قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

hayat bazen tatlidir

Belki de kendimden

    برای وقت هایی که از زمین زمان خسته می شویم.   متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">     دریافت                                      Üstüme üstüme geliyor hayat زندگی داره بهم فشار میاره Sabrımı sınıyor صبرمو از بین می بره Yaptığı şakalar artık bayat شوخی هایی که میکنه دیگه قدیمی هست Hep başa sarıyor فقط سر آدم رو میبره Bazen çok dayanılmaz olabiliyor بعضی وقتها میتونه غیر قابل تحمل باشه Sorduğu sorular سوال هایی که میپرسه Kısmen bir şeyleri alıp götürüyor تا حدی، یه چیز هایی رو میگیره و میبره Bozuluyor havalar اوضاع خراب میشه Ben bazen من گاهی وقتا Gitmek istiyorum uzaklara میخوام به دوردست ها برم Kaçmak istiyorum bu iklimden میخوام از این اقلیم فرار کنم Belki de kendimden شاید هم از خودم

12 aspects

The enemy intends to make easy to do whatever is contrary to Fitrah ( nature)  and at the same time,  increase its love for doing it in the society.  While according to the text of the prayer,  Hayat Tayebeh (pure life) Hazrat Fatima ( P.B.U.H)  expresses 12 aspects of Khair (good deed)  inorder to prevent this problem in the society . The beginning of disorders is from the night that actually begins from Maghreb , although the correction begins from the night. If anyone wants to do Khair (good) he has to revive the night . In the first step,  we have a day and a night and in the second step,  we have Maghreb and Isha, morning and noon and evening.  Components of day and night is Yum . We have a Lail ( night)  that has two components of Maghreb and Isha and time of Maghreb is short, but Isha is until the morning.  We have a Yum that includes morning,  noon,  afternoon and with Maghreb and Isha that creates five components . Lail is due to its secrecy and Zoha (noon ) for its relevation from dawn to noon,  Zoha makes a spectrum.  Noon is the finally c.lear and then it goes to hide. When we say that the correction starts from the night that does not mean that you make correct your night and then sleep from morning until noon .Affairs and deeds are different in night and day. 

پراکنده گویی

1. امروز این سریال ترکی که اخیرا می دیدم تمام شد.خب بله اعتراف می کنم که گاهی فیلم ترکی می بینم. قصه ی این فیلم ترکی دیدن ها هم از آنجایی شروع شد که دو سه سال پیش دیدم سطح زبان ترکی ام گیر کرده یکجا و دیگر پیشرفت نمی کنم و بالاخره گاردِ "نه من خودم با کتاب و اینترنت و ویدئوهای آموزشی و فلان ترکی رو یاد می گیرم و لازم نیست سریالای آبکی ترکی رو ببینم و بلاه بلاه بلاه " را کنار گذاشتم و اولین سریال را دیدم که اتفاقا خوشم هم آمد. بعد هم سریال ترکی شد زنگ تفریح شب های خوابگاه وقتی بعد از کلاس های پشت سرهم و کارها و درگیری های زندگی دانشجویی، بی حوصله و خسته به خوابگاه برمیگشتیم و تمام دلخوشی مان آن چای های آخر شب و دور هم فیلم دیدن و خندیدن و مسخره بازی بود. حوصله ی فیلم های عمیق را نداشتیم و فقط دلمان می خواست پسرهای جذاب و عشق های کلیشه ای و دخترهای زیبا و شیک پوش ببینیم. دخترهایی که هیچ شباهتی به ما نداشتند. آن ها همیشه آرایش کرده و آراسته و شیک بودند و کارهای بزرگ بزرگ می کردند و دل تمام پسرهای اطرافشان را می ربودند. ما ولی صبح ها قبل از کلاسمان اگر هنر می کردیم مقنعه مان را اتو می زدیم و خوابالوده و شاکی جلوی آینه صف می کشیدیم تا کرم های ضدآفتابمان را به صورتمان بمالیم و با چشم ها و دماغ های پف کرده، پسرهای دانشگاه را شیفته و شیدای خود نکردیم و کسی به خاطرمان با کسی نجنگید. ما کارهای بزرگ بزرگ نکردیم و نهایت هنرمان این بود که گاهی در امتحان هایمان الف شویم!از کجا به کجا رسیدم.داشتم می گفتم، امروز این فیلم تمام شد و از تمامِ دیالوگ های  فیلم جمله ی آخرش را دوست داشتم:"Masumiyet diye bir Şey yok, hayat herkese bir suç yükler"که یعنی "چیزی به اسم معصومیت وجود ندارد، زندگی بر دوش هر کسی بار گناهی را می گذارد." 2. این سه شنبه در مرکز "ص" که ام اس دارد، برگشت به من گفت از جلسه‌ی قبلش تا الآن احساس بهتری دارد و تشکر کرد که آنجا هستم و گفت کاش همیشه باشم! با شنیدن این حرف چندثانیه ماتم برد. انگار در درون خودم یک نفس عمیق کشیدم که آخیش! پس به دردی هم می خوری! ولی بلافاصله شیطان ناامیدکننده ی درونم صدایش بلند شد که بی خود به این حرف ها دل خوش نکن! خودت هم میدانی چقدر کارنابلدی بچه جان! نفس عمیقی کشیدم و صداهای درونم را خفه کردم و دستم را که بی حرکت روی برگه مانده بود حرکت دادم و پرونده اش را تکمیل کردم. آخر همان روز ولی با "م" جلسه داشتم، این بچه با هوش زیادی که دارد همیشه مچم را می گیرد، واقعا مقابلش کم میاورم. بعد از اینکه "م" مرکز را ترک کرد شیطان درونم آن عصای آهنینش را پیروزمندانه در هوا تکان داد و گفت : "دیدی گفتم؟" و من با ذهنی مشغول از مرکز بیرون زدم. 3. این روزها فصل مهمی برایم است، تصمیم مهمی باید بگیرم، تصمیمی که خیلی می تواند مسیرم را تغییر دهد، دایم در حال سبک سنگین کردن و فکر کردنم. منتظرم زودتر به نتیجه برسم تا اقدام کنم. واقعیت این است که من آدم شکاکی ام. همیشه بوده ام. هیچ وقت تصمیم گیری برایم راحت نبوده. همیشه غبطه خورده ام به آدم هایی که به سرعت تصمیم می گیرند و بعد تا جایی که می توانند به آن متعهد می مانند. چنین چیزی انگار در مغز من تعریف نشده. مغز من دایما سوال می کند، انتقاد می کند، تصمیم هایم را به چالش می کشد. دلم می خواهد زودتر از این فاز بلاتکلیفی بیرون بیایم و وارد فاز عمل کردم شوم. دلم می خواهد تلاش کنم برای آینده ام. امیدوارم دو سه سال آینده اگر این نوشته را می خوانم از تصمیمم راضی بوده باشم.   

keyboard_arrow_up