مخصوصا آن دو تا مثلا بزرگ کلاس دوری کن و اصلا اصلا غصه این را نخور که یکیشان با زبان بازی و تظاهر این همه خودش را در دل اساتید جا کرده و بابت این قضیه دارد از مواهبی برخوردار می شود. تو راه خودت برو، همین طور نسبت به اساتید بی تفاوت باش و از چاپلوسی و بادمجان دور قابچی بودن بپرهیز که حالت از خودت به هم نخورد. در مورد آن استاد که خودت می دانی، فعلا حق داری این همه بهش ارادت داشته باشی. ممنون بودنش باش چون خیلی به رشدت کمک می کند و خواهد کرد. ولی همیشه بدان که هر انسانی جایز الخطاست و اعتماد مطلق نکن. این رسم مسخره جدیدت را هم که حتی برای ناهار خوردن هم از جلوی کامپیوتر و یا از پشت میز مطالعه یا جلوی قفسه کتابهای کتابخانه بلند نمی شوی بگذار کنار خواهشا! این قدر به خودت نگو واااو چه قدر استعدادهایم را تا حالا هدر داده ام و حالا باید جبران کنم! نه جان من! سالها بعد، چیزی که باعث می شود به الانت لبخند بزنی، کیفیت لحظه های خوبت است نه تعداد مقاله هایی که چاپ کرده ای! حتی این که اولین نفر ورودیهای دانشکده تان باشی که دفاع می کنی هم آنقدرها اهمیت ندارد. از من گفتن! و در آخر، بابت این که تسلیم نمی شوی و اسم فلانی را به ناحق به مقاله ات اضافه نمی کنی بهت افتخار می کنم. با این که بعدها خیلی برایت دردسر ایجاد می کند، ولی یادت باشد که عزت و ذلت دست خدا است! راستی از لحظه های قشنگت در کانون پرورش فکری لذت ببر. ولی این قدر به بچه ها رو نده! کمی جدی تر باش و بین خودتان مرزی بگذار. البته کم کم خوب می شوی. و همین طور خلاق و مهربان و تاثیرگذار باش. ببین تو از جمله معدود مربی هایی هستی که پسرهای نوجوان عاشق کلاسهایش هستند و من می دانم تو هم چقدر آنها را دوست داری و عاشقشان هستی! و حرف دیگری که در مورد کانون می خواهم بهت بگویم این است که نگذار نوشتن متنها و شعرهای سفارشی، با وجود آن همه شهرتی که در کانون برایت به ارمغان می آورد، چشمه ذوق واقعی ات را بخشکاند. سر همین سفارشی نویسیها، کلا قریحه شعرنویسی ات دود می شود و دیگر برنمی گردد! شارمین دوره دکتری! خوشحال باش که دو تا از آرزوهای قشنگ بچگی ات تحقق پیدا می کند: تدریس در دانشگاه و نوشتن کتاب. نمی دانم بهت بگویم این همه وقتت را در آن کلینیکِ به قول مخ سوخته وحشتناک بگذران یا نه. وقتی این همه سادگی ات را می بینم و این که چطور چشم بسته به مدیر کلینیک اعتماد داری ناراحتم و این همه کوتاه آمدن، سکوت کردن، سنگ زیر آسیاب شدن، بغض کردن، اعتراض نکردن و بقیه رفتارهای مثلا خانمانه و مطیعانه ات را می بینم حالم گرفته می شود. ولی خب. همه اینها سکوی پرواز تو است و بهت کمک می کند تا روی پای خودت بایستی و تجربه های نابی به دست آوری. با این حال ازت می خواهم اگر می شود زودتر قید آنجا را بزن و زودتر بزرگ شو و برای به دست آوردن تجربه ها و موفقیتهای بعدی، کمی زودتر به خودت بیا! زودتر کتابهای جرات ورزی و اعتماد به نفس را بخوان و زودتر شروع به تمرین نه گفتن و خودابرازی کن. در مورد تز دکتری ات، خیلی اذیتت می کنند ولی از ارث محرومی اگر بروی و انصراف بدهی! ببین؛ درست است که چیزی که تو می خواهی نمی شود و دارند آزارت می دهند. ولی اگر کمی بیشتر صبوری کنی، بالاخره یک روز، تمام می شود. سخت تمام می شودها! ولی می شود و تو دوباره بزرگتر می شوی. پس لطفا لطفا لطفا به جای این همه حرص و جوش، کمی بیشتر از زندگی ات لذت ببر و با دوستان و خانواده ات وقت بگذران. شارمین بعد از دفاع و فارغ التحصیل شده! مرسی که فکر پست داک را از سرت بیرون کردی! مرسی که بیشتر از قبل از زندگی ات لذت می بری. مرسی که یک روزهایی را کاملا برای خودت هستی و بدون انجام دادن هیچ کدام از کارهایی که خودت در رده کارهای مفید قرار داده ای ولی خیلی ها هرگز انجامشان نمی دهند می گذرانی. مرسی که با خانواده و دوستانت وقت می گذرانی! مرسی که محکمتر شده ای. اما دلم می خواهد برای یک چیزهایی بیشتر وقت بگذاری. مثلا زبان را جدی بگیر! لعنتی! کم کم داری فراموشش می کنی ها! به نظرم لازم نیست دیگر برای نوشتن کتابهای جدید وقت بگذاری. بَسَت است این همه کتاب. کمی بیشتر به فکر رشد شخصی ات باش. خودت را بساز. محکم شو. قوی شو. دلت را قرص کن. رشد کن. خودت را بینداز توی بغل خدا و محکم ببوسش. خودت را سرکوب نکن. حرف بزن، خواسته هایت را بگو. بخواه. دنبال راه درست گشتن را متوقف نکن. زیادی احساساتی نشو. ولی احساساتت را نشان بده. خانواده و دوستانت را بی بهانه بغل کن و ببوس. حرفهای دلگرم کننده بزن. عاشقانه تر زندگی کن. نترس. دریایی باش. زلال باش. نگذار مشکلات، تو را زمین بزنند. قوی باش. من تو را با همه اشتباهها و عیب و ایرادهایت دوست دارم. راستش را بخواهی بی اندازه دوستت دارم و دلم می خواهد بگذارمت در آغوش خدا تا مراقبت باشد و تو غرق آرامش و عشق و قدرت بشوی و مثل خورشید، دنیای خودت و دیگران را گرم و پرنور کنی. می دانم خدا همین نزدیکی، منتظر ما است. + چه قدر با خودم حرف داشتم ها! تازه شاید اندازه همین هایی که نوشتم، فاکتور گرفته باشم. ++ من کسی را به چالش دعوت نمی کنم ولی همه تان را دعوت می کنم که حتی اگر شده برای خودتان، و در دفتر شخصی تان، نامه ای برای گذشته تان بنویسید. خیلی خوب است. من دوستش داشتم و از بلاگر وبلاگ سکوت، بابت استارت زدن این چالش بی اندازه ممنونم. +++ بدون حتی یک دور خواندن از روی نامه و هیچ گونه ویرایش و تغییری منتشرش می کنم. به بزرگی خودتان ببخشید! طولانی بودنش را هم.

رمان شهروز براری صیقلانی بازنشر از پست بانک رمان توسط نگین شیر آقایی

با خستگی پشت میزم نشسته بودم و درگیر پروژه جدید بودم.اصلا حال خوشی نداشتم.دلتنگ بودم.دوماهی میشد ندیده بودمش و این اذیتم می کرد.راست می گنا بسوزد پدر عاشقی.حالا این ماجرای من بود. دلم می خواست برم ببینمش اما هم کارای شرکت زیاد بود و هم نمی دونستم با چه زبونی باید برم سراغش. با زنگ تلفن نگاهم و از کاغذای روی میز گرفتم و گوشی و برداشتم صدای مامان تو گوشی پیچید : سلام رایش مادر خوبی؟ -:سلام مامان.شما خوبین ؟ -:اره مادر خسته نباشی. -:سلامت باشی.تنهایی ؟ -:نه مادر روشا امروز دانشگاه نرفت.پدرتم بیرونه. -:مراسم کی شروع میشه ؟ مامان هر سال این موقع مراسم انعام برگزار می کرد. -:ساعت 4 شروع میشه.رایش جان مادر امشب زود بیا مهمون داریم. مهمون.لعنتی اصلا حوصلش و نداشتم. -:عمو اینا میان ؟ -: فکر نکنم برای شام بمونن.خالت اینا دارن میان. انگار برق 220بهم وصل شد.نه بیشتر یه لبخند گنده نشست رو لبام.یه انرژی بهم دادن. در حالی که سعی می کردم به خودم مسلط باشم گفتم : چشم مامان ساعت 7خونه ام.چیزی لازم داری بگیرم بیارم. -:نه مادر.منتظرتم. -:به روی چشم. -:برو مادر به کارت برس. -:چشم.خداحافظ. بعد از قطع گوشی با لبخند رفتم تو رویا.صورتش جلوی چشمم قوت گرفت. صورت برنزش , موهای مشکی خوش حالتش.همیشه پیش من شال می بست اما چند باری غافلگیرش کرده بودم. موهای بلندی داشت که تا زانو هاش می رسید.چشمای درشت مشکیش. بینی خوش فرمی نداشت اما لبای کوچیکش خیلی زیبا بود.بینیشم به صورتش می اومد. از اینکه ارایش کنه خوشم نمی اومد دلم می خواست فقط برای من ارایش کنه.یعنی اونم من و دوست داشت ؟ وقتی به اون لبای کوچیکش رژ لب براق صورتی می زد خیلی به چشم می خورد.   ماشین و جلوی خونه پارک کردم و وارد خونه شدم. صدای حرف زدنش توی خونه پیچیده بود.همیشه وقتی میومد شور و نشاط با خودش می اورد.با صدا می خندید و شیطونی می کرد.منم عاشق همین شیطونیاش بودم. وارد خونه شدم و سلام کردم.به طرف بابا و عمو رفتم و با هر دو دست دادم. بعد هم به طرف خاله چرخیدم و باهم رو بوسی کردیم. با مامان هم رو بوسی کردم.خیلی وقت بود حال و حوصله کسی رو نداشتم. نگاهم بهش افتاد.بلوز و شلوار نارنجی به تن داشت که خیلی بهش میومد.یه شال سفیدم به سر بسته بود. سر که بلند کرد به سرعت چشم چرخوندم و به طرف سارنج رفتم. سارنج یه بلوز و شلوار صورتی به تن داشت و روسری مشکی هم به سرش بسته بود.روی اونا هم خطای صورتی وجود داشت. باهاش دست دادم و حالش و پرسیدم-: چطوری سارنج ؟ -:خوبم پسر خاله. روشا از اتاق بیرون اومد و سلام کرد. به طرف روشا که کنار سهره وایستاده بود چرخیدم و سلام کردم. با سر به سهره هم سلام کردم : احوال سهره خانم. لبخندی زد و گفت : سلام. بازم مثل همیشه ارایش کرده بود.دلم می خواست همین الان بگم سهره عاشقتم.اما به طرف روشا برگشتم : چطوری روشا. -:خوبم.برو لباس عوض کن بیا.چای می خوری ؟ -:اره دستت درد نکنه.نری بشینی به حرف زدن یادت بره چایی بدیا اشاره ای به سهره کردم. همه خندیدند و بابا گفت : رایش سر به سرشون نزار. چشمکی به بابا و عمو زدم و وارد اتاقم شدم. امروز خوشکل شده بود.همیشه شال سفید که به سر می کرد صورتش نورانی تر میشد. خدایا کمکم کن. ز اتاق که بیرون اومدم نگاهی به اشپزخونه انداختم.سهره و روشا با هم حرف می زدن.وارد اشپزخونه شدم . -:روشا باز که داری حرف می زنی.بیا برو به کارت برس.کلی کار داریم واسه فردا. سهره چپ چپ نگام کرد و گفت : روشا به کارت برس درد این از تنهایی خودشه. راست می گفت از اینکه با روشا حرف می زد می سوختم اما لبخندی زدم : اشتباه می کنی.اخه عین این پیره وقتی می شینین به حرف زدن از کاراتون می مونین.در ضمن نمی خوام این همه با هم غیبت کنین به نفع خودتونه. چشم غره ای بهم رفت و گفت : گناهش پای ماست پسر خاله.شما الکی حرص نخور. روشا فنجان چای و دستم داد و گفت : بیا برو تو کاریت نباشه. لیوان و گرفتم و در حالی که بیرون می رفتم گفتم : در کل بخاطر خودتون میگم.بالاخره باید نهی از منکر و امر به معروف کنم یا نه. به سرعت از اشپزخونه بیرون اومدم.مستقیم رفتم و روی مبلی که کنار ستون قرار داشت و مخصوص خودم بود نشستم. مامان و خاله مشغول حرف زدن بودن. بابا و عمو هم مثلا داشتن تلویزیون می دیدن اما راجع به مسائل ی مملکت بحث می کردن. کنترل و از روی میز کش رفتم و رفتم سمت ترکیه.می خواستم اونجا رو کشف کنم.عاشق خواننده های ترکیه بودم. یه جورایی هم برای جلب توجه سهره بود.اون عاشق اهنگای ترکیه بود اما معنیش و نمی دونست و برای اینکه براش معنی کنم میومد سراغم. منم با جون و دل معنی می کردم. داشتم کانالای تی وی رو عوض می کردم که نگاهم به طرف سهره کشیده شد که داشت به طرف اتاق می رفت. لبخندی زدم.در همین حین سارنج گفت : اخه شما اگه از ت سر در میارین ت خانواده های خودتون و کنترل کنین چیکار به مملکت دارین ؟ همه خندیدن.سارنج 15 سال داشت و 2 سال از سهره کوچیکتر بود.بر عکس سهره که شیطون بود سارنج اروم بود. زیاد حرف نمی زد اما وقتی حرف می زد به جا و منطقی بود.شباهتی به سهره نداشت سارنج درست شبیه هانیه توسلی بود.البته مامان و خاله می گفتن درست شبیه منه.اما من مطمئن بودم شبیه هانیه توسلیه. بابا هم به شوخی می گفت : سارنج شبیه هانیه توسلیه و توام شبیه اون پس تو نوع پسرونه هانیه توسلی هستی. از حق نگذریم راست می گفت. با زنگ در از جا پریدم و به طرف ایفون رفتم. صدای عمو که توی گوشی پیچید هنگ کردم.اینا برای چی اومدن ؟ لعنت بر هر چی مزاحمه. مامان پرسید : کیه رایش ؟ -:عمو اینا. روشا اشاره کرد : در و باز کن. در و باز کردم.در عرض چند ثانیه سالن خالی شد.بابا و عمو برای عوض کردن لباس وارد اتاق پایین شدن. اخه ما و خاله اینا خیلی صمیمی بودیم و تنها کسایی بودن که وقتی میومدن خونه ما همه راحت بودیم.انگار یه خونواده بودیم و هر جا می رفتیم با هم می رفتیم. مامان و خاله با دخترا رفتن تو اتاق روشا و منم چپیدم تو اتاق خودم.شلوارم و پوشیدم و تیشرتی طوسی که به تن داشتم و با یه پیراهن ابی عوض کردم. در اتاق و که باز کردم سهره هم در اتاق روشا رو باز کرد. لبخندی زدم.نگاهی بهم انداخت و گفت : پسر خاله یقه پیراهنت و درست کن. ابروهام و بالا دادم. -:یقه پیراهنم ؟ قبل از اینکه چیزی بگم به طرفم اومد و یقه پیراهنم و مرتب کرد. بوی عطری که زده بود خیلی شبیه عطر من بود. اره خودش بود.همون عطری که من می زدم بود. از این عادتش خوشم نمی اومد همیشه عطرای مردونه میزد.تلخ و تند. -:درست شد پسر خاله. لبخندی زدم ویه تشکر خشک خالی . صورتش و جمع کرد و با اخم به طرف اشپزخونه می رفت . یه مانتو سفید پوشیده بود و شلوار لی. وارد سالن شدم و به طرف عمو و پسر عمو رفتم با اون احوال پرسی و رو بوسی کردم. به طرف زن عمو رفتم و باهاش دست دادم و نگاهی هم به لیلا و لیدا انداختم و بدون اینکه بهشون نزدیک بشم سلام کردم و به سرعت ازشون دور شدم و به طرف جای همیشگیم رفتم و نشستم. نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم. با صدای رضا نگاهم و از تی وی گرفتم.اشاره کرد برم پیشش. بلند شدم و به طرف رضا رفتم و کنارش نشستم. -:چه خبرا ؟ -:خبری نیست.تو چیکار کردی ؟تونستی معافی بگیری ؟ -:نه.بابا.بابا راضی نمی شه.می گه باید بری. -:راست میگه. -:تو خودت نرفتی سربازی نمی فهمی بابای تو که مثل بابای من نیست. -:اما بری به نفعته. در همین زمان سهره با سینی چای وارد شد.نگاهش کردم و گفتم : مرد میشی. رضا چیزی نگفت.نگاهش کردم.به سهره حیره شده بود.ای خاک تو سرت.داره جهار چشمی می خورتش.پسره عوضی. به سرعت بلند شدم و به طرف سهره رفتم و سینی و ازش گرفتم : من می برم. با لبخند تو چشمام خیره شد و گفت : مرسی.   نگاه رضا از روی سهره دور نمیشد . این ازارم می داد. با چیده شدن میز شام همه به طرف میز رفتیم. نگاهی به میز انداختم. بابا و عمو و شوهر خاله کنار هم نشستن و رضا هم سمت چپ عمو نشست. بقیه هم کنار هم نشستن.سه تا صندلی کنار هم خالی موند.روشا و سهره تو اشپزخونه بودن. زود کنار رضا روی یکی از اون سه صندلی نشستم . سارنج سمت دیگه بود.مطمئن بودم روشا بین سارنج و سهره می شینه . حدسم درست بود سهره کنارم نشست.برای خودم که غذا می کشیدم برای سهره هم کشیدم.لبخندی زد و تشکر کرد.به یه لبخند شیرین مهمونش کردم. سر که بلند کردم نگاههم به لیلا که به ما خیره شده بود افتاد.داشت با چشماش ما رو می خورد.با حرص سرم و به زیر انداختم و مشغول خوردن شدم. از بین حرفهای داستان به گذشته ها و بچگیا و شیرین زبونیای ما کشیده شد.مامان با ذوق و شوق فراوان از بچگیای سهره می گفت. -:یادش بخیر هر وقت گریه می کرد باید براش بستنی می خریدی. با این حرف مامان خندیدم. خاله چشمکی زد و گفت : خودت و دست کم گرفتی ؟ بستنیا رو که تو می خریدی. مامان ادامه داد : مهر که شروع شد از همون روز اول ظهر شد این نیومد خونه.دلم هزار راه رفت.اخه این بچه کجا رفته ؟ تو همین زمان خواهرم زنگ زد که نگران نباش رایش اینجاست. نگو اقا بعد از مدرسه میره دیدن دختر خالش.ناهارم خونه خاله بخوره بعد بیاد خونه. بعد از اون تا وقتی اینا برن قزوین همین شکلی بود.رایش برای ناهار نمیومد خونه. همه خندیدن.نگاهم به طرف سهره کشیده شد.لبخندی بر لب داشت.نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم زیر خنده. بابا گفت : بله بایدم بخندی.دارن شاهکارای شما رو تعریف می کنن. سهره خندید و گفت : عمو خود شما از اینکارا نکردین ؟ بابا نیشخندی زد : چرا عمو جون.اما نگیم بهتره. بعد از شام دخترا مشغول جمع کردن میز شدن.اقایون و خانم ها هم به سالن رفتن. رضا هم درست رو به روی اشپزخونه جای گرفت. به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.حالا انرژی گرفته بودم.دلتنگیم از بین رفته بود. تو همین حال بودم که کم کم خوابم گرفت. با سر و صدایی که از سالن میومد چشم باز کردم.نگاهی به اطراف انداختم.بلند شدم ساعت نزدیک 12بود. از اتاق بیرون رفتم.مامان و خاله تو سالن حرف می زدن گفتم : رفتن ؟ مامان بلند شد :اره فدات شم مادر همه رفتن. -:بابا اینا کجان ؟ -:رفتن بخوابن. کنار خاله نشستم:احوال خاله خانم ؟ -:سلامتی.صحت خواب.خسته بودیا. -:اره بابا.بیدارم می کردین.زشت شد رفتم خوابیدم. مامان گفت : نه.بابات گفت خسته بودی.می دونن دیگه سرت خیلی شلوغه. -:مامان چایی داری تشنم شد. -:هنوز نه.اما سهره الان داشت اماده می کرد.یکم صبر کن اماده بشه. اینم یه شباهت من و سهره بود که قبل از خواب چایی می خوردیم. -:کجا رفتن ؟ مامان کنارم نشست : کیا ؟ -: دخترا دیگه. حاله گفت : سارنج و روشا اتاق روشا هستن. سهره هم رفت بالا الان میاد. رفت بالا ؟ هی هی . چطوری پاشم برم بالا ؟ یکم می تونم باهاش حرف بزنم. یکم این پا و اون پا کردم و بالاخره بلند شدم و رفتم اتاقم.لباسام و عوض کردم و حولم و برداشتم. این بهترین بهونه بود.من عادت داشتم بالا برم حموم.طبقه پایین احساس خفگی می کردم. مامان گفت : میری دوش بگیری ؟ -:اره برم یه دوش بگیرم.خستگیم رفع شه. -:باشه.زود بیا. به سرعت از پله ها بالا رفتم. در و اروم باز کردم تا بابا و عمو بیدار نشن. نگاهی به اتاق انداختم.سهره نبود. یکدفعه نگاهم به سالن افتاد.توی تاریکی سالن.روی کاناپه نشسته بود. چراغ و روشن کردم : اینجا چرا نشستی؟ -:هیچی.هیمنطوری. -:مامان گفت چای دم کردی. -:اره می خوری ؟ -:البته.یه دوش بگیرم میام. -:باشه.پس من میرم پایین. بلند شد.از کنارم که رد میشد.مغزم به کار افتاد.تا کی می خواستم خفه بشم ؟ تا کی می خواستم دوست داشتنم و پنهون کنم ؟ من عاشقش بودم.باید ساکت می موندم.دوسم داشت ؟ الان چیکار باید می کردم ؟ به خودم که اومدم سهره رفته بود و من همونطور وسط سالن ایستاده بودم. نفس عمیقی کشیدم و به طرف حموم رفتم. بازم سکوت.بازم غرور.بازم. با لباس زیر دوش ایستادم و چشمام و بستم. من دوسش داشتم.همیشه دوسش داشتم.بیش از اندازه می خواستمش.حتی بیشتر از خودم. چشمام و باز کردم.نمی تونستم زمان با اون بودن و از دست بدم.سریع دوش گرفتم و بیرون رفتم.چراغا خاموش بود. از کمدم توی این طبقه لباس برداشتم و پوشیدم. جلوی اینه ایستادم تا موهام و خشک کنم. موهای من به قهوه ای مایل به سیاه می زد. موهام و تقریبا با حوله خشک کردم.یه شلوار ورزشی ابی و تیشرت ابی پوشیدم و پایین رفتم. مامان و خاله برای خواب به اتاق مامان رفته بودن. تنها چراغ اتاق روشا و چراغ خوابای سالن روشن بود. چند ضربه به در اتاق روشا زدم :بیام تو ؟ صدای فریاد سارنج بلند شد : نه.نیا. خندیدم و گفتم : من اومدم. صدای داد سارنج بلندتر شد.وارد اتاق شدم. سارنج روی تخت کنار روشا نشسته بود و سهره روی زمین. رو به سارنج گفتم : نمی خوای بخوابی ؟ دیر وقته بچه ها باید زود بخوابن. -:هر وقت تو بخوابی منم می خوابم پسر خاله. ماشاا.هیچ کدوم از زبون کم نمی اوردن رو به سهره ادامه دادم : نمی خوای به ما یه چایی بدی ؟ سهره بلند شد و گفت : خودت دست داری می ریختی دیگه. -:خدایا خدایا از دست بچه های این دوره زمونه. سهره در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : انگار خودت از ما نیستی.چند سال بزرگتری مگه ؟ -:سهره خانم من هشت سال از تو بزرگترم.همینم زیادیه. سهره از اتاق بیرون رفته بود. سارنج گفت : بابا دنیال کاراشه.تا شهریور می ره. با تعجب پرسیدم : کی ؟ روشا گفت : مگه نمی دونی ؟ سهره داره میره فرانسه. چی ؟ اینبار مثل برق گرفته ها شدم.سهره داره میره ؟ مگه به همین اسونیه ؟ داشت می رفت ؟ روشا انگار متوجه حالم شد. -:رایش حالت خوبه ؟ -:اره.اره.خوبم.میرم چایی بخورم. به طرف اشپزخونه رفتم.سهره بره چه غلطی بکنم ؟ سهره بره ؟ نباید بره. مگه می تونه بره ؟ پس من چی ؟ سال بخاطر اون زندگی کردم.بخاطر اون تلاش کردم.کار کردم درس خوندم همش بخاطر اون.تا اون و خوشبخت کنم.حالا می خواست بره ؟ با چه حقی می خواست بره هان ؟ من بدون اون می میرم. نفهمیدم چطور جلوش ایستادم و تو تاریکی به چشماش زل زدم. -:چیزی شده پسرخاله ؟ -:نگفته بودی می خوای بری ؟ لبخندی زد -: فکر می کردم می دونی. -:کسی به من چیزی نگفته. -:حالا مگه چی شده.هنوز دوماه وقت هست. -:فقط دوماه ؟ چرا نگفتی ؟ -:چی باید می گفتم . پسر خاله من دارم میرم خارج از کشور.مگه می خواستی چیکار کنی ؟ فوقش می گی به سلامت دختر خاله.اونجا مواظب خودت باش.به هر کسی اعتماد نکن و از اینجور حرفا. خواستم بگم می گفتم دوست دارم.نرو بخاطر من نرو.بخاطر عشقم نرو.تنهام نزار بدون تو می میرم. اما بازم لال مونی گرفتم و نگاش کردم. فنجانم و دستم داد و گفت : چاییت سرد میشه. نگاهی به فنجان انداختم.همونطور که می خواستم پررنگ و داغ بود. اما گفتم : این سرده. فنجان و از دستم کشید و به طرف سماور رفت. بهش خیره شدم.موهای بلندش از زیر شال بیرون زده بود.چشماش بخاطر کم خوابی یکم خمار بود و این زیباترش کرده بود. فنجانش و برداشت و رو به روم نشست.بهش خیره شدم.دوماه ؟ چقدر زود ؟ بعد از دوماه اومده میگه می خوام برم. مگه به این اسونیه ؟ من نمی زارم بری.اخه رایش تو جربزه داشتی زودتر از اینا اعتراف می کردی.خلی دیگه . اگه نبودی این مدت اعتراف می کردی اینطور تو هچل نمی افتادی.اره دیگه تقصیر خودته.خود کرده را تدبیر نیست. با صدای سهره به خودم اومدم : پسر خاله بازی بیارم ؟ فنجان و به طرفش گرفتم : اگه بیاری ممنون می شم. فنجان و که از دستم می گرفت.دستش خورد به دستم.یه لحظه نگام کرد.منم بهش لبخند زدم.دستاش داغ بود می تونستم دوری این دستا رو تحمل کنم ؟ می تونستم بدون احساس این دستا زندگی کنم ؟ نمی تونستم. دلم می خواست رو به روش بشیتنم و بگم سهره دوست دارم.بدون تو می میرماما نه جراتش و داشتم نه غرورم اجازه می داد. سهره فنجان چای و جلوم گذاشت. گفتم : میری درس بخونی ؟ -:اوهومم.کاره دیگه ای ندارم. -:عمو چطور راضی شد ؟ -:با کلی زحمت راضیش کردم. -:پس داری میری!!! -:اره. -:دلت برای اینجا تنگ نمی شه ؟ -:خیلی تنگ میشه. -:برای بچگیامون.مادرت پدرت.سارنج.روشا. -:چرا اما برای رسیدن به اهداف باید قوی بود. -:مگه اینجا نمی تونی به اهدافت برسی ؟ -:نه.اینجا خیلی عقب تر از بقیه جاهاست. -:ازت توقع همچین حرفی نداشتم. -:وا.چرا پسر خاله ؟ -:سهره تصمیمت برای رفتن خیلی جدیه ؟ -:نمی دونم.گاهی دو دل میشم.از طرفی دوست دارم برم.از طرفی هم دلم می خواد بمونم -:پس بمون اجباری برای رفتن نیست. -:نمی تونم بمونم.دلیلی برای موندن ندارم. باید می گفتم بخاطر من بمون.برای من بمون.اما زبونم لال شده بود و حرف نمی زد. روشا بیرون اومد و گفت : چقدر می خورین پاشین بخوابین دیر وقته. سهره چشمکی زد و گفت : تا حالا دیدی ما به این زودی بخوابیم ؟ حرفش و تایید کردم و گفتم : تو برو بخواب. روشا سری به تاسف ت داد و گفت : من میرم بخوابم.شما هم پاشین بخوابین.سهره تو بیا بخواب این الان بیدار شده دیگه کجا می خواد بخوابه ؟ مثلا فردا می خواد بره سرکار. -:کی گفته میرم سره کار ؟ فردا می خوام بمونم خونه و استراحت کنم. روشا کنارمون نشست و گفت : چند بار به بابا گفتم براش شرکت باز نکن.این اگه رئیس بشه می خوره می خوابه گوش نکرد. چشم غره ای به روشا رفتم : دستت درد نکنه.من که الان چند هفته هست جمعه ها هم کار کردم.باید گاهی استراحت کنم. -:تو که کم نمیاری. روشا بلند شد و به اتاقش رفت. بلند شدم و در حالی که به طرف اشپزخونه می رفتم گفتم : بهتره فکر رفتن و از سرت بیرون کنی.اینجا خیلی پیزا داری.اونجا چی داری ؟ فقط برای درس خوندن می خوای بری. سهره به دنبالم اومد. فنجانم و توی ظرفشویی گذاشتم و گفتم : برای خودت می گم. سهره مشغول شستن فنجان ها شد و در همان حال گفت : اولا تو هنوز یاد نگرفتی فنجونت و بشوری بزاری سر جاش ؟ دوما اونجا موفقیت در انتظارمه. چطور بگم می خوام اون فنجون با دستای تو شسته بشه. داشتم از پشپزخونه بیرون می رفتم که گفت : دستم درد نکنه بابت چایی. -:یعنی بگم دستت درد نکنه. -:اگه خستت می کنه نگو -:حالا که گفتی دستت درد نکنه برگشتم پشت سرش ایستادم.بوی عطرش ، نفساش.همه توی وجودم اتیش به پا می کرد.می خواستم الان بغلش کنم. دستم و به طرف شونش بردم.می خواستم بگم دوست دارم سهره.اما با تی که خورد دستم و پس کشیدم و از اشپزخونه بیرون زدم. جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز کشیدم و کنترل و بدست گرفتم کانال ها رو عوض می کردم و اما با خودم درگیر بودم که صدای سهره بلند شد : بزار بمونه. با تعجب سر بلند کردم و گفتم : چی ؟ -:بزن 26 تویلایت و می ده. روی 26 توقف کردم و به صفحه تلویزیون دوختم و گفتم : این دیگه چیه نگاه می کنی ؟ مزخرفه.اینا رو نگاه می کنی.شب خوابای بد می بینی. -:اشتباه گرفتی اقا.این توئی با دیدن فیلمای ترسناک شب تا صبح پیش مامانت می خوابی. بله بله ؟ قبل از اینکه چیزی بگم ادامه داد : در ضمن این اصلا ترسناک نیست.می ترسی می تونی بری اتاقت بگیری بخوابی. -:اول از همه من نشستم پای تی وی. -:من ایمجا مهمونم باید احترامم و نگه داری. -:برو بابا. دیگه حرفی نزد.منم نگاهم و به تی وی دوختم. چیزی از ماجرا سر در نمی اوردم پرسیدم : حالا ماجراش چیه ؟ -:این قسمت 1 هست.کلش 4تا کتابه.قسمت 5هم نصفه نوشته شده.چون وسطا لو رفته دیگه ننوشتن. فیلماشم تا قسمت 4پارت 1 درست شده.پارت 2 هنوز نیومده بازار.انصافا فیلم خوبیه. اشاره ای به تلویزیون کردم و گفتم : اینا همدیگر و دوست دارن ؟ -:اره اینا عاشق هم هستن.پسره خون اشامه.دختره تو مدرسه عاشقش شد.پسره هم از همون اول عاشق دختره شده بود.اولا دختره نمی دونست این خون اشامه اما الان فهمیده پسره خون اشامه.اما با این همه بازم دوسش داره. -:دیوونه هست.از جونش سیر شده. -:جالبش اینجاست پسره خون این دختر و بیشتر از هر خونه دیگه ای طالبه اما ون عاشق دختره هست جلوی خودش و می گیره. -:اخرش چی میشه ؟ -:با هم ازدواج می کنن و صاحب یه دختر نیمه انسان نیمه خون اشام میشن.اخر داستانم پسره دختره رو تبدیل به خون اشام می کنه. -:می خواد مثل خودش بشه ؟ -:خواسته دختره هست.عشقشون خیلی شیرینه. -:جالبه. -:اره من که خیلی دوست دارم این فیلم و -:اگه ادامش به بازار نیومده از کجا میدونی ؟ -:من کتاباش و خوندم. بلند شدم و به طرفش رفتم.کنارش نشستم و گفتم : سهره عشق اینا یه عشق واقعیه. -:اره.مخصوصا قسمت دوم که پسره می زاره میره دختره مریض میشه.بعد پسره می فهمه دختره مرده میره خودش و بکشه. -:اگه پسره اینقد رعاشقه چطور می تونه دوری عشقش و تحمل کنه ؟ به طرفم برگشت و گفت : تو نمی تونی دوری عشقت و تحمل کنی ؟ -:من بدون اون می میرم. چشمکی زد و گفت : خوش به حال عشقت. -:عشق من خوشبخت ترین دختر دنیاست. -:نچایی پسر خاله.چه نوشابه ای هم برای خودش باز می کنه. -:واقعیت و دارم می گم. خندید و گفت : بسه پسر خاله جو گرفتت برو بخواب.الان کار دستمون میدی. نگاهش و به صفحه تلویزیون دوخت. به نیم رخش خیره شدم. دیگه نمی تونستم. نمی دونم یه لحظه چه حسی بهم دست داد اما دستش و گرفتم و به طرف خوددم برگردوندم.به چشماش خیره شدم. داشت با تعجب نگاهم می کرد.تو چشماش چی بود ؟ دوسم داشت ؟ نمی تونستم تشخیص بدم.چشماش رنگ محبت و خشم داشت. کدوم و باید باور می کردم ؟ خشمش یا محبتش و ؟ نگاهم از روی چشماش به طرف لباش کشیده شد. لبام و روی لباش گذاشتم و دستم و دورش حلقه کردم. دقایقی بعد زیر گوشش زمزمه کردم : دوست دارم. حرکتی نمی کرد.دوست داشتم اونم جواب بوسه هام و بعده.اینبار که لباش و می بوسیدم اونم لبام و بوسید. لحظاتی بعد ازم جدا شد و به طرف اتاق روشا رفت.در سکوت به رفتنش خیره شدم.و با لبخند دستم و روی لبام کشیدم. من عاشق بودم.با صددای سارنج چشم باز کردم ، با لبخند نگام کرد و گفت : پسر خاله پاشو همه منتظرن. نگاهی به ساعت انداختم یه ربع به نه بود. با یاداوری دیشب لبخندی زدم و بلند شدم. -:باشه.الان میام. سارنج در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : زود بیا. بلند شدم و دست و صورتم و شستم.لباسام و عوض کردم و از اتاق بیرون زدم. همه پشت میز نشسته بودن جز سهره. رو به روی خاله نشستم و گفتم : سحر خیز شدین !!! بابا با خنده گفت :همه سحر خیز بودن.شما دیر بیدار شدی.داری دست پیش می گیری ؟ لبخندی زدم و گفتم : سهره هنوز خوابه ؟ روشا گفت : دیشب نخوابیده.هر وقت بلند شدم بیدار بود.الان خوابیده. -:اوه.اوه بهش گفتما از این فیلمای ترسناک نبین. با این حرفم بحث در مورد فیلمای ترسناک باز شد اما تمام حواسم من به سهره بود.من شوخی می کردم که می گفتم : با دیدن فیلمای ترسناک نمی تونی بخوابی.سهره عادت داشت فیلمای ترسناک ببینه و عین خیالشم نباشه. بعد از صبحونه مامان و خاله اماده شدن برن خرید.بابا و عمو هم از خدا خواسته اماده شدن و رفتن گردش.بر خلاف خیلی از باجناقها بابا و عمو خیلی صمیمی بودن.یادم باشه بزنم به تخته چشمم شاید شور باشه. سارنج و روشا هم اویزون مامان و خاله شدن. همه اماده برای بیرون رفتن بودن که گفتم : بابا کی می خواد واسه ما ناهار درست کنه ؟ خاله با لبخند گفت : تو که دست پختت خوبه.ناهارم درست کن. -:خاله مردی گفتن زنی گفتن. مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت : خوشم باشه.حرفای جدید می زنی رایش!!!از کی تا حالا مرد شدی ؟ دستام و به علامت تسلیم بالا بردم : من تسلیمم شوخی کردم.قیمه درست کنم برای ناهار ؟ سارنج بالا پرید و گفت : از دست تو وسهره اونم هر وقت بخواد غذا درست کنه میره سراغ قیمه.حالا ببینم دست پخت تو هم مثل اون عالیه یا نه. چشمکی زدم و با صدای بلند گفتم : دست پخت من خیلی بهتره. مامان به طرف پله ها رفت و گفت : اروم حرف بزن.سهره خوابه.چه خبرته بلندگو قورت دادی ؟ نیشخندی زدم و به طرف حیاط رفتم که مامان اینا از خونه بیرون رفتن. با بسته شدن در به خونه برگشتم. مستقیم به طرف اتاق روشا رفتم.سهره روی تخت خوابیده بود.موهاش روی تخت پخش شده بود و بوی عطرش تمام اتاق و پر کرده بود. به طرفش رفتم و کنار تخت نشستم. چشماش احساس کردم ت خورد. خم شدم و پیشونیش و بوسیدم. ت خورد و به سمت دیوار چرخید. لبخندی زدم و سرم و میون موهاش بردم.بوی خوش شامپو می داد. سرم و روی شونش گذاشتم و گفتم : دوست دارم. تی نخورد. -:می دونم بیداری.سهره من دوست دارم. بلند شد و گفت : مزخرف نگو . با چه حقی این کار و کردی ؟ اصلا تو این اتاق چیکار می کنی ؟ برو بیرون نمی خوام ببینمت. با تعجب نگاهش کردم. -:من دوست دارم ؟ -:إإإ ؟ فکر کردی من از اونام باهاشون بازی کنی ؟ نخیر اقا من لیلا نیستم با چند تا دوست دارم خرم کنیپاشو برو بیرون تا عصبانی نشدم. -:چی داری می گی ؟ به لیلا چه ربطی داره ؟ من به کی گفتم دوست دارم ؟ با خشم نگاهم کرد و گفت : رایش خود لیلا گفت دوسش داری.دیگه نمی تونی دروغ بگی من از اوناش نیستم برو بیرون وگرنه به مامان و خاله می گم چیکار کردی. اینبار عصبانی شدم : چی داری می گی برای خودت ؟ کی گفته من لیلا رو دوست دارم ؟ خودش غلط کرده !!! من از اون دختره متنفرم.تو چرا باور کردی ؟ می خوای به مامان اینا چی بگی ؟ می خوای بگی رایش گفت دوسم داره ؟ قبل از تو خودم می گم.من نمی زارم بری -:می خوام برم.می خوام از دست تو خلاص شمنمی تونی جلوم و بگیری. بازوهاش و گرفتم و به طرف خودم برگردوندم. اشک تو چشماش حلقه زده بود . سرش و به طرف دیگه ای برگردوند. نگاهش و دنبال کردم.به اینه میز ارایش روشا چشم دوخته بود. -:به من نگاه کن سهره بیخیال نگاهش و به اینه دوخته بود. بازوهاش و فشار دادم و گفتم : سهره من تا حالا بهت دروغ گفتم ؟ حرفی نزد -:نگام کن سهره.لیلا دروغ گفته.من فقط تو رو دوست دارم.همیشه داشتم.تو نباید بریمن بدون تو نمی تونمنمی زارم بری. زمزمه کرد : می رم رایش نمی تونی جلوم و بگیری. با خشم گفتم : نمی زارم بری سهره.تو باید با من باشیاجازه نمی دم بری حق نداری بری. اینبار با فریاد گفت : می رم . دستاش و ول کردم و بلند شدم.در حالی که از اتاق بیرون می رفتم گفتم : اجازه نمی دم. نمی دونم چطور در برابر بابا نشستم و گفتم می خوام زن بگیرم.اونم کی سهره. بابا یکم نگام کرد و گفت :پس بالاخره ادم شدی و داری به حرفم می رسی. اخه این پیشنهاد و بابا خیلی وقت پیش داده بود اما من قبول نکردم.یعنی تا همین چند ماه پیش سهره رو یه بچه می دیدم و نمی خواستم باور کنم عاشقشم و میخوام شریک زندگیم باشه. بابا پرسید : چرا الان نظرت عوض شد ؟ -:داره میره بابا.نمی خوام از دستش بدم.همین امشب کار و تموم می کنین ؟ -:اول باید ت حرف بزنم. تو اتاقم نشسته بودم.و داشتم فکر می کردم سهره قبول می کنه یا نه ؟ خدایا اگه قبول نکنه زنم بشه من چه غلطی کنم ؟ چرا قبول نکنه.مگه من چمه ؟ همه میگن خوشکلم.خوش تیپم. تحصیل کرده هم هستم.وضع مالیمم که بد نیست.خونه و ماشینم دارم دیگه چی می خواد ؟ اصلا اون چی می خواد از یه مرد ؟ با ضربه هایی که به در خورد چشمم به طرف در چرخید.مامان وارد اتاق شد و گفت :رایش مادر بابات چی میگه ؟ می دونستم راجع به چی حرف می زنه ؟ -:همش راسته. -:یعنی با خالت اینا حرف بزنیم ؟ -:مامان زودتر.سهره داره میره. -:صبر کن رایش جان.معلوم نیست قبول کنن.اصلا نظر سهره رو می دونی ؟ شاید نخواد باهات ازدواج کنه !!! -:شما چی فکر می کنی ؟ -:من فکر می کنم اونم تو رو دوست داره. با این حرف مامان دلم می خواست بپرم بالا و صورت مامان و چندتا ماچ ابدار بکنم.اما من خود دارتر از این حرفا بودم.مثل یه اقا نشستم و فقط یه لبخند زدم. -:رایش من مطمئنم خالت و شوهر خالت قبول می کنن.اما از سهره مطمئن نیستم.حواست باشه اگه جواب سهره نه بود نمی خوام مشکلی م داشته باشم.ما باید همینطور صمیمی با هم ادامه بدیم. -:مامان شما می خوای با رد شدن از طرف سهره بازم تو روش نگاه کنم. -:اره.تو داری یه پیشنهاد میدی و باید منتظر جوابشم باشی.ممکنه رد بشی یا قبول بشی در همه حال سهره دختر خالت و همبازی بچگیات می مونه.حق نداری به روابط ما لطمه بزنی.اگه همچین کاری می کنی از همین الان باید بگم من هیچ حرفی نمی زنم. -:مامان. -:مامان بی مامان.من می دونم الان که داره میره به خودت اومدی اما نمی خوام خواهرم و از دست بدم.ترجیح میدم پسرم و از دست بدم تا خواهرم.پس اگه همچین کاری بکنی مطمئن باش من طرف تو نیستم. -:باشه مامان.باشه. -:قول بده. -:قول میدم مامان -:پس من میرم به بابات خبر بدم. -:ممنون مامان. مامان ه از اتاق بیرون رفت دیوونه شدم.سهره من و می خواست ؟ سهره باور کن دوست دارم.لیلا اون مزخرفات و چرا گفته بود ؟ شماره لیلا رو گرفتم : سلام دختر عمو. -:رایش توئی ؟ -:بله خودمم. -:چطوری پسر عمو ؟ چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی ؟ -:از حالی که شما برام درست کردی عالیم.دختر عمو من کی به تو ابراز علاقه کردم ؟ چرا دروغ گفتی ؟ -:من چیزی نگفتم. -:یعنی به من اشتباه گفتن ؟ -:کی گفته ؟ -:چند نفری گفتن -:دروغه. -:یعنی اون چند نفر دروغ گفتن و تو تنهایی راست می گی. -:برای من پاپوش دوختن. -:اشتباه کردی دختر عمو.یه بار دیگه بشنوم همچین اشتباهی کردی بد جور باهات برخورد می کنم.حواست باشه با کی طرفی. قبل از اینکه چیزی بگه گوشی و قطع کردم.خاموشش کردم و روی میز گذاشتم. می خواستم برم بیرون ببینم چه خبره ؟اما از طرفی هم فکر کردم الان دارن باهم حرف می زنن نمی تونم برم بیرون. توی اتاق قدم رو می رفتم.  

متن ادبی برتر از شهروز براری صیقلانی رمان نیلیا نشر چشمه

متن برتر ، از رمان نیلیا بقلم توانمند نویسنده ی مدرنیته شین.      شهروز براری صیقلانی رمان نویس محبوب ایرانیان    اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم‌. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش.    مـــــادرش؛ دختره دیگه کیه؟ کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچه‌ی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم در عقلت شک میکنم ، حتما با اسب هم حرف زدی !؟ پس با این اوصاف دیشب پرخوری کردی و خوابهای پریشان دیدی  {کَمی‌‌سُکوت} داوود: میگفتش که نیلیاست .من داشتم توی یه مسیر باریک روی ابرها راه میرفتم ، که یهو ، دیدم یه دختر بچه با یه عروسک ، جلوم ایستاده ، و سریع یاد بچگیامون افتادم ، چون شبیه آیلین بودش ، اون نگام کرد و از کنارم رد شد. بالاتر یه پنجره بدون دیوار با پرده‌ی سفید و یه رادیو مثل رادیوی ما بود. اون رفت پنجره رو بازکرد، بعد. موهاشو باز کرد. پرده رو بست. و رفت. من تعقیبش کردم. دیدم از کنار یه درخت بید بزرگ ولی خشکیده و سوخته عبور کرد و  رفته کنار یه چشمه‌ی آب زلال و تمیز ، و خم شده داره خودشو توی آب چشمه نگاه میکنه ، بعد صدای قهقهه‌ی خنده‌ی کودکانه‌اش پیچید توی آسمون ، و یهو پاشد شروع کرد کنار چشمه ، راه رفتن ، تا لبه‌ی آبشار رفت، بعد کل مسیر رو برگشت،  اون رسید به یه اسب بالدار . عروسکشو بوسید و انداخت کنار جاده روی ابرها ، بعد آیلین یهو تبدیل به یه دختر جوان شد. من رفتم سمتش ، ازش سراغ آیلین رو گرفتم ، اون میگفت خودشه ولی الان توی اون دنیاست و  نیلیا صداش میکنه مادربزرگش . _میگفت که فقط جسمش از قید حیات رفته ولی خودش همچنان زنده‌ست. و بزرگش ، ته کوچه میهن ، بغل خونه‌ی شهریار اینا ، زندگی میکنه! آخه چرا بعد این همه سال یهو بی مقدمه اون دختربچه ، باید به خوابم بیاد؟ و جالبش اینجاست که شهریار هم دقیقا توی هَمون خونه ی مَتروکه خودکُشی کرده. هَمون خونه‌ای که دخترک توی خوابم گفتش.  _مادرش؛  نمیدونم والا! از حَرفات سردَر نمِیارَم. حَتما اون خونه‌ِی متروکه سنَگینه ، خب تو غروب رفتی داخلش، شهریار رو توی اون شرایِط پیدا‌ کردی, و باعث شدش ناراحت بشی ، و چنِین خواب آشُفتِه و پَریشانی ببینی. انشالله که خیر باشه.   داوود: چرا هَمه میگَن اون خونه سَنگینه؟ سنگینه ،یعَنی چی خُب?       —درمقابل نیلیا نیز از پرواز کردن درون آسمانی بیکران ، و قدم زدن بر ابرهایی از جنس مرغوب خیال ، خسته میشود و همزمان با طلوع خورشید در آسمان ابری شهر ، بیدار میشود ، و ـمـادربــزرگش را در حال نماز خواندن میبیند ، او خَــــــــــــمیازه ای به وسعت سجده‌ی مادربزرگش میکشد . و از جایش برمیخیزد ، قبل از هرچیز  به فکر فرو میرود که طی شبی که گذشت ،در خواب و در عالم رویا ، چه خوابی دیده ! اما چیزی در یادش نمانده ، و هر چه فکر میکند ، رُبـــــان صـــــورتی رنگش را پیدا نمیکند . از مادربزرگش سراغ رُب‍ــــــان صورتیش را میگیرد و مادربزرگـ ، حین خواندن نماز ، به رسم همیشگی ، اَلْلّٰهُ‌اَکـــــــــــبَرٌ  را دو پهلو و به کِــــنایه بلندتـــــَر میگوید. نیلیا بخاطر دارد که شب قبل از خواب ، موهایش را با رُبان صورتی محبوب و همیشگی اش بسته بوده . ولی اینک موهایش پریشان است و خبری از رُبان صورتی رنگ نیست ، لحظاتی بعد  نیلیا طبق عادت ، سرش را بروی پای مادربزرگ گذاشته تا که موهایش را برایش ببافد . مادربزرگـ نیز صبورانه در حال گیس نمودن موهای پریشان نوه‌اش است.     نیلی میپرسد از او؛ خدا کجاست؟ بهم بگو مادرژون جونی ، خدا چیه؟ چجوری میتونم ببینمش؟ چجوری حرفمو و سوالمو ازش بپرسم تا بهم جوابه‍ای راست راستکی بده.‌   _مادرب‍ـ‌زرگـ ; خدا بی نهایت نزدیکه بهت . اما با چشم بصری قابل مشاهد نیست ، اون مثل ادما محدود نیست و لا مکان و بی زمان همیشه وجودش جاری‌ست . اون بی نهایت بزرگه‌ ، اما بقدر فهم تو کوچیک میشه . خدا رو با چشم دل باید ببینی عزیزدلم‌ ‌. اون بقدر نیاز تو فرود میاد و بقدر آرزوی تو گسترده میشه و بقدر ایمان تو کارگشا میشه. و به قدر نخ پیر زنی دوزنده باریک میشه.  (نیلی: یعنی عین شما که دوزنده ه‍ستی ،و هربار میخوائ نخ رو سوزن کنی ، با چشمای خسته ات، و منو صدا میکنی تا برات نخ رو سوزن کنم ، اما من پشت پنجره دارم کوچه رو دید میزنم  ، و نمیام کمکت کنم؟ یعنی اون وقت همیشه خدا میاد بجای من برات نخ رو سوزن میکنه؟)   _م‌+بزر‌گ؛ نخ رو که سوزن نمیکنن. عزیز دلم باید بگی ، سوزن رو نخ  میکنه.  [نیلیا از شیطنت واژه ها را اشتباه تلفظ میکند!] نیلیا:: مادرژون ژون ‌جونی برام توضیح بده که خدا میتونه تبدیل به چه چیزایی بشه ؟ یعنی مثلا میتونه به یه گل تبدیل بشه؟ پروانـــــِه چطور؟ .(+م‌بـ‌زرگ; مه‍ربونی خدا همه جا هست ، و به قدر دل امیدواران گرم میشه . واسه یتیما پدر و مادر میشه‌، بی برادران رو برادر میشه، بی همسرماندگان رو همسر میشه ،واسه عقیمان فرزند میشه‌.  ناامیدان رو امید میشه. گمشده هارو رو راه میشه. واسه تاریک ماندگان نور میشه. رزمنده ها رو شمشیر میشه. واسه پیرها عصا میشه ، و به قلب ، محتاجان به عشق ، عشق هدیه میده. خداوند همه چیز میشه ، همه کس رو میبینه . و همه کار میکنه اما به شرط اعتقاد  -به شرط پاکی دل ، به شرط طَهارت روح ، و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.)  نیلیا:: ابلیس دیگه چیه؟ چه موجودی هستش؟ چرا میخواد معامله کنه؟ مادرژونی من اینایی که میگی رو اصلا نمیفهمم که چی هستند. و آخه میدونی چیه ! من راستش یه چیزی میخوام از خدا ، و فقط خدا میتونه برام انجام بده و شما الان گفتید خداجون ه‍مه کار میکنه اما به شرت انتقام؟  م‌+ب‌: نه عزیزم ، بشرط اعتقاد    نیلیا؛؛ خب بعدشم گفتید .  توالت نوح! خب اینا چی هستند؟  [م‌+ب‌: من گفتم طهارت روح و پاکی دل.  عزیزدلم یادته دیشب برام از هاجـر رفیق شفیقت تعریف کردی؟ یادته همش مسخره اش میکردی که کلمات رو ابشبابا میگه! حالا ببین چوب خدا صدا نداره . و خودت هم شدی بدتر از هاجــَـــــر ، و همه چیز رو إبشبابا میگی.] نیلیا:: نه مادرژونی ، من الکی اشتباهی گفتم تا کاری کنم شما مجبور بشی از واژه‌ی (اشتباه) استفاده کنید و اون رو تلفظ کنید . خخخخ آخه خیلی خوشگل اشتباهی کلمه‌ی اشتباه  رو میگید. خواهش میکنم یه بار دیگه بگید .م+‌ب‌؛؛ من ابشباباه رو درست میگم  إبشباباهی نمیگم. (درهمین حال نیلیا از خنده ریسه میرود ، و آنچنان صدای خنده‌اش بلند میشود که باران بند می‌آید و گربه سیاه رنگ  به آسمان شک میکند  نیلی؛ مادرژونی من یه تصمیم جدید گرفتم. تصمیم گرفتم دیگه برای زندگیم تصمیم جدیدی نگیرم. جدی میگم. چون انگاری که من نقشی در زندگیم ندارم. شایدم که اصلا زنده نیستم.  نمیدونم!  من به خواب هرکه میرم انکار عزراییلم. چون فرداش میمیره.  مادربزرگ با تعجب: چی؟ چی‌چی میگی واسه خودت؟  چرا غنچه ای حرف میزنی؟ واضح حرف بزن ببینم.  نیلیا: اخه راستش رو بخوای  من چند شب پیش بخواب شهریار رفته بودم . یعنی تصادفی اونو توی خواب دیدم. و توی خواب بهش گفتم که برات یه پیغام اوردم از طرف سقاخونه.  شهریار فقط منو نگاه میکردش و بعد مادرش یعنی شوکت خانم رو دیدیم که یهویی بیست سال جوان شده بود و انگاری باردار بودش. بیتوجه به ما اومد و رفت یه شمع روشن کردش توی سقاخونه. و منم روبان صورتی رنگی رو دادم به شهریار               ★داستان‌پانزدهم★             (جنون_مرگ)    __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت    ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑ ﺑﻮﺩ ﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺶ ﺭﻭﺶ ﻓﺮ ﻣ ﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟! هــــان؟ به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شدی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای! ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه ‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج آ إم» موج اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟ واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما! اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی. ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما. جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟ یعنی من الان باید چیکار کنم؟ میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟ چه کمکی؟ نمیدونم خب! ولی اون. حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره   ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.  ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟ چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟ خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا     ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود ♪: دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.   نسیم کاکلش جونی به من داد،   لب خندونش از دینم بدر‌کرد.  فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،   غم‌عالم نصیب جون ماکرد.   غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫     فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و داد بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد.     __در محله‌ی ضرب، درون باغ هلو، هاجر برای فرار از افکاری که واقعیت را به او یادآور میشود، به حاشیه پناه برده تا سرگرم مسایل روزمره بشود. صبح از راه رسیده و خورشید، با نورِ خفیفی که از پشتِ کوه ها می پراکند، روز را با سفیدی صبح، اعلام می کند. آنگاه سکوتِ شبانگاهی ، جایش را به صدای نوای بلبل ها و گنجشکها میدهد ،  و سحرگاه به آرامی تمامیِ افکار منزجر کننده از روح و روان هاجر پاک شده و در تاریکو روشنِ صبح گُم می شوند . هاجر سحرخیز است و هردم از عالم سیاهه خواب به روشنای بیداری سلام گفته و ابتدا اشکشهای شب پیشش را پاک می کند و خود را برای کارهای روزانه آماده می کند ، او با هزار و یک امید و انگیزه تمام لحظات روزهایش را قدمن به غروب میرساند تا راس ساعت هفت، سرکوچه‌ی میهن، نیلیا را ملاقات کند، و مانند روزهای اول آشنایی ، تا به صف نانوایی حرف بزنند، شوخی کنند و زمان را با هم بگذرانند، از نظر هاجر، نیلیا پاکترین و معصوم ترین فردی‌ست که از آمدنش به شهر، تاکنون او دیده. اما چند صباحی‌ست که تمام لحظات مشترکشان، وقف حرفهایی میشود که نیلیا راجع به شنیده‌هایش مطرح و عنوان میکند‌. همان چیزهایی که از جانب دوست جدید و غریبشان (آمنه) بیان گردیده، و به مزاج نیلیا خوش نشسته. ازاین رو، نیلیا میل دارد، تمامی حرفهایی که شنیده را برای او نیز تعریف کند، اما هاجر حس حسادت و یا حتی مقداری رقابت نسبت به آمنه دارد. زیرا جمع دونفره‌ی دوستانه‌ی‌شان را برهم زده. شخصیت و نوع پوششی که آمنه دارد ، کاملا متفاوت است با هاجر. آمنه همواره حرفهای عجیب غریب و متفاوتی میزند که حس کنجکاوی هر شنونده‌ای را برمی‌انگیزد. درمقابل اما هاجر بی‌ادعا و ساده‌لوح بنظر می‌آید. او همواره لباسی سفید و محلی مخصوص شهرشرقیِ ٫رودِلنگ٬ را به تن دارد، و اکثرا شور و شوق خاص و دونفره‌ای (،همراه نیلیا،) برای کنجکاوی و کنکاش در ناشناخته‌ها را در سر میپروراند او بهمراه نیلی چند صباحی‌ست هدف مشترک و مشخصی را دنبال میکنند. و در حال کشف اسرار و راز و رمزهای پنهان در باغ هلو هستند‌. چند شب پیش نیز، او به پیشنهاد نیلیا ، با چراغ روشنایی با ترس و لرز ، مخفیانه به گوشه‌ی تاریک و مرموز باغ رفته و پس از دقایقی پر التهاب ، توانسته بود تا هجم برگهای خشکی که روی یکدیگر تلنبار شده بود را به کناری بریزد و در نهایت مطابق آنچه انتظارش را داشت، به سطح سفید سنگ قبری برسد‌. با دیدن سنگ قبر و اطمینان از وجود چنین آرامگاهی ، به فکر خواندن نام مُت‍َوَفیٰ افتاد که در همان لحظه از شنیدن صدای پارس سگهای درون باغ ، مضطرب میشود و از ترس لو رفتن، و بیدار شدن خانم دیبا از صدای سگها، سریعا آنجا را ترک میکند، آن شب او توانسته بود که به لطف نور ماه‌تاب (مهتاب) اسم روی سنگ قبر را بخواند، اما با توجه به اتفاقی که لحظات پس از آن ، حین عبور از سالن پذیرایی ، بقصد رفتن به اتاق زیر شیربانی، برایش رخ داد ، فعلا از ادامه کنجکاوی و کنکاش ، دست کشیده . در عوض به دنبال یافتن راهی برای بهبود بخشیدن به رابطه‌ی دوستانه‌اش با نیلیاست.  _اینک نیز هاجر زیرکانه و نامحسوس ، پشت قفسه‌های پر از کتاب ، درون سالن پذیرایی، ایستاده و کتاب قطوری که از آمنه قرض گرفته است را در دست دارد و مخفیانه ، و رومه‌وار میخواند ، و هر ازگاهی موزیانه نگاهی از لابه‌لای کتابها ، به درب اتاق خانم دیبا میکند. گویی که در حال انجام کار خلافی‌ست و حرکات رفتارش مملوء از پنهانکاری و ترس و اضطراب است.   لحظاتی بعد درب اتاق باز میشود، هاجر از ترس ، نفسش بند امده و بی‌حرکت ،خشکش میزند.  خانم دیبا از پشتِ هاله‌ای پُـر از ابهام ظهور کرده و شروع به قُرقُر زدن میکند، راجع به چیز ثابت و مشخصی حرف نمیزند ، بلکه در خصوص آسمان و ابرهای سمج و همیشگی‌ ان ، شِکِوِه و گِــلایه دارد. هـاجر از پشت قفسه‌ی کتابها، به صدای دیبا گوش میدهد، گویی خانم دیبا ، متوجه‌ی حضورش در سالن نشده، هاجر سولفه‌ای نمایشی میکند تا حضورش را اعلام کند، گوشهای خانم به حـَـدی سـَنگین است که به هیچ وجه متوجه‌ی سولفه‌ی نمایشی هاجــَر نمیشود. هاجر آرام و بیصدا ، از پشت قفسه‌ی کتابها بیرون می‌آید ، و پشت سر دیبا ، راست و ســیخ می‌ایستد، دیبا که مشغول قـــُرقُر  زدن است ، ناگاه برمیگردد و از دیدن هاجر شوکه میشود ٬ _هاجــَر با دلهره و استرس آب دهانش را قورت میدهد و با دستپاچگی میگوید؛  واای ببخـشیدآ خانوم‌جان، ترسوندمتون‌آ؟ بخودا ، والا ، خنوم جان(خانم‌) اصلا قصد ترسوندن شما رو نداشتم‌آ. فقط یهویی عمدی بودآ.   ®خانم دیبا نگاهی تلخ و از بالای عینکش به سرتاپای هاجرمیکند؛♪ یعنی چی که قصدی نداشتم، عمدی بود؟ بازم که شروع کردی به پرتو پلا گفتن. باید بگی قصد بدی نداشتم. یا که از عمد نبود. _ه‍ٰ‌ج؛ آهاا ، یعنی بله. همینی که شوما(شما) میگی دورسته (درسته). خنوم‌جان با من امری ندارین؟   دیبا؛ نه ، عرض خاصی نیست، بفرمایید برید به کارهای روزمره‌تون برسید.   _هٰ‍ ج؛ هاٰ؟  چی فرمودین؟. روزنمه؟ کدوم روزنمه؟ من که رومه ندارم والا بخوداا!   دیبا؛ رومه نه. بلکه› روزمره، یعنی روالِ معمولِ رایج در طی یک روز.  _هٰ‍‌ج؛ ه‍ی خانوم جان کدام کارای روزمنره؟ (روزمره) والا از خودا که پنهون نیستا، از خلق خودا چه پنهون، من  مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشم‌آ‌ نه از رفتن کسی دلگیر.  والا بیکسی هم عالمی داره‌آ .خدایا اونقدرآ تو خودم ریختم‌آ که از سرمم گذشت‌آ. خوداجان (خدا) دارم غرق میشما ٬ دستت کجاستا؟ هی روزگار، من به درک!،، -خودت خسته نشدیا ، از دیدن تصویر تکراریِ درد کشیدنِ من؟ حرف دلم رو اگه امروز بزنما، اسمش میشه› "حرف دل". _اگه نگما فردا میشه"حسرتا". پس بزارید بگما. اصلا خانم جان می دونی چیا؟   ®دیبا با کمی مکث و نگاهی عاقل اندر صفی میگوید :♪آاااوو هاجر چقدر دلت پُر بودش دخترجون. حالا من یه کلمه حرف زدم ، تو دیگه بیست خط مقدمه چینی نکن برام. تازه ازم میپرسی که چیه!  خب باشد میشنوم بگو. چیه؟   _ه‍ٰ ج؛ این دوختره ، نیلیا از وختی(وقتی) که با اون دوغتره(دختره) که اسمش آمنه هستا، دوست شد‌ا ، رفتار کردارش تغییر کردا. دیگه حتیٰ یه خبری از احوالم نمیگیرا.  _دیبا؛ آهان!.پس بگو! از دست رفیقت ناراحتی!؟ خب تعریف کن تا بشنوم چی‌شده و چه اتفاقی تو رو آز‍ُرده‌خاطر  و پریشان‌حال کرده؟!   {کمی سکـــوت}. دیبا؛ هاجر مگه با شما دارم حرف نمیزنم؟ پس چرا لال شدی داری دیوار رو نگاه میکنی. داشتی میگفتی، چرا یهو ماتت برده؟.  -ـ®هاجر‌ که چهره‌ی حق‌بجانب و رنجیده خاطرش براَفروخته‌ و غضب‌آلود گشته ، أبروی چپش را با غیض کمی بالاتر داده و چشم راستش را با حالتی موزیانه ریز نموده و به سمت خالیه اتاق خیره گشته ، گویی در حال خیال پردازی و تجسم لحظه‌ی انتقام‌گرفتن از آمنه است ، او که مـَحو افکاری مجهول شده ، در تصوراتش غرق است و هیچ عکس‌العملی بروز نمیدهد، زیرا اصلا صدا خانم دیبا را نمیشنود و کاملا گوش به صدا و نَجوایِ درونش سپرده  ، او حتی پلک هم نمیزند  و ظاهرا نفسهایش را نیز جایی میانِ قفسه‌های کتاب و یا اتاق زیر شیروانی جا گذاشته.   دیبا اینبار با عصای چوبی و بُرّاقش به نرمی و آرامی ضربه‌ای به پشت پای هاجر میزند ، هاجر به یکباره سراسیمه بخودش آمده و در پاسخ با حرص و لجاجت میگوید??؛ خنوم‌جان آمنه یه حرفهای دروغ و چرت پرتی میگه‌آ ، که اون سرش ناپیدا. میگه با یه پسری که مُطرِب و خواننده‌ست‌آ ، توی داخلِ، اینترپت(اینترنت) آشنا شده‌آ و با هم ازدواج کردن‌آ. بعدش که ازش میپرسیم اینترپت چی هَست‍ ‍ـ‍‌‍آ؟ میگه که چون از آینده اومده‌آ ، یه چیزایی و یه جاهایی بَلَـده که ما بـَلَد نیستیم‌آ. این طفل معصوم، نیلیا، ازبسی که ساده‌ست‌آ، حرفاشو باور میکنه‌آ.  _دیبا؛ خب تو هم اگه دلت میخواد که توجه‌ی نیلیا رو بدست بیاری ، باید با حرفهات و رفتارت کاری کنی که اون بهت جذب بشه و یه چیزی ازت یاد بگیره و یا از تجربه‌هات بهره‌مند بشه. نیلیآ دختری نوجوان و بی‌تجربه‌ست و بطور غریزی سمت افرادی کشش پیدا میکنه که حرفای نو و تازه‌ای برای گفتن دارند.  _ه‍ٰ‌ج؛  خب آخه. من مثلا چی‌آ باید بگم‌آ تا اون نشنیده باشه‌آ و براش تازگی داشته باشه‌آ؟ _دیبا؛ نمیدونم ، من که جای تو نیستم تا بدونم چه چیزایی رو میدونی و چه چیزایی رو نمیدونی.   _هٰ‍‍ ج؛  مثلا میتونم براش از خاطرات سالهای قحطی بزرگ بگم‌آ. اینکه سال ۱۳۲۰ انگلیسا از قصد تمام غلات‌ و گندما و حبوبات ذخیره شده و آذوقه ‌ی ما رو خریدن‌آ  تا برای سربازاشون که درحال جنگیدن توی جنگ جهانی دوم بودن‌آ بفرستن‌آ.  انگلیسا توی اوج قحطی ، حتی از دریافت کمکهای کشورهای همسایه به ما، جلوگیری میکردآ به این بهونه که تمام تجهیزات حمل نقل آبی خاکی ، در اون روزها ، باید در اختیار جنگ باشه‌آ . در حالی که تا به الان همه خیال میکردن اون قحطی بخاطر خشکسالی بوده‌آ اما در اصل نقشه‌ی پلید واسه نسل کشی ایرانیا ، توسط روباهه مکار بوده‌آ ، و اون سالها هشت تا ده ملعون از ادمای این دیار از گرسنگی تلف شدن‌آ.   .®دیبا که ابروهایش را بالاتر از حد معمول داده  و با دهانی که از شدت تعجب نیمه باز مانده  ،در حالتی متحیر و شوکه ، از بالای عینکش به هاجر خیره شد ، کمی با مکث و استخاره پرسید؛ گفتی که هشت تا ده ،چی؟    _ه‍ٰ‌ج؛  هشت تا ده مَلعون نفر ایرانیا از قحطی فوت کردن‌آ.   _دیبا؛ ملعون دیگه چیه! میلیون باید بگی. هشت تا ده میلیون نفر. درضمن اینا که به سن و سالت نمیخوره ، پس از کجا چنین چیزای قلنبه سولنبه‌ای بلدی؟. مامان‌بزرگت برات تعریف کرده؟.   _ه‍ٰ‌ج؛ والا از خودا که پنهون نیست‌آ از شوما چه پنهون ، من خودمم مثل اون دوخترکِ دماغی، (آمنه) ، از زمان خودم یهو بیست ، سی سالی جلوتر تبعید شدم‌آ.  (®دیبا با اخمی معنادار٬  نگاه تلخی به هاجر انداخت که هاجر سریع دستوپایش را گُم کرد و با خنده‌ای مصنوعی و از روی ترس ادامه داد که.)    _ه‍‌ٓ·ٰج؛  ببخشید شوخی کردم‌آ بخودا.  داشتم تمرین میکردم‌آ که اگه نیلیا ازم پرسید‌آ که اینارو از کوجا میدونم‌آ ، بهش الکی بگم‌آ که منم عین اون دوختره، مسافر زمانم‌آ. ولی چون اون از آینده اومده‌آ ، من بجاش از قدیم قدیما اومدم‌آ. همین .  بخودا داشتم شوخی میکردمااا    _دیبا؛ خب حالا بگو ببینم اینارو کی برات تعریف کرده؟  (®ه‍ٰ‍اجر به ارامی و شرمندگی سرش را پایین می‌اندازد و زیرلب چیزهای نامفهومی زمزمه میکند ، انگار که برای خودش قُــرقر میزند، سپس دستانش را که پشت خود پنهان کرده بود ، بیرون می‌آورد و بواسطه‌ی کتاب قطوری که در دستانش است، منبع و مأخذ حرفهایی که زده بود افشا میشود.  دیبا با کمی دقت ، ابروهایش را پایین می‌آورد و چشمانش را بروی کتاب ریز میکند ، عینکش را کمی بالا میدهد ، سپس به هاجر خیره میشود و میپرسد) _دیبا؛♪خب حالا این چی هستش؟  _ه‍‌ج؛ کتاب هستش‌آ.  _دیبا؛ میدونم که کتابه. از کجا اومده؟    _ه‍‌ج؛ بخودا از توی کابینت کتابدان بر نداشتمش‌آ.   _دیبا؛ خودمم میدونم که از قفسه‌ی کتابخونه بر نداشتیش. چون خودم اولین باره که چشمم بهش افتاده.  اسمش چیه؟ نویسنده‌اش کیه؟  _ه‍‌ج؛ اسمش ، یتیم‌خانه‌ی ایران  هست‌آ. راجع به قحطی بزرگ‌و هولوکاست نسل کشی ایرانیاست‌آ       (®دیبا با تعجب جلو میرود و کتاب را از دستان هاجر گرفته و نگاهی به جلدش میکند ، آنگاه صفحاتش را ورق میزند و با تعجب نگاهی به هاجر سپس به تاریخ انتشار کتاب میکند، آنگاه سمت دیوار و تقویم چهاربرگش میرود. سرش را تکانی میدهد ، و کتاب را به هاجر پس میدهد.)  از هاجر میپرسد♪؛  بهم بگو ببینم که این کتاب رو از دست همون دختره که گفته بودش توی زمان گُم شده و بیست سالی یهو به عقب برگشته،  یعنی، آمنه، گرفتی! درسته؟   _ه‍ٰ‌ج؛ آره. درسته خنوم‌جان . _دییا؛  یه سوالی ازت میکنم ، خودم پاسخش رو میدونم، اما میخوام بدونم راجع بهش خودت چه فکری میکنی.  _ه‍‌ج؛ راجع به چی خنوم‌جان؟؟  _دیبا؛ تو چند لحظه‌ی پیش که وارد اتاق شدم ، برگشتی گفتی، حرف دل رو اگه نزنی ، حسرت میشه. ولی حرف دلت رو نزدی، و الکی وانمود کردی که منظورت به دوستت نیلیا و بی‌محلی هاش بوده، اما من میدونم که تو همه چیز رو در مورد حقیقت ماجرا فهمیدی، ولی سکوت میکنی. حالا برام راجع به  ماهیَّت و نَــفْسِ وجودت بگو؟          _هٰ‍‌ج (با بُغض)؛ والا چی بگم‌آ خنوم جان! از روز اولی که اومدم‌آ پیش شوما. یعنی شوما لوطف کردین و پناهم دادین‌آ، من متوجه‌ی یه چیزایی شده بودم‌آ.    _دیبا با نگاهی برقدار و مهربان ، به هاجر زل میزند و با خونسردی و لحنی خوش میپرسد؛♪چه چیزایی؟!     _هاجــَـــــر (اشک در چشمانش حلقه زده، بُغض راه گلویش را بسته) ♪؛  من خیال میکردم‌آ که شوما از باغ خارج نمیشید، و خودتون رو در زمان و مکان حبس کردین‌آ. یواش یواش‌آ فهمیدم توی این باغ و توی این خونه ، هیچ ساعتی کار نمیکنه و زمان توی این فضا و مکان متوقف میشه‌آ. من همش از صدای جُغد زیر شیروانی میترسیدم ، ولی بعدش کم کم از سگهای درون باغ وحشت داشتم‌آ. من همون اوایل فهمیدم که حضور و رفت و آمدم رو سگهای نگهبان باغ حس میکنن ولی انگار منو نمیبینند ، انگار اصلا وجود ندارم. درعوضش ولی تمام گربه‌ها منو میبینند‌آ  -®دیبا سر صندلی چوبی‌اش مینشیند ، گویی لبخند ریزی به لب دارد ، عصایش را به کنار شومینه تکیه میدهد ، سیگار باریک ”موررا به چوب سیگاری‌اش وصل کرده ، طبق عادت ،خاموش بروی لب میگذارد. صفحه‌ی گرام را با اشاره‌ای به چرخش در می‌آورد و سوزنش را پایین اورده و بر سطح صفحه میگذارد. صدای بانوی آوازه‌خوان فضا را تصائب میکند. هاجر که اشک از چشمش سرریز شده ، بینی‌اش سرخ گشته و انگشتانش را به هم گره کرده و گاه با لبه‌ی چین دار ، لباسش بازی میکند، نگاهش به فرش زیر پا چسبیده، و هراز گاهی آب دماغش را بالا میکشد، دیبا با خونسردی و باوقار نگاهی به هاجر میکند ، لبخندی از رضایت گوشه‌ی لبش جا خوش کرده، سرش را به معنای تایید تکان میدهد و میگوید ♪؛ خب!. پس بالاخره فهمیدی؟! میدونستم دیر یا زود متوجه میشی. اما روز اولی که اومده بودی پیشم ، برام سخت بود تا بعد از اون اتفاقاتی که برات پیش اومده بود ، حقیقت رو برات شرح بدم. تو میدونستی که یه اتفاقی توی کلیّت روزگارت رویداده اما هنوز درک درستی از این مرحله از زندگانی نداشتی. تو زندگی رو به زنده بودن جسم و کالبدت تعبیر میکردی و هرگز انتظار تجربه‌ی چنین حالتی از مفهومِ زندگی رو نداشتی. حالا که به ماهیّت خودت پی بردی، برام از شب حادثه و احساست بگو٬٫   _هاجر؛ بخودا چیز زیادی یادم نمونده، امااما چرا! یه چیزایی‌آ یادمه‌آ. روز آفتابی ای بودآ، پنج‌شنبه‌ی غمناک و جلفی بودآ ، از اون روزا که دلت میگیره.ها.  خایلی حس بدی داشتم‌آ،    مانقولی یجوری بهم نگاه میکردآ، انگار حرفی توش بود. یعنی حرفی‌ توی نیگاش بود. اون رو بردم توی تلنبار (طویله) بستم‌آ  _دیبا با نگاهی متعجب ، سوی هاجر خیره میشود و میپرسد♪؛ مانقولی؟ مانقولی دیگه کیه؟  _هاجر؛ اسم گاو کلاش‌ملاشیِ من بود‌آ.  _دیبا؛ کلاشملاشی دیگه چیه؟  هاجر؛ یانی(یعنی) رنگش‌آ سیاه سفیدی بود . بعد از اینکه اونو توی تلنبار بستم‌آ ، رفتم تا مَــجِـد (مسجد) گلدسته‌ی روستامون ، سَرِ مَزارِ مادَرِ مشت کریم و بعدشم‌آ که سر خاک مشت کریم یه فاتحه دادم‌آ،  برگشتم‌آ خونه. شب به ستاره‌چین نشسته بود‌آ که بی‌خبر صدای مانقولی رو شنیدم‌آ، خیلی عجیب بود انگاری‌آ داشت زایمان میکرد، از بسی که مٰــِا‍ع مـا‍ِٰع سر داده بود‌آ، فانوس رو برداشتم رفتم‌آ توی تلنبار درب رو که باز کردم‌آ ، دیدم که وای کار از کار گذشته‌آ. گوفتم که واای یا ‘٫قَـلَـمِ بَنـی‌‌ٖهٰآشـِم٬‘ خودت به فریــٓادم برس ، یا ٫ظآهِـــرِ‌ آهو٬  دستم به دامنت ،  من، حالا چه خاکی به سرم بریزم‌آ  _دیبا (با هیجان پرسید)؛ چی شده بودش مگه! گوساله‌اش بدنیا اومده بود؟  _هاجر؛ چی؟ گوساله؟ کدوم گوساله ، خنوم جان؟ مانقولی که اصلا شکم نداشتش‌آ.  درضمن مانقولی اصلا نمیتونست گوساله بدنیا بیاره. من رفتم توی تلنبار و دیدم که مانقولی غیبش زده.  _دیبا؛ چرا منقولی نمیتونست بچه بیاره؟    _هاجر؛ خنوم‌جان من همش میگم مانقولی نمیتونست حامله بشه ، اما شوما همش اصرار کن‌آ. مانقولی نر بودش‌آ. خلاصه با کلی هول و بلا  تند تند اطراف خانه را با چراغ فانوس و نور کمش ، کورمال کورمال با چشام شخم زدم و همش اسمشو صدا کردم‌آ.  که یهو جوابم‌آ داد ، منم رفتم سمت صدا،  آما باز دیدم مانقولی صداش میآد از تویِ تلنبار  آما تصویرش نیست.  بعدش یهویی دیدم که صدا از توی آب‌أنبار قدیمی و نیمه مخروبه‌مان میادا ، من از بچگی از آب‌أنبار میترسیدما ، خلاصه رفتم یه چاقو لااقل بردارم و یا یه سنجاق قُلفی (قفلی) به لباسم بزنم که یه وقت‌آ منو جن نزنه و یا بی‌بختی نشه‌ها .  رفتم سنجاق قلفی گیر نیاوردم ولی در تکاپو بودم که صدای زنگوله‌ی مانقولی در اومدش‌آ . و همش نزدیک و نزدیک تر شدش‌آ . من گوش دادم‌آ و شنیدم که صدای حرف زدنِ یه دختر بچه میاد ، ترسیدم   _دیبا؛ از چی ترسیدی  مگه یه دختر بچه‌ ترسناک میشه که تو بخوای بترسی.  _ه‍.ج؛ آخه خنوم‌جان اونجا که من زندگی میکردم مثل توی شهر نبودش‌آ که.  تا صد فرسخی من ، هیچ آدمیزادی ساکن نبودش‌آ ، تازه بر فرض مثال اگرهم بودا ، جرأت خروج از خانه را نیمه شبا نداشتا . حالا چه برسه به اینکه یه دختر بچه باشه‌ها!.    _دیبا:  هاجر نکنه که همه‌ی اینا رو توی یه کتاب و یا فیلم وحشتناک دیدی و حالا داری منو سرکار میزاری !؟  _ه،ج؛ نه خنوم ‌جان ، بعدش رفتم و دیدم گاوم رفته و توی طویله‌ست. با خودم گفتم حتما لافَندشو (طنابشو) خوب نبستم و اونم رفته از تلنبار به طویله.  آما نزدیک که شودم  دیدم طنابش بسته ‌ست به ستون . ولی پس چطوری‌ا رفته آب‌انبار و یا خارج شده از تلنبار؟،،، دقت که کردم دیدم یه تکه روبان صورتی رنگ به زنگوله‌اش پاپیون زده‌ هست‌آ ، منم بازش کردما و سریع از ترس برگشتم خونه و واسه اینکه اون روبان رو گم نکنم‌آ  برداشتم و بستم دور مچ دستم . و خوابیدم‌آ.     _دیبا؛  چرا اونو برداشتی و بستی به دستت تا گم نکنی؟    هاجر؛  تصمیم داشتم اونو نگه دارم و فردایی ببرم پیش رمال و یا دوعا کن تا یه سرکتابی یا چی‌میدونم یه س‍ِحری ، وِردی یاکه مثلا دعایی بده‌آ به من تا کسی منو جادو جنبل نکنه‌ها. اماا الان‌آ که خوب فکر میکنم.آ، اصلا به یادم نمیاد‌آ که فانوس را کوجا(کجا) گوذاشتم‌آ! آما فکر کنم احتمالا اخرین بار روی زمین کنارِ کلوش (کاه) گذاشته بودم‌آ. حتمی مانقولی لگد زده‌آ و فانوس افتاده زمین ،که سبب اتشسوزی شده‌ بودش‌آ.  منم فقط یادمه که چشام سنگین شده بود، اما دود همه جا رو پر کرده بود ، هیچ صدایی بگوش نمیرسید‌آ، فقط پیچا(گربه) میئو میئو میکرد‌آ و کشکرت(کلاغ) غارغار. البته خب گاهی هم جیرجیرک، جیر جیر.  من احساس کردم‌آ از نوک پاهام یه چیزی کشیده شد سمت بالا، تا به سرم رسیدآ، احساس گرماش رو لمس میکردمآ، نوک انگشتام گِز گِز میکرد، یهو انگار یه چیزی منو از درون کالبدم ، از داخل کشید‌آ و از تن و جسمم آزاد کردآ، واااای خنوووم جان چنان احساس سبکی و راحتی میکردم که نگو و نپرس. انگار تمام زندگیم‌آ داشتم زیر فشارِ مهلک و کشنده‌ی جسمم لــِه میشدم‌آ. اون لحظه برای اولین بار آزاد و رها شده بودم. از خودم پرسیدم که چرا زودتر از اینها ، از قید و بند این جسمِ سنگین ، رها نشده بودم‌آ. اصلا دلم نمیخواست به اون جسم بی جان که اونجا خواب رفته بود برگردم‌آ، احساس غریبگی میکردم باهاش. بعد که به خودم اومدم دیدم دارم از بالای سقف به همه چیز نگاه میکنم، چقدر سخت بود تا بتونم خودمو روی زمین بند کنم‌آ. بعدش فقط یادمه که  مادر مشت کریم‌آ ، اومد پیشوازم، تا چشمم‌آ خورد بهش‌آ ، و لبخندش رو دیدم فهمیدم‌آ که لو رفتم و اون فهمیده که کار من بوده، از خجالت آب شدم‌آ اون هیچی بهم نگفت‌آ، اما از لبخندش معلوم بود که دستم رو شده و فهمیده که من چیکار کردم‌آ.   _دیبا؛  اون چی رو فهمیده بود؟ چی کارِ تو بوده؟ واضح تر بگو تا منم بفهمم .  _هاجر؛ اخه جونم واست بگه که من که کوچیک بودم ، یه بار زده بودم‌آ با سنگ‌انداز ، و سنگ خورده بودآ به کله‌ی شَلَختِش(اُردَک) و اون  اُردک‌آ بیچاره هم یه مدت گیج بود و ضبدری راه میرفت‌آ، تا که سرشو بریدن و فسنجان درست کردن‌آ  دیبا با خنده؛♪ عجبا پس تو خیلی شیطون بودیا.  -®هاجر سرش را با شرمندگی پایین می‌اندازد ولی لبخندی از سر رضایت به لب دارد.   /√/_ ®سوی دیگر قصه، مهربانو همچون دیوانه‌ای سرگشته و بی‌خانمان در شهر راه میرود .ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻪ ﺪﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﺰ ﺭﻭ ﻣ ﻓﻬﻤﺪ ﺩﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺴﺖ . مهری ،ﺗﺤﻤﻞ ﺍﻦ ﺭﺳﻮﺍ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺁﻥ ﻫﻢ ﺪﺭ ﻪ مهری با چهل و چهارسال سن برایش هنوز  دختربچه‌ای کودک و بیعقل محسوب میشد. ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺰ ﻧﻔﻬﻤﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟ ﻣ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻪ ﻧﺒﺎﺪ ﻨﻦ ﺸﺎﻣﺪ ﺭﺥ ﻣ ﺩﺍﺩ. ﺧﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻪ ﻫﺎ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥﺳﺨﺘ ﻭ ﺯﺷﺘ ﺩﻧﺎ ﺶ ﺭﻭﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣ ﻧﻤﺎﺎﻧﺪ.  ﺍﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺸﺘﺮ ﺑﺰﺭ ﻣ ﺷﺪ ﻭ ﻣ ﺗﺮﺳﺪ.  ﻫﻞ ریزش ﺳﻨﺶ ﺭﺍ کمتر ﺍﺯ ﺁﻥ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣ ﺩﺍﺩ . ﺩﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻪ ﺣﺘ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺗﺮﺐ ﻮﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻭ ﺣﺎﻻ ﺣﻘﻘﺘﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑ ﺩﺭ ﻭ ﺮﺷﺎﻥ ﻢ ﻨﺪ . ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﺶ ﻣ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺟﻎ ﺑﺸﺪ تا شهلابلنده ﺑﻪ ﻓﺮﺎﺩﺵ ﺑﺮﺳﺪ . ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫ ﺎﻩ ﺗﺎ ﺍﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﻭ ﺗﺎﺭ ﻫﻮﺍ ﺑﺮﻭﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ؟او بی‌رَمَق و پریشان پیش بسوی ناکجا میرود. ★(عاقبت) آسمان شب‌هنگام ٫ به تن کرده تـــنپوشی از جنسِ اضطراب به رنگ سیاه‌.  ساکت و آرام, شهر خلوت و خالی گشت از رنگ و ریاح. _نفسهای لرزان و قدمهای رسوای مهربانو ٬ در نقش یک عاشقِ شکست‌خورده‌ ، مجنون وار ٬ رسید به محله‌ی خشتی و قدیمی ساغر.   با قدمهای کوچک و آرام و اندام نحیف و حالو‌ روزی نالان ٬ بی هدف و ناخواسته رفت سوی کوچه‌ی باریک و بن‌بست حُرمت پوش.   مهربانو رودرروی  بن‌بستی که خانه‌های نیمه‌مخروبه و بسیار کهن و قدیمی در آن بصورت دست نخورده و پابرجا باقی مانده ، ایستاد.  او صدای زنگ دوچرخه‌ای قدیمی را از پشت سرش شنید و بطور غریزی خودش را پَــس کشید تا راه را برای عبور دوچرخه باز کند . اما با حیرت به پشت سرش خیره ماند و در عجب شد که چرا پس دوچرخه‌ای در امتداد کوچه نیست. سپس نگاهش به پیچک هایی که از تنه‌ی دیوار بالا رفته بود گره خورد.   و خیره ماند به نیم‌تنه‌ی عیان و آشکار درخت بید که در حیاط خانه ای با درب چوبی سفید قرار داشت.  بعد از مدتی مهربانو باآن چشمان درشت و جادویی دقیق شد در یأس و ناامیدی.  فقط یک ثانیه برایش کافی بود تا از شدت فشارهای روحی و روانی  درهم بریزد. آنگاه به تصویر زیبای خاطرات کودکی پوزخندی بزند و جای خالیه چادرش را حس کند. همان چادری که در ابتدای مسیر بیخبر به دست سرد باد سپرده بودش. در چشم برهم زدنی ٬ خیسیِ ریزشِ اولین قطره‌ی باران را بروی گردنش حس کرد. سرش را بالا اورد و نگاهی به آسمان بالای سرش انداخت. آنجا بود که آرزو کرد که ای کاش خودش قربانی میشد ولی بلایی سر شهریار نمی آمد. او به آخر قصه‌ای تلخ رسیده بود ولی نمیتوانست به نفسهای شرمنده‌ و ناامیدش خاتمه دهد. پس به ناچار مجبور به ادامه بود. او خسته و ناامید شده از بغض های پی در پی. پس اینبار بی دلیل خندید. جوجه‌ کلاغ که ترس از گربه را فراموش کرده  تماشاگر تمام صحنه‌هاست ، بی انگیزه گوشه‌ای سمت اوارگیِ این روزگارِ عجیب، ایستاده.  مهربانو بزرگتر از آنی بود که خودش را در شهر گُــم کند ٬٫ اما از انجایی که روزگارش دستخوش یک فرجام تلخ گردیده بود  او از حقیقت خویش در فرار بود. یأس و ناامیدی بروی افکارش سایه افکنده بود. جوجه کلاغ قصه‌ی ما نیز در افکارش به شباهت‌ها و یا نکات مشترک بین خود و مهربانو به اندیشه نشسته بود .  و از خودش میپرسید که یعنی مهربانو همانند خودش گم کرده مسیرِ آشیانه‌اش را؟ _یا که شاید چادرش را باد برده همانند آشیانه‌اش که زمانی بر نوک درخت کاج بلند قرار داشت؟      __ناگه در ســــکوت شب و زوزه‌ی باد, در  خیالات و توهمات  مهربانو ،هیاهوی گنجشکها بلند شد و مهری نگاهش را از سویی به سوی دیگر در هوا چرخاند. گویی به خیالش گنجشکهایی پرهیاهو در برابر نگاهه نگرانش از شاخه‌ای سبز برخواسته و سپس کمی آنسوتر بروی شاخه‌ای خشکیده و نشسته باشند!  چشمان بانو از خستگی رو به سیاهی میرود . او اسیر تَوَهُماتی غیر ارادی میشود. گوشه‌ای خلوت درون بن بست خاکی به زمین مینشیند. چشمانش بی اختیار بسته میشود. گویی از فرط خستگی خوابش برده. جوجه کلاغ هم یک قدم به حاشیه ‌ی دیوار آجرپوش نزدیک میشود و خودش را در قالب خواب فرو میبرد.  صبحدم به آرامی رسید . خورشید زیر لکه‌ی درشت ابری پنهان شد. ابر روی شهر سایه انداخت. پیاده رو ها دوباره شلوغ شده بود.  پیر دختری شکست خورده  به  اسم مهربانو بدونِ چادر با لباسهای خاکی از خوابی آشفته درون کوچه به بیداری رسید . خواست تا از کوچه خارج شود که نگاهش به چرت جوجه کلاغ گره خورد. لحظاتی مبهوت به نظاره‌ی جوجه کلاغ ایستاد. باخودش گفت ؛ هرچه زشتی‌ست خدا به تو داده,  ای جوجه کلاغه صد ساله.    سپس آنرا از روی زمین و کنج دالانی گوشه‌ی طاقی هشتی سردری خانه برداشت  جوجه کلاغ بیدار گشت و نگران  به لحظات خیره ماند.  مهربانو با خودش پنداشت که جوجه کلاغ از درخت سر کوچه افتاده  و آنرا بالای اولین شاخه‌ی شکسته نهاد . جوجه کلاغ پس از مدتها توانست باز تصویر زندگیش را از ارتفاع ببیند .  جوجه کلاغ تصمیم گرفت تا از چنین موقعیتی استفاده کرده  و به زندگی خویش خاتمه دهد.  بنابراین خواست با پرت کردن خود بسوی زمین  خودش را از ادامه‌ی این زندگیه سیاه نجات دهد تا که شاید از تحمل این کابوسِ هر روزه و همیشگی رهایی یابد. در آن لحظه که تمام افکار منفی و انرژی های ناخوشایند در وجودش انباشته شده بود ، مصمم‌تر از پیش گشت ، بنابراین عزمش را جزم نمود چشمانش را بست  کمی به صدای محیط گوش داد و (در همان لحظات ،کمی آنسوتر مهری از عرض خیابان می گذشت , در میانه‌ی راه نسیمی سوار بر موج زلف سفیدش گشت و پیش چشمانش تاب خورد  ,او بیخبر از دست تقدیر ، ناگه پیمانه‌ی عمرش لبریز گشت، آنگاه بی‌دلیل لبخندی مَــحو بر لبش شکفت.)   بروی شاخه‌ی درخت ، جوجه کلاغ خودش را رها کرد از قید و بندها و سوی زمین سقوط نمود.   در میانه‌ ی راه پیش از برخورد با زمین,   بطور غریزی آغاز به بال زدن نمود اما بالهایش ضعیف‌تر از آن بودند که بتواند اوج بگیرد ، و از طرفی هم جوجه‌کلاغِ نگون بخت ، بی‌تجربه‌تر از این حرفها بود  و در اوج تخیلاتش نیز به پرواز  نیاندیشیده بود ، در نهایت از سرعت سقوطش کاسته گشت و با فرودی ناموفق و شرم‌آور پیش پای مهربانو به زمین اصابت کرد و در اثر شتاب اولیه از مسیر کوتاهی که ناخواسته در هوا پیموده بود ، چند پُشتَــک بشکل مضحک و تَرَحُـم‌انگیز نیز زد. مهری با دلسوزی او را برداشت و به سوی آسمان با رهایش نمود تا بلکه اینبار اوج بگیرد. جوجــه‌کلاغ  و بالهای کوچک و ضعیفش با تمام توان شروع به پر کشیدن نمود و از پیش چشمان درشت و نافض مهربانو به آسمان صعود نمود  در لحظه‌ای شوم و از پیش تعیین شده  , مهربانو در میانه‌ی راه  در عرض خیابان توقف و مکثی غیر منتظره نمود. نگاهش بی روح و خیره به اوج آسمان بود که جیغ ترمز شدیدی  خیابان را فراگرفت ,.    مهربانو در لحظه‌ای به وسعت یک مژه برهم زدن,  نقش بر سنگفرش گشت    خون از دل شکسته و عاشقش منشع گرفت ، جوشید و از بینی و گوشهایش بر سطح سنگفرش سرد و خیسِ خیابان جاری گشت.  مهری نگاهش به روبان صورتی رنگی که به دور مچ دستش پیچیده بود ختم شد , لبخندش بر چهره‌اش یخ بست ، او  وارد مسیر بازگشتش شد،  سوی نور پر کشید.    جوجه کلاغ با خودش تکرار کرد: مهربانو باکره از دنیا رفت.   لحظاتی بعد.   دل آسمان گرفت   صدای غُ‍ــرِشِ مهیب صاعقه از رأس آسمان ، دل ابرها را  کَند ،  بعدشم باران  و بویِ خاک و نم.   مهربانویی عاشق ، با عشقی از جنسِ قـــو،  از شهر کلاغها پرکشید، جوجــه‌کلاغِ صدساله و خانه‌بدوشِ قصه‌ها ، از نوک کاج بلند، بی‌وقفه قارقــار میکرد،  بیشک مرگ مهربانو رو خبر میداد درون محله‌ی ضرب ،در شب قبل داوود به صدای کلاغهای سمت باغِ سیاه ، و هق‌هقِ مرغ حَــق  مشکوک شده بود، او بیخبر و غافل از آشیانه‌ی جدیدی بود که از سال پیش در فصل گرمِ تقویم ، بالای خروجیِ دودکش سیمانیِ شومینه توسط کلاغ‌ها ساخته شده و مسیر خروج گاز و دود حاصل از اشتعال شومینه رو مسدود کرده.  شبِ پیش داوود پس از تلاش‌های پی‌در‌پی و متعدد در نهایت امر موفق به روشن نمودن شومینه شده و خوابیده است، او به حدی سربه هواست که حتی روبان صورتی‌ رنگی که به پایه‌ی تخت خوابش بسته شده  توجهش را جلب نکرده!. اکنون که شب سپری گشته و صبح رسیده ، بی وقفه صدای عبور ماشین‌های آتش نشانی بگوش میرسد که پرشمار به سوی کلبه‌ی چوبیِ انتهای باغ توسکا میروند و از صدها متر دورتر نیز میتوان تاج شعله‌های آتش را دید که از اتاق بالایی کلبه زبانه کشیده و خط دودی را سوی آسمان کشیده و بالای اتاقک پدر مهری تا به جهنم ، همچون ستونی برپا و استوار کرده. در ابتدای باغ نیز شهلابلنده در حالی که بچه‌گربه‌ی مهربانو (آپوچی‌جانه) را در آغوش کشیده ، به رقص شعله‌های سرکش درباد خیره گشته ، به مفهوم و معنای این زندگانی و پیچیدگیِ بازیهایِ روزگار  می‌اندیشد                                 ٬٫ ٬٫ ٬٫ ٬٫                                       

keyboard_arrow_up